Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائه شده توسط مصطفی (m_k1137@yahoo.com)
این نامزد من احمده. به سختی می تونم با اون صحبت کنم.
اوه اون خیلی خوش تیپه
خدا اون رو حفظ کنه
- اسم پسرم احمده - واقعا؟
- آره. - فرزند دیگهای هم داری؟
- بله ... مصطفی و منال. - خدا حفظشون کنه.
خدا تو رو هم حفظ کنه...
اون یه افسر ارتش در دره سینا است.
- من همیشه نگران اونم. - عجب!
هر وقت یه درگیری تو تلویزیون میبینم خیلی مضطرب میشم.
عجب!
- من تا پایان امتحانات پایانترم منتظرش میشم.. - چند روزه که از هم دوریم.
نه واقعاً، مدرسه من فرق داره.
کجا درس میخونی؟
- دانشکده پزشکی تو زقازیق. - اوه، ایول. تو یه دکتری...
آره.
- من از یک خانواده پر از دکتر میام... - یا خدا...
آنها در توانایی من برای تحصیل در رشته پزشکی تردید داشتند، اما من به آنها گفتم که از هیچکس کمتر نخواهم بود.
حلقه نامزدیت کو؟؟؟
ما وقت نداشتیم جشن بگیریم، زیرا او برای انجام وظیفه فراخوانده شد.
بنابراین ما موافقت کردیم که وقتی او برگشت این کار را انجام دهیم.
توی تعطیلات مدرسه میتونم با خانواده اش در اسماعیلیه بمونم یا پیش خالهام در منصورا؟
- باید بری پیش خانوادهاش. - واقعا؟
بله، تا به اونا عادت کنی...
- خجالت میکشم - نباید بکشی
- خواهرم داره؟ - آره...
- پس شما باید با هم دوست باشید. - در واقع خیلی هم به هم نزدیکیم.
اون همیشه با من حرف میزنه، و تو شبکههای اجتماعی به من پیام میده.
پس خجالت نکش. تو الانش هم جزئی از خانوادهاش هستی.
احمد میگه خانوادهاش منو خیلی دوست دارن...
اون میگه خانوادهاش همیشه دعا میکردن یه زن خوب گیر اون بیاد و حالا دعاشون مستجاب شده
- تو دوستداشتنی هستی و مطمئنم اونا ازت خوششون میاد - ممنونم.
اینا همهاش به خاطر خواهرشه!
- اون رفته تو سی سال، و هنوز ازدواج نکرده - اوه...
اون همیشه در مورد تمام کارای من نق میزنه
هر وقت برای من هدیهای میگیره، یه چیزی هم برای اون میگیره تا دهنشو ببنده
- کارش چیه؟ - یه جراحه تو قاهره.
- اوه، اوه، یا خدا... - تقصیر منه که با یک دکترم؟!
معلومه که نه!
بهش گفتم من هیچی از تو نمیخوام، فقط میخوام بهتر بشناسمت...
حرف خوبی زدی.
ازش خواستم که زود به زود بیاد، زقازیق خیلی هم دور نیست.
لازمه که ما همدیگه رو بشناسیم
صبور و عاقل باش
و الان چه حسی داری؟
بعضی وقتا خوب خوبم، و بعضی وقتا هم میخوام ولش کنم.
به نظرم تو درست و حسابی نماز نمیخونی...
باید درست قبل از رفتن به رختخواب نماز بخونی و ببین بعد بیدار شدن چه حس (خوبی) داری...
با دوستات تو فیسبوک یا واتساپ چت نکن.
من این کار رو نمیکنم. نماز میخوانم و بعدش یه کم با خانوادهام وقت میگذرونم.
حتی با خانواده خودت هم صحبت نکن. باور کن، آدما همه حسودن!
حتی نزدیکترین اونا
من تو همه چیز به خدا توکل میکنم. من ایمان قویای دارم
کاملا حق با توئه...
پس، توصیه من اینه که گیر هیچ کس نباش و فقط به نماز و عبادت ادامه بده...
- خدا بهم کمک میکنه. - مطمئنم که همینطوره.
دیر کردی!
کیفتو وردار و بزن بریم.
من منتظر تو بودم و به احترام تو حاضر نشدم با توکا به خونه برم!
رباب، دست من نبود!
اتوبوس آهسته میومد، و بعدشم کلا متوقف شد.
باید یه اتوبوس دیگه پیدا میکردم و این خیلی ازم وقت گرفت.
و من هم همینجور زیر این آفتاب، منتظر تو!
- کیفتو بردار بریم دیگه! - دیگه بیشتر از این نمیتونم تحملت کنم!
ببند دهنتو. مواظب حرف زدنت باش!
- امتحانت چطور بود؟ - گذشت...
- خب چطور بود؟ - به تو ربطی نداره.
رباب، چه مرگت شده؟!
خوب بود. دست از سرم بردار!
اگر واقعاً خوب بود، خوشحال بودی.
خوب بود، فقط ولم کن...
رباب از دست من عصبانی نباش.
میدونی چیه...
به قرآن قسم اگر نمره خوبی بگیری...
برات یه جایزه خوشگل میگیرم.
- اوه، الان اینو باور کنم؟ - به من اعتماد کن، اینکارو میکنم...
سعاد
- لیمو روشنترت میکنه. - پوست رو روشن میکنه یا مخ رو؟
وسام، این مال خود خودته...
نه، این برای روشن کردن کُسه. میدونی کُس سیاه چیه؟
- آره، همونیه که تو داری. - نه عزیزم، مال توئه که این شکلیه...
- منظورم رنگ پوست بود. - ببین رنگ پوستم چقدر فرق کرده امیره ا!
اگه به کمکت نیازی داشتم حتما قبلش میگم
- این به خاطر اینه که تو از درون سیاهی، وسام - خفه شو، لاشی سیاه!
