All language subtitles for The.Master.And.Margarita.2023.720p.WEBRip.x264.AAC-[YTS.MX]

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean Download
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish Download
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian Download
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish Download
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

هنر برای توده ها

آپلود زیرنویس : قاسم سمنگانی @Qasem_Samangani

چیه اونجا؟

کجا میری؟

!هی

راهنمای آپارتمان ها

لاتونسکی

!هی

ما را از طریق کانال تلگرامی ِ * ناسینما * دنبال کنید @NAcinema @Naacinema

ترجــــمه کــــاری مــشـــترک از مـــزدُشـــــت و 2&46

انتـــخـــاب فیــــــلــم، معرفی و ویرایــــش

MAZDOSHT / مـــزدُشـــــت

چرا هنوز واستادی؟

!تاواریش لاتونسکی، درو باز کن

!یه کاری بکن

...برو کنار

!چیزیو نشکنید

اینجا داره چه اتفاقی میفته؟

!داری خفه مون می کنی، اینه اتفاقی که داره میفته

آخه کِی تو این ساختمون آرامش و سکوت برقرار میشه؟

!به پلیس زنگ بزن

مامان

هیس

نترس

نترس کوچولو

چند تا پسرن، دارن پنجره ها رو میشکنن

خانم

آه؟

کجائی؟

من جایی نیستم

من رویای تو هستم

حالا دراز بکش! دستتو بذار زیر گونه ت

منم یه قصه برات تعریف می کنم

یه روز یه خانومی بود

که بچه ای نداشت

و کلن هیچ دلخوشی ِ دیگه ای هم نداشت

و در ابتدا تا مدتها گریه می کرد

و بعدش تبدیل به یه موجود بدجنس شد

مارگاریتا بی سر و صدا چکش را گذاشت روی تاقچه و از پنجره بیرون پرید

کنار ساختمان غوغائی به پا بود

روی آسفالت پر از شیشه خرده بود

مردم میدویدند و به فریاد چیزی می گفتند

به فریاد چیزی می گفتند

در ساختمان ِ آن دست ِ خیابان

پشت همه ی پنجره ها، نیمرخ تاریک ِ مستاجرها ظاهر شد

...سعی داشتند بفهمند

هنوز داری به نوشتن ادامه میدی، ها؟

لااقل این یکی درباره ی عشقه دیگه؟

فقط در اون باره نیست

دراز بکش

اوه خوبه، درباره ی عشقه

تو هم توش هستی، پراسکویا فیودورونا

چیزی ازش نمی گی؟

دکتر استراوینسکی هم توش هست؟

البته! بدون اون قرار بود چیکار کنیم؟

اون یه خط داستانی کامل با بیمارها داره

کدوم بیمارها؟ خودت؟

با یه شاعر پرولتر

این اواخر اینجا، یه شاعر دیگه رو هم آورده بودن

...دیگه تیمارستان نیست، یه

چی بهش میگن تو رادیو؟

اتحادیه ی نویسندگان

آروم، آروم

بده بخونمش

کنجکاوم بدونم درباره ی ما، چی خط خطی کردی اونجا

البته! فقط باید تمومش کنم، زیاد نمونده

تموم شد

!سرجات بمون

اوه من چقدر دست و پا چلفتی هستم

همینجور نوشته و نوشته

ایرادی نداره، ما همه چی می خونیم

چیزی نمانده بود که خواب به سراغ شاعر بیاید

وقتی که ناگهان، توری، بی سر و صدا به کناری رفت

و چهره ای مرموز در بالکن ظاهر شد

استحمام در نور مهتاب

و انگشتش را برای ایوان تکان داد

!هیس

میتونم بشینم؟

شغلت؟

شاعر

و اسمت چیه؟

بزدومنی

اوه اوه

چی؟ یعنی از شعر من بدت میاد؟

به شدت بدم میاد

از من چی خوندی حالا؟

خب، چطور کارت به اینجا رسید؟

داستان اینه که من یه سال پیش یه رُمانی درباره ی پونتیوس پیلاطس نوشتم

تو نویسنده ای؟

من یه مرشد هستم

اینو اون زن با دستای خودش برام دوخته

اون زن؟

اسمت چیه؟

من دیگه اسمی ندارم

ازش دست کشیدم

همونجور که کلن تو زندگیم از همه چیز دست کشیدم

یک سال قبل

!اوه عصر بخیر

عصر بخیر

پیلاطس

لطفن اینو امضا می کنید؟

به درام مدرن علاقمندی؟

اوهوم

گالا

!اوه گالا

خب، این نمایش اصی ِ این فصله

منم خیلی وقته مُسکو نبودم

و در ضمن من بازیگر هستم

میخوام تو تئاتر شما بازی کنم

این که واقعن تئاتر من نیست

!روز خوبی داشته باشی

عصر بخیر

معذرت می خوام که اینقدر گستاخی می کنم

شما توی اتحادیه ی نویسندگان هستین؟

که چی؟

امشب تو رستوران اتحادیه، جاز آمریکائی ِ واقعی اجرا می کنن

سلام - سلام -

سلام

احتمالن می خوای دعوتت کنم؟

بله

سلام

!مسکو شهر توئه

سپاسگزارم

!رفیق نمایشنامه نویس! نگهبان خسته ست

سلام

ببخشید

امشب می بینمت ساعت 8 شب شروع می شه

همه منتظرتن

اِفیم رمانویچ اومده؟

او اینجا نخواهد بود

سلام

پس بدون ِ کارگردان، چطور تمرین کنیم؟ - من بعدن برمی گردم-

بازیگرها خطوط خودشونو یاد گرفتن

و تو به عنوان نویسنده اگر چیزی غلط بود، تصحیح خواهی کرد

خودت بهتر می دونی

پیلاطس الان در حال اجراست

هژمون (سرورم)

این متهم اهل جلیلیه ست

!حرکت کن متهم !حرکت کن

!پس تو بودی! یسوعا ناصری

که مردم رو به تخریب معبد اورشلیم تحریک می کردی

ای انسان نیک حرف ِ منو باور کن

به والی روم می گی: هژمون (سرورم)

