Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
به چه جرئتی همچین غذای کمارزشی به لیفا-ساما میدی!
فقط اعیانیترین غذاها برازندهی بانوی ما لیفا-ساماست.
اگه من بودم حتی برای نشون دادن این به ایشون مردد میشدم!
اصلاً به خیال کسی میرسه لیفا-ساما از همچین چیزی لذت ببرن؟
آه. عجب گرفتاری شدیم.
ما بهتر از همه میدونیم لیفا-ساما چی دوست دارن میل کنن.
اگه دست خودم بود عمراً پام رو توی کاخ بلور میذاشتم، ولی...
چطور جرئت میکنی چشم ما رو که دور دیدی این رو پیش ایشون ببری، خدمتکار. واقعاً که.
شبی که امپراتور از کاخ یشم دیدن کردن...
هیچ سمی نیست.
با اجازه، از حضورتون مرخص میشم.
صبر کن.
امپراتور برای اولینبار مستقیماً مورد خطاب قرارم داد.
از داروساز پرآوازه تقاضایی دارم.
پرآوازه؟ حس خوبی نسبت بهش ندارم.
بله.
حال همنشین لیفا خوب نیست. میتونی ازشون پرستاری کنی؟
منظورش از «پرستاری»، اینه که «درمانش کن».
کلام امپراتور حکم کلام بهشتیان رو داره.
اگه روی ایشون رو زمین بندازم، درواقع گور خودم رو کندم.
الساعه.
اینا بهکنار... چرا باید این حرف رو پیش یه همنشین دیگه بزنه؟
الحق که اعلیحضرت ذاتاً یه «امپراتور»ان.
ولی، واقعاً تو کتم نمیره اینطوری باهام رفتار میکنن، من به دستور خود امپراتور اینجام.
از اونجایی که به لیفا-ساما خدمت میکنن، گمونم از من که خدمتکار گیوکویو-سامام حسابی بیزارن.
هوم؟
اگه نظافت کردنت تموم شد یالا برو بیرون!
بوینگ بوینگ.
چارهای نیست. انگار دوباره باید بپزمش.
مائومائو، تو الان توی کاخ بلوری؟
آره، از لیفا-ساما مراقبت میکنم.
که اینطور. لیفا-ساما هنوز سلامتیشون رو بهدست نیاوردن...
سم پودرسفیدکننده حتماً هنوز از بدنشون دفع نشده.
پودر سمی، ها؟ شنیدم قدغن شده.
شنیدم خواجهها هرچی پودر مونده بود رو از کاخ اندرونی بیرون بردن.
عجب. خداروشکر.
ولی تقاضایی از سوی امپراتور؟ حرف نداری، مائومائو. حسابی جا خوردم!
حتماً به حکیم یه جو اعتماد هم نداره که روی دختری مثل من حساب باز میکنه.
مائومائو، بعداً میری آشپزخونه، نه؟
آره.
آشپزی خوبی داشته باشی!
ممنونم.
خب!
برای مراقبت از لیفا-ساما، در وهلهی اول قصد داشتم دستور خوراکش رو اصلاح کنم.
ببخشید، میتونم وقتتون رو بگیرم؟
بله؟
اول از همه باید سمی رو که هنوز توی بدنش بود، دفع کنم.
برای این کار، یه آش سرشار از فیبر،
بهعلاوه چای ادرارآور بهنظر انتخاب خوبی میاد.
این نه. این هم نه. این یکی...
و این یکی و اون و... اون یکی هم نه...
شورشو درآوردی دیگه!
اینجا جای دخترهای دونپایه مثل تو نیست.
بوینگ بوینگ.
حالا حالاها کار داریم.
پس، ایندفعه...
این یکی، اون یکی، اون، و این.
چندبار باید بهت بگم؟!
آخه، ایشون اول باید چیزی میل کنن که هضمش راحت باشه-
بههیچوجه! مشخصه که آدمای بیمار اول از هرچیزی به غذاهای مقوی نیاز دارن.
پس این غذای روزمرهشونه.
درسته که مغذیه،
ولی برای معده ضعیف یه آدم بیمار زیادی سنگینه.
این رو که یه بچه هم میفهمه.
کسی قرار نیست جلوشونو بگیره؟
لیفا-ساما، غذاتون آمادهست.
همهی چیزهای موردعلاقهتون رو براتون آوردیم. لطفاً حتی اگه شده یکم میل کنید.
لیفا-ساما؟!
ای وای، حالا چیکار کنیم؟!
بجنب، آب بیار!
حالتون خوبه، لیفا-ساما؟!
لیفا-ساما، لطفاً یکمی آب بخورین.
تقصیر توـه خدمتکار دونپایه.
