Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائهشده توسط وبسایت دیجیموویز :.:.: DigiMoviez.Com :.:.:
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت :دیجیموویز را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
بدرود، پینکی
!سیبزمینیها
سیبزمینیها؟
...سیبزمینیها
...پینکی
پینکی، منظورت چیـه؟
پینکی
« چالهی حسرتِ پینکی »
« زیرنویس از علی محمدخانی، iredprincess و امیر ستارزاده » ::. H1tmaN & iredsub & AliMK_Sub .::
آزاد باش، سیلویا
نگران نباش
من چیزیم نمیشه
من همیشه اینقدر تنها نبودم
کودکیم پُر از آدم بود
بابام میگفت کودکی مثل زمان مَستی میمونه
همه یادشونـه چیکار کردی، جز خودت
ولی کودکی من اصلاً مثل زمان مستی نبود، سیلویا
،همه چی رو یادمـه
از همون اولِ اول
،همیشه احساسِ توی قفس بودن
تنگی و امنیت رو دوست داشتم
تولدِ بیش از موعد شوک بزرگی بود
کامل پُخته نشده بودم و
شبیه بچه خرگوشها بودم
اسمم رو گذاشتن گریس پرودنس پادل
برادر دوقلوم، گیلبرت
پرستار گفت ما دو روحیم
در یک بدن
خوشم اومد
تولدمون برای مادرم خیلی سخت بود و
مُرد
ما اومدیم بیرون از رَحِمش
« انی پادل »
اونم رفت توی قبرش
حلزونهای مادر هم وقتی بچههاشون به دنیا میان
همین کار رو میکنن
مگه نه، سیلویا؟
« بیمارستان »
،همینطور که بزرگتر میشدم
درد و مصیبتهای جورواجوری رو پُشت سر گذاشتم
تقی به توقی میخورد، میرفتم بیمارستان
دکتر گفت مثل یه عروسک چینیام که
حتی اگه بهش زُل بزنی هم میشکنه
در نهایت، باید لب آویزونم رو درست میکردن
اوضاع خوب پیش نرفت
اونقدر خون از دست دادم که
لازم بود بهم خون بزنن
دکتر از گیلبرت خواست بهم خون بده
اونم قبول کرد
با اینکه فکر میکرد با اینکار کُشته میشه
قبل از اینکه بمیرم چقدر وقت دارم؟
سریع بهش توضیح دادن که نمیمیره
بدنش خون تازه تولید میکنه
اون شب به قهرمانِ همه تبدیل شد
مخصوصاً من
،بابام برای اینکه خوشحالم کنه
جعبهی جواهرات قدیمیِ مامان رو بهم داد
داخلش، کلکسیونی از حلزونها و
حلقهاش بود
اون هم عاشق حلزونها بود و
نرمتنشناسی هم خونده
با خودم گفتم بهتره حلقه دستِ گیلبرت باشه
تا زمانی که بمیرم اینو از دستم در نمیارم، گریسی
« کارگروهِ مسکنسازیِ کالین جیوود »
« سالار مگسها اثر ویلیام گلدینگ »
« چرخهی زندگیِ حلزونها اثر تادئوس ویلیامز »
،علیرغم بدبختیهام، سیلویا
من به نیمهی پُر لیوان و روزنههای امید باور داشتم
ولی گیلبرت همیشه منفینگر بود
یادمـه اکثر اوقات ناراحت بود
انگار یه رازی داشت که دوست داشت بگه
اون ترکیبی از هولدن کالفیلد، جیمز دین و
چارلی براون در یه کالبد بود
به مردم به چشم تهدید نگاه میکرد
تو مدرسه، همیشه جنگجو و محافظ من بود
صورت خرگوشی، صورت خرگوشی
صورت خرگوشی، صورت خرگوشی
بده ببینم
« دستشوییِ پسرانه »
آهای، کودنها
توانسته ترکیبی از مرغ و... زرافه را پرورش دهد
گفت که این موجود تخم میگذارد و
گردنِ بسیار درازی دارد
،خونهمون پناهگاهِ ما بود
جایی که توش احساس امنیت میکردیم و
کتابهامون رو میخوندیم و سریالهای موردعلاقهمون رو میدیدیم
« دو رانی »
« اتاق گریسی »
عاشق اتاق خوابم بودم
اونجا همه چیز سر جای خودش بود
زوایای مُنظم برام خیلی مایهی آسودگی بود
همینطور حلزونهام، سیلویا
،اونا دوستام بودن
واسه همین تعداد بیشتری ازشون ساختم
،میدونستم هرگز ترکم نمیکنن
بهم صدمه نمیزنن
یا نمیمیرن
مُردن آدما رو دوست نداشتم
دلم میخواست نجاتشون بدم
بیخانمانها رو نجات بدم
بیخانمان موردعلاقهام جیمز بود
،یه کریسمس سر تا پاشو تزئین کردم تا
یکمی حس و حال کریسمس بگیره و خوشحال بشه
عاشق چاییاش بود
« ویسکی »
آفرین، صاریغ کوچولو. آفرین
اون یه زمانی قاضی بود ولی
به خاطر خودارضایی تو دادگاه برکنار شد
،اون زمانها
فکر میکردم خودارضایی یعنی اینکه غذات رو کاملاً بجویی
یه بار بهم گفت که
خودارضایی سارقِ زمانـه
جیمز اولین حلزون واقعیم رو بهم داد
مامان تو، سیلویا
بهم گفت بذارمش توی یه شیشهی بزرگ و
بهش وجیمایت بدم
« وجیمایت »
،در حالی که من مشغول نجاتِ دنیا بودم
گیلبرت میخواست از بندش رها بشه
بقیه رو آزاد کنه
« میلدرد »
یه بار، طوطی کاکلیِ همسایهمون رو فراری داد
!پرواز کن، میلدرد !یالا، پرواز کن
!خداحافظ، میلدرد
گیلبرت گفت تابحال میلدرد رو اینقدر خوشحال ندیده بوده
،یا مشغول آزاد کردن حیوونها بود
یا داشت نجاتشون میداد
به خطراتش اهمیتی نمیداد
!نجاتش میدم، گریسی
!گیلبرت
!یالا، رفیق
!اینجا، گریسی
گیلبرت اونقدر حیوونها رو دوست داشت که
گیاهخوار شد
حالا یه دوستپسر داره
ببین، گریسی، همدیگه رو بغل کردن
!تخم گذاشتن، ایول
خانوادهی کوچیکِ خودمون رو ساختیم
!از تخم در اومدن، گریسی !بچه حلزون
تو رو از بقیه بیشتر دوست داشتم، سیلویا
مارپیچِ صدفت برخلافِ بقیه بود
گیلبرت اسمت رو از روی نویسندهی موردعلاقهی مامانمون گذاشت
« حباب شیشهای اثر سیلویا پلات »
،ولی ویژگی منحصر به فردِ گیلبرت
عشقش به آتیش بود
میخواست بخورتش
ساعتها وقتش رو صرف آتیشبازی میکرد
یادمـه همیشه بوی کبریت سوخته میداد
« ناطور دشت اثر جی. دی. سلینجر »
تو مدرسه دخترا واسش غش و ضعف میکردن
اون شمع بود و دخترا پروانه
ولی بیشتر به مطالعه و جادو علاقه داشت
