Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
@FRANCOFILMS francofilmz@gmail.com
سال 1815
ناپلئون، پس از برکناری از قدرت، به جزیره البا تبعید شد.
در حالی که طرفدارانش منتظر بازگشت او بودند، حاکمیت جدید با بیرحمی آنها را تعقیب میکرد.
دستگیریها و اعدامها در فضایی شبیه به جنگ داخلی، افزایش یافت.
در شبی طوفانی، در دریای آزاد نزدیک به کیپ کورس،
یک کشتی تجاری با نام فرعون، مسیرش با یک کشتی در حال غرق شدن تلاقی میکند...
مترجم: اشکان هیدی
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
نجاتش دادی.
یه پتو بیارین!
بهت گفته بودم نباید بری اونجا!
برو پایین کشتی! نمیخوام تا مارسی چشمم بهت بیفته!
چیه؟
فکر میکنی خیلی بیرحمم؟
نه تنها خودم میدونم، بهش افتخار هم میکنم.
برو!
همه برگردن سر پستشون!
ببرینش یه جا خشک بشه؛ قبل از اینکه از سرما یخ بزنه.
صبر کن!
برو!
نام درج شده در انتهای نامه: «ناپلئون»
خوب خوابیدی؟
چیزی دارید که مال منه.
تا حالا دستخط امپراتور رو ندیده بودم.
اون نامه رو بده به من.
فکر نکنم این کارو بکنم.
چی میخوای؟
یه دلیل خوب که لوت ندم.
پول رو امتحان کن.
معمولاً جواب میده.
پول ندارم.
ولی دوستایی دارم.
اگه درباره این نامه حرفی بزنی،
پیدات میکنن و میکشنت،
ناخدا دانگلار.
آقا؟
براتون دردسر درست کردم.
نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم.
همین الان تشکر کردی.
مواظب خودت باش.
دوشیزه...؟
آنژل.
ادموند.
هیچوقت شجاعتت رو فراموش نمیکنم.
اما اسم منو فراموش کن.
خداحافظ، ادموند.
خداحافظ، آنژل.
مورل میخواد ببینتت.
تازه شیفت عوض شده بود، نزدیک کیپ کورس.
موج خیلی شدید بود. دویست فرسنگ از لاشه کشتی فاصله داشتیم.
دفتر کشتی رو بدین به من.
در حال کند و کاو لابهلای آوارها بودیم که دانته تصمیم گرفت قایق رو بیرون بیاره.
بهش گفتم نه. دیوونگی محض بود.
- درسته؟ - بله قربان.
- برای هر کدوم از خدمه این کارو میکردیم. - این تصمیم من بود.
- من مسئولیتش رو گردن گرفتم. - من دستور دادم
کشتی برگرده، ولی اون پرید تو آب.
پریدی تو آب؟
نگفته بود نباید بپرم تو آب.
بسه دیگه.
گستاخیش رو دیدین؟
جناب مورل، بهتون عرض میکنم، این پسر غیرقابلکنترله.
دیگه نمیخوام باهاش همسفر باشم.
- دیگه باهاش همسفر نمیشی. - بهت گفته بودم.
چون دیگه برای من دریانوردی نمیکنی.
ببخشید؟
چطور تونستی بذاری غرق بشه؟
من... من محمولهتون رو نجات دادم، جناب مورل.
دانتس آبروی منو نجات داد، دانگلار.
- ناخدا... دانگلار. - دیگه ناخدا نیستی.
برو وسایلت رو جمع کن.
- دستور میدم حقوقت رو حساب کنن. - ما نمیدونیم این زن کیه.
من میدونم چیکار کردی. و همین برام کافیه.
دانگلار در رو باز میکنه و محکم میبنده.
پسر جان، بیا اینجا.
زود باش!
این واست درس عبرت باشه
ها؟
وقتی مرد باشی، نه پشت مقامت قایم میشی
نه زیر میز.
معرفی میکنم
نوهام، ماکسیمیلین.
خوشوقتم، ماکسیمیلین.
ماکسیمیلین، معرفی میکنم ناخدا دانتس.
سلام، ناخدا.
خب، چند سال...
ناخدا؟
سعی کن لایقش باشی، ادموند.
البته، قربان.
حتماً.
هوم؟
خوبه.
ادموند!
باورم نمیشه.
باید یه چیزی... باید یه چیزی بهت بگم.
اینکه دوستم داری؟
آره... اون. ولی...
- نه، "ولی" نداره. - صبر کن.
- ولی من... - باز داری شروع میکنی.
(داری یه ناخدای آینده رو میبوسی.)
- تو قراره بشی... - آره.
- پس میتونیم با هم... - آره. میتونیم.
(دلم برات تنگ شده بود.)
(دلم برات تنگ شده بود.)
به زودی میبینمت.
ادموند!
- ژولیت. حالت خوبه؟ - تو چطوری؟
آره.
- خوبی؟ - این ادمونده، پسر لویی.
- سلام جناب. - سلام.
- پدر کجاست؟ باید ببینمش. - تو خونهست.
بعداً میبینمت.
میتونی لبخند بزنی،
خبر خوبیه.
قیافهات یه جوریه.
از خوشحالیه.
خیلی بهت افتخار میکنم.
ناخدا.
ناخدا.
به آقا و خانم دو مورسف خبر دادی؟
هنوز نه. میخواستم اول به تو بگم.
همه چیز قراره تغییر کنه، پدر.
باید بهشون خبر بدیم.
- همه اینا به خاطر اوناست. - و به خاطر خودت هم هست.
من که نتونستم خرج تحصیل دریانوردیت رو بدم.
برو پسرم.
برو عرض ادبی کن.
خب، به سلامتی! جام رو بلند میکنم
به یاد مادرت، ادموند.
چون دلمون براش تنگ شده
و چون جوونترین ناخدای مارسی رو
به دنیا آورد.
- آفرین! - براش دست بزنید، خجالت میکشه.
آهان، عالیه.
اما مهمتر از همه،
چون ماتیلد دانتس
پرستار یکی از آیندهدارترین و شجاعترین اشرافزادگان فرانسه بود،
یکی از زیباترین
افسرهای اروپا هم بود،
یعنی فرناند دو مورسرف؛
اینو گفتم که خدمتتون برسم!
لویی، بیا شرابی بنوشیم. موقعیت خوبیه.
ممنون سرورم.
باشه بعداً.
میتونی مرسدس رو دعوا کنی. دیگه به حرف من گوش نمیده.
میبینی، حتی به عروسیش هم دیر میرسه.
- آه، بالاخره! - آه.
عذر میخوام دیر کردم،
عمه جان. سلام عمو.
هوراس دو بالیوس
سر خود شده بود. نزدیک بود کتکش بزنم.
آخه مرسدس.
آقا کی هستن؟
یه نجیبزادهست. از خانواده اصیلیه.
- سلام دخترعمو. - سلام پسرعمو.
ادموند.
مرسدس.
آمادهای جشن بگیری؟ ادموند یه خبر بزرگ داره.
آره، آره.
بله، قراره ناخدا بشم.
ناخدای کشتی فرعون. رسمی شده.
- راسته؟ - هوم.
- تبریک میگم. - به سلامتی ناخدا!
- گرفتمش! - آه! به سلامتیت!
- برات خوشحالم. - منم همینطور. خوشحالم
- برای خودم. به سلامتی شما. - یه یونیفرم جدید میگیری؟
و یه حقوق جدید.
میتونه از زندگیش لذت ببره،
یه دل سیر خوش بگذرونه.
بهش توضیح میدیم.
مهمتر از همه میتونم ازدواج کنم.
چی؟
تو شاهد عروسیم میشی.
- روش حساب نکن! - چرا که نه!
شاهد یه فاجعه باشم! مرسدس، یه چیزی بگو.
- سعی کردم، ولی عاشق شده، دیوونه. - آه، کاملاً دیوونه.
اون چی؟ خبر داره؟ یعنی، راضیه؟
آره. از حرفایی که بهم زده،
- آره، آره. - میدونم.
ژولیته.
- کی؟ - اون دختر رختشور با نگاه شیطون.
نه! نه، اون ژولیت نیست.
نه، اون یه زن واقعیه،
خیلی زیبا.
نه فقط زیبا.
هوم.
- مرموز و افسونگر. - آره! نه، نه،
- چرا، آره. - ولی کیه؟
دخترعموته.
مرسدس هررا د مورسف.
تو؟
- آره. - داریم ازدواج میکنیم.
شما دیوونه شدین.
مادرت محاله قبول کنه.
فکر میکنی مامان میتونه چیزی رو من بخوام، ازم دریغ کنه؟
بعدشم تو راضیش میکنی. همیشه برادرزاده مورد علاقهش بودی.
آمین!
به حکم دادستان پادشاه
به امضای آقای ویلفور
بنده در اینجا،
دستور بازداشت آقای ادموند دانتس را دارم.
همراه ما بیاین.
چه خبر شده؟
- نه، ولش کنید. - برای ادای پارهای توضیحات.
- بیاین. - ولم کنید.
- صبر کنید. - فرناند، یه کاری بکن!
- چی شده؟ پسر من کاری نکرده.
حتماً یه سوءتفاهمی پیش اومده.
کجا میبرینش؟ من همراهش میام.
- باید تنها ببریمش، آقا. - ستوان.
ستوان فرناند د مورسف.
به دوستاتون بگید بذارن رد شیم.
دستور سلطنتیه.
من حلش میکنم.
- لطفاً همراه ما بیاین، حالا. - ادموند!
برمیگردم، عشقم.
ادموند دانتس، جناب دادستان.
تنهامون بذارید.
همیشه به دریانوردانی مثل شما احترام گذاشتم، آقای دانتس.
من فقط از دریا میترسم.
درسته، این پرتگاه بیانتها.
این آبهای سیاه.
انگار همیشه یه هیولا آمادهست که بیاد بیرون و شما رو ببلعه.
به چه جرمی دستگیر شدم؟ چرا سر عروسیم دستگیرم کردین؟
شما دشمنی دارین، آقای دانتس؟
یه... یه دشمن؟
یا یه حسود.
