All language subtitles for MMXX.2023.WEB-DL.Dream.Per

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian Download
ja Japanese Download
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish Download
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian Download
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian Download
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫[همیشه رها]

‫ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫مترجم: «تارخ علی‌خانی» ‫ تلگرام: aManOfWar@

‫بله؟

‫طبقه دوم، واحد هفت.

‫- سلام. ‫- سلام.

‫- واسه توئه. امیدوارم خوشت بیاد. ‫- خیلی ممنون!

‫بفرمایید!

‫همین اطراف توی فروشگاه سودولویی خریدم.

‫این اطراف کلی گل‌فروشی پیدا می‌شه.

‫درسته.

‫من اهل برانکوونو ام...

‫شاید باید دسته‌گل بزرگ‌تری می‌خریدم...

‫یه دونه معمولی با زنبق و فریزیا گرفتم...

‫- لطفا بفرمایید داخل. ‫- خیلی ممنون!

‫نمی‌دونم پرسشنامه کرونام رو ‫دریافت کردی یا نه.

‫توی یاهو با ایمیل واست فرستادم...

‫از جیمیل استفاده می‌کنم و...

‫- دریافتش کردی؟ ‫- آره.

‫گفتم شاید دریافت نکردی...

‫مطمئن نبودم، واسه همین محض احتیاط...

‫یه دونه هم چاپ کردم.

‫قبل‌تر چاپش کردم و گذاشتم توی کیفم...

‫حالا که بهش فکر می‌کنم ممکنه ‫ یه مشکل دیگه هم باشه...

‫یکی از همکارهام بعدا میاد...

‫نمی‌دونم کی چون یادم رفته...

‫کارتم رو توی دفتر جا گذاشتم ‫ و نمی‌خوام امروز برگردم اونجا.

‫- گفتم که شاید... ‫- من اونجا می‌شینم...

‫- ببخشید! ‫- شما اینجا بشین، روی صندلی راحتی.

‫خب اصل که نیست. تقلبیه.

‫با شوهرم سه سال پیش خریدیمش.

‫راستش گمونم چهار سال پیش، ‫از نسبار خریدیم.

‫تضمین می‌کنم که با اصلش فرق نداره.

‫خب...

‫فقط خواستم مشتریم تا حد ممکن راحت باشه...

‫واسه همین بی‌خیال پی‌اف شدم. ‫این‌طور صداش می‌کنم.

‫خیلی بزرگه...

‫هر چی باشه آدم نمی‌دونه در آینده...

‫مشتری‌های احتمالی کی هستن که...

‫چه حیف!

‫بخاطر همین محصولات تراریخته‌ست.

‫بذار یه چیز خصوصی بهت بگم.

‫همین هفته شش مشتری چاق داشتم.

‫خانم بودن.

‫شیش تا از چهل و دو نفر.

‫که صرفا آمار دستت بیاد.

‫و نگران بودم که فقط ‫نشست‌های آنلاین داشته باشید.

‫فقط آنلاین برگزار می‌کنم ولی...

‫اینجا فقط با مشتری‌های پیشنهادیم ‫ دیدار می‌کنم.

‫مثلا شما.

‫چزی شما رو پیشنهاد داد درسته؟

‫- چزارا پستلنیکو. ‫- بله، چزارا پستلنیکو.

‫راستش میهای بود، شوهر خانم پستلنیکو.

‫شوهرم با شوهرش در روماتسا کار می‌کنه.

‫روماتسا...

‫خب واسه اولین جلسه‌مون مایلم که...

‫یه پرسشنامه کوتاه رو پر کنیم.

‫- خب؟ ‫- باشه.

‫اول می‌شه نظرتون رو در مورد ماسک بپرسم؟

‫من انحراف تیغه بینی دارم و ‫نفس کشیدن برام سخته.

‫ماسک باعث می‌شه سخت‌تر نفس بکشم ‫ ولی قوانین رو متوجه هستم...

‫خواهشا از من دلخور نشید. ‫من مشکلی ندارم که درش بیارید.

‫- می‌شه بدون ماسک ادامه بدیم؟ ‫- اگه راحت‌ترید بله.

‫- مشکلی ندارید؟ ‫- نه، اصلا.

‫- پس درش بیاریم؟ ‫-بله.

‫نمی‌تونم با ماسک عینک بزنم. ‫بخار می‌زنه.

‫- خیلی بهتر شد نه؟ ‫- آره.

‫بسیارخب.

‫- ممنون. ‫- بفرمایید.

‫بذارید واستون یه خودکار بیک بیارم.

‫بهترین خودکار دنیاست.

‫- اگه خواستید خودکار ژلی هم دارم. ‫- نه، همین خوبه.

‫هر طور مایلید ولی...

‫معتقدم که... بیک بهترین خودکاره.

‫خودکار ژلی فقط سبز دارم.

‫چیزی نیست. همین بیک خوبه.

‫مطمئنی؟

‫خیلی‌خب.

‫واسه من فرقی نداره. ‫ خودت هر خودکاری دوست داری بردار.

‫درواقع می‌خوام که بهم بگی که...

‫ای بابا!

‫بهتون خودکار بیک و ژلی رو با هم می‌دم.

‫و اینجا پیش خودتون باشه که...

‫اگه مایل بودید عوضش کنید ‫ انتخابش با خودتون باشه.

‫ولی محض احتیاط پیشتون باشه.

‫بسیارخب.

‫- شروع کنیم؟ ‫- حتما.

‫اینجا یه سری سوال داریم.

‫باید به اون‌ها بر اساس چنین ‫دامنه‌ای پاسخ بدید...

‫پنج یعنی دائما.

‫چهار یعنی معمولا.

‫سه یعنی متوسط.

‫البته...

‫منطقی‌ هم هست چون که سه ‫دقیقا وسط یک و پنجه.

‫دو یعنی کمی...

‫و یک هم یعنی اصلا.

‫بریم با هم بخونیم.

‫یه سری افکاری داریم...

‫که به ذهن مردم خطور می‌کنه.

‫مایلم فکر کنی...

‫یه ذره از مسیر منحرف بشیم...

‫می‌خوام بدونی که از وقتی که ‫ وارد اینجا شدی...

‫رابطه ما بر اساس اعتماد و احترام ‫ متقابل شکل گرفته.

‫واسه همین می‌خوام هم رو با ‫ اسم کوچیک خطاب کنیم.

‫بیا با هم خودمونی‌تر حرف بزنیم. ‫موافقی؟

‫حتما. عالیه.

‫چون شما من رو یاد دوست خواهرم می‌اندازید.

‫- خوشحالم که این‌طوره. ‫- اهل اوراویتساست. اسمش لوسیه.

‫- کجا؟ ‫- اوراویتسا.

‫اوراویتسا.

‫لوسی.

‫درسته.

‫- شروع کنیم؟ ‫- حتما.

‫«احساس می‌کنم با کل دنیا مخالفم.»

‫چقدر باهاش موافقی؟

‫با مقیاسی که در موردش ‫ حرف زدیم کجا قرارش می‌دی؟

‫یک دو سه چهار پنچ؟

‫سوال رو کاملا متوجه نشدم...

‫احساس نمی‌کنم با کل دنیا مخالفم.

‫و اصلا نمی‌دونم منظور از «دنیا» چیه...

‫چون من خیلی سیر و سفر نرفتم.

‫چه تنها، چه همراه شوهر و خانواده‌ام.

‫همیشه تعطیلاتمون می‌ریم ‫ دریای سیاه کنار مامایا.

‫هر از گاهی هم می‌ریم آبگرم هرکولانه، ‫گوورا، اولانشت.

‫ولی اگه ازم بپرسی از چه آدم‌هایی متنفرم...

‫می‌تونم در کمال اطمینان بهت بگم...

‫هلندی‌ها، دانمارکی‌ها، سوئدی‌ها.

‫همه پوست‌روشن‌های بلوند و چشم آبی.

‫چرا؟ چون از وقتی از سال 2005 رفتم سرکار...

‫همیشه رئیس‌هام پوست روشن بودن که...

‫چشم‌های آبی و سبز و قهوه‌ای داشتن.

‫- به این معنی نیست که اسکاندیناوی باشن. ‫- چرا هست!

‫یا هلندین یا دانمارکی و یا سوئدی.

‫یانسن، نلسون، لیندروت...

‫دیک، فلمینگ، اینگمار.

‫آهان، چینی‌ هم بود. کریستن هو.

‫یه خانم چینی...

‫مادرش چینی بود ولی پدرش هلندی بود.

‫پس اگه بخوایم رتبه‌‌ای بدیم چی می‌دیم؟

‫صبر کن، هنوز تموم نشده.

‫راستش اصلا حس نکردم ‫ که با کل دنیا مخالفم.

‫ترجیح می‌دم که بگم دنیا با من مخالفه.

‫شاید همه نه... همون‌طور که گفتم...

‫فقط توی رومانی گشتم.

‫همه مردم رومانی... خیلی‌خب، همه‌شون نه، ‫یه سری دوست همجنس‌گرا دارم...

‫ولی یه سری افراد سعی کردن ‫ دائما بهم آسیب بزنن.

‫واسه همین بهش پنج می‌دم. ‫ولی نمی‌خوام زیاده‌روی کنم.

‫وظیفه و مسئولیت این با خودته که...

‫این افکار رو هر طور که دوست داری ‫ ارزیابی کنی.

‫من نمی‌تونم روت تاثیری بذارم...

‫ولی به عنوان یه متخصص...

‫باید به نفس خودم جواب بدم.

‫پس همون پنج بمونه.

‫- پنج. ‫- بعدی.

‫«من کاملا بدردنخور هستم.»

‫حالا شد!

‫هرگز فکر نکردم که بدرد کاری نخوردم.

‫همیشه معتقد بودم بهترینم.

‫توی هر کاری!

‫صرفا باید تمرکزم رو بذارم روی کاری...

‫و بعد موفق می‌شم. ساده‌ست. ‫من نادیام، من...

‫اسکا، هالپ...

‫بیانکا دراگوشانو!

‫درسته، گاهی اوقات حس می‌کنم ‫ بدرد کاری نمی‌خورم...

‫صرفا یه ایده‌ست که به ذهنم میاد ولی...

‫خیلی سریع ازش فرار می‌کنم.

‫به تفکر شماره دو نمره‌ی دو رو می‌دم.

‫دو...

‫یوآنا و...؟

‫ماکری یوآنا الیزابتا.

‫- ادامه بدیم؟ ‫- حتما.

‫- «چرا اصلا موفق نمی‌شم؟» ‫- این سوال پاسخش یکه!

‫- یک؟ ‫- قطعا یکه!

‫مگه نگفتم همیشه موفقم؟

‫صرفا واسه خودم هدفی تعیین نمی‌کنم، ‫چون اگه بکنم، من نادیام!

‫سالتیمبوکای رومانی.

‫عالی درست کردم!

‫اصلا نمی‌دونم چی بود. ‫ایتالیایی هم بلد نیستم.

‫طرز تهیه‌اش رو پیدا کردم و گفتم امتحان کنم!

‫اولین بار موفق شدم!

‫مریم‌گلی پیدا نکردم ولی رزماری ‫ استفاده کردم.

‫عالی بود!

‫درسته که یه سری کارها وقت و تلاش می‌خوان.

‫همیشه دوست داشتم شنای موزون کار کنم.

‫هیچ‌وقت از ژیمناستیک خوشم نیومد. ‫خیلی مسخره و ساده بود.

‫نمی‌تونستم صد و هشتاد باز کنم، ‫ولی گفتم یه امتحانی بکنم.

‫ولی بعد یه ماه امتحان کردن موفق شدم.

‫آره...

‫خانوادم نمی‌تونستن توی دینامو ‫هزینه‌ی کلاس شنا رو بدن.

‫ولی خودم تمرین کردم.

‫بدون آب، روی بالکنم.

‫یه تشک داشتم...

‫و همه تمرین‌های شنای موزون رو انجام دادم.

‫متوجه‌ای؟

‫اگه والدینم پولش رو داشتن...

‫که کلاس شنا برم، ‫قهرمان می‌شدم!

‫می‌فهمم.

‫پس جواب یکه.

‫بعدی. «چرا هرگز موفق نمی‌شم؟»

‫گفتم یک. ادامه بدیم؟

‫ببخشید.

‫درسته.

‫«کسی من رو درک نمی‌کنه.»

‫درسته.

‫مخصوصا دورو! ‫شوهر دوم مادرم.

‫اون مخالف بود که برم هنرستان.

‫می‌دونی به چی فکر می‌کردم؟

‫که اون مخالف بود بری کلاس شنای موزون.

‫همین‌طوره.

‫مخالف شنا بود، مخالف هنرستان بود...

‫مخالف مهاجرتم به کانادا بود، ‫مخالف همه‌چیز بود.

‫وقتی تصمیمی می‌گرفتم...

‫همیشه یه نفر بود که جلوم رو بگیره.

‫بخاطر این نبود که بهم آسیب بزنن، ‫به نظرم این‌طوری نبود...

‫ولی کسی به حرفم گوش نمی‌کنه، ‫کسی درکم نمی‌کنه.

‫پس چند می‌دی؟

‫پنج می‌دم.

‫پنج.

‫پنج چون که، نمی‌دونم...

‫گاهی‌اوقات حس می‌کنم به یه زبان دیگه ‫حرف می‌زنم.

‫اسپرانتو. انگار به زبان اسپرانتو ‫ حرف می‌زنم.

‫متوجه می‌شی چی می‌گم؟ ‫غیرمنسجم حرف می‌زنم؟

‫- نه، کاملا متوجه می‌شم. ‫- خداروشکر!