- گوش کن، لوبیا قرمز رو امتحان کن. - آره، لوبیای آسیاب شده. اینو شنیدم!
و لیمو و عسل بهش اضافه کن، پوستت رو روشن میکنه
- ببین، اونا با حجاب دارن میرقصن! - این دیگه چه جور حجابیه! خیلی ضایع اس!
- دخترای حسابی این کارا رو نمیکنن - اوه، آره درست میگی.. اونا نمیکنن...
اونا بیشتر از این کارا میکنن!
- تو هم میخوای مثل اونا از این کارا بکنی؟ - آره، چرا که نه.
اون چیه؟!
اوه، اونو با مامانم گرفتم برای جهیزیهامه...
پس چرا الان رو تخته؟ داری گرم میکنی؟
خیلی قشنگه، ولی این سوراخ چیه؟
من فقط پارچهاش رو چک کردم...
2 ساعت پیش گفتی میخوای نماز بخونی...
آره درسته، باید نماز بخونم
پس چرا نمیخونی؟
میخوای با من نماز بخونی سعاد؟
- من پریودم. - واقعا؟ بس کن!
- تو چطور؟ - منم پریودم.
پس بیاید رو پریودی رو جشن بگیریم!
- دخترا، شما واقعاً به نماز نیاز دارید. - واقعا؟
- آره. نماز برکات عظیمی براتون میاره - چرا؟
- تو پیامبر رو دوست نداری؟ - چرا... رحمت خدا به او
پیامبر در جایی میفرماید: «هرکه محبت مرا در دل دارد، باید از سنت من پیروی کند»
اوه، من کاملا متاثر شدم! الان کل موهای بدنم سیخ شده!
بزن بریم!
- ممنون. - خواهش میکنم.
وایسا، چیزی نمیخری؟
- داری اذیتم میکنی! - خفه شو و بریم رباب.
چه ضایع بازیای!!
چند سالشه؟
از کجا بدونم؟
اون پیر به نظر میاد و روا هم که زیباس. چرا اون باید قبول کنه؟
این سرنوشت اونه
عجیبه!
نه نیست.
اون باهوش و ثروتمنده.
اون دانشکده پزشکی میره، پس باید هم با کسی مثل اون باشه...
اون دکتره؟
به تو ربطی نداره..
برو کنار، بذار بشینم
آخر میسوزونی منو!
برا همین بهت گفتم برو کنار!
نمیدونم چطور میتونی اینو تحمل کنی؟!
خوشم میاد ازش.
گلوت رو نمیسوزونه؟!
نه، گلوم رو نمیسوزونه!
اون مرکز مطالعاتی که قبلا میرفتیم یادته؟
آره.
یه گوشه تاریک پشت ساختمون بود
نمیدونم، توجه نکرده بودم
به هر حال...
اون منو برد اونجا. ازش پرسیدم میتونم سیگار رو امتحان کنم؟
بعد از اولین پک سیگار، به سرفه افتادم بددد...
بعدش اون منو به سمت دیوار هل داد و منو بوسید!
اون واقعاً بوسنده خوبیه.
- بهش اجازه دادی تا تو رو ببوسه؟ -آره، اجازه دادم!
- چطور تونستی؟ - دقیقا اینجوری...
چرا انقدر غافلگیر شدی؟ اون فقط همین کارو کرد.
اما فکر میکردم اون از من خوشش میاد!
این کیه؟
- احمده؟ - آره.
- نشونم بده - همین الان یه ویدئوی جدید پست کرد
اون واقعا سکسیه، سعاد!
دیگه باهاش صحبت نکردم.
چرا؟ حتی اسمش هم قشنگه!
- کجای اسکندریه زندگی میکنه؟ - ابراهیمیه
- تو خیابون بعد از ایستگاه قطار... - میدونم، میدونم.
اون میگه که مادرش، تو یه دعوای خیابونی با باباش آشنا شده.
آره، دعواهای خیابونی میتونن نقطه شروع واقعی باشن!
میگه مادرش تو دعوا به باباش فحش داده و همون موقع، باباش تصمیم گرفته که باهاش ازدواج کنه
چه عجیب!
اون یه بار اومد دانشکده من، ولی من نرفتم بیرون تا ببینمش...
- چرا اینجوری کردی پس؟ - احساس کردم که جدی نیست.
2 ساعت منتظر موند، و ما تمام مدت داشتیم به هم پیامک میدادیم.
بعدش حوصلهاش سر رفت و تصمیم گرفت بره.
ولی من بیرون نیومدم تا ببینمش.
احمد، دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم.
تو هیچ وقت بهم جواب نمیدی، حتی وقتی آنلاینی و مطمئنم که پیامای منو میخونی.
باید جراتش رو میداشتی و بهم میگفتی که میخوای تمومش کنی.
واقعا اشتباه کردم عکسام رو باهات به اشتراک گذاشتم. لطفا همهشون رو حذف کن!
باید جرأتش رو میداشتی و بهم میگفتی که میخوای تمومش کنی
دیگه هیچ وقت بهت زنگ نمیزنم.
واقعا اشتباه کردم عکسام رو باهات به اشتراک گذاشتم. لطفا همهشون رو حذف کن!
رباب از اتاقم برو بیرون.
میخوای نماز بخونی؟
نه، میخوام برقصم!
من هیچ سروصدایی نمیکنم...
برو بیرون!!
خوشحالم که هنوز فضایی رو برای قدم زدن در این شهر برای ما باقی گذاشتن!
من این یکی رو کوتاه میکنم.
من تازه از فیلمبرداری یک آگهی تلویزیونی در یک دهکده زیبا برگشتم...
جا داره از آقای ناصر تشکر کنم.
او به ما نشون داد که یه روستایی واقعی بودن یعنی چی...
سخاوتی واقعی که نمیتونین از مردمی که در یک شهر زندگی میکنن، دریافت کنین.