حالیت شد یا باید بزنمت؟

من به زبان شما صحبت می کنم هژمون

خوبه

پس این تو بودی که می خواستی ساختمان معبد رو تخریب کنی

و برای این کار، مردم رو تحریک کردی؟

...هرگز ای انسان نیک

هرگز هژمون، من هرگز در زندگیم قصد تخریب بنای معبد رو نداشتم

و کسی رو هم به این عمل بیهوده دعوت نکردم

!تو یه دروغگویی

مردم شهادت دادن

این مردمان خوب، هژمون، هر چیز که بهشون گفتم رو تحریف کردن

ترسم از اینه که این اشتباه تا مدت زیادی ادامه پیدا کنه

از تظاهر به دیوانه بودن، دست بردار

در پرونده ت اینقدری نوشته شده که برای اعدامت کافی باشه

!نه، نه سرور من

یه مردی هست که مدام دنبالم میفته و حرفای منو روی پوست بز می نویسه

ولی یک بار به اون پوست نگاه کردم و وحشتزده شدم

قاطعانه بهش گفتم که هیچ یک از چیزهائی که اونجا نوشته شده از من نیست

پس بالاخره به جمعیت توی بازار اون حرفا رو درباره ی معبد زدی؟

سرورم من گفتم

که معبد ِ باورهای کهنه سقوط خواهد کرد

و معبد تازه ی حقیقت بنا خواهد شد

حقیقت چیه؟

حقیقت اینه که

سر شما درد می کنه

و به شدت هم درد می کنه

اونقدری که افکار ترسناکی درباره ی مرگ به ذهنتون میاره

شما ایمانتون به مردم رو از دست دادین

ولی عذاب شما بزودی به پایان خواهد رسید

سردرد شما برطرف خواهد شد

خب می بینید که تمام شد

و من از این بابت بسیار خوشحالم

دستاشو باز کنید

ببخشید

چیه؟ ببخشید چیزی شده؟

هان؟

رفقا چی شده؟

نمی بینید داریم تمرین می کنیم؟

به ما گفته شده این اجرا، انجام نخواهد شد

!چی؟ متوجه نمی شم این چطور ممکنه؟

!ای مردمان نیک، وسائلو برگردونید

شما دیوونه شدید؟

نمی بینید هنرمند ِ مردمی شوروی اینجا روی صحنه ست؟

چه خبره؟

به ما گفته شده صحنه رو جمع کنیم

چی؟

کی اینو بهتون گفته؟

بفرما تاواریش ریمسکی

اول بذار سرد شه

گریگوری دانیلویچ

مشکلی نیست

همین الان دارن صحنه رو جمع می کنن

نمایش به دستور کمیساریای خلق، تعطیل شده

ولی تمام دستمزدها رو دادیم

اینقدر نگران نباش

امروز تعطیل شد، فردا برش می گردونن

ولی دلیلش چیه؟

من فقط مسئول بخش مالی هستم

...تاواریش ریمسکی

اوه بله، بله

برو پیش تاواریش لیخودیف

بله ولی ایشون تو دفتر نیست

رفته به یه سفر ِ کاری

[داره مشروب می خوره]