تازه ناخدا شدین، دارین با یه دختر خوب ازدواج میکنین...
ممکنه حسودهایی داشته باشین.
نمیدونم، نه.
اخیراً با یکی از خدمه یه اختلافی داشتم،
ولی به چه چیزی میتونه متهمم کنه؟
نمیدونم.
مثلاً به جاسوسی برای ناپلئون.
ببخشید؟
ولی... این اصلاً معنی نداره.
ما این انجیل رو توی کابین شما پیدا کردیم.
این انجیل شماست؟
اسمتون روش نوشته شده.
خب، هنوز که جرم نیست.
درسته.
ولی ما همچنین داخلش یه دستور مأموریت پیدا کردیم
که با دست خود ناپلئون امضا شده.
و این دیگه جرمه.
صبر کنید.
نه، اولین باره که این نامه رو میبینم.
اگه دشمنی ندارین، پس کی میتونسته اونو اونجا بذاره؟
نزدیک کیپ کورس، یه زن جوون رو از غرق شدن نجات دادم.
توی کابینتون ازتون تشکر کرد؟
نه.
دانگلار اونو جای دیگه زندانی کرد. توی مارسی بیرون اومد.
میتونید بررسی کنید.
از افسر دوم گاسپار کادروس بپرسید.
- کادروس؟ - بله.
دربارهش چی میدونید؟
هیچی.
آقای دانتس.
من دهها توطئهگر رو بازجویی کردم
و فکر میکنم شما یکی از اونا نیستید.
من مشتاقم که به یه دوست از خانوادهی مورسف کمک کنم.
ولی باید به من کمک کنید.
قسم میخورم که چیزی دربارهش نمیدونم.
بهم گفت اسمش آنژله.
همین.
شما...
اسم این زن جوان رو به کسی گفتین؟
نه.
حتی به این کادروس؟
نه.
به هیچکس. به شرافتم قسم.
خب، میدونید، آقای دانتس، من حرفتون رو باور میکنم.
با این حال مجبورم یه کم دیگه نگهتون دارم،
تا وقتی که از بقیه خدمه بازجویی کنم.
اگه حرفهای شما رو تأیید کنن، که شک ندارم میکنن،
شما رو پیش نامزدتون برمیگردونم، که حق داره از من متنفر باشه.
روش حساب کن.
فرناند میاردش پیشت.
دیگه نمیتونم تحمل کنم، من میرم.
کاری از دستت برنمیاد.
آزادش نکنن، به نفع توئه.
چطور میتونی همچین حرفی به زبون بیاری؟
ژرار، هر چی که درباره دانتس بهت گفتن، من ضمانتش رو میکنم.
آقایون، یه لحظه ما رو تنها بذارید.
فرناند، برای دوستت متأسفم.
میدونم چقدر بهم نزدیک بودید.
ولی همه چیز رو نمیدونی.
تو وسایلش یه دستور از طرف امپراتور پیدا کردیم.
و خدمهاش میگن که از طرفدارای اونه.
فکر کنم میفهمی این اتهامات چقدر سنگینه.
قبل از اینکه با مرسدس ازدواج کنه دستگیرش کردیم
و قبل از اینکه کار از کار بگذره،
ولی اگه حاضری ضمانتش رو بکنی،
اگه فکر میکنی این دو نفر دروغ میگن...
اگه حاضری این ریسک رو بکنی،
من آزادش میکنم.
فقط کافیه یه کلمه بگی.
نه.
نه؟
اون لایق نیست...
لایق چی نیست؟
که اسم خانوادۀ ما روش بیاد.
اگه دانتس به ما خیانت کرده،
باید سرنوشت خائنها رو داشته باشه.
میتونم کاری کنم...
که هیچ دادگاهی به آبروی خاندان مورسف لطمه نزنه.
به شهادت تو نیاز خواهم داشت.
میفهمی داره چه اتفاقی میافته؟
پس خفه خون میگیری.
- آقای دانتس؟ - تونستید با جناب دادستان صحبت کنید؟
بله، قربان.
امروز روزیه که هیچوقت فراموش نمیکنم.
منو خونه نمیبرید؟
نه، راستش.
بریم.
چی کار دارید میکنید؟ چه خبره؟
ولم کنید.
دادستان رو صدا کنید. من با دادستان حرف زدم!
صداش کنید. صداش کنید!
من بیگناهم! من کاری نکردم! ولم کنید.
هیس، هیس، هیس.
اگه مجرم بودی، دارت میزدیم. داریم میبریمت،
چون تو چیزهایی میدونی که ما گوش شنیدنش رو نداریم.
بریم.
وایسید.
وایسید!
ولم کنید!
کجاست؟
کاری از دستم برنیومد.
مرسدس.
ولم کن.
فایدهای نداره.
- مرسدس... - بس کن.
خواهش میکنم.
چی شده، ویکتوریا؟
- از دیدنم خوشحال نیستی؟ - خواهرت اینجاست.
مادمازل دو ویلفور.
کارهای پنهونی بهت میاد.
متأسفم که نمیتونم همین تعریف رو از تو بکنم.
کنیاک؟ ببخشید، دیگه آب دریا ندارم.
آره خب، شغل من اینه که همه چیز رو بدونم.
پس میدونی که دانتس بیگناهه.
بیگناه... آره.
کی واقعاً بیگناهه؟
اون کاری نکرده. چرا دستگیرش کردی؟
برای نجات جون تو.
جون من یا آبروی خودت؟
ما جفتمون سیاستمداریم.
تو سیاست، آدم رو از بین نمیبرن،
مانع رو از سر راه برمیدارن.
میدونستم که کارت رو با بیرحمی انجام میدی،
ولی امیدوار بودم با صداقت این کار رو بکنی.
چرا به جای اون خودت رو لو نمیدی؟
ولی من این کار رو میکنم، ژرار.
اگه قبول نکنی نجاتش بدی، این کار رو میکنم.
ولی ترجیح میدی کسی از وجود من خبردار نشه،
وجود ویکتوریا،
معشوقهات،
و بچهای که تو راه دارید.
همونطور که فکر میکردم.
زندان قلعه ایف چهار سال بعد
زندهای؟
زندهام.
زندهای؟
زندهام!
زندهای؟
زندهام.
از کنار برو... از کنار ساحل برو...
کی راه رو میشناسه... کی دقیقاً میدونه...
کسی اونجاست؟ کسی اونجاست؟
یه نفر اونجاست. یه نفر اونجاست.
کسی اونجاست؟
یه نفر اونجاست. یه نفر اونجاست.
یه نفر اونجاست.
تو کی هستی؟
اِه، من... دانتس، ادموند دانتس.
چند سالته؟
- صدات مثل یه جوون میمونه. - من...
دیگه یادم نیست.
وقتی منو انداختن اینجا... بیست و دو سالم بود.
شونزدهم ماه مه ۱۸۱۵.
چهار سال پیش بوده.
بیست و شش سالته.
چهار سال؟
و...
و شما، شما کی هستین؟
یه زندانی.
مثل تو.
چند وقته اینجایی؟
هیس!
چی شده؟
- دارن میان. - صبر کنین.
تنهام نذارین.
شما کی هستین؟ حداقل اسمتون رو بگین.
اسمتون رو!
سی و چهار! زندهای؟
زندهام.
منتظرت بودم.
واقعاً فکر میکنی میتونی از اینجا بری بیرون؟
تو شش سال سی متر کندم.
برای دور زدن سلول تو و رسیدن به بیرون،
باید دو برابر بیشتر وقت صرف کنیم.
دوازده سال؟
شاید یه کم کمتر، حالا که دو نفریم.
چیه؟ برنامهی دیگهای داری؟
نه.
بگذارید خودم را معرفی کنم. کشیش فاریا هستم.
ادموند دانتس.
هیچوقت این نامه رو ندیده بودی؟
نه، هیچوقت.
تو چی؟ میدونی چرا اینجایی؟
آره.
میخواستن تو رو ساکت کنن. من رو میخواستن به حرف بیارن.
(به ایتالیایی حرف میزنه.)
من آدمهایی که بهشون اعتماد میکنم رو، خودم انتخاب میکنم.
ایتالیایی بلد نیستی؟
- نه. - انگلیسی، عربی، لاتین، یونانی چی؟
من فقط دریا رو میشناسم.
اگه بخوای، بهت یاد میدم.
با صبر و اراده، توی...
شش یا هفت سال، همه چیزی که من میدونم رو یاد میگیری.
تاریخ، فلسفه،
ریاضیات.
اینا...
اینا سلاحهایی هستن
که به همون اندازه بهت آزادی عمل میدن.
هوم.
اگه تونستیم از اینجا بریم بیرون
اولین کاری که میکنی چیه؟
میرم پیش مرسدس.
اگه منتظرت نمونده باشه چیکار میکنی؟
اون وقت دیگه هیچی برام نمیمونه.
میخوام یه داستانی برات تعریف کنم، ادموند.
هفتصد سال پیش،
توی اورشلیم، زمانِ اولین جنگ صلیبی،
شوالیههایی که
مسئول محافظت از مقبره مسیح بودن، فرقه معبد رو تشکیل دادن.
روز اول،
فقط چند نفر بودن، ولی ایمان راسخی داشتن.
به خاطر پیروزیهاشون،
فرقه ثروتی جمع کرد...
ثروت هنگفت.
هنـ... هنگفت.
دارم از بزرگترین گنجی که زمین تا حالا به خودش دیده حرف میزنم.
و...
با گذشت زمان،
قدرت و ثروتشون، یه سری حسود رو جذب کرد.
و جمعه سیزدهم اکتبر ۱۳۰۷، پادشاه فرانسه، فیلیپ لو بل،
دستور دستگیریشون رو داد
و اموالشون رو مصادره کرد.
ولی هیچکس هرگز گنج رو پیدا نکرد.
میدونی...
این شوالیهها با این ثروت عظیم چیکار کردن؟
- نه. - هیچی!
ادموند، هیچی.
اونقدر سرگرم انتقام بودن،
مشغول مجازات کسایی که بهشون خیانت کرده بودن،
که یکی یکی مُردن.
البته، تقریباً همشون.
