All language subtitles for The.Old.Man.S01E06.2160p.WEB.H265-GLHF

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫سی‌نما تقدیم می‌کند ‫30nama.com

‫کانال رسمی تیم ترجمه‌ی ۳۰نما ‫CinamaSub@

‫«کاری از بهادر و صاحب» ‫«Bahador_Sub & @SAHEB@»

‫اون کجاست؟

‫کجاست؟

‫وای، نه.

‫نه!

‫وای، نه!

‫- نه. ‫- طوری نیست.

‫باید پیداش کنیم.

‫نه، لازم نیست.

‫تو کی هستی؟

‫من همونی‌ام که ‫خود واقعی‌ت رو بهش نشون دادی.

‫همونی‌‌ام که ‫خود واقعیم رو بهت نشون دادم.

‫می‌دونم کی هستی.

‫می‌‌بینمت.

‫فکر می‌کنم جفت‌‌مون می‌دونیم ‫که این واقعیت نداره.

‫خوبی؟

‫آره.

‫اسمت روی اون‌ بنویس.

‫- چرا؟ ‫- بنویس.

‫کدوم اسمم؟

‫اسم واقعی‌‌ت.

‫اوایل قبل از اینکه یه مأموریت رو شروع کنم...

‫این کار رو انجام می‌دادم تا بهم کمک کنه ‫حواسم رو جمع نگه دارم.

‫آره، خیلی خب. ‫حالا بکنش تو لیوان.

‫آره، توی آب.

‫آره.

‫ببین، اسمت...

‫هنوز یه جایی تو لیوانه.

‫ولی واسه یه مدت باید ازت جدا بشه...

‫و تو هم باید ازش جدا بشی.

‫خب؟

‫وقتی از در بیرون می‌ری...

‫این اسم باهات نمیاد، متوجهی؟

‫و روزی که زمانش برسه...

‫یه راهی پیدا می‌‌کنی که دوباره سرهمش کنی.

‫من اون‌‌قدری اطلاعات ندارم که ‫بهت بگم چه‌‌جوری کارت رو انجام بدی...

‫ولی به‌‌‌‌نظر یه جای این تشبیه ایراد داره.

‫جدی؟

‫این که دیگه درست نمی‌‌شه.

‫هیچ‌جوره.

‫این هر چی که باشه، ‫دیگه امکان نداره مثل قبلش بشه.

‫اوه...

‫فهمیدم.

‫تو زمینۀ کاریِ تو ‫این بهاییه که باید پرداخت کرد.

‫ام... برای هر روز بیدار‌شدن ‫باید این بها رو پرداخت کرد.

‫مرسی، آقا.

‫همه‌‌چی همیشه در حال سقوط آزاده.

‫ما جوری برنامه‌‌ریزی نشدیم ‫که باهاش کنار بیایم...

‫پس همه‌‌مون موافقت کردیم که ‫وانمود کنیم همچین اتفاقی نمی‌افته.

‫ولی اتفاق می‌‌افته.

‫تو چطور؟

‫الان نسبت‌‌به با اون زمان چه‌‌‌قدر فرق کردی؟

‫اوه. یعنی الان که ‫زندگیت تو دست‌‌های منه...

‫کنجکاوی که بدونی ‫از پس چیزی که قراره پیدا کنیم...

‫برمیام یا نه؟

‫به گمونم چیزی نمونده تا بفهمیم.

‫من هیچ‌‌وقت شغلت رو زیر سؤال نبردم...

‫و الانم این کار رو نمی‌‌کنم.

‫ولی این اوضاع بده، هرولد.

‫چی شنیدی؟

‫که یه جاسوس فراری رو...

‫ترغیب به فرار کردی و بهش کمک رسوندی.

‫و اینکه ممکنه سعی کرده باشی ‫اون جاسوس رو به قتل برسونی...

‫که از دستگیریش جلوگیری کنی.

‫به‌‌چشم خودمون آدم‌‌هایی رو دیدیم ‫که واسه کمتر از این‌ها نابود شدن.

‫خب، آدم‌‌هایی رو هم دیدیم ‫که به بدتر از این‌‌ها غلبه کردن.

‫به قیمت بخشی از وجودشون.

‫ولی چیزی که ازشون می‌‌مونه، ‫خود واقعی‌شون نیست.

‫یه وکیل صبح تماس گرفت...

‫و در همون حین که داشت بهم می‌گفت ‫چه‌جوری می‌تونه بهمون کمک کنه...

‫متوجه شدم که این شخص ‫با کمال میل حاضره...

