All language subtitles for How.To.Make.Millions.Before.Grandma.Dies.2024.720p.1080p.WEBRip-YTS-Farsipersian.SDH

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫ارائه‌ شده توسط وب‌سایت دیجی موویز ‫© DigiMoviez.Com

‫جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت ‫دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید ‫DigiMoviez@

‫ادای احترام به آمرزیده‌ی بی‌همتا، ‫یگانه پارسای ارجمند،

‫و او که به خودبیداری کامل رسیده

‫ادای احترام به آمرزیده‌ی بی‌همتا، ‫یگانه پارسای ارجمند،

‫و او که به خودبیداری کامل رسیده

‫ادای احترام به آمرزیده‌ی بی‌همتا، ‫یگانه پارسای ارجمند،

‫و او که به خودبیداری کامل رسیده

‫مامان، برای کی دعا می‌کنی؟

‫مگه کسی رو که توی قبره می‌شناسی؟

‫دارم برای موجوداتِ مقدس دعا می‌کنم

‫منم می‌خوام توی یه قطعه‌ی خصوصی ‫مثل این دفن بشم

‫بعید می‌دونم آرزوت رو برآورده کنن

‫هر قطعه یه میلیون قیمتشه

‫مامان!

‫برای رفتن حاضرید؟

‫خانواده‌ی واقعی مرحوم اومدن

‫باشه، یه لحظه صبر کن

‫بجنب، مامان

« ترجمه از سینـا صداقت » .:: SinCities ::.

‫می‌تونیم توی یه قطعه‌ی مشترک ‫مثل اینجا دفنت کنیم

‫نزدیکِ مادر و پدرت

جای دِنج و ارزونیه

مامان، به حرفِ این گوش نده

‫من برات می‌خرمش

این روزها راحت میشه یه میلیون در آورد

‫به من نزدیک نشو

‫نفست بوی سیگار میده

‫اول سعی کن پولی رو که بهت قرض دادم ‫بهم پس بدی

الان چند صد هزار بات بهم بدهکاری، سوی؟

‫نمی‌دونم. یادم نیست. ‫فقط چیزهای خوب یادم می‌مونن.

‫پس حافظه‌ات گزینشی کار می‌کنه

‫هی! به چه جرأتی از روی اونا رد میشی؟ ‫و تو!

‫تو چند دهه‌ست که میای اینجا؟

‫کونِ مرغه و اردکه به سمتِ پدر و مادرمه

‫خب اینجوری چطوره؟

‫اِم

اِم

اِم

‫بیا کمک کن

من که کمک کردم حصیر رو بندازی زمین، مامان

‫یالا

‫چطور جرأت می‌کنی!

‫مراسم هنوز شروع نشده

‫ما برای روزِ نظافت قبور اومدیم،

ولی تو فقط بازی کردی

‫بیخیال، مامان‌بزرگ

اقلاً من اومدم

‫خانواده‌ی دایی کیانگ رو نگاه کن

‫می‌بینم. آره

‫- دیدی، بهت که گفتم. همه اومدن ‫- خیلی خب

‫هوا خیلی گرمه؟

‫گرم نیست

‫آماده نشدی؟

‫پس از طرفت یه عود روشن می‌کنم، باشه؟

‫مامان. اومد

‫- یه لحظه... ‫- فقط یک بار در سال،

‫برای ادای احترام میایم اینجا

‫زن و دخترت هیچوقت نمیان

‫صبر کن

برو اینا رو اون بالا پخش کن

‫قیافه‌ات رو ببین

‫[پدربزرگ و مادربزرگ] ‫[ژنگ یافانگ - ژو کینشینگ]

خدایا. ببین چیکار کردی

‫نمی‌تونی درست و حسابی انجامش بدی؟

‫- این که چیزی رو عوض نمی‌کنه ‫- می‌بینی؟

‫اجداد بزرگم الان بالای ابرهان

‫تو واقعاً یه «چی چو» هستی

‫یعنی چی؟

‫- یعنی «آدمِ بی‌عرضه» ‫- آره

‫مامان، بیا پایین. می‌افتی

‫وقتی باد بزنه گُل‌ها رو پخش می‌کنه

‫تو خیلی کله‌شقی، می‌دونستی؟

‫بیا پایین

‫اون دنبال دردسر می‌گرده

‫مامان!

‫مامان، بیا پایین دیگه

‫- هی، مامان! ‫- مامان!

‫لطفاً خانواده‌ی بیمار فرم رو پر کنن

‫حتماً

خدافظ، مامان

سِیو، برو تو و فرم‌ها رو پر کن

بچه‌ها

‫من باید برم دنبال رینبو

‫کی می‌تونه بمونه پیش مامان؟ ‫یکم بهتون پول میدم.

‫موتورم خونه‌ی توئه، کیانگ

‫اول باید برم موتورم رو بردارم

‫بعدش برگردم و پیش مامان بمونم

‫دیوونه شدی؟ ‫خونه‌ی کیانگ خیلی دوره

‫لازم نکرده زحمت بکشی تا اونجا بری

‫من می‌تونم ازش مراقبت کنم

‫- واقعاً؟ ‫- آره

‫این رو بگیر

اِم

‫دایی کیانگ، از کنارِ ایستگاه مترو رد میشی؟

‫آره

میشه منم برسونی؟

‫باشه. بیا

‫- بیا بریم ‫- فعلاً خدافظ

‫پس می‌سپرمش به خودت

این ناحیه پر از طلسمه، بچه‌ها

‫وایسا، یه شبح!

‫یه شبح اینجاست، بچه‌ها

‫بگیر که اومد!

‫- صبر کن، کجا رفتی؟ ‫- فقط چهارتا بیننده داری؟

‫مامان، میکروفن صدات رو می‌گیره

‫مامان، بیا بشین و استراحت کن

‫تمام روز سر پا بودی

‫هنوز پیامم رو نخوندی؟

‫یه کامپیوترِ نو واسه گیم‌هات می‌خوای

‫و اطلاعاتِ کارتم رو می‌خوای

‫چرا با کارت خودت نمی‌خری

‫قراره کارتم رو مسدود کنن

‫خب بذار مسدود شه

‫اگه دوباره اینترنتت قطع شه، ‫من پولش رو نمیدم.

‫نمی‌فهمم

‫وقتی از مدرسه انصراف دادی ‫که استریمر گیم بشی،

‫بهم چی گفتی؟

گفتی قراره پول پارو کنی

‫آپارتمان خودت رو اجاره کنی

حتی قرار بود به منم یه پولی بدی

‫من می‌خوام وقتی 60 سالم شد بازنشسته شم

‫می‌دونم

‫نمک روی زخمم نپاش

‫خدایا!

‫امروز که مامان سرِ قبر از بالای تپه افتاد،

‫به دکتر گفت دل درد داره

‫و توی مدفوعش خون دیده

‫واسه همین روده‌هاش رو بررسی کردن

‫نتایجش امروز صبح آماده شد

‫مامان‌بزرگ سرطان داره

‫توی مرحله‌ی آخره

‫- دکتر گفته یه سال وقت داره ‫- مُردم!

‫پسر، بهشون گفتم قبلش دعا کنن

‫لعنتی

بگذریم، یه وقتی پیدا کن برو دیدنش

‫ولی از سرطان چیزی بهش نگو

‫نمی‌خوام استرسش رو بگیره

‫خب بهم پول میدی برم؟

‫وقتِ من ارزشمنده

‫خدای من

‫[مویی: تلویزیون دوباره خراب شده]

‫[اگه وقت کردی میای] ‫[واسه بابابزرگ یه نگاهی بهش بندازی؟]

‫باید نرم‌افزارش رو به روز کنی ‫وگرنه بازم هنگ می‌کنه

‫چی؟

‫گفت خیلی وزنت کم شده

‫باید بیشتر غذا بخوری

‫اون یه صداهای نامفهومی در آورد ‫و تو فهمیدی چی گفت؟

‫راستش، از خودم درش آوردم

‫احتمالاً داره بهت میگه ‫جلوی تلویزیون واینستا

‫هی

‫بابابزرگ!

‫معلومه هنوزم سرِ حالیا!

‫پوشکت سنگین شده. ‫برات عوضش می‌کنم.

‫تخت رو میارم پایین

‫تو آرزوی هر پدربزرگی هستی،

‫که نوه‌ای داشته باشه ‫که پرستاری خونده

‫راست میگه، بابابزرگ؟

‫کی رو بیشتر دوست داری؟

‫یالا، بابابزرگ!

‫داری احساساتم رو جریحه‌دار می‌کنی

‫امشب رو تنها می‌خوابی

‫هیچوقت به این فکر نمی‌کنی ‫که کارِ دیگه‌ای بکنی؟

‫کِی واسه خودت وقت داری؟

‫بابابزرگ یه بار بهم گفت

‫برم یه شغل آسون با درآمد بالا پیدا کنم

‫خب چرا این کارو نمی‌کنی؟

‫الان دارم همین کارو می‌کنم

‫این یه کمربند نقره‌ی خالصه

‫می‌تونی بیشتر از 10 هزارتا بابتش بگیری

‫ممنون

‫بابات دیگه زنده نیست. ‫واسه همین بابابزرگ اون رو برای تو گذاشته.

‫خیلی ممنون

‫من برات نگهش می‌دارم

تو شاید ببری بفروشیش

‫مامان

‫بابابزرگ آدمِ زرنگی بود. ‫از قبل ارث و میراث رو تقسیم کرده بود.

‫فقط منتظر بود مرگش ‫همه چی رو آشکار کنه

‫و برای بازماندگانی مثل من ‫چیزی جز دردسر نذاشته

‫بابابزرگ چیز دیگه‌ای هم برام گذاشته؟

‫چیز دیگه‌ای نمونده

‫خونه‌اش رو برای اون دختره مویی به ارث گذاشته

به تمام عموها و عمه‌هات فقط یکم پول رسیده

‫توجه کنید. ‫قطار به ایستگاه تالات فلو نزدیک می‌شود.

