All language subtitles for Explanation.for.Everything.2023.Farsi.2h 33m.Cinephilia

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

Cinephilia: کانالی برای عاشقان سینما https://t.me/Video_Archives

‫محصولی از پروتون سینما

‫با همکاری ام‌فیلمز

‫با حمایت مالی صندوق ‫سمعی و بصری اسلواکی

[ توضیحی برای همه چیز ]

‫مترجم: اشکان هیدی

‫همه اینجان؟

‫بریم پایین!

‫داد نزن!

‫امتحان نهایی آبل ترم

‫- داری ضبط می‌کنی؟ ‫- آره، ولی نگران نباش،

‫مصاحبه یا چیز دیگه نیست

‫نکنه چیزی یادم رفته باشه...

‫اول از همه

‫در مورد خودت بهم بگو.

‫کی هستی، چیکار ‫می‌کنی، این جور چیزا.

‫باشه

‫اسمم آبل ترمه.

‫۱۸ سالمه.

‫و...

‫امسال فارغ التحصیل میشم

‫دوشنبه، آبل متوجه ‫میشه که عاشق شده

‫سلام

‫- سلام - تازه بیدار شدی؟

‫- نه بیدار بودم

‫اولش انگار صدات خواب آلود بود

‫مدتیه بیدار

‫- اوضاع چطور پیش میره؟ ‫- داره خوب پیش میره.

‫میتونی تو یخچال غذا پیدا ‫کنی. میتونی گرمش کنی.

‫باشه.

‫- بوس بوس! ‫- سلام.

‫پایان‌نامه جنگ جهانی دوم

‫دریاچه «بالاتُن» خوبه. ‫می‌تونیم تابستون بریم. با هم.

‫مگه برات مهم نیست--

‫جوابمو ندادی.

‫آه دارم دیوونه میشم

‫داری درس می‌خونی؟

‫دارم مربا درست ‫می‌کنم. یه دقیقه صبر کن.

‫فقط دارم مرور می‌کنم.

‫سلام بابا.

‫یخچال چش شده؟

‫- منظورت چیه؟ ‫- کل آشپزخونه پر آب شده.

‫از برق کشیدیش؟

‫اوم...

‫خب، آره.

‫چطوری اینقدر آب اینجا جمع شده؟

‫م- من نمی‌دونم.

‫پس کی می‌دونه؟

‫تو بودی که از برق کشیدیش؟

‫- من از برق کشیدمش. ‫- و چرا؟

‫خب...

‫چون داشت چکه می‌کرد. ‫یعنی، از قبل نشتی داشت.

‫باشه. پس دوباره به برق بزنش.

‫باشه.

‫بفرما.

‫می‌تونی بری.

‫بزغاله.

‫خب، می‌تونی تو ادبیات ‫نمره "الف" بگیری، درسته؟

‫فکر کنم...

‫- ولی می‌دونی-- ‫- نه! ولی و اما و آخه نداریم.

‫عزیزم، می‌تونیم الان ‫رو تاریخ تمرکز کنیم؟

‫چرا جمع می‌بندی؟ کی داره ‫امتحان میده؟ تو یا پسره؟

‫و، درباره قرن بیست ‫و یکم ازت می‌پرسن؟

‫اوم... آره.

‫بفرمایید.

‫نه -- بیا نون تازه بخوریم، بابا!

‫واسه ناهار فردا لازمش داریم.

‫فکر می‌کنی تو امتحان ‫یه نون کامل رو می‌خوره؟

‫- با نون بیات چیکار کنم؟ ‫- بپیچش، عزیزم!

‫باشه، پس خودم می‌خورمش.

‫الان یادم رفت چی ‫می‌خواستم بپرسم.

‫اوم قبلاً پرسیدی که آیا...

‫- ...درباره قرن بیست و یکم می‌پرسن. ‫- مطمئنم می‌پرسن.

‫از تو نپرسیدم.

‫اوم...

‫ما یه سوال داریم،

‫"پارلمان اتحادیه اروپا در قرن ‫بیست و یکم چطور کار می‌کنه."

‫خوبه. حالا، اینو بگو:

‫وزیر اقتصاد مجارستان کیه؟

‫- وارگا... ‫- ولی دو تا وارگا داریم!

‫- واقعاً! ‫- میهای وارگا.

‫درسته، میشی وارگا.

‫یه آدم قد بلند، لاغر، ‫خوش‌تیپ با عینک.

‫خب... امیدوارم مجبور نباشم ‫از روی عکس شناساییشون کنم.

‫می‌دونی بانوی آهنین ‫کی بود؟ مارگارت تاچر؟

‫آره-- اون رئیس‌جمهور انگلیس بود.

‫نه، رئیس‌جمهور تو کاخ سفیده.

‫اون نخست‌وزیر بود.

‫راستی، رئیس‌جمهور ‫ایالات متحده کیه؟

‫- خب، بایدنه. ‫- آره! عمو بایدن!

‫رئیس‌جمهور فرانسه کیه؟

‫- امانوئل ماکرون. ‫- درسته.

‫حالا یه سخت میاد.

‫- فون در لین. ‫- اورزولا؟

‫رئیس کمیسیون اروپا.

‫درسته.

‫خب، حالا...

‫اون زنه کی بود...

‫که اون گزارش رو درباره ‫مجارستان نوشت. بزرگترین دشمن ما.

‫اسمش چی بود؟

‫چه گزارشی؟

‫- موهای بلوند فر داره... ‫- اسمش با مامانت یکیه.

‫یودیت...

‫سار...

‫سارگنتینی.

‫درسته...

‫- یه سوال سخت دیگه. ‫- اذیتش نکن.

‫خیلی سخته. حتی تو هم نمی‌دونی.

‫سلام.

‫گوش کن، دارم از خواب ‫می‌میرم. خیلی خسته‌ام.

‫مربا چطور شد؟

‫- یکم زیاد شد. ‫- یعنی...

‫منظورت اینه خیلی درست کردی؟

‫آه! هیچی بلد نیستم، و فردا…

‫خیلی بامزه‌ای.

‫- شوخی نمی‌کنم! ‫- آره حتماً.

‫یانکا، تو باهوش‌ترین ‫آدمی هستی که می‌شناسم.

‫راستی، تو چطوری؟

‫نمادگرایی و انقلاب ‫صنعتی رو مرور کردی؟

‫نمادگرایی رو کم و بیش مرور کردم.

‫- ولی انقلاب صنعتی رو نه. ‫- ولی آبل، بیا! جدی باش!

‫فقط سه تا چیز یاد بگیر!

‫دونستن یه اسم، یه تاریخ و ‫یه رویداد واسه نمره "د" کافیه.

‫ببین، یاکاب اگه این سه تا ‫رو بدونی بهت "اف" نمیده.

‫- میشه مربا رو نشونم بدی؟ ‫- نه، بیخیال!

‫خواهش می‌کنم...

‫- من نمی‌رم تو آشپزخونه. ‫- فیس تایم رو روشن کن.

‫وای خدا، چقدر قیافه‌م افتضاحه!

‫- خب تو که جینا لولوبریجیدا نیستی. ‫- اون دیگه کیه؟

‫نمی‌دونم.

‫اینو بابام همیشه میگه وقتی ‫مامانم از قیافه‌ش شکایت می‌کنه.

‫صبر کن، بذار یادداشتش ‫کنم. چی بود؟ جینا لولو...

‫لولوبریجیدا.

‫لعنتی! نه! یانکا!

‫باید درس بخونی! ببین ‫آبل، من دارم می‌رم.

‫سه تا چیز، باشه؟

‫سه تا چیز یادت باشه.

‫بوس!

‫سلام.

‫دوشنبه، گیورگی به ‫سه‌شنبه فکر می‌کنه.

‫خواب بد دیدی؟

‫یادم نمیاد.

‫حتی مطمئن نیستم بد بوده.

‫یوچیکا!

‫یوچیکا!

‫یوچیکا!

‫نباید بچه رو بیدار کنی؟

‫- چرا، ساعت چنده؟ ‫- 7:40.

‫وای نه. الان باید خودم بیدار شم.

‫- صبح بخیر، ببخشید دیر شد! ‫- صبح بخیر.

‫- ینو برشی. ‫- گیورگی ترم، سلام.

‫- می‌تونیم یه کم زردترش کنیم؟ ‫- البته.

‫یه کم بیشتر...

‫نه... ببخشید، خیلی زیاد شد.

‫یه کم کمتر...

‫همینه!

‫- کم و بیش. همینه. ‫- اوهوم...

‫شما الان دارین رنگ انتخاب ‫می‌کنین. انقدر جلو رفتین؟

‫- رنگ مناسب رو پیدا کردیم. ‫- عالیه.

‫می‌خوام چند تا جزئیات ‫درباره این خونه بشنوم، باشه؟

‫چه جور خونه‌ایه؟ ‫چطوری تصورش می‌کنی؟

‫یه خونه خیلی قشنگه.

‫عمدتاً با قوس‌ها، موج‌ها و ‫سنگ‌های خشک مشخص میشه.

‫یعنی سقف یه حالت ‫موجی قوس‌دار داره،

‫پله‌های ورودی از سنگه.

‫ازاره با سنگ‌های خشک پوشیده شده.

‫- داخل، یه شومینه قشنگ هست. ‫- ببخشید، بودجه‌مون چقدره اینجا؟

‫- 100 میلیون، درسته؟ ‫- آره!

‫خب، سمت چپ شومینه،

‫یه راه پله چوبی قشنگ ‫هست که ما رو می‌بره...

‫...به طبقه اول.

‫یه خروجی به بالکن ‫هست، که اونم قوسیه،

‫با یه در شیشه‌ای سه تیکه.

‫البته، سقف اتاق نشیمن هم...

‫ببخشید، می‌تونیم ‫حرفتون رو قطع کنیم؟

‫این جزئیات انقدر دقیقه که به ‫نظر میاد این یه ساختمون موجوده.

‫خب... ولی البته!

‫آره.

‫پس شما یه همچین خونه‌ای رو ‫دیدین، قبلاً ساخته شده، درسته؟

‫- آره. ‫- آره.

‫می‌تونید یه عکس ‫نشونمون بدید، شاید؟

‫الان عکس ندارم اینجا، ‫چون تو گوشی قدیمیمه، ولی...

‫شاید بتونم نشون بدم...

‫...یه مقاله، که توش ‫می‌تونید-- اینجا! اینجا! اینه.

‫شوخی؟

‫نه. من قبلاً اینجا کار می‌کردم...

‫یعنی، اینجا به عنوان ‫تمیزکننده استخر کار می‌کردم.

‫- عاشقش شدم. ‫- شوخی می‌کنی؟

‫نه! من پول دارم.

‫خودم درش آوردم، ‫یه مقدارم ارث بردم.

‫خیلی دوستش دارم، ‫رویای این خونه رو می‌بینم.

‫پس می‌خوای ما برات یه ‫کپی دقیق از خونه‌ای بسازیم...

‫... که مال وزیر امور خارجه‌ست.

‫خب... در واقع، آره.

‫خب، می‌دونی، فکر ‫کنم خونه آقای سیارتو...

‫... خیلی بیشتر از بودجه ‫فعلی شما خرج برداشته.

‫آره، به اون هم فکر کردم. ‫و زمین من خیلی کوچیکتره.

‫پس، داشتم فکر می‌کردم...

‫شاید بشه... کوچیکترش کرد؟

‫- سلام. ‫- خب؟ چه خبر؟

‫- نگران نباش، بچه داره درس می‌خونه. ‫- امیدوارم.

‫- همین الان باهاش حرف زدم. ‫- باشه.

‫- نگران نباش. ‫- از مغازه چیزی نمی‌خوای؟

‫یه کار خیلی خوب پیدا کردم.

‫تو کدوم شرکت؟

‫- تو دانمارک. ‫- دانمارک؟

‫دارم اینجا دیوونه می‌شم!

‫مردم تو مغازه‌ها و ‫رستوران‌ها بی‌ادبن.

‫از همه چی متنفریم. مامانم پزشک ‫عمومیه، ولی عملاً یه برده‌ست.

‫- تو اتوبوس، دیوونه‌ها بیشترن-- ‫- باشه، آروم باش بالاژ!

‫- فروژی رو دیدم... حامله‌ست -- ‫- اوه، پس دلیل این قشقرقت اینه.

‫وقت برای این چیزا نداریم!

‫ببین؟ باید اینا رو اسکن کنی.

‫چیه؟

‫یا عیسی مسیح!

‫لعنت به این شانس!

‫چی -- این دیگه چه وضعیه؟

‫سلام بابا.

‫تو یخچال رو خاموش کردی؟

‫نه...

‫منظورت اینه که خودش ‫همینطوری خاموش شد؟

‫اصلاً به برق وصله؟

‫الان چک می‌کنم.

‫به برق وصله... الان.

‫- این یخچال آشغاله. ‫- آره جون خودت!

‫می‌دونی چقدر قیمتشه؟ مگه ‫پولداریم هر ماه یکی بخریم!

‫درس خوندی؟

‫آره. ولی بازم ادامه میدم.

‫آبل، صبر کن! هی!

‫برات یه تورو رودی آوردم.

‫مرسی.

