Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائه شده توسط وبسایت دیجی موویز © DigiMoviez.Com
آنچه در شهردار «کینگزتاون» دیدید...
بانی اسحله جابجا میکنه
سلاحهای نظامی با ارزشِ میلیونی
میخوای براش کمین کنم؟
میخوام از اینجا بری
برات یه زندگی میخرم
من عاقبتم مثل یکی از اون دخترها نمیشه
اون زنه چی داره؟
نگاه مامانم دقیقاً عینِ اون بود
از کجا میدونستن هدفشون توی حیاط بوده؟
دو هفته وقت داری
اگه استعفات به دستمون نرسه،
- از کار برکنارت میکنیم - نه، من...
- من تلاش کردم... - شرمندهام
- احساس میکنم... - نه، نه، کیرم توی شرمندگیت
تو باید آروم بگیری. الان خودت نیستی.
- خفه خون بگیر! - من پرونده موریسی رو ول نمیکنم
یه نفر سعی کرد کار درست رو بکنه
- رابرت کشتش - ما این رو نمیدونیم
اون تهاجم به خونه نبود
کارت خوب بود، چارلی
مرد روی ایوان چی؟
اون لعنتی بهم حمله کرد
- مایلو - متأسفم، رومن، یه مدت زنده لازمت دارم
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
روزی که محکوم شدم میریام به دادگاه اومد
اتهاماتم سنگینتر از اون بودن که خطر محاکمه رو به جون بخرم،
پس اقرار به گناهکاری کردم
میریام اون روز اومد
و بعدش فقط یه بار توی زندان به ملاقاتم اومد
اون فقط یه ملاقات لازم داشت
چون فقط یه چیز برای گفتن داشت
اون بهم گفت دوام بیارم
میریام زندانها رو میشناخت
با هردو طرفِ اون دیوارها آشنا بود
اون میدونست تلاش برای بقا یعنی چی
اون بهم اجازه میداد براش غریبه بشم
اون میگفت: «تبدیل به یه موجود ناشناس شو»
من به اون نصیحت عمل کردم
نمیدونستم آزاد کردن من اشتباه بود یا نه
هیچکس نمیدونست داره چه موجودی رو آزاد میکنه
من توی زندان یه کارهایی کردم
طبق بیشتر معیارهای اخلاقی، شر بودن
طبق معیارهای اخلاقی مادرم
ولی آیا اون کارها من رو شرور کردن؟
روزی که از زندان اومدم بیرون، خانوادهام به استقبالم اومدن.
میریام به استقبالم اومد
اون بغلم کرد انگار عملی برای آمرزش بود
بخشش برای گناهکار
و من فکر کردم شاید...
شاید بتونم این پوست رو بندازم
شاید بتونم به خودم برگردم
« ترجمه از سینـا صداقت » .:: SinCities ::.
[دوازده ساعت قبل]
امروز تمام کارها رو راست و ریس میکنیم، بانی
آره
شرایط به نفع ماست، ولی بازم آدمهام رو به خطر میندازم.
مسیرتون رو به روسها خبر میدم
ولی وانمود میکنم مقصد رو نمیدونم
میدونی میخوای اون رو به کجا بکشونی؟
آره. آره، یه جایی دارم
یه کارخونهی ذوبآهن پایین روده
اون مادرجندهها رو گیر میندازیم
از سه جهت بهشون شلیک میکنیم
خب، اگه اوضاع بهم ریخت،
به پلیس خبر میدم کجا رو هدف بگیرن
تمام خلافکارهای روس از پا در میان
این غنیمته
برای پلیسها و برای دادستان
کنستانتین؟
من ترتیبش رو میدم
چیه، دستهات رو کثیف میکنی، مایک؟
هیچی نمیتونه خون رو از این دستها بشوره، بانی
خیلی خب
خب، بعدش عاقبتِ ما چی میشه،
وقتی گرد و خاک خوابید؟
ما؟
آره
این محدودهی خیلی زیادیه
کلی فرصت برای جاهطلبی اون بیرونه
ولی دقیقاً فراتر از افق نیست، مگه نه، بانی؟
حد و مرزهامون رو رعایت کن
آره
وقتی خطوط قرمز رو رد کنی...
هیولاهایی منتظرت هستن
هیولاهایی بزرگتر از خودت که میخوان دار و ندارت رو بگیرن
به کینگزتاون راضی باش
تو چی؟
من به یه جور آرامش میرسم
با این که پیچیدهست، ولی...
عاقبتِ ما اینجوری میشه
یعنی، خیلی مسخره بود
یه لحظه غافل شدم و اون بهم حمله کرد
خب، شانس آوردی که تفنگنت در دسترس بود
اصلاً یادم نمیاد چجوری تفنگم رو کشیدم
اون فقط از روی غریزه بود
فقط همین بود، یعنی...
من غفلت کردم
ببین، ما چیزهایی رو که لازمه داریم
تیراندازی از این تمیزتر نمیشه، درسته؟
تا آخر هفته حل و فصلش میکنیم
- خیلی خب، ممنون - آره
سلام، ایان
- سلام - یه لحظه وقت داری؟
بله، خانم دادستان، کلی کاغذبازی دارم
آره، میدونم چجوریه
و چرا هر بار که میبینمت
فکر میکنم باید به نماینده اتحادیهام زنگ بزنم؟
عه...
