All language subtitles for Kusuriya no Hitorigoto - 03 [Anime-List.net]

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish Download
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫مگه می‌شه!

‫پاداش؟!

‫متوجه شدم.

‫فویو-ساما!

‫لطفاً صبر کنید!

‫وای، سرده!

‫الان مدتی می‌شه توی پایتخت مستقریم،

‫ولی عادت کردن به سرمای صبحگاهی همچنان سخته.

‫دلم برای ماسه و آفتاب زادگاهم تنگ می‌شه.

‫هرچند، اون‌جا توی غرب هم صبح‌ها و شب‌ها سرد بودن.

‫آه،‌ پایتخت غربی...

‫انگار سال‌ها پیش بود.

‫با این‌حال،‌ انگار همین دیروز بود که ‫گیوکویو-ساما وارد کاخ شد.

‫راستی، از پدرم خبرهای خوبی شنیدم.

‫مثل اینکه،‌ تجارت بین پایتخت‌های غربی و مرکزی رونق گرفته.

‫واقعاً‌ که امپراتور عاشق گیوکویو-ساما هستن.

‫اون‌جا خانه پدری همنشین محبوب امپراتوره.

‫افسران مرکزی مطمئناً نمی‌تونن نسبت بهش بی‌اعتنا باشن.

‫نظافت آشپزخونه؟ کمک می‌کنیم.

‫نه،‌ باید تقسیم شیم وگرنه هیچ‌وقت کار رو تموم نمی‌کنیم.

‫به‌هرحال نمی‌تونیم به خدمتکارهای دیگه اتکا کنیم.

‫بله،‌ یادمه قبلاً دوران بارداری‌شون چقدر سخت بود،

‫مثلاً اون‌موقع که یه سوزن سمی توی لباس‌شون بود.

‫یه بخشش احتمالاً واسه اینه که ‫شاهدخت یه سرزمین غریبن.

‫مشکلی نیست. الان یه ندیمه‌ی دیگه هم داریم، درسته؟

‫مائومائو،‌ داری چی درست می‌کنی؟

‫داروی سرماخوردگی‌ـه.

‫این‌چیزام از دستت برمیاد؟

‫ندیمه‌ی جدید خیلی بااستعداده.

‫هی، مطمئنی به چیزی احتیاج نداری؟

‫خوردوخوراکت به‌اندازه‌ست؟

‫به لطف تو، بله...

‫لطفاً مشکلاتت رو تنهایی به‌دوش نکش!

‫چشم...

‫راستی، شایعه‌ی جدیدی رو که ‫همه درموردش حرف می‌زنن،‌ شنیدی؟

‫نه.

‫می‌گن یه روح کاخ اندرونی رو تسخیر کرده.

‫یه روح؟

‫شنیدم! زن سفیدپوش روح‌مانند، مگه نه؟

‫پس، معروفه؟

‫همه‌ی خدمتکارها، خواجه‌ها، و صیغه‌ها ‫راجع‌به این حرف می‌زنن!

‫گمونم از چند هفته پیش شروع شد.

‫می‌گن یه زن سفیدپوش روح‌مانند ‫توی فضای باز زیر نور ماه می‌رقصه!

‫و هرشب تو دیوارهای کاخ شرقی پیداش می‌شه!

‫هـــه...

‫کاخ اندرونی کاملاً توسط دیوارهای کاخ احاطه شده.

‫تنها راه ورود ازطریق چهار دروازه‌ی شمالی،‌ جنوبی، شرقی و غربی‌ـه.

‫دروازه‌ها همیشه نگهبان دارن، ‫و دیوارها رو یه خندق احاطه کرده.

‫ورود و خروج یواشکی عملاً غیرممکنه.

‫گفته می‌شه اجساد غرق‌شده توی خندق...

‫مال صیغه‌هایی‌ـه که سعی داشتن فرار کنن.

‫یا به عبارتی، صرفاً یه داستان ارواح تکراری دیگه.

‫اگه اون روح رو راستکی ببینم چه خاکی به سرم بریزم؟

‫فقط یه شایعه‌ست.

‫معذرت می‌خوام. می‌شه یه نگاه به این دارو بندازین؟

‫اوه، خانم کوچولو. یه‌لحظه صبر کن.