گمونم فقط میخواست ناپدید بشه
و تمام پول توجیبیاش رو تو مغازهی برت خرج میکرد
« لوازم شعبدهبازیِ برت »
برت از اون آدمایی بود که
پدر و مادرها میگن ازشون دوری کنید، سیلویا
یکی که ممکنه بهت آبنباتِ آبپزشده تعارف کنه
برت به هر چیزی میخورد اِلا جادو
« بستهی ۱۰۰تایی فشفشه »
رؤیای گیلبرت این بود که
یه روزی یه شعبدهباز خیابونی تو پاریس بشه
« گیلبرت پادلِ شگفتانگیز »
!ببین، گریسی
همیشه درحال تمرین بود
!لعنتی
اکثر اوقات هم خودش رو میسوزوند
به خاطر جرقهها دستهامون زخم شده بود و
وقتی دستهامون رو کنار هم میذاشتیم
شبیه یه صورت خندان میشدن
!ببین، گریسی
وقتی این کار رو میکردیم احساس خیلی خوبی میداد
احساساتمون یکی میشدن
خیلی از دوقلوها این رو میگن، سیلویا
و حقیقت داره
،من تمام احساساتش رو حس میکردم
شادی و غمش
که ظاهراً چهارمین
عضو خانوادهی ما بود
مرگ مادرم یه خلاء تو زندگیمون ایجاد کرد
بابام سعی کرد اون خلاء رو پُر کنه ولی
اون هم مشکلات خودش رو داشت
« موشها و آدمها اثر جان استاینبک »
بابام فرانسوی بود و
یه زمانی یه انیمیشنساز تو پاریس بود
با یه دوربین بولکس قدیمی
کلی فیلم استاپموشن ساخته
گاهی برامون پخششون میکرد
،برای اینکه پول ساخت آثارش رو در بیاره
تو خیابونها نمایش اجرا میکرد
سلام، خانمها و آقایون
من پرسی پادلِ شگفتانگیز هستم
مامان اونو تو سفری که
از مجلهی «هفتهنامهی زنان» بُرده بود دید
« پرسی پادلِ شگفتانگیز »
پایان نمایش، خانمها و آقایون
!واو
سلام، خانم حلزونی
!خدای من
عاشق شدن و
بابام باهاش برگشت استرالیا
سلام! من پرسی پادلِ شگفتانگیز هستم (خیابون برانزویک)
!جقی
!آهای... مراقب باش
وقتی که حرفهی کاریِ بابام توسط یه رانندهی مست به پایان رسید
مادرم تازه حامله شده بود
دیگه هرگز نتونست شعبدهبازی کنه و از کمر به پایین فلج شد
،بعدش، کمکم
،الکلی شد
درست مثل همون یارویی که با ماشین زیرش کرد
ما همیشه مشکلات مالی داشتیم
بعد از تصادفش بیشتر هم شدن
« باتری مارشال »
حقوق بازنشستگیش به زور پول باتریهای ویلچرش میشد
برنده شدن تو برگههای شانسی
تنها چیزی بود که امید رو در دلش زنده نگه داشته بود
همه جای خونه پر از برگهی شانسی بود
،تازه این که چیزی نیست
بعضی وقتا تو خواب نفسش بند میومد
باید دست میزدیم تا بیدار بشه
،علیرغم فلاکتهامون
پیوند خانوادگیمون قوی بود و
کلی خوش میگذروندیم
!آماده
« قصابیِ بَری - بانک ویکتوریا »
شادترین روزمون وقتی بود که سوار ترنهواییِ «ملاقهی بزرگ» شدیم
« شهربازی جونا »
ترسناک بود
ترسناک بود چون صد سالش بود
،بابا احساس زنده بودن میکرد
از بندِ جسم و بدنش رها شده بود
،دلش میخواست وقتی که مُرد
سوار ملاقهی بزرگ بشیم و خاکسترش رو از اون بالا پخش کنیم
اون روز حتی بهترم شد
وقتی که تو راه برگشت گیلبرت روی زمین یه برگهی شانسی پیدا کرد
!بیست دلار برنده شدیم
واسه همین بابام ۲۰تا دیگه خرید
حیف شد، بابا
خیلی بدش میومد که ما باید تر و خُشکش میکردیم
گمونم قفسش بدنش بود
لیوان اون خالی یا پُر نبود
صرفاً... یه لیوان بود
« !مال پرسیـه، دست نزنید »
علاوه بر اینا به بافتن و آبنبات ژلهایِ سیاه هم اعتیاد داشت
اون کسی بود که کلاه حلزونیم رو بافت و
این چشمهای خوشگل رو توپهای شعبدهبازی قدیمیش درست کرد
آبنبات ژلهایها باعث میشدن زبونش سیاه بشه و
...نفسش بوی
تخم رازیانه بده
ببین، گریسی
وقتی که خودش رو به خواب میزد
آبنباتها رو روی سرش میچیدیم
اجازه میداد همچین کارایی بکنیم
اجازه داشتیم هر کاری میخوایم بکنیم، سیلویا
میگفت کودکی بهترین فصلِ زندگیـه
ابدی نیست ولی همه لیاقت دارن یه خوبشو بگذرونن (چسب)
!پسرم
!آفرین، گیلبرت
خیلی افتخار میکرد که گیلبرت میخواد اجراکننده بشه و
پا جای پای اون بذاره
!آفرین
اون شب، جعبهی جواهرات مامان رو آوردیم و
تا میتونستیم آهنگ خوندیم
♪ چکاوک مهربون... ♪
♪ چکاوک، میگیرمت ♪
♪ ...سرت رو قطع میکنم ♪
♪ ...سرت رو قطع میکنم ♪
♪ !سرت رو! سرت رو ♪
♪ !چکاوک! چکاوک ♪
♪ ...او او او ♪
عجب بادگلویی، بابا
بعدش، بابا دوربین قدیمی بولکسش رو آورد و
بهم یاد داد چطوری انیمیشن بسازم
من هم میخواستم مثل اون یه انیمیشنساز بشم
واسه حُسن ختام اون شب هم یه مسابقه گذاشتیم تا
ببینیم کی بهترین مدل مو رو درست میکنه
من بُردم
...سکوتِ اون شب رو یادمـه
« خوشههای خشم اثر جان استاینبک »
،خاطراتِ بینظیرِ اون روز (هنرمند گرسنگی اثر فرانتس کافکا)
تازهی تازه تو ذهنمون بود (خاطرات یک گیشا اثر آرتور گلدن)
...یه روز بسیار باارزش
ولی گذرا
...با اینکه دست زدیم
...ولی این بار
بابا هرگز بیدار نشد
،پولِ یه مراسم ختم درستحسابی رو نداشتیم
،واسه همین دولت جنازهشو سوزوند
خاکسترش رو توی یه جعبهی کارتنی بهمون دادن
ریختمش داخل شیشهی آبنبات ژلهایهاش
« روحت شاد پرسی پادل » « بهترین بابای دنیا »
مطمئنم خوشش میومد
بهزیستی اومد تا ما رو ببره (دنیس فلوید از بهزیستی)
یالا، شما دوتا. بزنید بریم
و قرار بود ما رو به پرورشگاههای جدا
تو ایالتهای متفاوت بفرستن
،نه فامیلی داشتیم
نه کسی حاضر بود که ،دوقلو به فرزندی قبول کنه
مخصوصاً دوقلوهای عجیبی مثل ما
مراقبش باش، گیلبرت
بجنید. خداحافظی کنید
خداحافظ، گریسی