چند دفعه چارلی ریوز رو به این اردوها بردی؟
همین الان به این بچهها گفتم
میدونی، شاید شیش هفت باری شده؟
- هفت بار - خیلی خب
تو هفت بار از انکر بی بردیش بیرون، آره
شیش بار برای جستجو و پیدا کردن بقایای قربانیها
- بار سوم بردیش دندونپزشک - آره، آره
دندونپزشک. آره، خودش ازم خواست
مگه سازمان زندانها برنامه دندانپزشکی نداره؟
دندونهاش داغون بودن
آره، یعنی، اون سنگهای حیاط رو میخورد
اونا داغون بودن. اون ازم درخواست کرد
من با این عوضی رابطه داشتم
میدونی روزی که اون رو بردی دندونپزشک چه اتفاقی افتاد؟
چی. خبر ندارم. چی؟
موریسی به قتل رسید
خیلی خب، اولاً، کونِ لقت اِولین
چند وقته همدیگه رو میشناسیم، همچین فکری در موردم میکنی؟
- من اصلاً سؤال نپرسیدم - واقعاً انقدر تشنهی مقام هستی؟
چون این ناامیدکنندهست
این تهمتِ مسخره رو بهم میزنی؟
میدونی من چیکار میکنم؟ این خانوادهها رو از بلاتکلیفی در میارم.
این کاری بود که کردم، باشه؟ پس لقِ این حرفها.
چیه؟ نیست؟ باشه
- هی، ایان - هوم؟
هی، یه جسد کنار راهآهن داریم
به نظر میاد آدمکشی بوده
- عالی شد - آره
آره. کینو
- خوبی؟ - آره
کیر توش
اون مُرده؟
خب، رومن اهل قطع ارتباط نیست
شاید فرار کرده
از چی؟ و به کجا؟
یعنی، به تو بلیتِ طلایی پیشنهاد شد، ولی تو موندی.
رومن هیچوقت در بند من نبوده
وفاداریش غیر قابل درک بود
بیا
اگه مُرده...
فرار میکنیم؟
میمونیم؟
من کجا رو دارم برم؟
یعنی، تو آزادی
من در بندم
مسئله مُردن یا نمردن رومن نیست، مسئله اینه که کی اون رو کشته؟
حالا، منطق میگه انتقامی بوده که گرفته شده
میدونی، کارِ آریاییها یا بانی واشنگتن بوده
این منطقیه
خودت چه احساسی میکنی؟
احساس میکنم؟
به خودم اجازه نمیدم احساسی داشته باشم
نه، باید به کارمون رسیدگی کنیم
ما کارمون رو انجام میدیم تا تمام کار تموم شه
لعنتی
سلام
ببین، یه چیزی هست که باید باهات در موردش حرف بزنم، مایک
- پس حرف بزن - اینجا نه
ولی بذار ازت بپرسم... از آیریس خبر داری؟
از دیروز نه
باید ردش رو بزنیم، مایکی
من این عوضی رو میارم پایین، ولی احساس میکنم آدمِ کنستانتینه.
خدایا!
این روزها بیشتر و بیشتر تلاش میکنن تا خودشون رو نشون بدن
این بدبختِ بیچاره رو شکنجه کردن
حسابی براش وقت گذاشتن
- انتقامِ آریاییهاست؟ - یعنی، فکر نکنم
یعنی، ماسکِ گاز...
اون تکنیکِ شکنجهی گولاکه
ماسک رو میزنن روی صورتش،
دستهاش رو پشتش میبندن و هوا رو قطع میکنن
کارِ روسهاست
آخه تو فکر میکنی کنستانتین با آدمِ خودش همچین کاری میکنه؟
نه، جسدهای دیگهای که به جا گذاشته تر و تمیز کشته شده بودن
- آره - یعنی، تمیز بودن
این...
این کارِ اون نبوده
یالا، بیا بریم
- مایک - کنستانتین
خب، آدمت مُرده
رومن
آره، گمون میکردیم
کارِ آریاییها بوده؟
فکر نکنم
ما یه دشمنِ مشترک داریم، مایک
یه درموندگیِ مشترک
یکی توی مراسم خاکسپاری مادرت بمب منفجر کرد
یکی یه اتوبوس دختر رو انداخت توی رودخونه
کی رو مسئول این اقدامات میدونیم...
افراد مختلف یا یه فرد؟
مادی یا غیرمادی؟
- از چی حرف میزنی؟ - فکر کنم کارِ یه نفره
همون موجود مادیِ لعنتی که برگشته
کنستانتین، من مایلو رو توی اون قایق دیدم
وقتی که منفجر شد. من اونجا بودم
بهش هشدار داده بودن، زنده مونده و حالا مایلو اینجاست
باشه
بذار بیاد
و کارمون رو انجام میدیم
آره
هیچی عوض نمیشه
خوبی؟
اصلاً
ببین مایکی، نمیخوام بار دیگهای روی دوشت بذارم ولی...
من یه مشکلی دارم
خب چیه... تیراندازی؟
نه، تمیزه. امور داخلی حل و فصلش میکنه
مشکلم با اِولینـه
ببین، در مورد روزهایی تحقیق میکنه که...