آخرین نفرشون
کاردینال اسپادا بود.
آخر عمرش، وقتی توی جزیره مونت کریستو پناه گرفته بود،
وقت کرد یه شوالیه آخر تربیت کنه.
اسم این مرد جوان...
جوزپه فاریا بود.
(من آخرین بازماندهام، ادموند.)
و میدونم
گنج کجاست.
که نصفش
امروز به تو میرسه.
ولی با این ثروت چیکار میکنی؟
کار خوب میکنی
یا میذاری قلبت پر از نفرت بشه؟
زندان شاتو دیف ده سال بعد
میخوام کیسه رو خالی کنم.
ادموند.
ها؟
شوره.
آب، شوره.
تقریباً رسیدیم. فقط چند روز دیگه مونده.
دانتس میخنده.
رسیدیم، رسیدیم.
الان برمیگردم.
برید عقب!
راهب؟
راهب؟ راهب؟
بفرما.
- ادموند. - نه، نه، حرف نزن.
میرم کمک صدا کنم.
نه.
(به ایتالیایی) دیگه خیلی دیره.
غمگین نباش.
تو تنها دلخوشی زندگیم بودی.
خداوند تو رو به من داد...
یه کم دیر، ولی به هر حال داد.
نفسهای سخت
من دیوونه نیستم، ادموند.
میدونم.
گنج واقعاً وجود داره.
تو میدونی کجا پیداش کنی.
با هم میریم دنبالش!
یادت نره.
مونت کریستو.
مونت کریستو.
مونـ...
راهب؟
راهب.
راهب؟
تنهام نذار.
تنهام نذار. باشه؟
تنهام نذار.
زندهای؟
زندهام!
زندهای؟
شماره ۱۷؟
شماره، ۱۷!
راهب؟
آه، راهب؟
آه! مُرده، کیسه رو بنداز!
کدومه؟
راهب.
زندهای؟
زندهام!
زندهای؟
زندهای؟
پاشو.
پاشو!
گفتم پاشو!
هشدار!
یک...
هشدار!
دو...
هشدار!
و سه!
هی! اینجا چیکار میکنی؟
برو بیرون!
اومدم لویی رو ببینم. لویی دانتس رو.
لویی رو میشناسی؟
آره.
لویی بیچاره به رحمت خدا رفت.
خیلی وقت پیش.
نه، امکان نداره.
بعد مرگ پسرش، از غصه غذا نخورد تا مُرد.
میخواست پیش پسرش بره.
ولی...
ولی پسرش نمرده.
متأسفم.
تو هم ملوان بودی؟
- آره. - هوم.
بهت یه چیزی میدم بخوری. ولی بعدش باید بری، فهمیدی؟
مرس... مرسدس چی؟
فرناند دو مورسف چطور؟
حدوداً ۷ یا ۸ ساله که نیومدن اینجا.
از وقتی پسرشون به دنیا اومده، پاریس زندگی میکنن.
خیلی دیر اومدی.
از دریای لیگوریا دوری کن
و گشتهای بیوقفهاش.
جهت رو به سمت ساردینیا تنظیم کن.
میتونی تو سانتا ترزا دی گالورا توقف کنی.
جزیره مونت کریستو
که در غرب مجمعالجزایر توسکانی قرار داره.
تو از سمت جنوب پهلو میگیری.
مطمئنم از زیبایی بینظیر و وحشی دریا، قلبت به لرزه درمیاد.
بهت حسودیم میشه که داری برای اولین بار میبینیش.
اینجاست.
همینجاست.
مقبره خاندان معروف اسپادا.
بقیهاش، ادموند،
داستان توئه.
داستان مردی که دنیا رو
تو مشتش داره.
مارسی یک سال بعد
- خواهش میکنم، بذار برم. - بس کن.
- فردا پولتو میدم. - نه، نه. گاسپار، گمشو بیرون.
آقای کادروس از دوستان منه.
ادموند دانتس دم مرگ ازم خواست که اینو
بین کسایی که براش مهم بودن تقسیم کنم.
فکر میکرد دانگلار لوش داده.
ولی مطمئن بود دو نفر بهش وفادار موندن.
بهم گفت:
"یکیشون گاسپار کادروسه،
و دومی، فرناند دو مورسف."
الماستونو نگه دارید.
هیچکدوم از ما لایق هیچی نیستیم.
صبر کن، پسرم.
اگه بگم چی میدونم، میفهمن کار منه.
این آدما ثروتمند و قدرتمندن.
نگران نباش،
من به راز اعتراف پایبندم.
بشین.
دانتس درباره دانگلار درست میگفت. اون بود که لوش داد.
ولی فرناند دو مورسف؟ اون دوستش بود.
میشه دوست کسی بود که زنشو میخوای؟
به خاطر عشق به مرسدس،
ادموند رو قربانی کرد.
زنده میمونه. اما برای همه، مُرده به حساب میاد.
هوم.
تنها کسی که لایق محبت دانتس بود، مورل بود.
کشتیدار؟
خیلی تلاش کرد آزادش کنه.
و تقدیر هم خوب جوابشو نداد.
بعدِ دستگیری دانتس،
مجبور شد دانگلار رو به عنوان ناخدا برگردونه.
ولی دانگلار به اونم خیانت کرد.
نصف ناوگانشو از بین برد؛
به بهونه اینکه دزدای دریایی دزدیدنش.
مورل ورشکست شد و مجبور شد شرکتو بفروشه.
و حدس بزن کی با یه قیمت ناچیز خریدش؟
دانگلار.
دو ماه بعدش، کشتیها دوباره پیداشون شد.
ولی دادستان ویلفور هیچ کاری نکرد.
خب البته اونا یه راز مشترک داشتن.
ویکتوریای کوچولو، معشوقه ویلفور،
اون تبدیل شده بود به مادام دانگلار.
حالا دیگه بارون شده.
مورل هم توی فقر و بدبختی مُرد.
آقا کادروس، شما تو این قضیه چه دخلی داری؟
شما؟
من چه کاری از دستم بر میومد
در مقابل یه ناخدا، یه کنت و یه دادستان؟
اگه شجاعتر بودم، حتماً سرنوشتم مثل اون میشد.
اون؟
آنژل.
اون رفته بود پیش برادرش تا دانتس رو نجات بده.
من از شر دانتس خلاصتون کردم
حالا نوبت شماست که از شر این دختره خلاصم کنین.
میبینی؟ منم رفیق دارم.
چه اتفاقی افتاد؟
کشتنش؟
اگه میکشتنش کمتر زجر میکشید.
دانگلار نقشههای دیگهای براش داشت.
اونو به برادران مایار فروخت، اربابای بازار تولون.
دختره خوشگل بود،
پول خوبی گیرش اومد.
تو همه چیز رو میدونستی و هیچ کاری نکردی.
شرمندهام پدر.
یه روز برمیگردم.
و بهت فرصت میدم خودتو نجات بدی.
دیگه نیومدم که دعا کنم یا دنبالت بگردم،
فقط اومدم بهت هشدار بدم:
میخوام کاری رو بکنم که تو نتونستی انجام بدی.
از این به بعد، منم که پاداش میدم و مجازات میکنم.
چیزی میخواین؟
کی هستی؟
سالها پیش،
به من گفتی:
"شجاعتت رو فراموش نمیکنم، ولی اسم منو فراموش کن."
خب، من نه اسمت رو فراموش کردم نه شجاعتت رو.
دانتس.
اومدم دنبالت، آنژل.
از من دیگه گذشته.
ولی میتونی بچه رو نجات بدی.
بچه؟
وقتی اومدم اینجا،
فقط یه چیز تو سرم بود:
انتقام از برادرم.
هفتهها دنبال یه راه فرار بودم.
یه روز فرصتش پیش اومد. فرار کردم.
با یکی از مشتریها.
یه پارچهفروش از پاریس.
میدونستم که ژرار رو برای اون پست انتخاب کردن.
رد ویکتوریا رو زدم،
معشوقهاش.
میخواستم داستان رو از جایی که متوقف شده بود ادامه بدم.
هوا خیلی سرد بود.
اون شب...
ژرار باید میمرد.
هیچی نمیتونست جلومو بگیره.
هنوز سردی چاقو رو تو دستم حس میکنم.
ولی اصلاً اونجوری که برنامه ریخته بودم، پیش نرفت.
یه صدای جیغ شنیدم.
جیغ ویکتوریا.
وقتی ژرار اومد تو باغ، یه صندوق دستش بود.
دنبالش رفتم.
رفتم نزدیکتر که... صدای گریۀ بچه
صدایِ خفۀ گریۀ یه بچه رو شنیدم.
نمیتونستم ولش کنم.
هنوز خون مادرش روی بدنش بود.
بین انتقام و زندگی...
زندگی رو انتخاب کردم.
باهاش فرار کردم.
تو پاریس هیچکس رو نمیشناختم.
بهمین خاطر برگشتم پیش پارچهفروشه.
ولی برادرهای مایار پیداش کرده بودن.
و منتظر من بودن.
آنژل...
سر بچه چی اومد؟
سلام، آندره.
آنژل منو فرستاد دنبالت.
چرا؟
داره میمیره.
میبرمت پیشش تا بتونی باهاش خداحافظی کنی.
بعدش میریم.
ما...
هر چقدر لازم باشه وقت میذاریم تا آماده بشیم.
آماده برای چی؟
برای انتقام، آندره.
انتقام از سه نفری که زندگیشو دزدیدن،
زندگی تو رو
و زندگی منو.
- میخوام بکشمش. - خیلی راحته.
مثل آب خوردن.
نه.
باید قلبشونو از سینه بکشیم بیرون.
شما کی هستین؟
من کنت مونت کریستو هستم.
پاریس پنج سال بعد
ژنرال مورسرف امروز تصمیم گرفته از ارتش بیرون بیاد
تا زندگیش رو در مجلس اعیان، وقف سیاست کنه.
ارتش فرانسه یه سرباز بزرگ رو از دست میده،
اما فرانسه یه مرد بزرگ به دست میاره.
فرناند دو مورسرف
تو مسکووا جنگیده، تو لایپزیگ،
تو ترکیه...