او مدام به ما غذا میداد، در حالی که ما با تجهیزاتمون در حال گند زدن به اونجا بودیم...
مردمانی زیبا، با روحهایی زیبا... یه بار دیگه از شما ممنونم، جناب ناصر.
و باید اعتراف کنم،
مردمی که در حومه شهرها زندگی میکنن، نسبت به افرادی که در مناطق شهری زندگی میکنن خوشبرخوردترن.
اینو ببینین، بالاخره میتونم ساحل رو ببینم!
من یک ساعتی هست که دارم راه میرم، کورنیشه پر از...
اینو بذار و قابلمه رو بشور.
دیدم که دارن برمیگردن.
- میدونی عروسی کِیه؟ - نه. همین الان دیدمشون.
اثاث هم آوردن؟
نمیدونم.
بستههای بزرگ دیدم، لوستر و فرش و ...
گوش کن، تو مثل اون نیستی... تو روراستی و روراست هم میمونی! اونه که متفاوته!
به هر حال، من واقعاً براش خیر میخوام... دلخوریای از اون ندارم.
بفرما تو...
اینو از اینجا وردار
چایی دم کن
و برام یه مقدار کلوچه بیار
باشه.
برو تلویزیون رو جابجا کن
خواهرت کجاست؟
هنوز خوابه
- تا الان؟ - آره.
انقدر بخوابه تا بپوسه!
- اون کجاست؟ - کی منو صدا کرد؟
- تو خرگوش هستی؟ - - نه، من گربه هستم.
مشکلی نیست، من اومدم تا همه چی رو بخورم
بس کن... بس کن.
بس کن!
- یادته صبح با من چیکار کردی؟ - بس کن...
خاله هفته دیگه میاد؟
- تو ازم میخوای که ازش تقلید کنم؟ - میتونی؟
داری چی میپوشی خانم جوان؟ میخوای اینجوری بری بیرون؟
تو تقریبا لختی! برو یه چیز بلند بپوش
- این بلنده خاله! - چقدرم بلنده! شوخی میکنی؟
تو باید یه حجاب مناسب داشته باشی. این تکه لباسهای رنگوارنگ به درد نمیخوره!
میخوای خدا رو گول بزنی؟
این پرده حرومه! این موبایلی که داری استفاده میکنی حرومه!
- این چراغ حرومه! - اوه خدای من...
تو خیلی بدجنسی!
الو؟
سلام احمد.
- چراغ قوه رو خاموش کن! - یک لحظه صبر کن.
قسم میخورم که نمیخواستم جواب بدم!
تو هی از من عکس میخواستی و وقتی اونها رو گرفتی، مزخرفات خودتو شروع کردی!
به هرحال، من میدونستم که تو میخوای این کارو بکنی!
واقعا؟
اگر دوباره این کارو بکنی، قسم میخورم که دیگه باهات حرف نمیزنم!
ویدئوهات دیگه واقعا دارن خستهکننده میشن!
جدا! کاملا خستهکننده!
اوایل جالب بودن، اما دیگه اینطور نیست.
من آنفالوت میکنم و میرم دنبال کس دیگری که براش مهم باشه!
همه عکسات چرنده
چی!! عکسای من چرنده؟!
نه، عکسای تو گوه واقعین!
میخوام یه چیزی رو نشونت بدم.
صبر کن...
کی خوشگلتره، من یا اون؟
باشه، فهمیدم!
نه، اشکالی نداره نیازی به توضیح نیست
واقعا؟!
خب، من در مورد چهرهاش حرف میزنم.
انگار تو یه عوالم دیگهای هستی!
بس کن!
اون چیه؟
مگه نگفتم اونا رو پاک کن؟!
تو فقط داری بلوف میزنی احمد... بس کن این بلوفا رو!
واقعا؟!
"میدونی اگه پیشم بودی و این تیشرت رو پوشیده بودی، حتما..."
چیکار میکردی؟ هیچ کاری نمیتونستی بکنی!
خدای من، بس کن!
دیگه؟
می بوسیدمت...
گردنت رو...
چونهات رو...
بعد میرفتم پایین، روی تموم بدنت...
ذره به ذره...
احمد!
احمد! میخوام یه چیزی رو بهت بگم!
لطفا دیگه غیب نشو!
وگرنه، دیگه هرگز باهات حرف نمیزنم
من زدم تو حال ات؟
- عزیزم اینا اصلا تازه نیستن! - این بهترین چیزی بود که گیر آوردم.
خب، پدرت اونا رو نمیخوره و اونا رو پرت میکنه تو صورتت
- چی میخوای بخری؟ - کاهوی تازه
- صبح بخیر. - صبح بخیر.
- کاهو چنده؟ - برای شما رایگانه
- ممنون عزیزم. 6 تا برای 10 تا؟ - برای شما 5 تا برای 10 تا
- باشه، چند تا از خوباش رو بهم بده - حتما
- چطور میتونم این رو بپزم؟ - این یکی خوبه
- منو یه آشپز بد فرض کن! - من آشپز خوبی هستم. اینکارو برای تو میکنم
خوب، تو فروشنده خوبی هستی. هرچی که خواستی رو به من فروختی
خداحافظ.
- داری کل لباسای خانوادت رو میریزی بیرون! - ما دیگه از اونا استفاده نمیکنیم.
اینا مال برادرت نیستن وقتی چاق بود؟
او فقط یه کم توپر بود.
- نه، اون چاق بود. - اون یه کم توپر بود.
به نظر من، اون باهوش و خوشتیپه!
حالا اینا رو ول کن بیا یه کم پیش ما بشین.
- این خیلی بهت میومد دختر! - من دیگه همچین لباسایی نمیپوشم.