‫لعنتی...

‫آره، همینجوری جلز و ولز کن!

‫پر آبش می‌کنن، فکر می‌کنن ما ‫بدبخت بیچاره‌ها همشو می‌خوریم!

‫- سلام گیوری! ‫- سلام.

‫این چه بوییه؟

‫هود رو روشن کن!

‫داری تو کل ساختمون ‫بو راه می‌ندازی.

‫بفرما، روشنه!

‫بچه چطوره؟ درس می‌خونه؟

‫امیدوارم. تو اتاقشه.

‫- بده به من. ‫- نه، خودم انجام میدم!

‫- باشه، پس من گوجه‌ها رو خرد می‌کنم. ‫- لازم نیست! خودم دارم انجام میدم!

‫اوه، عزیزم، می‌خوای همه ‫کارا رو... خودت انجام بدی؟

‫بهتره لباستو عوض کنی، چون ‫اینجوری تو دستشویی گیر می‌کنی.

‫- آره، تازه باید لباسا رو هم پهن کنم. ‫- نه، لازم نیست!

‫نیمرو سرد بشه جالب نیست.

‫- سلام مامان! ‫- سلام.

‫اوضاع چطوره؟ خوبه؟

‫من... نمی‌دونم.

‫وقتی زیاد درس می‌خونی، ‫اینطوری میشی، ولی خوبه.

‫باشه.

‫نمیای بخوابی؟

‫این سکوت رو دوست دارم.

‫فکر می‌کنی دیدگاهشون ‫در مورد شهر چیه؟

‫- منظورت اوناست؟ ‫- اوهوم.

‫اونا نروژی‌های تر و تمیزی ‫هستن که تو دهه هفتاد...

‫...وضعشون از هر کشور ‫سوسیالیستی بدتر بود.

‫چی فکر می‌کنن؟

‫فکر می‌کنن ما بالکانیم.

‫کمونیست‌ها...

‫ترابانت...

‫کارهای چیپ که یه ‫مشت احمق انجام میدن.

‫شاید تازه رسیدن. تازه ‫از هواپیما پیاده شدن.

‫پس هنوز چیزی از شهر ندیدن.

‫این همون چیزیه که ‫بهش حسودیم میشه...

‫الان دارن به آخر خیابون مسولی ‫می‌رسن، بعد می‌پیچن سمت چپ...

‫چند قدم دیگه تا میدان گلرت...

‫...بعد چشمشون میفته به ‫پل آزادی که چراغونی شده.

‫کل شهر زیبا.

‫البته اگه اون شهردار ‫احمق اینم برامون خراب نکنه.

‫داشتم می‌گفتم چقدر ‫قشنگ توضیح دادی.

‫همه چیو می‌کشونی به سیاست.

‫- میشه یه کم بس کنی؟ ‫- ولی عزیزم، همه چی همینه دیگه.

‫به زودی، کل کشور سقوط می‌کنن.

‫یه کشور نمی‌تونه ‫سقوط کنه، گیورگی.

‫رو زمین خوابیده. ‫کشورا همون زمین هست.

‫خب، من میرم داخل.

‫فقط امیدوارم فردا رو رد کنیم...

‫یکی از دوشنبه‌های یاکاب

‫پتی! ببخشید، شرمنده! پتی!

‫- اشکال نداره. ‫- ببخشید.

‫بیا پتی، بریم خونه!

‫دورکا!

‫صبر کن، صبر کن!

‫چیه؟

‫- بهت گفته بودم که امروز ماشین رو لازم دارم. ‫- گفتی؟ کی؟

‫- با هارگیتای مصاحبه دارم، مطمئنم بهت گفتم. ‫- خب؟

‫قرار گذاشتم ماگیس و ‫وسایلش رو ببرم اونجا.

‫- "ماگیس" کیه؟ ‫- فیلمبرداره!

‫واقعاً به ماشین نیاز دارم.

‫می‌خوای من و بچه‌ها ‫پیاده شیم و با اتوبوس بریم؟

‫لعنتی، من که بهت گفتم. ‫درموردش حرف زدیم.

‫جدی... پس من دیگه مزاحم نمی‌شم!

‫معلومه تو برنامه‌ریزی افتضاحی!

‫یوهانا دیر می‌رسه. ‫تئو الانشم دیر کرده.

‫از اون طرف برات ‫درو باز می‌کنم، باشه؟

‫- می‌خوای به جاش تاکسی بگیرم؟ ‫- لازم نکرده کاری بکنی.

‫- مصاحبه کی تموم میشه؟ ‫- حدود ساعت ۵.

‫اون خوب نیست.

‫کلاس موسیقی تئو ‫ساعت ۴:۴۵ تموم میشه.

‫یوهانا ساعت ۵ کلاس شناش تموم میشه. ‫اونم تو یه منطقه دیگه‌ست، می‌دونی که.

‫بیاین، بابا میاد دنبالتون، باشه؟

‫این چیه؟ نوعی انتقامه؟

‫"انتقام؟" باید ‫بچه‌ها رو برداریم.

‫این باید تو برنامه‌ت جا ‫بشه آقای استاد تاریخ، لعنتی!

‫ببخشید!

‫واقعاً فکر کردم بهت گفته بودم.

‫ببخشید که گفتم "لعنتی."

‫- تمام تلاشتو بکن! ‫- باشه، خداحافظ بچه‌ها.

‫- وای، اینجا چیکار می‌کنی؟ ‫- سلام.

‫دستور مدیره... دارم مرتب می‌کنم.

‫بهت گفتم اینا رو تمیز کنی. باید ‫این آت و آشغالا رو بندازی دور.

‫نمی‌ندازم.

‫نقاشا پس فردا میان.

‫تازه، ما نقشه‌های دیجیتال ‫داریم، کامپیوتر و پروژکتور...

‫کی هنوز از اینا استفاده ‫می‌کنه؟ دریاش کو!

‫هیشکی، ولی قشنگن.

‫رنگ کردن زیاد کمکی نمی‌کنه.

‫کل دیوار بالای پنجره‌ها ‫نم داره، می‌بینی؟

‫برام مهم نیست! واسه ‫این نیومدم! گوش کن!

‫- کلاری حامله‌س. ‫- جدی؟

‫- شهریور وقت زایمانشه. ‫- عالیه.

‫حتی خودمم یادم نبود.

‫خب، از شهریور، تو کلاس ‫دهمی‌ها رو هم می‌گیری.

‫- کلاس دهمی‌ها؟ ‫- اوهوم.

‫لعنتی...

‫عالیه! یک-دو-سه-و--

‫- صبح بخیر، بالاژ! ‫- صبح بخیر، آقا!

‫صبح بخیر، آقا...

‫صبح بخیر، یانکا!

‫آوردیش؟

‫آره، نتونستم تمومش ‫کنم، ولی خوشم اومد ازش.

‫یادداشت برداشتی؟

‫آه! نه، من فقط... نه.

‫حیف شد...

‫آقا، من می‌خوام با شما باشم.

‫- ببخشید؟ ‫- می‌خوام با شما باشم.

‫اختلاف سنی برام مهم نیست.

‫19 سال نمی‌تونه ‫ما رو از هم جدا کنه.

‫این قراردادهای اجتماعیه که ‫ما رو از هم دور نگه می‌داره،

‫و این غیرطبیعیه! ‫من فقط می‌دونم...

‫از وقتی چهار سال پیش برای اولین ‫بار دیدمتون، همین حس رو داشتم،

‫و هیچوقت نسبت به کس ‫دیگه‌ای چنین حسی نداشتم.

‫اوه...

‫خب، اِم...

‫ممنون که اینو بهم گفتی. من به ‫احساساتت احترام می‌ذارم، یانکا.

‫ولی این فقط مربوط به 19 ‫سال اختلاف سنی نیست.

‫- چی دیگه؟ ‫- تو یه رابطه دو نفر هستن.

‫الان، اونطور که من می‌فهمم، ‫قراره من یکیشون باشم..

‫اِم... من... زن و دو تا بچه دارم.

‫ما یه خانواده‌ایم، می‌دونی.

‫شاید... اشتباه برداشت نکن، ‫چون همه تو مدرسه دوست دارن،

‫ولی این واقعیت که ‫شما خانواده دارین...

‫اونا تو سرودخونی، جشن فارغ‌التحصیلی، ‫جشن زمستونی شرکت نکردن--

‫خب که چی؟ چرا باید شرکت ‫کنن؟ من ارتباطی نمی‌بینم اینجا.

‫بعضیا فکر می‌کنن ‫شما گی هستین، آقا.

‫من می‌دونم که نیستین.

‫بذار فکر کنن. من هیچوقت ‫به این چیزا اهمیت ندادم.

‫ببین، معلمایی هستن که زندگی ‫شخصی و حرفه‌ایشون رو قاطی می‌کنن.

‫من جزوشون نیستم. و ‫کاملاً پایبند این موضوعم.

‫باشه، ولی...

‫ولی پس... شما منو ‫جذاب نمی‌دونین؟

‫نه.

‫نمی‌خوام احساساتت ‫رو جریحه‌دار کنم.

‫برای من، تو یه دختر ‫جوون باهوش و با شعوری.

‫نمی‌تونم به چشم ‫یه زن بهت نگاه کنم.

‫متأسفم.

‫می‌فهمم.

‫باشه.

‫- من اومدم! ببخشید... ‫- سلام...

‫- نتونستم جای پارک پیدا کنم. ‫- مشکلی نیست.

‫یه سه پایه به این گندی ‫گرفتیم، حرصم درمیاد.

‫یه کم حرف زدیم... ولی ‫فهمید که باید منتظر تو بمونیم.

‫ناراحته؟

‫نه، ولی هوا خیلی گرمه.

‫سلام، آقا...

‫- من یاکاب مار هستم. ‫- پس شما بودین که باهاش حرف زدم.

‫- ممنون که اومدین. ‫- دیر کردی.

‫بله، معذرت می‌خوام.

‫یه نصیحتی بهت می‌کنم، ‫چون هنوز خیلی جوونی:

‫اگه دیر می‌کنی،

‫قبل از اینکه خودتو معرفی کنی ‫عذرخواهی کن و بگو، "ببخشید، دیر کردم."

‫- کاملاً حق با شماست، ببخشید. ‫- من یه پیرمردم،

‫ولی احمقانه‌س که فکر کنی ‫وقت من ارزشمند نیست.

‫می‌دونم، و بازم می‌گم، ‫معذرت می‌خوام. یه لحظه.

‫بله؟

‫چرا برای بودجه درخواست ندادی؟ ‫شاید بتونیم با فریگیس صحبت کنیم...

‫خب، این همون کاریه که می‌خوام ‫با این مجموعه مستند انجام بدم...

‫و... چرا این برات مهمه؟

‫- پشت تلفن بهتون گفتم. که... ‫- ولی الان رو در رو هستیم.

‫می‌فهمم.

‫من تو دبیرستان دژیدا درس می‌دم.

‫و می‌خوام این داستان رو از زبون ‫کسی بشنون که واقعاً اونجا بوده.

‫- تا بتونن درباره چیزی که واقعاً... ‫- باشه.

‫فردا، داریم یه مصاحبه مشابه ‫با یانوش چینکوتا انجام می‌دیم.

‫- با یانچی؟ ‫- آره...

‫- یه بار اومد مدرسه ما. ‫- باشه، بیا شروع کنیم!

‫خب، اینجا میدان سنا هستیم.

‫اغلب میاین اینجا، جایی که ‫با تانک‌های شوروی جنگیدین؟

‫نه، مدت زیادیه که ‫تو گُد زندگی می‌کنم.

‫اگه داری درباره خاطرات من ‫می‌پرسی پس می‌تونم بهت بگم که

‫من همه چیز رو واضح یادمه.

‫تو توی تظاهرات 23 ‫اکتبر 1956 شرکت کردی

‫یا بعداً به معترضین پیوستی؟

‫روش درست پرسیدن این سوال اینه:

‫"در چه مرحله‌ای از رشد ‫فکریمون به اون لحظه‌ای رسیدیم

‫که گفتیم «نه»."

‫- حالا، تو این مورد-- ‫- آره، ببخشید، ولی...

‫مهمه که اشاره کنیم

‫به مراحل مختلف انقلاب و تظاهرات.

‫مشخصاً، سازماندهی ‫واقعی کاملاً آگاهانه نبود،

‫- ولی موفق بود -

‫یعنی تا وقتی که نیروهای ‫شوروی به مجارستان حمله کردن.

‫خوب میشه اگه بتونیم ‫یه کم وارد جزئیات بشیم.

‫اگه اینو می‌خوای بدونی...

‫من واسه شام آلو پلو خوردم.

‫دقیقاً یادمه چه مزه‌ای می‌داد.

‫اِ... روز 23ام؟

‫24 اکتبر،

‫بعدش نتونستم بخوابم،

‫و فرار کردم و به قهرمان‌های ‫میدون سزنا پیوستم.

‫- روز 24ام؟ ‫- آره.

‫عصر 24ام؟

‫آخی پسرم... آره!

‫متوجه شدم. و بعدش؟

‫بعدش، ما واگن قطار رو ‫از ایستگاه دلی هل دادیم.