- آره؟ - اون چارلیِ روانی رو بردم بیرون، خب؟
- آره؟ خب؟ - و خب،
توی یکی از اون روزها بردمش دندونپزشک
آره، خب که چی؟ و چی...
حرفت رو بزن
مایکی، روزی بود که موریسی کشته شد
فقط، من خیلی داغونم
مایک، فقط...
همه چی خراب شد، مایک. خیلی هم خراب شد.
لعنتی. چی... فکر میکنی؟
من سعی داشتم بترسونمش، مایکی
آره، آخه با یه قاتل سریالی، ایان؟
یعنی... یعنی، اون انکار کرد
و بعدش چارلی رو ناراحت کرد
- و بعدش اوضاع از دستم در رفت - خب، آره، نباید این کارو بکنی
نباید روانی رو ناراحت کنی. چه فکری میکردی؟
هیچ ارتباطی نداره، خب؟
به مرگِ چارلی ربط نداره. اون مُرده.
- پس چرا داری بهم میگی؟ - به خاطر اِولین
چون اِولین من رو زهره ترک میکنه، مایک
- آره، باشه - من نگرانشم
آره؟ خب، بایدم نگران باشی
خیلی خب، ببین...
فرض کن خودت روی پرونده کار میکنی، خب؟
سعی داری این قاتل لعنتی رو پیدا کنی. چیکار میکنی؟
- پرس و جو میکنم - پرس و جو از تمام خونهها در شعاع 10 کیلومتری
شاهدهای زیادی وجود داره
کی تحقیقات پرونده رو انجام داد؟
- کینو. کینو انجامش داد - باشه
تحقیقاتِ جامعی بود؟
مایکی، اون یارو آدمفروش بود
باشه، پس این یعنی نه. ایان...
- میدونم - اِولین قبلاً سوابق زندان رو بررسی کرده
قبلاً یکی رو فرستاد اون بیرون در این مورد تحقیق کنه، تضمین میکنم
قراره دوربینهای ترافیکی رو بررسی کنه. سوارِ چارجر بودی؟
پلاکم رو میپوشونم، ولی آره
خب، داره بهتر و بهتر میشه
ایان، میخوای چیکار کنم؟
فقط باهاش حرف بزن
- فقط باهاش حرف بزن - و بهش چی بگم؟
ناسلامتی اون همشهریِ ماست
فقط بهش بگو منافع گروه رو در نظر بگیره
- علاجش بدتر از مرضه - هی، ببین، شرمندهام
ولی اون عینِ کوسهست
خودتم این رو میدونی
- باید کمکم کنی. آره - الان خون ریختی توی آب، خب؟
- بله، رابرت - مایک، یه مشکل خیلی بزرگ داریم، مرد
ریدم توش. یالا
- بیا بریم - دارم میام
خب، حالا میدونم چرا دادستانی احضارم کرده
خب، احضارت کردن چون موریسی...
- بهت اتهامِ کشتار جمعی زده - نه، چون ایان گند زده احضارم کردن
هی، کیرم دهنت. اگه من نبودم که الان زندان بودی، عوضی
و اِولین هیچ مدرکی نداره
هنوز نداره. اگه ثابت کنه توی محله بودی...
کایل، اون نمیتونه این کارو بکنه
اون دنبال تو نیست، ایان
اون به خاطر شورش دنبال منه
موریسی یه آشغال عوضی و خائن بود،
- به سزای عملش رسید - آره، همینطوره
و قابلت رو نداشت
- من به خاطر انجام کارم نمیرم زندان - هی، هی،
هیچکس نمیره زندان، خب؟
هنوز به اونجا نرسیدیم
خب، چی... باید بدیهیات رو بگم؟
مایک، باید جلوش رو بگیری
امروز دخل روسها رو میاریم
اولویتِ اصلی اینه
- پس بیاید روی اون تمرکز کنیم - آره
- من روی اون تمرکز میکنم - عالیه
تو روی اِولین تمرکز کن
چون اون هیچ جوره دست برنمیداره مگر این که تو وادارش کنی، پس...
حلش کن، مایک، وگرنه خودم حلش میکنم
تو هیچ غلطی نمیکنی
خب، پس یکم اعمال فشار کن،
وگرنه کاری رو که لازمه انجام میدم
رابرت، محض رضای خدا!
چیه؟ بحث اولویته لعنتی. چه مرگته...
حق نداری دستت رو به اون بزنی
- ختم کلام - لعنتی، تو باهاش میخوابی، مگه نه؟
- خیلی خب، بسه. این حرفها رو نزن - باهاش میخوابی، آره؟
جریان از این قراره. باهاش میخوابی و نمیتونی دهنش رو ببندی
جریان از این قراره؟
- لعنت بر شیطون، مایک - یالا
- یالا - حلش کن
صبر کن لعنتی
با این کارهات اوضاع رو بهتر نمیکنی
اون یه مشکله، مایک
الان اِولین کمترین مشکل ماست
و ما هوای کسایی رو داریم که نمیتونن از خودشون محافظت کنن
این کاریه که میکنیم، باشه؟
- این اِولین رو شامل میشه - آره
چیکار کردی، مایک؟
نمیدونم. باز چیکار کردم؟
با اون نگهبانه؟
تریسی بهم گفت. بیخیال
چه غلطی کردی؟
کاری رو کردم که تو هم بودی میکردی، خب؟
آره، فقط من نتونستم هیچ کاری بکنم
- چون تو انجامش دادی - آره
تریسی از من محافظت میکنه، تو از تریسی محافظت میکنی.