‫واسه همه پیش میاد که حرفشون رو متوجه نشن.

‫خوشحالم که می‌شنوم.

‫کجا به دنیا اومدی؟

‫اونشتی، شهرستان باکائو.

‫بریم سراغ بعدی.

‫- حتما. ‫- «مردم رو ناامید کردم.»

‫مردم رو ناامید کردم...

‫مردم رو ناامید کردم؟

‫صبر کن...

‫مردم رو ناامید کردم یا اون‌ها ‫ من رو ناامید کردن؟

‫جالبه! چون واسه همین اینجام...

‫چون مردم من رو ناامید می‌کنن.

‫دائما!

‫چزی بهت نگفته؟

‫نه، چی رو بگه؟ ‫من در مورد مشتری‌هام با بقیه حرف نمی‌زنم.

‫منظورم اخلاق کاریت نیست...

‫گفتم شاید بهت گفته چون دائما ‫من رو سرزنش می‌کنه...

‫می‌گه انقدر همه‌چیز رو به دل نگیرم!

‫می‌گه میوکاردیت می‌گیری ‫یا حمله قلبی بهت دست می‌ده.

‫راست هم می‌گه! بیشتر از پنج.

‫یعنی این‌طور نیست که...

‫ صرفا حسیه که دارم. ‫یه اعتقاد نظریه...

‫ملت ناامید کردن، ناامید می‌کنن...

‫و ناامید خواهند کرد، ‫واسه همین بیشتر از پنج.

‫متوجه‌ام، ولی جمله اینه که... ‫«من مردم رو ناامید کردم.»

‫کدوم مردم؟

‫صرفا چیزی رو می‌گم که اینجا نوشته. ‫«من مردم رو ناامید کردم.»

‫و اگه بگی پنج یعنی دائما بهش فکر می‌کنی.

‫وای چه اشتباهی کردم. ‫واقعا خیلی خنگم!

‫یک! نزدیک بود گند بزنم! ‫اینجا قطعا می‌گم یک.

‫بعدی... ‫«حس می‌کنم دیگه طاقت ندارم.»

‫طاقت پرسشنامه رو؟

‫- نه، جمله بعدیه. ‫- چند تا سواله؟ دوازده تا؟

‫- وای، سی تا! ‫- دوازده تا این صفحه.

‫خیلی‌خب...

‫تصمیم گرفتم ادامه بدم چون...

‫چزی هزینه این جلسه رو داده ‫ و نمی‌خوام ناامیدش کنم.

‫ادامه می‌دیم، در این مورد شکی نیست. ‫تا آخرش می‌ریم.

‫ادامه می‌دیم.

‫نمی‌تونم بگم که طاقت ندارم. ‫چون ادامه می‌دم.

‫واسه همین می‌گم یک. اصلا.

‫منظور جلسه نیست. زندگیه.

‫معلومه ادامه می‌دم، ‫ راهم رو ادامه می‌دم دیگه مگه نه؟

‫همون‌طور که گفتم من برنده‌ام.

‫و اگه این‌طور شروعش کردم تمومش هم می‌کنم.

‫توی فکر اینم که زندگی‌نامه خودم رو بنویسم.

‫خیلی زندگی هیجان‌انگیزی داشتم.

‫داشتم به عنوانش فکر می‌کردم.

‫«زندگیم در قالب هزار کلمه.»

‫یه چنین چیزی.

‫شاید هم یه کتاب اشعار. ‫حالا می‌بینم چی می‌شه.

‫خب چه امتیازی می‌دی.

‫یک. اصلا.

‫«کاش انسان بهتری بودم.»

‫موافقم.

‫به نظرم... هر انسانی می‌تونه...

‫تبدیل به نسخه بهتری از خودش بشه.

‫انسان همیشه باید سعی داشته باشه بهتر بشه.

‫من آدم خوبی بودم، دختر خوبی بودم...

‫از بچگی، از زمان کودکستان...

‫الان بهش می‌گن مهدکودک. ‫یه کودکستان تمام‌روز بود.

‫اونجا می‌رفتم و کلی مهمونی تم پارتی داشتن.

‫یکیشون اسمش این بود که... ‫«با دندان از سلامتیت محافظت کن»...

‫و واسه سلامت دندان بود.

‫معلم بهم گفت که اجرای دوم مال منه...

‫و باید کامل یاد بگیرمش... ‫از همه طولانی‌تر بود.

‫و کارم حرف نداشت. ‫همین‌طور ادامه دادم.

‫توی مهدکودک عالی بودم. ‫توی مدرسه عالی بودم.

‫توی ابتدایی نمره کامل گرفتم.

‫توی راهنمایی یه بار از ده 9.98 گرفتم...

‫که دلیلش معلم ریاضی بود. ‫که خب...

‫توی دبیرستان هم نمره کامل گرفتم ‫و کالج هم همین‌طور.

‫خب یه وقفه کوتاهی از بی‌نقصی داشتم...

‫که دلیلش خوش‌گذرونی بود، ‫می‌دونی دیگه...

‫خب امتیاز چند می‌دی؟

‫به نظرم...

‫آره، دوست دارم بهتر بودم.

‫می‌خوام که بهتر باشم.

‫بگیم سه. متوسط.

‫یه لحظه.

‫چیکار می‌کنم؟

‫- توی خیابون می‌چرخم. ‫- این چه رفتاریه؟

‫- چرا جواب نمی‌دی؟ ‫- توی جلسه‌ام...

‫- با کی؟ ‫- با یه مریض.

‫نمی‌تونستی جواب پیام بدی؟

‫گوشیم رو نگاه نکردم. آروم باش. ‫چی می‌خوای؟

‫- کلید خونه. ‫- کدوم کلید؟

‫کلید تو، کلید خودت...

‫مال خودم رو جا گذاشتم.

‫صدات رو بیار پایین.

‫سلام! میهای هستم.

‫برادرش.

‫برادرمه. بیا!

‫- صد تا داری بهم بدی؟ ‫- چرا؟ مریض دارم...

‫می‌دی یا نه؟ اونا...

‫- باز هم داری؟ ‫- برو!

‫ببخشید.

‫اشکالی نداره.

‫آب یا چایی یا قهوه می‌خوای واست بیارم؟

‫- نه، فقط باید برم دستشویی. ‫- حتما.

‫- کجاست؟ ‫- از این سمت.

‫مستقیم.

‫مستقیم برو.

‫و بعد سمت چپ.

‫اونجا.

‫خنگی چیزی هستی؟

‫چرا سیزدهم تا نوزدهم؟

‫گفتم بعد بیست و یکم.

‫نگفتم که نمی‌تونم.

‫بیست و یکم جشن مدرسه دارم.

‫چرا باید اهمیت بده؟ ‫موضوع این نیست که...

‫ربطی به تئو نداره...

‫بهت که گفتم...

‫بعد بیست و یکم وقت دارم.

‫چه فرقی می‌کنه؟ صد یورو از دست می‌دم ولی...

‫خب هر کاری می‌خوای بکن.

‫در هر صورت نمی‌تونم تا بیست و یکم بیام.

‫بعد از جشن مدرسه.

‫مشکل من نیست، ‫از اولش هم گفتم.

‫چون که مشکل من نیست.

‫خیلی‌خب.

‫آره، حتما...

‫بدون من برو.

‫نمی‌تونم. خداحافظ.

‫ببخشید.

‫برادر خیلی جالبی داری، ‫یعنی عینکش و...

‫من رو یاد عموم توی پیاترا نئم می‌اندازه.

‫شاعره. یه کتاب نوشته.

‫- چه کتابی؟ ‫- دیربرگ.

‫واج‌آراییه.

‫- ولی مطمئن نیستم منتشر شده باشه. ‫- واج... چی؟

‫- دوباره بگو. ‫- واج... چی؟

‫واج‌آرایی.

‫دیربرگ.

‫یعنی وقتی حروف یه عبارت تکرار می‌شن.

‫- می‌خوای ادامه بدیم؟ ‫- حتما.

‫«کاش آدم بهتری بودم.»

‫گمونم این رو جواب دادیم.

‫سوال شماره‌ی هفتم.

‫- پاسخش رو ننوشتم. ‫- سه، متوسط.

‫- سه، متوسط؟ ‫- بله.

‫- ببخشید. ‫- حرفش هم نزن.

‫«من خیلی ضعیفم.»

‫نه.

‫این رو جواب دادیم. ببخشید.

‫نه، ندادیم. ‫ولی این حرف من نیست.

‫هر چی باشه بخارست زندگی می‌کنیم...

‫می‌دونی وضع خیابون‌ها چطوریه، ‫ترافیک چطوریه...

‫صف پرداخت مالیات یا هر چیز دیگه‌ای.

‫مردم سعی می‌کنن از روت رد بشن. ‫نباید ضعیف رفتار کنی.

‫شاید توی روستا بشه، ولی اینجا نه. ‫منظورم همینه.

‫خیلی رقابتیم...

‫نمی‌ذارم ازم سواستفاده بشه. ‫فرقی نمی‌کنه کجا باشم.

‫اگه موردی پیش بیاد بهش رسیدگی می‌کنم.

‫«من ضعیفم.» نه، اصلا. ‫بهش یک می‌دم.

‫«زندگیم بر طبق میلم پیش نمی‌ره.»

‫این جمله اشتباهه.

‫زندگیم دقیقا بر طبق میلم پیش می‌ره.

‫ولی نه وقتی که می‌خوام.

‫من واسه خودم هدف گذاشتم. ‫که تا چهل سالگی خونه بخرم.

‫وام گرفتیم که خونه بخریم...

‫با حقوق شوهرم قسطش رو می‌دیم.

‫واسه همین بهش گفتم که بهتر نیست ‫ بره خارج کار کنه؟

‫می‌دونم که توی کشتی‌های کروز ‫ خوب پول در میارن...

‫یا توی ساخت و ساز ساختمان، ‫شاید حتی قایق‌سازی.

‫ولی مایل نبود. ‫پس با این وضع...

‫45 سالگیمون پولش رو می‌دیم. ‫که عصبانیم می‌کنه.

‫بهش دو می‌دم.

‫«از خودم خیلی ناامید شدم.»

‫من هرگز کسی رو ناامید نکردم.

‫بچه که بودم بهم یاد دادن ‫ والدینم رو ناامید نکنم.

‫بهت گفتم.

‫اول توی مهدکودک...

‫بعد مدرسه...

‫توی دانشگاه نه، بخاطر ‫ خوش‌گذرونی‌هام، ولی...

‫بعدش شغل گیر آوردم و اوضاعم خوب بود.

‫هرگز دروغ نگفتم و کسی رو ناامید نکردم.

‫خودم؟ خودم رو ناامید نکردم؟

‫خودم. «از خودم خیلی ناامید شدم.»

‫غیرممکنه.

‫همیشه مراقب خودم بودم.

‫خوب غذا خوردم...

‫هر شب هشت ساعت خوابیدم...

‫پس متوجه منظور سوال نمی‌شم.

‫یک می‌دم.

‫«دیگه چیزی راضیم نمی‌کنه.»

‫درست نیست، چون از خیلی چیزها لذت می‌برم.

‫مثلا بستنی. عاشق پسته هستم.

‫و بستنی کاراملی نمکی.

‫از میدان امزه‌ای می‌خرم. ‫می‌دونی کجا رو می‌گم؟

‫آره.

‫سر نبشش یه جلاتو فروشی هست. خیلی خوبه!

‫- آره، خیلی خوبه. ‫- همیشه یک‌شنبه‌ها می‌رم.

‫گمونم یک بدم.

‫[رام بابا]

‫امکان نداره یه کاسه خونه تو جا مونده باشه؟

‫یادم نیست چنین چیزی اینجا باشه.

‫من هم ازش استفاده نکردم.

‫نه، جعبه پیش من نیست.

‫خیلی‌خب، باز هم می‌گردم، ‫ولی اگه پیداش کردی زنگ بزن.

‫آره هست. سرش توی گوشیشه.

‫می‌بینمت. خداحافظ.

‫به جز کاسه دیگه چیزی گم نشده؟

‫وسایل ترکیب خمیر رو هم لازم دارم.

‫- چه شکلین؟ ‫- معمولین ولی کوچیک‌تر.

‫مثل یه کُره نوک‌تیزه.

‫نمی‌دونم. همون همزن معمولی که شکل بادکنکه.

‫کوچیک‌تره و مثل یه کُره نوک‌تیزه.

‫- واسه مهم نیست که چه شکلیه. ‫- پس چرا می‌پرسی؟

‫چون نگفتی که همزنه.

‫- نگفتم دنبال چی بگردی؟ ‫- همزن.

‫- همین رو باید می‌گفتی! ‫- خب کجاست؟

‫بله؟

‫چی؟

‫کاسه‌ات اینجاست.

‫- چرا انقدر کثیفه؟ ‫- چشه؟

‫- نمی‌بینی کثیفه؟ ‫- خیلی‌خب، می‌شورمش.

‫- خودت ازش استفاده کردی. ‫- همین رو گفتم. می‌شورمش دیگه.

‫اگه چیزی ازش خونه‌ی تو جا مونده بهم بگو...

‫اینجا پیداش نکردم. ‫ازش استفاده نکردم.

‫خیلی‌خب، خداحافظ.

‫برو کنار.

‫می‌دونی چطور موفق شدن ‫ بیشتر خمیردندان بفروشن؟

‫فروششون کافی نبود...

‫پس چیکار کردن که بیشتر بفروشن؟

‫سوراخ بسته‌اش رو دیدی دیگه؟

‫خیلی کوچیکه.