‫تا قرون آخر پول‌مون رو ‫ازمون بگیره تا ازت دفاع کنه.

‫مطمئناً قبلاً هم همچین چیزی رو دیدیم.

‫همیشه از این‌‌جور اتفاق‌‌ها می‌افته.

‫و من به هنری نگاه کردم.

‫تنها چیزی بود که می‌‌تونست ‫کمکم کنه کنترلم رو از دست ندم.

‫بهش چی گفتی؟

‫نمی‌دونستم چی بگم.

‫من... گوشی رو دادم به یکی دیگه.

‫به کی...

‫خواهرت پیشته؟

‫نه.

‫گوشی، می‌خواد باهات صحبت کنه.

‫کی؟

‫هرولد، تا شنیدم اومدم.

‫حالت خوبه؟

‫شریل گفت تو و آنجلا ‫پرواز سختی رو تجربه کردین.

‫همسرم تو اتاق پیشته؟

‫نه، رفت هنری رو بخوابونه.

‫خوبه.

‫خودت فکر می‌کنی چه اتفاقی افتاد؟

‫متوجهم.

‫یه جاسوس وارد دفتر من کردی.

‫اصلاً نمی‌‌تونم حساب کنم...

‫توی چند تا جرم منو شریک‌‌جرم کردی.

‫دختردارِت کردم.

‫نتیجه این بود. ‫می‌خوام بدونم قصدت چی بوده.

‫با همچین نتیجه‌‌ای دیگه ‫چه فرقی می‌‌کنه قصد چی‌‌ بوده؟

‫واسه من ‌فرق می‌کنه.

‫چون دن ازم خواست.

‫با وجود تمام کارهایی که کرده بود، ‫بازم... دوستش داشتم.

‫و ازم خواست...

‫بهش کمک کنم از تنها فرزندش محافظت کنه...

‫پس کاری که خواست رو کردم.

‫برای تو هم همین کار رو می‌‌کردم.

‫کاریه که می‌تونم برات بکنم...

‫الان.

‫حالا می‌‌خوای بهم کمک کنی؟

‫ازم بخواه اوضاع رو درست کنم، هرولد...

‫و درست می‌‌کنم.

‫چه‌جوری؟

‫همیشه حس می‌‌کردم با اون ‫جراح‌ها تو جبهه‌‌های جنگ داخلی...

‫ارتباط خاصی دارم.

‫وسط اون همه رنج و عذاب...

‫تنها سلاح‌‌شون ارۀ استخوون...

‫و دارو واسه درد بود...

‫و ازشون می‌‌خواستن...

‫کارهای غیر قابل تصور بکنن...

‫اعضای بدن رو قطع کنن ‫تا آدم زخمی زنده بمونه.

‫همیشه حس می‌کردم ‫شغل منم همین شکلیه.

‫نادیده گرفتن آه‌‌و‌ناله‌‌ها و ‌خون‌‌ریزی...

‫و تصمیم‌‌گیری درمورد اینکه...

‫صلاح و مصلحت اصلی در چیه.

‫کاریه که به تو هم یاد دادم...

‫پس فکر می‌‌کنم می‌‌دونی ‫منظورم از این حرف‌ها چیه.‌

‫اگه آنجلا آدامز ناپدید بشه...

‫می‌‌شه همه‌‌چی رو به پای آنجلا نوشت.

‫و تو هم می‌‌تونی از شر همه‌‌چیز خلاص بشی.

‫نه.

‫اون هویت ممکنه ثمرۀ عشق بوده باشه...

‫ولی دیگه زیان‌‌آور شده.

‫واسه چیزهایی که ‫باهاشون ارتباط داره خطرناک شده.

‫حتی ممکنه بشه خود ‫اون دختر رو هم نجات داد...

‫اگه بتونه اسم و رسمش رو بذاره کنار.

‫شاید بتونه خارج از اف‌بی‌آی و ‫دنیای ما یه راهی واسه زندگی پیدا کنه.

‫شریل داره برمی‌‌گرده.

‫بگو کجایی.

‫ازم کمک بخواه...

‫و بهت کمک می‌‌کنم.

‫تو خونه همه‌‌چی روبه‌راهه؟

‫آره.

‫وقتی برگردم خیلی بهترم می‌شه.

‫آره، درسته.

‫به‌‌نظرم ممکنه حق با تو باشه.

‫همیشه حق با منه.

‫باید دقیق‌‌تر بگی منظورت چیه.

‫بوت.

‫اینکه شاید داره عقلش رو از دست می‌‌ده.