بازم؟

یه هفته و نیمه

چظور پیداش کنم؟

خیابون سادووایا رو که بلدی

ساختمان 50

از این بابت هم ممنونم

بترسید! ای حرومزاده های سفید پوست

روز حسابرسی فرارسیده

آتش

شما فرمانده سیتنیک رو به یاد خواهید سپرد

!پُر کنید

!آتش

من اومدم استپان بوغدانویچ رو ببینم

تاواریش لیخودیف اینجا نیست

به من گفتن که اینجاست

نیست. رفته یالتا

!گرونیا ! آب

!استپان بوغدانویچ

گرونیا

یه مدت مرخصی گرفته

آب

گرونیا

آب

میخائیل الکساندرویچ

از کجا فهمیدی اینجا زندگی می کنم؟

نفهمیدم، اومده بودم لیخودیف رو ببینم

حالا باهاش همسایه ام

مدیر تئاتر و سردبیرتون هم تو همین آپارتمان زندگی می کنن

!چه راحت

اون یه مدت مرخصی گرفته

مرخصی از چی؟

از ماتحتش؟

اینجا رو کردن یه پا خانه ی وحشت

تو چرا گرفتی نشستی؟

جلسه بزودی شروع می شه

چه جلسه ای؟

اه اون جلسه

من تازگی اسباب کشی کردم

مستاجرای قبلی خالی کردن رفتن

شما نابغه های کچل هم بزودی خالی خواهید کرد

سه تا اتاق، زیادیه

اشکالی نداره، بیشتر از این در اینجا آرامش نخواهید داشت

!این یه آپارتمان شیطانیه. شیطانی

...این آنوشکاست، زنک دیوانه

مبارزه ی پرولتاریا رو شخصی گرفته

میخائیل الکساندرویچ ! نمایش پیلاطس تعطیل شد

نگران نباش

ما و تئاتریها همیشه تو بخش های متفاوتی بودیم

اگه یه اجرا تعطیل بشه

همه با عجله میرن برای خوندن ِ نمایشنامه ای که ازش اقتباس شده

و رفقای عزیز، در اینجا اون نمایشنامه

در آخرین شماره ی مجله ی ما خواهد بود

با حفظ مسئولیت به عنوان رئیس اتحادیه

دارم بهت می گم: اگه مشکلی داشتی

من اولین نفری خواهم بود که باید اونو بدونم

!براوو

ما ازت سپاسگزاریم ناستازیا لوکینیشنا

بابت گزارشت درخصوص ِ مجموعه داستان های دریا

جورج ِ ناوبر

برای خوندنش نمی تونیم صبر کنیم

...موضوع بعدی ِ دستور کار

بحث درباره ی مولفه ی هنری و سیاسی ِ نمایش ِ پیلاطس

به نویسنده خوشامد میگیم، بیاد روی صحنه

لطفن بشینید

این؟

بله

در روی این صحنه خوشامد میگیم به اوساف سمنویچ لاتونسکی ِ منتقد

قبل از اینکه شروع کنم

می خوام یادآوری کنم

تمامی رفقای نویسنده ی ما در اینجا حضور دارن

هدف اصلی نقد در شوروی اینه

که معنای طبقاتی ِ آثار ادبی و هدفشون رو آشکار کنیم

و حالا برای رسیدن به هدف واقعی

در حالیکه حزب و دولت در حال تلاش هائی باورنکردنی هستن

تا یکبار و برای همیشه مملکت رو

از شر تعصبات مذهبی و ارتجاعی رها کنن

عضوی از اتحادیه ی نویسندگان شوروی

متعهد شده بخاطر کهنه پرستی ِ مذهبیش، عذرخواهی کنه

اون نمایشنامه ای نوشته

درباره ی پونتیوس پیلاطس و عیسا مسیح

که با خجالت ازش به عنوان یسوعا ناصری اسم می بره

به این شکل با قایم شدن پشت موضوعات تاریخی

از حکومت شوروی انتقاد می کنه

...اجازه بدین من

حرفم تموم نشده

بشینید لطفن

از این ناصری نقل قول می کنم

...هر نوع از قدرت، خشونتی ست علیه مردم

منظور نویسنده از این چیه؟

که قدرت ِ دیکتاتوری پرولتاریا هم خشونت به همراه داره؟

بله، همینطوره

ولی این از روی اجباره

و ضروریه

و سرتاسر این نمایش، به همین شکله، رفقا

نمایش پیلاطس به لحاظ سیاسی، زیانبار و یک اثر بسیار خطرناکه

که به ادبیات شوروی تعلق نداره

!براوو

بحث رو ادامه می دیم

رفقا! یه صحبت بداهه ی کوتاه دارم

...وقتی پیلاطس ِ ما برای کار به کمیساریای خلق رفت

رفیق بزدومنی ما برای بداهه گویی وقت نداریم

برای جلسه، برنامه ی تعیین شده داریم

باشه، خیلی سریع یکی دیگه می گم

اگه بتونیم به منطقه ی کِریمه بریم دیگه چه نیازی به بهشت داریم؟

کوپن هایی که برای کریمه میره چی ؟

رفقا، مایلم در مورد مساله ی مسکن، بیشتر منو شفاف کنید

اوپلیخین آروم میگیری یا باید تو رو حذف کنیم؟

آروم می شم

متشکرم

به بحث ادامه می دیم

بوریس پترویچ مایگل، اول صحبت می کنه

انتشار ِ نمایشنامه ی ارتجاعی ِ پیلاطس

چطور اتفاق افتاد

و کِی به صحنه رفت؟

چون پرولترها نمی تونن پیلاطس باشن

ولی ماموریت ما ممنوع کردن این نمایش نیست تا فقط دشمنان مون رو شاد کرده باشیم

دشمنائی که صبر ندارن مدرکی پیدا کنن تا بگن که تو شوروی آزای بیان وجود نداره

ماموریت ما کمک به نویسنده ست

اینکه نویسنده رو در جهت درست در جهت خدمت به زحمتکشان هدایت کنیم

تاواریش لنین چی می گفت؟

فرد باهوش کسی نیست که هیچ اشتباهی مرتکب نمی شه

فرد باهوش کسی ست که بتونه اشتباهات رو به سرعت برطرف کنه

!تاواریش مایگل ! تاواریش مایگل

اجازه بدین حرف بزنم

خواهش می کنم تاواریش برلیوز

قبل از هر چیز به عنوان ویراستاری که

اجازه ی نشر این نمایشنامه رو داده

می خواستم صمیمانه از همکارانم عدرخواهی کنم

بخاطر مشغولیتم در آموزشهای سیاسی

و نزدیک بینی چشمم

منو ببخشید

پیشنهاد میکنم از عوض شدن ِ موضوع، عقب بکشیم

من مطمئنم با کارِ درست در ارتباط با نویسنده

می تونیم نمایشنامه را اصلاح کنیم

تا به جهت گیری ایدئولوژیک ِ صحیحی برسه

!براوو

صحیح است

حالا تنها چیزی که باقی مونده، شنیدن نظرات نویسنده ست

من؟

می تونم صحبت کنم؟

البته

لطفن صحبت کن

خب، من نمایشنامه مو بتازگی نوشتم

خیلی خب

چرا استعدادتو برای نوشتن چیزی بکار نمی گیری

که بتونه واقعن توجه خوانندگان شوروی رو به خودش جلب کنه؟