‫که ازش به عنوان سنگر استفاده ‫کنیم. من تو اون هم شرکت کردم.

‫و همه اینا... روز ‫24ام اتفاق افتاد؟

‫روز 25ام! چطور ممکنه ‫روز 24ام اتفاق افتاده باشه؟

‫تیراندازی تو پارلمان، رادیو... ‫هنوز هیچ استراتژی‌ای نبود.

‫ببخشید.

‫تا جایی که من می‌دونم، پایگاه ‫میدون سزنا روز 26ام تأسیس شد.

‫واقعاً؟ تو اونجا بودی؟

‫سنگ-- واگن قطار رو فقط ‫بعداً، روز 27ام، اونجا هل دادن.

‫اگه تاریخ رو اینقدر خوب ‫می‌دونی، پس چی می‌خوای؟

‫- ببخشید، فقط می‌خوام چیزا رو مرتب کنم. ‫- ما اینجا تموم کردیم.

‫- تو واقعاً از حدت گذشتی! ‫- ببخشید.

‫التماسم می‌کنی که بیام اینجا!

‫بعد جرأت می‌کنی دیر برسی،

‫بعد بهم درس می‌دی!

‫- منظورم این نبود که بهت درس بدم! ببخشید! ‫- برو به درک!

‫ببخشید!

‫تموم شد؟

‫آره...

‫بابا؟

‫بابا!

‫وای خدا!

‫- چی شده، چیزی ریخت؟ ‫- معلومه که ریخت.

‫- ببخشید. ‫- اشکال نداره.

‫اَه، لعنتی.

‫- اشکال نداره، فقط آبه! ‫- فقط پنج دقیقه بهم وقت بده، باشه؟

‫- بذار پنج دقیقه کار کنم. ‫- باشه.

‫بیا بابا رو تنها بذاریم، ‫داره کار می‌کنه!

‫- تکالیفت تموم شده؟ ‫- آره.

‫باشه.

‫هیچکس دیگه‌ای باهاش ‫مشکلی نداشت، و…

‫فکر کنم اون هم به ‫خاطر پدرمه. نمی‌دونم.

‫باشه!

‫- این خوب بود؟ ‫- اوهوم، عالی بود. واقعاً.

‫- اینو خاموش کردی؟ ‫- اوه، من یه احمقم.

‫سه‌شنبه: آبل تو بیابون

‫بوری تازه اومد ‫بیرون، پس نوبت منه.

‫نمی‌خوای یه داستان ‫یا چیزی برام بگی؟

‫- می‌خوای چی بگم؟ ‫- نمی‌دونم، یه چیزی که حواسمو پرت کنه.

‫باشه. اوم...

‫راستی، این کفش‌ها جدیده.

‫مامانم چند روز پیش ‫خریدشون. من حتی اونجا نبودم.

‫- ولی باحالن، نه؟ ‫- نه، ازشون متنفرم، چون...

‫رو پاشنه‌هام تاول زده، و...

‫توشون شبیه وکیل‌ها شدم.

‫وکیل؟

‫نگرانی که تو رو یه ‫چیز دیگه فرض کنن؟

‫آره، نمی‌خوام مردم منو ‫یه چیز دیگه فرض کنن...

‫چون تو فقط می‌خوای ‫کم سن و سال باشی.

‫یه چی؟

‫هیچی، اون فقط یه آهنگ رپه.

‫یانکا سابادی.

‫موفق باشی.

‫آبل ترم.

‫آبل!

‫مرسی.

‫- صبح بخیر. ‫- صبح بخیر.

‫کدوم موضوع هست؟

‫شما- شماره شش...

‫"انقلاب صنعتی در عصر مدرن."

‫ببخشید، ولی من...

‫نمی‌دونم.

‫مطمئنی، آبل؟

‫- مطمئنی؟ ‫- فکر کنم.

‫می‌خوای یه موضوع ‫جدید انتخاب کنی؟

‫آره.

‫باشه، می‌تونی این کارو بکنی،

‫ولی باید بهت بگم که در این صورت بهترین ‫نمره‌ای که می‌تونیم بهت بدیم «ج» هست.

‫باشه؟

‫آبل...

‫انقلاب صنعتی... تو اینو می‌دونی.

‫شماره سه...

‫ژولیوس سزار...

‫خب، بشین و یادداشت بردار.

‫- ممنون. ‫- ممنون.

‫یانکا سابادی.

‫موضوع من عصر اکتشافاته.

‫عصر اکتشافات بین قرن‌های ‫15 تا 17 اتفاق افتاد...

‫یه باور عمومی هست که...

‫کریستف کلمب اولین کسی ‫بود که به جزیره هیسپانیولا رسید

‫تو 12 اکتبر 1492، ‫ولی پرتغالی‌ها از قبل--

‫...زمینداران جنوبی با بچه‌های آفریقایی-آمریکایی ‫مثل اسباب‌بازی‌های زنده رفتار می‌کردن.

‫وای چه امتحان شفاهی ‫فوق‌العاده‌ای بود! عالی!

‫آقا، خیلی خوب بود!

‫خیلی بهت افتخار می‌کنم، یانکا.

‫آره! آره، باید بابت این ‫تجربه ازتون تشکر کنم.

‫نیازی به گریه نیست!

‫واقعاً عالی بود...

‫آبل ترم!

‫کدوم موضوع رو برداشتی؟

‫ژولیوس سزار.

‫نمی‌تونی انجامش بدی، آبل؟

‫می‌خوای یه لیوان آب بهت بدم؟

‫آبل...

‫به من نگاه کن.

‫فقط آروم باش، باشه؟

‫یه نفس عمیق بکش، ‫آروم شو و شروع کن.

‫داریم درباره کدوم ‫دوره صحبت می‌کنیم؟

‫شاید بخوای از نقشه استفاده کنی؟

‫مشکلی پیش اومده، آبل؟

‫آبل...

‫چرا یه نشان ملیت زدی؟

‫سلام!

‫- سلام، مامان! ‫- خب، بگو ببینم!

‫- تو تاریخ هنر "الف" گرفتم. ‫- اوهوم...

‫- تو ادبیات "ب". ‫- هوم.

‫ولی... تاریخ، خب...

‫خب؟

‫قبول شدی؟

‫نه، قبول نشدم.

‫ببخشید. می‌خواین بشینین؟

‫نه ممنون، همونجا بمون.

‫می‌تونم بگم که تازه ‫امتحان نهایی‌ت رو دادی.

‫حداقل هنوزم ‫وطن‌پرست‌هایی وجود دارن.

‫سلام بابا...

‫الان اومدی...

‫آره، اینجام.

‫پسر، می‌شه برام توضیح ‫بدی چه اتفاقی افتاد؟

‫- رد شدم. ‫- آره، می‌دونم.

‫مامانت بهم گفت.

‫- جواب تماس منو ندادی. ‫- یا اونو.

‫آخه... اون آخرین نفری بود که...

‫اهمیتی نمی‌دم به اون.

‫می‌شه توضیح بدی تو ‫امتحان تاریخ چه اتفاقی افتاد؟

‫حرف بزن! یا نکنه ‫امروز نذر سکوت کردی؟

‫تو امتحان نهایی‌ت رو خراب کردی!

‫می‌دونی کیا امتحان ‫نهایی رو خراب می‌کنن؟

‫من انتخاب کردم...

‫...اول انقلاب صنعتی رو.

‫آره، انقلاب صنعتی، خب؟!

‫و اون موضوعی بود که...

‫نه اینکه نمی‌دونستم، فقط...

‫یه کم ازش می‌ترسیدم، و...

‫واسه همین خیلی زود گفتم که ‫می‌خوام یه موضوع دیگه انتخاب کنم.

‫ولی اون واسه نمره ‫"ج" بود، درسته؟

‫جدی پسر، تو دیوونه شدی.

‫تو همین الان کل ‫زندگیت رو خراب کردی!

‫شاید نباید...

‫اونا اونجا نشسته بودن، جلوی من،

‫و من ترسیدم، اگه ‫هیچی ندونم چی...

‫باورم نمی‌شه!

‫موضوع دوم چی بود؟

‫- انقلاب صنعتی دوم، یا چه کوفتی؟ ‫- نه...

‫ژولیوس سزار و...

‫- "ژولیوس سزار و؟" ‫- ...و...

‫تو حتی نمی‌تونی سوال ‫امتحان رو یادت بیاد، پسر!

‫چرا مثل روح سرت رو اینور اونور میکنی؟

‫انگار ما اونقدر که باید باهات درس کار نکردیم.

‫می‌دونی کی تو این ‫خانواده رد شده؟

‫هیچکس.

‫جدی می‌گم. هیچکس.

‫پسرعموی احمقت، حتی ‫اونم یه جوری قبول شد...

‫چه آبروریزی‌ای!

‫فکر کنم هیچی درباره ‫ژولیوس سزار نمی‌دونستی.

‫اونم نمی‌دونستی؟

‫- اونم نمی‌دونستی. ‫- چرا...

‫- می‌دونستم، ولی... ‫- ولی چی؟

‫ولی تصمیم گرفتی که می‌خوای ‫زباله‌جمع‌کن بشی؟ بفرما!

‫تا وقتی که به درک واصل ‫بشی آشغال جمع کن!

‫- تو اونجا نبودی، بابا! ‫- من اونجا نبودم؟

‫من امتحان شفاهیم رو پاس ‫کردم! مثل بقیه افراد این خانواده.

‫ولی تو اونجا نبودی، بابا!

‫شیش ماه تمام، رو مخم بوده،

‫از وقتی که تو جلسه ‫اولیا و مربیان دعوا کردین!

‫نه اینکه من هیچوقت از اون ‫آدم از خود راضی خوشم می‌اومد!

‫- این چرت و پرتا چیه؟ ‫- چرت و پرت نیست!

‫باشه.

‫ژولیوس سزار. بیا، درباره ‫ژولیوس سزار چی گفتی؟

‫نتونستم یه کلمه هم بگم، ‫چون اون یارو همش داشت

‫یاکاب... از من ‫بدش میاد... از ما.

‫- با من لج کرده. ‫- آره جون خودت. واسه همینه که رد شدی.

‫بابا، من به خاطر این رد شدم!

‫به خاطر این!

‫تو صورتش دیدم،

‫چطوری داشت می‌خندید: "پسر ‫اون رای‌دهنده احمق فیدس."

‫همش داشت به این ‫سنجاق ملی می‌خندید...

‫چی داری میگی؟

‫- این سنجاق رو روی کتم جا گذاشته بودم. ‫- یه سنجاق ملی؟

‫بابا تو اونجا نبودی!

‫حتی ازم پرسید این کوفتی چیه...

‫ازت چی پرسید؟

‫ازم پرسید،

‫"چرا یه سنجاق ملی زدی؟"

‫من باید برم الان.

‫وسط امتحان؟

‫چی؟

‫- وسط امتحان اینو ازت پرسید؟ ‫- آ... آره، آره.

‫چطور میشه انقلاب ‫صنعتی رو یادت بره آخه؟

‫- سلام... ‫- سلام مامان!

‫- من دارم میرم. ‫- یه دقیقه وایسا، بابات بهم زنگ زد.

‫بهم گفت.

‫نگام کن.

‫نگام کن. تو چشمام نگاه کن!

‫واقعاً این اتفاق افتاد؟

‫قضیه سنجاق؟

‫آره، من باید برم.

‫سلام بچه‌ها!

‫- سلام بچه‌ها. ‫- سلام!

‫هی آبل! کدوم گوری بودی؟

‫خونه. یانکا کجاست؟

‫- یه جایی اون اطرافه. ‫- حسابی مسته.

‫- حالت خوبه؟ ‫- آره خوبم، مرسی.

‫سلام!

‫سلام.

‫اون طرف دراز کشیده.

‫براش یه کم آب آوردم.

‫- نخورد هیچی، پس نمیدونم... ‫- مرسی.

‫یانکا...

‫- چطوری؟ ‫- خوبم.

‫یانکا...

‫دوستت دارم.

‫- الان بهتری؟ ‫- اوهوم.

‫خیلی بده که نمیای دانشگاه.

‫آره...

‫امتحان مجدد کی هست؟

‫نمیدونم.

‫حتی تاریخش رو هم نگاه نکردی؟

‫- ولی واقعاً، هیچی نگفتن احمقانه‌ترین کار بود. ‫- میدونم.

‫احمقانه‌ترین کاری که ‫تا حالا کردی چی بوده؟

‫احمقانه‌ترین کار؟ نمیدونم.

‫چون ماته منو دعوت کرد که بریم ‫پلِ مارگارت به مرغای دریایی غذا بدیم.

‫فکر کنم احمقانه‌ترین کار ‫عاشق یاکاب شدن، بود

‫یعنی، باید احمق باشم.

‫پس نمیای؟

‫نمیتونم، کل مدت با خواهر ‫کوچیکم تو یه جشنواره‌ام.

‫تو چی؟

‫منظورت چیه؟

‫خب، احمقانه‌ترین کار تو چی بوده؟ ‫تو بودی که این چرت و پرتا رو گفتی!

‫خب...

‫نمیدونم...

‫فکر کنم احمقانه‌ترین کار ‫اونیه که هنوز انجامش ندادم.