‫مدیر فروش...

‫به این فکر کرد که سوراخ ‫رو یه میلی‌متر بزرگ‌تر کنن.

‫خیلی کوچیک بود و خمیردندان ‫کمی ازش خارج می‌شد.

‫بزرگ‌ترش کردن و چی شد؟ ‫فروششون بیشتر شد.

‫هوشمندانه‌ست نه؟

‫نمی‌دونم کجاست.

‫باز هم می‌گردم و فردا میارمش.

‫نه، باید امروز خمیر رو آماده کنم.

‫چرا فردا نمی‌شه؟

‫باید دو روز بمونه که خشک بشه.

‫قبلا درست کردم دیگه. یادت نیست؟

‫- خشک یعنی ورز بیاد؟ ‫- نمی‌فهمی.

‫خمیر رو می‌ریزم توی قالب. ‫می‌ذارمشون توی اجاق.

‫می‌ذارم که دو روز خشک بشه. ‫خشک بشه. ورز نه.

‫- نمی‌شه یه روز بذاری بمونه؟ ‫- معلومه نه.

‫- چرا؟ ‫- چون خوب خیس نمی‌خوره.

‫- بسه! کی لازمت می‌شه؟ ‫- تولدم رو بلد نیستی؟

‫شنبه.

‫خب عرق نیشکر گرفتی؟

‫منظورت چیه؟ هاوانا؟

‫گفتم بمبو بگیری دیگه؟

‫ببین بابا، اگه عرق مزخرف بگیری ‫ کیک مزخرف می‌شه

‫مالتا رو یادته؟

‫مالتا رو ول کن! ‫یادته میلان صبر کردیم؟

‫وقتی موکوزی رام بابا درست کردیم یادته؟

‫همونی توش بمبو داشت.

‫چون من گفتم.

‫نمی‌دونم، هاوانا رو با مامان بخور.

‫برو فروشگاه، اونجا بمبو پیدا می‌کنی.

‫ختم کلام. خب؟

‫می‌دونی تولدم کیه؟

‫وایستا، گوش کن!

‫ممنون.

‫ممنون، خداحافظ!

‫- واقعا خیلی اذیت می‌کنی. ‫- ولم کن بابا!

‫سه بار بهش گفتم و باز نگرفته.

‫نمی‌تونی بری خودت بخری؟

‫- یا نکنه خودت خنگی و نمی‌تونی؟ ‫- گمشو بابا!

‫گفت چی بخره و گفتم عرق نیشکر بخره. ‫بمبو بخره!

‫هاوانا نباشه، تف توش!

‫باید می‌اومدم اینجا وسایل ‫ آشپزخونه رو بگیرم.

‫فقط می‌خواستم یه کیک مسخره درست کنم...

‫حالا تو نمی‌تونی همزن رو پیدا کنی و اون هم ‫ رام مسخره خریده. یعنی چی آخه؟

‫پوست‌کن پرتقال چشه؟

‫- چه کوفتی هست حالا؟ ‫- همونی که پوست پرتقال رو می‌گیره.

‫ببین!

‫نمی‌دونم، زنگ بزن به مامان.

‫می‌دونی مادربزرگ، مادربزرگت ‫چطوری آشپزی می‌کرد؟

‫عکسش رو ببینم!

‫مادربزرگ مادربزرگت با دست‌هاش ‫ واسه هشت نفر آشپزی می‌کرد!

‫تا این‌که آمریکایی‌ها آشپزخانه ‫رو اتوماتیک کردن...

‫توی دهه پنجاه، بعد جنگ جهانی دوم.

‫در این مورد می‌دونی؟

‫- یعنی قبلش هم جنگی بوده؟ ‫- شوخی می‌کنی دیگه؟

‫نمی‌دونی جنگ جهانی اول کی بوده؟

‫بذار بگم! ‫سال 1914 شروع شد و 1918 تموم شد.

‫دومیش هم از 1939 تا 1945 بود.

‫من هم در مورد دهه پنجاه حرف می‌زدم.

‫و کیچن اید.

‫کمک‌دست آشپزخونه که ‫دست‌های کوچولوت استراحتی بکنن.

‫حرفم اینه که اصلا ازش استفاده نکردی.

‫به طرز متناقضی هم بدون ‫استفاده ازش گمش کردی.

‫بسه دیگه اه، روانیم کردی!

‫واسه درست کردن رام بابا لازمش دارم.

‫دستورش پیچیده‌‌ست و ‫ همه چیز لازمه که درست در بیاد!

‫با رام هاوانا و قطعات گم شده نمی‌شه. خب؟

‫چطوری رفیق؟

‫خوبم.

‫خیلی فشار روم میاره.

‫چی؟

‫همین قطعات گم شده.

‫بوی یه چیزی میاد.

‫- چی زدی؟ ‫- اینویکتوس، پاکورابان.

‫جالبه.

‫یکی واسم می‌خره. می‌خوای؟

‫ببخشید؟

‫کلیو کریستین.

‫1872، از پورکاری دیگه؟

‫خندیدم.

‫امتحان‌ها چطور پیش می‌ره؟

‫هستیم.

‫خب؟

‫طبق معمول.

‫بازش کن.

‫مامان! این مسخره‌ بازی‌ها چیه...

‫یه رنده و در پوش لازم دارم...

‫نه، انگار... چطور بگم...

‫هفت تا چیز مارپیچه...

‫سیستم رنده‌ کردن داره... ای بابا! ‫نمی‌دونم مامان!

‫یه رنده معمولی که یکم درازه ‫ و داخل دستگاه جا می‌شه.

‫عکسش رو واسش بفرست.

‫- همونیه که کریسمس استفاده می‌کردی؟ ‫- آره، آفرین!

‫شوخیت گرفته؟ آره مامان. همونه.

‫آره باشه. تموم که شد بهت زنگ می‌زنم.

‫باشه، تموم که شد زنگ می‌زنم.

‫بوس، می‌بینمت.

‫گوش کن، جایی همزن ندیدی؟

‫کو؟

‫همزن نیست...

‫یه دستگاه شش حلقه‌ای از جنس فولاد ‫ضدزنگه که دسته‌ی آلومینیمی داره.

‫کار ماشین‌لباس‌شویی تموم شد.

‫خب پس درشون بیار.

‫چی رو در بیارم؟

‫لباس‌ها رو.

‫عزیزم...

‫روماتیسم واست کلمه آشناییه؟

‫روماتولوژی عزیزم.

‫«روماتولوژی عزیزم.»

‫روی لبت شکلاته!

‫خیلی آلمانی بامزه‌ایه.

‫پیداش نمی‌کنم.

‫- پولش رو بهت می‌دم. ‫- الان از کجا پیدا کنم؟

‫- ساعت چنده؟ ‫- نمی‌دونم، ولی دیره.

‫کثافت‌‌ها باز ساعت نه شب می‌بندن.

‫الان ساعت چنده؟ ‫نمی‌دونم...

‫هشت و بیست و سه. ‫اگه الان بری شاید برسی.

‫نمی‌تونم زن شگفت‌انگیز جان. ‫ترافیک رو دیدی؟

‫تلویزیون چی داره؟ ‫چی می‌بینین؟

‫بزرگ‌ترین مخترع دنیا در رومانی به دنیا آمد.

‫پدرش یک کشیش ارتدوکس بود...

‫که توسط آمریکایی‌‌ها مصادره شد.

‫کیفم رو دزدیدن. بلیت داخلش بود.

‫- کی؟ ‫- نمی‌دونم!

‫دو نفر بودن، توی ساختمونمون...

‫خب اگه دو تا بودن تصادفی نبوده.

‫بریم پلیس!

‫ماشین سفید با پلاک بخارست بود.

‫- چه مدلی بود؟ ‫نمی‌دونم. دیگه نمی‌دونم.

‫مگه مکانیک ماشین نیست؟

‫یه لحظه صبر کن! ‫ممکن نیست تصادفی باشه.

‫دو نفر دیگه هم یکی رو تعقیب کردن که ‫تازه برنده بخت‌آزمایی شده بود.

‫ماشین سفید داشتن. مراقب باش! ‫ماشین سفید از بخارست!

‫- سرویس مخفی وارد عمل شده. ‫- سرویس چی؟

‫اس‌آی‌ای، اس‌آرای، دی‌آی‌آی‌سی‌او‌تی.

‫اوآنا، تلفن!

‫به نظرت الان حواسشون بهمون هست؟

‫- اوآنا تلفن! ‫- مامانه، جواب بده.

‫کی یوهانیس رو گذاشت سرکار؟ ‫کی انقلاب رو رهبری کرد؟

‫بیا بریم پلیس!

‫- بوبوئه. ‫- جواب بده.

‫چه خبر رئیس؟ ‫دیره، سرم شلوغه.

‫یعنی چی که کیه؟ ‫میهایم.

‫چی شده؟

‫ای وای.

‫چطوری بوبو؟

‫نمی‌دونم، دو نفر بودن... ‫بنویسم دو نفر بودن؟

‫منظورت چیه؟

‫چه شکلی بودن؟ لباسشون یا هر چیز خاصی.

‫چرا؟

‫صبر کن! آروم باش!

‫ماشینشون مال بخارست بود.

‫بارداریش چی؟

‫بوبو، آروم باش لطفا!

‫- کی رخ داده؟ ‫- چهار روز پیش.

‫بذار زنگ بزنم ببینم کی رو پیدا می‌کنم و...

‫به محض این‌که جوابی بیاد خبر می‌دم.

‫آروم باش لطفا!

‫حداقل اونجاست و بهش رسیدگی می‌شه.

‫می‌خواستی عاقبتش مثل ماریانا بشه؟

‫توی خونه نمی‌تونستی بهش کمکی بکنی.

‫آروم باش بوبو!

‫کاملا طبیعیه که نگران باشی.

‫خیلی‌خب.

‫زنگ می‌زنم که ببینم... الو؟

‫وقتی خبری بشه بهت زنگ می‌زنم.

‫بله؟

‫باشه.

‫خداحافظ!

‫چی شد؟

‫سابینا بیمارستانه. حالش بده.

‫- چرا؟ کدوم بیمارستان؟ ‫- مرکز زایمان بوکور.

‫مرکز زایمان بوکور؟

‫خفه شو! انقدر نرو روی مخم ‫ و گوش که چی می‌گم!

‫من که به صحبتتون گوش نمی‌کنم.

‫- چه خبره؟ ‫- سلام دوینا. می‌شه یه دقیقه حرف بزنیم؟

‫دوستم رو دو ساعت پیش توی ‫ مرکز بوکو پذیرش کردن.

‫سابینا اوگردین.

‫اوگردین.

‫خیلی‌خب ممنون. ‫چیزی فهمیدی بهم خبر بده.

‫عالیه، ممنون!

‫خداحافظ.

‫وایستا، از بخش زایمان بود یا...

‫به اون دختره از بیمارستان ارتش زنگ بزن. ‫آلینا بود...؟

‫نه، شاید کسی رو بشناسه.

‫اسمش دویناست. الان بهش زنگ زدم.

‫کسی از داخل چی؟ ‫بوبو کسی رو نمی‌شناسه؟

‫نه، بوبو قرنطینه‌ست، ‫کسی رو نمی‌شناسه.

‫اگه کمکی خواستید من هستم.

‫خب لازمت دارم.

‫لازمت داره. ‫برو لوکا رو از خونه مادرت بیار.

‫چی؟ الان که مشغول این امتحان مسخره‌ام؟

‫عصربخیر!

‫اسمم اوآنا فایفره.

‫خواستم در مورد بیماری که ‫ امروز پذیرش شده بپرسم.

‫سابینا اوگردین.

‫نه، دوستش هستم.

‫بله، می‌دونم...

‫ولی دوست خانوادگیشون هستم و همچنین پزشکم...

‫و شوهرشون ازم خواست که بررسی کنم...

‫چون در حال حاضر نمی‌تونن صحبت کنن.

‫بله متوجه هستم. جای نگرانی نیست.

‫خب ممنون، شب خوبی داشته باشید.

‫چرا نگفتی فامیلی؟

‫چون احمقم.

‫بیمارستان کروناست؟

‫به بوبو زنگ می‌زنم. ‫چی؟ آره.

‫چطوری؟

‫هنوز خبری نشده.

‫به بخش زایمان زنگ زدی؟

‫نه... وایستا. بذار توضیح بدم.

‫می‌تونی بهشون زنگ بزنی که بپرسی، ‫ولی باید فامیل باشی.

‫گوش کن بوبو.

‫شماره رو می‌دم و بگو که شوهرشی...

‫و در موردش بهت خبر می‌دن.

‫الان توی واتساپ واست می‌فرستم.

‫بهم زنگ بزن. گوش کن!

‫بعدش بهم زنگ بزن. باشه؟ بیا!

‫خداحافظ.

‫مگه دو تا پسر ندارن؟

‫نگو که دختر می‌خوان.

‫خنگی چیزی هستی؟

‫حالش بد شده و داری نمک می‌ریزی؟

‫می‌خوای گریه کنم؟

‫مگه طبیعی نیست که حین بارداری حالت بد بشه؟

‫نه، مطمئن نیستن که بخاطر بارداری باشه.

‫- ولی جدیه؟ ‫- درد شکمی شدید داره.

‫شاید جدی نباشه. ‫ولی آزمایش کروناش مثبت شده.

‫کرونا داره؟

‫آره، توی قرنطینه بودن. ‫مگه گوش نکردی؟

‫چند وقته بارداره؟

‫هشت و نیم ماه. ‫صبر کن شماره‌ رو واسش بفرستم.