خداحافظ، گیلبرت
« گریهوند، مردم رو به هم نزدیک میکنیم »
اون آخرین باری بود که برادرم رو دیدم
آخرین باری که بوی کبریت سوختهی روی بدنش رو حس کردم
فرصت این رو پیدا نکردیم تا خاکستر بابا رو از روی ملاقهی بزرگ پخش کنیم
زندگیمون زیر و رو
و مشقتبار شده بود، سیلویا
چارهای نداشتیم جز اینکه رو به جلو حرکت کنیم
رو به بالا
رو به کنار
« به کانبرا، امنترین شهر استرالیا، خوش اومدید »
،من رو فرستادن پیش یه زوجِ بیبچه تو کانبرا
شهری که سه سال پشت سر هم جایزهی امنترین شهر رو بُرده بود
بعضیا حتی موقع رانندگی هم کلاه ایمنی میذاشتن
« چیپسی به شکل الویس پیدا شد »
اون قدیما، کانبرا مثل الان جای هیجانانگیزی نبود
گمونم «آروم گرفتن» کلمهی درستی واسهی وصف احساسم تو اون زمان نیست
ضربهی روحی خورده» کلمهی درستتریـه»
جدایی از گیلبرت مضطربم کرده بود
،ولی تو و خواهر برادرهات، سیلویا
شما زندگی رو برام راحتتر کردید
چقدر خوشگل شده
،پدر و مادر جدیدم ،ایان و نارل
به قدر کافی... خوب بودن
اون حسابدارهایِ
کارخونهای بودن که چراغ راهنمایی و رانندگی میساخت
« بخش چراغهای راهنمایی و رانندگی »
آدمای خیرخواهی بودن و
معتادِ کتابهای خودیاری بودن (زود خوب شو)
!صبح بخیر - !سلام -
باور داشتن یه مقدار مناسب از عزت نفس
درمانِ هر چیزیـه
« جایزه برای شجاعترین دختر، گریس »
هر هفته، یه لوح تقدیر جدید بهم میدادن
!بچه کوچولومون. بهت افتخار میکنیم
حالا، اینو ببین
!هنر انگشتام
آخر هفتهها، نتبال بازی میکردن (بازی شبیه بسکتبال)
گریسی، توپ رو میدی بهمون؟
سعی کردن من رو هم وادار کنن باهاشون بازی کنم
برو که رفتیم
!بگیرش
!ای وای
ایان! چه بلایی سرش اومد؟
حق با توئـه، عزیزم - عزیزم؟ -
!داره کبود میشه
گاهی تظاهر میکردم حملهی آسم بهم دست داده
!میگم، نارل، بهتره بری اسپری رو بیاری
دروغ گفتن حس بدی داشت ولی
به خودِ ورزش کردن حساسیت داشتم
حالت خوبـه، عزیزم؟
!نفس بکش، قندعسل، نفس بکش
رنگ موردعلاقهشون بِژ بود
حتی چندتا خوکچهی هندی هم داشتن که اونا هم بِژ بودن
خیلیخب، ما دیگه میریم، قندعسل
فعلاً - خداحافظ -
شنبهها، میرفتن سوئیچپارتی
حاضری، عشقم؟
به شدت مشتاق امشبم، عزیزم
مهمونی تاختزنی و رابطهی ضربدری بود، سیلویا
!دریل
،اون قدیما
فکر میکردم تاخت زدن یه معنی دیگه داره
مدرسهی جدیدم طبق انتظار بد بود
!گریس پادل
حواست کجاست؟
سعی کردم دوست پیدا کنم
« صورت خرگوشی »
ولی گیلبرت اونجا نبود که انگشتهاشون رو بشکنه
...پس
،پس آزار و اذیتشون رو به جون خریدم
برگشتم خونه و با دوستای گِلیام بازی کردم
دلم برای گیلبرت پَر میکشید
برای هم نامه مینوشتیم و
تمام پولهام رو جمع میکردم تا بتونم برم دیدنش
« باغ بهشتی عدن » « باغ سیب »
فرستاده بودنش پیش یه خانوادهی کشاورز
نزدیک پرث زندگی کنه
خانوادهی من قطعاً بهتر بودن، سیلویا (وِین)
اون بدجوری از خانوادهاش بدش میومد (دوین - شین - بن)
،گریسیِ عزیز
پدر و مادر جدیدم، روث و اوون، خیلی عجیبن و
هر روز یه جور دعای عجیب میکنن
روزی چهار بار مجبورم میکنن دعا کنم
،میگن هر چی بیشتر دعا کنم
دردِ فقدانِ بابا کمرنگتر میشه
واقعاً سنتیان و حتی گوشی هم ندارن (مسیح نوزاد داره نگاهتون میکنه)
هممون باید به خودمون آهنربا وصل کنیم
میگن هاله و روحمون رو متعادل نگه میداره و
ما رو از شَر شیطان دور میکنه
روث بدجوری شیفتهی مرغ عشقهاشـه
گمونم اونا رو بیشتر از بچههای خودش دوست داره
!سیب خودتون رو بپرستید
مدرسه و کلیسای خودشون رو ساختن (مناجاتها)
اوون کشیشـه
!روحتون رو پاکیزه کنید
شیاطینتون رو دور کنید و !میوهتون رو بپرستید
اوون زخم معده داره و
شیطان رو مقصرش میدونه
« قرص معده »
برادرای جدیدم همگی شلمغزن
« تیم مسیح »
یکیشون همیشه به آدم زُل میزنه
!مسیح نوزاد رو بپرستید
بعد از مدرسه باید تو باغ کار کنم
برادرام وظایف بهتری دارن
روث میگه اگه میخوام ،یه باغدارِ موفق بشم
باید از صفر شروع کنم و کمکم ترقی کنم
ترجیح میدم دستم بره زیر ساطور
،بهرحال، همشون میتونن برن به درک
چون وقتی به قدر کافی بزرگ بشم و
،پول در بیارم
میام دنبالت
از اون بیابون بزرگ و سوزان رد میشم
با همدیگه فرار میکنیم پاریس
من میشم آتشخوار
تو هم میشی یه انیمیشنساز قهار!
« گریس شگفتانگیز »
همه چی عالی میشه
« پنج سال بعد »
نامههای گیلبرت نور امید رو توی دلم روشن کردن،
به خاطر همین سعی کردم با زندگی مدارا کنم، (کتابخونهی کانبرا)
با گذشت زمان،
غم و غصههام رو میریختم توی خودم
توی اوقات فراغتم،
داوطلبانه توی کتابخونهی محلهمون مشغول به کار شدم
یکی از وظایفم این بود که طراحیهای زشت پسرها رو پاک کنم
اتفاقاً همونجا بود که با پینکی آشنا شدم
وقتی که داشت کتابها رو توی سطل زباله میریخت، دیدمش
خیال کرده بود دریچهی عودت کتابهاست
چند ماهی هم بود که همچین کاری میکرد
ببخشید؟
آم...
بهش که توضیح دادم، خیلی شرمنده شد
ای بابا
نگران نباش، به کسی چیزی نمیگم
دستت طلا، عزیزم
از جورابهای پنبهایت خیر ببینی
اسمت چیـه؟
گریس پادل
من پینکیام
پینکی خالی
مثل شِر
یا لیبراچی
یا شاهزاده
کازانوا!
پاپای
بخاطر اینـه که بهم میگن پینکی (انگشت کوچیکه)
حین رقص توی بارسلون قطع شد
« چهارگربه »
آخ!