‫انجام ندادی...

‫فکر کنم بهتره برم بالا.

‫خیلی خسته‌ام.

‫ولی خیلی خوب بود که ‫دوباره منو تا خونه رسوندی.

‫قابلی نداشت.

‫بای.

‫بای، خنگول

‫سه‌شنبه: سکوت‌های بی‌شمار یاکاب

‫یاکاب! خواب موندیم.

‫لعنتی...

‫بچه‌ها! پاشید!

‫مامان و بابا خواب موندن، پس ‫باید خیلی سریع باشید، باشه؟

‫تئو! یویو!

‫زود باشید! جیش، کاکا، مسواک!

‫یاکاب، لطفاً کره و سالامی رو بده.

‫باشه، الان سرعت میگیرم، فقط ‫دارم سعی می‌کنم چشمامو باز کنم.

‫ببین، میتونی بعد از این همه عجله ‫صبح ماشین رو دم مدرسه بذاری؟

‫کره تموم شده.

‫دیروز خریدم. قفسه وسطی.

‫- اوه، همین جاست. ‫- میدونی که همیشه اونجا میذاریمش.

‫- پس میتونی انجامش بدی؟ ‫- چی؟ ماشین رو؟

‫تئو، بگو که دیگه تو تخت نیستی!

‫اوه...

‫صبر کن! امروز امتحان نهاییه.

‫باید اون کت و شلوار ‫لعنتی رو بپوشم.

‫- دارم پی‌پی می‌کنم. ‫- اوه! ببخشید، نمی‌دونستم!

‫دوباره کتری رو زیادی پر کردی.

‫جوابمو ندادی.

‫آره باشه، ماشین رو میارم برات.

‫فقط یه سوییچ بردار. ‫نمی‌خوام برم تو.

‫اوه! هنوز اونجاست؟

‫مثانه‌ام داره می‌ترکه.

‫تو وان بشاش.

‫تئو، بجنب! وقت ‫نداریم واسه این کارا!

‫زود باش، مسواک ‫بزن! خیلی دیر شده.

‫حدود ساعت ۶ یه مهمونی هست، ‫پس فکر نکنم بتونم قبل ۷ برگردم خونه.

‫ساعت چنده؟

‫ببخشید که دیر کردم.

‫صبح بخیر.

‫مارتا...

‫ببخشید، صبح بخیر!

‫- اشکالی نداره. ‫- مارسی، ببخشید.

‫خوشحالم که تونستی ‫بهمون ملحق بشی.

‫بریم!

‫ماته، ببخشید.

‫ببخشید، می‌تونی شروع کنی.

‫می‌خوام درباره‌ی ظهور ‫دنیای دوقطبی صحبت کنم.

‫می‌خوام با پیشینه‌اش شروع ‫کنم: بعد از سال ۱۹۴۵،

‫با پایان جنگ جهانی دوم، یه ‫نظم جهانی دوقطبی ایجاد شد،

‫و اروپا به دو بخش تقسیم شد.

‫یه بخشش جزو اتحاد جماهیر شوروی شد، ‫در حالی که بخش دیگه‌اش جزو آمریکا شد.

‫اون درباره‌ی کسب و کارها بود، ‫برای محدود کردن تعداد یهودی‌ها...

‫و هیچ یهودی‌ای ‫نمی‌تونست تو حزب بمونه.

‫تو سال ۱۹۴۱، حق ازدواج ‫مختلط رو از بین بردن.

‫خیلی از متفکرا شروع کردن به ‫فکر کردن که چی برای جامعه خوبه.

‫بنابراین، خیلی از ایدئولوژی‌های ‫سیاسی که الان وجود دارن ساخته شدن.

‫شاید بزرگترینش... ‫لیبرالیسمه، که...

‫...درباره‌ی اصول آزادیه،

‫و اینکه همه درباره‌ی ‫برابری هستن.

‫امم...

‫بین قرن‌های پونزدهم تا نوزدهم،

‫تقریباً ۲۰ میلیون آفریقایی-آمریکایی ‫به آمریکا منتقل شدن.

‫فکر کنم، شرایط غیرانسانی ‫رو خیلی خوب توصیف می‌کنه،

‫اما صاحبان مزارع--

‫اگه به زمان بیشتری نیاز داری، برای ۵ ‫دقیقه برگرد و روی یادداشت‌هات کار کن.

‫خب، کلیسای انجیلی هست، ‫و کلیسای پروتستان، که...

‫...در کنار کلیسای کاتولیک ‫تو قرون وسطی ایجاد شدن.

‫امم... پس اول از ‫همه، لوتر بود...

‫امم، اون آلمانی بود، و ‫همچنین یه راهب کاتولیک بود.

‫اون رفت به رم... ‫اوه... به واتیکان،

‫اما اونجا... کاملاً ‫ایمانش رو از دست داد،

‫و به همین خاطر نوشت... اوه...

‫بگو ببینم...

‫نمی‌تونیم بذاریم ‫اون بچه قبول شه؟

‫نه.

‫- هنوز می‌تونم اون نمره رو تغییر بدم. ‫- ببین، مارسی...

‫ما سعی کردیم بهش کمک کنیم. ازش ‫پرسیدیم چه مشکلی داره، جواب نداد.

‫از هیچ کدوم از منابع ‫استفاده نکرد، هیچی.

‫باعث میشه آمارمون ‫بد به نظر برسه.

‫- خداحافظ... ‫- خداحافظ.

‫هی!

‫متوجه نشدی که اومدم خونه، نه؟

‫نه، حواسم پرت بود، ببخشید.

‫بذار ازت بپرسم - و فقط ‫دارم می‌پرسم - متوجه می‌شدی،

‫اگه یکی از بچه‌ها با چاقوی ‫نون دنبال اون یکی می‌کرد؟

‫یا فقط وقتی که خون ‫روی لپ‌تاپت می‌پاشید؟

‫فقط دارم سعی می‌کنم ‫یه چیزی از این درآرم...

‫هارگیتای به همه زنگ زد و ‫بهشون گفت با من حرف نزنن، پس...

‫یه سوال دیگه.

‫هنوزم کونم رو دوست داری؟

‫مستی؟

‫- می‌خوام به تیبور زنگ بزنی. ‫- چرا باید بهش زنگ بزنم؟

‫چون بهم گفت،

‫"دورکا عزیزم، هنوزم چه ‫کون کوچیک و سفتی داری!"

‫واقعاً اینو گفت؟

‫دقیقاً همین کلمات! عوضی.

‫باید با منابع انسانی صحبت کنی.

‫منابع انسانی؟ خوبه.

‫یا چرا به پلیس مبارزه ‫با فساد زنگ نزنم؟

‫بیا یه روانشناس هم بیاریم.

‫اون یه سال با مسئول ‫منابع انسانی قرار می‌ذاشت.

‫باید با یکی حرف بزنی.

‫این تویی که باید حرف بزنی، ‫عزیز دلم، یاکاب ماآر فوق‌العاده.

‫همونطور که گفتم، باید به اون آدم ‫از خود راضی زنگ بزنی و بهش بگی:

‫"گوش کن، تیبور می‌زنم تو سرت

‫اگه حتی به چنین چیز ‫کثیفی درباره‌ی زنم فکر کنی."

‫اوپس.

‫واقعاً همینو می‌خوای؟

‫یه کم.

‫راستی...

‫سال ۵۶؟

‫روس‌ها به اون انقلابی‌های ‫کوچولوی مجارستانی شلیک می‌کنن؟

‫فکر می‌کنی چطوری الان ‫براش بودجه می‌گیری؟

‫نگاه کن!

‫دودو داره میاد. ‫بیاین اینجا، بچه‌ها!

‫وقتی سه‌شنبه‌ی جورج ‫به گند کشیده میشه

‫پس شما قبلاً به ‫توافق رسیدین. عالیه!

‫من استخدامت می‌کنم...

‫می‌فرستمت مدرسه، آموزشت میدم، اما ‫وقتی اوضاع خراب میشه فرار می‌کنی!

‫عالی! می‌تونی بهم ‫بگی دقیقاً مشکلت چیه؟

‫همه چیز.

‫خب، این فقط چرت و پرته، پسر من.

‫آزادی. این مشکل توئه.

‫خدایا، می‌دونستم ‫نمی‌فهمی! می‌دونی...

‫می‌خوام پیشرفت کنم! حس ‫کنم که دارم به جایی می‌رسم.

‫پس به جایی برس! نمی‌دونم...

‫برو دانمارک! هوم!

‫بیاین همه بریم دانمارک! ‫کل کشور باید بره دانمارک!

‫و وقتی اونجا حوصله‌مون سر ‫رفت، کل کشور باید دوباره جمع کنه،

‫و باید بریم آمریکا!

‫اگه اونجا حوصله‌ت سر رفت، ‫بیا بریم ماداگاسکار! بعدشم مریخ!

‫شیش سال پیش، وقتی اولین ‫بار اومدی تو دفترم، با خودم گفتم،

‫"این یه بچه پرتلاشه، ‫که جرأت داره."

‫ما همیشه به یکی نیاز داریم که ازش ‫متنفر باشیم: مهاجرا، گی‌ها، معلم‌ها...

‫یا اینکه، باید از ویکتور ‫اوربان و رفقاش متنفر باشیم.

‫تو عاشق فروژی شدی، واسه ‫همین می‌خوای بری دانمارک.

‫نه! واسه این نیست که می‌خوام ‫برم! می‌خوام برم، چون...

‫از همه این چیزا ‫حالم به هم می‌خوره!

‫می‌دونی، بالاژ...

‫بابام می‌خواست معمار بشه.

‫ولی اخراجش کردن.

‫می‌دونی، اصل و نسب اشرافی ‫داشت، واسه همین اخراجش کردن...

‫فقط به خاطر سابقه خانوادگیش.

‫بعد سال ۱۹۵۶ شد. می‌تونست بره.

‫ولی اینجا موند.

‫اگه می‌رفت، حس می‌کرد ‫که تو مبارزه شکست خورده.

‫و اینجا خانواده داشت، ماها رو.

‫بعدش، تو ساختمون‌سازی ‫کار کرد. با مدرک دانشگاهی!

‫ملات حمل می‌کرد.

‫داشت با دستای خودش ‫سوسیالیسم رو می‌ساخت.

‫و با اینکه تو هنوز به دنیا نیومده ‫بودی، واسه تو هم می‌ساختش، احمق!

‫بعدها، رو بازسازی ‫پل آزادی کار می‌کرد.

‫و شاید هیچوقت ‫نفهمیم حقیقت چی بود،

‫ظاهراً زیادی مشروب ‫خورده بود و افتاد.

‫موقع بازسازی پل آزادی مُرد.

‫از اون موقع، من...

‫بهش افتخار می‌کنم. ‫چون اینجا موند.

‫پس وقتی یه بچه هیپستر ‫اسم دانمارک رو میاره...

‫خب، اون موقع یاد بابام میفتم.

‫خب؟ خبری شد؟

‫باشه، پس یه کم دیگه صبر می‌کنیم.

‫خداحافظ.

‫می‌فهمم...

‫می‌فهمم، آقا گیوری، ولی...

‫ولی در عین حال،

‫مامانم...

‫داره با یه حقوق مسخره ‫جون آدما رو نجات میده.

‫اگه رفته بود خارج-- یا حتی من! ‫می‌تونستیم سه برابر پول در بیاریم!

‫آها، پس قضیه پوله! ‫می‌خوای حقوقت زیاد شه؟

‫نمی‌خوام حقوقم زیاد ‫شه! می‌خوام برم!

‫اونم آسون نیست...

‫...که مامانم رو اینجا ول کنم.

‫خب؟ اومد بیرون؟

‫نتیجه چی شد؟ بگو، بگو!

‫د بگو دیگه!

‫رد شد؟

‫باشه، وقتی اومدم ‫خونه حرف می‌زنیم.

‫چه مرگشه این لعنتی؟

‫بابا؟

‫الان اومدی؟

‫فشار خونت عالیه.

‫لطفاً رو تخت دراز بکش.

‫کفشام...

‫نه نه نه، لازم نیست ‫کفشاتو در بیاری، فقط...

‫...یه کم دکمه‌های ‫پیرهنتو باز کن، لطفاً.

‫یه صدای تیک تیک اینجا می‌شنوم.

‫یه فشاری حس می‌کنم...

‫این پایین، و...

‫نمی‌تونم نفس بکشم.

‫و سرگیجه...

‫ولی الان حالت خوبه؟

‫آره...

‫سرم بدجور درد می‌کنه.

‫پسره رد شد.

‫آبل؟

‫تو تاریخ...

‫این معلم تاریخشو می‌شناسی ‫- فکر کنم قبلاً بهت گفته بودم.

‫کمِ کم میشه گفت...

‫...یه آدم عوضیه.

‫واقعاً که!

‫هولوکاست رو از الف ‫تا ی بهشون یاد میده.

‫فیلم "پسر شائول" رو بهشون ‫نشون داد، و موزه خانه وحشت رو.

‫جدی میگم...

‫هیچوقت درباره‌ش بهت نگفتم؟

‫رفتن خانه وحشت، تا ‫نمایشگاه هولوکاست رو ببینن،

‫از بالا تا پایین.