مثلن یه چیزی درباره ی کارهای بزرگ حزب کارگر؟

خب، بر حسب اتفاق من تو یه کارخونه یا معدن کار نکردم

گندم و جو برداشت نکردم

درباره ی چیزی که ازش اطلاعی ندارم قراره چطور بنویسم؟

تا اونجا که می دونم شما به شهر باستانی یهودیه هم نرفتی

خب، اگه بهتون بر نمی خوره، من یه تاریخدان هستم

پس برای ما تاریخ انقلابو بنویس

می ترسم از اونم خوشتون نیاد

رفقا من یه بداهه گوئیِ کوچیک دیگه دارم

تاواریش بزدومنی میشه صبر کنی؟

ولی کوتاهه

یه شاعر اهل شوروی به مسیح علاقه ای نداره

یه شاعر اهل شوروی به پُمپ علاقمنده

تولید گاز، تولید برق، تولید نفت

!خوراک ِ معنوی ما اینه

!ساکت رفقا

!تاواریش

کجا میری؟

اونجا

!رفیق

تموم چیزهائی که گفتی درسته

می خواستم یه قدمی برات بردارم ولی موقعیتش نشد

کار قوی ای بود

یا احمقانه

هان؟

بسته به اینه که چطور نگاهش کنی

دیالکتیک

!به اون نگاه نکن

خب اگه به چارمیخ نکشیدنت

یه رمان براشون بنویس درباره ی یه مزرعه ی اشتراکی

چاودار چگونه برداشت شد

فکر کنم یه همچین چیزی رو می تونی یه هفته ای آماده کنی

هان؟

اوه تو اینجا یه استراحتگاه واقعی داری

!اون موقع ها مردم بلد بودن چطور زندگی کنن

!چه گربه ی خپلی

اسمش چیه؟ بورژوا؟

بهیموث

مال خودته؟

گهگاه بهم سر می زنه

!درست مثل من

مراقب سرت باش

تو آپارتمان اشتراکی من، یه برنامه ی مستراح رفتن آویزون کردن

باورت میشه؟

منم یه هنرمندم نمی تونم مطابق اون برنامه برم دستشوئی

شما اینجا بهشت نویسندگانو دارید

بعد از برزخ امروز، می ترسم که

حتا به من اجازه ی ترجمه ی شعر برای کودکان هم ندن

منم هیچ پولی نخواهم داشت بابت بهشت بپردازم

ولی خواهش می کنم خودتو خیلی زود دفن نکن

قدرت اونها در ترس ما نهفته ست

ظرف یکی دو هفته، همه، همه چیزو فراموش خواهند کرد

فقط لازمه حواسشونو پرت کنی

...مثلن امشب تو رستوران، اون موسیقیه رو می زنن

جاز

جاز

آه بهش قول دادم ببرمش اونجا

به کی قول دادی؟

یه دختر ِ بازیگر جوان و بسیار جاه طلب

که برای فتح پایتخت اومده

تیپ مورد علاقه ی منه

ولی مورد علاقه ی من نیست

من نجاتت می دم

کاری رو که تو برای یه دوست انجام نمی دی

من انجامشو به عهده می گیرم

خواهش می کنم به هارلم سوئینگ خوشامد بگین با آهنگ هله لویا

عصر به خیر - عصر به خیر -

شب به خیر! خواهش می کنم تشریف بیارید داخل

سلام

ایشون آلویزی موگاریچ هستن، فیلمنامه نویس

و ایشونم گالا هستن

خوشوقتم

باعث افتخار بنده ست

لطفن بشین

شامپاین؟

بله، ولی فقط یه خُرده

اگه زیادی شامپاین بنوشم

شیاطین، ذهنمو تسخیر می کنن

من آماده ام از شانسم استفاده کنم

خواهش می کنم منتظرمون باش برای چند لحظه ی کوتاه

!شامپاین لطفن

گوش کن! این اطراف یه زمزمه هایی راه انداختم

به معنای واقعی کلمه همه شوکه شدن

افراد علاقه مند زیادی وجود دارن

خلاصه

برای بیرون رفتن، پیشنهادی مطرح شده

کجا بریم بیرون؟

برای اعتراض کردن به سانسور

برای آزادی ِ خلاقیت ِ ادبی

متاسفم. کنارت وامیستم

ممنونم

فردا ساعت ده صبح، روبروی ساختمان اتحادیه

ولی فردا ساعت ده صبح، رژه ی شکرگزاری اول ماه مه ست خدا منو ببخشه

دقیقن ! اگه الان نه، پس کِی؟

اگه الان چیزی نگیم، این اتفاق برای همه خواهد افتاد

الکساندر دوما چی گفته

یکی برای همه

بیائید بنوشیم به سلامتی زیبائی خودمون که تنها چیزیه که

می تونه از استعدادمون فراتر بره

!همه بنوشن

اوه، این مدیر تئاتر شماست؟

لیخودیف؟

آره اون استپان بوغدانویچه

هله لویا

الان باید باهاش حرف بزنم

تاواریش

کارتتو نشون بده

از امروز، باطل شده ست

ازتون می خوام که برید

منظورت چیه؟

ازتون می خوام که برید

ممنونم

احیانن شما نویسنده نیستی؟

به من گفتن که این یه رستورانه برای نویسنده ها

بله نویسنده ام

شما هم اهل آلمان هستی، از روی لهجه قضاوت کردم؟

بله اهل آلمان هم هستم

پس اینجا چیکار می کنی؟

اومدم تا از این تجربه ی جذاب ِ شوروی ِ شما یاد بگیرم

برای شغل تونه یا برای دل خودتون؟

برای من، هر دو یکی هستن

روز سختی بوده؟

امروز نمایشم تعطیل شد

مجله ای که اون نمایش رو منتشر می کرد، متوقفش کرده

و الانم کارت اتحادیه ی نویسندگانم رو ازم گرفتن

ولی به جز اینا، همه چی خوبه

برای چی این کارو باهات کردن؟

بخاطر چیزی که تا دیروز مجاز بود و امروز دیگه نیست

کشور جدید، قوانین جدید

پس مردم چی؟

اونا هم جدید هستن؟

...مردم جدید

مردم جدید، همون مردم قدیمی فراموش شده هستن

می دونی، تا جائیکه من خبر دارم تو کل تاریخ بشریت هیچ کشوری سعی نکرده

برای ساختن یه جامعه، از شر خدا خلاص بشه

که بی خدایی رو به عنوان یه دین تبلیغ کنه

باید به شکلی مردم رو تغییر داد، تو اینطور فکر نمی کنی؟

حالا می تونم تصورشو بکنم که از چشم یه خارجی همه چیز چطور به نظر میاد

حالا تصور کن از اونجا، همه چیز چطور به نظر میاد

یا از اونجا

این می تونه یه طرح عالی برای یه داستان باشه

شیطانی که هیچکس بهش باور نداره تصمیم می گیره از مُسکو دیدن کنه

اون نظم رو برمی گردونه

هرگز چاپش نمی کنن

برای کی باید بنویسم؟

ننویس که چاپ بشه بلکه بنویس تا تجدید چاپ بشه

می دونی منو یاد کی میندازی؟

شب بخیر

پروفسور باید بریم

دارم میام تاواریش کورویف