‫فکرشو که می‌کنم تا همین چندوقت پیش ‫خیلی پیشم احتیاط به خرج می‌داد.

‫از وقتی فهمید می‌تونم دارو درست کنم، ‫بهم اجازه داد تا اینجا کارمو بکنم.

‫موادی رو هم که نیاز دارم در اختیارم می‌ذاره.

‫حتی واسه‌م چای دم می‌کنه.

‫بد نیست انقدر بی‌خیال باشه؟

‫ببخشید منتظرت گذاشتم.

‫وای...

‫شور رو به شیرین ترجیح می‌دی، مگه نه؟

‫می‌شه کمی هم به من بدین؟

‫الساعه!

‫خسته نباشی.

‫وظیفه‌ست.

‫این یارو کاری مفیدتر از این نداره؟

‫نباید الان به‌عنوان یه خواجه ‫تو بخش خدمات داخلی باشه؟

‫درعوض، انگار که وظیفه‌ی نظارت داشته باشه ‫دور کل کاخ اندرونی پرسه می‌زنه...

‫با این حساب، رتبه‌ش باید از ‫سرپرس زنان خدمتگزار بالاتر باشه.

‫اگه خیلی جوون نبود، ‫می‌تونست نگهبان امپراتور باشه.

‫آه. باید محبوبِ‌ شخص امپراتور باشه.

‫الان داری به یه چیز نامتعارف فکر می‌کنی؟

‫هه! خیالات برت داشته بابا.

‫سنسه،‌ بی‌زحمت این رو برام می‌رسونی؟

‫خب، دقیقاً چی می‌خوای؟

‫درمورد تسخیر روح شنیدی؟

‫درحد چندتا شایعه، بله.

خواب‌گردی چی؟

‫خواب‌گردی...

‫مثل اینکه، توجهت رو جلب کردم.

‫چطور می‌شه درمانش کرد؟

‫اطلاعی ندارم. هیچ دارویی نیست که بتونه خواب‌گردی رو درمان کنه.

‫درمانی به جز دارو هم وجود داره؟

‫تخصص من توی داروهاست.

‫خیلی بد شد.

‫واقـعـاً بد شد.

‫عــه! چه‌قدر این یارو سمجه!

‫تلاشمو می‌کنم.

‫این یارو اصلاً شبیه خواجه‌ها نیست.

‫مائومائو-ساما.

‫لطفاً تشریفات رو بذارید کنار. مقام شما خیلی از من بالاتره.

‫پس اگه این‌طوره، شیائومائو چطوره؟

‫پسوند «شیائو»؟ یهویی چه خودمونی شد.

می‌شه لطفاً دیگه طوری به جینشی-ساما چشم‌غره نرین که انگار دارین به یه حشره نگاه می‌کنین؟

‫ای وای، در جریانه.

‫مدتی پیش که برگشتن،

‫داشتن با خوشحالی تعریف می‌کردن؛‫ طوری ‫بهشون خیره شده بودید انگار یه کرم سمی هستن.

‫حواسمو بیشتر جمع می‌کنم.

‫اگه کسی بدون آمادگی ایشون رو اون‌طوری می‌دید، امکان داشت از حال بره.

‫گمونم هرکسی نظر خودشو داره...

‫اونجاست.

‫گل رز پنبه‌ای مهتابی...

‫برداشت خوبی بود.

‫ایشون همنشین فویوـه.

‫اون یه همنشین میان‌رتبه‌ست،

‫و قراره به‌عنوان پاداش به یه افسر نظامی اعطا بشه.

‫فکر می‌کنم، دوسالی شده باشه،

‫اون شاهدخت کم‌رویی‌ هستن.

رقاص ماهری بودن، ‫اما توی اولین اجراشون سکندری خوردن.

‫امپراتور حتی لمسشون هم نکردن و ایشون هم از اون موقع خودشون رو حبس کردن.

‫به گمونم بعضی چیزها قابل اجتناب نیستن، اما...

‫فویو-ساما!

‫اعطا شدن؟ دلم به حالشون می‌سوزه.

‫از شوک اینکه مثل یه پاداش باهاش رفتار می‌شه، شروع به خواب‌گردی کرده؟

‫می‌گن بیماری نتیجه‌ی یه ذهن نامتعادله...