چرا سر و شکلت رو شبیه مورچهها کردی؟
آم...
نه، من حلزونم
چه بانمک
خودم هم قبلاً فکر میکردم کبوترم
رسماً یه تختهاش کم بود و
بوی زنجبیل و مغازههای اجناس دستدوم میداد
کلهکیری!
سرتاپا مخمل کبریتی پوشیده بود و
چینوچروکهای صورتش بیشتر از کتش بود
به حدی که نمیشد لباسش رو
از پوست بدنش تشخیص داد
به غیر تو، سیلویا،
پینکی اولین رفیق واقعیم بود
تنها رفیق واقعیم
زندگی فوقالعادهای داشت
با خودم فکر کردم شاید یه روزی فیلم زندگیش رو ساختم
شفق قطبی رو دیده بود
توی «دریای مُرده» شنا کرده بود (در مرز اُردن، معروف به بحر المیّت)
توی مشروبفروشی شنیتسل هم لخت رقصیده
« شنیتس و ممه »
برندهی مسابقهی ریشزنبوری شد
نوبت منـه
با یه میمون برفی حموم کرده بود
با جان دنور توی یه بالگرد... (خوانندهی فقید آمریکایی)
عشقبازی کرده بود
«منو ببرید خونه، جادههای روستایی» (آهنگی از جان دنور به همین نام)
یه دفعه هم
با فیدل کاسترو پینگپونگ بازی کرده بود
تابحال یک بار هم مریض نشده
راز عمر درازش، اِمالهی قهوه و
روزانه یه پیک شراب زنجبیل بود
بیشتر از جفت شوهرهاش عمر کرده بود
اولیش، هکتور که
درست یه هفته بعد از ازدواجشون فوت میکنه
مراقب باش، عزیزدلم
آخ!
بدبخت شدم
« آرامگاه ابدی هکتور سانتاماریا »
شوهر دومش بیل، پستچی بود
روی نامههای پینکی، نامهی فدایتشوم مینوشت
رزهای سرخ،
دستهدسته بنفشه،
من میشم نامهات،
تو هم بشو تمبرم
تو همچون ابرها،
من همچون آسمان،
بذار که غرقِت بشم
غرق میون جفت لِنگات
لبخند
یه عکس هم از نمای نزدیک بگیر، آقای دمیل
تازه عازم سفرشون توی استرالیا شده بودن...
یکمی برو چپ، عزیزدلم
...که طبیعت گذاشت تو کاسهشون
نه!
بدبخت شدم
« آرامگاه ابدی بیل کلارک »
مراقب باشید، بچهها
حسابی پوستکلفت بود و
کُلی شغل داشت
کلهکیری!
کلهکیری!
اما هیچکدوم ادامهدار نبودن (دفتر مدیر)
اخراجی
تولد ۸۰ سالگیش،
رفت تو کار تبلیغات تیکههای آناناس
از شوخطبعیش که دیگه نگم براتون
رانندهی کامیون پُست شوهر مرحومش شد و
یادمـه یه دفعه بهم گفته بود دلش میخواد با آرامش توی خواب بمیره
عینهو پسرعموش که راننده اتوبوس بود
نه که مثل مسافرهاش از شدت ترس جیغ و داد بکشه
معلوم نبود راست میگه یا شوخیـه
کلاً تشخیص جدی و شوخیش سخت بود
خونهاش بینظیر بود
« صندوق پستی »
بوی پفیلا و نفتالین میداد
یه مجموعهی خیلی بزرگی از جوایز داشت
بعدش فهمیدم جوایز آدمهای دیگهای بود که (پرش با نیزه)
توی مغازههای دستدوم پیدا کرده بود (برنی کلیفورد)
« جوایز رو دستمال بزن »
« قوطی بیسکوئیت رو پیدا کن »
« به فیدل زنگ بزن » « باز برگهی یادداشت بخر »
برگهی یادداشت از در و دیوار میبارید
حافظهاش وحشتناک بود
آلزایمر شده بود کابوس شبهاش و
رو آورد به یادگیری تپدنس
یه جایی خونده بود از زوال عقل پیشگیری میکنه
اعتقادی به بانک نداشت و
همهی پساندازهاش رو توی یه قوطی قدیمی نگه میداشت
میگفت رازهاش رو هم همونجا نگه میداره
جونم برات بگه، گریسی
کمتر قوطی بیسکوئیتی پیدا میشه که توش بیسکوئیت باشه
اصلاً قوطی مرموزش رو نمیدیدم
همیشه جاش رو تغییر میداد و
اکثراً هم اصلاً یادش نمیومد کجا گذاشته
خونهاش پُر بود از یه عالمه نهال که
بعداً اقرار کرد ماریجوانا بودن
عاشق این بود که با حشیش، بیسکوئیتهای زنجبیلی آدمکی درست کنه
چون، به نقل از خودش،
درد آرتروزش رو آروم میکردن
از باغبونی هم لذت میبُرد
بخصوص وقتیکه احساس بدبختی بهش دست میداد
اسمش رو گذاشته بود چالهی حسرت
دلش میخواست خاکسترش رو توی چالهی حسرتش بپاشن تا
به طبیعت برگرده و
بشه کود واسه سبزیجاتش
با باغبونی خیالت راحتـه
مینیگلف هم دوست داشت
حتی یه زمین گلف هم برای خودش درست کرده بود
ها ها! زدم تو خال!
اما چیزی که شخصیت پینکی رو جذاب میکرد (خانهی سالمندان)
عادت روز دوشنبههاش بود
آروم، آروم
میرفت دیدن آدمهای بیکس و تنها و دستهاشون رو میگرفت
میگفت سالمندها مشتاق یه چیزن و
اون هم قدرت لمس آدمهاست
بیسروصدا، در کمال آرامش کنارشون مینشست
حرکتی به این کوچیکی، اما به شدت آرامشبخش
بیسکوئیت زنجبیلی آدمکیِ حشیشیاش هم بیتأثیر نبود
« طاقت بیار »
پینکی بهم گفته بود که هیچوقت دست پدر و مادرش رو نگرفته بود
دلیلش رو نگفت
خط قرمزش دوران کودکیش بود
یوهو!
جونم برات بگه،
زندگی این نیست که خودت رو اسیر گذشته کنی، گریسی
بلکه باید رو به جلو باشی
توی دل آشغال پاشغالهای کانبرا، حکم یه تیکه جواهر رو داشت
توی زندگیش چیزهای زیادی یاد گرفته بود،
در حالی که من هیچی تو چنته نداشتم
دوستی با پینکی باعث شد غم و غصههام و احساس فقدانم
آروم بگیره
گمونم ژلوفنی بود که میخواستم،
ویتامینی برای امید
ای بابا
سری بعدی میترکونی، گریسی
سالها به سرعت میگذشت، سیلویا
جدای از پینکی،
نامههای گیلبرت تنها چیزی بود که
بهم احساس زنده بودن میداد
دلم برای گیلبرت پَر میکشید
« سالن مدرسهی کانبرا »
همچنان تموم فکر و ذکر ایان و نارل
سلامت روان من بود و
من رو به کلاسهای توسعهی فردی فرستادن (تو قهرمان زندگی خودتی)
کلاسی که قرار بود باعث افزایش اندورفینم بشه،
چاکرام رو متعادل کنه و باعث پاکسازی چشم سومم بشه
حاضر، آماده، شروع (کریگ هستم، درمانگر قلب)
ها! ها!