پس من باید مراقب کی باشم؟
خانوادهات، شب و روز، همین
اینطور فکر میکنی؟
اینطور به نظر نمیاد، مایک
خب، اینطوریه
تو تنها چیز خوبی هستی که توی این شهر مونده
شاید همهمون فقط مراقب این هستیم
من لایقش نیستم. من...
میدونی، نمیخوامش. بهش نیاز ندارم
خب، من بهش نیاز دارم
این رو چی میگی؟
من برادرتم و ازت مراقبت میکنم،
خوشت بیاد یا نیاد
همین و بس
باشه؟
آره؟
آره
خیلی خب
صبح بخیر، قربان
صبح بخیر
- اون ساختمون رو میشناسی؟ - آره
محل سکونتِ قدیمی رئیس زندان
آخرین رئیس زندان توی دههی 80 اونجا زندگی میکرد
اون کاملاً فاسد بود
برای کسب سود از زندانیها کار میکشید،
و تمام پولها رو به جیب میزد
چه اتفاقی براش افتاده؟
آره، مثل همهمون به سزای اعمالش رسید
سود بردن از مجازات گناهه
مگه کل سیستم بر همین اساس بنا نشده؟
نه، پسرم
بر این اساس بنا نشده
فساد سیستم رو این شکلی کرده
کار اشتباه رو به خاطر پول یا وفاداری به خانواده توجیه میکنی؟
باید لطف کسایی رو که کمکت کردن جبران کنی
این وفاداری رو بهشون مدیونی
به چه قیمتی؟
کوین، تو قراره تا آخر عمرت...
«لطف دیگران رو جبران کنی» و بعدش یه روزی
دور و برت رو نگاه میکنی و میبینی تک و تنهایی
و اون موقع است که میفهمی
همیشه تنها بودی
بانی واشنگتن خانوادهی تو نیست، پسرم
اون ازت استفاده میکنه و مثل آشغال میندازتت دور
کجایی؟
شروع شده
خیلی خب، حله
مایک
اونا راه افتادن
خیلی خب؟ بزرگراه 44،
پل خیابون ششم توی راه خروج از شهر
مقصدشون رو نمیدونی؟
خب، اگه این رو میدونستم، میگفتم
فقط... تعقیبشون کن
منتظر فرصتِ مناسب باش
ما کاملاً آمادهایم، مایک
نیرو همراهت داری؟
آره، رومن رو جایگزین کردم. در امانم
تحت تأثیر قرار گرفتم که برات مهمه
وقتی کارت تموم شد بهم زنگ بزن
- این نیروی زیادی برای یه تریلی خالیه - آره
گرگها رو از گوسفندها دور کنید، پسرعمو
کاری کنید واقعی به نظر بیاد
اونا رو بکشید توی منطقهی کشتار،
بعدش اون مادرجندهها رو قتل عام کنید
این شهرِ کوفتی مال ماست
شنیدید؟
هوای همدیگه رو داشته باشید، حله، داداش؟
خیلی خب؟
اِولین
- سلام - خب، چی علیه ایان داری؟
خب، زیاد طول نکشید. لعنتی
همش ازت میخوام کوتاه بیای،
تو همش اصرار میکنی. لعنتی
مگه من بهت گفتم قراره کوتاه بیام، مایک؟
من همچین چیزی بهت گفتم؟
نمیدونم
خب...
به اینجا رسیدیم
آره، به اینجا رسیدیم
بیخیال
ما آدم خوبها هستیم، درسته؟
رابرت سویر رو اینجوری توصیف میکنی؟
واقعاً، با قیافهی بیتفاوت؟
- خب، ایان دوستِ خوبیه - آره
ما همه باهم بزرگ شدیم
- آره - این هیچ اهمیتی نداره
خب، باید اهمیت داشته باشه، اِولین
راست میگم
باید یه راه دیگه باشه
من حاضرم هر کاری بکنم تا رابرت سویر رو گیر بندازم
اگه مجبورم ایان رو به خاطرش قربانی کنم، عیبی نداره،
چون رابرت شرِ بزرگتره
پس ایان خسارتِ جانبیه
خب، میدونی، اونم معصوم نیست
- من سویر رو میخوام، مایک - آره
اگه راه دیگهای به ذهنت میرسه، استقبال میکنم.
ولی هیچ راهی نمیبینم
خب، هیچ شری بزرگتر از دیگری نیست،
- توی این شهر اینطور نیست - این کُسشعرِ محضه
من این رو قبول ندارم
من خوبی رو میبینم
- اوه، واقعاً؟ - آره، همه جا
اوه
من خوبی رو میبینم که جلوم وایساده
و من تنها کسی نیستم که اون رو میبینه
بیخیال
نمیدونستم آزاد کردن من اشتباه بود یا نه
هیچکس نمیدونست داره چه موجودی رو آزاد میکنه
من توی زندان یه کارهایی کردم
طبق بیشتر معیارهای اخلاقی، شر بودن
طبق معیارهای اخلاقی مادرم
ولی کاری رو که بهم گفتی انجام دادم
دوام آوردم
میخوای چی بگم، مایک؟
میخوای ازم چی بشنوی؟
هیچی
هیچی
فقط روز افتضاحیه، همین
- میدونی - خب، روزی رو نشونم بده که افتضاح نباشه
آره، خب کاری رو که بهم گفت انجام دادم
دوام آوردم و...