اگه میخوای مال تو
نه، من از این لباسای سکسی زیاد دارم. مال تو رو نمیخوام
بیا بشین حرف بزنیم
- دوست دارم چیز جدیدی که گرفتین رو ببینم. - اونا اونجا تو بالکن هستن.
- چی هستن؟ - من یه مخلوط کن جدید گرفتم.
حالا اگه تو همه چی رو هم ندونی اتفاقی نمیوفته.
اون واقعا دیوانه است.
اوه، داشتم میفتادم! فکر کنم یکی چشمم کرده!!
یعنی کی میتونه باشه!
صبر کن...
تو ناخن نداری که بازش کنی
من دارم کمکت میکنم.
ناخنای زیبای منو نگاه کن!
- از کجا اینو گرفتین؟ - از تفحنا.
مامانش اینو برات گرفته؟
نه، من پولشو دادم.
اونجا خیلی ارزونتره.
اون فقط تا اینجا آوردش، چون من نمیتونستم این همه راه اونو حمل کنم.
اوه، هنوزم با اون مرده حرف میزنی؟ همون شیخ جوونه؟
- مامانش تحت فشار گذاشتت تا قبولش کنی؟ - نه، اون همچین کاری نکرده.
اون فقط سعی داره با من مهربون باشه.
من فقط برای درس، به مسجد میرم و بعدشم بلافاصله اونجا رو ترک میکنم.
بس کن. این یارو به تو علاقه داره. از نوع نگاهش به تو معلومه!
چه مزخرف!
- اونو تو فیسبوک داری؟ - اوه، حالا خجالتی شد!
اون منو اد کرد، ولی من قبول نکردم.
چرا؟
چرا باید قبول میکردم؟ چیزی نبود که بخوام در موردش حرف بزنم
پس اون از کجا میدونست که این تویی؟
فیسبوک تو که عکس نداره، و اکانتت هم که پنهانه!
اون مرد محترمیه، و اهل چرندیات شبکههای اجتماعی نیست.
چرا میخندی؟ اکانت فیسبوک تو هم که مخفیه.
دیگه نه!
- ببین چقدر زیبا بودیم! - برو کنار، بذار ببینم.
چقدر عکس از این جشن نامزدی داری...
بجنب!!
خیلی خوب بود.
ما واقعا اینجا زیبا بودیم.
لباست خیلی قشنگ بود
- تنگ بود و دیگه هیچ وقت اونو نمی پوشم. - چرا؟
چون واقعا تنگه.
خب، فکر کردم تو عروسی "روا" اونو میپوشی.
نمیدونم، هنوز کسی ما رو دعوت نکرده.
ما هم هنوز کارت دعوتی نگرفتیم.
- کونت واقعا زده بود بیرون امیره! - بس کن، دختر!
همهمون واقعا سکسی به نظر میرسیدیم.
- آره، خیلی خوب بودیم. - برو کنار ببینم.
چیه؟
بیایین اینو تو آشپزخونه امتحان کنیم!
وای خدای من، تمام دستم مو درآورده!
بهت که گفتم، من میتونم برات بزنمشون
اپیلاسیون نمیکنی؟
به ندرت.
نمیخوای بری اسکندریه؟
فکر نکنم.
- چرا؟ - نگران درسامم.
- چرا فقط برای یه روز نمیری؟ - امیره، تو چی؟ تو نمیری اسکندریه؟
من نمیتونم. برادرم عادل اینجاست و من باید بمونم و براش غذا بپزم.
- برادر عزیزم عادل. - عشق عزیزم عادل.
- من برم یه زنگی بزنم. - باشه.
آره لطفا، ما رو تنها بذار
- تنهات میذارم وسام! - خوبه، بذار یه نفسی بکشیم!
وسام میگه تو روی برادر من، عادل، کراش داری.
به هیچ وجه! اون چقد پرروئه! اون مثل برادرمه.
چطور تونستی بذاری این حرفا رو بزنه!
اونه که روش کراش داره. البته اون روی همه کراش داره.
- سعاد از شیوه حرف زدنت اصلا خوشم نمیاد! - واقعا؟!
اما تو عاشق حرف زدن اون (وسام) هستی! چرا از من دفاع نکردی؟
منظورش این نیست. علاوه بر اون، ما دیدیم که بدون حجاب روبروی اون وایسادی!
فقط داشتم سلام میکردم. من مثل یه برادر باهاش رفتار میکنم امیره.
بس کن سعاد!
تو همیشه حرفای اونو (وسام) باور میکنی...
نه، اینطور نیست، اون فقط داشت شوخی میکرد.
میدونی که اون سیگار میکشه و مشروب میخوره. اون یه فاحشه است!
سعاد، چه بلایی سرت اومده؟
اون دوستته، میتونی ازش بپرسی.
- گریه نکن. - نمیکنم.
من فقط نگران نتایج امتحاناتم هستم.
نمرههات اومدن؟
نه. هنوز نه.
خدا کمکت کنه!
نگران نباش، پاس میکنی. و بعدش با هم میریم اسکندریه.
تو یه احمقی!
مدام دارم بهت زنگ میزنم، وسام. چرا برنمیداری؟
اونو پاک نکن
گند زدی...
این رو نگه دار...
وایسا، وایسا
اینو نگه دار
خیلی به نظر سکسی میای!
- یکی دیگه بگیر - هر دو تا شونتات تو عکس باشه.
یکی دیگه.
یک عکس دیگه از پشت بگیر.
اینو ببین...
این یکی خیلی خوبه
یکی دیگه بگیر، صورتم تو عکس باشه. اینو بهش نشون نمیدم...
- اون کیه؟ - هیشکی.
به مامان نگیا.
- اون منو میکشه! - باشه.
لبای بزرگی داری
- مواظب باش! - لباتو به هم بمال.
درستش کن.
خل!
این یکی واقعا خوبه، نه؟
- آره - بیا یه سلفی بگیریم.