‫مگه نگفتی وقتی دیدیش ‫به‌‌نظر روبه‌راه بوده؟

‫چرا.

‫به خودم گفتم به‌‌‌‌نظر حالش خوبه.

‫به تو گفتم به‌‌‌‌نظر حالش خوبه.

‫به خودم می‌‌گفتم به‌‌‌‌نظر حالش خوبه...

‫هی پشت‌‌سر‌هم تکرارش کردم، تا الان.

‫بعد فهمیدم چیزی که ‫مجبورم این‌ همه به خودم بگم...

‫شاید اون‌‌قدری که می‌خوام واقعیت داشته باشه، ‫واقعیت نداره.

‫ببین، درک می‌‌کنم.

‫بوت تو روزهای سختی کنارت بوده.

‫پس منطقیه که دلت نمی‌‌خواد ببینی...

‫ممکنه پایان اون روزها رسیده باشه.

‫فکر کنم مشکل همینه.

‫نمی‌شه این‌‌قدر راحت تموم بشه.

‫همه‌‌چی یه نقطۀ پایان داره.

‫آره...

‫ولی یکی باید به‌جاش کارش رو انجام بده.

‫بتونه‌ مثل بوت حواسش به دنیا باشه ‫و ازش مراقبت کنه.

‫بازی رو به‌‌ خوبی بوت بلد باشه.

‫اگه اون نباشه کی این کار رو می‌‌کنه؟

‫چیزی که ازمون می‌خواد...

‫خواستۀ بزرگیه.

‫و اگه یه ذره هم در این مورد اشتباه کنه...

‫تو مخمصۀ خیلی ناجوری می‌‌افتیم.

‫آقا. مرسی، آقا.

‫باید بفهمم این چیه.

‫آره، باشه.

‫خب، امروز عصر مهمونی پاولوویچه.

‫یه راه واسه ورود پیدا می‌کنیم.

‫باهاش صحبت می‌‌کنم و یه جورایی...

‫نمی‌دونم... راضیش می‌کنم که بهمون کمک کنه.

‫که فراز همزاد رو بکشه.

‫- آره. ‫- اینو می‌‌فهمم.

‫ولی منظورم این نبود.

‫می‌خوام بفهمم تو دنیای تو چه خبره ‫و طرز کارش چیه.

‫برام توضیحش می‌دی؟

‫درس شماره یک.

‫تمام صنایع‌‌دستی ثمرۀ استفاده از...

‫دو ابزاره که به طور هماهنگ ‫به کار گرفته می‌‌شن.

‫در دست چپت...

‫حسی همدلی‌ت قرار داره...

‫توانایی‌‌ت‌ تو خوندن آدم‌‌ها...

‫دونستن اینکه چی می‌خوان، ‫به چی نیاز دارن.

‫از چی می‌ترسن.

‫چی... ممکنه بهشون امید بده.

‫چی بهشون حس شرمساری می‌‌ده.

‫و بعد توی اون یکی دستت...

‫بی‌رحمی‌‌‌ت قرار داره.

‫و اینکه حاضر باشی از این اطلاعات ‫بر علیه‌‌شون استفاده کنی...

‫و وقتی هر جفت اون چاقوها تیز باشن...

‫باورت نمی‌‌شه که می‌‌تونن چه چیزهایی رو ببرن ‫و به داخل‌‌شون راه پیدا کنن.

‫و اینو بهت آموزش دادن؟

‫اوهوم.

‫خب، تا حدی.

‫ولی بیشترش رو با انجام دادن یاد گرفتم.

‫از نظر احساسی و با آزمون‌‌و‌‌خطا، افراد غریبه رو ‫تیکه‌‌تیکه کردن به‌نظر کار ناجوری میاد.

‫- تصورشم نمی‌‌تونی بکنی. ‫- نمی‌‌تونم؟

‫می‌‌تونی؟

‫- روزی که آشنا شدیم. ‫- اوهوم.

‫وقتی برام آشپزی کردی...

‫برام داستان گفتی و دلربایی کردی...

‫داشتی همین کار رو می‌‌کردی دیگه، مگه نه؟

‫داشتی قطعه‌های وجودم رو از هم جدا می‌‌کردی ‫که بفهمی طرز کارم چیه؟

‫به درزهای وجودم فشار میاوردی...

‫تا بذارم بمونی؟

‫سخت بود؟

‫جداسازی و دستکاری من سخت بود؟

‫این چیزی نیست که سخت یا آسون باشه.

‫هر کسی... شکل به خصوص خودش برنامه‌ریزی...