‫یعنی توی آمبولانس ازش آزمایش گرفتن؟

‫قبلش توی قرنطینه بودن.

‫ولی بردنش توی آمبولانس دیگه؟

‫- پس همه کرونا دارن؟ ‫- آره، انقدر فهمیدنش سخته؟

‫می‌شه صدات رو بیاری پایین؟

‫توی بیمارستان بوکور کسی رو می‌شناسی؟

‫آره. مادر پادشاه رو.

‫گوش کن، جدیم. ‫سابینا رو بردن بوکور.

‫خب موفق باشه.

‫دل درد داره، کرونا هم داره...

‫می‌‌‌شه لطفا کمکم کنی؟

‫چرا زنگ نمی‌زنی دوست جون‌جونیت که ‫مامانش سیاست‌مداره؟

‫بوبو دیگه راهی نداره.

‫سابینا رو بردن بیمارستان. ‫دل درد داشته.

‫خودت حین زایمان درد نداشتی؟

‫چیش عجیبه؟

‫چند وقته بارداره؟

‫هشت ماه و نیم.

‫بهش تبریک بگو. داره پدر می‌شه.

‫رفتی دنبال لوکا واسم هیتس بخر.

‫بگو ببینم...

‫کتابی که بهت دادم رو خوندی؟

‫- نه بوبیکو. ‫- صدام رو می‌شنوی؟

‫توی بیمارستان زایمان بوکور کسی رو می‌شناسی؟

‫آره.

‫می‌شنوی؟

‫الو؟

‫شب بخیر!

‫چطوری؟ آره، اوآنام.

‫خوبم.

‫مادرم هم خوبه.

‫چی؟

‫دیگه صدات نمیاد.

‫صدات نمیاد. هی قطع می‌شه...

‫اشتباهی به کورنلیا زنگ زدم.

‫از آدم حرف می‌کشه.

‫- بی‌ادبی کردی بهش؟ ‫- قطع کردم.

‫خیلی نمونده بود سری قبلی من رو بکنه.

‫- و چرا نذاشتی؟ ‫- کی گفته نذاشتم؟

‫چرت نگو.

‫این هم...

‫مدرک.

‫اگه بخوای می‌رم پایین‌تر.

‫کسی رو نمی‌‌شناسی که اونجا آشنا داشته باشه؟

‫نه نمی‌شناسم.

‫نگران نباش. خوب می‌شه.

‫احتمالا فرق درد زایمانه.

‫دیگه چی ممکنه باشه؟

‫- همه روانی شدین. ‫- درد زایمان نیست.

‫زایمانش دو هفته دیگه‌ست.

‫کی گفته؟

‫دکترها. باز هم سوال مسخره داری؟

‫- چرا؟ مشکلی هست؟ ‫- آره. مشکلم تو و دهن گشادته.

‫یادت رفت لباس‌ها رو پهن کنی.

‫تو هم یادت رفت رفتار ‫زن‌ستیزانه‌ات رو کنار بذاری!

‫یادت رفت که بیشتر از تو پول در میارم.

‫برو خواهشا! داری نظم فنگ‌شوییم ‫ رو بهم می‌زنی.

‫و اگه می‌تونی صدات رو بیار پایین...

‫واقعا بی‌نظیر می‌شه.

‫قطعا بی‌نظیر می‌شه داداش!

‫بیا بریم وگرنه امشب چیزی نمی‌شه!

‫- چی گفتی؟ ‫- بیا.

‫مامان.

‫بله مامان.

‫خب... خوبه مامان!

‫میهای خیلی خوشحال می‌شه!

‫آره، باشه... بعدا بهم بگو.

‫بعدا حرف می‌زنیم.

‫خیلی‌خب مامان، خداحافظ. ‫می‌بینمت!

‫همزنت رو پیدا کرد که بتونی هم بزنی.

‫با الویسی که دوباره حلول پیدا کرده ‫ این‌طوری حرف می‌زنی؟

‫گفتی فوریه دیگه. ‫رام بابا و این مزخرفات؟

‫دیر شد خانم! ‫وقتی داشتی با دکترها حرف می‌زدی...

‫نظرم رو عوض کردم.

‫می‌خوام «آنا پاولوولا» درست کنم.

‫«پاولوا»ـست احمق!

‫چرا هنوز اینجایی؟

‫از متمپسیکوزیس چیزی شنیدی چاپلوس معلم؟

‫چرا هنوز اینجایی؟

‫گوش کن!

‫فیثاغورث در زمان تمدن قدم می‌زده...

‫که می‌بینه یه گردن‌سرخ داره ‫ یه سگی رو کتک می‌زنه.

‫و فیثاغورث مشهور...

‫به زبان یونانی بهش می‌گه که... ‫کثافت جنگلی!

‫یه سیگار واسم بپیچ!

‫وقتی می‌ری دنبال بچه‌ات من رو می‌رسونی؟

‫بهش فکر می‌کنم.

‫سلام، چطوری؟ ببخشید مزاحم شدم.

‫اوآنام.

‫اوآنا فایفر. شماره‌ام رو نداری؟

‫درسته.

‫خوبم. تو چی؟

‫بچه دار شدی!

‫عالیه. تبریک می‌گم!

‫توی موناکو؟

‫آهان، توی تعطیلات...

‫عالیه!

‫منظورت چیه؟ صدام چطوره؟

‫واقعا عوض نشدی!

‫یعنی الان دارم با صدای نازک ‫با دوست‌پسر سابقم حرف می‌زنم...

‫که قانعش کنم که دوستم رو نجات بده.

‫بهم بر نخورد، من رو که می‌شناسی...

‫خیلی سرسختم. خودت می‌دونی.

‫آره، آره، باشه.

‫واسه این بهت زنگ زدم...

‫می‌خوام در مورد یه چیزی بهم کمک کنی.

‫سابینا خیلی خیلی مریض شده.

‫باید زایمان کنه...

‫و درد خیلی شدیدی داره.

‫بوبو زنگ زده آمبولانس.

‫بردنش بخش زایمان.

‫توی قرنطینه بودن.

‫و بردنش مرکز زایمان بوکور.

‫نه، هنوز زایمان نکرده.

‫می‌خواستم بپرسم اونجا کسی رو ‫می‌شناسی یا نه.

‫آره، عالیه.

‫اگه بتونی عالی می‌شه.

‫خب با مادرت حرف بزن و بهم خبر بده.

‫خیلی‌خب!

‫خیلی ممنون.

‫می‌بوسمت، خداحافظ!

‫کی بود؟

‫دنیل.

‫دنیل راپونزل؟

‫آره درسته.

‫بچه دار شده؟ موناکو زندگی می‌کنه؟

‫آره ولی موناکو زندگی نمی‌کنه.

‫خب پس کمتر به فنا رفتیم!

‫خب خوش به حالش!

‫گوش کن!

‫این آزمایش‌ها جواب نمی‌دن. ‫همشون الکین.

‫در مورد دوستم گابی پوپا بهت گفتم؟

‫دادستانه.

‫یه پرونده خارج از کشور داشت.

‫و لازم بود که ازش آزمایش بگیرن.

‫به یه درمانگاه زنگ زد که نوبت بگیره...

‫و فرداش بهش زنگ زدن و گفتن جوابش مثبته.

‫و گفت «یعنی چی؟»

‫گفتن «بله، جواب مثبت بوده.»

‫«من که هنوز آزمایش ندادم خانم!»

‫«اینجا نوشته دادین و جوابش مثبته.»

‫«من قرار بود بعدا بیام آزمایش بدم. ‫ تازه نوبت گرفتم!» متوجه‌ای؟

‫حقه‌ای قدیمی.

‫ریدم توی همه‌گیری بابا!

‫و بعد این همه آمار بهت نشون می‌دن...

‫کی بود؟

‫یولیان.

‫فر چی شد؟

‫ای وای مرغ!

‫جناب سپتیموس باید باید به مرغ ‫ و کاربونارا بسنده کند.

‫خداروشکر نسوخته!

‫چیزی نیست.

‫گوشیت!

‫- مامان همزن رو واست آورده. ‫- ولم کن!

‫- برو، یه ساعت از تماس گذشته! ‫- ولش کن!

‫اینجا چیز دیگه‌ای واسه خوردن هست؟

‫شب بخیر بابا! ببخشید انقدر دیروقت زنگ زدم.

‫به کمکت احتیاج دارم.

‫می‌دونی... من یه دوست خوبی دارم...

‫که امروز توی مرکز زایمان بوکور ‫ پذیرشش کردن...

‫ولی نمی‌دونم حالش چطوره.

‫گفتم ببینم کسی رو اونجا می‌شناسی یا نه.

‫نه نمی‌تونیم بریم داخل، ‫بیمارستان کروناست.

‫مطمئن نیستم. مرکز زایمان بوکور. ‫یه لحظه صبر کن.

‫شاید...

‫فورا.

‫پلاک ده، خیابان اینترگارله.

‫آره، پاساژ مارشتی. ‫اسپلایل اونیری، آره.

‫خیلی ممنون. عالی می‌شه.

‫ممنون. منتظر خبرت هستم.

‫باشه.

‫خداروشکر! مرسی!

‫بله؟

‫ببخشید، الان یه نفر میاد.

‫خیلی شلوغ بود، ببخشید. ‫الان داریم میاییم.

‫سپتیمیو!

‫بله مامان؟

‫آره.

‫یه ساعت دیگه می‌رم. ‫یکم پیشش می‌مونم.

‫واسه شنبه؟

‫نمی‌دونم، دستکش...

‫ماسک...

‫نمی‌دونم، حدودا دوازده نفر.

‫آروم باش بوبو، نمی‌فهمم.

‫مگه قرار نیست همین‌طوری باشه؟

‫درسته...

‫باربیکیو داریم. آره.

‫و چرا...

‫آروم باش بوبو. چی رو امضا کنی؟

‫آره. بیا خونه حرف بزنیم خب؟ ‫مرسی.

‫سعی کن آروم باشی. نمی‌فهمم چی می‌گی. ‫حالش چطوره؟

‫خب...

‫حداقل بهترین امکانات رو اون‌ها دارن.

‫خب پس...

‫گوش کن...

‫گوش کن، آروم باش تا یه راه حلی پیدا کنیم.

‫منتظرم دنیل زنگ بزنه.

‫و دنبال یه وکیل می‌گردم.

‫بهت زنگ می‌زنم. ‫خب اگه دنیل با کسی اونجا تماس بگیره...

‫و من سعی می‌کنم یه وکیل پیدا کنم.

‫خیلی‌خب.

‫بهت زنگ می‌زنم. خداحافظ!

‫چیه؟

‫نمی‌دونم. وضع خرابه...

‫بردنش بیمارستان. زایمان کرده...

‫و ظاهرا که... ‫امتیاز بچه...

‫توی آزمایش آپگار پنج بوده.

‫توی آپگار پنج بوده؟

‫خیلی بده. بردنش سنت یوئان.

‫با پانکراتیت حاد.

‫می‌دونی چیه؟ زنگ بزن بابا!

‫بهش بگو...

‫بهش بگو به اون یارو که کمکت کرد زنگ بزنه.

‫کی؟

‫وقتی توی وادو تصادف کرده بودی.

‫مطمئن نیستم بابا شخصا بشناستش.

‫ولش کن، زنگ بزن بابا!

‫ولی کلی وکیل هست. ‫وکیل کیفری...

‫مطمئن نیستیم طرف خوب باشه، ‫کار به دادگاه نکشید.

‫فقط زنگ بزن به بابا!

‫چطوری؟

‫خریدیش؟ عالیه، ممنون.

‫یه مشکلی داریم.

‫یادته من تصادف کرده بودم؟

‫ولش کن...

‫پلیس اومد دیدنت؟ ‫و چی گفت؟

‫آره!

‫ببین، یه مشکلی دارم.

‫سابینا زایمان کرده. ‫خلاصه می‌گم.

‫حالش خیلی بد بوده...

‫زایمان کرده و بچه رو از پیشش ردن.

‫اجازه نداره تا پونزده روز ببینش.

‫آره، دوست اوآناست. اوگردین.

‫- کرونا. ‫- بچه رو ازش گرفتن.

‫تا پونزده روز نمی‌تونه ببینش.

‫شماره‌ی وکیل رو داری؟ ‫بفرست واسه اوآنا.

‫آره، پروسه قانونیه. ‫می‌دونی یا نه؟

‫- باشه. ‫- ممنون.

‫باهات حرف می‌زنم.

‫در تماس هستیم. خوش‌ بگذره. ‫خداحافظ!

‫- داره شماره رو واست می‌فرسته. ‫- خوبه.

‫می‌رم ماشین رو جابه‌جا کنم.

‫بله؟

‫آره، خوبه.

‫خیلی ممنون! الان بهش زنگ می‌زنم.

‫نه، خودم بهش زنگ می‌زنم، ‫بوبو خیلی حالش بده. افتاده...

‫باید خودمون رو جمع و جور کنیم!

‫خب الان اوضاع عوض شده.

‫سابینا زایمان کرده و بچه رو ازش گرفتن.

‫ازش امضا گرفتن که تا پونزده روز نبینش.

‫آره، بخاطر کرونا.

‫و تازه، امتیاز آپگارش خیلی پایین بوده.

‫می‌خوام ببینم می‌تونی وکیلی پیدا کنی یا نه.

‫خیلی ممنون! نه، چیزی نیست.

‫بهش زنگ بزن و بعد بهم پیام بده!

‫و بعد وقتی سرش خلوت شد بهش زنگ می‌زنم.

‫خیلی ممنون!

‫آره ببخشید. الان میام.