‫قطار از ایستگاه ماهاچای راه افتاده...

‫مامان‌بزرگ

‫[چگونه قبل از مرگ مادربزرگ میلیونر شویم]

‫خیلی قدیمیه

‫[آگهی فروش یک خانه ‌مغازه‌ی سنّتی] ‫[در ناحیه‌ی تالات فلو]

‫[نزدیکِ غذاخوری با دسترسی راحت و عالی]

‫[و نزدیکِ ایستگاه مترو]

‫[با اِم. تاناپات تماس بگیرید]

‫کی درِ خونه‌ست؟

‫مامان‌بزرگ

‫منم، اِم

‫سرم خلوت بود، اومدم بهت سر بزنم

‫دلم برات تنگ شده بود

‫کیانگ و سویی هم اون روز به دیدنم اومدن

‫واقعاً؟

‫چی شده همه‌تون یادتون افتاده ‫بیاید به من سر بزنید؟

‫اومدم ببینم پات چطوره

‫خوشحال نیستی که نوه‌ات به دیدنت اومده؟

‫خوشحالم

‫چیکار می‌کنی؟

‫غذا خوردی؟

‫بفرما. برات یکم نودل آوردم

‫بیا باهم بخوریم

‫هنوز وقتِ غذا خوردنم نشده

‫چجور نودلی گرفتی؟

‫از اون رستورانِ نودل گوشت معروف

‫یادمه دل و جیگر و اینا رو دوست داری، نه؟

‫واسه همین برات دل و جیگر و سیرابی گرفتم

‫می‌بینی؟ حسابی تازه‌ست. ‫بیا باهم بخوریم.

‫من به درگاه الهه گوان‌یین دعا می‌کنم

‫من اصلاً گوشت قرمز نمی‌خورم

‫پس چی می‌خوری؟

‫مگه این رستوانِ ماهی سرخ‌شده‌ست ‫ستاره‌ی میشلن داره؟

‫ماهیِ سرخ‌شده داریم!

‫تازه سرخ شدن

‫ماهی سرخ‌شده می‌خواید؟

‫ماهی سرخ‌شده!

‫- تازه سرخ شده و خیلی بزرگه ‫- یک، دو، سه، چهار، پنج...

‫ماهی سرخ‌شده؟

‫ماهی سرخ‌شده؟ کدوم یکی رو می‌خوای؟

‫عجب! ماهی سرخ‌شده‌اش ‫خیلی خوشمزه به نظر میاد

‫چرا انقدر سریع برگشتی؟

‫صفِ جلوی مغازه‌اش کوتاه بود؟

‫دوتا ماهیتابه استفاده می‌کرد، مامان‌بزرگ

‫امروز سرش شلوغ بود

‫من 40 ساله که از اون خرید می‌کنم

‫فکر می‌کنی می‌تونی گولم بزنی؟

‫ماهی مغازه‌های دیگه

‫روغنِ زیادی جذب می‌کنه

‫من این رو نمی‌خورم

‫اگه داری غذای سرخ شده می‌خوری، ‫لازم نیست نگرانِ سلامتی‌ات باشی.

‫از همون یارو ماهی گرفتم. ‫داغ داغه.

‫خدایا

‫دیگه سیر شدم

‫چی خوردی؟

‫ماهی‌ای رو که قبلاً برام خریده بودی خوردم

‫داری واسه خودت آب می‌جوشونی؟

‫دارم چایی درست می‌کنم ‫به خدایان پیشکش کنم

‫بذار من برات درستش کنم

‫هی، آب به این زودی جوشید؟

‫معلومه

‫چرا صدای سوت کشیدن کتری رو نشنیدم؟

‫آب رو توی مایکروویو جوشوندم

‫پسره‌ی نفهم!

‫- خدایا! ‫- چیه؟

‫همین الان بیارش پایین!

‫- چرا؟ نمی‌تونی ازش استفاده کنی؟ اون... ‫- چون نمی‌تونی!

‫- سریع‌تره و توی مصرفِ گازم صرفه‌جویی میشه ‫- بیارش پایین

‫نمیشه ازش استفاده کرد

‫چرا، میشه

‫چاییش فرقی نداره، مامان‌بزرگ

‫برای خدایان مهم نیست آب جوشیده یا نه

‫اگه می‌خوای کارها رو سرسری انجام بدی، ‫اصلاً انجامشون نده.

‫فردا میام آب رو برات می‌جوشونم، باشه؟

‫فقط برو

‫فردا با دوتا کتری انجامش میدم

‫اصلاً لازم نکرده بیای

‫به هر حال معمولاً هیچوقت نمیای

‫مواظب خودت باش

‫خیلی خب، بیا

‫خانم مویی یادش رفته اینا رو ببره. ‫حیفه بندازمشون دور.

‫تو چرا انقدر یه‌دنده‌ای؟

‫بهت که گفتم قصد داشتم ‫اونا رو بندازم دور

‫ولی تو بازم اونا رو برام آوردی

‫اگه مثل بقیه‌ی فامیل‌ها ‫اومدی ازم پول بخوای،

‫من هیچ پولی ندارم

‫نه، اینطور نیست

‫من...

‫فکر می‌کنم تو خیلی خوب ‫از بابابزرگ مراقبت کردی

‫ارث و میراثشم باید به کسی ‫که ازش مراقبت کرده برسه

بده، من برات میارمش

‫اومدم باهات در مورد اون شغل آسون

‫با درآمد بالا که داشتی حرف بزنم

‫می‌خوام پول فروش خونه‌ی ‫بابابزرگ رو پس‌انداز کنم

‫واسه همین یه هتل ماهانه اجاره کردم

‫صبحونه و نظافت اتاق داره

‫اگرم حوصله‌ام سر بره، ‫می‌تونم از اینجا برم.

‫الان کارِ پرستاری می‌کنی؟

‫توی کدوم بیمارستان؟

‫اون لباسیه که واسه حسابِ اونلی‌فنزم می‌پوشم

‫با پوشیدن اون لباس‌ها پولِ بیشتری در میارم

‫می‌خوای مشترکِ اونلی‌فنزم بشی؟

‫نه، ممنون

‫از چی خجالت می‌کشی؟

‫ما حتی قبلاً همدیگه رو بوسیدیم

‫وقتی بچه بودیم،

‫وقتی پدر و مادرهامون ‫توی خونه‌ی بابابزرگ ورق بازی می‌کردن،

‫ما خاله‌بازی می‌کردیم، یادته؟

‫من مامان بودم و تو بابا بودی

‫زیرِ پتو همدیگه رو بغل می‌کردیم

‫آره،

‫الان یادم اومد، باشه؟

‫چرا می‌خوای از مادربزرگت مراقبت کنی؟

‫می‌خوام بتونم تنها زندگی کنم

من امتیازاتِ بقیه رو ندارم

‫بعضی‌ها پولدار به دنیا اومدن

‫یه کسب و کارِ خانوادگی ‫برای ادامه دادن دارن

‫پس به اموالِ مادربزرگت چشم دوختی؟

این غم‌انگیزه

‫کاری که ما می‌کنیم...

‫اشتباهه؟

‫می‌دونی،

‫من واقعاً از بچه‌های بابابزرگ متنفرم

‫[باغ بونیانوچ]

‫اونا هفته‌ای یه بار فقط واسه 15 دقیقه ‫به دیدنش می‌اومدن

‫اصلاً چرا زحمت می‌کشیدن بیان؟

اِم

‫هوم؟

‫ما قصد نداریم ناراحتشون کنیم

‫ما اونا رو شاد می‌کنیم

‫چطور تونستی فرد مورد علاقه‌ی بابابزرگ بشی،

‫با این که فقط نوه‌اش هستی؟

‫می‌دونی

‫چیزی که سالمندها واقعاً می‌خوان،

‫ولی هیچوقت از بچه‌هاشون ‫دریافت نمی‌کنن چیه؟

‫وقت، اِم

‫ولی من که تمام روز پیشش بودم

‫وقتی به دیدن مادربزرگت رفتی،

‫بوی عجیبی حس نکردی؟

‫خب، سالمندها بو میدن

‫این یعنی به اندازه‌ی کافی پیشش نبودی

‫باید انقدر پیشش بمونی ‫که دیگه متوجهش نشی

من حتی بوی ادرار بابابزرگم اذیت نمی‌شدم

‫وای!

‫وقتی پوله رو گیر بیارم برت می‌گردونم

‫تو چت شده؟ ‫چرا خونه‌ی مامان‌بزرگ می‌مونی؟

‫مگه تو خودت نمی‌خواستی بری اونجا؟

‫چطور اومدی تو؟

‫مامان بهم کلید داد

‫اینا دیگه چین؟

‫بعضی‌هاشون مالِ خودمه ‫و بعضی‌ها رو خریدم

‫این برای توئه، مامان‌بزرگ

‫پولش رو از فروختن آنلاین وسایلم در آوردم

‫واقعاً برای چی همه‌تون میاید اینجا؟

‫اگه من حالم خوبه،

‫دیگه نیازی به اومدنِ شماها نیست!

‫اون روز که مامانم تو رو برد دکتر،

‫فهمید که...

سرطان داری

‫ولی مامان و دایی‌ها نمی‌خوان تو بدونی

‫شدیده؟

‫مرحله‌ی چهاره

‫دکتر گفته یه سال وقت داری

‫ولی لازم نیست به حرفش گوش کنی، خب؟

‫اون دکترها دوست دارن وانمود کنن ‫همه چی رو می‌دونن

‫خاله ین رو که پایین بلوک ‫زندگی می‌کرد یادته؟

‫دکترش گفته بود نصف سال زنده می‌مونه. ‫الان 10 سال گذشته و زنده‌ست.