همه جا، حتی با به خطر انداختن جونش
از دیدگاه پادشاهی فرانسه دفاع میکرد.
فرناند با گوشت و پوستش بهای تعهدش رو پرداخت کرده
حسابی هم چوب خورد.
ده سال پیش، وقتی متحد فرانسه
علی پاشا یانینا توسط نیروهای ترک محاصره شده بود،
سرهنگ مورسرف همه چیز رو به خطر انداخت.
در رأس یه گردان از سربازهای شجاع،
یه حمله از پشت به عثمانیها انجام داد
تا به متحدش کمک کنه.
این عمل شجاعانهی دیوانهوار
متأسفانه کافی نبود، ولی همه فرانسویها میدونن:
آدم که فقط برای موفقیت نمیجنگه!
نه! نه، وقتی بی فایده است خیلی قشنگتره
حالت بهتر شد؟
تو خیلی به اوژنی دانگلار توجه نکردی.
- پدر. - روز عروسیش دو میلیون جهیزیه میگیره،
روز عروسیش.
فرناند!
باید مراقب داراییهاش باشم.
آه میکشه.
یک مدال کمتر بهتر از هیچی، ولی پول بیشتر همیشه خوبه.
پسر ما مرد زمان خودشه. یه رمانتیکه که باور داره به...
مدال رو پس بده!
بیا!
کافیه.
اگه میدونستم مفتخر به دیدارتون میشم، آماده میشدم.
اگه میدونستم مفتخر به دیدارتون میشم، آماده میشدم.
(به زبان رومانیایی) برید بیرون!
آقایون؛ اگه میدونستم مفتخر به دیدارتون میشم، آماده میشدم.
آماده میشدم.
عذر میخوام که تو یه خونه موقتی ازتون پذیرایی میکنم.
تازه اومدم فرانسه.
کنت، شرمندهام که مزاحمتون شدم،
اما هیچوقت نمیتونیم به حد کفایت ازتون تشکر کنیم.
مطمئنم اون هم همین کار رو برای من میکرد.
کنت، من جونم رو به شما مدیونم.
خوشحالم که میبینم سر پا شدین.
تعمیرش کردم، قنداقش ترک برداشته بود.
حالا مال شماست.
خیلی ممنونم، ولی نمیتونم قبول کنم.
من از قبل به شما بدهکارم و نمیدونم چطور جبرانش کنم.
اسلحه دوست دارین؟
بفرمایید.
این یکی از بهترین قطعههامه.
تپانچه به سبک عثمانی.
بله، ولی محافظ ماشه آهنی با نقش برگ
نشون میده که این لوله ساخت اروپاست.
بله، ساخت ونیزه.
شما خیلی وارد هستین.
پدر من علیه سلطان خورشید
کنار علی پاشا جنگید.
مورسرف.
شما همون ژنرال مورسرف معروف هستین؟
خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم.
میخواین امتحانش کنین؟
متأسفانه، تو مجلس منتظرم هستن.
- یه وقت دیگه. - فقط یه لحظه طول میکشه.
شما لایق شهرتتون هستین،
ژنرال.
بذارین هدف رو برای آلبرت عوض کنیم.
یادم بندازین هیچوقت
شما رو به دوئل دعوت نکنم.
ممنون که پسرتون رو چند ساعتی به من قرض میدین.
مشتاقم بیشتر درباره کسی بدونم که سرنوشت سر راهم قرار داد.
یکشنبه تو شکار بارون دانگلار شرکت میکنم.
شما هم بیاین.
میتونم، باید از پسر شاهزاده کاوالکانتی استقبال کنم.
بیاین، هر دوتاتون. به اندازه کافی گوزن هست.
به امید دیدار.
امیدوارم یکشنبه ببینمتون.
حالت خوبه؟
از اقامتم در عثمانی یه یادگاری فلزی کوچیک نگه داشتم.
آواز به زبان رومانیایی ♫ Dorul - Chanson d'Haydee ♫
آواز رو به صدای سلاح ها ترجیح میدین؟
دنبالم بیاین.
عذرخواهی می کنم.
نمی خواستم به... همسرتون بی احترامی کنم.
هایده همسر من نیست. دختر خوندهی منه.
بفرمایید.
هایده.
چه اسم شگفتانگیزی.
تو یونان اسم خیلی رایجیه.
میشه ترجمهش کرد به... پاکدامنی یا... معصومیت.
میتونم ازتون بخوام منو با هایده آشنا کنید؟
به نظر جوون قابل اعتمادی میای.
پس شما رو با هایده آشنا میکنم، اما باید بهم یه قولی بدی.
از همین الان قول میدم.
شوخی ندارم.
هیچوقت سعی نکن مخش رو بزنی.
فکر میکنید من خطری دارم؟
نه.
ولی اون داره.
اگه به قولت عمل نکنی، قلبت رو میشکنه
و قلب خودش رو.
- ولی... - هنوز آماده عاشقی نیست.
راز صداش رو باید تو گذشتهش جستجو کرد.
بعد از قتل پدرش، به یه قبیله ولاک فروخته شد.
اونجا بود که پیداش کردم و نجاتش دادم.
میدونی، بعضی غمها و زخمها هستن
که سالها طول میکشه تا خوب بشن.
مثل یه پرده روی روح آدم میمونن.
هیچوقت سعی نکن این پرده رو کنار بزنی، آلبر.
قول میدم.
خوبه.
آروم راه میری، بدون اینکه به ما نگاه کنی.
فقط وقتی صدات کردم برمیگردی.
هایده.
آلبر دو مورسرف، با هایده آشنا شو.
خوشبختم.
خوشبختم.
از آشناییتون خوشبختم، مادموازل.
و اگه نخواد منو ببینه چی؟
میخواد.
صاف وایسا!
صاف وایسادن یعنی زنده موندن.
پنهون کردن اینکه تو فقر بزرگ شدی، یعنی زنده موندن.
میفهمی؟ چرا، آندره؟
چون من شاهزاده آندرهآ کاوالکانتی هستم.
- کاوالکانتی بز نیست؟ - چی؟
تعجب نکن. می بینی من چی میگم؟
دوباره بگو.
من شاهزاده آندرهآ کاوالکانتی هستم.
شما لهجه ندارید، شاهزاده. چطور ممکنه؟
یه معلم خیلی سختگیر با کتک لهجهم رو از بین برد.
پررو نشو. آرنجهاتو از رو میز بردار.
کنت عزیز،
- از ملاقاتتون خوشحالم. - اجازه بدید یه رازی رو بگم.
زندگی فرانسوی هنوز برام ناآشناست، عذر میخوام
اگه رفتارم براتون زیادی اسلاوی، ناپلی یا عربی به نظر میاد.
ایشون کنت مونت کریستو و شاهزاده آندرهآ کاوالکانتی هستن.
- آقایان. - کنت.
شاهزاده.
دیدار با پدرت، هر چقدر هم تکاندهنده باشه،
نباید تو رو از هدفت دور کنه: بارون دانگلار.
با کشتیهای دزدی، از راه بردهداری ثروتمند شده.
- آوازهتون قبل از خودتون رسیده. - به لبخندش اعتماد نکن.
خشنه. نه تنها اینو میدونه، بهش افتخار هم میکنه.
میتونم یه اعترافی بکنم؟
زندگی فرانسوی هنوز برام ناآشناست، عذر میخوام
اگه رفتارم براتون زیادی اسلاوی، ناپلی یا عربی به نظر میاد.
وقتی پولدار باشی، هیچ چیزت زیادی نیست.
نقطه ضعفش دخترشه.
شاهزاده.
بارون.
- اوژنی. - زمین خوبه؟
- عالیه. - پس بریم.
سوار اسب شید، آقایون.
افتخارش با شماست، کنت.
ممنونم،
اما مدتها پیش
قسم خوردم فقط برای دفاع از خودم، بکشم.
پس بذارید من از شما دفاع کنم.
عالیه.
شاهزاده.
خواهش میکنم.
بریم ناهار بخوریم.
اوژنی؟
مرسی. سوزان، اجازه بده معرفی کنم شاهزاده آندره کاوالکانتی،
محافظ ایتالیایی مونت کریستو.
اون مراقب منه.
پدرم میترسه زیباییهای پاریس منو به کارهای احمقانه وادار کنه.
فرانسوی رو خیلی خوب حرف میزنید.
یه معلم خیلی سختگیر با کتک زدن لهجهم رو از بین برد.
- وای چه وحشتناک! - البته این دروغه.
- مادرم فرانسویه. - احمق
خوشحالم که تونستید به جمع ما ملحق بشید.
دست محافظتون اصلاً نلرزید.
حیوون حتی درد نکشید.
و اینو یه متخصص اعدام داره میگه.
شما زیاد سر از تن جدا میکنید؟
کمتر از قبل. الان مُد شده که بخشنده باشن.
ببخشید که کنت رو از شما میدزدم، ولی میخوام یه نفر رو بهش معرفی کنم.
- کنت. - آقایون.
عزیزم.
بالاخره اجازه بده معرفی کنم کنت مونت کریستو رو.
مادام دو مورسف. ارادت دارم.
حالتون خوبه؟
بله، این...
از هیجان دیدن مردی که اگه نبود الان داشتم گریه میکردم.
آقا، من جان پسرم رو مدیون شما هستم،
و برای این لطف، دعاگوی شما هستم.
شما بیش از حد به من لطف دارید برای یه کار ساده.
اما خوشحالم که تونستم از غم و غصه نجاتتون بدم.
من به کنت پیشنهاد دادم مهمون ما باشه،
ولی تا حالا قبول نکرده.
شاید تو شانس بیشتری داشته باشی؟
این افتخار رو به ما میدید که یه روز مهمون ما باشید؟
حتماً، مادام.
اجازه بدید مرخص بشم. نمیخوام وقتتون رو بگیرم.
چی... چی شده؟
میخواید کسی رو صدا کنم؟
آلبر.
درباره این مرد چی میدونی؟
مادر.
شما همیشه نسبت به آشناهای جدید من بدبین هستید،
ولی کنت جون منو نجات داده.
به اندازه یه پادشاه ثروتمنده.