‫یه مشکلی پیش اومد، ‫لطفا داد نزن!

‫یه لحظه.

‫لطفا بس کن...

‫- ماشین رو جا‌به‌جا می‌کنی؟ ‫- الان رفت پایین.

‫رفت ماشین رو جا‌به‌جا کنه.

‫- چی؟ ‫- همین الان.

‫- کِی؟ ‫- همین الان رفت بیرون.

‫مامانه.

‫چیه مامان؟

‫خوشحالم که پیداشون کردی، ‫ولی یه بار بهم گفتی.

‫الان نمی‌تونم حرف بزنم...

‫سابینا حالش خوب نیست. ‫باید چند تا تماس بگیرم.

‫به مامان زنگ بزن! ‫میهای بهت می‌گه.

‫آره، الان بهت زنگ می‌زنه.

‫- من چند دقیقه دیگه می‌رم. ‫- شب بخیر.

‫آره، سابینا.

‫گمونم دنیل داستان رو بهت گفته.

‫مجبورش کردن که امضا کنه که تا پونزده روز ‫حق نداره بچه رو ببینه.

‫امتیاز آپگارش پنج بوده.

‫توی قرنطینه بوده... آره، بخاطر کرونا.

‫گمونم هر کی اونجا بوده دیگه.

‫من از کجا بدونم؟

‫نمی‌دونم، مطمئن نیستم.

‫می‌‌خواستم بپرسم کارشون قانونیه یا نه.

‫در این مورد؟

‫که این‌طور؟ متوجه‌ام.

‫خیلی‌خب، فهمیدم.

‫آره، خیلی ممنون.

‫خداحافظ!

‫- مامان منتظرته که بری دنبال لوکا. ‫- بهم کمک می‌کنی؟

‫بیا، تو رو خدا.

‫لطفا من رو ببر ساندولسکو.

‫خیلی طول نمی‌کشه.

‫- چرا رانندگی نمی‌کنی؟ ‫- نمی‌تونم، مشروب خوردم.

‫تاکسی تلفنی یا اینترنتی بگیر.

‫خیلی طول می‌کشه.

‫اوبر بگیر. راحت‌تره.

‫اگه ماشین رو جابه‌جا کنم ‫جای پارک رو می‌گیرن.

‫- کجا زندگی می‌کنه؟ ‫- توی تی.

‫ده دقیقه راهه. می‌تونی پیاده بری.

‫ده دقیقه با ماشین راهه. ‫پیاده چهل دقیقه‌ست.

‫بستگی داره چطوری راه بری.

‫در هر صورت اگه بری خونه‌شون...

‫کاری از دستت برنمیاد.

‫معلومه که میاد.

‫تو رو خدا عزیزم، تو رو خدا عزیزم. ‫تو رو خدا.

‫اوبر می‌گیری؟

‫می‌تونی من رو برسونی؟

‫می‌تونی من رو ببری ساندولسکو ‫و میهای رو برسونی...

‫لوکا رو بیاری و به من زنگ بزنی.

‫بیا دیگه سرورم. یکم تلاش کن.

‫می‌دونم که می‌تونی.

‫ماه تولدمون یکیه.

‫متولدین برج جدی سخاوتمندن ‫ ولی خوب مخفیش می‌کنن.

‫باشه، ولی اول می‌ریم دنبال لوکا.

‫- صبر کن، باید برم توالت. ‫- صبر کن من هم برم.

‫تو برو اون یکی!

‫بی‌خیال دیگه!

‫سلام مامان، چطوری؟

‫خیلی‌خب، داریم میاییم.

‫آره، بذار صداش رو بشنوم!

‫سلام عزیزم!

‫داریم میاییم.

‫من هم همین‌طور.

‫آره. من هم همین‌طور. ‫خداحافظ!

‫[نورما جین مورتنسون]

‫چرا کیشیناو نموندی؟

‫توی رومانی رویای آمریکایی هست.

‫توی مولداوی هم رویای رومانی داریم.

‫واسه بقیه رویای روسیه.

‫رویای رومانی؟

‫آره، رویای رومانی.

‫واسه من رویای بخارست. ‫دیگه کجا هست؟

‫الان گمونم جایی نیست.

‫اگه می‌تونستم توی...

‫کلوژ، تیمیشوآرا یا سیبیو سینما بخونم ‫ قبول می‌کردم.

‫از بخارست خوشم نمیاد.

‫هر بار می‌رم بیرون بی‌صبرانه ‫ منتظرم برگردم...

‫و وقتی برمی‌گردم بی‌صبرانه منتظرم برم خونه.

‫توی بخارست حالم خوب نیست.

‫اینجا نمی‌تونم نفس بکشم.

‫چرا نرفتی مسکو؟

‫چرا برم مسکو؟

‫خب الان توی روسیه کجا فیلم درست می‌کنن؟

‫توی «شوروری»؟

‫ترجیح می‌دادم توی ‫فیلم‌های رومانیایی بازی کنم. راحت‌ترن.

‫شاید هم زن‌های روسی رو بیشتر از ‫زن‌های رومانیایی دوست داری.

‫زن‌های مولداوی بهترینن.

‫مردم مولداوی مثل روحن.

‫باید از کنارش رد می‌شدیم، ‫خونه مادرش زندگی می‌کرد.

‫- فکر تو بود یا اون؟ ‫فکر اون. کریستینا.

‫وای. چقدر سکسی بود.

‫از نظرت سکسی چیه؟

‫قد بلند، لاغر...

‫سینه‌های خوشگل، ‫نه خیلی بزرگ، نه خیلی کوچیک...

‫کون لاتین، صورت فرشته.

‫سینه‌های گلابی‌شکل یا بیشتر گرد؟

‫گرد.

‫شکل سیب.

‫تازه اون شب خوب بود.

‫خوب بود؟

‫آره خوب بود.

‫منظورت چیه؟

‫یه لباس بلند...

‫سفید پوشیده بود. تا بالای زانوش بود...

‫که توی باد تکون می‌خورد.

‫نورما جین.

‫مریلین مونرو بابا.

‫بلوند...

‫با موهای سبز...

‫پوست زیتونی...

‫پس رفتی خونه‌اش.

‫مامانش یکم اذیت می‌کرد...

‫واسش کافی نبود که بهش زنگ بزنم.

‫کریستینا می‌خواست کفشش رو عوض کنه ‫چون پاش درد می‌کرد.

‫و رفتیم اونجا.

‫یه خونه بزرگ روی زمین داشتن، ‫با حیاط.

‫نمی‌دونم پولش رو از کجا آوردن. ‫شاغل که نبودن.

‫واسم هم مهم نبود.

‫خونه‌ی روی زمین دیگه چیه؟

‫خونه‌ی روی زمین دیگه.

‫خونه‌ی حیاط‌دار؟

‫آره، روی زمین با حیاط.

‫خونه‌ی روی زمین، ‫خونه‌ی زیر زمین...

‫آپارتمان هم داریم...

‫آپارتمان روی زمین؟

‫نه، آپارتمان بلندتره.

‫یعنی آپارتمان طبقه‌ی اول روی زمین ‫محسوب می‌شه؟

‫- پس بهش چی می‌گن؟ ‫- چیز خاصی نمی‌گن.

‫می‌گیم خونه، ویلا و یا آپارتمان.

‫می‌گفتی.

‫رفتیم اونجا...

‫و خوشبختانه قبول نکردم برم داخل.

‫و بعد؟

‫چرا؟

‫گفتی خوشبختانه نرفتی داخل. ‫چیش خوشبختانه بود؟

‫خب رفت داخل... بعد رفت بیرون.

‫دستم رو گرفت و رفتیم توی پارک قدم بزنیم.

‫تاکسی گرفتیم، رفتیم خونه‌ی دوستمون...

‫با دست توی شورتش توی تاکسی، ‫یا شاید روی سینه‌هاش؟

‫توی تاکسی...

‫اسپایدرمن کردمش.

‫چیکارش کردی؟

‫اسپایدرمن.

‫اسپایدرمن چیه؟

‫نمی‌دونستم اسمش اینه.

‫من هم اون‌موقع نمی‌دونستم.

‫رسیدیم خونه‌ی دوستمون، ‫یه مشروبی خوردیم...

‫یکم حرف زدیم...

‫و بعد...

‫از بقیه جدا شدیم، ‫رفتیم توی یه اتاقی...

‫در رو قفل کردیم...

‫و بعد تا صبح... ‫حال کردیم.

‫حال کردین؟

‫کل شب عشق‌بازی کردیم.

‫جیغ می‌زد، گریه می‌کرد، ‫آواز می‌خوند...

‫من هم روانی‌طور می‌خندیدم.

‫روی صورتم بالشت گذاشته بودم.

‫اون چی؟

‫داد می‌زد، گریه می‌کرد، آواز می‌خوند.

‫انقدر کارت درسته؟

‫نه خب...

‫رفته بود ساحل که برنزه کنه.

‫شن‌سوخته شده بود.

‫آفتاب‌سوخته...

‫آفتاب‌سوخته. بدجوری سوخته بود.

‫مجبور شدم همه کار رو خودم بکنم.

‫ مثل مجسمه بود.

‫یعنی چی که مثل مجسمه بود؟

‫آفتاب‌سوخته شده بود، ‫تاول زده بود.

‫مجبور بودم به سختی به نقطه‌جی‌اش برسم.

‫اگه باعث می‌شه بهتر بفهمی بگم کاماسوترا.

‫نه.

‫باعث نشد بهتر بفهمم.

‫صبح زود از الکل سردرد داشتیم...

‫لباس پوشیدیم و موهامون رو شونه کردیم.

‫و رفتیم خونه. هر کی خونه‌ی خودش.

‫کل روز پوزخند به لب داشتم.

‫نیروانا!

‫صحنه‌ها رو توی ذهنم بازسازی می‌کردم ‫و می‌خندیدم.

‫یادمه...

‫کنار تخت زانو زدم...

‫و دعا کردم...

‫و از خدا تشکر کردم.

‫شوخیت گرفته؟

‫چرا دعا کنی؟

‫جدی می‌گم...

‫یکی از بهترین‌ شب‌های عمرم بود.

‫نه صرفا چون واسه اولین بار عشق‌بازی کردیم.

‫جادویی بود. اصلا نمی‌تونم بیانش کنم.

‫حدود نه شب از خستگی دراز کشیده بودم...

‫و همچنان لبخند بزرگی داشتم.

‫که تلفن زنگ خورد.

‫ساعت نه شب؟

‫دقیقا.

‫ساعت نه شب فرداش.

‫دقیقا، نه شب فرداش.

‫گوشی زنگ خورد و...

‫گفتم الو؟ ‫و صدای ناله‌ای شنیدم.

‫الو؟ الو؟

‫از اون طرف خط گفت... ‫«یوجین، توی دردسر افتادیم!»

‫«جفتمون!»

‫فهمیدم که کریستیناست، ‫ولی نفهمیدم چی شده.

‫راستی پدرش کشیشه.

‫یه بار وقتی دعواشون شد خونه‌شون بودم.

‫مثل نظامی‌ها فحش می‌داد!

‫- آهان. ‫- آره...

‫و وقتی بهش گوش می‌کردم صدام رو بردم بالا...

‫هی کریستینا! چته؟

‫و گفت که...

‫یه نفر به شوهرش گفته...

‫که ما رو دست تو دست هم دیده...

‫و ساعت سه همون روز...

‫باید می‌رفتیم دفترش که باهاش حرف بزنیم.

‫تا اون زمان دوتایی باید هم رو می‌دیدیم...

‫که در مورد سناریویی که باید می‌گفتیم ‫ به توافق برسیم.

‫بازیگر هم بود؟

‫نه.

‫بازیگر... نمی‌دونم شغلش چی بود.

‫گوش می‌کنی چی می‌گم؟

‫چرا؟

‫خب...

‫این قضیه بازیگری رو از کجات آوردی؟

‫داشتی در مورد سناریو حرف می‌زدی.

‫نه، ببخشید.

‫باید داستانمون یکی می‌بود...

‫که چیزهای متفاوتی نگیم.

‫که هر دو یه چیز بگیم.

‫شنیده بودم که شوهرش خیلی لاته...

‫که یکی رو از سر حسادت کتک زده بود...

‫و طرف کور شده بود.

‫یهویی حس کردم قراره غش کنم، ‫واسه همین نشستم روی زمین.

‫توی اخبار شنیده بودم. ‫پلیس هیچ‌کاری نکرده بود.

‫حتی اخطار هم نداده بودن. ‫با هم همدست بودن.

‫- خبر نداشتم که اون‌ها... ‫- کی‌ها همدست بودن؟

‫اوباش و پلیس‌ها. یکین دیگه.

‫یه گروه خلافکار بودن، مافیا بودن...

‫یه گروه خیلی بزرگ که همه‌جا رابط داشتن.

‫حتی توی جاهای عمومی هم می‌دیدیمشون ‫که لباس مشکی دارن.

‫مردان سیاهپوش.

‫پر زرق و برقه نه؟

‫فرداش...

‫ساعت هفت صبح دختره جلوی خونه‌ام بود.

‫صورتش قرمز بود.

‫طرف کل شب پشت گوشی ترسونده بودش.

‫بیچاره!

‫و بهم گفت...

‫با دقت گوش کن!

‫توی خیابان جینتالاتینا بودیم...

‫و تولد آنا کاچنکو بود.

‫آنا کاچنکو همکارمه...

‫و دوست مشترک من و کریستیناست.

‫یه جایی همه رفتیم خونه آنا...

‫و من ازت خواستم که تا خونه همراهم بیای...

‫چون بیرون تاریک بود و ترسیده بودم.