به توکا گفتم شاید به اردوی مدرسه برم.
من برای متقاعد کردن بابا روی تو حساب می کنم.
توکا از تنهایی میترسه. اون همیشه منو نیاز داره.
من نمی دانم اون چطور...
شاید امروز بعدازظهر برم پیشش...
وقتی با اون درس میخونم همه چیو فراموش میکنم
خیلی گرمه.
من تشنهامه. برات آب بیارم؟
تشنه نیستی.
آروم باش، آروم باش
بیا نقوه... آروم باش.
این خواست خداست.
-آروم باش، او الان جای بهتریه. - این خواست خداست.
اون الان یه حوری بهشتیه.
یکی کمکم کنه!
- ما نمیتونیم به خواست خدا اعتراض کنیم. - تو توالت نمیتونیم اسم خدا رو ببریم!
تو هم زیر کتفش رو بگیر، رباب.
رباب
کمک میخوای؟
نه، تموم شد.
اون لمش نشده (باکره) بود.
خدا روحش رو در آرامش بداره.
اون حالا یک حوری بهشتیه
بله، این دقیقا همان چیزی است که برای خالده اتفاق افتاد.
بله، داشت پرده رو درست میکرد و بعدش از بالکن افتاد پایین.
آره، دیابت بود، اما او نجات پیدا کرد، چون توی طبقه دوم بود.
ممنون کوثر
خدا رو شکر.
نه، نه، اون سالم بود.
آره، رباب داخله و مشغول شستن لباساست.
خداروشکر حالت چطوره؟
خوبم
بله، گزارش پزشک قانونی میگه که اون باکره بوده.
خدا رو شکر. این هم سرنوشت اون بود.
آره، این سرنوشتش بود. ما نمیتونیم به مشیت الهی اعتراض کنیم.
لا حول ولا قوه الله بالله العلی العظیم.
نه نیایید.
خونه کوچیکه
خدا از هر آنچه که پنهانه، آگاهه حسن.
خوبه.
باشه.
من... اون همیشه خوابه
براش دعا کن
غذاتو گذاشتم تو یخچال
با کوثر صحبت میکنم.
- عبدالله! عبدالله! - چیه؟
حسن میخواد باهات صحبت کنه.
سلام!
آره، همه کارا رو کردیم. خدا رو شکر.
زمان زیادی نگرفت.
نگران نباش حسن میدونم سرت شلوغه.
خدا رو شکر.
ما نمیتونیم به مشیت الهی اعتراض کنیم.
کی اون لیوان رو براش گرفت؟
شاید دوستاش برای تولدش گرفتن.
- دقیقا کی؟ - شاید امیره و وسام.
به من بگو...
آیا سعاد کسی را میدید؟
میدید؟
- منظورم قرار گذاشتن بود.
- هیچکس؟ - نه!
خاله...
سعاد میره جهنم؟
چرا اینو میگی؟
چون شنیدم خدا کسایی و که کارهایی شبیه کارای اون رو انجام میده مجازت میکنه
براش نماز بخون عزیزم، نماز بخون و برای زیاد قرآن قرائت کن.
هیچ کس نمیدونه واقعا چه اتفاقی افتاده رباب.
همین 2 روز پیش باهام تماس گرفت.
دستور غذا خواست
و بهم گفت که وقتی منو دید، مقداری درست میکنه
الله اکبر
اینو باز کن
حساب فیسبوکش رو باز کن.
برو دنبال کارت...
چرا اینجوری میکنی؟
عزیزم، بهتره وسایلش رو صدقه بدیم.
ما از خداوند طلب رحمت میکنیم براش. تو که نمیخوای وسایلش باعث تحریک نقوه بشه؟!
همه اینا متعلق به خداست عزیزم
نه!
چی؟
- من اینو میخوام! - باشه.
- موبایلش را بده به من. - نه، میخوام نگهش دارم.
خانم ها و آقایان!
امشب،
هشام دربان عزیز من که تمام روز میخوابید
تصمیم گرفته که دقیقا امشب کارش رو انجام بده و بیدار بمونه!
چرا؟ چون ما میخوایم طبقه بالا همدیگه رو ببوسیم!
- بس کن! - من ناراحتم.
ما سرتاسر اسکندریه رو رانندگی کردیم و دنبال یه مکانی برای بوسیدن هستیم.
- فقط یک بوسه! - بس کن!
باور نکردنیه!
ما 3 ساعت رانندگی کردیم!
هر جا میریم، چراغ هست! همه ریختن تو خیابون!
توطئهای علیه بوسیدن!
گوش کن گوش کن...
از آنجایی که ما در حال حاضر اینجا هستیم... و هیچ کاری هم از دستمون بر نمیاد...
و از طرفی هم میخوایم همدیگه رو ببوسیم...
بیا همینجا همدیگه رو ببوسیم!
- بس کن! - نه نه...
بس کن!
- یارا، یارا... فقط یک بوس! - بس کن، بس کن!
- گوشی رو بده من بده! - نه نه!
- صبر کن، فقط صبر کن... - نه!
یک بوس، یارا!
احمد
- شب بخیر. - شب بخیر.
سلام؟
کجایی؟
توافق نکردیم که اول با من تماس بگیری؟ اما هرگز نگفتیم که امروز باشه!
حالا کجا هستی؟ سیدی قابر؟
باشه... وایسا دارم میام!
طولش نمیدم.
- صبح بخیر. - صبح بخیر.
یه قهوه با شکر کم.
- تو چی میخوای؟ - قهوه.
- شکر؟ - متوسط.
باشه.
ممنون.
- چطوری؟ - خوبم.
- تنها اومدی؟ - آره.
- پدر و مادرت میدونن؟ - آره، معلومه.
- خیلی به نظر جوون میای. - میدونم.
- گفتی 17 سالته؟ - تقریبا 16 سال.
باشه.