‫هنوزم توی خونه‌ی پنج طبقه‌اش ‫بالا و پایین میره

‫وقتی بچه بودم و اینجا زندگی می‌کردم،

‫تو سال‌ها از من مراقبت کردی

‫حالا نوبتِ منه که از تو مراقبت کنم

‫از این به بعد،

‫می‌خوام وقتم رو با تو بگذرونم، مامان‌بزرگ

‫پس این پول رو برای قبض‌ها قبول می‌کنم

‫فردا کمکت می‌کنم حلیم بفروشی

‫کِی میری بیرون؟

‫ساعت 5 صبح

‫- چی؟ ‫- ساعت 5 صبح!

‫چرا انقدر زود؟

‫انتظار داری آخرِ روز حلیم بفروشم؟

‫مردم شب هم حلیم می‌خورن

‫حلیم رو میشه تمام روز خورد

‫مگه این ضرب‌المثل رو نشنیدی؟

‫پرنده‌ی سحرخیز کِرم رو می‌گیره

‫تو تا حالا این رو نشنیدی؟

‫کرمِ سحرخیز زودتر شکارِ پرنده میشه

‫کِرمی که دیر بیدار میشه زنده می‌مونه

‫چشم غُره میری؟

‫چرا بیدارم نکردی؟

‫خب، من که ساعتِ زنگ‌دار نیستم

تو کیسه‌ی بعدی رو آماده کن

‫باشه

‫- می‌دونی داری چیکار می‌کنی؟ ‫- فقط صبر کن

‫می‌تونی پول رو بدی از دستگاه خوددریافت ‫بریزم توی حسابت،

‫تا مجبور نشی پیاده تا بانک بری

‫تو دخالت نکن

‫من هر ماه پیاده میرم بانک

‫بهتر نیست این ماه نری؟

‫انگیک

‫انگیک

‫اون کیه؟

‫دوستمه

‫بگیر

‫انگیک، حالت چطوره؟

به این زودی مرخصت کردن؟

‫- تازه دیروز مرخص شدم ‫- آهان

‫دکتر گفتی الکی تخت رو اشغال کردم

‫منم از اون مریضی‌ها گرفتم

‫کجاته؟

‫توی روده‌ام

‫چه مرحله‌ای؟

‫چهار

‫منم همینطور

‫خب،

‫باهات همدردی می‌کنم

‫ولی حداقل تو نوه‌ات رو داری ‫که ازت مراقبت کنه

‫بهت حسودی‌ام میشه

‫دیدی؟

‫همه بهت حسودی می‌کنن

‫[بانک پس‌انداز سیام]

‫همین‌جا بمون!

دزدکی از اطلاعاتِ بانکی‌ام استفاده می‌کنی

‫من نوه‌اتم، دزد که نیستم

‫- زیادی اخبار می‌بینی؟ ‫- حالا هرچی. همونجا بمون

‫- سلام، خانم ‫- فکر می‌کنی من یه جور کلاهبردارم؟

‫ممنون

‫- امروزم مثل همیشه سپرده گذاری می‌کنید؟ ‫- بله

‫مامان، این چه وضعیه

‫یخچال بوی سطل آشغال میده

‫باید این چیزهای تاریخ گذشته رو بریزی دور

‫تاریخشون نگذشته. ‫هنوز می‌تونم بخورمشون.

‫تو هر روز اینا رو می‌خوری. ‫برای همین دل درد می‌گیری.

‫حتی اگه بندازیشون دور، ‫از سطل آشغال برشون می‌دارم.

‫شما دخترها از صبح زود بگومگو می‌کنید

‫چرا پایین می‌خوابی، نه بالا؟

‫مامان‌بزرگ درِ اتاقش رو قفل می‌کنه. ‫نمیذاره پیشش بخوابم.

‫چرا انقدر شیک و پیک کردی، مامان‌بزرگ؟

‫شیک و پیک؟

‫آره

‫چرا دکمه‌ی آخرش رو نبستی؟ ‫می‌خوای تیپت سکسی باشه؟

‫بس کن. لازم نیست

‫خیلی تنگه. خوشم نمیاد

‫معلومه که تنگه

‫چرا اذیتم می‌کنی؟

‫دمپایی‌های رینبو رو کِش رفتی؟ ‫اونا زیادی برات تنگ نیستن؟

‫سایزشون خیلی هم خوبه

‫- کاملاً اندازه‌ان؟ ‫- آره

‫- این کاملاً اندازه‌ست؟ ‫- چطور؟

‫چرا اذیتم می‌کنی؟

‫می‌دونی "کاملاً اندازه" یعنی چی دیگه، آره؟

‫اینا پاهای خودمه

‫اگه می‌تونم بپوشمشون، یعنی خوبه. ‫دمپایی‌های تو چی؟

‫حرف ندارن

‫خب چرا لباس قشنگ‌هات رو پوشیدی؟

‫خب، امروز یکشنبه‌ست

‫همه میان اینجا

‫فقط تویی که هیچوقت نمیای

‫این مرغ رو از هتل مونتین گرفتیم، مادر

‫همونی که غذاهای اعیانی داره

‫می‌دونی، رینبو

‫ما طبقه‌ی پایین یه مرغ خونگی داشتیم

‫- ازشون خوشت میاد؟ ‫- من جوجه کوچولو دوست دارم

‫- جوجه کوچولوها نازن ‫- واقعاً؟

‫من و عمه‌ات و بابات ‫تمام روز با مرغه بازی می‌کردیم

‫تا این که توی سال نوی چینی،

‫مامان‌بزرگ سرِ مرغه رو برید

‫بعدش تیکه‌تیکه‌اش کرد ‫و بخارپزش کرد تا بخوریم

‫ولی هیشکی دلش نمی‌اومد اون رو بخوره. ‫واسه همین دادیمش به سگ‌ها.

‫عجب حافظه‌ای داری

‫- درسته، سِیو؟ ‫- یادته کیانگ انقدر گریه می‌کرد

‫که آب دماغش حباب می‌شد؟

‫- آره! ‫- هی!

‫میشه دیگه داستان‌های مسخره ‫واسه دخترم تعریف نکنید؟

‫بیخیال، کیانگ. چیزی نیست

‫به این میگن انتقال دادن دانش

‫هی

‫وقتی غذامون تموم شد، ‫بیاید ورق بازی کنیم.

‫همه‌مون اینجاییم

‫خب، قصد داری از بچه‌هات پول ببری، آره؟

‫برو گاوصندوقت رو باز کن. ‫قراره همه‌ی پول‌هات رو ببرم.

‫می‌خوام تلاش کردنت رو ببینم

‫هرچی داری رو کن!

مامان، ولی من و خانواده‌ام نمی‌تونیم بمونیم

‫باید رینبو رو ببرم بذارم کلاس انگلیسی

‫هی، بیخیال

‫اگه یکی دو دست بازی کنی دیرش نمیشه

‫- راست میگه، کیانگ ‫- وقت ندارم

‫ترافیک هم هست

‫سوی، تو هم همینطور

‫نباید با مامان ورق بازی کنی

‫- واسه چی؟ ‫- باید بذاری استراحت کنه

‫- مامان، هنوزم دل‌درد داری؟ ‫- آره

‫جاییت درد می‌کنه؟

‫من خودم می‌دونم سرطان دارم

‫چی؟

اِم بهم گفت

‫خب، بدنِ خود مامان‌بزرگه

‫به نظرم حق داره بدونه

‫خودم میرم پیش دکتر

‫مزاحم شما نمیشم

‫اینطور نیست

‫اولش، می‌خواستم درمان شی

‫ولی اونا قبول نکردن

‫چی؟

‫چرا داری خودت رو خوب جلوه میدی؟

‫تو اصلاً نیومدی و هیچ هزینه‌ای ندادی

‫آهان، بازم بحثِ پول رو وسط کشیدی

‫من پول ندارم. اگه داشتم، می‌دادم

‫به خاطر این که کار نمی‌کنی

‫کار می‌کنم. چند جا مشغولم

‫- کاسبی کساده ‫- لازم نیست داد بزنید

‫- من کار می‌کنم ‫- تو هم بهتر نیستی، کیانگ

‫- من هر وقت می‌تونم میام ‫- تو وقتت آزاد نیست

‫مگه منم کار نمی‌کنم؟

‫منظورت اینه من و سوی کار نمی‌کنیم؟

‫آره

‫وقتی بزرگ بشم،

‫خوب درس می‌خونم تا دکتر شم ‫و بتونم خوبت کنم

‫چیزی نیست، مامان

‫دوستم یه دکتری می‌شناسه ‫که کله‌گنده‌ها رو درمان می‌کنه

‫خودم هزینه‌ی درمانت رو میدم. ‫بهتر میشی.

‫چیزی نیست. نگرانش نباش

‫خودم می‌برمت بیمارستان

‫نیازی نیست...

‫وظیفه‌ی منه، مامان

‫مامان

‫مامان، من الان رفتم دستشویی ‫و متوجه شدم کفِ زمین خیلی لیزه

‫یه نرده نصب می‌کنم ‫تا بتونی بگیریش. باشه؟

‫از همه‌تون ممنونم

‫خب دیگه. لازم نیست پیاز داغش رو زیاد کنی

‫حالت خوب میشه

‫مگه امروز توی سوپرمارکت شیفت نداری؟

‫نه

‫رفتم شیفتم رو به شب تغییر دادم

‫تا بتونم روزها مامان‌بزرگ رو ببرم شیمی‌درمانی

‫نمی‌تونم پنج شیش روز مرخصی بگیرم

‫ازش انتظاری داری؟

‫چه انتظاری؟

‫مامانم مریضه

‫به نظرت نباید ازش مراقبت کنم؟

‫وگرنه شاید مردم بگن ‫من بچه‌ی قدرنشناسی‌ام

‫فقط این یه دفعه اومدم اینجا

‫دیگه پام رو اینجا نمیذارم

‫یادت نیست دکتر بهت چی گفت؟ ‫گفت باید زیاد ورزش کنی.