‫ولی وقتی واسه ‫قربانیای کمونیسم نبود.

‫"اوه، اون ۴۰ سال ‫اونقدرا مهم نیست."

‫یه فیلم دهه ۶۰ رو دیدن، ‫بعد یه آهنگ پانک گوش دادن،

‫و همین بود - بهش خندیدن.

‫واقعاً...

‫حتماً درباره این ‫یارو بهت گفته بودم!

‫حتی تو جلسه اولیا و ‫مربیان باهاش دعوام شد!

‫- از اون آدماست که همیشه جواب پس میده. ‫- همونی که تو دسیدا درس میده؟

‫- آره... ‫- خب...

‫فکر کن که...

‫یه لیبرال... جوون، ‫اگه درست یادم باشه.

‫تازه ۴۰ سالش شده.

‫وایسا، اینجا قسمت مهمشه!

‫یه سنجاق ملیت ‫رو سینه پسرم بود...

‫یه سنجاق ملیت؟

‫می‌دونی، رو کتش جا مونده بود...

‫بهم گفت واسه همین رد شده.

‫همش بهش گیر می‌دادن.

‫می‌دونم آبل دانش‌آموز درخشانی ‫نیست، ولی خنگ هم نیست.

‫این معلمه حتی ازش پرسید، ‫"این سنجاق ملیت واسه چیه؟"

‫"واسه چیه؟"

‫فکر کنم منم باید فشار خونمو بگیرم.

‫یه کم ساکت باش گیوری، لطفاً.

‫چند روز پیش، داشتم یه ‫مصاحبه با یه خواننده میخوندم...

‫که گفت، "من عاشق این کشورم."

‫حرومزاده.

‫حتی نمیتونی بگی "وطن."

‫چون خجالت آوره، مگه نه؟

‫هر روز، دارن بهمون تهمت میزنن...

‫بلژیکی‌ها...

‫آلمانی‌ها، فرانسوی‌ها...

‫ما نازی هستیم،

‫ما کمونیست هستیم، و هر ‫چی که به ذهن اونا میرسه.

‫مجارها... خب،

‫من فقط...

‫حالا چه بلایی سر بچه میاد؟

‫- عصر بخیر. ‫- عصر بخیر.

‫یا بهتره بگم بعد از ظهر بخیر...

‫لطفاً منو به خیابون تورک ‫ایگناتس شماره ۹ ببرید.

‫ممنون، خیلی لطف کردید.

‫خداحافظ دکتر، شما هم همینطور.

‫- سلام. ‫- سلام.

‫اوم... ببخشید مزاحم شدم، ‫اسم من اریکا هاینال هست.

‫- آنا آولیش. ‫- خوشبختم.

‫اوم... راستش، یه کم خجالت میکشم.

‫ما همسایه‌ایم. من طبقه پایین شما زندگی ‫میکنم، و یه جورایی صداتونو شنیدم...

‫وای خدا، دیوارا اینقدر نازکن؟

‫نه، منظورم اینه ‫که پنجره باز بود،

‫- میدونی، اون چیز شبیه دودکش. ‫- منظورت نورگیره.

‫اریکا - پنجشنبه

‫صبح بخیر، من اریکا هاینال هستم، ‫خبرنگار روزنامه روزهای مجارستان.

‫اوم، ممکنه عجیب ‫به نظر برسه، ولی...

‫بله، شماره‌تونو از ‫آرایشگرتون گرفتم.

‫بله، شما پریروز یه مسافر داشتید،

‫که درباره پسری که تازه امتحان ‫نهاییشو داده بود بهتون گفت.

‫- همون پسره با سنجاق ملیت؟ ‫- آره، همون.

‫شما احیاناً نمیدونید ‫کی اینو بهتون گفت؟

‫گفتی کی هستی؟

‫من اریکا هاینال هستم، خبرنگار ‫روزنامه روزهای مجارستان.

‫میخوای درباره اون مقاله بنویسی؟ ‫چون من نمیخوام اسمم برده بشه.

‫نه، نه اصلاً.

‫یعنی آره، دارم یه مقاله مینویسم، ‫ولی این یه مکالمه خصوصیه.

‫پس، مثل مصاحبه یا چیزی نیست.

‫اوهوم، میفهمم...

‫فکر کنم یه دکتر بود،

‫از اویپشت، خیابون ‫کیرای سوارش کردم،

‫فکر کنم این اتفاق واسه پسر ‫یکی از بیمارهاش افتاده بود.

‫- شاید. ‫- اوهوم...

‫خیلی خیلی ممنون.

‫ببخشید مزاحمتون شدم.

‫- اشکالی نداره. ‫- روز خوبی داشته باشید.

‫- خداحافظ. ‫- خداحافظ.

‫میخواستم اطلاعاتی ‫درباره یه پسر بگیرم،

‫که تو امتحان نهایی یه سنجاق ‫ملیت زده بود. شما نمی--

‫آه، پس شما هستید.

‫روزهای مجارستان.

‫خب، بله... بله، ممنون. ما ‫داریم هر کاری که میتونیم میکنیم.

‫اوه... یه مقاله.

‫ببخشید، میشه اسمشو دوباره بگید؟

‫گیورگی... ترم... و اسم پسرش؟

‫آبل...

‫هی، شاندور!

‫میدونم امروز جلسه تحریریه داشتیم، ‫ولی یه داستان قوی پیدا کردم، و حالا...

‫آره...

‫سلام.

‫اوم...

‫قویه -- ببین، الان سرم شلوغه،

‫بعداً تو مراسم رونمایی ‫مجسمه بهت میگم.

‫لوح یادبود، باشه.

‫ساعت ۲ اونجام. آره!

‫الو؟

‫الو؟

‫- عصر بخیر. ‫- عصر بخیر! اوه...

‫ببخشید، نمیدونم اینجا ‫جای درستیه یا نه،

‫ولی شاید بتونید کمکم کنید.

‫اوم... آبل ترم به ‫این مدرسه میره؟

‫شما از پلیس هستید؟

‫نه، نه، اصلاً! نه!

‫- میخوام درباره امتحان نهایی یه مقاله بنویسم. ‫- آها.

‫ممنون از توجهتون.

‫راستش، موارد اینجوری،

‫فقط کتبی قابل رسیدگی هستن،

‫چون ما هم...

‫...باید از دفتر مرکزی ‫اجازه بگیریم، پس...

‫منظورتون از دفتر مرکزی چیه؟

‫منطقه آموزشی.

‫ولی الان مدیر ‫میاد، شاید بتونه...

‫- عصر بخیر. ‫- عصر بخیر، میتونم کمکتون کنم؟

‫این خانم خبرنگاره، و...

‫...میخواد درباره امتحان ‫نهایی یه مقاله بنویسه.

‫متأسفانه، ما نمیتونیم بدون ‫مجوز اینجا اظهارنظر کنیم.

‫خب، من نمیدونستم.

‫هر اظهارنظری از طرف ‫کارکنان ما نیاز به مجوز داره.

‫- نماینده کدوم روزنامه هستید؟ ‫- روزهای مجارستان.

‫"روزهای مجارستان..."

‫- میخوام درباره پرونده آبل ترم بنویسم. ‫- چرا میخواید درباره اون بنویسید؟

‫چرا درباره باشگاه تازه ‫بازسازی شده‌مون ننویسی؟

‫یه سنجاق ملیت روی سینه‌ش بود.

‫- ببخشید، چی؟ ‫- آره...

‫تا اونجایی که من می‌دونم، اون ‫سنجاق دلیل اصلی رد شدنش بود.

‫چرت و پرته.

‫گفتم که نمی‌تونم اظهار نظر کنم، ‫تازه، من اصلاً اونجا نبودم، پس...

‫- اینو ضبط نکردی، نه؟ مثلاً با گوشیت؟ ‫- نه.

‫این یه مکالمه خصوصی بین ‫خودمونه، پس غیررسمیه...

‫و اگه بخوای تو آینده از هر ‫کدوم از اینا استفاده کنی، من...

‫- ازش استفاده نکن، باشه؟ ‫- باشه، حله.

‫- ببخشید مزاحم شدم. ‫- باید برم، کار دارم!

‫ممنون، خداحافظ!

‫- واقعاً متأسفم. ‫- ممنون. دیگه کاریه که شده.

‫سلام! هی، آبل! ‫من اریکا هاینال‌ام.

‫من خبرنگارم، و می‌خواستم ‫ازت بپرسم که... اِ...

‫الان وقت بدیه؟

‫هی، شاندور...

‫از دستش دادم.

‫ببخشید.

‫ببین، اگه می‌خواستم دروغ ‫بگم، زنگ می‌زدم می‌گفتم مریضم!

‫یه دانش‌آموز تو امتحان ‫نهایی دبیرستان یِنو ژیدا

‫به خاطر زدن یه ‫سنجاق ملیت رد شده!

‫یعنی چی "خب که چی؟" ‫نگو که این خبرا نیست!

‫باید همین الان این کارو بکنیم، ‫چون الان دوره امتحانات نهاییه!

‫یا امشب، یا فردا صبح.

‫الو؟ سلام، آقای مار،

‫من اریکا هاینال‌ام، اِ... ‫خبرنگار. الان وقت بدیه؟

‫می‌خوام یه مقاله درباره ‫امتحان تاریخ آبل ترم بنویسم.

‫نمی‌خوای یا نمی‌تونی؟

‫از روزنامه مجارستانی‌ها...

‫می‌دونم نمی‌تونی اظهار نظر ‫کنی، ولی مهمه. یه مسئله عمومیه.

‫به خاطر اون نشان.

‫می‌فهمم. می‌فهمم، و متأسفم.

‫باشه، شاید یه وقت ‫دیگه بهتون زنگ بزنم.

‫آبل؟

‫- سلام. ‫- سلام.

‫من اریکام. تلفنی صحبت کردیم.

‫- آبل. ‫- ممنون که اومدی.

‫- ببخشید دیر کردم... فقط یه روز بد داشتم. ‫- اشکال نداره.

‫- خیلی منتظر نموندی؟ ‫- نه.

‫عالیه، خوبه!

‫- می‌تونم یه نخ سیگار بکشم؟ ‫- حتماً، بفرما.

‫- سلام، چی میل دارید؟ ‫- سلام.

‫یه قهوه و یه لیوان آب می‌خوام.

‫لطفاً، اینجا نوشته: ‫منطقه غیر سیگاری.

‫تابلو رو بخون. ‫زیرسیگاری اون پشته.

‫- ببخشید، ندیدم. ‫- باورم نمیشه!

‫باشه، بریم قبل از اینکه ‫بزنه لت و پارمون کنه!

‫- میشه اونو بیاری؟ ‫- حتی سفارشمم نگرفت.

‫حتماً یه جایی اینو یاد می‌گیرن! ‫تو شهر منم همینطوریه.

‫- باورنکردنیه. ‫- شهر تو؟

‫- من اهل کلوژم. ‫- اوه! باحال.

‫آره...

‫خب...

‫حالا دیگه...

‫- داری اینو ضبط می‌کنی؟ ‫- اِم، آره، ولی...

‫این مصاحبه یا چیزی نیست. فقط...

‫اگه بخوام ازت نقل قول ‫کنم، یه چیزی داشته باشم.

‫- جانب احتیاط رو رعایت کردن بهتره. ‫- باشه.

‫باشه! اِم... اول از همه، ‫درباره خودت بهم بگو.

‫خودتو معرفی کن. کی ‫هستی، این جور چیزا.

‫اِم... باشه.

‫خب،

‫من آبل ترم‌ام...

‫18 سالمه...

‫و امسال امتحان نهایی‌م بود، ‫منظورم اینه، قرار بود باشه...

‫درسته، بقیه‌ش چطور ‫پیش رفت؟ به جز تاریخ؟

‫خب، بقیه‌ش خوب بود.

‫تو ادبیات "الف" گرفتم.

‫- عالیه! ‫- نه، ببخشید.

‫- تو تاریخ هنر "الف" گرفتم. ‫- اونم خوبه.

‫تو ادبیات فقط "ب" گرفتم. ‫و تو ریاضی "ج" گرفتم.

‫عالیه. من همیشه تو ‫ریاضی افتضاح بودم.

‫- پس، تبریک می‌گم، خیلی خوبه! ‫- ممنون.

‫خب... تو یه نشان ‫ملیت زده بودی، درسته؟

‫- آره... ‫- ولی چرا؟

‫خب...

‫من، مثلاً، اتفاقی روی کتم جا ‫گذاشته بودمش، از... 15 مارس،

‫و یادم رفت درش بیارم.

‫خیلی بده.

‫چی خیلی بده؟

‫اینکه... اِ...

‫بابام یه بار تو 15 ‫مارس پشت سرش زدن.

‫زدنش؟

‫"زدن"، آره...

‫یادم نمیاد. خیلی کوچیک ‫بودم وقتی این داستانو شنیدم.

‫اونجا نبودم می‌دونی.

‫ولی خوندم که این تو ‫مجارستان هم اتفاق افتاده.

‫تو دوران سوسیالیسم. ‫به هر حال، خیلی بده.

‫درباره این معلم بهم بگو.