راستی تو نمی خوای با من به مهمونی بیای؟

اگه اشکالی نداشته باشه امروز نه

خیلی بد شد

دوست داشتم در یه فرصت مناسب بیشتر باهات حرف بزنم

!درباره ش فکر کن

برنامه م اینه مدتی در مسکو باشم

تو باهامون میای؟

بقیه کجان؟

همه قول داده بودن میان

یکی برای همه، همه برای یکی

بعد از دیروز احتمالن گرفتن خوابیدن

بزودی میام خونه ت

خب من داشتم در طول اون بلوار قدم می زدم

و افکاری تو سرم می چرخیدن

شاید نوشتن ِ تصنیفهای اپرا رو باید شروع می کردم؟

خب هرچه باداباد

از اینکه علم رو رها کرده بودم، به شدت پشیمون بودم

و خودم رو محکوم به این کردم که یه موجود بدبخت باشم

ولی خدا می دونه که

تنها دلیلش، عشق من به ادبیات بود

ببخشید میشه از اونجا رد شم؟

خیابان ترسکایا قُرق شده تا رژه تموم بشه

پرچم یا گل؟

رد میشم

شاید من باید یه نامه براشون بنویسم تا بهم اجازه بدن کشورو ترک کنم

چرا نویسنده ای رو نگه می دارن که آثارش در شوروی نمی تونه وجود داشته باشه؟

محل عبور بسته ست

...باشه ولی موضوع اینه که

محل عبور بسته ست

هیچ نویسنده ای رو نمی تونن ساکت کنن

اگه بتونن، یعنی اون، یه نویسنده ی واقعی نبوده

و اگه یه نویسنده ی واقعی ساکت بشه، میمیره

!بگیرش

!تاواریش واستا

تصور کن که هزاران آدم داشتن تو ترسکایا راه می رفتن

ولی می تونم بهت اطمینان بدم که فقط اون بود که منو دید

و با اینکه حتا انگار درد داشت ولی واقعن نگران به نظر نمی رسید

و زیبائیش چندان روی من تاثیر نداشت

مثل یک تنهایی غیرمعمول تو چشماش

چیزی که تابحال کسی ندیده

از گلهای من خوشت میاد؟

!نه

اصلن از گل خوشت نمیاد؟

از گل خوشم میاد

ولی نه از این نوعش

دیگه از چی خوشت میاد؟

دریا

هرچند تا حالا به هیچ دریائی نرفتم

چطور میتونی چیزیو که هرگز ندیدی دوست داشته باشی؟

تو نویسنده ای؟

درست حدس زدی

و شما کی باشین؟

یه فرشته؟

...یه فرشته

بیشتر شبیه جادوگرام

و ناگهان فهمیدم

که من هیچوقت کسی رو به اندازه ی این زن دوست نداشتم و هرگز هم نخواهم داشت

اینو همون روزی فهمیدم که بدون توجه به شهر

خودمونو روی خاکریز کنار دیوار کرملین پیدا کردیم

و جوری حرف می زدیم انگار همین دیروز از هم جدا شدیم

انگار سالهای سال بود که همدیگه رو میشناختیم

از گفتن این حرف به یه غریبه نمی ترسی؟

گفتن حقیقت، آسونه

و لذتبخش

پس تو یه نویسنده ای

چی می نویسی؟

فعلن، هیچی

...یه ایده ای دارم... ولی

ولی؟

ممنوع شده

این جالبترش می کنه

درباره ش بهم میگی؟

این یکی از جاهای مورد علاقه ی منه تو مسکو

ولی بزودی اینم تغییر خواهد کرد

تصور کن وقتی تمام این ساختمان های بزرگ به پایان می رسن

ساختمان ها و بناهای تاریخی زیادی خواهند بود

و اونجا در برونایا، تراموا راه اندازی می کنن

و درست در همینجا در امتداد برکه ی پاتریارک

سردبیر یک مجله ی ادبی، میخائیل الکساندرویچ برلیوز

و همراه جوانش، ایوان پانیرف ِ شاعر که با نام مستعار ِ

بزدومنی می نویسه، در حال قدم زدن هستن

بعد از اینکه در باغ الکساندر قدم زدیم دعوتش کردم به برکه ی پاتریارک

برکه ی پاتریارک؟

هیس

این همونجاییه که همه چی در اونجا اتفاق افتاده

دقیقن چه چیزی؟

ما اونجا باهاش دیدار کردیم

...یه مشاور بود

ازت خواهش می کنم، همه چیو بهم بگو

دارن میرن سمت دکه ی آب فروشی

می خوان سلتزر (نوشیدنی الکلی با طعم میوه) بخرن ولی سلتزری در کار نیست

اونا یه آب زردآلو می نوشن

و در اینجا با اون مرد دیدار می کنن

اون مرد کیه؟

...مساله اینه که مدت ها قبل از تولد عیسا، خیلی ها

برلیوز یه شعر بلند ضد مذهبی به شاعر، سفارش داده بود

برای شماره ی بعدی مجله ش

حالا داشت به شاعر سفارش یه خطابه می داد درباره ی عیسا

تا با یک جور راهنمایی، شاعر رو آماده کنه

هیچیک از این مورخین باستانی هرگز یه کلمه هم به مسیح اشاره نکردن

حتا با اینکه ظاهرن در همون دوران هم زندگی می کردن

حتا یک مذهب شرقی وجود نداره که به عنوان یک اصل در اون مذهب

یه باکره ی بی گناه، خدایی رو به دنیا نیاورده باشه

و مسیحی ها که هیچ خلاقیتی نداشتن درست با همین الگو

عیسای خودشون رو خلق کردن عیسائی که درحقیقت هرگز وجود نداشته

تاکید اصلی باید روی این مساله باشه

!تو چشمامو باز کردی

همه چیزو بازنویسی می کنم

ببخشید

خواهش می کنم

منو ببخشید لطفن

با اینکه خودمو معرفی نکردم، مزاحم میشم

...ولی موضوع بحث فاضلانه ی شما اینقدر جالب بود که نتونستم

اجازه هست بشینم؟

اگه اشتباه نشنیده باشم

شما میگفتین که مسیح هرگز وجود نداشته، اشتباه نشنیدم؟

نه اشتباه نشنیدی

این دقیقن همون چیزیه که داشتیم درباره ش حرف می زدیم

!اوه چه جالب

و شما هم با همصحبت تون موافقید؟

صد در صد

جالبه

پس یعنی هردوی شما

آتئیست هستین؟

بله البته

ما آتئیستیم

اجازه بدین از صمیم قلبم ازتون تشکر کنم

صبر کن ببینم ! برای چی ازش تشکر می کنی؟

بخاطر اطلاعات بسیار مهمی که

به عنوان یه مسافر، برای من فوق العاده جالبه

پس دلائل اثبات وجود خدا چی میشه

که همونطور که می دونیم دقیقن

پنج تاست

پنج تاست

!برهان ِ کانت

ولی اون برهان، قانع کننده نیست

باید این کانت رو بگیرن

و برای چنین برهان هایی، سه سال تو سولووکی (جزیره ی تبعیدگاه زندانیان) بهش حبس بدن