‫خودم می‌تونم راه برم

‫می‌بینی؟ مجبور شدی ‫یه روز از کارت مرخصی بگیری

‫اخراجت می‌کنن

‫نگران نباش، مامان‌بزرگ

‫مامان از این به بعد شیفتِ شب کار می‌کنه

‫واسه همین می‌تونه تو رو ببره دکتر

‫آهان

رفتی شیفتت رو عوض کردی؟

‫کِی کارت تموم میشه؟

‫کِی؟

‫صبح، مامان‌بزرگ. ‫اون شب‌ها کار می‌کنه.

‫آهان!

پس یعنی هنوز نخوابیدی؟

‫من میرم بیرون. ‫دیگه نمی‌خوام این کارو بکنم.

‫چرا الان میری بیرون؟

‫نمی‌تونی بذاری یه کارِ خوب برات بکنم؟

‫هر بار که می‌خوای کارِ خوبی برام بکنی،

‫همیشه برام دردسر درست می‌کنه

‫وقتی از مدرسه انصراف دادی ‫که کمکم کنی حلیم بفروشم...

‫من چه اشتباهی کردم؟

‫نمی‌تونستم مثل کیانگ ‫و سوی بیکار بشینم

‫- و بذارم هر روز با حلیم‌فروشی کمرت رو بشکنی ‫- خب آخرش چی شد؟

‫خودت رو ببین که الان کمرت رو ‫با کار کردن بیشتر از من می‌شکنی

‫اگه کیانگ آورده بودت اینجا، ‫مشکلی باهاش نداشتی؟

آره! بهش میگم

‫ولی معلوم نیست کِی وقتش آزاد میشه ‫که این کارو بکنه

‫مامان‌بزرگ توی دستشویی گریه می‌کنه

‫این غیرممکنه

‫اون هیچوقت یه قطره اشکم برای من نمی‌ریزه

‫درسته

‫همیشه تویی که گریه می‌کنی

‫هر چقدر بیشتر دعوا کنید، ‫اون بیشتر استرس می‌گیره.

‫بذار من مامان‌بزرگ رو ببرم شیمی‌درمانی

من رو نماینده‌ی خودت بدون

‫- چراغ‌ها رو خاموش کردی ‫- بله

‫- هم پایین و هم بالا رو؟ ‫- بله

‫مویی

‫مامان‌بزرگ، این موییـه

‫دخترعموم

‫مامان‌بزرگ، غذا خوردی؟

‫آره

‫کجا میری، مامان‌بزرگ؟

‫میرم دکتر

‫من شما رو می‌رسونم بیمارستان

‫ممنون

‫تو زبونِ تیوچو بلدی؟

‫هی!

یکی طلبم، باشه؟

‫حله

‫اِم، کفش‌هات رو بذار توی صف و نوبت بگیر. ‫ساعت هشت بیمارها رو پذیرش می‌کنن.

‫تازه ما از ساعت 4 صبح بیدار شدیم

‫بریم یه جا برای نشستن پیدا کنیم، مامان‌بزرگ

‫اینجا منتظرم بمون

‫میرم برات ویلچر میارم

‫دفعه‌ی بعد برو کنارش بشین

‫الان بهترین زمان برای جلب نظرشه

‫احساس می‌کنم کل بدنم داره می‌سوزه

‫برو پول رو بذار کنار

‫- توی کابینت ‫- باشه

‫صبر کن، مامان‌بزرگ. ‫کمکت می‌کنم بری بالا.

‫نه. لازم نکرده

‫وقتی بچه بودی، ‫ازم خواستی دستت رو بگیرم.

‫ولی چشم‌هات رو به تلویزیون دوخته بودی

‫به خاطر تو از پله‌ها افتادم پایین

‫یادم نمیاد

‫- ترجیح میدم تنها از پله‌ها بالا برم ‫- بیا اینجا

‫هردو دستت رو بده

‫مویی گفت وقتی کمکت می‌کنم ‫از پله‌ها بالا بری،

‫باید بالاتر ازت وایسم تا نیفتی

‫مطمئنی؟

‫آره. یالا

‫- دست‌هات رو بده ‫- اگه دوباره بیفتم...

‫مواظب باش. یواش

‫یکم استراحت کن

‫این دایی سویـه؟

‫آره

بامزه‌ست

‫مامان‌بزرگ

‫تو و بابابزرگ قدیم‌ها خیلی باحال بودید

‫وقتی تو بچه بودی،

‫از روح می‌ترسیدی

‫هر شب بین من و بابابزرگ می‌خوابیدی

‫من از روح می‌ترسیدم؟

‫باید برات لالایی می‌خوندم ‫تا خوابت ببره

‫دروغ میگی

‫خوبه که دیگه نمی‌ترسی

‫چون روح بابابزرگ خوشش میاد ‫هر شب بیاد پایین قدم بزنه

‫اگه روحش رو دیدی،

‫هیچی نگو

‫لعنتی!

‫فکر کردم گفتی نمی‌ترسی

‫توی تاریکی چیکار می‌کنی؟

‫دارم دعا می‌کنم

‫خواب پدر و مادرم رو دیدم

‫اومده بودن من رو ببرن پیش خودشون

‫اِم...

‫من قراره بمیرم، مگه نه؟

‫این چه حرفیه، مامان‌بزرگ

‫تو به درگاه الهه‌ها دعا کردی

‫دهه‌ها گوشت نخوردی

می‌دونی چندتا گاو به خاطرت نجات پیدا کردن؟

‫تو قرار نیست به این راحتی بمیری. ‫بهم اعتماد کن.

‫خب، پس دیگه برمی‌گردم بالا بخوابم

‫- هی، لازم نیست ‫- تو بخواب...

‫بیا اینجا بخواب

‫لازم نیست خودت رو خسته کنی

‫بیا باهم بریم توی پشه‌بند

‫از این که یه جا خوابیدیم ناراحت نیستی؟

‫میشه یکم بری اون طرف؟

‫باید بهت بگم «زوی سیا»

‫این فحشه؟

‫یعنی «ازت ممنونم»

‫تو چطور چینی هستی؟

‫یه کلمه هم نمی‌فهمی

‫من یه چینیِ تایلندی زبونم. ‫یه چینی تایلندی.

‫- حالا هرچی، من دیگه می‌خوابم ‫- خیلی خب

‫شب بخیر

‫برام لالایی بخون، مامان‌بزرگ

‫هر وقت بیکار بودی این کارو بکن

‫- حتماً. اینجوری تو از کار بیکار میشی ‫- به اندازه‌ی کافی سفت نمی‌بندی

‫اگه زیادی سفت باشه، ‫سرکه خفه میشه.

‫پیشخوان باز شد

‫مامان‌بزرگ، یالا. بیا بریم

‫مامان‌بزرگ، حاضری؟

‫یه لحظه صبر کن

‫مامان‌بزرگ

‫مامان‌بزرگ

‫چی شده؟

‫- خدایا ‫- یه لحظه صبر کن

‫وایسا

‫خدای من

‫بیا امروز نریم حلیم فروشی

‫بیا بریم بالا. حمومت می‌کنم

‫می‌تونم برم بفروشم

‫یالا، بریم با اسفنج بشورمت

‫مواظب باش. یواش

‫من کمکت می‌کنم

‫یک، دو، سه

‫بیا

‫خیلی خب. دست‌ها

‫زیرش رو هم پاک کن

‫صبر کن! وایسا! چیکار می‌کنی؟

‫بدنم رو هم پاک کن. ‫همه‌جام چسبناک شده.

‫من دیگه پیر شدم. ‫خجالت نمی‌کشم.

‫یه لحظه صبر کن. ‫من تا حالا این کارو نکردم.

‫بذار قبلش خودم رو آماده کنم

‫خدای من

‫واسه چی آه می‌کشی؟

‫وای!

‫چته؟

‫اون به نوکِ سینه‌ات خورد؟

‫دیوونه شدی؟

‫اون خالِ منه!

‫ممه‌های کی انقدر شل میشه ‫که تا اون پایین بیفته

‫من از کجا بدونم؟

‫ممه‌های من اونقدرم شل و ول نیستن

‫اون دوربینه چیه؟

‫برای زیر نظر گرفتنه

‫زیر نظر گرفتن چی؟

‫زیر نظر گرفتن تو، مامان‌بزرگ

‫اگه یه وقت از حال بری ‫می‌تونم به موقع کمکت کنم

‫اگه تبدیل به زیبای خُفته بشی،

‫سخت میشه شاهزاده‌ای پیدا کرد ‫که تو رو ببوسه

‫داری بهم فحش میدی؟

‫نه

‫بیا، نگاه کن

‫هی!

‫چطور جرأت کردی الهه رو جابجا کنی؟

‫- چرا؟ ‫- نمی‌تونی!

‫همین الان برش گردون سرِ جاش

‫همین الان انجامش بده

‫چطور جرأت کردی، اِم؟

‫- درست شد ‫- نه! دوباره انجامش بده

‫با احترام انجامش بده

‫با هردو دستت

‫با احتیاط جابجاش کن

‫درست شد. برگشت همون جای قبلی

‫انگار هیچوقت جابجا نشده

‫[گوان‌یین]

‫خیلی خب، تموم شد

‫خیلی راحته. دیگه می‌تونی ‫راحت بشینی و راه بری

‫تموم شد؟

‫مامان، برو اون طرف. ‫از بوی سیگار بدت میاد.

‫چرا اینجا وایسادی؟

‫مامان

‫انگار این اناره رسیده. ‫بذار بچینمش.

‫ولش کن

‫من می‌خوامش. برام مهم نیست

‫اون مالِ تو نیست!

