Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
سی نما تقدیم میکند 30nama.com
~ مترجم: iredprincess ~ « دوم اردیبهشت ماهِ سال 99 »
خیلهخب رالف، ببندش!
خوب بنظر میاد!
منم دوستت دارم!
عمو اسکروج!
یکی اینجاست که میخواد ببیندت!
خب آقای «جین»،
وقتیکه منتظرید چیزی میل دارید؟
نوشابه؟
حس نوشابه نیست،
فقط به دنبال لامپِ اولین غول پراغ جادو هستم،
یادگاری مقدس و باارزش که آخرین نسل من
برای محافظت کردن ازش قسم خورده.
امشب در سحرگاهِ عفریت،
نتیجهی تجسس من باید کامیابانه باشه،
وگرنه عواقب مهیبی خواهد داشت.
نوشابه رژیمی چطور؟
میدونم اون لامپ یه جایی همینجاهاست.
چندسال پیش که پیداش کرده بودم، توی گنجینهی کولیبابا
انداخته بودمش.
شاید اگه درموردش به یه نفر میگفتی
به جای اینکه قایمش کنی...
چیزی برای گفتن وجود نداره!
یه زلم زیمبوی ارزونه، اصلا
ارزش ماجراجویی که داشتیم رو نداشت.
کلی وقت هدر دادیم!
چرا باید درموردش به کسی میگفتم؟
پیداش کردم!
حتما یکی از ایناست.
هیچکدومشون نیست.
لامپی که جین دنبالشه بیارزشـه.
خودم شخصا تحقیق کردم.
بدون غول چراغ جادو، بدون مشخصاتی عرفانی،
نه... نه!
شعلهی ناخدا!
مسیر سرزمین مُردهها رو نشون میده!
اما چطوری کسی میتونه درمورد چیزایی
که اینجا هست سر دربیاره؟
چون من میدونم. همینـه که مهمه
خب، امپ اصلی چه شکلیـه؟
یه لامپ برنز رنگِ
که سرپوشش طرح دالبری شکل داره!
وای پسر
منظورت چیه که حراج بزنیم؟
خب اون قسمتِ «اوتومن امپایر» رو که
هفته پیش داد دیدی؟
اوتومن امپایر؟ داری درمورد اون متجاوزین ترسو حرف میزنی
که سعی داشتن لامپِ اجدادیِ ما رو نابود کنن؟
به بدبختی افتادن و شکست خوردن.
از همه چیزت خوشم میاد!
خوب یه موضوع جالبی درمورد لامپ هست.
عاشقش میشید.
به نظر میاد که گمش کردم
تو لامپ اولین غول چراغ جادو رو گم کردی؟!
باید این خونه رو نابود کنم!
آجر به آجرش رو خورد و خمیر میکنم!
و نخواهم رفت!
تا وقتیکه پیداش نکنم دست برنمیدارم!
گفت گمش کرده؟
عمو اسکروج منظورش این بود که دزدیدنـش!
آره، لامپ... دزدیده...
شده توسط یه آدم قدرتمند!
بسیار قدرتمند!
مثل یه ساحرهی شرور؟
یا یه خداوندِ قدرتمند، مثل خداوند سومری،
یا شایدم یونانی؟!
بله وبی، یه خداوند یونانی!
فکر میکنید کارِ ایثاکوعکـه؟!
بله همینطوره! دستِ ایثاکوعکـه.
خب جین، گمونم دیگه باید بری...
دزدیده شده!
پس ما باید به پیش این ایثاکوعک بریم!
- و لامپ رو پس بگیریم! - آره!
ما؟
اسکروج مکداک، پیدا کنندهی لامپ،
سوگند وفاداری به شجاعتِ توی رگهات میخورم.
با اتحاد، قدرت اجرای عدالت رو داریم.
قطعا...
خب یه لیستِ مدون از دشمنان موردانتظار:
هیدیز، آپولو...
و نباید زئوس رو هم فراموش کنیم!
لوئی اتفاقی لامپ رو فروخته
تا وقتیکه پیداش نکنیم، این یارو خونهمون رو تیکه تیکه میکنه.