وقتی اومدم بیرون، انگار من رو نمیدید.
انگار یه غریبه بودم
نه، اون پسرش رو میدید
تو دوام آوردی و مادرت...
براش مهم نبود چطور انجامش دادی
اگه پسرِ منم بود برام مهم نبود
تو تونستی دوباره خودت رو پیدا کنی
شک ندارم که مامانت این رو میدید
منم وقتی باهات آشنا شدم دیدمش
اگه من میتونم ببینمش...
تو دنبال جبرانی ولی قبلاً جبران کردی
تو حبست رو گذروندی، مایک
تو حبست رو گذروندی
من خانوادهام رو دوست دارم، کایل
ولی وقتی یونیفرمم تنمه، این حیوونهای لعنتی خانوادهام هستن.
وقتی برخلاف میلم تو رو آوردم توی گروه ضربت،
این تو رو عضو این خانواده کرد
آره، میدونم. میفهمم
اگه مایک نتونه این مشکل رو حل کنه،
و اگه دادستان کوتاه نیاد،
قراره شما رو سؤال پیچ کنن
از ایان میپرسن روزی که موریسی مُرد چه اتفاقی براش افتاد
و از تو میپرسن توی شورش چه اتفاقی افتاد
آره و منم همون چیزی رو میگم که همیشه بهشون گفتم
- آره - تو جونِ ما رو نجات دادی. همین
و اگه ایان رو تحتِ فشار بذارن و دیگه این حرف رو نزنه چی؟
خب، ایان هیچوقت آدمفروشی نمیکنه. امکان نداره.
همه قبل از بازداشت شدن این رو میگن
پلیس میره زندان و از بقیه جداش میکنن
و بعدش دیر یا زود اوضاع عوض میشه
قدرت دست به دست میشه،
نگهبانها آسمون رو نگاه میکنن
تا بگیرن کونت رو پاره کنن
فکر میکنی ایان میتونه چنین شرایطی رو تحمل کنه؟
میدونم که توانش رو داره
چون ایان به تخمش نیست
اون مثل آب خوردن حبس رو تحمل میکنه
خیلی خب
مایک چی، اون نظرش چیه؟ اون من یا دادستان رو انتخاب میکنه؟
گُم شو بابا، رابرت
- خدایا - خب،
نظر تو چیه؟
یعنی، تیمت رو به برادرت ترجیح میدی؟
این چیزیه که ازش حرف میزنیم
اگه اِولین به کارش ادامه بده و مایک نتونه یا جلوش رو نگیره، اون موقع...
چه غلطی میکنی؟
هیچ ربطی به من نداره
نه، مرد، کاملاً به تو ربط داره
چون ما توی اون نقطه هستیم، کایل،
وقتی باید انتخاب کنیم کدوم طرفیم
گذاشتی من عضو گروه ضربت بشم تا علیه مایک اهرمِ فشار داشته باشی؟
نه. نه، تو پلیس خوبی هستی
آره
از روانشناسه خوشت اومد؟
بهت افتخار میکنم
تو با ترسهات روبرو شدی و حرفِ دلت رو زدی،
و اینجوری...
و اینجوری بهبود پیدا میکنی، درسته؟
با اعتماد
هیچوقت اعتمادت رو از دست نده، باشه؟
بذار با مامان حرف بزنم
دوستت دارم، عزیزم
آره، خوبم
روزِ خوبیه
راسل رو برام بغل کن. میشه بهش بگی...
بهش بگو بهش افتخار میکنم
تو رو هم دوست دارم
زندانی از پا در اومده
توی بند دی زندانی از پا در اومده
درخواست پشتیبانی. درخواست پشتیبانی.
- توی بند دی زندانی از پا در اومده - لعنتی
- زندانی از پا در اومده - چی؟
رئیس
- رئیس - برید عقب
برید عقب لعنتیها
برید عقب لعنتیها!
الان!
ما توی راهیم
داریم میایم. بریم
تو، برو عقب
هی، داریم میایم لعنتی
بیاید بریم
برید عقب، لعنتیها!
همین الان!
حرومزادهی احمق
برید عقب! برید عقب!
برید عقب!
مادرجندهها!
هنوز داستانِ مادرش رو برات نگفته؟
کنستانتین برای هر گُلش داستان متفاوتی داره
حتی یکیشون هم حقیقت نداره
لازم نیست بهت شلیک کنه، میتونه انقدر حرف بزنه که بمیری.