!ایوان هیس

!نه، نه، نه اون راست می گه

باید بفرستنش به سولووکی

ولی اگه بگی خدائی وجود نداره

پس چه کسی زندگی انسان و بطور کلی

تمام گونه های روی زمین رو اداره می کنه؟

!انسان، خودش زندگیشو اداره می کنه! با دستای خودش

!انسان؟ دست بردار

انسان قادر نیست هیچ چیزی رو بطور قطعی برنامه ریزی کنه

حداقل برای مدتی به کوتاهی ِ مثلن هزار سال

اون حتا نمی تونه فردای خودشو پیشبینی کنه

تصور کن که بیمار شدی

مثلن

سرطان ریه گرفتی

و حالا دیگه زیاد بهت خوش نمیگذره

گاهی از اینم بدتر میشه

آدم سُر می خوره و

!شتلق

میفته زیر یه واگن تراموا

می خواید بگید انسان، خودش طراح این برنامه بوده؟

انسان، فانیه

بله، بله کسی در این مساله چون و چرا نداره

البته، البته که انسان فانیه

ولی این فقط نیمی از مشکله

مشکل بدتر اینه که گاهی این فنا بطور غیرمنتظره ای گریبانشو می گیره

و اون حتا نمی تونه بگه که در این بعد از ظهر قراره چه کاری انجام بده

خب، شما اینجا کمی اغراق می کنید

من کم و بیش بطور دقیق می دونم که امشب چکار خواهم کرد

البته به شرطی که

تو خیابونِ برونایا یه آجر به کله م نخوره

یه آجر

نه، هرگز چیزی روی سرت نمیفته

پس نگران نباش

مرگ تو متفاوت خواهد بود

شاید شما می دونی من دقیقن چطور خواهم مرد؟

…کله

!کله ی شما قطع می شه

بدست کی؟

دشمنها؟

جاسوس های بیگانه؟

امشب میرم به خونه م ، تو سادووایا

نه این امکان نداره

چرا؟

چونکه آنوشکا دیگه روغن آفتابگردونو خریده

و نه تنها اونو خریده

بلکه رو زمینم ریخته

این قضیه چه ربطی به روغن آفتابگردون داره؟

و کدوم آنوشکا؟

...گوش کن میشا

تاواریش، تابحال پیش اومده که مدتی رو

تو یک بیمارستان روانی گذرونده باشی ؟

بله، بله گذروندم ایوان نیکلاویچ

اسم منو از کجا می دونی؟

دوست عزیز، ایوان نیکلاویچ کیه که ترو نشناسه؟

مثل اینکه می خوای سیگار بکشی

کدومو ترجیح میدی ؟

آر برند، اون آبیها

خب چی؟

قابلی نداشت

همون موقع بود که فهمیدم اون مشاوره، توریست خارجی نیست

بلکه یه جاسوسه

تو آلمانی هستی؟

روسی خوب حرف می زنی

رشته ی شما چیه؟

کجا اقامت داری؟

کجا زندگی می کنی؟

تو خونه ی شما

پس شیطان هم وجود نداره؟

!دیگه بسه

!هیچ شیطانی وجود نداره

این به نحو مثبتی جالبه

اهمیتی نداره که یه آدم چی می خواد

هیج اهمیتی نداره

پروفسور لطفن یه دقیقه با تاواریش بزدومنی بشینید اینجا

من سریع یه تلفن بزنم

بعد شما رو هرجا دوست داشتی می رسونیم

البته، البته، برو تماستو بگیر

ولی قبل از اینکه بری بهت می گم

!شیطان وجود داره! حرفمو باور کن

من دیگه چیز بیشتری ازت نمی خوام

یادت باشه، یک دلیل هفتمی هم برای اثباتش وجود داره

و قراره همین الان به تو نشون داده بشه

خیلی خوب

چشمت بهش باشه

من میرم سریع یه تماس می گیرم و کمک می خوام

دنبال درِ گردان می گردی همشهری؟

از این طرف لطفن

مستقیم ادامه بدید و می رسین به جایی که می خواین

!مستقیم! مستقیم

مستقیم

چطوره بابت راهنماییم، پول یه مشروب بهم بدی؟

!حرکت کن احمق

کله ش به خیلی دورتر پرت شده بود تازه موقعی که هوا تاریک شده بود پیداش کردن

ممنون

دروغ نمیگفتی! واقعن تخیل پرباری داری

اثر بعدیم چیه؟

بعدی، بعدی

در موردش هنوز پاسخی ندارم

فقط باید همینو بنویسی

ممنونم که تا خونه با من قدم زدی

!صبر کن

من تو کوچه ی منسوروفسکی زندگی می کنم یه خونه ی چوبی اونجا هست

...اون تنها خونه ی چوبیه

من متاهلم

ورودیش از دروازه هاست

به نوشتن ادامه بده

ادامه بده

فصل 1 : هرگز با خارجی ها صحبت نکن

در غروب ِ یک روز ِ گرم ِ بهاری در مسکو

...دو همشهری، در کنار برکه ی پاتریارک دیده می شدند

...یکی از آنها، در حدود چهل سال

فصل 4 : تعقیب

با شنیدن ِ همان فریاد ِ اول، شاعر به سمت ِ در ِ گردان دویده بود

!برید کنار! برید کنار

با شنیدن صدای اولین فریاد، با عجله به سمت در گردان دویدم

البته، اون آلمانی دیوانه رو نزدیک بود یادم بره

و فقط سعی داشتم یه چیزو بفهمم: چطور امکان داشت

تازه داشتم با بریوز حرف می زدم

...و یه لحظه بعد... سرش

همشهریا

همشهریا

اون کله رو دیدین؟

کسی اون کله رو ندیده؟

یکی روغن ریخته کنار درِ گردان

میشا ست

!به جسد نزدیک نشو

پنج متر

میشا ست

!گمشو از اینجا برو به جهنم

!کار خودشه ! اونجاست

اون مشاوره

!اون کُشتش

!بگیریدش! بگیریدش

چرا همینطور واستادین؟

ساکت

!باید بگیریمش! پلیس

داره فرار می کنه

!واستا

!واستا

!واستا

!همشهریا اون داره فرار می کنه

!جلوشو بگیرین

!واستا

!اونجاست! اونجاست

...بفرمائید بلیت من

!ورود گربه ممنوعه! برو گمشو

!پیاده شو وگرنه زنگ میزنم به پلیس

بی ادب

نخیر، خودت بی ادبی! کجا داری میری؟

یه گربه روی سقفه

رو سقف تون یه گربه هست

!واستا! اونجا یه گربه ست

!واستا! اون یه جاسوسه

!واستا

!رفقا! کمک کنید! یه جاسوس

!بگیرش! بهش برس، مرد جوان

!رفقا! رفقا

بذارین داخل شم

!ساکت

چطور پلیس بهش اجازه میده با این سر و شکل بچرخه؟

اون ظاهر شده

کی ظاهر شده ؟ تاواریش بزدومنی؟

مشاور

و همین مشاور

بتازگی میشا برلیوز رو کشت

کنار برکه ی پاتریارک

!اون میشای ما رو کشت

میخائیل الکساندرویچ مُرده؟

!کشته شده

باید مشاور رو بگیریم متوجهید؟

!اون قراره مشکلات بی حدی به بار بیاره

ببخشید میشه دقیق تر بگی؟

منظورت از کشته شدن چیه؟

کی کشته؟

اون مشاور

!اون باید دستگیر بشه

!اونوقت شما نشستین اینجا! می رقصین

همشهریا

بلافاصله به پلیس زنگ بزنید

...پنج تا موتورسیکلت درخواست بدین با مسلسل

!تاواریش بزدومنی آروم باش

آرومم

ببخشید

نه، همه رو می بخشم، ولی ترو

نخواهم بخشید

و توی ادبیات، اونا برادران من هستن

اینجوری بود که کارم به اینجا کشید

عزیز دل، تو خودت، بابت تمام اینها مقصری