ها! ها! ها!
ها! ها! ها!
ها! ها!
ها!
ها!
کریگ!
- معالجهام کن! معالجهام کن! - معالجهات میکنم، ویکی
- معالجهات میکنم - کریگ!
- کریگ! - ویک
توی اون کلاسها، یه تیکه از وجودم مُرد، سیلویا
« چیپس و ماهی »
« چیکو رول، ۵۰ سنت »
توسعهی فردی صرفاً یه درمان سریع و سطحی بود (تو قهرمان زندگی خودتی)
اصلاً هم نتیجهبخش نبود
صرفاً میخواستم دنیا وایسه تا بتونم پیاده شم
بلوغ از راه رسید و هدایاش رو نثارم کرد
دوست داشتم دوستپسر داشته باشم
حتی وقتی پینکی متقاعدم کرد که (سالن آرایشی اسنیپ و تیپ)
موهام رو فِر کنم هم آب از آب تکون نخورد
عجب مدل مویی
ها ها!
کلهکیری!
آروم، خوشگلم
بهش توجه نکن
به نظرم که محشر شدیم
خدا رو شکر پینکی رو داشتم
انگار پینکی من رو به فرزندخوندگی گرفته بود
بخصوص وقتی که دیگه ایان و نارل
مثل قدیم پیشم نبودن
کِشتیهای تفریحی لختی پیدا کرده بودن و
چندین هفته پشتسرهم خبری ازشون نمیشد
- یوهو! - صبح بخیر
سلام!
همچنان جای خالی خونوادهام رو حس میکردم و
سعی داشتم با حلزونهای بیشتری این جای خالی رو پُر کنم
اگه چیزی شبیه به حلزونها میدیدم،
بیبروبرگرد باید مال من میشد
بدجوری روش قفلی زده بودم، سیلویا
اتاقم حکم معبد حلزونها رو داشت
خودم شده بودم محتکر حلزون
دلم واسه گیلبرت لَک زده بود
نامههاش بهم امید میداد
اما کمکم دلشوره گرفتم
حس میکردم همه چی رو بهم نمیگه
گریسی عزیزم،
هیچیِ زندگی توی باغِ بهشتی شبیه به خود بهشت نیست
گیلبرت! برگرد سر کارت!
روث به خونم تشنه بود
اما به کتفم هم نیست
شرمنده، روث
متنفره از اینکه به جای مامان، روث صداش میزنم و
همچنین از اینکه اجازه نمیدم اوون سرم رو کچل کنه
واسه یه قرون دوزار، ازم بیگاری میکشیدن
اینجا کسی نیست که بشه باهاش درددل کرد (پسانداز)
سعی میکنم صمیمانه رفتار کنم
اما دین مسخرهشون همشون رو شستشوی مغزی داده
برادرها که ازم بیزار بودن
بچه کونی
اوون مجبورم میکنه انجیل بخونم و
روث...
به زور گوشت به خوردم میده
سلام، خوک کوچولوها
بخور!
بازی با آتیش رو برام قدغن کرده
مخش تاب داره، خیال میکنه شعبده فسق و فجوره (زنهار! لوسیفر در کمین است)
هر روز بیشتر از دیروز
بهم آهنربا میچسبونه تا هالهام رو تطهیر کنه
ولی برام مهم نیست
پشت کلیسا قایم میشم و با یکی از برادرهام
روی هنرم کار میکنم
انگار که از من خوشش میاد
روث خیال میکنه لوسیفر میخواد روحم رو به تاراج ببره
بخاطر همین سعی کردن من رو غسل تعمید بدن،
تا شیطان رو از وجودم خارج کنن
خود را غرق نموده
تا از شر شیاطین خلاص شوید!
وانمود کردم تسخیر شدم
چندتا از قرصهای معدهی اوون رو توی جیبم قایم کردم
وای!
رودهبُر شدم
بن خیلی خوشش اومد
روث همیشه سعی داشت من رو کنترل کنه
حتی یه سری میخواست چیزخورم کنه
بخورش
ولی من که خر نیستم
قرصها رو توی جیبم قایم کردم
به قول روث، عشق مسیح مجانی نیست
به خاطر همین هم هر چی درمیاریم رو، گریسی
تقدیم مسیح میکنیم
نذر برای مسیح
نذر برای مسیح
.نذر برای مسیح نذر برای مسیح.
آ باریکلا
گیلبرت!
بعدش هم مسیح همهی پولها رو تقدیم اوون میکنه
ممنونم، مسیحجان
تقدیم فسق و فجورش
« ماکینگبرد تکیلا »
اوضاع و احوال چطوره، اوون؟ همون همیشگی؟
« ویسکی ۱۸ ساله »
شب خوش
نذر برای مسیح، ویسکی هم برای اوون
یه مُشت آدم دورو!
ولی کاری کردم که تقاصش رو پس بدن
فرار کنید، یالا. برید!
از اینجا متنفرم
نه!
مرغ عشقهام!
آخ که چقدر ازش بدم میاد
تنبیهام کرد
اون هم ناجور
محکم نگهش دارید
گناهکارها باید مجازات بشن، گیلبرت
باب ۲۴ لاویان: چشم در برابر چشم
دندان در برابر دندان
ای جعبهی لذتهای شریرانه، بسوز!
تنبیهام کرد اما ککم هم نگزید
خوبم
بگذریم، دیگه بهتره برم
دارم پولهام رو جمع میکنم تا زودتر از اینجا فرار کنم و
از دل این بیابون رد شم و بیام دنبالت
طاقت بیار، گریسی
همه چی روبراهـه
به زودی میبینمت
ایشالا
دوستت دارم، گیلبرت
دیـــجیموویـــز
بالأخره ظلم و جورِ بلوغ به پایان رسید، سیلویا
فصل نوجوونیمون به سر رسید
حباب!