‫چی؟ ای جان!

‫سوی!

‫- چرا انقدر روشون حساسی؟ ‫- چون اونا مالِ تو نیستن

‫- چیه؟ ‫- نگهشون داشتی واسه پسرِ مورد علاقه‌ات،

‫آقای کیانگ، درسته؟

‫چی واسه خوردن هست؟

‫برو یه نگاهی بکن

‫هی، اِم

‫می‌دونستی؟

‫مامان‌بزرگ قبلاً به زنِ کیانگ می‌گفت بی‌مصرف

‫بی‌مصرف؟ منظورت چیه؟

‫مگه تو مدرسه نرفتی؟ ‫پس اونجا چی یادتون دادن؟

‫بی‌مصرف به کسی میگن ‫که عیب و ایراد داره

‫هیچکس نمی‌خوادش

‫- واقعاً؟ ‫- آره

‫وقتی اون زنیکه پین تونست خودش رو ‫به کیانگ بچسبونه،

‫کیانگ تبدیل به یه آدم دیگه شد، می‌دونی؟

‫اعیونی‌تر شد

‫کلاسش بالا رفت

‫بچه‌اش رو می‌فرسته مدرسه‌ی بین‌المللی

‫- می‌دونستی؟ ‫- سوی

‫- اون یه وام گرفته... ‫- وقتی مست می‌کنی،

‫- دهنت چفت و بست نداره ‫- چی؟

‫چیه؟ هنوز غیبت کردنم تموم نشده

‫اون روی پسرش حساسه

‫خیلی خب، یه کلمه دیگه حرف نمی‌زنم

‫می‌دونی، شعارِ من اینه: ‫«در حد وُسعت زندگی کن»

‫نه مثل اون. هر چقدر هم داشته باشه، ‫بازم براش کافی نیست.

‫- بسه دیگه ‫- باید به جاش به نیازمندها کمک کنه

‫موافق نیستی؟

‫بگذریم، هزارتا داری بهم قرض بدی؟

‫نه!

‫- کجاست؟ ‫- ندارم

‫- اگه پیداش کنم، برش می‌دارم ‫- نه

‫- فقط هزارتا ‫- نه

‫- هزارتا ‫- هیچی ندارم!

‫- به بوسیدنت ادامه میدم ‫- خدایا!

‫به سوی که می‌رسه،

‫همون بهتره که نیاد

‫چرا؟

‫اگه نیاد، یعنی وضعش خوبه

‫اینطوریه، اِم

‫اونا بچه‌هاش هستن، ما نوه‌ها هستیم

‫اونا خیلی قبل از ما دوست داشته شدن

‫خب می‌تونی خودتون رو رده‌بندی کنی؟

‫الان مامان‌بزرگ کی رو بیشتر دوست داره؟

‫جایگاه اول به دایی کیانگ یا دایی سوی می‌رسه

‫یکی توی بازار سهام فعالیت می‌کنه ‫اون یکی الّاف و بیکاره

‫خودم هم احتمالاً از مامانم بالاتر رفتم

‫اگه نفرِ سوم باشی هیچی گیرت نمیاد

‫تو اون موقع از کجا می‌دونستی نفرِ اولی؟

‫- بابابزرگ بهت گفته بود؟ ‫- سالمندها مستقیم بهت نمیگن

‫می‌تونی حسش کنی

‫حسش کنم؟

‫من نمی‌تونم هیچی رو حس کنم

‫فقط زخم زبون‌ها رو حس می‌کنم

‫هر روز خدا

‫احتمالاً وقت‌هایی بود که بابابزرگم ‫پیش بقیه‌ی فامیل ازم تعریف می‌کرد

‫و می‌گفت چقدر خوب ازش مراقبت می‌کنم

‫گمونم

‫چیزی نمونده برسیم، مامان

‫یکم دوره، ولی هواش بهتره

‫ببخشید که هیچوقت نیاوردمت اینجا

‫به خونه‌مون خوش اومدی، مامان‌بزرگ

‫سلام، مادر

‫نقاشی‌ای رو که کشیدی ‫به مامان‌بزرگ نشون بده، عزیزم

‫بفرمایید

‫مامان‌بزرگ، ازش خوشت میاد؟

‫آره

‫قشنگه

‫مامان، تخت رو دیدی؟

‫رینبو خودش بالش‌ها و پتو رو انتخاب کرده

‫تلویزیون به اینترنت وصله

‫می‌تونی تمام روز برنامه‌های چینی ببینی

‫ولی باید از خونه‌ام مراقبت کنم

‫بیخیال، مامان

‫اون خونه خیلی قدیمیه. ‫اینجا زندگی راحت‌تره.

‫اینجا رستوران و سالن آرایش مو و ناخن هست

‫یه باشگاه سالمندان هم داره

‫هر روز تای‌چی کار می‌کنن

‫ولی مامان‌بزرگ باید بره ‫شیمی‌درمانی، دایی کیانگ

‫سفرِ زیاد براش خوب نیست

‫خب، من توی خونه سهام معامله می‌کنم، ‫پس می‌تونم تمام وقت ازش مراقبت کنم.

‫ولی چطور حلیم بفروشه؟

‫الانم که یکشنبه‌ها رو تعطیل می‌کنه ‫مشتری‌ها شاکی شدن

‫راستش من می‌خوام دیگه حلیم نفروشه

‫من پول دارم

‫اگه بیاد اینجا بمونه، ‫من خودم می‌برمش شیمی‌درمانی.

‫ولی اینجا خیلی دوره

‫اون موقع مجبور نمیشه ‫ساعت 2 صبح بیدار شه؟

اِم

اِم

‫بله؟

‫واقعاً ازت ممنونم

‫بیا

‫برای وقتی که گذاشتی و چند ماه گذشته ‫از مامان‌بزرگ مراقبت کردی

این چه حرفیه، دایی کیانگ

‫من به خاطر پول این کارو نمی‌کنم

‫مامان

‫من فقط شنیدم که بچه‌ها ‫باید از مادرشون مراقبت کنن

‫چطور می‌تونم بذارم خواهرزاده‌ام ‫این کارو بکنه؟

‫مامان

‫من می‌خوام تمام وقت پسرت باشم

‫«دیجــــی موویـــــز»

‫- درِ خونه رو قفل کردی؟ ‫- آره

‫رینبو

‫برو از مامان‌بزرگ بپرس ‫بهش خوش می‌گذره یا نه؟

‫می‌خوام بدونم بهش خوش می‌گذره یا نه

‫- می‌تونی این کارو بکنی؟ ‫- آره

‫- مامان‌بزرگ، بهت خوش می‌گذره؟

‫- تو چی، رینبو؟ ‫- به منم خوش می‌گذره

‫نوه‌ی قشنگم

‫این معبد برای تهیه‌ی تابوت کمکِ مالی قبول می‌کنه، مادر

‫خیلی مقدسه

‫دوستم تازگی‌ها به اینجا اومده بود ‫و خیلی زود وضعیتش بهتر شد

‫مامان، قطار سواری خوبه، آره؟

‫درست مثل وقتی که بچه بودیم

‫من رو یاد وقتی میندازه که تو و بابا ‫ما رو با قطار می‌بردید سفر

‫- تو اون موقع خیلی کوچیک بودی ‫- من؟

‫تو

‫سوی توی قطار بدو بدو می‌کرد؟

‫معلومه. هر سه تاتون این کارو می‌کردید

‫امیدوارم امروز همه از زیارتِ معبد حاجت بگیرید

‫هفت

‫هشت

‫نُه

‫مامان، می‌تونی بیای بالا؟

‫- یازده ‫- شما می‌تونید زودتر برید، دایی

من مراقبش هستم

‫دوازده

‫سیزده

‫بالأخره تصمیم گرفتی ‫خونه‌ی خودت بمونی یا خونه‌ی دایی؟

‫میشه ساکت باشی؟

‫دارم پله‌ها رو می‌شمارم. ‫داری باعث میشی یادم بره.

‫چرا می‌شماری؟

‫برای قرعه‌کشی

‫خدایا

‫درد می‌کنه؟

‫یالا

‫قدیم‌ها، وقتی کیانگ بچه بود،

‫ما برای دعا کردن اومدیم اینجا

‫وقتی کارمون تموم شد، ‫دمپایی‌هاش رو دزدیدن.

‫مجبور شدم دمپایی‌هام رو بدم بهش ‫تا بتونه پیاده برگرده خونه

‫اون روزم هوا مثل امروز به شدت آفتابی بود

‫کفِ زمین هم به اندازه‌ی امروز داغ بود

‫پس دایی کیانگ این دمپایی‌ها رو برات خریده؟

‫می‌بینی؟

‫خیلی خب

‫- بیا ‫- خب؟

‫«دعا می‌کنم من، خانم منگجو سیجو...

‫مامان، من برچسب‌ها رو می‌چسبونم ‫و بیرون منتظرت می‌مونم

‫- اوهوم؟ ‫- ...شفا پیدا کنم»

‫- خیلی خب ‫- فقط همین نیست

‫کجا با این عجله؟

‫دیگه چه آرزویی داری؟

‫«دعا می‌کنم پسرِ بزرگم،

‫دخترم،

‫و پسرِ کوچکم...

‫سالم و قوی باشند،

‫و ثروت و طلای زیادی به دست بیارن»

‫خدایا. با این همه آرزو ‫یه برچسب دیگه لازم داریم.

‫پس ریزتر بنویس

‫«و دعا می‌کنم نوه‌ام...