‫- یه سؤال ساد‌‌ه بیشتر نیست. ‫- آره، خیلی سخت نبود.

‫- واقعاً؟ ‫- آره.

‫باشه.

‫واقعاً می‌خوام ‫روش انجام دادن این کار رو یاد بگیرم.

‫ولی...

‫هنوز نگفتم ایرادش چیه.

‫ایرادش چیه؟

‫ایرادش اینه که...

‫وقتی این کار رو شروع کنی، ‫دیگه نمی‌‌تونی جلوش رو بگیری.

‫هیچ‌‌وقت.

‫هر دفعه که با کسی آشنا می‌‌شی...

‫به کسی نزدیک می‌شی، ‫وقتی نگاهت بهش می‌‌افته...

‫به این فکر می‌کنی که...

‫استفاده کردن ازشون چه‌‌قدر آسونه.

‫صدمه زدن بهشون، دور انداختن‌شون.

‫و شاید این فکر بیاد تو سرت که...

‫شاید اون طرف هم الان داره ‫باهات همین کار رو می‌‌کنه.

‫شاید دیگه‌ هیچ‌‌وقت نتونی ‫به کسی کاملاً اعتماد کنی.

‫هنوزم می‌‌خوای ادامه بدم؟

‫خب، دوست، خیلی وقته که من...

‫به هیچ‌‌کس کاملاً اعتماد نکردم...

‫پس چرا بخوام الان شروع کنم؟

‫درس شماره دو.

‫برای وقتی که راه‌‌‌های ارتباطی به خطر می‌افته...

‫همیشه یه راه جایگزین داشته باش.

‫من و امیلی، این حساب مشترک رو داریم.

‫اعداد اولِ دو رقمی‌ سمت چپ...

‫یعنی حالش خوبه.

‫عدد بعدی که 0 یا 1 نیست...

‫یعنی داره میاد جایی که من هستم.

‫داره میاد.

‫می‌دونی، احتمالش خیلی زیاده که...

‫از دیدن من خیلی ذوق نکنه.

‫خیلی کمتر از چیزی که امیدواری...

‫شبیه سه‌‌تفنگدار می‌شه.

‫داری دست‌‌کم می‌گیریش.

‫دوباره.

‫خب ارتباط از طریق حساب بانکی فکر کی بود؟

‫اون.

‫هوشمندانه‌‌ست.

‫فقط از همین راه با هم ارتباط دارین؟

‫- نه. ‫- چه راهی؟

‫این سؤال‌‌ها بازجویی‌ نیست.

‫- چرا، هست. ‫- باشه.

‫شایدم هست. ولی بازجویی واقعی نه.

‫بهم گفتی نصفه‌نیمه می‌شناسمت.

‫دارم تلاشم رو می‌کنم.

‫تلفنی حرف می‌زنیم.

‫- تلفن چند بار مصرف و موقتی؟ ‫- آره.

‫- کجا؟ ‫- بستگی داره چه ساعتی باشه...

‫وقتی دارم می‌رم سر کار، تو راه.

‫یه پارکینگ در تقاطع خیابون دهم و اف هست.

‫و شب‌‌ها...

‫یه زمین‌‌بازی تو محله‌مون.

‫- سفر چطور؟ ‫- سفر چی؟

‫آخرین بار کی دیدیش؟

‫پاییز 2012.

‫مراسم خاکسپاری مادرت چی پس؟

‫نرفتم.

‫نظر جفت‌‌مون این بود که خیلی خطرناکه.

‫چیزی که حس می‌‌کردم ‫باید بگم رو نوشتم...

‫و از بابام خواستم بذارتش توی تابوت.

‫پس این همه مدت...

‫تمام چیزی که براش بودی...

‫یه صدا پشت تلفن بوده.

‫یه صدا بدون جسم.

‫- بس کن. ‫- چی‌ رو بس کنم؟

‫کم‌ارزش کردن رابطه‌‌مون.

‫اون واسه من فداکاری کرده.

‫منم واسه اون‌ها فداکاری کردم.

‫واسه محافظت از همدیگه ضروری بود.

‫این چیزی از پدر بودنش کم نمی‌‌کنه.

‫وقتی همه‌چی...

‫به فداکاری خلاصه می‌شه، دیگه چی‌‌ می‌‌مونه؟

‫شفافیت.

‫چون می‌دونم حاضره ‫به‌‌خاطر من از هر چیزی بگذره.

‫منم براش از هرچیزی می‌‌گذرم.

‫عشق یعنی همین.