تو با حضورت جو اینجا رو خراب میکنی!
یالا! گمشو بیرون!
بوینگ بوینگ.
با این اوصاف نمیتونم حتی بهش نزدیک شم.
خب حالا، چیکار میتونم بکنم...
حداقل اگه بشه معاینهشون کنم...
لازم نیست. اگه بهخاطر تو حالشون از اینی که هست بدتر بشه، اونوقت چیکار کنیم؟
اینطور پیش بره عاقبتش یا پژمرده میشه یا میمیره.
آدما اگه غذا نخورن میمیرن.
احتمالاً بعد از دستدادن بچهش ارادهش برای زندگی رو از دست داده.
تا روزی که سرم قراره بهخاطر سرپیچی از دستور امپراتور...
با تنم وداع کنه، چند روز دیگه مونده؟
انگاری یهچیزی حسابی درگیرت کرده.
واقعاً بهنظرتون اینطوری میام؟
واقعاً بهنظرم اینطوری میای.
جینشی-ساما؟!
اون دختر چشه؟
چرا با جینشی-ساماست؟
چه سوءِ برداشت رو مخی...
فعلاً بیا بریم داخل.
اوه...
جـ ـ جینشی-ساما؟!
هیـــن!
نادیده گرفتن دستور شخص امپراتور...
مناسب بانوهای زیبا و بااستعدادی همچون شماها نیست.
اوه! اوه نه، ما نادیده نگرفتیم...
وااای!
درسته. ما که آخه...
هـ ــ هی!
اینطوری رنگ عوض کردن زنا واقعاً ترسناکه.
یالا. برو.
به غذا خوردن تمایل داره.
اما ضعیفتر از اونیـه که فکر میکردم.
شاید بهجای بتونم بهش آببرنج بدم.
ببخشید.
همون رنگ همیشگی...
تو مسئول آرایش همنشینی؟
بله درسته.
ما میخوایم لیفا-سامای عزیزمون همیشه زیبا باشن.
وظیفهی ما به عنوان ندیمهی ایشون همینه.
همهش بهخاطر خود لیفا-ساماست.
البته!
عجب.
چه مرگته؟
ها؟ فقط دارم یه احمق رو تنبیه میکنم.
آی! داره دردم میاد! نکن! دردم میاد.
این سم یکم دیگه کل بدنتو آلوده میکنه.
چقدر عالی... اینطوری تو هم خوشگل میشی...
درست مثل لیفا-سامای عزیزت.
با پوست رنگپریده و بیجون، چشمای به گود نشسته و بدنی که حتی قادر به خوردن غذا نیست...
اینکه چرا اینچیزا رو ممنوع کردن... تو کتت نمیره؟
فـ ـ فقط... برای خوشحال کردن لیفا-ساما...
گفتم بهت این سمـه!
با اون کلهت اصلاً فکر نمیکنی. فقط خیال برت داشته که از همهچیز سر در میاری.
کی با مسموم شدن با همون چیزی که باعث مرگ پسرش شده خوشحال میشه؟!
زود برو دهنتو آب بکش و صورتتو بشور.
هوی! این برای مریض خوب نیست!
زودی این زمینو تمیز کنید!
چـ ـ چشم!
واقعاً اینکه زنا چطوری رنگ عوض میکنن ترسناکه.
اوه...
دیگه کار از کار گذشته...
بریم.
وضعیت سلامتی لیفا-ساما بدتر از چیزی بود که فکرش رو میکردم.
برای شروع بهجای آش بهش آب برنج دادم.
غذا رو بهزور توی دهنش ریختم و وادارش کردم آروم آروم قورتش بده، مدام این کارو تکرار کردم.
اینطور وقتا آدم دیگه نگران رفتارش نیست.
یکمی هوا رو تهویه کردم و با کمتر شدن بوی عود، بوی تن بیمار مشخص شد.
اون احمقای بهدرد نخور حتی نمیتونن درست و درمون بدن بانوشون رو تمیز کنن؟
چطور اسم خودشون رو میذارن ندیمه؟
قبل از اینکه برن سراغ عود یهعالمه کار دیگه ازشون برمیومد.
هوی. آب داغ و پارچه آماده کنین.
بـ ـ بله.
شما هم مشغول شین.
بـ ـ بله.
از هر فرصتی که گیر آوردم بهش چایی دادم.
تکرر ادرار به دفع سم از بدنش کمک میکنه.
میگم، مطمئنی لیفا-ساما درد نمیکشن...؟
مهم نیست، باید بخورن.
کمکم غذای بیشتری خورد، برای همین تعداد دونههای برنج توی آب رو بیشتر کردم.
وقتی تونست قورتشون بده، بهش سوپ و میوهی آسیابشده اضافه کردم.