‫موضوع: اون یه نشان ملیت زده بود ‫به: sandor@magyarnapok.hu

‫سلام، شاندور!

‫مقاله درباره اون بچه‌ای که تو ‫امتحان نشان زده بود رو ضمیمه کردم.

‫منتظر جوابت هستم خداحافظ، اریکا.

‫خب، بگو ببینم، چرا ‫داری سرفه می‌کنی؟

‫چی شده؟

‫ساکتی؟ اوه.

‫نکنه به نقطه حساست خوردم؟

‫آره؟ بذار بشنوم.

‫- باشه! ‫- خودتو خالی کن. چی شده؟

‫پس، مامان بهت گفته.

‫آره، ولی می‌خوام از خودت بشنوم.

‫آره، شروع کردم به سیگار کشیدن.

‫ولی چرا؟

‫می‌دونم احمقانه‌ترین ‫سوال دنیاست، ولی چرا؟

‫- هوم؟ ‫- همینجوری.

‫چی گیرت میاد؟

‫صدات رو خراب می‌کنه، ‫پوستت رو، ریه‌هات رو...

‫راحت‌تر مریض می‌شی، سیستم ‫ایمنیت رو ضعیف می‌کنه، بازم بگم؟

‫باشه، اوکی، می‌دونم! قرار نیست ‫تا ابد سیگار بکشم، ولی الان...

‫یه لحظه صبر کن، این--

‫بذار صداشو کم کنم، فقط یه ثانیه!

‫سلام! هی!

‫- هی، اریکا! ‫- هی، شاندور! خب؟

‫مقاله‌ت عالیه، تبریک می‌گم!

‫جدی؟ پس، خوشت اومد؟

‫فردا با این شروع می‌کنیم.

‫این می‌شه مقاله اصلی.

‫این... عالیه! و...

‫پس، همینجوری خوبه؟ یا ‫باید کار دیگه‌ای انجام بدم؟

‫باید روش کار کنیم.

‫باید یه تیتر براش بنویسم، و...

‫...یکم ویرایشش کنم که ‫اینجوری به نظر نرسه.

‫ولی غیر از اون، واقعاً خوبه.

‫باشه، اگه کاری هست که بخوای ‫من انجام بدم، خوشحال می‌شم--

‫خودم انجامش می‌دم، جلومه.

‫می‌تونی بری بخوابی الان.

‫- مطمئنی؟ ‫- همینجوری خوبه.

‫باشه. اوکی.

‫- اوکی، پس فردا می‌بینمت. ‫- خیلی ممنون.

‫فردا صبح، درسته. ‫شب بخیر! خداحافظ.

‫شب تو هم بخیر، بای بای!

‫بای بای.

‫درست شنیدم؟

‫درست شنیدم؟

‫آره، درست شنیدی.

‫تبریک می‌گم، دختر!

‫ولی این تو رو از ضررهای ‫سیگار نجات نمی‌ده!

‫- آره، آره! ‫- تبریک می‌گم!

‫ممنون!

‫جمعه

‫هی، اریکا...

‫- سلام. ‫- گوش کن...

‫- آبل هستم. ‫- بله، سلام، آبل.

‫سلام. خب، اوم...

‫- الان مقاله‌ت رو دیدم، و اوم... ‫- غلط املایی یا چیزی داره؟

‫- نه-نه-نه، فقط... ‫- بله...

‫فقط این تیتر... خیلی تنده.

‫آه، بله، تیتر! اونو ‫سردبیر نوشته.

‫سردبیر؟

‫آره، من نمی‌تونستم... پس، آره.

‫- اوکی. پس نمی‌شه عوضش کرد؟ ‫- نه.

‫متأسفانه، اون همیشه تیترها ‫رو می‌نویسه، ما حرفی نداریم.

‫یه دانش‌آموز بوداپستی تو ‫امتحان نهایی تاریخ رد شد

‫به خاطر یه نشان ملیت، ‫روزنامه هانگرین دیز گزارش داد.

‫طبق گزارش روزنامه، یه ‫دانش‌آموز تو دبیرستان ژنو دژیدا

‫با یه نشان ملیت روی کتش ‫رفته بود سر امتحان نهایی.

‫معلمش ازش درباره‌ش پرسید،

‫و هیئت امتحانات به ‫پسره نمره "اف" دادن،

‫که بعدش داستانشو ‫به هانگرین دیز گفت.

‫تا حالا نه مدرسه و نه ‫معلم اظهار نظری نکردن.

‫چطور ممکنه همچین ‫اتفاقی بیفته، یاکاب؟

‫داری می‌خندی؟ داری به ‫چی می‌خندی لعنتی؟ نخند!

‫تو اصلاً نمی‌فهمی!

‫منم که باید با بابای ‫بچه حرف بزنم!

‫منم که باهاش حرف می‌زنم. ‫منم که از... پیام می‌گیرم.

‫می‌دونی از کجا برام ‫پیام میاد؟ می‌دونی!

‫وقتی بی سر و صدا ‫اخراجت کنن دیگه نمی‌خندی.

‫اونوقت دیگه خنده‌دار ‫نیست. اونوقت نمی‌خندی!

‫دیگه خنده‌دار نیست، مگه نه؟

‫- وای خدای من، مارچی! ‫- بس کن با این 'مارچی'!

‫بس کن با این 'مارچی'، لعنتی!

‫پسره نشان رو جا گذاشته بود.

‫یه نمایش سیاسی یا ‫راست‌گرایانه نبود.

‫حتی تو اون مقاله هم نوشته بود.

‫- باید یه بیانیه بدیم. ‫- بیانیه؟ درباره چی؟

‫خب، یه بیانیه درباره...

‫من هیچ ایده‌ای ندارم لعنتی! شاید ‫یه عذرخواهی رسمی از طرف تو!

‫آنیکو! آنیکو! یه تمرین گروه کُر؟

‫یه تمرین گروه کُر تو ‫ماه ژوئن؟ واسه سپتامبر؟

‫آنیکو! آنیکو! بیا دیگه!

‫باورم نمیشه این اتفاق افتاده...

‫مارتا!

‫تو اونجا بودی. لطفاً بگو چی شد.

‫آره، آره... خب، ‫اوم... پس، آره...

‫من می‌تونم حس کنم ‫انرژی‌هایی که از شما میاد، آقا...

‫مدام به سمت من میان. می‌فهمم.

‫و همینطور متوجه ‫سنگینی موقعیت هم هستم.

‫ولی واقعیت اینه که...

‫اون نشان روی پسره بود.

‫و همینطور، پسره...

‫اون واقعاً...

‫اون واقعاً... لال شد.

‫اونا مارو نابود می‌کنن.

‫در حالی که من...

‫می‌خواستم در و پنجره‌های جدید...

‫و جای پارک دوچرخه!

‫یا یه اردوی مدرسه ‫به کایزرسلاترن...

‫من باید دیوونه باشم.

‫بیخیال، فردا هیشکی به ‫این قضیه اهمیت نمیده.

‫زدن یه نشان موقع امتحان ‫نهایی، نظرت چیه درباره‌ش؟

‫خب، اگه نشان ملی‌مون ارزشش ‫پایین بیاد منو ناراحت می‌کنه.

‫حس خوبی بهم میده اگه یه ‫نشونه بیرونی داشته باشم...

‫...که نشون بده من مجارستانی‌ام.

‫روز ۱۵ مارس، ما انقلاب ‫مجارستان سال ۱۸۴۸ رو به یاد میاریم.

‫فکر می‌کنم تنبیه کردن کسی ‫واسه زدن اون، شرم‌آوره.

‫مثل اینه که صلیب ‫رو از گردنش برداشتن.

‫بعد از اون رفتاری ‫که باهاش کردن -

‫شک دارم اقدام قانونی انجام بده.

‫با این حال، ‫می‌تونه، یا باید بکنه.

‫یه حس وحدت ملی تو وجودم هست.

‫نمی‌تونم پنهونش ‫کنم و نمی‌خوام هم -

‫این چیزیه که این ‫نشان برام معنی میده.

‫درباره مجارستان و ملت ماست.

‫حالت ایده‌آل اینه که سیاست ‫از آموزش دور بمونه،

‫ولی خب، مشخصه ‫که غیرقابل اجتنابه.

‫همه مدرسه‌ها ‫معلم‌های خوبی ندارن.

‫ما باید میهن‌پرستی رو ‫به جوون‌هامون یاد بدیم.

‫باید بهشون درباره ‫ایمان هم یاد بدیم.

‫آموزش میهن‌پرستی حیاتیه تا ‫درباره ریشه‌هاشون یاد بگیرن.

‫اهمیت نشان ملیت ما - ‫اگه بخوام احساساتی بگم،

‫توسط طرف مقابل لگدمال شد.

‫فکر نمی‌کنم یه نشان تو رو یه ‫مجارستانی واقعی یا میهن‌پرست کنه.

‫تو مدرسه می‌زدمش، ولی الان نه.

‫۱۵ مارس می‌زنمش، آره. و ‫راستش بهش افتخار می‌کنم.

‫هیچوقت زمان‌های دیگه نمی‌زنمش، ‫چون فکر می‌کنم از درون میاد.

‫شنبه

‫بیا تو سایه بشینیم، گیوری.

‫همین اونجاست.

‫- کجا؟ ‫- اونجا!

‫ولی اونجا کاملاً سایه‌ست!

‫چی می‌خوای؟ آفتاب یا ‫سایه؟ چی می‌خوای، عزیزم؟

‫بس کن، بابا! اومدم از ساحل لذت ‫ببرم! اگه آفتاب بیاد، آفتاب می‌گیرم،

‫ولی به سایه هم نیاز دارم.

‫آفتاب، یا سایه ‫اونقدرا پیچیده نیست!

‫چک کردم: از ساعت ‫۱۱:۲۵ آفتاب میاد اینجا.

‫باشه، آفتاب تا ساعت ‫۱۱:۲۵ میاد اونجا.

‫- باید سایه‌بون رو می‌آوردیم... ‫- ما خیلی از استخر دور شدیم لعنتی!

‫- باشه، پس همینجا بمونیم! ‫- ناراحت نشو، عزیزم!

‫همونطور که شنا می‌کردم، داشتم به ‫چیزی که مدیر بهم گفت فکر می‌کردم...

‫اگه یه شرایط خاصی ‫باشه، مثل یه بیماری...

‫ولش کن، گیوری!

‫...اون وقت میشه امتحان ‫نهایی رو دوباره داد.

‫اصلاً گوش نمیده.

‫چرا، داره چیکار می‌کنه؟

‫داره دنبال کفشدوزک‌های ‫مرده می‌گرده.

‫مرده نیست، داره تظاهر می‌کنه.

‫یه جور محافظته.

‫ببخشید، اوم...

‫سلام بچه‌ها!

‫معذرت می‌خوام، نمی‌خوام ‫مزاحمتون بشم، فقط...

‫یه مدته دارم دو دل می‌شم. ‫اوم، فقط می‌خوام بهتون بگم، که...

‫ما پشتتون هستیم!

‫ببخشید، ما همدیگه رو ‫از جایی می‌شناسیم؟

‫ببخشید، من بابای گابور ‫ماکلاری از دشیدا هستم.

‫آبل از مدرسه می‌شناسدش.

‫گابور ماکلاری...

‫از من نشنیده بگیر.

‫فقط می‌خوام بهتون بگم که...

‫اونا واقعاً می‌تونن ‫گورشونو گم کنن!

‫ما مجارستانی هستیم، مگه نه؟

‫چه اشکالی داره؟

‫خب... خداحافظ!

‫الو؟

‫آره، خودمم.

‫بله؟

‫ببخشید؟ معذرت میخوام، ‫نشنیدم چی گفتین. کدوم کابینه؟

‫جدی میگی؟

‫خب...

‫آره... اوهوم، بله!

‫خیلی ممنون.

‫باورم نمیشه. نمیدونم چی بگم.

‫آره، مدرکشو دارم.

‫اوهوم.

‫عالیه!

‫ممنون، خیلی ممنون.

‫هی، یانکا!

‫سلام.

‫جشنواره چطور بود؟

‫آبل، اینجا چه خبره؟

‫چی؟

‫فکر کردی کی هستی؟

‫منظورت چیه؟

‫میفهمی چیکار کردی؟

‫این چرت و پرتا چیه که یاکاب بهت ‫گیر داده چون تو خشکت زده بود؟

‫هان؟

‫همینجاست، تو این سایت کوفتی!

‫"یه دانشجوی بوداپستی به خاطر ‫نشان ملی تو امتحانش رد شد."

‫این چه کوفتیه؟

‫- واقعاً بهم گیر داد. ‫- به خاطر اون نشان؟

‫آره، به خاطر اونم.

‫این چرت و پرتا رو ‫از کجا میاری، واقعاً که!

‫یاکاب میخواست کمکت ‫کنه چون دید خری.

‫ببخشیدا، ولی راست میگم! ‫تو درس نخوندی، باشه!

‫هر کاری دلت میخواد بکن، برام مهم ‫نیست، ولی اون چیکارت کرده بود؟

‫هیچ کاری باهات نکرده بود - اون بچه ‫های کوچیک داره و حالا تو اخراجش میکنی؟

‫- چطور تونستی اینکارو بکنی؟ ‫- اون عوضی همش به بابام توهین میکرد!