آره، و اگه پیداش نکنیم، ممکنه ما رو تیکه تیکه کنه.
وبی ما باید سرش رو گرم کنیم
تا وقتیکه شما پسرا ردش رو بزنید.
بنظرت میتونی یه جور کاوشِ یا آزمایشی ساختگی
رو از خودت دربیاری تا سرگرم بشه... داری... داری... گریه میکنی؟
لحظهی منـه
کاوشی افسانهای توسط وبی وندرکوعک!
برای ماجراجوییِ نهایی آماده بشید،
- آقای جین! - درنگ نکنید! لامپ منتظره!
اون لامپ رو پیدا کن.
و بدینسان، پسرها رها شده بودند با وسیلههای خود
در این کاوشِ غیرممکن تا اشتباهی نسنجیده را درست کنند!
آیا پیشرفتی میکنند یا تکه تکه میشوند؟
چیه؟ از استعدادِ نمایشیِ جین خوشم میاد!
پس یه شاهکارِ باارزش رو فروختی...
من نفروختمش!
و تهش فقط سه دلار میخریدنش.
یه حراجی زدم واسه خودم
با اون آشغالایی که از توی گاراژ پیدا کردم.
بعد از 20 دقیقه حوصلهام سر رفت.
واسه همینـم، وظایف حراجی رو انداختم گردن یکی دیگه
داکورث رو مجبور کردی همه کارها رو بکنه؟
شغلش اینه! برای همینِ که زندهست!
اون یه روحـه!
و من کی باشم که بخوام از حس دوبارهی
زندگی محرومش کنم هیوبرت؟
با تنشی بسیار، پسرها چارهای ندارند جز
اینکه با تنها روحی که روح ندارد روبهرو شوند!
یه هفتهست که داکورث رو ندیدم
چطوری میخوایم یه روح رو پیدا کنیم؟
من یه راه حلِ خیلی ساده دارم
حس سادگی ندارهها
پس به دنبالِ لامپ هستید؟
خدایانِ کهن تمامی قهرمانانِ شریف را در
معبد گردهم آوردند تا آخرین آزمایش برای شایستگیهای آنها
را قبل از پاداش دادنِ با غنیمت اعمال کنند.
در هر تالار سنجشی موجود است،
هرچه جلوتر روید سختتـر میشود.
کی جرئت کرده که من رو از
خواب ابدیم بیدار کنه؟!
چه بهونهی مسخرهای برای یک قهرمانی
که معتقده جربزهی اینکار رو داره.
برای... در بر داشتن؟
خاروبدیس توانا!
بله، ما... ما هستیم!
اسکروج و جینی! بگیر که اومد
ای هیولای چندسلاحی!
نه!
ای هیولای لعنتی!
به وفادارترین و جوانمردترین
هم پیمانِ من ضربه زدی! باید تاوانش رو پس بدی!
هی! من نقشـم رو بازی کردم!
بخاطر لامپ!
ممنون که گذاشتی معبدت رو قرض بگیریم سلین
باید این پهلوان سرسخت رو سرگرم نگه داریم
چرا یه معبدِ خطرناک داشته باشی
وقتی قرار نیست ازش استفاده کنی، نه؟
جلوش رو بگیرید لطفا! این یه نمایش نبود!
فی البداهه چیزی نگو! با متن نمایشنامه پیش برو!
خب این چطوری جواب میده؟ باید صداش کنم یا... ؟
این که داکورث نیست.
فرانسیس، اینا با من هستن.
چطور جرئت کردید مزاحم تعطیلاتِ عقب افتادهام بشید؟!
ببخشید، ببخشید، ببخشید! فکر هوئی بود!
چی؟! باید بدونیم
توی حراج گاراژ کی لامپ رو خریده.
بر این باورم که به آقایی جلف فروختمش
گفت که لامپ خیلی به قالیِ پارسی
که اخیرا خریده بود میاد.
متاسفانه، هیچ پولی نداشت
تا اینکه نسیمی یه 20 دلاری رو
مستقیما توی کیفپول بازش انداخت.
