Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
حتی یهذره هم حجب و حیا نداره.
انقدر سر غذا ناز میکنه.
حالا اینطور هم نیست که بمیره.
خیلی سرده!
الحق که کیسههای سنگ داغ دوای دردن، ولی...
همینکه توی این هوا بیکار باشی خودش یه درده.
باد خیلی سرده.
نمیشد یه چادری چیزی بگیریم؟
مثل اینکه این برنامه برای القای رقابت بین چهارتا همنشین ترتیب داده شده.
ببین، اون ملکهی مادره.
چقدر جوون بهنظر میان.
واقعاً جوونن. آخه ملکهی مادر وقتی امپراتور رو بهدنیا آوردن فقط...
معلومه حسابی مایه گذاشته.
ملکهی مادر دو فرزند دارن، امپراتور و برادر کوچکترشون.
شایعهها میگن برادرشون انقدر بیمارن که نمیتونن جایی برن.
فکر کنم تا همین چند ماه پیش همینجا بود، اما...
عـــــه.
هـــــــا؟!
ما بیرنگ و روایم؟
ما ندیمهها به بانومون خدمت میکنیم!
چه دلیلی داره خودمون رو بَزَک کنیم؟
شنیدی چی گفت؟
مشخصاً ضرر ندیمههای بیریخت به بانو میرسه.
اونا ندیمههای لیفا-ساماان.
آه امان از اینفا... باز جنگ نیابتی راه انداخته.
ما هم بریم.
خب از اونجایی که اون دختر زشته رو برای کار آوردین، گمونم چارهای ازتون ساخته نیست.
«دختر زشته»، منو میگه؟
واقعاً مایهی ننگه که همچین آدمی این دور و اطراف باشه.
چی نالیدی؟
اینفا!
آروم بگیر!
هنوز متوجه من نشدن؟ اونم بعد از اونهمه اوقات خوشی که با هم توی کاخ بلور داشتیم؟
اگه انقدر به خودت غره باشی، به پدرم در موردت میگم!
پس... باید با بدنت یهکاری کنم که هیچوقت نتونی بگی.
نـ ـ نــــــــــــــــــه!
بابا فقط یه شوخی به سبک روسپی جماعت بود.
از مائومائو عذرخواهی کن.
هه هه.
چـ ـ چته یهویی زبونت بند اومد؟
خـ ـ خب، دلم براتون سوخت دیگه کافیه.
ممنونم باشیــــــــد!
مشکلش چیه؟
هی مائومائو، حالت خوبه؟
خودت خیلی خوشگلی ها ولی این...
من اذیت نمیشم. بعدم، وقتش نرسیده سنگهای کیسههاتون رو عوض کنید؟
هم توی فقر بزرگ شده،
عدم اعتمادش به مردا هم انقدر زیاده که باعث شده صورت خودش رو خراب کنه...
دو ماه آزگار هم قلدریهای توی کاخ بلور رو تحمل کرده...
ولی همچنان شکایتی که نمیکنه هیچ، مراقب ما هم هست...
خب طبیعیه که جینشی-سامایِ مهربون حواسشون بهش باشه.
دوباره... یه توهمی زدن.
حیا ندارین؟ لباس سرخ؟
بازم جنگ نیابتی؟
ندیمههای همنشین فرزانه و همنشین پاکن دیگه.
اصلاً با همدیگه کنار نمیان.
همنشین فرزانه چهاردهسالشونه و دیرتر اومدن،
همنشین پاک سیوپنج سالشونه و طولانیتر از همه اینجا بودن.
معلومه که با همدیگه کنار نمیان.
بهعلاوه، قبلاً عروس و مادرشوهر بودن.
عروس و مادرشوهر؟
خب... یهذره پیچیدهست.
نُه سالگی... مادر...
مـ ـ مادر؟
همنشین امپراتور قبلی... لیشو-ساما بوده؟
پس اون مادرشوهر جوونه؟
حتماً دیدی متوجه شدی، ولی لیشو-ساما خیلی جوونن.
بله درسته.
عموماً، یه لباس سفید مناسب همنشین فرزانهست،
ولی اون رنگ صورتی تیره...
واضحاً با گیوکویو-ساما همنشین گرانقدر مغایرت داره.
شاید زیاد حواسش به شرایط نیست؟
ممنون بابت کیسههای سنگداغ. بازم زحمتشو بکش.
بله.
خیلی سرده...
اگه سردتونه اینا رو بگیرید.
بیاید!
خیلی مهربونی.
که این گرمکنها رو بین ندیمههای کاخ بلور هم تقسیم میکنی...
و تازه از گیوکویو-ساما هم اجازه میگیری.
خب...