‫نه، اطلاعات بیشتری لازم دارم.

‫شاید یه نگاه دیگه بهش بندازم.

‫اتاق همنشین فویو کجاست؟

‫به‌ این زودی می‌رین؟

‫امیدوارم حالشون بهتر باشه.

‫شنیدم که شاهدخت یکی ازکشورهای تبعه‌ی کوچکن.

‫مطمئنم که دلشون نمی‌خواد برگردن.

‫برگرده؟

‫اوه، آره. اون...

‫دلم به حال همنشین فویو می‌سوزه.

‫آره، می‌خوان تقدیمش کنن به یه افسر نظامی؟

‫فکرش به‌ تنهایی تن آدم رو به لرز میندازه.

‫نسبت به جوری که روی دیوار می‌رقصه خیلی متفاوت به‌نظر می‌رسه.

‫بله، منم باری اولی که دیدمشون شوکه شدم.

‫ایشون بیشتر اوقات ساده و متواضع هستن.

‫واقعاً شبیه یه گل رز پنبه‌ای مهتابی‌ـه.

گل؟

‫بله.

‫گل فویو، که همچنین به‌عنوان رز پنبه‌ای هم شناخته می‌شه،

‫به‌ شکل یه گل سفیدِ بزرگ در صبح شکوفا می‌شه.

‫هرچند، تا غروب، به رنگ صورتی تیره در میاد.

‫به عبارتی، این گل ظاهرش رو در طول یک‌روز تغییر می‌ده؟

‫بله.

‫داستان شبح؟

‫اوهوم، می‌خواستم بیشتر در موردش بدونم. ‫چیز دیگه‌ای می‌دونی؟

‫خب، شنیدم اولین‌بار روی دیوار ضلع شمالی ظاهر شد.

‫عــه؟ ضلع شمالی؟

‫شائولان! رخت‌شور‌خونه!

‫از شمال به‌سمت شرق حرکت کرده؟

‫اومدم!

‫باید برم.

‫تازه...

‫اوه، آره. اون...

‫که این‌طور. پس همنشین فویو واقعاً...

‫پدرم بهم می‌گفت براساس حدس و گمان صحبت نکن، ولی...

‫اطلاعات زیادی در مورد خواب‌آلودگی یا خواب‌گردی وجود نداره.

‫گفته می‌شه که دلیلش از استرس نشأت می‌گیره.

‫بیمار طوری توی خواب حرکت می‌کنه، انگار که بیداره.

‫مدتی پیش توی منطقه‌ی سرگرمی، ‫یه روسپی رو با همین بیماری دیدم.

‫آدم سرزنده‌ای بود که توی شعرخوانی مهارت داشت.

‫حتی پیشنهاد خرید هم دریافت کرد.

‫هرچند، اون پیشنهاد به سرانجام نرسید.

‫شب‌ها طوری توی منطقه‌ی سرگرمی خواب‌گردی ‫می‌کرد، انگاری که یه روح شیطانی تسخریش کرده باشه.

‫عه. چی شده دخترا؟

‫هیچی از شب گذشته یادش نمیومد.

‫و بعدش چی شد؟

‫هیچی. وقتی پیشنهاد خرید منتفی شد، ‫خواب‌گردی‌ها هم تموم شدن.

‫پس یعنی... اون روسپی نمی‌خواست فروخته بشه؟

‫امکانش هست.

‫پیشنهاد از یه تاجر ثروتمند بود،

‫ولی نه تنها زن و بچه داشت، بلکه نوه هم داشت.

‫جدای اون، فقط یه سال از قرارداد اون روسپی مونده بود.

‫شاید همنشین فویو هم همین بوده.

‫هوممم. واقعاً این‌طوره؟

‫هست.

‫واقعاً؟

‫لطفاً آروم باشید.

‫من برمی‌گردم سر کارم.

‫از اون‌روز به بعد، همنشین فویو از ترک کردن اتاقش منع شد.

‫تا روز اعطا چندتا خواجه گذاشتن تا حواسشون بهش باشه.

‫امیدوارم جواب بده.

‫اخیراً رفتار مائومائو عجیب نشده؟

این‌طور فکر می‌کنین؟

‫پس بگو.