چرا باید ازش بترسم؟
حق با توئه.
ترسهای من احمقانهست.
جناب دادستان شاه،
به شرافتم قسم، به عنوان ستوان ارتشهای سلطنتی،
شهادت میدهم که فردی به نام ادموند دانتس
در حضور من و در موارد متعدد
نسبت به غاصب ابراز همدردی کرده
و تمایل داشته برای سرنگونی پادشاهی اسلحه به دست بگیرد.
گفتن این حرفها برای من سخت است چون ادموند دانتس دوستم بود،
اما نمیتونم این خیانت را نادیده بگیرم.
من دیدم چطور مردم به خاطر خائنهای وطن، کشته شدند.
اینجوری نمیتونید خواب راحت داشته باشید.
دنبال خواب نبودم.
از کابوسهاتون میترسید؟
میترسم دیگه کابوس نبینم.
اونا کمکم میکنن زخمهام تازه بمونن.
دوباره دیدینش؟
آره.
به همون زیبایی بود که توی خاطراتتون بود؟
فکر میکردم غم و غصه تغییرش داده باشه.
حتماً غمش ناچیز بوده.
چشمهاش مثل چشمهای زنی نبود که خیلی گریه کرده باشه.
وقتی شوهرش رو ازش بگیرن دوباره طعم اشک رو میچشه.
پاس؛
دویست تا...
به علاوه 500.
من نیستم.
اگه بلد بودی بازی کنی دعوتت نمیکردم سر میزم.
بفرمایید.
حالا فقط سه نفر موندیم.
من تنهاتون میذارم.
دو جفت.
آفرین.
رنگ.
شما خیلی دل دارید.
قبل از اینکه پدرم رو ورشکست کنم میرم.
- بیا بریم آلبر. - آره، درسته،
- برو پیش خانمها. - بدشانس در قمار، خوششانس در عشق.
من خیلی از شاهزادهتون خوشم میاد.
خیلی دلنشینه.
راستش زیاد نمیشناسمش. پدرش یکی از شرکای تجاریمه.
بیشک خانواده خوبیه.
اگه منظورت از "خوب"، "پولدار" باشه آره، دومین ثروتمند ایتالیاست.
هوم...
دومین؟
پس اولیش رو میشناسی؟
نذار از خود راضی به نظر برسم.
بالاخره یه عده پولدارتر از من پیدا شدن.
خانوادش آرزوشونه که با یه دختر پاریسی ازدواج کنه، اما...
اگه پسره هم مثل پدرش هوسباز باشه، حواستون باشه
نگران نباشید،
من به طور کلی به همه مشکوکم.
و به خارجیها، به طور اخص.
من خودم خارجیام.
شما کنت هستین، فرق میکنه. شما کنت هستین.
تازه قافیه هم داره، دیدی؟
تو یه شاعری.
حرف خارجی شد،
روزنامه "بیطرف" رو یه انگلیسی خریده.
دقیقاً،
یه نفر به اسم هالیفاکس. ظاهراً یه لرده.
روزنامهها رو میخره تا اخبار جعلی پخش کنه
و تو بورس سفتهبازی کنه.
یه راهزن از بدترین نوعشه.
به نظر نمیاد از این لرد خوشتون بیاد.
بذار اینطور بگم که من خیلیها رو دوست دارم،
اما فقط از بعضیها درست و حسابی متنفرم.
متنفر بودن از یه انگلیسی گناه نیست. عقل سلیمه.
دارین میرین؟
نزدیک نیمهشبه. کالسکهمون داره میشه کدو تنبل؛ (اشاره به داستان سیندرلا و تبدیل کالسه به کدو تنبل)
آلبر.
مادمازل.
داشتین بادبزنتون رو جا میذاشتین.
ممنون، آقا.
- روی شما حساب کنم؟ - برای چی؟
برای پیوستن به شام
که به زودی تو پاریس ترتیب میدم. یه خونه موقت پیدا کردم.
البته... حتماً.
خوبه.
به زودی میبینمتون.
کنت.
مادام دو مورسف.
وقتی من میام شما دارین میرین.
گمان نبرید که بهم ربط دارن.
میخواستم ازتون عذرخواهی کنم.
از من عذرخواهی کنید؟
برای سرگیجه اون روزم.
شما منو یاد کسی انداختین که خوب میشناختمش و تو شرایط غمانگیزی
از دنیا رفت.
برای یه لحظه، من...
دوباره داره شروع میشه، کلمات رو گم میکنم.
متأسفم که شما رو یاد این خاطره بد انداختم.
نگران نباشید، تموم شده؛
چه بهتر.
شب خوبی داشته باشید.
کنت.
آلبر.
"هایده.
"من نباید به شما نامه بنویسم. پس نمینویسم.
"نباید شما رو ببینم..."
پس پیشنهاد نمیکنم که فردا ساعت ۵ در باغ گیاهشناسی
منو ملاقات کنید.
این مکان، که فردا اونجا نخواهم بود،
اسرارآمیزترین گلهای پاریس رو داره.
شما از سرزمینی میاین که به سرزمین ابرها و یاس معروفه.
برای ابرها میتونیم روی آسمون پاریس حساب کنیم،
من یه گل یاس به یقهم میزنم.
پس نمیگم فردا میبینمتون.
و نمیگم که از وقتی شما رو دیدم،
صدا و چهرهتون لحظهای رهام نمیکنه.
آلبر.
لومون نمیده؟
خیلی به کنت وفاداره،
ولی نسبت به من نقطه ضعف داره.
این یه استرلیتزیاست.
اونجایی که من ازش میام، تو مسیری که به دریا میرسه از اینا بود.
بهش پرنده بهشتی هم میگن،
پاساریا پارادیسولوی.
پاساریا پارادیسولوی؟
خوبه.
چطور میشه که شما نامزد ندارین؟
یا شاید دارین؟
پدرم میخواد با دختر یه بارون ازدواج کنم.
ولی من...
من دنبال چیزی میگردم که اون دوشیزه اصلاً نداره.
این... جذابیت تعریف نشدنی که برای یه زن مثل عطر برای یه گُله.
یا مثل طعم برای یه میوه.
نمیدونم خانمهای پاریسی دوست دارن چیده یا چشیده بشن،
ولی من نه.
- منظورم این نبود. - داشتم سر به سرتون میذاشتم.
شنبه تو شام کنت هستین؟
نه، من قراره به مامانم کمک کنم
تا از این دورهمیها اشرافی در بره. اون از این جور جاها خیلی بدش میاد.
شما چی؟
من مادرتون رو نمیشناسم،
نمیدونم سلیقهش چیه،
ولی تو چیزایی که ازشون بدش میاد باهاش موافقم.
نه اون و نه مادرش برای شام نمیان.
ولی فرناند دو مورسرف حتماً میاد.
چی شده؟
چرا درباره آلبر چیزی نمیگی؟
چیزی نیست که بخوام بگم.
طبیعیه که شک داشته باشی.
که بترسی. من درکت میکنم.
اما وقتی لحظهش برسه، باید یادت باشه...
لازم نیست
شما به من یادآوری کنی پدرش با پدر من چیکار کرد.
آتش به دهانش گذاشت.
ممنون،
- عزیز من. - البته.
دوستان عزیز.
شب بخیر، ویکتوریا.
من هم انتظار داشتم چیز باشکوهتری باشه،
این قیافه رو به خودت نگیر.
حتماً داخلش سورپرایزهایی داره.
هوم...
به نظر میاد زیاد اشتها ندارین.
قبل از خوردن خوک و مرغ داشتم.
این خونه... فوقالعادهست.
با این حال حس میکنم شما تعجب کردین.
هیچی از چشمتون پنهون نمیمونه.
فکر میکردم آدمی مثل شما یه محله مرکزیتر رو انتخاب میکنه،
مثل... شانزلیزه یا سن ژرمن.
اتفاقاً این خونه رو خریدم چون بهم توصیه کردن نخرمش.
چرا؟
خب، میگن جن داره. تعجب مهمونها
انگار سالها پیش اینجا یه جنایت... وحشتناک اتفاق افتاده.
مواظب باشین، دادستان پادشاه اینجاست.
درسته.
یه بچه رو قربانی کردن.
وحشتناکه.
با این حال این خونه رو خریدین؟
کار خوبی کردین.
این داستانهای روح و جن همهش چرت و پرته
که خدمتکارهای بدجنس سرهم میکنن.
یا همسایههای حسود.
اشتباه میکنین، دادستان.
من تو آسیا و هند زندگی کردم،
و سخته که از اونجا برگردی بدون اینکه بدونی واقعاً
یه دنیای...
نامرئی وجود داره، پر از روح.
وقتی این خونه رو دیدم، من...
همون لحظه فهمیدم...
یه حس عجیب داشتم که اینجا یه جنایت اتفاق افتاده.
پس خواستم
- که تنهام بذارن. - اما...
نمیترسیدین؟
اگه وجدانتون پاک باشه، روحها اذیتتون نمیکنن.
باهاتون حرف میزنن.
- و چی بهتون گفتن؟ - آره، چی بهتون گفتن؟
اون شب، همینجا نشستم.
درست جلوی این شومینه.
یه کم تریاک کشیدم تا بیشتر حس کنم.
هیچی بهتر از این نیست که محدوده آگاهیتون رو گسترش بدین.
و تو لطافت دود...
حس میکردم انگار... معلق شدم.
یه صدای ضربه از دیوار شنیدم.
بعد یه ضربه دیگه.
ضربه میزنه.
دستم رو گذاشتم.
و صدای جیغ از طبقه بالا شنیدم. از پلهها رفتم بالا.
جیغها تبدیل شد به... ناله.
صدا از یه اتاق میومد
ته راهرو.
در رو باز کردم و خودم رو تو یه اتاق دیدم.
وسطش یه تخت بود.
دستم رو روش گذاشتم.
و یه زن رو دیدم که از درد به خودش میپیچید.
داشت یه بچه به دنیا میآورد. تنها بود، رهاشده.
جیغ میزد.
و بعد یه یکی رو پشت سرم حس کردم.
یهو.
دارین خانمها رو میترسونین.