شنیدم اون ندیمه رو حبس کردن.
گویا بهخاطر لیفا-ساما پودر رو مخفی کرده بود.
خواجهای هم که قرار بود پودرهای آرایشی رو جمعآوری کنه با تازیانه خوردن مجازات شد.
بهنظر خسته میای.
بله. برعکس بعضیها من خیلی سرم شلوغه.
براتون هدیه آوردیم.
ممنون!
وای!
خوب میدونه چی دلم میخواد!
همین آدمای باملاحظهن که شوهرای خوبی میشن.
خواجهست البته.
برعکس اون...
تو چیزی کمکی نیاز نداری؟
هـــا...
چی شده؟ هرچی میخوای بگو.
شما که اونجایید، اونجا کمک لازم دارن. لطفاً یکی بیاد.
آقایون، لطفاً عجله کنید.
چشم!
یه حمام بخار؟
مثل اینکه، عرق کردن براشون خوبه.
کاربردی هم داره؟
احتمالاً داره.
باید از هرچی که دم دست داریم استفاده کنیم.
چیزی شده؟
به حال خودم بمیرم؟
پس، دست از غذا خوردن بردارید.
ولی وقتی که آش رو خوردید یعنی میخواید زنده بمونید.
که اینطور.
حق با توـه.
تویی که.
من از حبس آزاد شدم و بهم اجازه داده شد که یهبار دیگه به لیفا-ساما خدمت کنم.
دیگه هرگز چنین اشتباهی رو تکرار نمیکنم. هیچوقت.
الان جای شما رو میگیرم. لطفاً استراحت کنید.
که اینطور.
لیفا-ساما.
آه...
اگه امکانش هست، میتونی یکم آب برام بیاری؟
چشم.
چشم!
حدود دوماه بعد، لیفا-ساما اونقدری بهبود پیدا کرد که بتونه به تنهایی پیادهروی کنه.
اون مغرور هست... اما متکبر نیست.
بعد از اتفاقی که برای شاهزاده افتاد، تصور میکردم یه شاهدخت خودخواه باشه،
ولی اینطور که معلوم شد، اون شخصیتی داره که درخور یه همنشین باشه.
بنده دیگه فردا صبح اینجا رو ترک میکنم.
که اینطور.
از قبل با ندیمههاتون در مورد خوراکتون...
و سایر چیزهایی که باید مراقبشون باشید، صحبت کردم.
ببین، من دیگه نمیتونم بچهای به دنیا بیارم؟
نمیدونم. شاید باید امتحانش کنید.
ولی عشق اعلیحضرت به من از بین رفته.
من به دستور مستقیم شخص امپراتور به اینجا فرستاده شدم.
وقتی که برگردم به کاخ یشم، شاید امپراتور به ملاقاتتون بیان، لیفا-ساما.
من زنیام که اون نصیحت رو نادیده گرفتم و گذاشتم بچهم بمیره...
یعنی شانسی برای برندهشدن مقابل همنشین گیوکویو دارم؟
مسئله برد و باخت نیست.
توی دنیا صدها و هزاران گل وجود دارن،
اما کی میتونه تعیین کنه گل صدتومانی زیباتره یا گل استکانی؟
من نه چشمهایی به رنگ یشم دارم نه موهای روشن.
ولی شما... داراییهای دیگهای دارید.
نه تنها اندازهشون بزرگه، بلکه شکل و سفتیشون هم باشکوهه.
عــه؟
میشه گوشتون رو بیارید جلو؟
بـ ـ بله.
پس فعلاً، با اجازهتون.
دانشی که در اختیار لیفا-ساما گذاشتم ترفند سرّیای بود که از خواهرای بزرگم...
لیفا-ساما، چیزی شده؟
لیفا-ساما؟!
توی فاحشهخونه یاد گرفته بودم.
مائومائو هم باید محض اطمینان یادش بگیره.
هــا؟
متأسفانه، من چنین میوههای درشتی برای اجرای این ترفند ندارم.
هرچند، برای لیفا-ساما عالیه.
امیدوارم که براش کاربردی داشته باشه.
من برگشتم.
خوش اومدی.
مائومائو، حالت خوبه؟!
خیلی نحیف شدی.
حتماً خیلی بهت سخت گذشته.
مأموریت امپراتور رو به تنهایی انجام داد. تأثیرگذار بود.
بعد از آن، مدتی دیدارهای امپراتور از کاخ یشم به میزان چشمگیری کاهش پیدا کرد.
بالأخره، تونستم یه خواب راحت داشته باشم.
مائومائو نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد، اما آن داستان دیگری داشت.
این یه نفرینه...
قسمت بعد: «عملیات پنهان»
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.