اما وقتی که ایان و نارل
رفتن یه اقامتگاه برهنگیگرایانه توی سوئد، تنهاتر شدم
حیف شد نتونستیم با هم ارتباط بگیریم
همون خونوادهای هم که داشتیم
دیگه از بین رفته بود
پای توئـه؟
« چشمههای پریکلی » « اقامتگاه برهنگیگرایانه »
« کتابخونهی کانبرا »
علیرغم گرفتاریهام، سیلویا
سعی میکردم نیمهی پُر لیوان رو ببینم و (مطالعه باحالـه)
اجتماعیتر باشم
یادمـه با چه آدمهای جالبی توی کتابخونه
روبرو میشدم
ولی خودشون اهل ماجراجویی نبودن و از خوندن تجربیات بقیه لذت میبردن (بدنسازی اثر شاون پتن)
ولی خودشون اهل ماجراجویی نبودن و از خوندن تجربیات بقیه لذت میبردن (گرهبافی برای مبتدیها اثر لیز کرنی)
« خاطراتِ یک دیوانهی سکس اثر پیرس دیویسون »
گویا دوستپسر داشتن واسم شده بود خواب و خیال
حس میکردم نامرئیام و کمکم دارم محو میشم
پینکی تنها کسی بود که به زندگیم رنگ میبخشید،
همچنان پُر از شور و هیجان
حالا دیگه ایدهی دست دیگران رو گرفتنش
یه خیریهی تمومعیار شده بود
حتی افرادی که یه عمر بیکار بودن رو متقاعد کرد که
بیان کمکش
خونه به خونه میرفتیم
دست تو دست همه میذاشتیم
گمونم به مرور زمان، از دست دادن خونوادهام
باعث شد بگینگی سرد و بیروح بشم
فکر میکردم ایمنتره که بخوام
توی خیالاتم زندگی کنم
« دزد دریایی با موهای سرخ اثر مایلز و اسپون »
بابا حتماً ازم ناامید میشد
اگه میدید به رمانهای آشغال متوسل شدم
« فرای سینههای برآمده اثر مایلز و اسپون »
دیگه خودم بودم و چندتا دزد دریایی جذاب و
سهتا خوکچه هندی شاد و شنگول که
به باکرگیم پوزخند میزدن
قشنگ به اون کلیشهها دامن زده بودم، سیلویا
شده بودم یه منزوی منفور
سرتاپام شده بود پشم اون خوکچهها،
زرق و برق یه آدم بیکس و تنها
وقتی بیش از پیش حوصلم سر رفت، (مغازهی دو دلاری)
به تمایلات جدیدم پی بردم
دزدی شده بود سرگرمی جدیدم
خریدن، احتکار و حالا دزدی
شده بودن خوشیهای زودگذرم و حواسم رو از دنیای
کسالتبارم پرت میکردن
دنیایی که کمکم رو به فروپاشی رفت
اون شب سهتا خوکچه از دست دادم
توی حیاط پشتی سوزوندمشون و
خاکسترشون رو توی شیشههای کوچولو ریختم
انگار که زده بودم تو کار ادویههای خوکچهای (جعفری - ریحون - دارچین)
« اسکاتلندیِ بیارزش اثر مایلز و اسپون »
زندگیم دیگه به قهقهرا کشیده شده بود و
دیگه کنترلی روی اوضاع نداشتم
خودم با صبر و حوصله دست خودم رو گرفتم تا
گیلبرت بیاد و نجاتم بده
همونطوری که توی منطقهی امن
سنگر حلزونیم پناه گرفته بودم،
تنها،
بیعشق و
محبوس شده بودم
اما همین که به فکر رفتن به صومعه افتادم...
از دل تموم بدبختیهای زندگیم
نور امیدی بهم تابید
اسمش کِن بود
شیفتهی پمپ بادش بود
جلوم ایستاده بود،
حتی خوشمزهتر از چیکو رولها
بَه، سلام
اجازه هست...
ازم اجازه گرفت برگهای دم خونه رو جمع کنه
وقتی میدیدمش صورتم گُل مینداخت و
شورتم خیس میشد
عشق در نگاه اول بود
اون «آدونیسِ کانبرا» بود (الههی طبیعت در یونان باستان)
یه کادونیس (ترکیب دو کلمهی کانبرا و آدونیس)
تعمیرکار مایکروفر بود و
بهم گفته بود بدجور سطحی و
تکبُعدیـه
میگفت اگه پیاز بود و پوست میکَندیش،
چیزی جز پیاز عایدت نمیشد
مثل من سرگرمیهای خودش رو داشت و
عاشق چسبوندن کاسههای شکسته بود
یجور هنر ژاپنی بود به اسم کینتسوگی
فلسفهاش اینـه که هرچیزی میتونه مثل روح
التیام پیدا کنه و
تاریخچهی تَرَکها رو جشن میگیریم
کن میگفت من مثل یه کاسهی شکستهام که
دلش میخواد زخمهام رو التیام ببخشه و
ترکهام رو چسب بزنه (معنی دوم: بذاره لای کون و ممههام)
« استخر کانبرا »
به قدری باملاحظه و به فکر جامعه بود که
داوطلب شد نجات غریق استخر محلهمون بشه
عه، سلام
اون بدجور خاطرخواهم بود و
حتی یه ایستگاه میلکشیک توی آشپزخونهام ساخت
یه ماهی با هم قرار میذاشتیم و بعدش...
نظرت چیـه؟
« با من ازدواج میکنی؟ »
گفت واقعاً دوستم داره
عاشق ویژگیهای خاصمـه
با یه میلکشیکِ دیگه جشن گرفتیم
گفت میخواد واسم یه چیز مخصوص درست کنه
یه قاشق از این. و دارچین!
- نه! - چی؟
من...
اون خاکستر خوکچهی هندیمـه
هر آدم عادیای بود خیال میکرد دیوونهام که
خاکستر خوکچهی هندی رو نگه داشتم
ولی اون همچین فکری نکرد
اون سر تا پام رو دوست داشت،
حتی کون و سینههای لرزونم رو
آره. عالیه. آره!
آره
عالیه، گریسی
اسبابکشی کرد پیش من و
بالأخره باکرگیم رو از دست دادم
« کلینیک اسپرم کانبرا »
به هر دری میزدیم که باردار بشم
ولی به کن گفتن که عقیمـه،
به خاطر اون همه مایکروفری که تعمیر کرده بود
بخشکی شانس
ولی من اونقدر هم ناامید نبودم
وضعم بهتر از چیزی بود که توقع داشتم، سیلویا
یه کادونیس داشتم
یه گله خوکچهی هندی و
یه دسته حلزون
بگو سیب، گریسی!
تاریخ عروسی رو تعیین کردیم و
این خبر خوب رو به گیلبرت دادیم
« گیلبرت عزیز، دارم ازدواج میکنم! اسمش کنـه و خیلی تو دل بروئـه. جدی خیلی عاشق همدیگهایم و چشم انتظار توییم که بیای »
واو!
آهای بن، حدس بزن چی شده؟
کن بهش پول داد که بلیت هواپیما بگیره و بیاد کانبرا
از گیلبرت خواستم که ساقدوشم باشه
نگه داشتن گل هم افتاد گردنِ پینکی
بالأخره دوباره داشتیم میشدیم یه خانواده
بالأخره میتونستم خاکسترِ بابا رو پخش کنم
حالا لیوانم پُرِ پر بود و
روزنهی امید، شده بود چشمهی امید
گیلبرت قرار بود باهامون زندگی کنه
فردا میرسه اینجا! (گیلبرت ۱۸اُم میرسه!)
« لانهی عشق نارل و ایان »
هیچوقت اینقدر خوشحال و خوشبین نبودم (اتاق گیلبرت)
« مدرسهی فیلمسازی کانبرا، همین الان ثبتنام کنید!»
بسته دارید
من میرم دم در
« پیک کانبرا »
« برای گریس پادل »
واسه توئـه، عزیزم
گریس عزیز،
روث هستم،
مادرخوندهی گیلبرت
در کمال ناراحتی باید بهت بگم که
گیلبرت توی یه آتیشسوزی وحشتناک فوت شد
کلیسامون سوخت و خاکستر شد،
و اون نتونست از وسط شعلههای آتیش فرار کنه
هفتهی پیش، فهمیدم گیلبرت و پسرم بن...
با هم لواط میکنن
لوسیفر!
مطمئنم تو هم موافقی که تنها راه چاره
پاکسازی اونا از بیماری همجنسگرایی بود
طبق سنت و شیوهای که
پروردگارمون بهمون آموخته...
ناجیمون
« از بینبرندهی شیطان »
این کار سادهای نبود
نمیتونستیم فقط با دعا همجنسگرایی رو دور کنیم
پس تنها راهحل این بود که به هر دو شوک بدیم
تا شیاطین رو بکِشیم بیرون،
پلیدی رو از روحشون در بیاریم و
هالهی معنویشون رو اصلاح کنیم
خارج شو، خارج شو، پلیدی!