حالا ما میتونیم حرف بزنیم
بشین
الکس لطف کرد راهنماییام کرد داخل
این زنها که رفیق روزهای خوبن چشونه؟
آیریس
نشسته راحتتر از ایستادهست، پرنده کوچولو
در هر صورت برای گلوله اهمیتی نداره
من نمیخوام نزدیکِ اون باشم
لازم نیست زیاد پیشم بمونی
ولی میخوام یه کاری برام بکنی
به مایک زنگ بزن
با گوشیای که بهت داده بهش زنگ بزن
همهشون رفیق روزهای خوبن، کانی
واقعاً فکر میکردی برای راحتی برگشته پیشت؟
اون از وقتی که فرستادمش عاشق مایک بود
به خاطر اون برگشت پیشت
خودم تصمیم گرفتم برگردم
توهمِ انتخاب
نه. توهم نبود
واقعیتی بود که انتخاب کردم
زبونت تیز شده
این تأثیر توئه، کنستانتین
همیشه از دوست پیدا کردن خوشت میاومد
ما آدمهای متفاوتی هستیم، مایلو
این تأثیرِ مایکه
آهان
مایک
هنوز درت نذاشته؟
من قصد ندارم به مایک صدمه بزنم
اگه میخواستم بمیره، میمرد
پس گوشی رو در بیار
و به اون عوضی زنگ بزن
کیر توش!
این مادرجنده رو بزن!
لعنتی
بله، آیریس؟
اون دخترِ قویایه، مایک
با این که سعی کردم متقاعدش کنم قبول نکرد زنگ بزنه
کجایی؟
نزدیک جایی که آخرین بار من رو دیدی
توی رود، روی یه قایق دیگه
کنستانتین همیشه آب رو دوست داشت
- آره؟ - مایک،
روی پل خیابون ششم جنگ شده
کریپها و روسها درگیر شدن
مردمِ عادی هم روی پل هستن
خدای بزرگ
آره، گوش کن، مایک، راهی برای خاموش کردن این آتیش داری؟
فکر نکنم بشه اوضاع رو به حالت عادی برگردوند، ایان
مایک، یعنی چی؟
این که نشد راه حل!
مایلو برگشته. پیش آیریسه
اصلاً چطور چنین چیزی ممکنه؟ کجا؟
توی قایق کنستانتین
خدای بزرگ. باشه، باشه
بذار یه واحد جمع کنم
من و استیوی الان میایم اونجا
من تمومش میکنم
حداقل 12 تا جنگجوی مسلح و تعداد نامشخص مردم عادی داریم،
پس شاید ندونیم کی به کیه
شناسایی هدف مهمه
حواستون رو جمع کنید
این جنگِ شهریه، بچهها
شلیک کن، پسر!
لعنتی!
پلیس از دو طرف محاصرهمون کرده
چه غلطی بکنیم؟
بکشید، بمیرید یا شیرجه بزنید توی آب
چه فانتزیهایی توی ذهنت پرورش میدی؟
- تو مرد بیرحمی هستی، مایلو - آره. کمتر از تو نیستم
فقط سلیقههامون فرق میکنه
کوکائین و پسرهات
از دخترهایی مثل آیریس سوءاستفاده میکنی
همونطور که قصد داشتی از دخترهایی که توی رودن سوءاستفاده میکردی
تو بیشتر گناهخواری تا قاتل،
ولی بازم بیرحمی
گناهخوارها گناهانِ مُردهها رو میخورن، نه گناهانِ زندهها رو.
پس تو فقط یه انگلی
میخوای گناهان خودت رو در میون بذاری؟
اونا واضحن
میدونی،
باید میذاشتی برم
نباید فرار میکردی
میتونستی برای خروج مذاکره کنی
عوارضم رو پرداخت میکردم؟ نه
من به خاطرت حبس کشیدم
نه. تو به خاطر خودت حبس کشیدی
چون گند زدی حبس کشیدی
چون گند زدی و شکست خوردی
گند زدی، شکست خوردی و مثل یه احمق تسلیم شدی
- تو کارِ دیگهای میکردی؟ - من فرستادمت اینجا
تا به یه گذرگاه مرزی نظارت کنی،
نه این که مثل یه گانگستر نصفهنیمه توی این فیلمها، نمایش راه بندازی،
- و از ماشینهای زرهی سرقت کنی - اون کار برای خودم بود
مطمئنم واسه خودت بود
من هنوزم اون گذرگاه رو میخوام
دیگه دیره
من رو بکش، اشکالی نداره
ولی اونا هرگز نمیذارن زنده بمونی
پدرها هیچ وفاداری یا محبتی به تو ندارن
رومن این رو اعتراف کرد
رومن به چیزهای زیادی اعتراف کرد
سلام، مایک
دلت برام تنگ شده بود؟
چطور میتونستم دلتنگت بشم، مایلو، وقتی هیچوقت نرفته بودی؟
انگار رویام به حقیقت تبدیل شده
اتفاقی که افتاد، تمام اتفاقاتی که افتاد...
توی رود شسته شد و از بین رفت. میتونیم از اونجا شروع کنیم، مایک؟
چی میخوای، مایلو؟
بازگشت به شرایط قبلی
میخوام شهرم رو پس بگیرم
ولی تو فراری هستی
من یه مرد مُردهام که در برابرِ دستگیری و محاکمه مصونیت دارم
من کینگزتاون رو از گوشیام میگردوندم. میتونم از قبر هم بگردونمش.