‫حقیقت هم همین بود.

‫مشکل این بود که دست هم رو گرفته بودیم.

‫مشکل این بود.

‫گفتیم با نسخه خودمون پیش بریم، که...

‫دست هم رو گرفتیم که از خیابون رد بشیم...

‫بخاطر امنیت که ماشین بهمون نزنه.

‫فقط همین به ذهنمون رسید.

‫این رو بهم گفت و... رفت.

‫دیدم که رفت و با خودم فکر می‌کردم...

‫«بخاطر این زن خدا رو دعا کردم!»

‫دعا هم کردی.

‫خیلی حس بدی داشتم. ‫هیچ‌کاری نمی‌تونستم بکنم.

‫اشتهام رو از دست داده بودم.

‫منظورت چی بود که با هم دیدنتون؟

‫کی دیدتون؟

‫بادیگارد دیسکو.

‫بعدا درموردش فهمیدیم.

‫دیسکو مال شوهرش بود...

‫و بادیگارده هم از افرادش بود.

‫درست وسط لانه شیر بودی.

‫رفتم پارک و...

‫فردای روزی که کریستینا رفت...

‫چند ساعتی بی‌هدف...

‫توی پارک قدم زدم.

‫سردرگم بودم...

‫دست چپم بی‌حس شده بود.

‫عرق کرده بودم.

‫غده توی گردنم ورم کرده بود. ‫می‌دونی دیگه، بهت نشونش دادم.

‫می‌دونم، اضافه‎ی مغزت.

‫بهم گفتی.

‫بذار توضیح بدم...

‫بهش می‌گن لیپوم.

‫آنژیولیپوم، فیبرولیپوم، ‫میلولیپوم.

‫خدا می‌دونه چیه.

‫به خدا وقتی استرسی می‌شم ورم می‌کنه.

‫نشانه‌ی مرگ زودرسه.

‫مثل خوکچه‌های هندی.

‫شارژر نوکیا داری؟

‫- چی؟ ‫- شارژر نوکیا.

‫جدی‌ای الان؟

‫چزی، شارژرت رو پیدا کردم!

‫- داری؟ ‫- مال خودت رو پیدا کردم.

‫مشکل حل شد. ممنون، شب بخیر!

‫درست رفتار کنین.

‫خوب باشید دخترها وگرنه ‫دوچرخه‌هاتون رو زین می‌کنم.

‫شانس آوردم نگرفتش.

‫چی؟

‫گواهینامه‌ام رو.

‫ممکن بود شغلم رو از دست بدم.

‫شانس آوردم بهشون گفتم راننده‌ی آمبولانسم...

‫اگه گفته بودم بازیگرم ممکن بود خراب بشه.

‫می‌بینی؟ یه سری سود هم داره.

‫انقدر شکایت نکن عاشق‌پیشه‌جان.

‫ادامه بده!

‫قضیه اون گروه اوباش از یاشی رو شنیدی؟

‫شیله کاماتارو؟

‫نه، اون‌هایی مال بخارستن.

‫توی یاشی «کوردونئانو» دارن.

‫ولی کاماتارو هم همونه.

‫فکر کن بدون این که بدونی...

‫دوست دختر یکی از اون‌ها رو بکنی...

‫و اون هم بگه که بیا تا حرف بزنیم.

‫واسم سوال بود که چی بگم، ‫چطوری بگم.

‫ممکنه یهویی ازت بپرسن...

‫چی بپرسن؟

‫چی گفتی؟

‫تو چی؟

‫ببخشید.

‫چه پخی هستی؟

‫جایگاهت توی زندگی چیه؟

‫سوال خوبیه.

‫تله‌ست.

‫اگه اشتباه جواب بدی به صورت اخلاقی می‌کشنت.

‫چون بازنده‌ای.

‫ولی سوال خوبیه.

‫تصمیم گرفتم واسه جلسه مثل دلقک لباس بپوشم.

‫کار اشتباهیه.

‫بگو.

‫گفتم مثل احمق‌ها لباس بپوشم...

‫که شاید دلش واسم سوخت.

‫یه شورت کهنه پوشیدم...

‫تیشرت میکی‌موس...

‫صندل با جوراب سفید.

‫صندل دیگه آخر داستان بود.

‫تازه اون روز تمرین هم داشتم.

‫هنوز شروع نکرده بودیم و من رفتم.

‫حتی یه جمله هم نتونستم بگم.

‫خوشبختانه روز اجرا نبود.

‫وقتی دیدن مثل اسکل‌ها لباس پوشیدی ‫واکنششون چی بود؟

‫عجیب نگاه کردن ولی چیزی نگفتن.

‫از تئاتر رفتم بیرون...

‫روی تراس نشستم که ساعت سه بشه.

‫یهویی یه دوستی اومد...

‫که از زمان مدرسه ابتدایی ندیده بودمش.

‫سر میزم نشست و شروع کرد به حرف زدن.

‫باورم نمی‌شد.

‫طرف تازه کتابی خونده بود که اسمش...

‫«آیین زندگی: چگونه دست از نگرانی ‫ برداریم و زندگی کنیم»...

‫اثر دیل کارنگی بود.

‫اگه این سکانس توی فیلمی رخ می‌داد...

‫همه می‌گفتن الکیه.

‫ولی واقعا رخ داد.

‫کتاب معروفی بود که همه می‌خوندنش.

‫بالاخره وقتش فرا رسید و با دوستم ‫ خداحافظی کردم و رفتم.

‫طرف چند سالش بود؟

‫- طرف کیه؟ ‫- همون یارو سیاه‌پوشه.

‫نمی‌دونم.

‫می‌شناختیش؟

‫نه.

‫فقط می‌دونستی که لباس سیاه پوشیده.

‫چطوری رفتی اونجا؟

‫با واگن برقی.

‫خیلی باشکوه نبوده.

‫رفتم...

‫یه هتل لوکس بود. وارد شدم...

‫و اولین چیزی دیدم کلی تصویر بود.

‫- چه تصویری؟ ‫- مثل تصاویر موزه لوور.

‫- عکس چی؟ ‫- نقاشی.

‫نقاشی بود؟ عکس نبودن؟

‫نه، فقط نقاشی.

‫منظره، طبیعت، پرتره؟

‫نمی‌دونم. به نظرت حوصله توجه کردن داشتم؟

‫دختره هم بود؟

‫کریستینا؟ آره. توی لابی بود.

‫واسم دست تکون داد، رفتم جلو... ‫و بهم...

‫یه راه پله نشون داد که به زیرزمین می‌رفت.

‫پایین پله‌ها یه نفر با لباس سیاه ‫ منتظرم بود...

‫و ازم خواست که همراهش برم.

‫همراهش رفتم توی اتاقی که فقط یه میز بود.

‫هیچ پنجره و اثاثیه و صندلی‌ای نبود، ‫فقط یه میز بود...

‫و یه لامپ که آویزان بود.

‫وقتی می‌گی لباس سیاه...

‫منظورت چرمه؟

‫نه لزوما.

‫شلوار و پیراهن سیاه...

‫کت سیاه، ژاکت سیاه... ‫همه‌اش سیاه.

‫یعنی شلوار پارچه‌ای سیاه که خوب اتو شده؟

‫آره، شلوار پارچه‌ای.

‫سیاه. که خوب اتو شده بود. ‫چکمه ماهیگیری و جلیقه.

‫- سفیدپوست مرتب. ‫- دقیقا.

‫در رو بست، رفت اون سمت میز...

‫و ساکت بهم خیره شد.

‫به هم خیره شدیم ولی چیزی نگفتیم.

‫بعد چند لحظه ازم پرسید...

‫دیدی چچن‌ها کی با کریستینا لاس زدن؟

‫کدوم چچن‌ها؟

‫چچن‌ها؟

‫صحبت روسی بود

‫به روسی بگو.

‫یه بار دیگه.

‫حالا سریع‌تر.

‫آره درسته. ‫چچن‌ها رو بگو.

‫«شنیدم که چچن‌ها با کریستینا لاس می‌زدن.»

‫چچن‌ها رو می‌شناسی؟ عربن.

‫نباید باهاشون درافتاد.

‫- مسلمانن. ‫- آره، مسلمان.

‫طرف داشت شکنجه‌ام می‌داد.

‫من چچنی توی دیسکو ندیده بودم.

‫واسم سوال بود چرا این سوال رو می‌پرسه.

‫می‌خواد امتحانم کنه یا چیزی؟

‫گفتم بگم آره که همدستش باشم.

‫ولی چون چچنی نبود همین رو گفتم.

‫اگه دختره از چچن‌ها حرف زده باشه چی؟

‫کریستینا؟ چرا باید چنین کاری بکنه؟

‫گفتم که سر داستانمون توافق کردیم دیگه.

‫چرا باید دروغ بگه؟

‫خودش رو توی خطر می‌انداخت.

‫البته تو ساعت سه رسیدی اونجا ‫ و از قبل اونجا بود.

‫اگه تهدیدش کرده باشن و از ‫خودش چیزی درآورده باشه...

‫که خودش رو نجات بده و تو رو به فنا بده چی؟

‫عجب احمقیم!

‫به این فکر نکرده بودم.

‫صرفا با فکر خودم جلو رفتم.

‫با هم تصمیم گرفتیم یه داستان رو بگیم.

‫چیزی واسه از دست دادن نداشت.

‫فقط می‌خواست از جان خودش محافظت کنه.

‫و تو واسش... صرفا یه پسر بودی.

‫یه رابطه‌ی یه شبه.

‫به این فکر نکرده بودم.

‫و بعد؟

‫ادامه بده!

‫طرف...

‫یه اسلحه درآورد...

‫گذاشتش روی میز، گرفتش سمت من...

‫و دوباره درباره چچن‌ها ازم پرسید.

‫و بعد؟

‫همون داستان خودم رو گفتم.

‫هر چی باشه داشتم حقیقت رو می‌گفتم ‫و طرف هم باور کرد.

‫از کجا می‌دونی؟

‫- از چهره‌اش فهمیدی؟ ‫- نه، اسلحه‌اش رو گذاشت سر جاش.

‫طرف بادیگارد بود یا شوهرش بود؟

‫نمی‌دونم.

‫اصلا خبر ندارم.

‫فقط می‌خواستم خودم رو نجات بدم و دادم.

‫قسر در رفتی.

‫آره، درست می‌گی.

‫بعدش چی شد؟

‫من رو تا سالنی که نقاشی‌ها بودن ‫همراهی کرد...

‫و ازم پرسید که از نقاشی‌ها خوشم میاد یا نه.

‫و تو چی گفتی؟

‫گفتم نقاشی‌ها رو دوست دارم ‫ولی ترجیح می‌دادم عکس اونجا باشه.

‫می‌خواستی چی بگم؟ ‫از ترس ریده بودم توی خودم.

‫همچنین ازم پرسید که...

‫می‌خوام تا جایی من رو برسونه یا نه.

‫- و گفتی نه. ‫- و من گفتم نه.

‫ولی این آخر ماجرا نیست.

‫دو سال بعد اون ماجرا مرکزشهر بودم.

‫دقیقا نمی‌دونم کجا بودم.

‫و اتفاقی کریستینا رو دیدم.

‫زودی دو قدم رفتم عقب.

‫متوجه واکنشم شد و با حقارت...

‫بهم نگاه کرد.

‫احساس خواری داشتم.

‫بهم گفت که نترسم...

‫گفت دیگه با طرف نیست.

‫تف توش...

‫آره، خیلی بزدلانه بود... ‫خیلی خجالت کشیدم!

‫تو بزدل بودی؟

‫آره چون وقتی دیدمش مثل سگ ترسیدم.

‫پیش میاد.

‫و هر زنی هم نبود. ‫زن یه خلافکار بود.

‫زنش نبود. اشتباه بیان کردم.

‫طرف زن داشت، ‫خانواده و بچه داشت.

‫کریستینا معشوقه‌اش بود. ‫احتمالا کلی دیگه هم داشت.

‫جنده‌اش بود.

‫گمونم جنده‌... من بودم.

‫بعدش چیکار کردی؟

‫دمم رو گذاشتم روی کولم و رفتم تئاتر.

‫داشتیم «بهترین خانه‌ی ناپل» ‫ رو تمرین می‌کردیم.

‫- دیگه ندیدیش؟ ‫- نه.

‫دیگه ندیدمش ولی...

‫دوست دارم دوباره ببینمش، ‫ببینم چه شکلی شده.

‫بپرسم که چیکار می‌کنه.

‫خب در هر صورت...

‫از نظر من مردهای سیاهپوش ترسناک نبودن.

‫همون مافیاها یعنی.

‫یکم چرت و پرت گفت، ‫تفنگ الکی داشت و راجع به نقاشی زر زد.

‫باور کن که شانس آوردم الان عینک نزدم.

‫هر چی باشه «منکورت» هستن دیگه.

‫به ملیت و افکار و اعتقادات...

‫و حقوقت اهمیتی نمی‌دن.

‫معنیش همین می‌شه؟

‫کی هستن؟

‫آدمی که حافظه نداره و کاملا مطیع اربابشه.

‫کسی که وحشت‌های دیکتاتوری...

‫وطنش رو فراموش کرده.

‫آدمی که کاملا مطیعه.

‫منکورت بهترین برده‌ست...

‫که فقط لباس و غذا می‌خواد...

‫و دستورات اربابش رو بی چون و چرا ‫ اجرا می‌کنه...

‫با کسی بحث نمی‌کنه و مخصوصا...

‫نمی‌خواد که فرار یا سرپیچی کنه.

‫منفیه.