عجب شانسی داشت
لامپ دستِ عمو گلدستونـه!
اون بیعرضهی خرشانس
وقتی پس گرفتیدش بهم زنگ بزنید!
من تسلیم میشم!
بابت این مرحله ازت ممنونم خاروبدیس،
و به نقشت توی افسانهی لامپ احترام میذارم.
باید به معطل کردنـش ادامه بدیم! الان چی؟
میریم به ضمیمهی بی!
آبی شبنم! علفزار سبز! کلاه قرمزی!
میل به رفع خستگی دارید، یا اینکه بلیطهای لاتاری ببرید؟
نظرتون درمورد یه عالمه الماسی که توی جعبه یخها پیدا کردم چیه؟
وقت نداریم. لامپ کجاست؟
ها؟
لامپ باستانی که توی حراج
گاراژ خریدی؟
برای نجات جون عمو اسکروج بهش نیاز داریم!
آها اون! نمیدونم!
از خونتون که داشتم برمیگشتم،
و داشتم واسه خودم آهنگ میخوندم...
♪ گلدستون گندر، گلدستون گندر ♪
♪ منم گلدستون گندر ♪
وقتیکه آهنگ خوندنم توجه یه نفر
رو به خودش جلب کرد که
خودشم قصد خرید لامپ رو داشت.
میخواست با اون نیکلهای کثیف و چسبناکـش بهم پول بده؟!
نه ممنون!
پس به جاش، من تصمیم گرفتم که لامپ رو با این خونه
جدیدم طاق بزنم!
صبر کن، کی حاضره از یه بالن برای یه لامپ ترکیده بگذره؟
یه بچه پولدار که از توی یه خونه درختیِ بزرگی بیرون اومد.
- بچه پولدار؟ - خونه درختی؟
نیکلهای چسبیده؟
دوفس دریک!
معمای غیرممکنِ میناتور!
تنها پاکترین قلبها میتونن حلش کنن
داره میاد، داره میاد.
مینوتور، منم جین.
سحرگاهِ عفریت نزدیکـه و من به دنبالِ لامپ هستم
که حقِ مادرزادیِ منـه. معمات رو بگو.
ای جین، آیا تو لایقش هستی؟
بلی
مطمئنی؟
آیا داری وقتم رو تلف میکنی؟
خیلهخب، خیلهخب. معمای مینوتور!
«من قدرتمندتر از خدایان هستم»
شیطانیتر از شیاطینـم
فقرا من رو دارند، ثروتمندان به من نیاز دارند
اگه منو بخوری، میمیری
«من چه هستم؟»
عجله نکن!
قهرمانانی سرسختتر از تو از پا دراومدن توسط مینو...
- هیچی - ببخشید، چی؟
هیچ چیزی قدرتمندتر از خدایان نیست،
و هیچ چیزی شیطانیتـر از شیاطین نیست.
فقرا هیچ چیز ندارند و هیچ چیزی هم نیست که ثروتمندان نیاز داشته باشند
و اگه چیزی هم نخوری، خواهی مُرد.
حالا بذار رد بشم!
صحیح است
سوال بعدی!
اما معمات رو جواب دادم که
خب، بیشتر شبیه به یه جور امتحانه.
خب... قطاری از داکبرگ
با سرعتِ 60 مایل بر ساعت خارج میشه...
همونطوری که به مرحله بعدی رسیدند،
بادی خنک بدنشون رو غلغلک میاد.
پادشاه پسرِ دیوانهی داکبرگ میتونست فاتحهشون رو بخونه!
اصلا کمکی نمیکنی دوئی!
یه برنج ارزون قیمت ارزش انقدر دردسر رو نداره.
شاید بتونیم یه لامپ دیگه رو جایگزینش کنیم برای جین؟
جین درمورد این لامپ و سحرگاه عفریت
ده دقیقه بدون پلک زدن سخنرانی کرد.
اسکروج و وبی روی ما حساب کردن!
اسکروج و وبی میتونن از پس خودشون بربیان!
زمان داره میگذره.
حالا اگه معمای دیگهای وجود نداره...