‫شغل خوبی پیدا کنه»

‫خیلی خب

‫- میرم برات می‌چسبونمش ‫- خیلی خب

‫مامان‌بزرگ، ببین. یک

‫[کیانگ: دعا می‌کنم همسر و دخترم شاد باشند]

‫دو

‫[رینبو: دعا می‌کنم با دوست‌هام] ‫[توی همین مدرسه بمونم]

‫سه

‫[پین: دعا می‌کنم پولدار شم]

‫هیچکس برای سلامتی تو آرزو نکرده

‫فکر کنم دایی کیانگ ‫واقعاً نمی‌خواد تو بری باهاشون زندگی کنی

‫اون فقط داره بذر می‌پاشه ‫که بعداً حاصلش رو درو کنه

‫خب، اون خانواده داره

‫باید اول به خانواده‌اش فکر کنه

‫مگه تو خانواده‌اش نیستی، مامان‌بزرگ؟

‫[دعا می‌کنم شفا پیدا کنم]

‫[دعا می‌کنم پسرِ بزرگم، دخترم] ‫[و پسرِ کوچکم]

‫[سالم و قوی و ثروتمند باشند]

‫[و دعا می‌کنم نوه‌ام] ‫[شغل خوبی پیدا کند]

‫[اِم: دعا می‌کنم مادربزرگ] ‫[در قرعه‌کشی برنده شه]

‫مامان

‫وسایلت رو واسه یکشنبه‌ی بعد آماده کن، باشه؟

‫یه ماشین می‌گیرم بیاد دنبالت

اِم

‫پاهام درد می‌کنن

‫می‌خوام دمپایی‌هام رو عوض کنم

‫اول اینا رو امتحان کن

‫چطورن؟

‫یکم گشادن

‫- گشادن؟ ‫- آره

‫خوبه

‫این دفعه سایزِ درست می‌خری

اِم

‫بله؟

‫تو هم داری بذر می‌پاشی به این امید که ‫بعداً حاصلش رو درو کنی، مگه نه؟

‫من...

‫درست مثل دایی کیانگم

‫می‌خوام تمام وقت نوه‌ات باشم

‫تو خیلی چرت و پرت میگی

‫«تو خیلی چرت و پرت میگی»

‫اگه حرفم رو باور نمی‌کنی، اشکال نداره

‫بعدش می‌خوای کدوم‌ها رو امتحان کنی؟

‫بیا هر لنگه‌اش رو یه پات کن ‫تا ببینی از کدوم بیشتر خوشت میاد

‫چیکار می‌کنی؟

‫ببین، به نظرت خوشگل نیستی؟

‫دوباره خوشگل شدی، می‌بینی؟

‫خدایا. تو هم روی ظاهرت حساسی، آره؟

‫بعد از تموم شدن شیمی‌درمانیت،

‫یه جورایی این شکلی میشی

‫چیه؟

‫این چرنده!

‫چیه؟ به نظرت خفن نشدی؟

‫واقعاً خفن شدی

‫دیگه لازم نیست صبح زود بیدار شی ‫که موهات رو فِر کنی

‫ازش خوشت میاد؟

‫آره

‫خیلی خب، یکم استراحت کن

‫استراحت کن

‫چشم‌هات رو ببند

‫من یکم گوشتِ خوک می‌خوام. ‫یکم گوشتِ خوک بهم بده.

‫- فقط گوشتِ خوک می‌خوای؟ ‫- شکمِ خوک...

‫و یکم سبزیجات بده

‫- گفتی فقط گوشتِ خوک می‌خوای ‫- منظورم این بود زیاد بهم!

‫باشه. کلی گوشتِ خوک بهت میدم

‫ببین و یاد بگیر. مدام همش بزن

‫بعدها می‌تونی جای من حلیم بفروشی

‫من نمی‌تونم هر روز ساعت 4 صبح ‫بیدار شم، مامان‌بزرگ

‫می‌تونم آخر شب بفروشم؟

‫یادت نره،

‫ممارست توی هر کاری

‫باعث موفقیتِ آدم میشه

‫فقط کافیه کارت رو خوب انجام بدی

‫اون موقع می‌تونی راحت زندگی کنی

‫درست مثل اون آدم‌های موفق

‫ولی مگه اونا نباید اخته بشن؟

‫اون کلمه «خواجه»ست

‫داری همه چی رو قاطی می‌کنی

‫من شکستت میدم

‫امتحان کن

‫خیلی خب

‫یالا!

‫خیلی خب

‫توی این دست،

‫خانم جو از تالات فلو

‫می‌تونه با این دست بلوف بزنه ‫و برنده شه؟

‫میشه ساکت شی؟

‫داری کارت‌هام رو چشم می‌زنی

‫- بذار ببینم ‫- نه

‫دایی سوی حتماً قماربازی رو ‫از تو به ارث برده

‫خب، توی سال نوی چینی ‫و فستیوال ارواح،

‫نمی‌دونستیم بعد از مراسم‌ها چیکار کنیم

‫پس دور هم جمع می‌شدیم ‫و ورق بازی می‌کردیم

‫احساس تنهایی می‌کنی؟ ‫تو سال‌ها تنها زندگی کردی.

‫احساس تنهایی؟ نمی‌دونم

‫زندگی همینجوریه دیگه

‫ولی از فردای سال نوی چینی خوشم نمیاد

‫یخچال پر میشه از غذای مونده

‫و من...

‫خب...

‫باید همه رو تنهایی بخورم

‫بیا ورق بازی کنیم

‫- بیا، ورق‌های من ‫- خیلی خب

‫هفت با دوتا «دنگ»

‫تو هم رو کن

‫من هشت با دوتا «دنگ» دارم

‫چی؟ این شیشه، نه هشت

‫چون من یه جفت هشت دارم ‫دو برابر میشه

‫مطمئنی وقتی حلیم می‌فروشی ‫سرت کلاه نمیره؟

‫و این اضافه رو هم دارم

‫چی؟

‫تسلیم شو دیگه. من برنده شدم

‫- تسلیم شو ‫- چی؟

‫20 بات از اون سبد بده بیاد

‫چیه؟

‫حتی از مادربزرگتم دزدی می‌کنی

‫چی؟

‫من وقتی پولم رو می‌گیری اصلاً گله نمی‌کنم

‫خیلی خب، یه دور دیگه بازی کنیم؟

‫خوبه که تو پیشمی

‫خوش می‌گذره

‫یالا. بیا به بازی ادامه بدیم

‫باشه

‫- این بار یه بازیِ واقعیه ‫- باشه

‫دایی کیانگ جواب نمیده

‫احتمالاً ناراحته که نرفتی پیشش زندگی کنی

‫دایی سوی هم گوشی‌اش رو خاموش کرده

‫مامانم هم گفت امروز سوپرمارکت نیرو کم داره

‫احتمالاً امروز هیچکس نمیاد، مامان‌بزرگ

‫پس غذا رو بذار توی کابینت

‫وگرنه حشرات دورش جمع میشن

‫درش شُله

‫هی! پول‌های من چی شدن؟ ‫سرِ جاش نیست.

‫- اِم! ‫- چیه؟

‫چطور گُم شده؟

‫کارِ من نبوده

‫من برش نداشتم

‫جدی میگم، کارِ من نبوده

‫می‌بینی؟

‫هم خوراکِ گوشت رو کِش رفته ‫هم پول‌ها رو برداشته

‫تعجبی نداره که غیبش زده

‫چقدر پول برداشته؟

‫لعنتی!

‫خاک بر سرت! تا حالا به مامان‌بزرگ ‫کمک کردی حلیم بفروشه؟

‫اون از هر کیسه فقط 10 تا 20 بات در میاره

‫چند کیسه باید بفروشه که ‫به 200 هزار بات برسه؟

‫تو اصلاً وجدان نداری؟

‫حتی مادربزرگت هم هیچوقت ‫اینجوری توبیخم نکرده بود

‫چقدر بدهی داری؟

‫یه میلیون؟

‫یا...

‫باید از مادربزرگت بخوام کمکم کنه؟

‫دایی سوی

‫چیه؟

‫این نقره‌ی خالصه

‫- می‌تونی بابتش پول خوبی بگیری ‫- خدایا!

‫محشره. بیا اینجا

‫نجاتم دادی

‫ولی این دفعه باید مدتِ بیشتری پیدات نشه

‫بابتِ همه چی متأسفم، اِم

‫از طرفِ من از مادربزرگت مراقبت کن

‫دایی سوی توی آپارتمانش نیست، مامان‌بزرگ

‫موتورش رو هم ندیدم

‫همسایه‌هاش گفتن رفته بیرون شهر کار کنه

‫کسی خونه‌ست؟

‫کی اونجاست؟

‫صاحب خونه هست؟

‫باید از طلبکارهای سوی باشه

‫برو قایم شو

‫من میرم باهاش حرف می‌زنم

‫سلام، خانم

‫اینجا سوی رو پیدا نمی‌کنید

‫اون رفته راهب شده ‫و دیگه برنمی‌گرده

‫من اینجا فقط خدمتکارم

‫من دنبال کسی به اسم سوی نمی‌گردم، خانم

‫توی اینترنت آگهی فروشِ این خونه رو دیدم

‫وقتی به طرف پیام دادم، ‫هیچکس جواب نداد.

‫مطمئن نیستم چیکار کنم

‫ممنون، خانم

‫این خونه فروشی نیست

‫بفرمایید، خانم

‫اسم کسی که آگهی رو منتشر کرده اِم. تاناپاته

‫اون دلّالی چیزیه؟

‫نه. من نمی‌شناسمش

‫مامان‌بزرگ

‫یارو رفت؟

‫به طلبکاره چی گفتی؟

‫گفتم من اینجا فقط خدمتکارم

‫بهتم میاد

‫با این ریخت و لباس

‫به قیافه‌ات هم می‌خوره

‫خدمتکار، برو سرِ کارت. ‫انقدر بیکار نشین.