امروز کار نداری؟
چی؟
- ممنون. - خواهش میکنم.
لطفا.
پس سعاد چیزی برای من گذاشته؟
آره، ولی الان نمیتونم نمیتونم بهت بدمش.
- کی بود؟ - 2 ماه پیش
- قرار بود بعدش بیاد اینجا! - نمیدونم.
- این موبایل سعاده؟ - از کجا میدونی؟
من اونو با این گوشی تو یه عکس دیدم.
نزدیک پل استنلی هستیم؟
نه، در واقع.
میشه بریم اونجا؟
- میخوای کسی رو اونجا ببینی؟ - نه، فقط میخوام برم اونجا.
- باشه. بزن بریم.
بریم؟
- امشب کجا میمونی؟ - نمیمونم.
رباب، سعاد با تو حرف میزد؟
درباره؟
مشکلاتش، زندگی؟
بعضی وقتا... با تو هم حرف میزد؟
آره، اما فقط از چیزهای ساده.
میگفت نگران نمرههاشه.
آره، ولی همه امتحاناش رو قبول شد.
واقعا؟!
رباب، چه اتفاقی افتاد؟
تو فیسبوک دیدمش، ولی متوجه نشدم.
- اون سقوط کرد. - چطوری؟
فقط از بالکن افتاد پایین.
از شنیدنش متأسفم.
میدونی چقدر برام عزیز بود.
- مشکل چیه؟ - درد معده!
- صبحونه چی خوردی؟ - هیچی
با معده خالی قهوه خوردی؟
نمیدونم چیکار باید بکنم!
-میخوای بری توالت؟ - آره!
باید برم توالت.
نه، نیازی نیست باهاش صحبت کنی.
فقط اینکه... اون مامانمه. نمی خوام تو خونه تنها باشه.
نگران نباش، دیر نمیکنم.
اما من باید پیش مادرم بمونم.
باشه.
باشه، باشه
خداحافظ.
سعاد موهای خیلی بهتری داشت!
بهتر از کی؟
بهتر از اون دختری که بهش نگاه میکردی!
باشه.
منظورم زمانی بود که حجابش رو بر میداشت.
من به زیبایی اون نیستم، من به مادرم رفتم.
- تو زیبایی! - نه مثل اون..
با حجاب خوب به نظر میرسم؟
قصد پوشیدنش رو داری؟
باید بپوشم، سال آینده. هنوز تصمیم نگرفتم
خوب به نظر میام؟
حتما!
یه کم گرسنهمه
- پس، سعاد چی برای من گذاشته؟ - الان نه. ساعت 7 شب بهت میدمش.
مطمئنی والدینت میدونن که اینجایی؟
بهت گفتم که اونا میدونن..
چرا از سعاد خواستی که دیگه باهات حرف نزنه؟
- من هیچ وقت همچین چیزی نگفتم. - چرا گفتی.
اون بهت گفت دیگه باهام حرف نزن، بعدش تو هم گفتی "چه بهتر".
گوش کن... من و سعاد... داشتیم با هم دعوا میکردیم...
و...
چجوری این همه لایک تو فیسبوک میگیری؟
نمیدونم. مردم چیزایی که مینویسم و پست میکنم رو دوست دارن
من هم دوست دارم بنویسم
چه نوع نوشتههایی؟
- خاطرات شخصی، اما به اشتراک نذاشتمشون - خاطرات شخصی؟!
- خوبه که پستشون نمیکنی! - ولی به زودی اینکارو میکنم!
تو همین نزدیکیا زندگی میکنی؟
نه، تو ابراهیمیه زندگی میکنم.
تو ویلا زندگی میکنی؟
نه.
منظره دریا؟
نه، فقط یه آپارتمان معمولی.
نه، الان سرم شلوغه
باشه.
باشه، باشه، من...
باشه، کارت رو تموم کن و منم کارم رو تموم کردم بهت خبر میدم.
نگران نباش.
باشه باشه... خداحافظ.
خدا حافظ.
بیا بریم.
- اگر سرت سلوغه، میتونی بریا... - بیا دیگه!
من کارهای زیادی برای انجام دادن دارم، و چارهای ندارم که ترکت کنم.
- برو به کارات برس، من منتظرت میمونم. - اینجا تنها تو خیابون! به هیچ وجه!
گوش کن، من تو رو میرسونم ایستگاه.
- نه... - دارم تاکسی میگیرم. نگران نباش.
بیا این بازی رو تمومش کنیم و چیزی که برای من گذاشته رو بهم بده!
الان نه، ساعت 7 بعدازظهر!
- رباب، من خسته شدم! - از چی خسته شدی؟
دیگه تموم شد!
موبایلم پیش توئه؟ نمیتونم پیداش کنم!
- چه موبایلی؟ پیش من نیست. - گوشیمو گم کردم
بگرد دنبالش، چون نمیتونم پیداش کنم!
تاکسی 1 دقیقه فاصله داره.
- ببین موبایلم پیش توئه!؟ - چه موبایلی؟ موبایل تو؟
- بله موبایل من! پس کی؟ - مطمئنم تو جیبته!
پیداش نمیکنم. ببین پیش تو نیست؟!
- میخوای چیکار کنم برات؟ - دنبالش بگرد!
فکر میکنی من اونو دزدیدم؟
- دست از حماقت بردار و کمکم کن! - تو بس کن!
- من بدون گوشیم از اینجا نمیرم! - به من دست نزن!
- من نمیرم! - ماشین اینجاست.
دارم بهت میگم گوشیم نیست!
داری دیوونم میکنی!
- همین حالا برو، برو برو... - نه، هلم نده!
اونو تو کیفت پیدا میکنی.
- نگاه کردم! نبود. - لطفا برسونش ایستگاه قطار.
یالا دیگه، برو، برو!
تو کیفتو نگاه کن پیداش میکنی. کرایه رو پرداخت کردم.