بیا بیرون، شیطان!
وقتش رسیده!
روحشون رو پاکسازی کنید!
باید از این مرض تطهیر بشن
همجنسگرایی، دور شو!
همجنسگرایی، خارج شو!
روحشون رو پاکسازی کنید!
لوسیفر، بیا بیرون!
شیاطینتون رو بیرون کنید و
همجنسگرایی رو با این شوک کنار بذارید!
کافیـه
عالیـه، عالیـه
خوشحالم که بگم این پاکسازی برای پسرم موفقیتآمیز بوده
ولی برای برادرت...
آخ!
شیطان دست از سرش برنمیداره
و شیطان چنان سرتاسر وجودش رو گرفته بود که
بهم حملهور شد
لوسیفر!
بگیریدش
نگاه کنید، یه فرشته
دروغگو!
ای یهودا!
داره فرار میکنه! بگیریدش! (بنزین)
بعدش بدو بدو رفت سمتِ کلیسامون و
آتیشش زد!
نه!
گیلبرت، بس کن!
بعدش خودش رو قربانی کرد،
به کفارهی گناهانش
ما سعی کردیم نجاتش بدیم
ولی شعلهها زبونه کشیده بودن
پروردگار مهربان روحش رو نزد خودش برد
بذارید بیام بیرون!
و لوسیفر این جنگ رو باخت
هماکنون مُطهر شده و به عیسی مسیح نوزاد پیوسته
براش یه مراسم یادبود گرفتیم و
مطمئنیم الان جای بهتریـه،
پیش خدا و مسیح نوزاد
لطفاً اون ظرفی که خاکستر برادرتون توش هست رو بردارید
گمونم به صلاحـه که پیش تو باشه (خدا بیامرز گیلبرت اپلبی)
دوباره میگم، خیلی متأسفم که این خبر ناگوار رو بهتون دادم
گیلبرت آدم خوبی بود،
که متأسفانه تحت تأثیر تمایلات ناپسند قرار گرفت
ما همیشه براش دعا خواهیم کرد،
شما هم بکنید
در کمال تأسف و همدردی، روث و اوون اپلبی
واسه دوقلوها، از دست دادنِ یه قُل مثل از دست دادنِ یه چشم میمونه، سیلویا
دیگه هیچوقت دنیا رو مثل سابق نمیبینی
اندوه مثل بیحسی و کرختی میمونه،
مزهی دهنت رو تلخ میکنه،
دلت رو سنگین میکنه
طوری که حتی نمیتونی اشک بریزی
اشک ریختن جرأت میخواد
من دیگه به روزنههای امید و
نیمهی پر لیوان باور نداشتم
لیوان من تیکهتیکه شده بود
مادرم رو از دست داده بودم
پدرم،
برادرم
خوشبختانه، پینکی رو داشتم
سلام، گریس
و کن
جرعههای عشق و محبتش، بهم انگیزه میداد
ولی به طرز عجیبی
حلزونهام مثل خانوادهی واقعیم به نظر میاومدن
خانوادهی واقعی هم مثل حلزونها، در شرایط سخت به همدیگه پناه میبرن
دسته هر چی بزرگتر، شانس بقا بیشتر
از لحاظ احساسی به تکتکشون وابستگی داشتم
واسه همین هرگز نمیتونستم هیچ کدومتون رو دور بندازم
پس مدام میخریدم،
اضافه میکردم و
میدزدیدم
« بهشت لوازمالتحریر »
« چسب »
« مدادتراشها »
بالأخره...
ببخشید، خانم
گیر افتادم (حراست)
از خجالت آب شدم
و عواقبی هم داشت
« دادگاه قضایی کانبرا احضاریهی دزدی: خانم گریس پادل »
گریسی
و بعدش...
اوضاع حتی بدتر هم شد
عشق میتونه کور باشه
میتونه تاریکی و سیاهی رو مخفی کنه
انگار پیازِ کن هم لایههایی داشته
اون منو دوست نداشت
اون عاشق چربیهام بود!
بهشون یجور... فتیش داشت
اون نمیخواست کاسهام رو درست کنه
میخواست پرش کنه، و پرش کنه؛
و پرش کنه...
با چربی
اینکه خودم واسه خودم قفس بسازم، یه بحثـه
یهمقدار اردک، واسه خوششانسی (چربی اردک)
ولی فرق داره که یکی دیگه منو زندانی کنه
عالیـه، گریس
میدونستم که اون هیکل گندهام رو دوست داره
ولی قضیه به همین ختم نمیشد
آره! عالیه (چربی، پای، روغن، خامه، پنیر)
گفت هر چقدر چاقتر میشم، بیشتر دوستم داره
و حالا فهمیدم چرا
عجب احمقی بودم
ولی تا همینجا دیگه کافیه
شرمنده، گریسی
پینکی اومد پیشم و به جراحاتم رسیدگی کرد
خونده بودم حلزونها وقتی نیاز به ترمیم دارن،
به خواب زمستونی میرن
یه هفته خوابیدم و
با شیطاین درونم گلاویز شدم
وااااای!
از خودم متنفر بودم
باعث و بانیش، همین احتکار کردنم بود
باعث شد فقیر بمونم و
فقیر بودن منو از گیلبرت دور نگه داشت
با پولی که هدر دادم
میتونستم ده دوازدهتا بلیت هواپیما بخرم و برم دیدنش، سیلویا
حالا، اون مُرده بود
گریسی
ناهارت رو آوردم
پینکی برام رژیم غذایی سفت و سختی چید
و زندگی یکم قابلتحملتر شد
وقتی که داشتم یواشیواش از تاریکیم بیرون میاومدم،
کمکم متوجه شدم که پینکی چقدر سالخورده شده بود
هیچوقت یادم نمیره روزی رو که فهمیدم
علائم اولیهی زوال عقل رو داره،
وقتی دیدم برشتوک رو گذاشته جلوش و
خیال میکنه پازلـه و باید تیکههاش رو کنار هم بچینه تا عکس خروس در بیاد
همین چند ماه پیش بود، سیلویا
تشخیص دادن که آلزایمر داره و
وضعیتش خیلی سریع رو به وخامت رفت
پینکی داری چیکار میکنی؟
دنبال یه چیزی میگردم
چی؟
نمیدونم
نقشمون جابجا شد
حالا نوبت من بود که ازش مراقبت کنم
داروهام
یه روز، تصمیم گرفت که دیگه از رختخواب بیرون نیاد
اون چیزه رو بهت گفتم که یادم نمیاد؟
همونی که دنبالش میگردم ولی نمیدونم چیـه؟
مغز مسخره
مریضی مسخره
اسم اون یارو آلمانیه که
مریضیش رو گرفتم چیـه؟
گوگنهایمرز؟
آره، گوگنهایمرز
آروم باش، پینکی
مهم نیست
گریسی
عجب دوست بینظیری هستی
بدرود، پینکی
سیبزمینیها!
سیبزمینیها؟
سیبزمینیها...
پینکی...
پینکی، منظورت چیـه؟
پینکی
« چالهی حسرتِ پینکی »
« در آرامش بخواب، پینکی » « دست در دستِ فرشتگان »
بدرود، پینکی
آزاد باش، سیلویا
سیبزمینیها؟ سیبزمینیها؟
سیلویا...
شاید میخواسته آخرین وعدهی غذاییش این باشه؟
تف توی این زندگی!
لعنت به این زندگی
عجب...