‫- چجوری توهین میکرد؟ ‫- بهش میگه طرفدار احمق فیدس.

‫- همش این چرت و پرتای بدبینانه رو میگه. ‫- چی؟ چی گفت؟

‫پشت سرم این چیزا رو میگه!

‫جلوی خودم جرأت نمیکنه ‫بگه، ولی به گوشم میرسه!

‫چی میگه؟ میگه همه ‫طرفدارای فیدس خرن؟

‫لعنتی! این ادای دخترای هیپی ‫مقدس رو واسه من در نیار!

‫- میدونم راجع به بابام چی فکر میکنی! ‫- چه اهمیتی داره من چی فکر میکنم؟

‫اصلاً مهم نیست من چی ‫فکر میکنم! میخوام بدونم

‫- چرا باید این بدبخت رو نابود کنی-- ‫- تو عاشق یاکابی لعنتی!

‫حتی وقتی خوابی هم، چشمات می‌پره،

‫چون همش به اون ‫عوضی ریشو فکر میکنی!

‫- به تو چه ربطی داره؟ ‫- یعنی چی؟

‫- فکر میکنی من هیچ ربطی به این قضیه ندارم؟ ‫- نه، نداری.

‫- من نگرانتم! اون یه مرد 40 سال-- ‫- نگران من نباش!

‫چرا؟ نباید برات بترسم؟

‫- من از آدمی مثل تو هیچی نمیخوام! ‫- آره حتماً.

‫- من اینقدر ازت مراقبت کردم! ‫- برام مهم نیست، آبل.

‫اگه من نبودم یکی ‫میومد بهت تجاوز میکرد!

‫ترجیح میدم بهم تجاوز بشه تا دوست ‫یه آدم موذی عوضی مثل تو باشم!

‫جدی داری میگی؟

‫آره، خیلی هم جدی میگم.

‫و اگه حقیقت رو نگی، انکار ‫میکنم که اصلاً میشناختمت!

‫- سلام. ‫- سلام...

‫- بچه‌ها؟ ‫- خوابیدن.

‫اوه، ببخشید. چطور شد؟

‫خسته شدن.

‫کجا بودی؟

‫میدونی کجا؟

‫احتمالاً تو یه زمین بازی.

‫چرا هیچوقت بهم نگفتی ‫اون پسره تو امتحان رد شد؟

‫کی؟ آبل ترم؟

‫- بابا، تو هیچوقت درباره کارم ازم نمیپرسی. ‫- ببخشید؟

‫منظورم این نبود. من ‫خودمم درباره‌ش حرف نمیزنم.

‫ولی آره، پیش میاد.

‫بعضی دانشجوها رد میشن. تو ‫یازده سال، شاید دو بار اتفاق افتاده.

‫بیا بشین دیگه، لطفاً.

‫نمیخوای بری؟

‫وقتی بچه‌ها بیدار شدن. ‫من وسایلمو جمع کردم.

‫پیرهنم خیسه...

‫خب؟

‫واقعاً یه کلمه هم نگفت؟

‫باورم نمیشه، حتی تو ‫هم داری اذیتم میکنی.

‫کی داره اذیتت میکنه؟

‫هیچکس. من یه زندگی راحت دارم.

‫قراره اخراج بشم.

‫المر هارگیتای میخواد نابودم ‫کنه. ولی نه، هیچکس اذیتم نمیکنه.

‫یعنی، کی به حقوق 500 ‫یورویی من نیاز داره اصلاً؟

‫- یه فکری میکنیم. ‫- آره.

‫- ماریا کمکمون میکنه. یا مامانم. ‫- اوه! نه-نه-نه-نه!

‫هیچکس کمکمون نمیکنه! ‫من این کارو نمیکنم!

‫یاکاب، چقدر از این مقاله درسته؟

‫چقدر؟ همونقدر که تو ‫رسانه‌های دولتی میبینی،

‫یا تو کنفرانس‌های خبری ‫دولت، یا تو سخنرانی‌های اوربان!

‫چرا ازش درباره نشان پرسیدی؟

‫چرا؟ اگه کلاه سرش ‫بود، درباره اون می‌پرسیدم!

‫البته اگه تو کنیسه نبودیم!

‫یا اگه برف می‌اومد، حق داشتم ‫بپرسم "این چه وضع آب و هواییه؟"

‫- "داد نزن! بیدارشون می‌کنی!" ‫- من تحریکش نکردم! وقتی چیزی واضح نیست

‫یا عجیبه، آدم سوال می‌پرسه دیگه!

‫همین!

‫ولی هیچوقت نمی‌شه که ‫سوالت به کسی بربخوره.

‫منظورت چیه؟

‫اینکه تو هیچی جز اون ‫کله خودخواهت رو نمی‌بینی!

‫باشه.

‫من می‌خوام تو دنیایی زندگی ‫کنم که بشه همچین سوالی پرسید،

‫بدون اینکه به کسی بربخوره.

‫ولی ما تو همچین دنیایی ‫زندگی نمی‌کنیم، یاکاب!

‫این فقط دنیای درون ‫توئه! دنیای بسته خودت!

‫که به روی هیچکس باز نیست!

‫حتی ما!

‫می‌دونی چقدر تحقیرآمیزه؟

‫می‌دونی؟

‫یازده سال!

‫همه شاگردام تو این یازده سال!

‫کلاس من! بچه‌های من!

‫الان همشون فکر ‫می‌کنن من یه آشغالم!

‫سنجاقک...

‫زمین بازی...

‫- ببخشید؟ ‫- ما تو شهربازی بودیم.

‫تو ورمزو؟

‫من داشتم همون نزدیکی می‌دویدم.

‫می‌دونم. دیدمت.

‫منو دیدی؟ پس چرا صدام نکردی؟

‫من حتی گوشیمم همراهم بود.

‫نمی‌دونم.

‫همینجوری نشسته بودم...

‫دیدم که داری می‌دویی،

‫و خیلی دور بودی.

‫دقیقاً همونجایی که الان هستی.

‫من اینجام.

‫نه، نیستی.

‫تو فقط سوال می‌پرسی!

‫همه سوالای لعنتیت درد داره! ‫چون همشون یعنی تو اینجا نیستی!

‫"بچه‌ها؟"

‫"خوابن؟"

‫"چطور خسته شدن؟"

‫"نمی‌خوای بری؟"

‫"غذا هست؟"

‫"کره کجاست؟"

‫تو نمی‌دونی کدوم بچه ‫شنا میره کدوم موسیقی!

‫چون هیچی جز نفرت و گله ‫و شکایت خودت رو نمی‌بینی!

‫و آره! شاید اون پسره از ‫سوالت ناراحت شده باشه!

‫سلام. دنبال آبل می‌گردم.

‫سلام. هنوز نیومده خونه.

‫- سلام آقا. ‫- سلام.

‫دنبال آبل می‌گرده.

‫مثل همه ما.

‫سلام، بهش زنگ زدین؟

‫شمارشو ندارم. کلی التماس ‫کردم تا منشی آدرستونو بهم داد.

‫فقط می‌خوام باهاش حرف بزنم.

‫یه لحظه صبر کنید، بذارید ببینم.

‫06 30 294 22 17.

‫بعضی وقتا حتی شماره خودمم ‫یادم نمیاد، با همه رمزا و اینا...

‫قبلاً همه شماره‌ها ‫رو از حفظ بودم.

‫ولی فکر کنم شما هم با ‫تاریخ‌ها همینجوری هستین، نه؟

‫ببخشید، حواسم نبود.

‫بفرمایید داخل، آقا!

‫- نمی‌خوام مزاحم بشم. ‫- بیا تو دیگه.

‫برو تو اتاق آبل و از ‫اونجا بهش زنگ بزن.

‫- چیزی میل دارین؟ ‫- خیلی لطف دارین، ولی نه.

‫جواب نمیده.

‫باشه، بیا تو!

‫- نمی‌خوام مزاحم بشم. دیروقته. ‫- بشین، همینجا منتظرش باش!

‫- هر لحظه ممکنه برسه. ‫- من اصراری ندارم.

‫یه اشترودل بخور، خونگی نیست.

‫- بذارین کفشامو دربیارم. ‫- درنیار!

‫نه! می‌خواستم امروز ‫تمیز کنم، ولی نشد.

‫همه جا کثیفه، پس...

‫کثیف... چرا نمی‌گی تو یه ‫آشغالدونی زندگی می‌کنیم؟

‫یوتسیکا! سه روز پیش تمیز کردم!

‫بگو ببینم، آقا...

‫به نظرت کی خونه رو تمیز می‌کنه؟

‫لازم نیست جواب بدی، معلومه، نه؟

‫خونه خیلی قشنگیه.

‫چقدر تابلو...

‫ارثیه.

‫آره، خب...

‫خیلیاشونو اصلاً ‫نمی‌تونم تحمل کنم.

‫ولی چون ارث رسیده بهمون...

‫مثل اون یکی اونجا...

‫وای، تازه به من میگه من ‫آبروی خانواده رو می‌برم!

‫بعد یه مدت، دیگه ‫متوجهشون نمی‌شی.

‫معمولاً چیزا رو تو ‫سطح چشم می‌بینیم.

‫با خونه‌ها هم همینطوره. تو ‫سطح چشم نگاهشون می‌کنیم.

‫مطمئنید چیزی نمی‌خورید، آقا؟

‫شاید یه قهوه...

‫حتماً. الان میارم.

‫خیلی دیروقته، ولی...

‫آبل قراره امتحان بده.

‫- امتحان نهایی؟ ‫- آره.

‫- منظورتون تجدیدیه؟ ‫- نه، نه...

‫اداره آموزش و پرورش ‫منطقه گفته شرایط خاصه،

‫پس اون امتحان ‫نهایی رو دوباره میده.

‫گفتن امتحان باز باشه. ‫به طور پیش‌فرض بازه،

‫ولی هیشکی تا حالا تو ‫همچین امتحانی شرکت نکرده.

‫باورم نمیشه.

‫همین الان مدیر زنگ زد بهم.

‫آره جون خودت، مدیر...

‫ما خیلی خوشحالیم که آبل ‫میتونه به تحصیلش ادامه بده.

‫به هر حال، این روزا ‫بدون مدرک پیشرفت کردن...

‫تو این مملکت چیزی هست ‫که نشه از زیرش در رفت؟

‫جدی میگم، آقای ترم.

‫تو این مملکت چیزی هست ‫که نشه از زیرش در رفت؟

‫اگه میخوای میتونی ‫بیرون منتظرش بمونی.

‫این خیلی بی‌انصافیه.

‫خودت میدونی که این بی‌انصافیه.

‫تو امتحان چه اتفاقی افتاد؟ ‫آره، اون بی‌انصافی بود.

‫پس بذار همه دوباره امتحان ‫بدن! اینجوری عادلانه میشه.

‫نمیخوای آبل به تحصیلش ادامه بده؟

‫من نمیخوام؟ آقا من ‫معلمش بودم. میدونم چی بلده.

‫امتحان شفاهیش رو من ‫گرفتم، برگه‌هاش رو نوشت.

‫پس رد شد چون تو معلمش بودی؟

‫نه، رد شد چون اون ‫نشان رو روی سینه‌ش دیدم،

‫و گفتم، دیگه اینجا خط قرمزمه.

‫- نیازی به این حرفا نیست! ‫- یا شایدم من معلم بدی بودم...

‫- امتحانش رو میده، تمومه! ‫- حرفا...

‫حرفا...

‫- بهت گفت؟ ‫- چی رو؟

‫که با نفرت به نشان نگاه ‫کردم، یا هر چی که نوشتن.

‫- آره، بهمون گفت. ‫- گفت؟

‫میدونی چجوری بهش نگاه کردم؟ ‫همونجوری که تو این یازده سال نگاه کردم.

‫- چرا فکر میکنی اذیتم کرد؟ ‫- این حرفا لازمه؟

‫- لازمه؟ ‫- آره، لازمه!

‫منم اون روزنامه‌هایی رو که ‫شما بهشون میگین "مستقل" میخونم.

‫- فشارم میره بالا. ‫- اوه، در مقایسه با تبلیغات شما...

‫برای تو که اونا ‫خبر نیستن، میدونم!

‫بیشتر شبیه مجله طنزه!

‫با این حال...

‫میتونیم رو یه چیز توافق کنیم.

‫اینکه دیدن اون نشان روی ‫کت آبل اذیتت کرد، درسته؟

‫گذاشته بودش رو کتش.

‫تقریباً...

‫...بیست سال پیش بود...

‫آره!

‫- من ۱۸ سالم بود، وقتی نخست وزیر شما... ‫- خوشت بیاد یا نه، اون نخست وزیر تو هم هست.

‫- نه نخست وزیر من نیست. ‫- آره، حق با توئه.

‫حق با توئه، اون مال تو نیست! تو ‫میتونی فرنس گورچانی رو داشته باشی!