‫واقعاً یه‌چیزی شده.

‫امروز همنشین فویو می‌رن، درسته؟

‫من این‌طور شنیدم.

‫هی.

‫می‌تونی راستش رو بهم بگی، می‌دونی.

‫از اون‌جایی که خودم پرسیدم، عصبانی نمی‌شم.

‫صرفاً حدس و گمانه، پس می‌شه بین خودمون باشه؟

‫دهن من قرصِ قرصه.

‫اون داستان روسپی‌ای که براتون تعریف کردم رو خاطرتونه؟

‫همون خواب‌گرده؟

‫بله.

‫راستش یه روسپی دیگه هم بود...

‫که پیشنهاد خریدش به دلیل مشابهی منتفی شد.

‫بعد از اون یه پیشنهاد خرید دیگه مطرح شد،

‫اما چون روسپی بیمار بود، نصف قیمت پیشنهاد دادن.

‫هرچند، همه‌ش کلاهبرداری بود.

‫کلاهبردای؟

‫اون دو مردی که پیشنهاد خرید رو دادن همدیگه رو می‌شناختن.

‫زن تظاهر به بیماری کرد تا پیشنهاد اول رو ملغی کنه.

‫بعد، خریدار واقعی با پیشنهاد نصف قیمت اولیه پا پیش گذاشت.

‫مرد نقره‌ی کافی برای اینکه با همدیگه باشن رو نداشت،

‫و زن هم هنوز از مهلت قراردادش باقی مونده بود.

‫پس یعنی می‌گی همنشین فویو هم مثل همون روسپی‌ـه؟

‫همنشین فویو و اون افسر نظامی...

‫دوست‌های دوران بچگی‌ان که توی یه سرزمین بزرگ شدن.

‫ها؟

‫شنیدم که اون مرد چند روز پیش توی نبرد ‫با وحشی‌ها دلاوری‌های زیادی از خودش نشون داده.

‫وقتی ازش پرسیدن برای پاداش چی می‌خواد،

‫قویاً روی گرفتن همنشین فویو اصرار داشته.

‫احتمالاً حتی از قبل از اینکه از زادگاهش بره این خیال رو توی ذهنش داشته.

‫به عنوان یه افسر نظامی، هیچوقت نمی‌تونسته به یه شاهدخت پیشنهاد ازدواج بده.

‫ولی بعدش، اون یهو به کاخ اندرونی کشیده شده...

‫و شاهدخت هم به دوست دوران بچگیش احساس عاطفی داشته.

‫پس می‌شه گفت؛ برای همین توی رقصش اشتباه کرده،

‫تا توجه عالیجناب رو به‌خودش جلب نکنه.

‫و همون‌طور که قصدش رو داشت، امپراتور ‫هیچوقت بهشون دست نزدن، پس هنوز باکرن.

‫با این‌همه، احتمالش هست که...

‫حالا که قراره همنشین فویو پاداش داده بشن...

‫توجه امپراتور بهشون جلب بشه.

‫برای همین... تظاهر به خواب‌گردی می‌کنه...

‫اصلاً از جانب امپراتور نمی‌تونم چیزی بگم، کاملاً امکانش هست.

‫جنگ وحشی‌ها توی منطقه‌ی شرقی انجام گرفته.

‫و رقص‌های شبونه‌ی همنشین فویو هم توی...

دروازه‌ی شرقی؟

‫احتمالاً داشتن برای اینکه اون افسر به سلامت برگردن دعا می‌کردن.

‫ولی بازم، همه‌ی اینا حدس و گمانه.

‫هی مائومائو.

‫بله؟

‫اگه بگم به همنشین فویو حسادت می‌کنم زن خیلی بدجنسی‌ام؟

‫اون شب همنشین فویو... زیبا بود.

‫اصلاً شبیه اون شاهدختی که در طول روز دیده بودم نبود.

‫همچین حرفی نمی‌زنم.

‫بریم؟

‫چشم.

‫اگه عشق یه زن رو زیبا می‌کنه،

‫چه طور دارویی می‌شه ازش درست کرد؟

‫یه درخواست از داروسازی که ازش زیاد می‌گن دارم.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.