کتاب جوک تموم شد.
دماغت رو گرفتم!
هیولا!
دزدین لامپ برات کافی نبود،
که دماغم رو هم میخوای؟!
شما میتونی رد بشی!
شما میتونی... شما میتونی رد بشی. شما میتونی رد بشی.
مینوتور برای این مرحله ازت تشکر میکنم،
و به نقشت در افسانهی لامپ احترام میذارم.
بجنب. بجنب.
چرا انقدر طولش میدن؟
من به این میگم فان تایم سان تایم.
بگذریم، میگفتید؟
ما نمیگفتیم.
یک ساعتی میشه که داشتی ترمین مینواختی.
هی رفیق!
آره، یادت میاد که اخیرا یه لامپ قدیمی رو خریده باشی؟
لامپ؟
لامپ. لامپ. لامپ.
لامپ. لامپ. لامپ. لامپ. لامپ. لامپ. لامپ. لامپ. لامپ. لامپ.
لامپ. لامپ. لامپ.
منظورتون ظرف شربتمه.
آره پسر، هرچی که میگی.
برای مهمونیِ پنکیکیِ یکطرفهام بهش نیاز داشتم
جاشربتیِ محشری بود
تا وقتیکه تموم شد.
پس منم... نابودش کردم.
توی سطل زبالهـته؟
چرا فقط دوباره پُرش نکردی؟
دیگه به یه ظرف نیازی ندارم.
میشه دستام رو بشورم؟
نه!
آشغال جمع کنا!
لامپ!
توی اون ماشینـه!
چه طنز تلخندِ ظالمانهای! گنجینهی یک شخص
آشغال یک شخصِ دیگهست، پس...
چیکار کنیم عمو اسکروج؟
دیگه نمیتونم اون در رو نگه دارم!
اگه لامپی نباشه، اون غارتگر
از نبودِ ما میفهمه که این کاوشِ برسرانجامیِ که
خواستیم حواسش رو از کاوش بی سرانجامش پرت کنیم!
بله؟
من خودم رو ثابت کردم. کجاست؟
تو موفق شدی.
اما قبل از اینکه امتحان مینوتور رو تموم کنی،
اون بدجنس... اینجا نوشته!
مامان بیگل لامپ رو دزدید و به داکبرگ بازگشت!
آره، بخاطر همین نفس نفس میزنم.
داشتم باهاش مبارزه میکردم. آره.
پس باید به داکبرگ برگردیم!
اینجا پُر از کلاهبرداراست
بیاید صبر کنیم چندتاییشون برن،
بعدش لامپ رو بگیریم
و بعدش دیگه حرفی در این مورد نمیزنیم.
وقت نداریم! سحرگاه عفریت نزدیکه!
اگه تا طلوع خورشید لامپ در دستان آدم اشتباهی باشه،
عواقبی ویرانگر خواهد داشت!
- چی؟! - از کی تا حالا؟!
- خطرناکه؟ - جدی؟!
اما من وارسیش کرده بودم!
لامپ هیچ قدرتی نداشت!
در سحرگاه عفریت وارسیش کردی؟
خب نه اما...
باید یه راهی پیدا کنیم تا یواشکی وارد بشیم
بدون اینکه کسی بفهمه و بعدش...
بیگلهای خائن!
لامپ رو به من بدید!
این آشغال چیه که
حواسم رو از آشغالای خودم پرت کرده؟
من فاریس جین هستم، جستجوگرِ لامپ!
وقتی که از معبد قهرمانان دزدیدیش میدونستی
که لامپ ارزشمنده!
من هیچ لامپی رو ندزدیدم!
موهبت باستانیِ پدرانم
لامپِ اولین غول!
لامپ غول؟! دیبز!
بندازیدش بیرون!
چشم مامان
توی آشغالدونیِ منه!
یکی انداختدش دور پس این یعنی که مالِ منـه!
انداختش دور؟ کی همچین کاری... ؟
و کاوشهامون چی... ؟
همش یه نمایش بود؟
کاوشی دروغین برای مخفی کردنِ
این موضوع که لامپ رو مثل یه آشغال دور انداختید؟
ببخشید! ما نمیدونستیم که لامپ ارزش زیادی داره!