‫یه بار دیگه بگو یه همچین ‫آدمی رو از کجا می‌‌شناسی؟

‫تو رو یادش میاد دیگه، آره؟

‫قطعاً.

‫اون واسه چیه؟

‫در انتهای راهرو رو باز گذاشتم.‏

‫می‌رسه به مسیری که...‏

‫تو رو به خارج از روستا می‌رسونه.‏

‫گمونم بعد از اون دیگه ‫خودت بتونی راهت رو پیدا کنی.‏

‫اون تو رو فرستاده.‏

‫تا منو آزاد کنی.‏

‫پس چرا دست‌هام هنوز بسته‌ست؟

‫تو همونی هستی که همه می‌گن.‏

‫داستان‌ها رو شنیدم.‏

‫تو هیولای همزاد هستی.‏

‫می‌گن جوری که به تو اعتماد داره،‏ ‫به هیچ‌کس نداره.‏

‫واضحه که زنش هم بهت اعتماد داره.‏

‫حدس می‌‌زنم زنش ‫در این مورد چیزی بهش نگفته باشه.

‫فراز خبر نداره تو این‌جایی، درسته؟

‫اون زن تو رو وارد بد مخمصه‌‌ای کرده.

‫شاید خودت هم هنوز مطمئن نیستی ‫با اون چاقو چی‌کار کنی.‏

‫برو بیرون.‏

‫کاری از بهادر و صاحب

‫اسیر روسی رفته.‏

‫دیشب فرار کرده.‏

‫یه‌ جوری دست‌هاش رو باز کرده.‏

‫دیشب خوابی رو دیدم ‫که از زمان بچگی...‏

‫بارها دیدمش.‏

‫تو خواب تنها بودم.‏

‫و حضور کسی رو پشت سرم حس می‌کردم.‏

‫نفسش رو حس می‌کردم ولی می‌ترسیدم ‫برگردم و بهش نگاه کنم.‏

‫به زبونی چیزی رو زمزمه می‌‌کرد ‫که حس می‌کردم قبلاً بلد بودم...‏

‫ولی دیگه متوجهش نمی‌شدم.‏

‫با اینکه هیچی از حرف‌‌هاش نمی‌‌فهمیدم...‏

‫غرق وحشت شده بودم.‏

‫چون می‌دونستم...‏

‫داره حرف‌هایی رو راجع‌به من به زبون میاره ‫که خودم از گفتن‌شون وحشت دارم.‏

‫و می‌دونستم که همه‌ش حقیقت داره.‏

‫بعد مثل همیشه، با عرق سرد بیدار شدم.‏

‫و مثل همیشه برگشتم به سمت همسرم.‏

‫و اون کنارم نبود.‏

‫همسرم گاهی اوقات شب‌ها پرسه می‌زنه.‏

‫همیشه همین‌طور بوده.‏

‫دلیلش؟ دلیلش رو نمی‌دونم.‏

‫معماهایی درونش وجود داره ‫که با حل کردن‌شون...‏

‫سر از یه معمای دیگه در میاری.‏

‫با این وجود دوستش دارم.‏

‫گاهی فکر می‌کنم کلاً ‫دلیل عشقم بهش همینه.‏

‫ولی آزاد کردن اسیر...‏

‫این با اون فرق داره.‏

‫اون هرگز همچین کاری نمی‌کنه.‏

‫خودش می‌دونه که این کار مساوی با چیه.‏

‫می‌دونی کدومه؟

‫آره.‏

‫چون کلی پیرمرد سفیدپوست این‌جاست...‏

‫که یه‌ جورایی همه‌شون شبیه هم‌ان.‏

‫اوهوم.‏

‫میز سوم از طرف پله‌ها.‏

‫عذر می‌خوام، خودکار دارین؟

‫ممنون.‏

‫همین‌جا بمون.‏

‫اگه اتفاق عجیبی افتاد...‏

‫میام دنبالت...‏

‫و از همون راهی که اومدیم برمی‌گردیم.‏

‫تعریف عجیب رو بگو لطفاً.

‫خودت می‌فهمی.‏

‫همین‌جا بشین. تکون نخور.‏

‫متوجهی؟

‫صبر کن، باید یه‌ چیزی بگیرم.‏

‫چی شده؟

‫کنار در خروجی. اونی که ژاکت کرم پوشیده.‏

‫‏- خب.‏ ‫‏- مطمئنم از سازمان اطلاعات مراکشه.‏

‫آره.‏

‫راستش گمونم تو یه مراسمی...‏

‫تو رو بهش معرفی کردم.‏

‫عبداللطیف نمی‌دونم چی‌چی.‏

‫رحمانی.‏

‫من بهش زنگ زدم.‏

‫تو قطار وقتی رفتی دستشویی.