و ما رو سرگرم میکنین.
خواهش میکنم، ادامه بدین.
به خودتون بیاین، دارین جشن رو خراب میکنین.
برگشتم، در حالی که میلرزیدم.
و همون لحظه،
یه زمزمه کنار گوشم شنیدم.
صدای یه بچه بود.
صدای یه بچه که التماس میکرد
آزادش کنم.
بالاخره یه در پیدا کردم،
یه در مخفی که قبلاً ندیده بودم.
من هلش دادم.
چند تا پله... که میره به باغ.
و دوباره برگشت، صدای اون بچه.
بهم میگفت خیلی وقته که تنهاست. داشت گریه میکرد.
مامانشو صدا میزد.
اون شب، من...
گشتم، ولی...
باغ خیلی بزرگ بود.
چی... چیکار کردین؟
ببخشید؟
باغ خیلی بزرگ بود...
چیکار کردین؟
بله.
فردا صبحش، شروع کردیم به کندن.
همه جا رو.
درختای سیب رو از ریشه درآوردیم، مسیر رو زیر و رو کردیم...
ولی هیچی نبود.
یه خوک مخصوص پیدا کردن ترفل از پریگور، آوردم!
خب بعدش؟
نفس میکشه.
وقتی اونم چیزی پیدا نکرد،
همون شب خوردیمش.
- خنده - عالی بود!
من که گفتم این فقط یه قصه است.
دقیقاً، یه قصه.
حداقل، تا دیروز همینطور فکر میکردم.
وقتی داشتیم
مشعلها رو برای مهمونی میکاشتیم،
یکیشون یهو شکست.
همونجا رو کندیم و...
یه صندوقچه پیدا کردیم.
خب؟
توش چی بود؟
نمیدونم.
یعنی چی؟
منتظر شما موندم... تا بازش کنیم.
اگه توش جنازه باشه چی؟
براش مراسم تدفین میگیریم.
دادستان، شاید مایل باشید
بازش کنید؟
- التماستون میکنم، بازش نکنید. - بسه دیگه.
اجی مجی لاترجی!
آه، نمیدونم
کدوم قسمت این داستان واقعیه، ولی شما یه جادوگرین،
کنت.
چطور ممکنه؟ طوری حرف میزد انگار اونجا بوده.
همه این جزئیات، این... داشتم دیوونه میشدم.
آروم باش، خواهش میکنم.
- جنازه بچمون کجاست؟ - نمیدونم.
- مگه همونجا نذاشته بودیش؟ - چرا.
تو بهم گفتی که مرده! تو بهم گفتی!
معلومه که مرده بود.
- پس کجاست؟ - نمیدونم.
- بچمون کجاست؟ - نمیدونم!
ساکت شو، هیستریک شدی! نمیدونم.
آروم باش.
یه چیزی رو میدونم.
اینکه تا هشت روز دیگه،
میفهمم این آقای مونت کریستو کیه،
از کجا اومده، کجا میره،
و چرا جلوی ما درباره بچههایی که دفن میشن حرف میزنه.
دانگلار شیفته پوله.
به کسی که ازش پول
نمیخواد شک نمیکنه. مورسف از وقتی
پسرشو نجات دادم بهم اعتماد داره.
میمونه ویلفور.
ویلفور دادستانه.
مشکوکه.
و بخاطر این شام، ویکتوریا حتماً توضیح میخواد.
پس برای آروم کردن اون و خودش،
تحقیق میکنه.
و از اونجایی که همیشه از دهن آدمای بدجنس بیشتر میشه فهمید،
میره سراغ دشمن کنت.
لرد هالیفکس.
- (با لهجه انگلیسی) - چی میخواین بدونین؟
اگه بتونم بهش ضرری بزنم، باعث خوشحالیمه.
کنت قبلاً پاریس اومده؟ ادعا میکنه که نه.
اگه قبلاً اومده بود، من میدونستم.
پس، شما میدونید 15 سال پیش کجا بوده؟
بله. هند.
ولی...
باید بگم،
اون موقع هنوز برام جالب بود.
ولی بعدش...
بعدش چی؟
یه شب داشتم یه خدمتکار رو تنبیه میکردم
که حقش بود.
ولی...
مونت کریستو عاشق این وحشیها شده بود،
با اون خدایان بتپرستشون، جادوی مسخرشون.
عقاید مضحک.
بعد منو به دوئل دعوت کرد.
بخاطر یه بومی؟
بله! یه بومی!
باورتون میشه؟
میخنده. آه.
هوا گرمه، نه؟ عجب گرمایی!
یکی بادبزنمو بیاره، تو را خدا.
اینجا آدم خفه میشه!
نه این یکی رو نه.
ممنون.
هوم. و شما،
جناب ویلفور؟
چه بلایی سرتون آورده؟
هیچی.
نمیدونم باید اونو جزو دوستام حساب کنم یا دشمنام.
اگه دشمنتون بود، تا حالا فهمیده بودین.
عیبهایی داره، ولی آدمی نیست که نیتش رو پنهان کنه.
هوم.
اما...
مواظب باشین.
جناب دادستان.
اگه بشه دوستتون،
شما میشین دشمن من.
البته که همینطوره.
میخنده.
بله.
ممنون جناب ویلفور، صحبت باهاتون خیلی خوب بود
ولی من کارای زیادی دارم که باید انجام بدم.
از شما ممنونم.
جناب دادستان.
ویکتور.
کنت؟
اسبها رو آماده کن، داریم برمیگردیم.
حالا که ویلفور دیگه گارد نداره،
میتونیم حملهمون رو آماده کنیم.
من میرم جنوب.
برای جشن تولد بیست سالگی دختر دانگلار برمیگردم.
روی تو حساب میکنم،
آندره، که به اون نزدیک بشی.
و روی تو، هایده، که آلبر رو جادو کنی.
برین.
خوبه.
میتونه تا 600 برده رو جا بده، با یکم فشار 700 تا، ولی...
من یه انساندوستم.
اسمشو گذاشتم هرکول.
مادرم میگفت این خط مال کساییه که سرنوشت بزرگی دارن.
و این... خط عشقته.
و اینجا، میبینم که...
باید یه چیزی بهت بگم.
بله؟
میخواستم دوستت داشته باشم،
- ولی نمیتونم. - میدونم.
تو اون حسهایی که
به سوزان داری رو نمیتونی به من بدی.
این راز ما میمونه.
این راز ما میمونه. خوب نگهش میداریم.
میدونم یعنی چی که آدم دو شخصیتی باشه.
میدونم یعنی چی که آدم دو شخصیتی باشه.
نتونی بگی کی هستی.
من میشم بهونهت.
آه میکشه
وقتشه که خودتو نجات بدی.
هر ثانیه از لحظاتی که باهاتون بودم رو
توی خواب دوباره میبینم
میخوام توی تاریکی شب خاطره چشماتون رو با خودم ببرم،
و نمیخوام با هیچکس حرف بزنم
تا طنین صداتون رو که هنوز تو قلبم میلرزه
هدر ندم.
نت موسیقیتون رو پیش خودم نگه میدارم.
دوستش دارم چون تصویر شما رو برام زنده میکنه،
اما بیشتر از همه به خاطر خاطرهای که تا ابد همراهش میمونه،
خاطره لحظهای از زندگی که به اندازه یه عمر میارزه.
- به امید دیدار. - به امید دیدار.
شاهزاده.
اوژنی. این جشن مثل خودته، پر از شور و شادی.
ممنون، آندره.
بین مهمونهاتون کنت مونت کریستو هم هست؟
هفده.
هفده؟
شما هفدهمین نفری هستین که این سوال رو میپرسه.
و به همه چی جواب میدین؟
که نفر هجدهمی وجود نداره. اوناهاش.
عذر میخوام.
دوشیزه.
- کنت. سفرتون خوب بود؟ - عالی بود.
- متشکرم. - اوژنی خیلی مشتاقه
که دوباره ببینتتون، دوشیزه.
کنت، اجازه میدین؟
با کمال میل.
کنت میدونه که ما همدیگه رو دیدیم؟
من چیزی بهش نگفتم.
- ممکنه خودش فهمیده باشه؟ - فقط خدا میدونه اون به چه کارایی قادره.
قشنگن، نه؟
انگار خیلی عجله دارن واسه زندگی.
آدما همیشه واسه خوشبختی عجله دارن.
مگه نه؟
افتخار میدین دست در دست هم
چند قدم راه بریم.
دستتون میلرزه.
انگار سردتونه.
تو خانواده ما، دستهامون سرده ولی قلبهامون گرم
بفرمایید. این گرمتون میکنه.
انگورهای ما به خوبی انگورهای سیسیل نیست
ولی شما به آفتاب شمالی ما لطف دارین.
متأسفم.
عذر میخوام، ولی...
من هیچوقت نمینوشم.
حداقل یه چیزی میل میکنید؟
باز هم باید دست رد بزنم.
جناب کنت، یه رسم عربی هست که میگه اونایی که زیر یه سقف
نون و نمک همدیگه رو خوردن، دوست ابدی میشن.
من این رسم رو میشناسم، خانم.
ولی ما پاریس هستیم، نه طنجه.
اینجا نه دوستی ابدی معنی داره، نه نون و نمک خوردن.
ولی آخه... ما دوستیم، مگه نه؟
البته که هستیم.
چرا نباید باشیم؟
پس به جای نون و نمک، بیاید چند تا خاطره با هم مرور کنیم.
چی میخواید بدونید؟
راسته که شما اینقدر دیدید،
اینقدر سفر کردید،
اینقدر رنج کشیدید؟
چی باعث شده اینطور فکر کنید؟
چشمهاتون.
هر مسافری یا دنبال پیدا کردن چیزیه یا دنبال فرار از چیزی.
شما پیداش کردید؟
سفرم هنوز تموم نشده.
تنها زندگی میکنید؟
نه خواهری دارم، نه پسری، نه پدری.
فقط هایده رو دارم که مطمئنم به زودی اونم ترکم میکنه.
چطور میتونید اینجوری زندگی کنید،
بدون هیچی که شما رو به زندگی وصل کنه؟
یه دختر جوونی رو دوست داشتم.