تنها نبودی
نه
ما رابطهی خوبی داشتیم، مایک
میچ، من و تو
باید الان بهم شلیک کنی، مایلو
لحظهای که بتونم یه گلوله حرومت میکنم
میخوای بدونی پدر و مادرم چجوری مُردن، مایک؟
چون به قشنگی قصههای کنستانتین نیست
هرچی دلت میخواد بگو
هیچی برای پیشنهاد بهم نداری
یه چیزی هست
همیشه یه چیزی هست
کاری رو که کنستانتین شروع کرد تموم میکنم
آیریس رو آزاد میکنم
اون مالِ تو نیست که آزادش کنی، مایلو
یا همینجا جلوی چشمت میکشمش
- تو قدرتش رو داری - بذار بره، مایک
این تنها نتیجهی خوبیه که از این کار حاصل میشه
- آیریس - هوم؟
میخوای چیکار کنی؟
میخوام با تو اینجا بمونم
این جزو گزینهها نیست
اگه بمونی، میمیری
اگه بری، زنده میمونی
ولی اینم یه بهایی داره
مایلو
آیریس گناهخوار رو میکشه
ردیفی جلو برید
از ماشینهاتون بیاید بیرون! از ماشینهاتون پیاده شید!
از ماشینهاتون پیاده شید. برید اون طرف، همین الان!
خیلی خب، پشت سرم بیاید، سریع
از این طرف، از این طرف
از ماشینهاتون پیاده شید! دستها بالا!
برید اون طرف! برید اون طرف، زود، زود!
- حرکت کنید، حرکت کنید - از ماشینهاتون پیاده شید
پشتِ سرم، سریع، سریع
پشتِ سرم، پشتِ سرم
- یالا! - از ماشینت پیاده شو. یالا، مرد
- بچه داری. خیلی خب. بیارش بیرون - بریم
بجنبید، بجنبید، بجنبید! دستها بالا! یالا!
بجنبید، بجنبید، بجنبید!
توی یه ردیف پیشروی کنید!
چیزی نیست، آیریس
نه
این تنها نتیجهی خوبیه که میتونه حاصل شه
نه
اوه، الان توی خشونت کارکشته شدی
کاری که با جوزف کردی
جوزف حقش بود بمیره
منم حقمه بمیرم
چندین و چند بار. خودتم میدونی
خودت این رو گفتی
عیب نداره
عیب نداره، آیریس. من میبخشمت
مایک، در هر صورت این اتفاق میافته،
پس چرا اینجوری نشه؟
یه حسِ شاعرانه داره، مایکل
اون کثافتکاریت رو انجام نمیده، مایلو
ولی کِی این کارو نکرده؟
دیگه این کارو نمیکنه
خیلی خب، بیا معامله رو چربش کنیم
من یه چیز دیگه دارم که لازم داری
- آره؟ - یا بانی داره
- مایلوی لعنتی - میدونم تفنگها کجان
در واقع میدونم کجا نیستن
و اونا توی اون کامیونِ لعنتی نیستن، مگه نه؟
خوبی؟
خیلی خب، یالا. برو
دستها بالا! ریدم توش. لعنتی
دستهات رو بهم نشون بده
واسه چی تفنگ داری؟
نه، نه، ببین مرد،
- باید از خانوادهام محافظت کنم، خب؟ - یعنی چی؟!
من بچه دارم، مرد. باید از خانوادهام محافظت کنم، خب؟
باشه، خیلی خب. فقط تفنگ رو بذار زمین
نمیتونم...
یالا!
اون تیر خورده لعنتی!
بکشش عقب!
- یالا! - خودشه، خودشه!
چه غلطا؟!
لعنتی. دستهام رو بلند کردم
- دستهام بالان! - حالا بخواب روی زمین!
- بخواب روی زمین لعنتی - شلیک نکنید
- بخواب روی زمین! - دستهام رو بردم بالا!
- همین الان بخواب روی زمین! - دستهام بالان!
رابرت، کیرم دهنت
- تفنگِ لعنتیت رو بنداز - چیزی نیست
- هی، تفنگِ لعنتیت رو بنداز - رابرت، نه!
سلاحت رو بنداز لعنتی!
گفتم سلاحت رو بنداز لعنتی!
نه، اونا بیگناهن!
من بچه دارم. بچه دارم!
- گفتم تفنگِ لعنتیت رو بنداز! - من بچه دارم!
- بندازش - نه!
من معاملهی اسلحه رو واسه بانی جوش میدم
میتونم درست مثل قدیمها سهمت رو بدم،
مثل کاری که با میچ میکردیم
قلمروی بانی رو در اختیارش میذارم و توازنِ بهم خورده رو برمیگردونیم
و گذشتهها رو فراموش میکنیم
ولی اول...
آیریس
تفنگ رو بگیر، آیریس
من همچین غلطی نمیکنم
کونِ لقت
تفنگِ لعنتی رو بگیر، آیریس
نه
تا هر سه تامون رو نکشته تفنگِ لعنتی رو بگیر!
آیریس
انجامش بده
- آیریس - همین الان انجامش بده
انجامش بده. انجامش بده
همین الان انجامش بده!
هانا
هانا، ماشهی لعنتی رو بکش!
فقط یه گلوله لازم داشتی
خیلی خب
بذار بره
نارو زدن نداریم
الکس طبقهی بالاست. یه پاکت با مدارکِ زندگی جدیدت دستشه.
پاسپورت، گواهینامه
بلیت اتوبوس به هر مقصدی که دلت میخواد
چیزی رو که کنستانتین وعده داده بود، من برات فراهم میکنم.