‫واسه چی؟

‫فقط به 2 نفر اطمینان کامل دارم.

‫بابام.‏

‫و نوۀ تو.‏

‫هنری بعضی‌وقتا موقع خواب بهم پیام می‌ده.‏

‫می‌دونستی؟

‫نه، نمی‌دونستم.‏

‫بهتره حواست بهش باشه.‏

‫مخصوصاً وقتی یه‌کم بزرگ‌تر می‌شه.‏

‫چند شب پیش بهم گفت ‫یه پیرمردی اومده خونه‌شون...‏

‫و شریل هم اونو برده طبقۀ بالا.‏

‫با یه ماشین سیاه گنده ‫و یه راننده اومده.‏

‫گفت ازش ترسیده.‏

‫نمی‌دونم اون کی ممکنه بوده باشه...‏

‫حدسم اینه اگه کسی از...‏

‫مقامات رده بالا می‌اومد اون‌جا ‫حتماً تو بهم می‌گفتی.‏

‫مگه اینکه...‏

‫حرفی که می‌خواسته بزنه ‫تو رو هم ترسونده باشه.‏

‫واسه همین به عبداللطیف رحمانی زنگ زدی...‏

‫تا کمکت کنه منو با یه هواپیما بفرستی خونه.‏

‫‏- آره.‏ ‫‏- نباید همچین کاری می‌کردی.‏

‫اون مأمور رده بالا چی گفت ‫که ازش ترسیدی؟

‫از دفتر ادارۀ کل نبود.‏

‫‏- کی بود؟ ‫‏- مورگان بوت.‏

‫گفت اگه تو رو جای خودم گیر بندازم...‏

‫می‌تونه منو از دردسر نجات بده.‏

‫گفت تو رو تنها ول کنم.‏

‫که ناپدید بشی...‏

‫و اونم منو از این منجلاب در بیاره.‏

‫تو چی گفتی؟

‫گفتم از خونه‌م گمشو بیرون.‏

‫تو برای من کی هستی؟

‫پیچیدگی‌ای تو زندگیم هستی ‫که نمی‌خواستمش.‏

‫یه عروسک چوبی هستی که ‫می‌خوای تبدیل به آدم بشی.‏

‫نمی‌تونم کمکت کنم.‏

‫تو یه مجرمی. ‫یه خائنی.‏

‫یه تهدیدی واسه خانواده‌م...‏

‫واسه شغلم، واسه میراثم، واسه زندگیم.‏

‫ولی وقتی بهم یه ‫چوب جادویی پیشنهاد شد...‏

‫که همۀ اینا رو ناپدید کنه،‏ ‫که تو رو...‏

‫ناپدید کنه...‏

‫خدا می‌دونه...‏

‫طاقت فکر کردن بهش هم نداشتم.‏

‫باید قبولش کنی.‏

‫چی؟

‫باید پیشنهادش رو قبول کنی.‏

‫من خودم رو فدا می‌کنم.‏

‫نه، همچین کاری نمی‌کنیم.‏

‫خودم رو فدا می‌کنم.‏

‫من و تو می‌تونیم همین‌طور ‫به این بازی ادامه بدیم...‏

‫ولی پای افراد دیگه‌ای هم وسطه.‏

‫کسایی که خودشون نخواستن وارد این بازی بشن.‏

‫و همین افرادن که تو خط مقدم آسیب می‌بینن.‏

‫پدرهام اینو بهم یاد دادن.‏

‫به‌خاطر اونا این دردسر رو تموم می‌کنم.‏

‫کمک تو هم اینه که این اجازه رو بهم بدی.‏

‫جواب نمی‌ده.‏

‫توی اون قسمت از دنیا،‏ ‫با منابعی که داره...‏

‫فراز همزاد یه روحه.‏

‫نزدیک شدن بهش ممکن نیست.‏ ‫دست زدن بهش ممکن نیست.‏

‫کشتنش ممکن نیست،‏ ‫بابات هرچی می‌خواد بگه.‏

‫باشه، دارم دست‌کم‌ می‌گیرمش.‏

‫دوباره.‏

‫فکر کنم هردو می‌دونیم این اتفاق باید بیفته.‏

‫داستانت به یه پایان خوش می‌رسه.‏

‫من هنوز مطمئن نیستم موضوع داستان خودم چیه.‏

‫باید برم اینو بفهمم.‏

‫هر پایانی که می‌خواد داشته باشه.‏

‫جناب معاون.