گیره مو؟
اینطوریه که سعی میکنن کارگرهای مستعدی که توی این باغ گل مخفی شدن رو استخدام کنن.
عـــه.
البته که، معانی دیگهای هم پشتش هست.
که اینطور.
گفتم؛ یه معنی دیگهای هم داره ها!
معنی داره، ها؟
لطفاً این رو بپذیرید، بانوی جوان.
گمونم یه دونه از اینها به همه میده تا هیچ خدمتکاری احساس شرمندگی نکنه.
ممنونم.
من لیهاکو هستم. خوشوقتم!
عین یه سگِ گندهست...
واق، واق!
اون این رو بهت داد؟ ببینم، ببینم!
صرفاً هدیهی شرکت توی جشنه.
بهنظرم لیاقتت بیشتر از اینهاست.
مدتی میشه ندیدمت.
بله، مدت زیادی گذشته.
فقط برای همین اومدم.
لیفا-ساما...؟!
از اینجا میریم. روز خوش.
اینطوری ممکنه گیوکویو-ساما...
یه کاری بیشتر از اخمکردن انجام بده.
با این همه گیرهی سر چیکار میکنی؟
عــــــه.
از این زاویه که میبینمش چه خوب بهنظر میاد.
گمونم مقامش از چیزی که فکر میکردم بالاتره.
الحق که میون بقیهی افسرای نظامی وصلهی ناجور بهنظر نمیاد.
اوه، همون افسری که یهکم پیش دیدم.
خیلی دور نشسته، ولی نسبت به سنش، گمونم بازم قابل تحسینه؟
انگار خواجهی پرزرقوبرقمون پیداش نیست، خب به من چه؟
مهمتر از همه، چشیدن غذاست.
اثری از کدرشدن توی تماسش با فلز نیست.
بوی عجیبی هم نمیده.
ولی قورتدادنش هم بخشی از کار پیشمرگه...
حالا میریم برای شستشوی دهان با آب... همم؟
زندگی یه پیشمرگ غذا بیارزشه.
گمونم فقط منم که از خوردن سم لذت میبرم.
میدونی چیه که خوبه؟ ماهی پُفی.
یهکم ازش میریزی داخل سوپ...
تـمـرکـز.
این بشقاب ماهی و سبزیجات ترش، غذای مورد علاقهی امپراتوره.
چندباری توی کاخ اندرونی دیدمش.
معمولاً توش ماهی پشتآبی میریزن، ولی امروز عروس دریاییـه.
آشپز مسئول غذای امپراتور...
هیچوقت در مورد مواد اولیۀ غذای مورد علاقهی امپراتور اشتباه نمیکنه.
غذای خاصی هم نیست که گیوکویو-ساما خوشش بیاد یا ازش بدش بیاد.
بهنظر میاد خدمتکار اشتباه کرده.
گمونم اون ماهی دوست نداره.
جلوی امپراتور هم که نمیتونه نخوره.
کاش چنین چیزی رو نمیدیدم.
اون رو دیدی، لیهاکو؟
یکی از پیشمرگهای غذا کارش واقعاً هیجانانگیزه.
تماشای یکی که داره با ترسولرز غذا میخوره چه لذتی داره؟
بیخیال حالا، یه نگاه کن.
عــاه؟ اون پیشمرگ... همون دخترهست که.
مـ ـ مگه چهقدر خوشمزهست آخه؟
سوپ همنشین گرانقدر مسموم بوده؟!
سم بوده؟! مطمئنی؟
همنشین گیوکویو؟!
پیشمرگه قورتش داد که!
جناب وزیر!
دارید چیکار میکنید؟!
لباس رسمی خیلی تنگه.
هوی! جناب وزیر از سوپ خوردن و غش کردن!
داروساز...
عــاه.
داروساز!
روز خوش، جینشی-ساما.
مثل اینکه روز جنابعالی خیلی خوش بوده.
ای وای، اینقدر در مورد سمه هیجانزده بودم که انگار بهش لبخند زدم.
دارید چیکار میکنید؟
میبرمت درمانگاه!
سم رو آوردم بالا. مشکلی برام پیش نمیاد.
هرچند که از خدام بود قورتش بدم.
اگه قورتش میدادم، الان سم توی بدنم جریان پیدا میکرد، و...
جینشی-ساما، میگم...
چی شده؟
لطفاً بقیهی سوپ رو بهم بدید.
بنده صرفاً مشتاق پیشرفتم.
بعد از اینکه رفتی، یهنفر سعی کرد ببینه سوپ واقعاً مسموم بوده یا نه و از حال رفت.
کدوم احمقی بود این بزرگوار؟
وزیر بود. حالا این قضیه تبدیل شده به یه فاجعه.