خیلی خب
وقتِ رفتنه
نه
نمیخوام برم
اینجا اوضاع خوبی داشتی
ولی دلیلی نداره به خاطر من بیشتر بمونی
- باشه؟ - نه
پس از اینجا میری...
و هیچوقت پشت سرت رو نگاه نمیکنی
میخوام بهم قول بدی
قول بده
- قول میدم - دیگه هیچوقت...
نمیخوای من رو ببینی
بگو
آیریس؟
بگو
دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت
توی این شهر هیچ چیز خوبی نیست، آیریس
من هیچ چیز خوبی ندارم
میشنوی؟
مایکی؟
- مایک؟ - بله
مایک
لعنتی
یه واحد توی راهه
بفرستشون برن
باید اون رو ببری ایستگاه اتوبوس
خوبی؟ یالا
بیا بریم
باشه
گذشتههای تخمی!
نمیتونی کار رو شخصی کنی، مایک
میدونی که نباید این کارو بکنی
تو مثل برادرت نیستی
- نه - ما از این نظر عینِ همیم
تو توی قبرستون بمب گذاشتی
یه تسریعکننده لازم داشتم
اون دختربچهها رو انداختی توی رود، مایلو
چی بیشتر آزارت میده، مایک؟
جنسیتشون یا سنشون؟
یه نقطهی بدون بازگشت هست،
و فکر کنم ما ردش کردیم
واقعاً؟
آره، ردش کردیم
انقدر شلوغش نکن
هیچی تو رو ناراحت نمیکنه
تو گناه کردی،
انجام گناهها رو دیدی،
و بعدش حتی کَکت هم نگزیده
میدونم چه کارهایی ازت برمیاد چون همون کارها از منم برمیاد
میدونم چی رو فرو میخوری
چون هر روز همون زهر رو میخورم و زنده میمونم
ما سر و ته یه کرباسیم، مایک
و مادرت به خاطر من نمرده. اون مُرده...
کیر توش!
کیرم دهنت، عوضی!
داشتی یه چیزی در مورد مادرم میگفتی؟
چی بود؟
اون به خاطر تو مُرده
تو اون رو کُشتـ...
چه اتفاقی افتاد؟
توی تیراندازی متقابل به رابرت شلیک کرده
چی؟ چیکار کرده؟
کایل به رابرت شلیک کرده
حالش خوبه. یکی به جلیقهاش خورده
یکی هم به گردنش خورده. شرایطش پایداره، خب؟
ولی تصادفی بوده، درسته؟
آره، باید حواست رو جمع کنی، مایکی
شاهدهایی دارن که خلافش رو میگن،
میگن: «اقدام به قتل» بوده. اوضاع قمر در عقربه، مایک.
بچههای گروه ضربت، مردم عادی توی ماشینهاشون،
یه عده با دوربین از همه چی فیلم گرفتن...
کونِ لقشون
- میفهمم - وایسا. باید با اِولین حرف بزنم
ندیدیش؟ اِولین کجاست؟ اِولین؟
اِولین؟
باید آزادش کنی، اِولین
- مایک، نمیتونم - ببین، ناسلامتی اون پلیسه
که به یه پلیس دیگه شلیک کرده، مایک
آره، حادثه بوده، نه جرم
من که این رو نمیدونم
من میدونم. اون برادرمه، اِولین
اون برادرمه
بهت هشدار دادم، مایک
- چیکار کردی؟ - بهت هشدار دادم لعنتی
هیچکس مصونیت نداره
کایل بازداشت شده، تفهیم اتهامش میکنم.
نمیتونی نگهش داری
- چارهای ندارم، مایک - واقعاً؟
هیچ چارهای ندارم. شرمنده
واقعاً؟
چرا به خودمون زحمت بدیم؟ نمیتونه نگهش داره.
نه. فقط حواست رو جمع کن
باید آروم باشی. به آتیش دامن نزن
- باشه. باشه - خیلی خب؟
اونا وسایلم رو گذاشتن جلوم
یه کیسهی کاغذی روی میزِ استیل
لباسهای خیابونیم رو پوشیدم،
خونِ خشک روی پیراهنم بود،
یکم پول خُرد و یه چاقوی جیبی
وقتی از زندان میای بیرون آفتاب یه جور دیگه میتابه
من وارد اون نور شدم
کایل رو دیدم
به سختی شناختمش
بعدش میچ، بعدش میریام
میخواستم از اونجا برم
ولی گذاشتم بغلم کنن
با این که میتونستم زندان رو احساس کنم،
مثل موجودی که بیخ گوشم نفس میکشید و من رو به سمت خودش میکشید
پونزده دقیقه وقت دارید
تا چهار ساعت دیگه نگه نمیداریم
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
وقتی رفتم زندان دیگه اون آدم سابق نبودم
پوستِ قبلیام رو انداختم تا دوام بیارم
نمیدونستم آزاد کردن من اشتباه بود یا نه
هیچکس نمیدونست داره چه موجودی رو آزاد میکنه
من طبق بیشتر معیارهای اخلاقی کارهای شری کرده بودم،
طبق معیارهای اخلاقی مادرم
ولی آیا این من رو شرور کرد؟
میتونستم اون پوست رو هم بندازم...
و به خودم برگردم؟
« ترجمه از سینـا صداقت » .:: SinCities ::.
ارائه شده توسط وبسایت دیجی موویز © DigiMoviez.Com
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.