‫‏- بله.‏ ‫‏- از این‌طرف.‏

‫میل دارین یه نوشیدنی براتون بریزم، خانم؟

‫لطفاً.‏

‫‏- چه‌قدر باید بهتون بدم؟ ‫‏- لازم نیست، خانم.‏

‫متوجه شدم.‏

‫سرزنش کردن خودت به‌خاطر اون...‏

‫خیلی وسوسه‌انگیز می‌شه.‏

‫پیشنهاد می‌کنم در برابرش مقاومت کنی.‏

‫‏- متوجه شدی، ها؟ ‫‏- اوهوم.‏

‫نگران نباش، رازت پیش من محفوظه، زوئی.‏

‫تو کی هستی؟

‫بریم یه‌جایی که بتونیم خصوصی حرف بزنیم.‏

‫بفرما بشین.‏

‫سرگی، تو واسه دونستن این اسم، زیادی جوونی.‏

‫ولی اگه تو جنگ افغانستان خدمت کرده بودی...‏

‫می‌‌دونستی اسمی بود که مردم کابوسش رو می‌دیدن.‏

‫بابا گوگوری.‏ ‫(لولو خورخوره)

‫هیولای ساختگی بچه‌ها...‏

‫و کسی که یه بار جونم رو نجات داد.‏

‫مطمئن نبودم یادت باشه.‏

‫بین تمام بدهی‌‌هایی که تو زندگیم داشتم...‏

‫هیچ‌وقت شک نداشتم...

‫که این بدهی رو... ‫یه روزی باید صاف کنم.

‫با توجه به بهایی که ‫برای فراری دادن تو دادیم...‏

‫گمونم، چیزی که الان ازت می‌خوام...‏

‫کاملاً منطقیه.‏

‫عواقب کاری که کردی چه بود؟

‫پرس‌وجو کردم...‏

‫ولی هیچ‌وقت نفهمیدم ‫چه بلایی سر بلور اومد.‏

‫اوه، بلور، نه.‏ ‫نمی‌تونستی اونو پیدا کنی.‏

‫نه، وقتی که از افغانستان رفت...‏

‫دیگه آدمی با این اسم وجود خارجی نداشت.

‫و اون آدمی جدیدی که بهش ‫تبدیل شد رو هم می‌شناختی.‏

‫با یه اسم دیگه، آره.‏

‫با چه اسمی؟

‫همسر.‏

‫همسر؟

‫حدس می‌زنم شوهرش خیلی ‫از این موضوع خوشحال نشده باشه.‏

‫نه، خوشحال نبود. نه.‏

‫سی ساله که کینه به دل گرفته.

‫ولی بالاخره اهرم فشار پیدا کرده که تلافی کنه.

‫حالا می‌خواد منو بکشه.‏

‫پس اول من باید بهش برسم.‏

‫ربط این به من چیه؟

‫تو همسرش رو تو ‫سازمان اطلاعات شوروی استخدام کردی...‏

‫از هم پاشیدن دنیاش رو تو شروع کردی.

‫الان دنبال اینه که حسابش رو با من صاف کنه...‏

‫از کجا معلوم که...‏

‫بعد از من سراغ تسویه‌حساب با تو نیاد؟

‫همچین فکری می‌کرد؟

‫اینکه من استخدامش کردم؟

‫تو همچین فکری می‌کنی؟

‫وقتی باهاش آشنا شدم ‫تو مسکو دانشجو بودم.‏

‫فکر می‌کردم دارم سعی می‌کنم بهش برسم...

‫ولی همون موقع هم...‏

‫به‌نظرم می‌دونستم ‫به همین سادگی‌‌ها هم نیست.