عجب معمای مسخرهای!
لعنت بهش!
من خیلی تنهام
خیلی... تک و تنهام
صورتخرگوشی، صورتخرگوشی
صورتخرگوشی، صورتخرگوشی
عالیه، گریسی
- گریس پادل! - چه مدل موی قشنگی!
شما دو نفر، یالا. بیاید بریم
از اینجا متنفرم
به زودی فرار میکنم و
از این بیابون عبور میکنم و میام سراغت
در کمال ناراحتی باید بهت بگم که (انبارِ پینکی)
گیلبرت توی یه آتیشسوزی وحشتناک فوت شد (سمِ حلزون)
آتیش، آتیش، آتیش...
« سمِ حلزون »
« سیبزمینیها »
سیبزمینیها!
سیبزمینیها!
« گریس »
گریس عزیز،
اگه داری اینو میخونی، یعنی من مُردم و هفت کفن پوسوندم،
و تو قوطی بیسکوئیتم رو پیدا کردی
همینطور چیزایی که میخواستم مال تو باشه
چندین روزه که خوابیدی،
و باید قبل اینکه مغزم کاملاً فاسد بشه
چیزای مهمی رو بهت بگم
پیری واقعاً آزاردهندهست
بدون اینکه بفهمی از راه میرسه
یه روز یه سیب رو به دندون میکِشی و
دندونهات همونجا گیر میکنن
میخوای چین و چروک جورابشلواریت رو صاف کنی
بعدش میفهمی که اصلاً جواربشلواری پات نیست
بگذریم، از موضوع منحرف شدم
رازهام
اول از همه، من یتیم بودم
و توی یتیمخونه بزرگ شدم
بعد از جنگ جهانی اول
جای افتضاحی بود،
که منو شب و روز توی گهواره نگه میداشتن
نه بلندم میکردن و نه بغلم میگرفتن
تنها راه ارتباطیم
پسر کوچولوی کناریم بود
نه، تجربیات وحشتناکی رو که به خاطر دارم، برات نمیگم
ولی میخوام بهت بگم
زندانی شدن چه حسی داره
توی قفس بودن
در این حد بگم که وحشتناک بود
ولی، در طی سالهای بعدش،
فهمیدم که بدترین قفسها
اونایی هستن که خودمون واسه خودمون درست میکنیم
تو هم برای خودت یه قفس درست کردی، گریسی
درِ قفس تو هیچوقت قفل نبوده
ولی ترسهات تو رو به دام انداختن
از شر اون حلزونها خلاص شو!
خودت رو آزاد کن
از شر اون دیدگاه مسخره خلاص شو
حالا وقتشـه که پوستهات رو رها کنی
خودت رو از چیزایی که انبار کردی خلاص کن
از نو شروع کن
ایرادی نداره که یهکم واسه خودت دلسوزی کنی،
ولی وقتشـه اینو رها کنی و به راهت ادامه بدی
درد و ناراحتی همیشه هست،
ولی زندگی همینـه دیگه
باید سینه سپر کنی و باهاش روبرو بشی
شجاع باش
بگذریم، میخوام ازت تشکر کنم، گریسی
تو بینظیر بودی
چیزی به پایان عمرم نمونده
وقتشـه واسه مرگ آماده بشم
واسه اولین بار توی زندگیم،
حس میکنم از چیزی که به نظر میام پیرترم
تازه مثل بیضهی آویزوون میمونم
زندگی مثل یه پارچهی بافتنیـه که
هر تار و پودش یه خاطره و تجربهست
زندگی یعنی مزهمزه کردنِ لذتهای کوچیک
مثل سیگار کشیدن توی بارون
یا پوشیدن بلوزی که تازه شستی و خشکش کردی
سرگردانی دیگه بسه
وقتشـه جفتمون هم از این مرحله عبور کنیم
همونطور که گفتم،
زندگی رو فقط میشه وقتی فهمید که به عقب نگاه کنی،
ولی مجبوریم رو به جلو زندگی کنیم
حلزونها هیچوقت از مسیرشون برنمیگردن
همیشه رو به جلو میرن
وقتشـه تو هم مثل حلزونها رد درخشانی توی سرتاسر دنیا
از خودت به جا بذاری
و یادت باشه، هیچوقت...
هیچوقت به عقب برنگرد
« دادگاه کانبرا »
همگی قیام کنید. دادگاه رسمیـه.
خانم پادل، جرم شما جدیـه
دزدی بهرحال دزدیـه
چه یه الماس باشه چه یه خیار
و اگه روباهی رو که مرغهات رو میدزده ببخشی،
اونوقت گوسفندهات رو هم میدزده
هر چند...
از چهرهات میخونم که
حسابی پشیمون و خجالتزدهای
و پشیمونی حقیقی خودش کم مجازاتی نیست
میدونم آدم مهربونی هستی
همونطور که سالها پیش، وقتی در سختترین شرایط بودم،
یه دخترکی مهربونی رو نشونم داد
آفرین، صاریغ کوچولو
آفرین
اون دختر کوچولو بهم امید و شجاعت داد که
از نو شروع کنم و از...
عادتهای بدم دوری کنم
شاید دستت کج باشه، خانم پادل
ولی میدونم قلبت از طلاست
و یه عالمه کار خیر کردی
بدینوسیله تو رو رفع اتهام میکنم
پرونده مختومه میشه
« یک سال بعد »
« مدرسهی فیلمسازی کانبرا »
« احتیاط کنید! لبههای این تابلو تیز هستن »
زندگی برام تجربیات چالشبرانگیزی داشت
ولی بوی گلهای رُز بهتر بودن
و بالأخره داشتم کمکم همونی میشدم که همیشه میخواستم
« فستیوال فیلم کانبرا »
یه فیلم راجع به زندگیم ساختم
« انتقام حلزون »
« روایتشده توسط اِدنا اوریج »
« پایان »
زیاد خوب نبود
ولی یه چند نفری اومدن تماشا
حتی بعدش جلسهی پرسش و پاسخ داشتم
کسی... سؤالی نداره؟
خب
ممنون که اومدید
آره
من یه سؤال دارم
به جادو اعتقاد داری؟
گیلبرت؟
آره، خودمم
از اون بیابون عبور کردم
« زیرنویس از علی محمدخانی، iredprincess و امیر ستارزاده » ::. H1tmaN & iredsub & AliMK_Sub .::
« خاطرات آنه فرانک اثر آنه فرانک »
« دزد دریایی با موهای سرخ اثر مایلز و اسپون »
کمی زمان برد که باور کنم گیلبرت زندهست
چطوری از آتیشسوزی فرار کرده بود
اینکه خاکسترش فقط و فقط...
خاکستر بودن
ظرف خاکسترش حالا تغییر کاربری داد
« آبنبات »
چرخهی زندگی ادامه پیدا کرد
و کار تو تموم شد، سیلویا
همگی بالأخره از قفسهامون آزاد شدیم
با اینکه خانوادهمون یهکم کوچیک شده بود...
ولی دوباره پیش هم بودیم
فقط یه چیزی مونده بود که باید رهاش کنیم
« پرسی پادل، بهترین بابای دنیا »
ارائهای از وبسایت دیجی موویز .:: DigiMoviez.Com ::.
گیلبرت هنوز بوی کبریت سوخته میداد
خورشید در حال غروب پوستمون رو قلقلک میداد
دو روحمون رو...
و قلبمون که یکی بود
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMovieZ
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.