‫من سینوزیت دارم.

‫یکم با چیزی که فکر می‌کردم فرق داره، ‫ولی احمق نیستن.

‫واسه همین خطرناکن.

‫هیچ رحمی در کارشون نیست، ‫برادر، خواهر، مادر باشه... فرقی نمی‌کنه.

‫دوباره مزاحم شدم بچه‌ها.

‫یه مورد کرونا توی برچنی داریم. ‫یه پیرمرد 82 ساله.

‫- یه چی؟ ‫- یه پیرمرد که تنگی نفس داره.

‫از کجا می‌دونین کروناست؟

‫منظورت چیه؟

‫خودت گفتی یه مورد کرونا توی برچنی داریم.

‫گمونم شک داریم.

‫ولی اکسیژن خونش هشتاد درصده ‫ و دیابت و مشکل قلبی داره.

‫به سختی نفس می‌کشه، ‫باید عجله کنیم.

‫ماریانا!

‫ماریانا!

‫الان درخواست بده، بدون فیش حقوقی. ‫از آلتکس.

‫سال اول بدون بهره.

‫از خرید لذت خواهید برد...

‫[هشتم ژوئیه]

‫گفتم نیکیتا استانسکو.

‫تا وقتی اشتباه نکنی خدا بهت هیچی نمی‌ده.

‫گفتم نیکیتا استانسکو.

‫همین. بدون نامه خداحافظی.

‫این کتاب با «بدرود، خواهیم مُرد» شروع شد.

‫اسم شعرش همینه. ‫«بدرود، خواهیم مُرد.»

‫ولی جمله آخرش دورش دایره سبز بود.

‫توی اینترنت سرچش کن.

‫صبر کن.

‫یه لحظه وایستا.

‫تحصیلاتی که می‌توان گفت...

‫«بدرود، خواهیم مرد»

‫صبر کن.

‫و زمان سریع‌تر از همیشه می‌گذرد...

‫وقتی که صدایت می‌زنم...

‫وقتی که صدایم می‌زنی...

‫درحالی که همچنان دور هم می‌پیچیم، ‫دست تکان می‌دهم و برایت درود می‌فرستم.

‫«بدرود، خواهیم مرد»

‫معمولی...

‫آره. این جملات رو علامت زده.

‫جملاتی که علامت زده این‌هاست مامان.

‫باید برم دیگه. تقریبا رسیدم.

‫به رودیکا بگو واست سرچ کنه.

‫مامان...

‫دیگه قطع کردم. ‫تموم شد بهت زنگ می‌زنم.

‫می‌بوسمت. خداحافظ.

‫جیانی! اومدم. بگو کجا برم.

‫الو؟

‫الو؟

‫صدات رو نمی‌شنوم، بگو کجایی!

‫- خدا بیامرزتش. ‫- خدا بیامرزتش.

‫خدا بیامرزتشون.

‫مراقب سرت باش.

‫سه تا سگ داریم، ولی گاز نمی‌گیرن.

‫این آزورله.

‫اونی که توی سایه‌ست بوگدانه.

‫همراهم بیا. اونجا نه. ‫از این سمت.

‫مواظب باش. شوهرم دو سال پیش بخاطرش کور شد.

‫بردمش بیمارستان چشم لاهوواری.

‫جلوی پات رو بپا.

‫این قطعه زمین منه.

‫دو تا خواهر دارم. ‫اونجا زمین اون‌هاست.

‫اشتامات با وام بانک‌پست این قطعه رو خرید...

‫ولی قسطش رو نداد و بانک زمین رو مصادره کرد.

‫خواهرهام از ایتالیا برمی‌گردن...

‫بعد مرگ...

‫پسرفت یا کاری می‌کنیم که قضیه وصیت حل بشه.

‫- وراثت؟ ‫- جلسه؟

‫- وراثت ‫- درسته، وراثت.

‫از ایتالیا اومدن که زمینم رو بگیرن.

‫من بیست سال واسش کار کردم...

‫و می‌خوان همه‌چیز رو بگیرن.

‫اوناج اون قطعه مثلثی سلفونی...

‫اونجا گلخانه‌ست.

‫می‌تونی بری اونجا ولی مراقب ذرت باش.

‫مراقب باش سرت نخوره به درخت آلو.

‫آقای جیانی هم اونجاست. ‫قبلا حرف زدیم. چیزی نیست.

‫- خدا بیامرزشون. ‫- خدا بیامرزشون.

‫- سلام! ‫- براتو چی گفت؟

‫- خدا بیامرزتشون. ‫- خدا بیامرزتشون.

‫- بگو، چی گفت؟ ‫- کجان؟

‫پشت گلخانه‌ها.

‫نمی‌خوای بهم بگی؟

‫براتو چی گفت؟

‫چرا اصرار براتو رو می‌کنی؟

‫خودت خوب می‌دونی. ‫چیزی رو گفت که همه می‌دونن.

‫منظورت چیه که همه می‌دونن؟

‫همه چی می‌دونن؟

‫روانی شدی؟ چرا خودت رو زدی به بی‌گناهی؟

‫کل دفتر می‌دونن که ورو رو می‌کردی.

‫کل دفتر؟ چی می‌دونن؟

‫دیوانه شدی؟

‫چه بازی‌ای در میاری؟

‫اگه می‌دونستن خونه ورو ام...

‫وقتی تو و فیرویو نووی ‌ساد بودین...

‫بخاطر اینه که تو بهشون گفتی.

‫تنها توضیحش همینه.

‫وقتی بهش زنگ زد توی تختشون بودی...

‫- کادوی کریسمس؟ ‫- تظاهر نکن. خبر داشتی.

‫حتی اگه من چیزی نمی‌گفتم...

‫تو می‌دونستی که من با ورو ام.

‫نه، فقط می‌دونستم بینتون یه خبرهاییه.

‫چیزی که بهم گفتی...

‫این بود که وقتی با فیرویو ازدواج کرد ‫ ازش جدا شدی.

‫خب آره، جدا شدیم.

‫روز سن نیکلاس که واسه یه قهوه ‫رفته بودم خونه‌اش...

‫واسه قهوه بود، نرفتم که بکنمش.

‫و بعد قهوه هم گفتی که بد نیست...

‫سریع یه دور بکنیش.

‫یعنی چی که سریع بکنم؟

‫وقتی فیرویو زنگ زد با یولیا بودم.

‫خنگ شدی؟ ‫واقعا این دروغ‌ها رو باور کردی؟

‫خودم نرفتم اونجا. ‫ازم کمک خواست.

‫روز سن نیکلاس نکردیش...

‫چون با یولیا بودی.

‫پس چرا شب سال نو دستت توی شورتش بود؟

‫همون‌طور که می‌دونی شب سال نو ‫ بعد از روز سن نیکلاسه.

‫دستم توی شورتش نبود.

‫اصطلاح بود جیانی.

‫اگه دلت واسه فیرویو می‌سوزه ‫واست خبر خوبی دارم.

‫خودکشی نکرد چون که ورو بهش خیانت کرده.

‫و براتو چی گفت؟

‫که عوضی‌ای و دیگه مزاحمش نشی.

‫می‌دونم، ولی در مورد فیرویو چی گفت؟

‫براتو فکر می‌کنه که از ترس ‫ ای‌ال‌اس خودکشی کرده.

‫چی؟ چی هست؟

‫یه بیماری بد. تا یه سال دیگه فلج می‌شد.

‫دسامبر پارسال رفتیم نووی ‌ساد که نظر یه ‫متخصص دیگه رو بپرسیم.

‫یه دکتر آمریکایی که واسه تور اومده بود ‫اروپا. نووی‌ ساد هم اومده بود.

‫فیرویو سه ماه پیش نوبت گرفته بود.

‫حتی ورو هم خبر نداشت که مریضه.

‫واسه همین خودش رو واسه مرگش سرزنش می‌کنه.

‫مثل خودت، ولی قضیه ربطی به شما دو تا نداره.

‫تو از کجا می‌دونی؟

‫چون من باهوشم.

‫فیرویو یه نفر رو از دادگاه کیفری ‫دمبوویتسا می‌دید.

‫تو از کجا می‌دونی؟

‫چند روز پیش با طرف اومد دفتر.

‫- وروی بیچاره... ‫- شعر واسه اون بود نه ورو.

‫- کدوم شعر؟ ‫- همونی روی میزش پیدا کردیم.

‫چی داری می‌گی؟

‫این یکی.

‫66

‫281

‫185

‫0766281185

‫- ممنون. ‫- قابلی نداشت.

‫یه اسم. صرفا یه اسم لازم دارم.

‫دیناکه! یه اسم بگو.

‫موش کراچیون.

‫دوباره بگو لطفا.

‫موش کراچیون.

‫پر نوئل.

‫بابانوئل.

‫همونی توی کفشت آبنبات می‌ذاره.

‫مارین سورسکو.

‫چی؟

‫شعر.

‫- که چی؟ ‫- مارین سورسکو.

‫خب چی؟

‫شعری که واسم نوشتی از مارین سورسکو نیست؟

‫نه، از نیکیتا استانسکوئه.

‫جدی؟

‫قشنگه.

‫به نظرم از سورسکو بود.

‫در هر صورت شعر قشنگیه.

‫«بدرود، خواهیم مرد.»

‫معلومه از نیکیتا استانسکوئه.

‫نمی‌دونم چرا فکر کردم از سورسکوئه.

‫اینجا چه غلطی می‌کنی؟

‫دختره کجاست؟

‫کدوم دختره؟

‫دختره، جیانی، دختره کجاست؟

‫- پیش مارین. مگه بهت نگفتم؟ ‫- نه، نگفتی.

‫توی خونه، اتاق جلویی.

‫وایستا، ورودی سمت خیابون، ‫اتاق پشتی...

‫وقتی وارد شدی سمت راستت. ‫بیا نشونت بدم.

‫چرا طوری لباس پوشیدی انگار قراره بری شنا؟

‫چشه؟

‫دارن عزاداری می‌کنن و تو اینجا...

‫- مثل لات‌های مونته‌کارلو لباس پوشیدی. ‫- که چی!

‫لباسم رو عوض نمی‌کنم که تصویر تو خراب نشه.

‫یه لحظه وایستا!

‫چیه؟

‫شلنگ رو نگه دار لطفا.

‫لباس قشنگ‌تری نداشتی بپوشی؟

‫- آبی تیره یا قهوه‌ای؟ ‫- می‌دونم، ولی چیز قهوه‌ای نداشتم.

‫شانس آوردیم شلوارک و دمپایی داری!

‫ممکن بود شلوار پات کنی.

‫می‌دونم خوب انتخاب نکردم!

‫باید می‌رفتم خونه لباس عوض کنم، ‫ولی سرم شلوغ بود و یادم رفت.

‫دیر متوجه شدم، وقتی رسیدم فهمیدم.

‫بگو یادت رفت دیگه!

‫بذار من حرف بزنم.

‫هی! من حرف می‌زنم!

‫آب می‌خواست و یه بطری زیزین واسش بردم.

‫نمی‌دونستم باید تازه باشه.

‫چیزی نیست. نگران نباش.

‫رئیس کمیسر پلیس پاترانسکو ‫نارسیس-والنتین هستن...

‫از اداره مبارزه با جرائم سازمان‌یافته.

‫می‌تونی نارسیس صدام کنی.

‫می‌خواد چند تا سوال ازت بپرسه.

‫چیزی که در مورد این داستان بهم گفتی رو ‫بهش بگو.

‫اونجا بشین.

‫- می‌شه ماسک رو در بیارم؟ ‫- بله، البته.

‫می‌دونم که باید ماسک بزنم. ‫ولی خوشم نمیاد.

‫اگه رئیس می‌گه می‌تونی پس می‌تونی.

‫درواقع در مورد ماسک زدن در منزل ‫ قانونی نیست.

‫یه سری می‌گن بهتره بزنی، ‫یه سری هم می‌گن بهتره نزنی.

‫هر کاری دوست داری بکن. ‫من دوست ندارم ماسک بزنم.

‫اونجا وایستا و حواست به در باشه!

‫در رو ببندم؟

‫آره، پنجره رو هم ببند که یخ نزنیم.

‫بازش بذار!

‫پتروسکو لنوش، بوتوش ماریلینا،

‫سولوک داچیانا، کرتو کورینا...

‫استروگاریو مونا ویکتوریسا، ‫تودوراکه یونلا...

‫واسه فاحشگی به فاحشه‌خونه فروختشون.

‫ولاد جورجیانا، میتو آلینوتا ‫و استفانوتا نیکولتا...

‫اون‌ها رو واسه اعضای بدنشون فروخت.

‫اگه با والدراما حرف زدین.

‫نمی‌فهمم چرا باید چیزی که...

‫الان به آقای جیانی گفتم رو تکرار کنم...

‫شنیدم از آوریل ببه تراندافیر ‫رو بازداشت کردین.

‫بهتون نگفته؟

‫بچه‌های لنوش و داچیانا خونه‌ی ما...

‫توی انگلستراسه می‌موندن.

‫بقیه‌شون رو بردن بلژیک، سوئیس و اتریش.

‫می‌دونم که گفتن این داستان سخته.

‫البته که سخته.

‫منظور من هم همینه.

‫و واسه این‌که مجبور نشید ‫حرفی رو تکرار کنید...

‫حرفتون رو ضبط می‌کنیم.

‫به آقای جیانی گفتم که دوست ندارم ‫صدام ضبط بشه.

‫صرفا واسه خودمونه واسه بازجویی...

‫واسه تلویزیون نیست. ‫نگران نباشید.

‫نگران نباشید، کسی حرفتون رو نمی‌شنوه.