خداحافظ.
قطار بعدی ساعت 4 صبحه.
- اون ساعت 7 بعدازظهریه پس چیه؟ - اون توی این برنامه زمانی هست...
اون برنامه زمانی قدیمیه...
- گوش کن، یک اتوبوس ساعت 9 شب حرکت میکنه. - نه، خیلی دیر میشه.
بعد از ساعت 11 شب نمیتونم خونه باشم.
بله بابا
من خوبم.
نه هنوز شروع نکردیم
ما هنوز داریم خرید میکنیم، کلی کار داریم که باید انجام بدیم.
حدود ساعت ۷ بعدازظهر شروع میکنیم.
اون ازم میخواد که همینجا بخوابم.
اگه بخوام بمونم بهتون خبر میدم.
مامان چطوره؟
باشه خداحافظ.
چی رو از ساعت 7 شروع میکنی؟
تولد دوستم رو.
الان مثلا اونجایی؟
آره!
- اون کجا زندگی میکنه؟ - تو نزدیکیای خودمون
اگه (بابات) بهش زنگ بزنه چی؟
خیلی سوال میپرسی!
تو یه مهندسی؟
مدرکش رو دارم، اما هیچ وقت کار نکردم.
پس چیکار میکنی؟
تولیدکننده محتوا برای شبکههای اجتماعی...
فیسبوک، اینستاگرام، تیکتاک.
ویدیو میسازم و مینویسم.
- من چیزهای زیادی درست میکنم. - آره درسته، ویدیوهات رو دیدم!
واقعا؟! چی فکر میکنی در موردشون؟
- ازشون خوشم نیومد! - چرا؟
مزخرفگویی زیادی
- هی چطوری؟ - چه سورپرایزی!
- چه خبر؟ - همه چیز خوبه.
- لینا، تو چطوری؟ - چطوری؟
من خوبم.
رباب، خواهر همکارم.
خالد و لینا؛ دوستان من.
- اوضاع چطوره؟ - خوب
- چه خبر؟ - همه چیز خوبه.
- یارا چطوره؟ - مشغول کارش
- نمایشگاه دالیا را دیدی؟ - نه، من خیلی اهل هنر نیستم.
یارا رو اونجا دیدم. اون تو جلسه پرسش و پاسخ بود و حتی سوالم پرسید!
خدایا! این یه نشونه است که باید باهاش بهم بزنم.
- باشه، می بینمت. - خدا حافظ.
رباب! رباب! کجا میری؟
- کجا میری؟ - به تو ربطی نداره!
-چرا نگفتی من خواهر سعاد هستم؟ - اونا که سعاد رو نمیشناسن.
چرا؟ و یارا کیه؟
یارا... یارا... یارا دوست دخترمه.
دوست دخترت؟ سعاد پس چی؟
- چی؟ - چی؟
اون بهت گفته بود عاشقتم، و تو هم گفتی منم عاشقتم.
خب من عاشقش بودم...
البته که عاشقش بودم
گوش کن...
یه سکه بنداز و آرزو کن. شاید برآورده بشه.
واقعا؟
اون چی بود؟
میخوام که اون به بهشت بره.
همون آرزو؟
من نمیخوام عاشق بشم.
- چقدر طول میکشه؟ - حداکثر 2 ساعت
ممکنه باباش ازم بخواد که بیشتر بمونم.
- فعلا خداحافظ. - خداحافظ.
همه "انبه تیمور" رو نمیشناسن.
یک انبه واقعی با طعم اصیل اون.
-قبلا ما انواع مختلفی از انبه داشتیم. - هنوز هم داریم.
آره، ولی نه مثل قبل...
- احمد انبه نمیخوره - چی؟!
- تو آب انبه نمیخوری؟ - اصلا؟
- یعنی کاش میتونستم بخورم. - کاش میتونستی بخوریش؟ شوخی می کنی؟
انبه خیلی مهمه... برای سلامتیت خیلی مفیده.
اوه، فواید خیلی زیادی داره.
با خونه تابستونیت چه کردی؟
یادم ننداز... دوستش دارم!
اما اون دوسش نداره، اون دوستش نداره، و حتی اون هم دوسش نداره!
پس، اینطور که معلومه باید تنها اونجا برم...
اونا ازم میخوان که اونو بفروشم، و یه جدیدشو تو منطقه دور افتادهای نزدیک لیبی بگیرم!
- اسمش "راس"ه... - "الحکمه"!
"راس الحکمه"! اینو گوش کن!
- اوه، جای قشنگیه. - قشنگه، نه؟
ببین چقدر لاغر هستی؟ اصلا چیزی میخوری؟
میبینی که!
من تنها کسی نیستم که اینو میگم!
باشه...
ما نگرانت هستیم عزیزم!
من خوب غذا میخورم
من که تا حالا تو رو با یه ظرف تو دستت ندیدم!
مقداری گوشت، مقداری مرغ... نمیدونی این غذا چیه!
- هرکسی که ما میشناسیم میرن اونجا... - پس برای همینه که منو میخوان...
میخوان که من برم یه منطقه دور افتاده، و کلی پول برای یه خانه نقلی بدم!
- همه اونا هم انقدر کوچک نیستند. - 90 درصدشون کوچیکن.
اون به طرز باورنکردنیای گرونه، نمیدونم چرا!
چرا باید انقدر دور برم و میلیونها درهم برای یه خونه کوچیک بدون منظره دریا بدم!
همه معتقدن اینجا جای خوبیه و فقط تو هستی که داری ان قلت میاری!
نظر من تنها چیزیه که مهمه، چون من اون کسی هستم که قراره پولشو بده...
راستش، من فکر میکنم تو باید خونهات رو بفروشی، چون اون واقعا قدیمیه.
هوا قشنگ سرد شده.
-میخوای یه جایی بشینی؟ - نه، همینجوری خوبه.