عمو اسکروج به ما چیزی نمیگه!
بخاطر لامپ!
این خیلی واقعیتـر از ماجراجوییِ ساختگیِ منه!
بجنبید رفقا!
سرشون رو گرم کنید!
قراره آرزوهای غول چراغ جادو داشته باشم!
متاسفم که گولت زدم جین!
اگه میدونستم چه چیزی رو به خطر میندازم...
فصلی جدید در افسانه
مرحلهی آخر برای پیدا کردنِ لامپ!
همه جزوی از این مسیرـه!
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید @officialcinama
هرجایی میتونه باشه!
عمو اسکروج! لامپ!
اونجاست!
لامپ مصباح
بجنب!
برو! لامپ رو بگیر!
قبل از سحرگاهِ عفریت!
نه نمیگیری!
مالِ منه!
گرفتمش! آرزوی اولـم: بچههای بهتر!
- ای کاش انقدر بدجنس نبودی مامان - وای پسر!
چی میده؟ جادوش کو؟
غول؟ آرزوها؟!
اینجوری فکر میکردی؟
یه غول واقعی زنده توی لامپ؟
واقعا باورش کردی؟
تو گفتی اگه در درست آدم اشتباهی باشه
ویرانگری به بار میاره.
آره، شخصا برای خودم ویرانگری به حساب میاد.
یه ارثیه خونوادگیِ باارزشـه.
و... «سحرگاه عفریت»؟
تولد منـه و هدیهای بهتر از این به ذهنم نمیرسه.
پس چرا مجبور شدیم همه اینکارهارو بکنیم؟!
داستان لامپ سه قرنها پیش در
دوره باستان برمیگرده.
مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادربزرگم
این لامپ رو توی بازار پیدا کرد.
بعد از اتفاقی مالیدنش، واقعا یه غول واقعی بیرون اومد.
به جای آرزو خواستن
مادربزرگم با این دوستِ سرزنده و شیطون دوستانه رفتار کرد
و عاشق همدیگه شدن.
وقتی زمانِ آرزو کردن رسید، مادربزرگم فقط یه آرزو کرد...
که عشقش آزاد بشه.
بااینکه هیچ جادویی دیگه نداشت،
بعنوان همسر وفادارش تموم آرزوهاش رو برآورده کرد.
مثل همین لامپ، جادویی حقیقی
در مسیرشون وجود داشت.
و بعد از قرنها جستجو کردن،
خونوادم بالاخره توتمی رو که همه اینها رو شروع کرد پیدا کردن.
بسه! وقتشه که این آشغال رو تخریب کنیم.
هی!
کسِ دیگهای میخواد روز تولدم من رو امتحان کنه؟
تولدت مبارک رفیق!
جشنی برای خونواده و هم پیمانِ جدیدشون!
برای پیدا کردن لامپ و
بزرگترین گنجینهی دوران...
داستان باحالیِ واسه تعریف کردن!
خب جین، حالا چیکار میکنی؟
کاوشی جدید رو پیدا میکنم و میذارم که این لامپ آغازِ
افسانهای جدید باشه تا با اولادم درمیون بذارم.
بزرگترین ارزش یک غنیمت
در داستانهایی که درش وجود داره هست.
داستانها؟
به شعبهی معاف از مالیاتِ ماجراجویانهی
موزهی داکبرگ خوش اومدید!
وقتِ خونه تکونیِ بهاری بود.
و وقتِ به اشتراک گذاشتن تموم داستانهای اینجا.
و همگی!
این چی داره که خاصه؟
این روبی کندی استرایپِ مشهوره!
پیشکشی از پادشاهِ جزیرهی ریپان تارو
ببینید، این موضوع خیلی وقت پیش اتفاق افتاده
من جوانکی جوان و جاه طلب بودم...
~ مترجم: iredprincess ~ « دوم اردیبهشت ماهِ سال 99 »
بزرگترین مرجع دانلود فیلم و سریال 30nama.com
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.