نباید باهاش اونقدر معمولی

یا حتا با گستاخی رفتار می کردی

ولی بالاخره اون کیه؟

دیروز کنار برکه ی پاتریارک

تو با شیطان ملاقات کردی

!نه! نمی تونه اینطور باشه

شیطان وجود نداره

!هرکس دیگه ای ممکن بود این حرفو بزن ولی تو نه

ببین چطور افتادی گوشه ی ی تیمارستان

با اینحال مدام می گی که اون وجود نداره

ولی خدا می دونه اون چه صدماتی می خواد به بار بیاره

باید یه جوری بگیریمش

تو سعی تو کردی

و دیدی که از کجا سر درآوردی

من به بقیه هم همچین کاریو توصیه نمی کنم تردیدی نداشته باش

اون صدمات بیشتری خواهد زد

ولی از این ناراحتم که تو بودی که باهاش ملاقات کردی !و نه من

ولی برای چی به اون نیاز داری؟

دارم میام

خب؟

مشغول نوشتنی؟

بله

همین الان یه فصل ِ جدیدو تموم کردم

ما اینجا ساختمون سازی داریم

خب همه جا ساخت و ساز در جریانه

اینجا هم گل رز داریم

ببخشید از این طرفه

طبقه ی پائینه

متاسفم بابت بهم ریختگی

چائی میل داری؟

خیلی خب، چائی ندارم

چائیم تموم شده

اجازه میدی بخونمش؟

اگه دوست داری

در مورد عنوانش به نتیجه رسیدی؟

در حال حاضر اسمش هست: ارباب تاریکی

خوبه ، فعلن

صدراعظم

درباره ش بیشتر فکر خواهم کرد

می دونم چرا اسمشو گذاشتی وُلند

از گوته میاد، یکی از اسامی مفیستوفلیسه

من بخشی از آن نیرو هستم که با اینکه

همواره خواهان شر است ولی همیشه عمل ِ خیر می کند

تو رو با اون تنها میذارم

ببخشید لطفن

اگه خودمو معرفی نکرده مزاحم میشم

...ولی بحث فاضلانه ی شما اونقدر جالب بود که

عیسای اونها، کسیه که درحقیقت وجود نداشته

بگیرش لطفن

بخاطر داشته باش که عیسا وجود نداشته

!ولی به دلیل و مدرک نیاز هست

هیچ نیازی به هیچ مدرکی نیست کل داستان خیلی ساده ست

پوشیده در ردائی سفید با آستر سرخِ خونرنگ

لخ لخ کنان مثل سربازان

صبح زود، در روز چهاردهم ماه بهاری ِ نیسان

او در دالانی که دو بخش ِ

کاخ هرود کبیر را به هم وصل می کرد، ظاهر شد

والی یهودیه

پونتیوس پیلاطس

چهار مجرم

در اورشلیم دستگیر شدن

بخاطر قتل

تحریک به شورش

و بی حرمتی به قوانین و مذهب

آنها به اعدامی خفت بار محکوم شدن

با مصلوب شدن بر تیرک

خب، سنهدرین (دادگاه بنی اسرائیل) قصد داره کدوم یکی از دو مجرم رو ازاد کنه؟

برابا

یا ناصری؟

و این اعدام در کوهستانِ بَلد، انجام خواهد شد

اسامی مجرمین هست

دیزماس

گستاس

برابا

و ناصری

!برابا! برابا! برابا

واقعیت چیه؟

آیا تو یک طبیب متبحر هستی؟

نه من طبیب نیستم

و حالا بهم بگو

چرا همیشه از تعبیر "انسان های نیک" استفاده می کنی؟

همه رو به همین عنوان صدا میکنی یا نه؟

همه رو

هیچ انسان شروری در جهان وجود نداره

ولی فقط سه نفر از اونها اعدام میشن

چون طبق عرف و قانون

به مناسبت عید پسح

به انتخاب سنهدرین

و با تائید مقامات رومی

امپراتور بزرگوار، سزار

به یکی از محکومین

زندگی حقیرانه اش را بازپس خواهد داد

سنهدرین خواهان ِ آزادی برابا ست

جرایم اونها از نظر اهمیت، کاملن غیر قابل مقایسه ست

اگر یکی شون مرتکب قتل شده

اون دیگری ، یسوعا ناصری

تنها جرمش به زبون آوردن مطالب مسخره بوده

امروز هوا داغه، مگه نه؟

تو یهودا اسخریوطی رو میشناسی؟

بله من با یهودا اسخریوطی دیدار کردم

اون خیلی آدم خوب و کنجکاویه

...اسم کسی که الان پیش روی شما آزاد خواهد شد، هست

چی؟ حتا بعد از اینکه من شفاعتشو کردم؟

و برای بار سوم تکرار می کنم که ما برابا رو آزاد می کنیم

خب، درباره ی معبد به جمعیت ِ توی بازار چی گفتی؟

از جمله چیزهایی که گفتم این بود که

هر نوع قدرت، خشونتی ست علیه مردم

و زمانی خواهد رسید

که نه نشانی از قدرت سزارها مانده باشد

نه نشانی از دیگر قدرت ها

...برابا

قصه ی تو خیلی جالبه

هرچند که به هیچ وجه با داستان های انجیل مطابقت نداره

می دونی، من شخصن در تمام اونها حضور داشتم

فقط مخفیانه، به اصطلاح، ناشناس

و به همین خاطر ازت خواهش می کنم یه کلمه هم به کسی نگو، کاملن محرمانه ست

!هیس

ظاهرن جلوی تو یه ذره خجالتیه

وقتی نمی خوان نویسنده ای رو برنجونن

معمولن بهش می گن کار بزرگی انجام دادی

اورشلیم، پونتیوس پیلاطس ...از ناکجاآباد سر و کله ش پیدا شد

درباره ی اون چیزی بهم نگفتی

این بخشی از نمایشنامه ی منه، به اسم پیلاطس

...بعد از ملاقات مون فکر کردم همه چیز مرتبط بوده پس

عجیبه نه؟

بله عجیبه

می دونی تمام اینها چطور به پایان می رسه؟

ایده ای ندارم

درباره ی یه فصل جدید، فکرائی دارم

ولی اونقدری به دورترش فکر نکردم

بفرمائید

بله منم

کِی؟

باشه میام اونجا

ازم خواستن هرچه زودتر برم به تئاتر

ظاهرن تصمیم گرفتن نمایش رو برگردونن

پس بذار باهات بیام به تئاتر

و تو هم درباره ی فصل جدید بهم خواهی گفت

اتفاقن فصل بعدی به تئاتر مربوطه

به عبارت دقیقتر، مربوطه به استپان بوغدانویچ لیخودیف

..به محض اینکه تو آپارتمانش به هوش اومد تو این ساختمون

مالکین سابق، وسائلشو جمع کردن

و الانم اونجا آپارتمان های اشتراکی، برای نور چشمیای مدرنه

باید بگم که این آپارتمان از مدتها پیش

اگه نگیم بد، لااقل سابقه ی عجیبی داشته

دو سال پیش تو این آپارتمان، مردم ناپدید می شدن بی هیچ ردی

ناپدید می شدن؟

برای همین این فصل اختصاص خواهد داشت به

ناپدید شدن ِ مرموز ِ استپان بوغدانویچ لیخودیف

از اون آپارتمان شیطانی

صدای سنگین ناقوسی در سرش می پیچید

او حالت تهوع داشت و این تهوع، همانطور که به نظرش می رسید

به صداهای مبهم گرامافون، مرتبط بود

استیوپا دست لرزانش را به پائین باسنش بُرد تا ببیند

آیا شلوار پوشیده است یا نه

ولی موفق نشد

گرونیا

گرونیا

چرا هیچ کس خونه نیست؟

!روز بخیر یار شفیق ِ من، استپان بوغدانویچ

بابت ظاهرم خیلی متاسفم

وُیلا (از کلمات ِ سِحر)

از قانون خردمندانه ی قدیمی پیروی کن (خُمارشکن!)