‫پس چرا ضبطش کنین؟

‫واسه ما مهمه. به بازجویی کمک می‌کنه.

‫نمی‌خوام دیده بشم.

‫می‌تونیم صداتون رو ضبط کنیم؟

‫نگفتید که والدراما کودکیتون رو دزدیده؟

‫چرا ازش دفاع می‌کنین؟

‫- اشکالی نداره ضبط کنید. ‫- ممنون.

‫صداتون فقط برای نظرسنجی استفاده می‌شه...

‫در دادگاه ازش استفاده نمی‌شه.

‫پس دلیلی نداره که نگران باشید.

‫می‌دونم که به پلیس‌ها اعتماد ندارید...

‫و من هم نمی‌تونم اعتمادتون رو بخرم...

‫و بهتون تضمین بدم که نیت نیکی داریم.

‫گوش کن دختر... ما خیلی خوبیم.

‫صبر کن که دادستان رو ببینی...

‫مجبور می‌شی انقدر بنویسی که دستت کوفته بشه.

‫بذار من باهاش حرف بزنم، خب؟

‫مگه نمی‌ذارم؟

‫دوربین ضبط می‌کنه؟

‫آره، ضبط می‌کنه. ‫همون‌طور که گفتی.

‫روش رو بپوشون. ‫فقط صدا رو ضبط می‌کنیم.

‫فقط صداتون رو ضبط می‌کنیم. ‫خب؟

‫- موافقید دیگه؟ ‫- بله، فقط صدام.

‫پتروسکو لنوش...

‫بوتوش ماریلینا، سولوک داچیانا ‫کرتو کورینا...

‫استروگاریو مونا ویکتوریسا، ‫تودوراکه یونلا...

‫واسه فاحشگی به میلیونرها ‫ به فاحشه‌خونه فروختشون.

‫ولاد جورجیانا، میتو آلینوتا ‫و استفانوتا نیکولتا...

‫اون‌ها رو واسه اعضای بدنشون فروخت.

‫بچه‌های لنوش و داچیانا خونه‌ی ما توی ‫انگلستراسه می‌موندن.

‫بقیه‌شون رو بردن اتریش و...

‫ما فقط می‌خوایم بدونیم رئیس شبکه کی بوده...

‫نمی‌دونم «بابایی» یا هر اسمی که خطابش ‫کردید.

‫اسم واقعیش رو نمی‌دونم.

‫«آلبانیایی» صداش می‌کردیم.

‫ولی مطمئن نیستم که آلبانیایی بوده باشه.

‫با ما رومانیایی‌ حرف می‌زد.

‫باهاش حرف زدی؟

‫نه، نزدم.

‫شنیدم که رومانیایی حرف می‌زد.

‫وقتی که بخاطر نشتی آب...

‫مبلمان رو عوض کرد اونجا بودم.

‫دو ماه قبلش یه رستوران لبنانی ‫ آتیش گرفته بود.

‫و گفت که آتش‌سوزی باعث نشتی آب شده...

‫و باید مبلمان...

‫و کفپوش طبقه دوم رو عوض کنیم.

‫اون موقع شنیدم که رومانیایی حرف زد.

‫«آلبانیایی.»

‫مثل ما حرف می‌زد؟

‫منظورت چیه؟

‫مثل ما یعنی یا.. نمی‌دونم... ‫مثل مردم مولداوی؟

‫مثل بی‌دندون‌ها حرف می‌زد، ‫با این‌که دندون داشت.

‫نمی‌تونست حرف «ر» رو تلفظ کنه.

‫لاغر بود و همه‌جای بدنش تاتو داشت...

‫و قدش از من کوتاه‌تر بود.

‫همیشه جدی بود.

‫نیکو می‌گفت کلی دختر کشته.

‫و باید وقتی باهاش حرف می‌زنم احتیاط کنم...

‫چون آدم نمی‌دونه کی حالش خوبه.

‫پس بهتره سرت رو بالا نگیری.

‫شخصی به اسم نینو مارنگلن رو می‌شناسین؟

‫اسمش واستون آشناست؟

‫فقط یه نینو می‌شناسم.

‫یه مشتری بود که اومد...

‫اگه دختر باکره‌ای بود...

‫والدراما اون‌ها رو واسه ‫ آقای نینو نگه می‌داشت.

‫ولی هرگز ندیدمش.

‫اون اسم دیگه‌اش رو هرگز نشنیدم.

‫اسمی که الان گفتی. مارگلن.

‫مارنگلن.

‫- نینو مارنگلن. ‫- نشنیدم.

‫همون‌طور که گفتم همه باکره‌ها ‫ مال آقای نینو بودن.

‫ولی اصلا چهره‌اش رو ندیدم.

‫اگه می‌خوای در مورد مشتری‌های قدیمیم ‫بشنوی...

‫چیزی ندارم که بهت بگم...

‫اصلا اسمشون رو نپرسیدم و اون‌ها ‫ هم هیچ‌وقت نگفتن.

‫فرقی نمی‌کرد قد بلند باشن یا کوتاه...

‫چاق باشن ی عرب...

‫چینی...

‫بلوند یا پیر...

‫دیان چی؟

‫آقای نارسیس، من خیلی بهش فکر کردم...

‫به کسایی که در انگلستراس به دیدنمون اومدن.

‫از چهره‌ات مشخصه که خوشحال نیستی.

‫می‌دونم همه مشکلات خودتون رو دارید.

‫اگه من بخاطر پول فاحشه شدم...

‫مشتری‌هام تقصیری ندارن.

‫هرگز قضاوتشون نکردم.

‫اون‌ها هم از زندگیشون راضی نبودن.

‫بعضی‌هاشون فراری بودن...

‫بعضی‌ها موادفروش بودن.

‫یه بار یه مشتری اومد و والدراما گفت...

‫که قاچاقچی اسلحه‌ست.

‫هرگز اسمشون رو نپرسیدم.

‫فقط می‌دونستن که اسم من کنسوئلوئه.

‫اسم واقعیم رو نمی‌دونستن.

‫این مرد رو می‌شناسی؟

‫این بابانوئله.

‫بابانوئل کیه؟

‫موش کراچیون، ولی انگلیسیش می‌شه بابانوئل.

‫یه اتریشی ثروتمند که با پلیس همدست بود...

‫و با یه سری افراد کله‌گنده ‫ در فرانکفورت در ارتباط بود.

‫گفت بابانوئل صداش کنیم.

‫والدراما بابانوئل صداش می‌کرد.

‫به آلمانی می‌شد «وایناتسمن».

‫موش کراچیون.

‫و اسمش؟ اسم واقعیش؟

‫به جز بابانوئل چیزی نمی‌دونم.

‫ویکی لازلو، این اسم آشنا نیست؟

‫نه، ولی مشتری زن زیادی نداشتیم.

‫از کجا می‌دونی زن بوده؟

‫مگه ویکی اسم زن نیست؟

‫همین رو می‌خوایم بدونیم.

‫چی؟

‫نمی‌دونیم مرده یا زن.

‫ویکی لازلو تو نیستی؟

‫منظورت چیه؟

‫ترندافیر هشدار داد که ممکنه ‫خودت رو قربانی جلوه بدی.

‫اگه حرفه خانم‌بیاریت در ‫ تیمیشوآرا و آراد رو یادته...

‫بهم بگو.

‫مردک بیچاره...

‫خیلی ترسیده.

‫یه مدتی...

‫خریدار رم و سپس هم ریمینی بودم.

‫که همون جا فهمیدن سل دارم.

‫ولی هیچ‌وقت از دخترها سواستفاده نکردم.

‫جور کردن مشتری واسه دخترها درآمد داره...

‫ولی من صرفا خرجم رو درمی‌آوردم...

‫بعد این همه سال چیزی واسم نمونده.

‫مردک بیچاره...

‫ترسیده...

‫بچه‌ای که داری، مال خودته؟

‫فروختیش؟

‫دیان ربطی به قضیه نداشته، ‫اون از چیزی خبر نداشته.

‫واسم مهم نیست والدراما چی گفته.

‫من به دیان چیزی نگفتم.

‫جفتشون می‌دونستن...

‫که من بچه می‌خوام، ‫ چون می‌دونستن که سل دارم.

‫دیان کیه؟

‫تا حالا از خیره شدن به چشمان ‫ کسی انقدر لذت نبردم.

‫نمی‌خواستم به کسی وابسته بشم... ‫واسه همین همیشه چشم‌هام رو بستم.

‫مگر این‌که کسی پول می‌داد که ‫ به چشم‌هاش نگاه کنم.

‫همیشه از چشم‌هاشون دوری می‌کردم.

‫ولی یه روزی یه پسری اومد.

‫دیان شبیه رلو بود.

‫زگابرچا ماریوس آرولین.

‫اولین معشوقه‌ام در کلاس اول...

‫که یه برادر به اسم سزار داشت ‫که ملوان بود...

‫که اولین آیفونم رو واسم توی دبیرستان خرید.

‫همون بو رو می‌داد، ‫ولی چهره‌اش فرق می‌کرد.

‫دیان.

‫لباس‌های یخ‌زده روی طناب.

‫رلو چنین بویی می‌داد.

‫نمی‌دونم چطور در موردش حرف بزنم.

‫بهش نگاه می‌کردم و احساس لذت می‌کردم...

‫و می‌دونستم که ازش بچه می‌خوام.

‫یهویی بود.

‫حتی مطمئن نبودم که موفق می‌شم.

‫می‌خواستی باردار بشی که خودت رو نجات بدی؟

‫عاشق شدم، همین.

‫واسه نجات خودم نبود.

‫در هر صورت اخراجم می‌کردن چون مریض بودم.

‫به این فکر نکردی که ممکنه مریضش کنی؟

‫نوع بیماری سلی که من دارم...

‫- واگیردار نیست. ‫- درسته.

‫واگیردار.

‫سل من واگیردار نیست.

‫و در هر صورت هم با کاندوم سکس می‌کردیم.

‫اگه با کاندوم سکس می‌کردین چطوری حامله شدی؟

‫مهمه؟

‫مگه کاندوم جلوی اومدن آبت رو می‌گیره؟

‫و بعد چیکار کردی؟

‫آبش رو ریختم توی کسم.

‫واقعا مهمه؟

‫صبر کردم که بره...

‫کاندوم رو نگه داشتم.

‫و انجامش دادم. ‫با این‌که خیلی آبش نیومد.

‫ترندافیر توی بیانیه‌اش نوشته...

‫که بچه‌ی خودت رو هم فروختی.

‫که اعضای بدنش رو هم از الان فروختی.

‫دروغه.

‫بچه مال منه.

‫پس ترندافیر دروغ می‌گه؟

‫بگو، دروغ می‌گه؟

‫آره، دروغ می‌گه.

‫پس دروغ می‌گه.

‫دروغ نمی‌گه، ولی دروغ می‌گه.

‫یه بچه دیگه داشتم که واسه فاحشگی فروختمش.

‫وقتی سه سالش شد.

‫ولی نمی‌دونستم می‌کشنش ‫که اعضای بدنش رو بفروشن.

‫نمی‌دونستم که دست و پاشون رو می‌کنن ‫ و خفه‌شون می‌کنن.

‫کشیش اومده.

‫می‌شنوین افسر؟

‫می‌شه یه لحظه تنهامون بذارید؟

‫بیایید، بیایید مراسم. ‫خدا رو به اندازه‌ی کافی خشمگین کردیم!

‫خیلی‌خب خانم، داریم میاییم، ممنون.

‫پدرم تمام آثار نیکیتا استانسکو رو داشت.

‫همه‌شون.

‫بین شعر و خودکشی فیرویو...

‫سی و نه روز بعد مرگ پدرم ارتباطی هست؟

‫آقای جیانی...

‫می‌شه لطفا در مراسم شرکت کنم؟

‫می‌شه خداحافظی کنم؟

‫می‌شه مثل یه انسان معمولی ‫ پیش خانواده‌ام باشم؟

‫معلومه می‌شه.

‫ممنونم.

‫اگه خسته‌ای می‌تونی دراز بکشی.

‫برای روح بندگان خدا...

‫فوورونیا و دیوید پترو دعا می‌کنیم...

‫و باشد که گناهانشان آمرزیده شود...

‫چه گناهان خواسته و چه ناخواسته.

‫به ما رحم کن خداوندا!

‫باشد که خداوند روحشان را به ‫ درگاه عدالت ببرد.

‫رحمت‌های خداوند...

‫ملکوت آسمان‌ها، ‫و گناهانشان آمرزیده شود...

‫خواسته‌ی ما از مسیح پادشاه جاودان ‫ و پروردگارمان این است.

‫رحم کن خداوندا.

‫به درگاه خداوند دعا می‌کنیم.

‫ای خداوند ارواح و انسان‌ها...

‫که با نابودی خواسته‌ی شیطان ‫مرگ را زیر پا گذاشته...

‫و زندگی را در زمین به ارواح بندگانت...

‫فوورونیا و دیوید پترو بخشیدی...

‫با طراوت بخوابید...

‫در جایی که درد و ناراحتی وجود ندارد.

‫تمام گناهاناشان...

‫در در افکار و سخنان و عملشان...

‫لطفت را به ما بکن و آنان را ببخش.

‫خدا بیامرزشان!

‫زیرا انسانی نیست که گناه نکرده باشد...

‫زیرا که تو فقط از گناه دوری.

‫حقانیت و کلامت علنیست.

‫زیرا که قیامتی از...

‫مترجم: «تارخ علی‌خانی» ‫ تلگرام: aManOfWar@

‫ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫[دو هزار و بیست]

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.