‫می‌دونستم که اون...‏

‫ذاتاً متخصص جذب کردن...‏

‫بقیه به خودشه.‏

‫هرچی صمیمی‌تر می‌شدیم...‏

‫بیشتر حس می‌کردم دارم دو نصف می‌شم.‏

‫نصفم داشت عاشق اون می‌شد.‏

‫ولی نصف دیگه‌م...‏

‫مردد بود.‏

‫اونم همین عشق رو به من داره؟

‫یا همه‌ش واسه اینه که می‌دونه...‏

‫پدرم تو اطلاعات شورویه؟

‫شاید جفتش درست بود.‏

‫شاید فقط دومی.‏ ‫کی می‌دونه.‏

‫ولی سال‌ها بعد...‏

‫وقتی اولین پیشنهادش به دستم رسید...‏

‫درباره اینکه در ازای...‏

‫تضعیف رقبای شوهرش...‏

‫بهم اطلاعاتی بده...‏

‫فکر کنم مطمئن بودم...‏

‫هر خیالی که راجع‌بهش داشتم...‏

‫فقط خیال بود.‏

‫غیرواقعی بود.‏

‫هردو اونو «همسرم» صدا می‌کردین...‏

‫ولی از این قضایا خبر نداشتین.‏

‫درکش سخته.‏

‫ولی این باعث شد...‏

‫یه‌کم راحت‌‌تر از اتفاقات امروز سر دربیارم.

‫اتفاقات امروز؟

‫وکیل فراز همزاد امروز مهمون منه.‏

‫اومده تا بهم بگه...‏

‫اگه هرگونه اطلاعاتی...‏

‫از مکان احتمالی تو...‏

‫بهشون بدم،‏ ممکنه...‏

‫لطف فراز همزاد شامل حالم بشه.‏

‫تا اون لحظه...‏

‫نمی‌دونستم اصلاً به لطف همزاد...‏

‫نیازی دارم یا نه.

‫وقتی دیدیش...‏

‫سلام منم بهش برسون.‏

‫سرگی.‏

‫شد دو بار.‏

‫گفت‌وگومون سریع تموم می‌شه.‏

‫پاسخ سریع به نفع هردومونه.‏

‫تا جایی که می‌تونم بگم...‏

‫فقط و فقط دو تا سناریو وجود داره.‏

‫یا داوطلبانه این‌جایی ‫یا به اجبار این‌جایی.‏

‫می‌شه بهم بگی کدوم یکی درسته؟

‫چطور منو شناختی؟

‫عکست تو گزارشات پلیس بود...‏

‫به‌‌خاطر اتفاقی که تو خونه‌ات افتاد.‏

‫رابطۀ من با وکیلم ‫مستلزم اینه که من گاهی اوقات...‏

‫تو موقعیت‌های بسیار ناخوشایندی قرار بگیرم.‏

‫حتی تو اون لحظات،‏ ‫من نماینده‌ش هستم...‏

‫چون این کار رو خوب بلدم،‏ ‫چون سودمنده...‏

‫و چون به محض شونه خالی کردن من...‏

‫یکی دیگه رو جای من پیدا می‌کنه.‏

‫تو این لحظه...‏

‫سعی دارم از این فرصت استفاده کنم...‏

‫تا شاید بین تمام این کارها ‫یه کار شایسته کرده باشم.‏

‫شاید بهتر باشه این اجازه رو بهم بدی.‏

‫و موکلت...‏

‫تضمین می‌کنی که حرفت رو قبول می‌کنه؟

‫تو اولویتش نیستی.‏

‫اینو تضمین می‌کنم.‏

‫عذر می‌خوام، خانم دیکسون.‏

‫لطفاً همراه من بیاین.‏

‫گفتم همون‌جا بمون.‏

‫توی بار.‏

‫مگه همینو بهت نگفتم؟

‫من همون‌جا وایستاده بودم ‫تا اینکه وکیل فراز همزاد...‏

‫گفت می‌دونه من واقعاً کی‌ام...‏

‫و گفت همراهش برم.‏

‫‏- اسمت رو می‌دونست؟ ‫‏- آره.‏

‫خب، احتمالاً بهتر بود باهاش بری.‏

‫خودم هم همین فکر رو کردم.‏

‫چی گفت؟

‫گفت می‌تونه بدون اینکه تو خطر بیفتم ‫از شر همه‌چی خلاصم کنه.

‫بعدش؟

‫تو چی جواب دادی؟

‫الان این‌جام، نمی‌بینی؟

‫شما در محاصرۀ ما هستین!‏

‫تلاشی برای فرار نکنین‏!‏

‫«کاری از بهادر و صاحب» ‫«Bahador_Sub & @SAHEB@»

‫کانال رسمی تیم ترجمه‌ی ۳۰نما ‫CinamaSub@

‫خب، میای یا به‌زور ببریمت؟

‫دخترم کجاست؟

‫می‌دونم با تو بود،‏ ‫الان کجاست؟

‫گرفتنش.‏

‫گرفتنش؟

‫کی گرفتش؟

‫پیرمرد(پدر).

‫و می‌‌ریم که برگردونیمش.

‫بزرگ‌ترین مرجع دانلود فیلم و سریال ‫30nama.com

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.