که قرار بود باهاش ازدواج کنم.
سالها پیش.
ولی وقتی جنگ اومد و منو از اون دور کرد...
فکر میکردم اونقدری منو دوست داره که منتظرم بمونه.
که تا پای مرگ بهم وفادار بمونه.
ولی وقتی برگشتم،
ازدواج کرده بود.
شاید قلب من از بقیه ضعیفتر بود.
بیشتر از اونچه بقیه رنج میکشیدن، رنج کشیدم.
همین دیگه. این عشق هنوز تو قلبتون مونده؟
آدم فقط یه بار واقعاً عاشق میشه.
مگه نه؟
دوباره دیدینش؟
هیچوقت.
هیچوقت؟
هیچوقت.
به خاطر رنجی که کشیدید بخشیدینش؟
فقط کسی رو میشه بخشید که طلب بخشش کنه.
اگه امروز ازتون طلب بخشش کنه چی؟
روزنامه بیطرف بخرید! ناوگان دانگلار در مارسی دزدیده شد!
روزنامه بیطرف، خانمها و آقایون! روزنامه بیطرف!
بخرید!
چطور میشه کشتیها رو وسط روز روشن از بندر دزدید؟
حداقل بیمه بودن؟
به نظرت چیه؟
سهام دانگلار تو بورس سقوط کرد.
ولی به لطف تلگراف ارتش،
دانگلار زود میفهمه که در واقع هیچ اتفاقی نیفتاده.
شما باید کشتیهاشو میدزدیدید.
هر چیزی به موقعش میرسه.
نجات پیدا کردی. کشتیهات سالمن.
- چی؟ - روزنامه بیطرف دروغ گفته.
"ناوگان دانگلار هنوز
"در بندر مارسی پهلو گرفته و سالمه"!
آه میکشه. ممنون. ممنون دوستان من.
دانگلار حرفهای منو یادش میاد و فکر میکنه...
که این یه حقه از طرف صاحب جدید روزنامه بیطرفه،
لرد هالیفکس عزیز ما.
دقیقاً.
مونت کریستو حق داشت.
این انگلیسی داره از روزنامهش استفاده میکنه تا با سهام من بازی کنه.
باید یه تکذیبیه چاپ کنیم.
اصلاً نه.
نمیفهمم. باید...
هیس!
میشنوید؟
گوش کنید.
چه صدای قشنگی.
این صدای کوچولوی قشنگ.
من هنوز نمیفهمم.
فکر کن. اون چیزی رو میدونه که هنوز هیچکس نمیدونه.
تصور کن: داری پوکر بازی میکنی و از دست حریفت خبر داری.
- چیکار میکنی؟ - شرط رو میبرم بالا.
سهامها الان تو پایینترین قیمتن.
اگه الان سهام رو بخرم، تا دو روز دیگه یه سود کلون به جیب میزنم.
بهترین معاملهم میشه.
سهامت رو بخری؟
چقدر پول لازم داری؟
- 500 میلیون. - 500 میلیون؟
آره، 500 میلیون. ولی باید همین امروز انجام بشه.
قبل از بسته شدن بازار و قبل از اینکه اون آشغالِ هالیفکس این کار رو بکنه.
چطوری میشه تا امشب 500 میلیون جور کرد؟
با رفتن پیش بزرگترین دشمن لرد هالیفکس.
متأسفم بارون، ولی...
دریا همیشه برای من نحس بوده.
من سهام شما رو نمیخرم.
- کنت. - با این حال،
من هیچوقت کمک به یه دوست و تنبیه یه دشمن رو رد نمیکنم.
پس این پول رو بهتون قرض میدم و هر کاری که میخواین باهاش بکنین.
و من میتونم نرخ سود 20 درصد رو تضمین کنم.
من بدون سود بهتون پول قرض میدم.
تو سیسیل میگن:
"از جیب رفیقت پولدار نشو."
اصرار میکنم.
یه رهننامه روی همه داراییام تنظیم کردم.
خب، به اندازه 500 میلیون نمیشه، ولی...
200 میلیون، اینو قول میدم.
نه بارون، حرف شما برای من کافیه.
شما بهش میگین:
"حساب حساب، کاکا برادر."
خب، پس باشه. به خاطر دوستی، من تضمینهای شخصی شما رو قبول میکنم.
تا یک هفته دیگه، بدهیم رو پس میدم.
کاری میکنیم این هالیفکس تقاص پس بده.
شکایتنامه آمادهست.
خودم شخصاً علیه اون تو دادگاه اقامه دعوی میکنم.
مشتاقم که تو دادگاه باشم و شاهد این اعدام باشم.
لرد هالیفکس، صاحب روزنامه ایمپارشال،
که امروز به دادگاه احضار شده
تا به اتهامات افترا پاسخگو باشه،
مجبور شده با عجله کشور رو ترک کنه.
اما قول داده که نمایندهش
ساعت 2 در این دادگاه حاضر باشه.
جناب قاضی، این نمایش کافیه دیگه.
اینجا تئاتر خیابونی نیست.
از نماینده آقای هالیفکس میخوام خودش رو معرفی کنه.
چیکار میکنی؟ هنوز تموم نشده.
من نماینده لرد هالیفکس هستم.
من در برابر شما هستم
چون روزنامه ایمپارشال متهم شده به پخش اخبار دروغ.
اما من اینجا اعلام میکنم
که کشتیهای دانگلار واقعاً ناپدید شدن.
چرت و پرته، ناوگان من تو مارسیه!
این یه مسخرهبازیه!
- چه مدرکی دارین؟ - کافیه
با اداره بندر مارسی تماس بگیرین.
پس شما روی حرفتون پافشاری میکنین؟
بله پافشاری میکنم و پاش امضا میذارم، جناب قاضی.
اما میخوام این کار رو با اسم واقعیم انجام بدم.
یعنی الان اسم جعلی دارین؟
منو با اسم آندره کاوالکانتی میشناسن.
بعد از سالها زندگی تو خیابون، یه خانواده بزرگ
و ثروتمند از اشراف ایتالیا منو پناه دادن.
من مثل یه دزد بزرگ شدم؛
و به عنوان یه شاهزاده به آخر خط رسیدم.
شغل شریفتری نیست، ولی خیلی لذتبخشتره.
اینجا، تو پاریس بود که بالاخره پدر واقعیم رو پیدا کردم.
من سوم نوامبر 1815 به دنیا اومدم.
تو اوتوی.
جناب قاضی، آیا...
متهم میتونه مدارکی برای ادعاهاش ارائه کنه؟
بله، دارم میرسم، جناب دادستان.
صبرتون پاداش خواهد داشت.
من حرومزاده یه اشرافزاده فرانسوی و معشوقهش هستم!
مادرم نمیدونه که من زندهم چون... پدرم
بهش گفته که من موقع تولد مُردم.
منو تو یه پارچه پیچید و زنده به گور کرد.
آقا، شما دارید از تلاش برای قتل نوزاد حرف میزنید.
این اتفاقی بود که باید میافتاد
اگه عمهم منو از خاک بیرون نمیآورد.
چه کسی رو متهم میکنید؟
یه مرد محترم...
که همهتون میشناسینش.
اسلحههاش روی این پارچهست.
پدر من...
همون مردیه که روبروم وایساده.
دادستان ویلفور.
ساکت!
- وگرنه سالن رو تخلیه میکنم. - تهمته!
ازتون شکایت میکنم!
آقای کاوالکانتی،
متوجه هستید که اتهاماتتون چقدر سنگینه؟
من به یه پارچه قانع نمیشم، حتی اگه خونی باشه.
جناب دادستان مدرک حرفهام رو براتون میاره.
هذیون میگید! - پدر.
مجبور نکنید مادرم بیاد شهادت بده.
فکر کنم به اندازه کافی رنج کشیده.
دادگاه تعلیق میشه
تا زمان تحقیقات. سالن رو تخلیه کنید!
این از اولی.
بیا ویکتوریا، بیا! ببخشید.
بذارید رد بشیم.
چرا حقیقت رو بهم نگفتی؟
پدرت منو به عنوان دامادش میخواست، ولی...
این امکان نداره، مادر تو، مادر منم هست.
ریشههات رو فراموش نکن.
خوشبخت باشی، خواهرم.
کنت!
کنت!
این داستان بیمعنیه. داریم توی توهم غرق میشیم.
کشتیهای من، دیروز، هنوز تو مارسی بودن. من...
من نیاز به یه... یه مهلت دارم تا پولتون رو پس بدم.
اگه...
دیگه چیزی ندارید، بارون.
هر چی که مال شما بود الان مال منه.
تنها چیزی که براتون مونده، همین لباسهای تنتونه.
از پاریس برو بیرون وگرنه...
... ممکنه کاری کنم زنت و دخترت از گشنگی بمیرن!
اما کنت، من...
فکر میکنید خیلی بیرحمم، بارون؟
(نه تنها میدونم،)
(بلکه بهش افتخار هم میکنم.)
بهتره همسرتون رو همراهی کنید.
خیلی رنگش پریده.
این از دومی.
پدر!
از طرف آنژل.
برید کنار!
نه!
چرا؟
چرا؟
گریه نکن.
میدونستیم آخرش اینجوری میشه.
میدونستیم.
هایده!
نافرمانی کرد.
نافرمانی؟
از چی نافرمانی کرد؟
شما فقط نفرت رو بهش یاد دادین.
شما این خنجر رو تو دستش گذاشتین.
این غمته که داره حرف میزنه.
من مثل پسرم دوستش داشتم.
منم دوست دارین؟
منم حاضرین برای انتقامتون قربانی کنین؟
این انتقام نیست.
این عدالته.
اشکهات رو فراموش نکن هایده، جیغهای مادرت
و خون پدرت رو.
و اسم کسی که بهشون خیانت کرد.
اسمش رو فراموش نکن!
اگه همونقدر که من دوستتون دارم
دوستم دارید، سعی نکنید دوباره منو پیدا کنید.
تو آدم خیلی خوبی هستی، نباید اینقدر ساده باشی.