‫یه پیراهن برات خریدم

‫برای چی؟

‫برای این که واسه کار بپوشی

‫خدایا

‫این پیراهن یکم از مُد افتاده

‫من بعد از سومین جلسه‌ی شیمی‌درمانی،

‫خوب میشم

‫دیگه لازم نیست ازم مراقبت کنی

‫داری من رو بیرون می‌کنی؟

‫وقتی کلاس اول بودی،

‫همیشه شاگرد اول کلاستون بودی

‫تو اگه اراده کنی ‫می‌تونی هر کاری می‌خوای انجام بدی

‫باشه؟

‫برو یه کارِ درست و حسابی پیدا کن

‫من یه آدمِ بی‌عرضه‌ام، مامان‌بزرگ

‫نمی‌تونم با دیگران رقابت کنم

‫وقتی که تو به دنیا اومدی ‫این درختِ انار رو کاشتیم

‫اون دقیقاً با تو هم‌سنه

‫میگن اگه درختِ انار بکاری، ‫بچه سالم می‌مونه.

‫تو یه بار بهم گفتی ‫اگه این درخت روزی میوه داد

‫اونا رو به هیچکس ندم

‫باید اونا رو برای تو نگه می‌داشتم. ‫بیا، بخورش.

‫یادم نمیاد

‫ببخشید که همیشه گفتم تو یه بی‌عرضه‌ای

‫فقط بذار فعلاً پیشت بمونم و مُفت‌خوری کنم

‫وقتی بهتر شی میرم

‫پس...

‫فردا می‌تونی با من یه جایی بیای؟

‫این واقعاً خونه‌ی برادر بزرگته؟

‫چرا من توی این خانواده به دنیا نیومدم؟

‫خونه‌اش مثل هتله

‫خدای من

‫♪ وقتی نیازمندم جانی تازه به من بده ♪

‫♪ وقتی گمراه شدم هدایتم کن ♪

‫♪ همیشه منبع انرژی‌ام باش ♪

‫♪ قلبم را گرم کن ♪

‫♪ قلبِ تو ♪

‫♪ مثل قلبِ من است ♪

‫♪ قلب‌هایمان را بین ستاره‌ها یکی می‌کنیم ♪

‫♪ خالص و درخشان ♪

‫دلیل این که من و نوه‌ام امروز اینجاییم

‫اینه که من سرطان دارم

‫می‌خوام یه قطعه زمین برای قبرم بخرم ‫به امید این که عمرم رو بیشتر کنم

‫پس می‌خوام کمکم کنی

‫شاید یه میلیون بات، ‫اگه امکانش باشه؟

‫وقتی مامان و بابا ‫خونه‌ی «تالات نوی» رو به تو دادن،

‫تو از فروشش چندین میلیون گرفتی

‫من هیچوقت ازت یه قرونم نخواستم

‫خب، مامان و بابا ‫اونجا رو به من دادن، درسته؟

‫یادت نمیاد؟ تو هم اونجا بودی

ولی من بود که تر و خشکشون کردم

‫چرا هیچوقت چیزی به من نرسید؟

‫از وقتی که بچه بودم،

‫مامان و بابا هرچی که داشتن،

‫همیشه فقط به تو می‌دادن

‫پس منی که ازشون مراقبت کردم چی؟

‫چرا به من هیچی نرسید؟

‫اونا کارِ درستی کردن

‫اگه به تو چیزی می‌دادن،

‫همش به شوهرِ نکبتت می‌رسید

‫ولی اون شوهرِ نکبتم رو...

‫مامان و بابا برام پیدا کرده بودن

‫اگه واقعاً پول لازم داری،

‫برو از بچه‌هات بخواه

‫فهمیدی؟

‫چون من حتی یه قرونم به تو نمیدم

اِم، بیا بریم خونه

‫برو و دیگه هیچوقت برنگرد

‫من و تو دیگه یه نام خانوادگی نداریم

‫- در حال نزدیک شدن به ایستگاه تافرا ‫- مامان‌بزرگ. پاشو بریم

‫لطفاً هنگام پیاده شدن...

‫چرا انقدر دلت می‌خواد ‫قطعه‌ی قبرت بزرگ باشه؟

‫من یه قطعه زمینِ خوب برای قبرم می‌خوام

‫تا بچه‌هام مرفّه و خوشبخت بشن

‫مردم می‌بیننش و فکر می‌کنن

‫شما تقوای فرزندی دارید

‫اینا چرنده، مامان‌بزرگ

‫خیلی احمقانه‌ست

‫قبرهای پدر و مادر خودت ‫توی زمین‌های کوچیک و ناجوره

‫ولی بازم برادرت ثروتمنده

‫وقتی آدم‌ها می‌میرن، فقط می‌میرن

‫مغز از کار می‌افته

‫بعدش هم بدن تبدیل به بخشی ‫از خاک یا آب میشه

‫کی می‌دونه قراره کجا باشه؟

‫حتی نمی‌فهمی بقیه توی چه وضعی هستن

‫نمی‌فهمی پولدارن یا فقیر

‫ولی اگه بمیرم

‫و تو گُل‌ها رو با بی‌دقتی پخش کنی،

‫روحم میاد سراغت و عذابت میده

‫باشه

‫فقط بیا

‫امیدوارم بیای

‫توی روزِ نظافت قبور، ‫حتی نمی‌فهمی کی میاد و کی نمیاد.

‫دایی کیانگ شاید یکی رو استخدام کنه ‫که مراسم رو انجام بده

‫منم شاید برم توی استریت ویوی گوگل

‫و از پشتِ مانیتور بهت ادای احترام کنم

‫ولی اگه جایی که توش دفن میشم قشنگ باشه...

‫کی می‌دونه، شاید همه‌تون دلتون بخواد بیاید

‫بفرمایید بشینید

‫سلام

‫بعد از بررسی نتایج شیمی‌درمانی،

‫به نظر میاد بیمار هیچ بهبودی پیدا نکرده

‫دکتر گفت حالت بهتره

‫دیگه نیازی به ادامه دادن شیمی‌درمانی نداری

‫اولش گفتید شیمی‌درمانی ‫بیماریش رو درمان می‌کنه

‫مطمئنید خوب بررسی کردید؟

‫از این به بعد، طبق علائمت درمانت می‌کنیم

‫نیازی نیست شیمی‌درمانی رو تکمیل کنم؟

‫همونطور که گفتم

‫باید میزانِ زیادی از وقتتون رو ‫به بیمار اختصاص بدید

‫- این از هر چیزی مهم‌تره ‫- آروم باش

‫- درست میشه ‫- خانواده باید قوی باشه

‫دوستم انگیک رو که یادته،

‫اون چند روز پیش مُرد

‫اونم شیمی‌درمانیش رو تکمیل نکرد

‫این بدنِ خودمه

‫حق دارم بدونم، مگه نه؟

‫مامان‌بزرگ چی گفت؟

‫یعنی چی، مامان؟

‫«آب رفته به جوی برنمی‌گرده»

‫اتفاقیه که افتاده و نمیشه کاریش کرد

‫بابا. مامان

‫بیاید و من رو با خودتون ببرید. ‫خیلی درد دارم.

‫بابابزرگ، مامان‌بزرگ. کجایید؟

‫من می‌خوام بمیرم

‫من می‌خوام بمیرم

‫سِیو

‫مامان حالش چطوره؟

‫دکتر آزمایشات بیشتری انجام میده

‫اگه چیزی نباشه، ‫فردا می‌تونه بره خونه.

‫پاشو

‫سِیو، بیا بیرون باهم حرف بزنیم

‫سند خونه‌ی مامان کجاست؟

‫مامان هنوز نمرده

‫واسه چی الان داری سراغش رو می‌گیری؟

‫بالأخره یکی باید کارهاش رو بکنه دیگه

‫الان انجام دادنش راحت‌تر از بعده

‫زنت بهت گفته این کارو بکنی، مگه نه؟

‫دیدی؟

‫برای همین نمی‌خوام عضو این خانواده باشم

‫چرا شماها با پین جوری رفتار می‌کنید ‫انگار عضو خانواده‌مون نیست؟

‫خب سند کجاست؟

‫توی کمد خونه‌ی مامانه

‫مامان

‫اگه دایی کیانگ از مامان‌بزرگ خواست ‫چیزی رو امضا کنه، نذار امضاش کنه

‫مامان

‫به من گوش میدی؟

‫مامان

‫[اتاق بیمار]

‫سریع مالکیتش رو انتقال بده

‫خیلی ممنون، سِیو

‫مامان‌بزرگ خونه رو به دایی سوی داده

‫[اتاق ویژه]

‫صبر کن

‫من میرم با بیمارستان تسویه حساب کنم

‫ببرش ایستگاه تاکسی ‫و اونجا منتظر بمون

اِم

‫از پول دادن به دایی سوی ‫درس عبرت نگرفتی؟

‫خب، اون نمی‌تونه از پس خودش بربیاد

‫تو همیشه اینجوری هستی

‫برای همین اون شکست‌خورده‌ست

‫فکر می‌کردم خودت گفتی ‫مراقبت‌کننده پاداش می‌گیره

‫من چیز دیگه‌ای ندارم بدم

‫دیگه لازم نیست ازم مراقبت کنی

‫من خوب ازت مراقبت نکردم؟

‫تو خوب ازم مراقبت کردی

‫در واقع خیلی خوب بودی

چرا هیچوقت نمیذاری عزیزکرده‌ات بشم؟

‫جایگاه من کجاست؟

‫من رو کجا قرار میدی؟

‫جواب بده!

‫جواب بده، مامان‌بزرگ!

‫تو احمقی...

‫که آدمِ اشتباهی رو دوست داری

‫بمیر، بمیر، بمیر!

‫مامانت مُرده!