‫- و همه احمق‌های دیگه رو! ‫- میتونم حرفم رو تموم کنم؟

‫- خوب میشه، نه؟ ‫- ببخشید، میتونم حرفم رو تموم کنم؟

‫تو اون انتخابات دموکراتیک،

‫نخست وزیر شما و حلقه‌های مدنیش ‫رأی دهندگان فیدس رو تحریک کردن

‫که خودشون رو با زدن ‫نشان ملیت متمایز کنن!

‫پس مشکلت اینه! فکر کنم تو نزدیش.

‫نه، نزدم، چون فقط ‫۱۵ مارس می‌زنمش.

‫عالیه. میخوای چیکار کنم؟

‫برام مهم نیست کسی ‫بزنه، ولی بذار بهت بگم،

‫هیچکس نتونسته این کشور ‫رو اینقدر سریع به زانو دربیاره.

‫اگه میزدیش چی میشد؟ ‫بیا به این فکر کنیم!

‫چی میشد؟ تو رأی ‫دهنده فیدس نیستی، باشه.

‫فرض کن روز ‫انتخاباته، و تو میزنیش.

‫وقتی یه نشان ملیت می‌بینی ‫چی میاد تو ذهنت؟

‫میخوای جواب بدم؟

‫ولی بگو واقعاً چی فکر میکنی.

‫چرا؟

‫- فکر میکنی دارم دروغ میگم؟ ‫- منظورم این نبود.

‫پس منظورت چی بود؟

‫- داری حرفام رو تحریف میکنی. ‫- نه نمیکنم. - چرا، میکنی.

‫آره، چون فقط شماها ‫میتونین داد و بیداد کنین!

‫- ما وقتی یه چیز ناعادلانه‌ای میشه داد میزنیم. ‫- آره، یه مملکت پر از رفیق بازی.

‫- پای مملکت رو وسط نکش! ‫- چرا؟ همه جا همینه!

‫یه زنگ میزنی، بعد ‫میندازنش گردن ما!

‫فکر میکنی من زنگ زدم؟

‫میدونم همش به مارچی زنگ میزدی!

‫- مدیر؟ ‫- آره!

‫معلومه، یه بار بهش زنگ زدم. ‫ولی چرا دارم برای تو توضیح میدم؟

‫میدونی چیه؟ آره زنگ زدم!

‫به خود ویکتور اوربان زنگ زدم!

‫"سلام ویکتور! پسرم تو امتحان ‫تاریخ رد شده. حالا چی؟"

‫مطمئنم بهش زنگ زدی.

‫حسی، زنگ زدی؛

‫من فرصت داشتم توضیح بدم؟

‫میدونی که نمیتونم با ‫مطبوعات حرف بزنم؟

‫یه نشان ملیت...

‫آبل، وطن پرست بزرگ، آره؟

‫- فکر میکنی پسر من وطن پرست نیست؟ ‫- چرا، وطن پرست یعنی چی؟ برای تو؟

‫یعنی من به اندازه خانواده‌م ‫به وطنم افتخار میکنم!

‫به چی افتخار میکنی؟

‫این پارانویای همیشگی!

‫پسرت سال‌ها از روی برگه‌های ‫همکلاسی‌هاش کپی می‌کرد.

‫آره؟ پس...

‫تقصیر خودته! اگه فهمیده ‫بودی و ردش کرده بودی...

‫کلمه به کلمه رو کپی کرده بود!

‫باشه، رد شد! دو تا توضیح داره:

‫یا واسه تاریخ خیلی خنگه، ‫یا تو فقط بهش گیر میدی،

‫چون تو جلسه اولیا و ‫مربیان بهت تیکه انداختم!

‫- جلسه اولیا و مربیان؟ ‫- آره دقیقاً!

‫از اون موقع فکر می‌کنی ‫من بزرگترین یهودستیزم!

‫- من تو عمرم همچین حرفی نزدم! ‫- تو اوربان رو دیکتاتور صدا می‌کنی!

‫من کی تو کلاس همچین حرفی زدم؟

‫تو به هرکی که متفاوت ‫فکر می‌کنه میگی فاشیست!

‫من به کی گفتم فاشیست، لعنتی؟

‫- چطور می‌تونی با این همه نفرت زندگی کنی؟ ‫- این یه سؤال ایمانیه..

‫چطور می‌تونی صبح از خواب ‫پاشی و با این همه نفرت نفس بکشی؟

‫- ...ولی تو خیلی از اون دوری... ‫- چطور می‌تونی با این همه نفرت زندگی کنی؟

‫- پنجره‌ها رو نبند! ‫- چطور هنوز سرطان نگرفته؟

‫- ببخشید، میشه تمومش کنید؟ ‫- اینجا چه خبره لعنتی؟

‫من باید پنجره‌م رو ببندم در حالی ‫که این لیبرال داره سرم داد می‌زنه؟

‫- هنوز خونه منه، مگه نه؟ ‫- بهتره همین الان بری.

‫من چیزی رو از دست دادم اینجا؟

‫من فقط می‌تونم به چیزی ‫افتخار کنم که صادقانه باشه.

‫- چیزی که بشه زیر سؤال بردش. ‫- من این حرف‌ها رو می‌شناسم...

‫تو هیچی رو زیر سؤال نمی‌بری! تو فقط ‫این کینه‌های گذشته رو با خودت می‌کشی!

‫تو فقط نفرت داری، هیچی دیگه!

‫چون تو نداری، درسته؟

‫کِی قبول کردی که آبل ‫نشان ملیت رو زده بود؟

‫- اتفاقی روش مونده بود! ‫- مهم نیست!

‫مهم نیست، آره...

‫چی فکر کردم با خودم؟ دارم با یه ‫طرفدار مغزشویی شده اوربان حرف می‌زنم؟

‫پس برو از جورج سوروس ‫بپرس دفعه بعد به کی رأی بدی!

‫حتماً، بهش زنگ می‌زنم! ‫تو شماره‌ش رو نداری؟

‫دو نوع آدم وجود داره: ‫میهن‌پرست‌ها... و خائن‌ها!

‫یه نوع سوم رو جا ‫انداختی: کله‌خرها!

‫آره درسته! کله‌خرها!

‫یکیشون داره از ‫پله‌ها میره پایین الان!

‫آبل؟

‫کجا بودی؟

‫من و مامانت، از نگرانی مُردیم!

‫به هیچکدوممون جواب نمیدی.

‫مدیر امروز زنگ زد.

‫می‌تونی دوباره امتحان بدی.

‫چطور؟

‫اداره آموزش و پرورش تصمیم ‫گرفته که وضعیت تو یه مورد خاصه.

‫پس می‌تونی دوباره ‫امتحان تاریخ بدی.

‫کِی؟

‫پس فردا. سه‌شنبه.

‫پس جزوه‌هات رو بردار. و این ‫دفعه، انقلاب صنعتی رو حسابی بخون!

‫این دفعه باید نمره عالی بگیری.

‫نمی‌تونی نمره گند بگیری.

‫بعد از این همه دردسر. تازه، ‫خبرنگارها و بقیه هم میان.

‫ولی بابا...

‫ولی چی؟

‫من نمی‌تونم این کارو بکنم.

‫چی گفتی؟

‫نمی‌تونم انجامش بدم.

‫چرا نه؟

‫تو بخونش.

‫- بعد من و مامان کمکت می‌کنیم. ‫- نمی‌تونم انجامش بدم، بابا!

‫به من نگو نمی‌تونی. باید بتونی!

‫- من هیچی بلد نیستم. ‫- هیستریک نشو.

‫جزوه‌هات رو دربیار، ‫و شروع کن به خوندن.

‫بابا، نمی‌فهمی؟

‫نمی‌فهمی؟

‫من هیچی بلد نیستم!

‫سعی کردم، واقعاً...

‫خوندم و تکرار کردم، و همه‌ش رو ‫مرور کردم و همه چی، ولی فقط...

‫قرار نیست جواب ‫بده. من هیچی بلد نیستم.

‫اون موقع هم هیچی بلد نبودم.

‫دروغ گفتی؟

‫فقط...

‫نمی‌تونم بدمش تو مغزم

‫نمی‌تونم بفرستمش تو مغز لعنتیم.

‫- بقیه می‌تونن. ‫- ولی من نه!

‫اینطور نیست که از یه گوش بره تو و از ‫اون یکی بیاد بیرون. فقط بیرون می‌مونه.

‫حتی نمی‌دونم این چیه! جدی میگم!

‫- این چرت و پرت چیه؟ ‫- باشه، آبل، بس کن.

‫بابا، نمی‌فهمی؟

‫من فقط یه احمق بی‌شعورم!

‫من هیچی بلد نیستم!

‫نمی‌تونم هیچی رو تو این ‫کله لعنتیم فرو کنم، لعنتی!

‫نمی‌دونم دیگه چیکار کنم ‫با این کله احمق لعنتیم!

‫کله احمق لعنتیم! ‫هیچی نمیره تو سرم!

‫من خنگم! من یه احمق بی‌شعورم!

‫من فقط یه احمق بی‌شعورم! ‫نمی‌تونم هیچی رو توش بفرستم!

‫- هیچی! لعنتی! ‫- بس کن، پسرم، خواهش می‌کنم...

‫تو سر من...

‫بس کن پسر، بس کن...

‫من یه آدم پوچم، بابا.

‫یکشنبه، هیچ اتفاقی نیفتاد

‫صبح بخیر! دو تا چیز ‫می‌خوام! زرنگی! دقت!

‫دوشنبه

‫باید یه کم ظرافت به ‫بیانیه هفته بعد اضافه کنیم.

‫کتاب‌ها، فیلم‌ها، ‫نمایشگاه‌ها و غیره

‫هفته پیش، یه گزارش ویژه داشتیم

‫درباره پنج تا فیلم مورد علاقه وزیر. ‫خیلی عالی بود، کلی خواننده داشت.

‫به یه همچین چیزی ‫نیاز داریم. روبی؟

‫داری سخنرانی هفته بعد ‫رو می‌نویسی؟ چرا الان؟

‫گوش کن!

‫یه چیز می‌خوام، خیلی مهمه.

‫می‌خوام مثل یه تیم کار ‫کنیم. یه تیم عالی، باشه؟

‫نه یه مشت کتابخون افسرده که ‫روی کیبوردشون خم شدن. یه تیم!

‫به همین خاطر، می‌خوام با اریکا هاینال ‫آشنا بشین، جدیدترین عضو تیممون.

‫فکر کنم مقاله‌ش درباره ‫نشان ملیت رو خوندین.

‫اونایی که نخوندن، اخراجن.

‫بیاین براش دست بزنیم!

‫اریکا اهل ترانسیلوانیاست، پس ‫اگه پالینکا یا گوشت دودی می‌خواین،

‫باید دل اونو به دست بیارین. ‫ممنون، می‌تونین برین سر کارتون.

‫فقط یه چیز.

‫ما قانون لباس ‫پوشیدن نداریم، ولی...

‫این کفش‌ها برای دویدن تو پیست‌های ‫جزیره مارگارت خیلی بهترن.

‫لازم نیست بدوی. ‫کسی دنبالت نکرده.

‫یه نسیم زوزه می‌کشه ‫اردوگاه خوابیده

‫اردوگاه خوابیده فقط آتیش روشنه

‫آتیش رو روشن کن، روشن نگهش دار

‫شاید دیگه هیچوقت ‫همچین صحنه‌ای نبینیم

‫به صدای زنگ کلیسا ‫گوش کن، بیم، بوم، بیم، بوم

‫به صدای زنگ کلیسا ‫گوش کن، بیم، بوم، بیم، بوم

‫سه‌شنبه

‫صبح بخیر، آقا.

‫صبح بخیر.

‫ببخشید.

‫لطفاً!

‫برو عقب!

‫برو عقب!

‫آقایون، برید عقب! ‫این یه امتحان نهاییه!

‫خانم‌ها و آقایون، لطفاً ‫یه کم فاصله بگیرین.

‫فقط یه کم برید عقب.

‫آقا! آقا! برید عقب!

‫لطفاً دوربین رو ‫یه کم ببرید عقب‌تر.

‫برید عقب. برید عقب.

‫خانم! لطفاً برید عقب، باشه؟

‫ممنون! ممنون!

‫آبل.

‫- صبح بخیر. ‫- صبح بخیر.

‫لطفاً یه موضوع انتخاب کن.

‫میشه شماره موضوع رو بگی؟

‫هفت.

‫"بر اساس دانش و منابعت،

‫پیشینه و روند حمله ‫مغول‌ها رو توضیح بده."

‫چه موضوع خوبی!

‫آبل، بشین. ۳۰ دقیقه ‫وقت داری آماده بشی.

‫بیست و ششم آگوست

‫واو...

‫چه غلطی داری می‌کنی؟

‫از استخر بیا بیرون!

‫بچه‌های عوضی!

‫باورم نمیشه!

‫زود باش!

‫بیا بالا!

‫نگهش دار!

‫خودتو بکش بالا!

‫زود باش!

‫بیا از این طرف ‫بریم! به سمت دریاچه!

‫بدو!

‫مترجم: اشکان هیدی

[ توضیحی برای همه چیز ]

‫برای بابا

امیدواریم که از تماشای این فیلم لذت برده باشید

[ ارائه‌ شده توسط سیـنه‌فیلیـا ] کانال تلگرام: @Video_Archives

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.