هیچ وقت تا این ساعت بیرون از خونه نبودم.
یک لحظه صبر کن.
سلام عزیزم. من هنوز با مامانم مشغولم.
متاسفم، وقتی کارم تمام شد باهات تماس میگیرم.
از دورهمی لذت بردی؟
نه
- تو همیشه همینطوری هستی؟ - چطوری؟
همیشه به دخترا نگاه میکنی؟
- من به کسی نگاه نکردم. - کردی!
- من به کسی نگاه نکردم. - کردی دیدمت... دروغ نگو!
ببین کی داره این حرفو میزنه!
بیا اینجا!
- هی... بهش نگاه نکن! - چی؟
منظورت چیه چی؟ میخوای برو باهاش سلفی بگیر؟
نه، میخوام با تو سلفی بگیرم!
باشه.
- و میخوام که اونو پست کنی! - چرا باید این کار رو بکنم؟
- چرا نه؟ تو کلی عکس پست میکنی. - آره، اما اونا کاری هستن.
همه اون پستای احمقانه کاری هستن؟
بجنب دیگه!
باشه، بیا پشت به دریا
خیلی خوب شد.
در همین لحظه هم پست شد.
ممنون.
دوست دخترت از دستت عصبانی نمیشه؟
اگه شد...
میشه خواهش کنم دوست دخترم بشی؟
بیا بریم!
پس خانواده تو اهل شارکیهان؟
پدرم آره، ولی مادرم اهل "بنها"ست.
پدرت آره، ولی مادرت اهل "بنها"ست
- تو چطور؟ - تمام اجداد من اهل اسکندریه هستن.
بابات چیکار میکنه؟
قبلاً تو کویت تدریس میکرد، بعدش برگشت و جذب یک شرکت شد.
چیکار میکنه اونجا؟
مدیره!
مدیر چی؟
- نمی دونم! -فقط میدونی که مدیریت میکنه!
میدونی، مامانم تو یه دعوای خیابونی با بابام آشنا شد.
تو خیابون داشت بهش فحش میداد...
یک زن اسکندریه ای واقعی!
پس تو تمام پیامایی که براش فرستادمو خوندی؟
اون با کس دیگهای هم حرف میزد؟
آره.
اونجوری که با من صحبت میکرد؟
یارا چند سالشه؟
همسن خودمه
عکسی ازش داری؟
خیلی.
چرا به سعاد گفتی که عاشقشی؟
چون عاشقش بودم.
اما تو عاشق یارا هستی
آره.
میخواستم سعاد رو ببینم. یه روز رفتم دانشکدهاش.
2 ساعتی با هم چت کردیم، اما اون هرگز برای دیدن من بیرون نیومد.
- امیدوارم الان خوشحال باشه. - منم امیدوارم.
بیا براش دعا کنیم.
میتونم ازت یه خواهش بکنم؟
منو ببوس...
تو به سعاد قول دادی اونو تو ساحل ببوسی.
تنها زندگی میکنی؟
آره، اما...
خانوادهام مالک ساختمون هستن. اونا طبقه پایین زندگی میکنن.
الو؟
سلام بابا.
خواب بودم
باشه. مامان چطوره؟
خدا رو شکر.
آآره، همینجا میخوابم.
صبح زود خونهام.
باشه.
خداحافظ.
همه چی مرتبه؟
آره.
برادر یا خواهری نداری؟
نچ!
- پس با همسر آیندهات اینجا زندگی می کنی؟ - آره، نقشهام همینه.
این چه موسیقی ایه؟
باشه، کمش میکنم.
چیکار میکنی؟
دارم سیگار میپیچم.
اگه خالهام اینجا بود، رسما دیوونه میشد!
چرا، اون دکتره؟
- نه - پس چی؟
بذار نشونت بدم...
احمد داری سیگار میکشی؟ حیف سلامتیت نیست!
داری شوخی میکنی!
پول به جهنم! حیف سلامتیت نیست؟!
واقعا داری شوخی میکنی!
این چه سودی برات داره! فقط داری دود میکنی میره هوا!
ای خدای توانا! چه نسل داغونی!!
- هلاکم کردی! - متاسفم خاله.
- خالهات باید خیلی حوصلهسربر باشه. - بله، واقعا حوصلهسربره...
میخوای ادای سعاد رو هم دربیارم؟
آره.
باشه.
اینو نگه دار...
قبلا بهت گفتم از موبایلم استفاده نکن. چرا به حرفم گوش نمیدی؟!
اول از من اجازه بگیر و منم بهت میدمش!
تو به حرف من گوش نمیدی. الان نمیتونی برش داری، چون خودم لازمش دارم.
الو...
من نمیخواستم دوباره باهات حرف بزنم.
آره.
از زمانی که عکسام رو برات فرستادم، شروع کردی به بلوف زدن.
آره.
عکسای من به اندازه کافی باحال نیستن؟ فکر میکنی عکسای تو باحالن؟
بیا بشین
اشکالی نداره، آروم باش...
۱۰ دقیقه دیگه باید برم.
چیزی برای نوشیدن میخوای؟
نه
حتی قهوهام نه؟
نه، خوبه.
اون موهای قشنگی داره.
- یارا؟ - آره.
تو هم موهای قشنگی داری
بلوتوثت رو روشن کن.
میخوام یه چیزی برات بفرستم.
الان روشنه.
- کدام یکی؟ - این یکی.
(یک آهنگ) او مردی است که دوستش دارم او چشمان تیره زیبایی دارد
آی ای شبهای تنهایی من، من بیخوابم...
... شنیدن حرفهای شیرینش، حرف های شیرین...
(صدای سعاد) اینو الان برات نمیفرستم.
بعدا برات میفرستم...
وقتی دلم خواست.
ارائه شده توسط مصطفی (m_k1137@yahoo.com)
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.