‫تموم شد

‫تو اصلاً خوابیدی؟

‫مامان! میکروفن صدات رو می‌گیره

‫هی

‫اصلاً این وقت صبح بیننده هم داری؟

‫مگه نشنیدی؟

‫پرنده‌ی سحرخیز کِرم رو می‌گیره

‫ولی کِرمش باید خارجی باشه

‫کسی که خونه‌ی مامان‌بزرگ رو خریده ‫قراره بیاد و بازسازیش کنه

‫برو اونجا و کمک کن وسایل رو جمع کنن

‫هرچی که اونجاست باید دور ریخته شه

‫چیه؟

‫دقیقاً عینِ کیانگ حرف می‌زنی

‫اون حتی گفت اگه مامان‌بزرگ بمیره ‫به مراسم خاکسپاریش نمیره

‫راستش خوبه که خونه به من و تو نرسید

‫بخشنده بودن خیلی از گیرنده بودن ‫احساسِ بهتری داره

‫سعی داری دلِ خودت رو خوش کنی یا چی؟

‫مگه تو هم خونه رو نمی‌خواستی؟

‫کِی می‌خواستمش؟

‫اگه نه، چرا همش شیفتت رو عوض می‌کردی که به مامان‌بزرگ سر بزنی؟

‫چون دلم براش تنگ میشه

‫وقتی تو خونه نبودی،

‫خونه واقعاً ساکت بود

‫احساس تنهایی می‌کردی؟

‫بالأخره درک کردم

‫وقتی همه از خونه رفتن ‫مامان‌بزرگ چه حسی پیدا کرده

‫سلام. می‌تونید داخل پارک کنید

‫یه اتاق برات حاضر کردم، مویی

‫- ممنون ‫- قابلی نداره

‫آخرین بار، عمه‌ام بی‌هوش شد

‫از قرار معلوم بیماری قلبی داره

‫پس می‌خواد من ازش مراقبت کنم

‫تنها پسرش سال‌ها پیش از دنیا رفته

‫عروسش و نوه‌هاش برای همیشه ‫به خارج از کشور مهاجرت کردن

‫بیا کمکم کن، اِم

‫من توی خونه ازش مراقبت می‌کنم

‫تو هم می‌تونی با بردنش ‫به بیمارستان کمک کنی

‫وقتی که از دنیا بره،

‫بخشی از سهمم رو به تو میدم

‫فکر می‌کردم خونه به تو برسه

‫مامان‌بزرگت بهم گفت

‫تو خوب ازش مراقبت کردی

‫تا حالا خوابِ بابابزرگ رو دیدی؟

‫روزی که بابابزرگ فوت شد...

‫غذا پرید ته گلوش و بعد خشکش زد

‫من می‌دونستم چطور بهش کمک کنم

‫ولی این کارو نکردم

‫اون همش بهم می‌گفت...

‫وقتشه بذارم بره

‫گمونم به جای خوبی رفته

‫برای همین هیچوقت به دیدنم نیومده

‫به الهه گوان‌یین مهربان ادای احترام می‌کنم

‫گوان‌یینِ محترم، ناجی از خطرات ‫و مظهرِ الهام الهی

‫به الهه گوان‌یین مهربان ادای احترام می‌کنم

‫[خانه‌ی سالمندان]

‫مامان، می‌دونستی؟

‫دایی سوی مامان‌بزرگ رو نبرده پیش خودش زندگی کنه

‫اون رو گذاشته خانه‌ی سالمندان

‫دارم میرم ملاقاتش

‫سلام، مامان‌بزرگ

‫سلام

‫صبح بخیر

‫- برای ملاقاتِ فامیلت اومدی؟ خوش اومدی ‫- سلام. به ملاقات فامیلت اومدی؟

‫سلام

‫- سلام ‫- برای ملاقات فامیلت اومدی؟

‫بله

‫آقای چائیاپون، خواهرزاده‌تون اومده

‫- بله ‫- بفرمایید

‫مامان‌بزرگ تازه خوابش برد

‫من تمام بدهی‌هام رو دادم

‫یکم پول مونده

‫باید بگیریش

‫نگهش دار

‫هی، چیزی نیست

‫چون از این به بعد، ‫هیچکس قرار نیست کمکت کنه.

‫کی هستی؟

‫نوه‌ی بی‌عرضه‌ات اومده، مامان‌بزرگ

‫غذا خوردی؟

‫عالیه، می‌خواستم جذابیتم رو بهت نشون بدم

‫مامان‌بزرگ، با من بیا خونه

‫من برات حلیم درست می‌کنم

‫بیا بریم خونه

‫مامان!

‫چرا این رو نگه داشتی؟

‫چیه؟ تو هم این کارو می‌کنی

‫تو اینجا چیکار می‌کنی؟

‫برگرد و دراز بکش

‫تو نباید مثل من چیزهای ‫تاریخ مصرف گذشته بخوری

‫سرطان ژنتیکیه

‫می‌دونم

‫پسرها اموال رو به ارث می‌برن

‫دخترها سرطان رو به ارث می‌برن

‫از چی حرف می‌زنید؟

‫دارید خاطره سازی می‌کنید، آره؟

‫ادامه بدید

‫اِم...

‫همیشه بهم گیر میده،

‫و ازم می‌پرسه

‫کی رو بیشتر دوست دارم

‫منم نمی‌دونم

‫ولی تنها چیزی که می‌دونم

‫اینه که بیشتر می‌خوام با تو بمونم

‫- سلام، زن‌دایی پین ‫- سلام

‫سال نوی چینی مبارک

‫می‌تونی به زبون تیوچو بگی، رینبو

‫بیا بریم مامان‌بزرگ رو ببینیم

‫نمی‌دونم این رو می‌دونی یا نه، دایی کیانگ

‫مامان‌بزرگ یه بار بهم گفت که

‫گوشتِ گاو غذای مورد علاقه‌اشه

‫ولی تو وقتی بچه بودی، ‫زیاد مریض می‌شدی.

‫بنابراین از الهه گوان‌یین خواسته ‫مراقبت باشه

‫و تو قوی و سالم باشی

‫در عوض دیگه تا ابد گوشت نخوره

‫کیانگ

‫بیا پایین

‫تازگی‌ها زیاد نتونستی بخوابی

‫مامان‌بزرگ

‫پسرت به دیدنت اومده

‫لبخند بزن

‫مامان‌بزرگ

‫دایی کیانگ دستت رو گرفته

‫مامان، تو خیلی خوش‌شانسی

‫که نوه‌ای داری که خوب ازت مراقبت می‌کنه

‫[خانواده دائوچای]

‫دل و جیگر و سیرابی انقدر پختن ‫که نرم شدن، مامان‌بزرگ

اون ‫کمربند نقره‌ای رو که بابابزرگ بهت داد ندیدی؟

‫نمی‌دونم کجا گذاشتمش. ‫پیداش نمی‌کنم.

‫این یه جور کلاهبرداریه؟

‫مادربزرگم فوت شده. شرمنده

‫[بانک پس‌اندازِ سیام]

‫[خانم منگجو سیجو] ‫[برای آقای تاناپات تاواراکول]

‫این حساب کِی افتتاح شده؟

‫چرا من یادم نمیاد؟

تو فقط گیم بازی می‌کنی

‫خیلی یواش راه میری

‫الان بانک می‌بنده

‫مامان‌بزرگ تو هم یواش راه میری

‫می‌خوام برات یه حساب باز کنم

‫می‌بینی؟

‫قراره توش پول بریزم

‫تو شاگرد اول کلاستون شدی

در طول سال توی حسابت پول می‌ریزم

‫می‌تونی تا آخر عمرت توش پول بریزی؟

‫من می‌خوام میلیون‌ها پول داشته باشم

‫خدایا. داری بهم فحش میدی؟

‫می‌خوای با یه میلیون چیکار کنی؟

‫یه خونه‌ی جدید می‌خرم، مامان‌بزرگ

‫خونه‌ی تو قدیمیه

‫پر از سوسکه

‫حتی وقتی ازش حرف می‌زنم ‫موهای تنم سیخ میشه. می‌بینی؟

‫خدای من، موهای تنت سیخ میشه؟

‫تو خیلی چرت و پرت میگی

‫می‌خوام کل مبلغ رو برداشت کنم ‫و حساب رو ببندم

اِم

‫به تابوت ضربه بزن ‫و مسیر رو به مامان‌بزرگ بگو

‫مامان‌بزرگ

‫ما داریم می‌ریم

‫مامان‌بزرگ

‫داریم از کنار حلیم‌فروشی رد می‌شیم

‫مامان‌بزرگ

‫داریم از روی پل رد می‌شیم

‫مامان‌بزرگ

‫به خونه‌ای که برات خریدم رسیدیم

‫مامان‌بزرگ

‫من تو رو بیشتر از همه دوست دارم

‫جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت ‫دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید ‫DigiMoviez@

‫رینبو

‫چیکار می‌کنی؟

‫بیا اینجا

‫برو گل‌ها رو واسه مامان‌بزرگ پخش کن

‫سوی، چرا کمک نمی‌کنی ‫غذاها رو آماده کنیم؟

‫- من سعی دارم لاتاری 12 میلیونی ببرم ‫- خدایا!

‫بفرما. قشنگ واسه مامان‌بزرگ پخششون کن

‫کیانگ، مامان چند سالش بود؟ ‫78 سالش بود، درسته؟

‫- رینبو ‫- طبق تقویم چینی 79 سالش بود

‫بذار کمک کنم

‫بیا، اینجوری انجامش بده

‫من نشونت میدم

‫- ببین ‫- 997...

‫مهم نیست چه عددی باشه

‫هیچوقت برنده نمیشی

‫عددی داری که با 22 تموم شه؟

‫اون شماره رو می‌خوام چیکار؟ ‫قراره 79 باشه!

‫یه عکس بگیر!

‫خیلی خب، می‌خوای اینجا بمونی؟ باشه

‫« ترجمه از سینـا صداقت » ‫.:: SinCities ::.

‫ارائه‌ای از وبسایت دیجی موویز ‫.:: DigiMoviez.Com ::.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.