پس از این استفاده کنید.
یه مایع تهوعآوره.
انقدری قوی درستش کردم که دلورودهت رو زیر و رو کنه.
این که خودش سمه.
گیرهی جدید؟
پس خواجهها هم گیرهی مو میگیرن؟
وایسا ببینم... یقهش هم یکم بههم ریخته بهعلاوه خبری از اون زرق و برق همیشگیش هم نیست.
برای همین توی ضیافت نبود؟
ولی در حال حاضر، بیشتر از همیشه داره متناسب با سنش رفتار میکنه...
یا بهتره بگم، یهذره جوونتر بهنظر میاد.
یهجورایی اینطوری ترجیحش میدم.
خودِ خودشه!
ایولا به داروهای کاخ!
حالت خوبه؟
بله، دیگه چیزی نیست.
خب، بیا در این مورد صحبت کنیم که کی همنشین گیوکویو رو مسموم کرده.
در اون مورد میخوام یهنفر رو بیارید تا باهاش صحبت کنیم.
کی؟
همنشین فرزانه، لیشو-ساما رو خبر کنید.
جینشی-ساما، چه کمکی از من بر میاد؟
متأسفم که همچین جای نامناسبی آوردمتون.
کسی که میخواست باهاتون صحبت کنه، این ندیمه بود.
ها؟
هوم. یه ندیمه؟
عذر میخوام.
میدونستم.
چیزی که قادر به خوردنش نیستید، ماهیه؟
جریان چیه؟
بعضی از آدمها، بعضی غذاها رو نمیتونن بخورن.
مثلاً من نمیتونم گندم سیاه بخورم.
بعد سم میخوری؟
بیخیالم شید دیگه. سعی کردم بهش مقاوم بشم.
اما، باعث شد گلوم ورم کنه و نفس کشیدن برام سخت بشه.
حتی یه ذره ازش باعث کهیر میشد، برای همین تعیین مقدارش سخت بود،
و خیلی طول کشید تا خوب بشم.
منظورم از «نمیتونم بخورم» اینه.
لیشو-ساما، دلتون چطوره؟
اگه بخواید میتونم براتون ملین بیارم...
از کجا فهمیدی؟
مشخص بود که کاخ اندرونی غذای ضیافت باغ رو آماده کرده.
اما، توی سالاد سرکهدار مواد اولیهای متفاوت از مواد همیشگی استفاده شده بود.
به نظر میرسه، غذای لیشو-ساما اشتباهی با غذای گیوکویو-ساما جابهجا شده بود.
که اینطور.
ماهی خالمخالی نمیتونید بخورید؟
اوهوم...
مسئله دوستداشتن یا نداشتن یه غذای خاص نیست.
ایندفعه به کهیر ختم شد، اما میتونه باعث تنگی نفس بشه.
این که آگاهانه اینو بهشون بدید بخورن...
درست مثل مسموم کردنشونه.
تو... پیشمرگ غذاشونی درسته؟
بـ ـ بله!
کارایی که باید در مواقع اضطراری انجام بدی رو یادداشت کردم.
البته، پرهیز کامل از این غذاها بهترین راه حله.
لطفاً یه نگاهی بنداز.
خیلی سخت نیست.
اما، اگه خطایی صورت بگیره، حتی حکیم کاخ هم نمیتونه درستش کنه.
ممکنه کشنده بشه.
لطفاً تحت هیچ شرایطی... فراموشت نشه.
جریان چی بود؟
من یه بندهی ناچیزم. لطفاً بهم دست نزنید.
تو تنها کسی هستی که اینو بهم میگه.
پس بقیه صرفاً ملاحظهتون رو میکنن.
خب دیگه، باید به گیوکویو-ساما گزارش بدم...
صبر کن. چرا گفتی پیشمرگ غذا هم بیاد؟
منظورتون چیه؟
خودتو نزن به اون راه. ازم خواستی بیارمش.
تا بهش بگم در چه مورد احتیاط کنه.
خب، منظورت اینه کسایی که غذا رو سرو میکردن اشتباه کردن؟
نمیدونم. من فقط یه ندیمهام.
حداقل این سوالمو جواب بده.
هدف، همنشین فرزانه، صیغه لیشو بود، درسته؟
با فرض اینکه هیچکدوم از غذاهای دیگه مسموم نشده باشن.
که اینطور.
خسته شدم.
این هم با موضوع کتیبههای چوبی اونروز در ارتباطه؟
ندیمهای که یکمپیش اومد هیچ جای سوختگیای نداشت.
یعنی کار کیه...؟
قسمت بعدی: «بازگشت به خانه»
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.