دارم همه توانم رو جمع میکنم تا با خودم کلنجار برم و جلوی اشکامو بگیرم.
دور از من خوشبخت باشید، چون لایقش هستید.
آلبر؟
آلبر.
تو دیوونهای.
نمیتونی اینجا بمونی.
هایده، من تازه شما رو شناختم...
برید.
مثل طاعون ازم دوری کن.
- من بدبختت میکنم. - پس بیا با هم فرار کنیم.
هایده، قسم میخورم،
به جای ناامیدی، خوشبختت میکنم، قول میدم.
منو نمیشناسی. کنت رو نمیشناسی.
هایده...
اگه همونقدر که من دوستت دارم، دوستم داری...
با من خداحافظی کن.
التماست میکنم.
بگو!
پس من بهت میگم
خدا رو شاهد میگیرم که از ته دلم میگم...
برات آرزوی یه زندگی شاد بدون خاطرهای از من رو دارم.
خداحافظ عشق من.
این نگاه.
بدون شما، زندگیم از دست رفتهس.
بدبختیم حتمیه.
میخوای چیکار کنی؟
نگران نباش، به قولم عمل میکنم.
اما تو رو به خدا، زنده میمونی؟
چه اهمیتی داره؟
از نظر تو من الان مُردم.
فرار کنیم.
هایده.
اگه میخوای به خانواده مورسف بپیوندی،
آلبر حق داره که بدونه
داستان تو رو.
اگه ساکت بمونی، مجبور میشم به جای تو حرف بزنم.
واقعاً لازمه که من
از طرف تو حرف بزنم؟
کنت، خواهش میکنم.
هایده دختر...
بس کنید!
خودم حرف میزنم.
پدر من مرد بزرگی بود که به نام علی تبلین معروف بود.
پاشای یانینا.
ده سالم بود
وقتی جلوی چشم من و مادرم کشتنش.
یه سرباز فرانسوی، که یار و یاور ما بود
پیشش اومده بود.
با ده تا گلوله سوراخش کردن،
پدرم
قدرت اینو پیدا کرد که سرپا بمونه
و به مردی که بهش خیانت کرد شلیک کرد
و چشمش رو درآورد.
دیگه هیچوقت مادرم رو ندیدم.
اون افسر منو به عنوان برده
به یه قبیله ولاک تو بالکان فروخت.
- اسمش... - کافیه.
آلبر.
- شما منو بازی دادین. - بهتون هشدار داده بودم.
- از من سوءاستفاده کردین. - ممکنه از حرفاتون پشیمون بشین.
- فکر میکنی منو میترسونین؟ - منو تحریک نکن.
آلبر، خواهش میکنم.
کنت!
همه چیزمو ازم گرفتین. به جز اسمم، که اونم لکهدارش کردین.
نه!
آه کنت، التماستون میکنم.
دستکشتون رو به نشونه مبارزه برمیدارم.
فردا پیچیده دور یه گلوله بهتون پسش میدم.
رحم ندارین؟
مگه اونا به ادموند دانتس رحم کردن؟
نگام کن.
من فقط بازوی مسلح سرنوشت کر و کورم.
فرناند مورسف همون چیزی رو میچشه که پدرم چشید.
اگه آلبر رو بکشی،
دیگه نمیتونی بگی: "خدا با منه، پشتمه."
تو یه قاتل میشی.
تو کتاب مقدس میگه پسرا باید تاوان گناهان پدراشونو پس بدن.
جاکوپو، دنبالش برو.
تنهامون بذار، جاکوپو.
مادام.
اینجا چیکار میکنی؟
ادموند، تو پسر منو نمیکشی.
چه اسمی صدا زدی؟
اسم خودت رو.
این خانم مورسف نیست
که جلوت وایساده، مرسدسه.
من کسی به این اسم نمیشناسم.
همون لحظه که دیدمت شناختمت.
حتی بدون دیدنت هم، صدات رو میشناختم.
عقلم مقاومت میکرد، ولی قلبم میدونست. از اون موقع، دنبالت میکنم، نگات میکنم،
دنبال اینم که با مورسف چیکار داری.
منظورتون فرنانده، مادام.
حالا که داریم اسم کوچیک همو صدا میزنیم.
گناهکار منم.
منم که در برابر نبودنت قدرت نداشتم.
منم که وقتی گفتن مُردی ایمانم رو از دست دادم.
- من! - چرا؟ چرا تنها بودی؟
چرا من نبودم؟ چرا دستگیرم کردن؟
چرا گفتن که مُردم؟
نمیدونم.
فکر کنم دیگه براتون نامه عاشقانه نمینویسه،
اما شما به راحتی دست خطش رو میشناسین.
بفرمایید.
نگاه کن، مرسدس.
این چیزیه که شوهرت
بیست سال پیش به ویلفورت نوشت.
باید انتقام بگیرم، مرسدس. باید این کار رو بکنم.
نفسهای لرزان
پس انتقام بگیر، ادموند.
اما فقط از گناهکارها.
از فرناند که بهت خیانت کرد انتقام بگیر، از من انتقام بگیر، ولی آلبرت رو ببخش.
اگه میدونستی چقدر دعا کردم...
اگه میدونستی چقدر اشک ریختم...
تو پدرت رو تو تنهایی از دست دادی؟
کسی که عاشقش بودی رو تو بغل رقیبت دیدی؟
- همه اینا رو دیدی؟ - نه.
آره.
ولی الان مردی رو میبینم که هیچوقت از عاشقیش دست نکشیدم
که میخواد قاتل پسرم بشه.
چی میخوای؟
میخوای پسرت زنده بمونه؟
زنده میمونه.
ممنون.
ممنون، ادموند.
پیدات کردم.
همونجوری که همیشه تو رویاهام میدیدمت، همونجوری که همیشه دوستت داشتم.
باید خداحافظی کنیم.
خداحافظی؟
اگه از انتقامم بگذرم،
از تنها چیزی که منو زنده نگه داشته گذشتم.
دوئل فردا انجام میشه.
خداحافظ، مرسدس.
جناب آلبرت دو مورسف،
شما علناً کنت مونت کریستو رو به مبارزه طلبیدید.
دوئل در فاصله بیست قدمی، با فرمان من انجام میشه.
اول شما
در موقعیت قرار بگیرید.
بفرمایید، آقایون.
آتش!
آتش!
فکر میکنم تو چشمات برق ناامیدی میبینم.
هیچوقت نمیبخشمتون که زندگیش رو ازش گرفتین
و قلبم رو شکستین.
پس دوستش داشتی.
دوستش داشتم؟
همه چیز منو به نفرت ازش سوق میداد، ولی کی میدونه چرا عاشق میشیم؟
هرچقدر سعی کنی با خودت کنار بیای، دیگه خیلی دیره.
تعادلت رو از دست دادی.
ندای درونت بهت میگه که هیچی تصادفی نیست.
ولی به جای گوش دادن به اون صدا، به حرف تو گوش دادم.
باعث بدبختی اون و خودم شدم!
با این عشقی که بهش ندادم چیکار کنم؟
با این حرفهایی که بهش نزدم چی؟
شما بهش گفتین.
و اون شنید.
آلبرت...
کنت!
حالا فرار کنید.
فرار کنید و نذارید هیچکس خوشبختیتون رو ازتون بگیره.
ادموند!
ادموند!
ادموند، خودتو نشون بده!
منتظرت بودم.
بالاخره چهره واقعیت رو نشون دادی.
منم دنبال شناخت چهره واقعیت بودم.
میخواستم بدونم کی هستی.
واسه همین رد پاهات رو دنبال کردم.
هرجایی که رفته بودی رو گشتم.
با همهشون ملاقات کردم:
دوستات، همرزمات، دشمنات، همه...
به کی خیانت نکردی؟
به کی وفادار موندی؟
همه جا چهره واقعیت رو نشون دادی.
من
ایمانم به انسانیت رو
روزی که بهم خیانت کردی از دست دادم.
باید منو میکشتی.
هیچوقت دیر نیست.
پاشو وایسا.
به من نگاه کن.
به من نگاه کن!
منو بکش.
مردم همیشه مردهها رو بزرگ میشمارن.
آخرش میبخشنشون.
نمیخوام کسی تو رو ببخشه.
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
مرسدس، اومدم باهات خداحافظی کنم
همونجایی که زندگی ما رو از هم جدا کرد،
درست ۲۱ سال پیش در همین روز.
از اون موقع تا حالا خیلی چیزا تو وجودم و دور و برم شکسته،
اون مردی که میشناختی دیگه نیست.
بهت قول داده بودم تا لحظۀ مرگ دوستت داشته باشم
و حتی بعد از اونم،
و همیشه دوستت خواهم داشت،
ولی دیگه از دستم برنمیاد که خوشبختت کنم.
تنها چیزی که میتونم بهت بدم تسکینه.
پسرت خوشبخت میشه.
آلبر و هایده داستانی رو زندگی میکنن که ما نتونستیم.
خوشبختی نصیب بچههامون باشه
که بعد از ما زنده میمونن و طعم شیرین عشق رو میچشن.
وقتی این نامه رو مینویسم، آخرین لحظاتم رو با تو میگذرونم.
بعد از این، همه چیز فقط خاطره میشه.
اونا رو با خودم به دریا میبرم،
تنها جایی روی زمین که همهجاش افقه
و هیچ ردپایی از آدما روش نمونده.
زندگی کن و شاد باش.
هیچوقت فراموش نکن،
تا روزی که مشیت الهی شاید دوباره ما رو به هم برسونه،
که تمام حکمت بشر تو این دو کلمه خلاصه میشه:
صبر کردن
و امیدوار بودن.
ادموند دانتس،
کنت مونت کریستو.
مترجم: اشکان هیدی
@FRANCOFILMS francofilmz@gmail.com
[ کُنتِ مونت-کریستو ]
:فیلمی از ماتیو دولاپورت و الکساندر دو لا پاتُلییِر
[ پییِر نینی ]
[ باستیَن بوئیون ]
[ آنائی دِموستیه ]
[ آناماریا وارتولومئی ]
:و [ لورنت لافیت ]
:با همراهی [ پیرفرانچسکو فاوینو ]
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.