فقط ودکا علاجت می کنه

وُیلا

اوه

سوسیس؟

متاسفم

!اوه استپان

استپان بوغدانویچ عزیز

احساس می کنم روی ودکا

کمی هم شراب خوردی، مگه نه؟

متاسفم

قصدم این نبود

امیدوارم حالا یادت اومده باشه من کی هستم

وُلند

پروفسور ِ جادوی سیاه

ما دیروز برای هفت اجرا قرارداد امضا کردیم

و در جلسه ی ساعت 10 صبح به توافق رسیدیم

و همونطور که می بینی

من اومدم

بله؟

استپان بوغدانویج؟

بله خودم هستم

موضوع خاصی در بینه

درباره ی این آقاست که

هنرمنده

ولند، اینجا نشسته

راجع به امشب سوال می کنه

صبح بخیر

گرونیا؟

نیم ساعت دیگه اونجام

نگران نباش استپان بوغدانویچ

گربه مال منه

گرونیا؟

آه بله

گرونیا اینجا نیست

فرستادمش بره شهرش

شکایت داشت

که تو مرخصی شو به هم زدی

!این بهتره

!تاواریش

!تاواریش

آهای

کوری؟

...نه

حواست کجاست؟

می بینم کمی حیرت کردی

استپان بوغدانویچ عزیز

ولی بهت اطمینان میدم چیزی برای تعجب وجود نداره

اینا همراهان من هستن

و این همراهان، اتاق لازم دارن

پس فکر می کنم یکی از ما تو این آپارتمان زیادی باشیم

و به نظرم

تو هستی

!دقیقن تو

!بله خودشون هستن

اخیرن رفتار واقعن شرم آوری داشتن

مست میکنن

و برای ارتباط با زنها از مقام شون سواستفاده می کنن

چون درباره ی کاری که قراره انجام بدن

!هیچی نمی دونن

ماشین دولتی زیر ِ پاشه

سردرنمیارم این بابا چطوری مدیر شده

همونقدر که من یه اسقفم اینم یه مدیره

وقت ِ باز کردن فضا برای زندگیه

به من اجازه میدین قربان

تا از مسکو بیرونش کنم؟

اجازه می دم

میو

میو

!گمشو! از من دور شو ای نیروی ناپاک

!همه چیز مرتبه، آروم باش

ازت خواهش میکنم بگو من کجا هستم

تاواریش! شما در بیمارستان دکتر استراوینسکی هستید

اینجا کدوم شهره؟

یالتا

زود باش الکساندر نیکلاویچ

...من سالمم! اینا کارشون درمان نیست

پنجاه تا در یک هفته

!روبل! دلار! روبل

پروفسور

پروفسور، من هرگز تو عمرم این پولو ندیدم

امروز باید به کمیته هم برم، اینو می دونی؟

..آیا اتاق های ما

که اینطور، قصد نداری کلاهتو برداری

پراسکویا فدورونا بذارید دوزش رو دو برابر کنیم

علائم اسکیزوفرنی از بین نمیره

متوجهی که باید مَرده رو بگیرنش؟

!میزنه یه نفر دیگه رو هم می کشه

این تازه وارد کی باشن؟

یه شاعره

استپان بوغدانویچ

از یالتای ما خوشتون میاد؟

چرا یالتا؟

وقتی لیخودیف می خواست بره عیاشی و مشروبخواری

به همه می گفت که رفته به یالتا

وُلند با اون مهربونتر از برلیوز بود

استپان بوغدانویچ سزاوار رحمته

اون فقط برای ندیدن ِ بلاهائی که سر تئاتر میاد، نیست، که مشروب می خوره

خب اینم از این

خیلی متاسفم

ولی حالا می تونی تمام وقتتو صرف این رمان کنی

شاید ! بریم شام بخوریم؟

صبحانه

صبح برمیگردم تا فصل جدیدشو بخونم

این

این

و این

چی شده؟

دستمزدته

!اونوقت ناراضی هم هست

همیشه بهت از این پولا نمیدن ها

مال ِ وقتیه که یه نمایش قبل از افتتاحیه لغو بشه

لااقل یه چیزی گیرت اومده

برای شش ماه کار؟

...یه ثانیه

ایوان ساولویچ

بلیت برای افتتاحیه

نه ممنون

تهیه ی بلیتش غیرممکنه

میتونی

بفروشیشون سود کنی

بله دوره ی کامل سیتینسکایا

می تونی بذاریش کنار ِ مال من تا کثیف نشه

ممنون

از اینطرف، همینجا واستا

فکر کردم چرا صبح، شام نخوریم

پول همه ی این چیزای لاکچری از کجا اومده؟

...بذار اینطور بگم

لاتاری بردم

هرگز فکر نمی کردم بتونی برقصی

فکر میکردم درباره ی من همه چیو می دونی

از اینا گذشته، تو یه جادوگری

مراقب باش

افسانه ی خانوادگی ما میگه: مادربزرگ ِ مادربزرگم

بخاطر رابطه با شیطان، دادگاهی شد

!اوه

می تونم تصور کنم که شبها چطور بالای مسکو داری پرواز میکنی

روی یه جارو؟

بذار بگیم بله

اگه به عنوان یه شی پرنده ی متعلق به دشمن تیر بخورم بیفتم چی

بدست هوانوردهای شجاع شوروی

خب، تو برای اونها نامرئی هستی

خب یعنی تو هم منو نمی بینی؟

خب، ترو می بینم

...و تو

لُختی

اگه تو رو تبدیل کنم به یکی از شخصیتهای رمانم چی؟

خب اون واقعن خود تو نخواهد بود

ولی اسم اون مارگاریتا خواهد بود

پس بذار یه معشوق داشته باشه

نویسنده ای که یه رمان می نویسه درباره ی پونتیوس پیلاتس

...آیا اون نویسنده ی

خوبیه؟

دختره دوستش داره

مهمترین مساله همینه

دختره شوهر داره؟

آها

شوهرش یه متخصص برجسته ست

که کشف مهمی کرده که دارای اهمیت ملیه

جوان، خوشتیپ

مهربون، صادق

دختره رو می پرسته

ولی دختره هرگز عاشقش نبوده

دکمه ها شو ببند

و یه چیز دیگه

اون روزی که اونا همدیگه رو می بینن

دختره می خواسته خودشو بکشه

باید برم

زود، خیلی زود

این زن، همسر مخفی من شد

صبح میومد پیشم

و غروب از پیشم میرفت

در بدو ورود، اولین کارش، بستن پیشبند بود

و توی اون پذیرایی تنگ و خفه آشپزی می کرد

مدیر، پرهیجان و پرانرژی بود

بعد از آن تماس ِ تلفنی وقیحانه، هیچ شکی نداشت

که این کارِ یک گروه اراذل بوده که حقه های کثیف میزدند

و اینکه آن حقه ها با ناپدید شدنِ لیخودیف مرتبط بوده است

هیچکس از رابطه ی ما خبر نداشت

می تونم قسم بخورم

شوهرش خبر نداشت

دوستاش نمی دونستن

وقتی توفان های ماه مِی، میوزید

و آب با سر و صدا به کناره ی پنجره های کوچک کم نور، ضربه می زد

آخرین خونه ی منو سیل تهدید می کرد

بخاریو روشن کردیم

من می نوشتم و اون چیزهایی که نوشته شده بود رو بازخوانی می کرد

جملاتی رو که اتفاقی می خوند و خوشحالش می کرد رو

با صدای بلند و آهنگین می خوند

لخ لخ کنان مثل سوارکاران

نمی دونم، یه چیز متفاوت

به من وعده می داد به شهرت می رسم و منو به عجله وامی داشت

...همون موقع بود که شروع کرد، صدا کردن من به اسمِ

مرشد

می گفت که این رمان، زندگیش بوده

ما اونقدر، شدید همدیگه رو دوست داشتیم

که کاملن جداناشدنی شدیم

اطمینان داشتیم که تقدیر، ما رو کنار هم گذاشته

در گوشه ای از تورسکایا و اون خیابان فرعی

و اینکه ما تا ابد برای همدیگه ساخته شدیم

پیلاطس

این چیه؟

بررسی های منتقدین شوروی درمورد آثار من

چرا اینا رو جمع می کنی؟

بهشون افتخار می کنم

اونا هیچوقت این همه درباره ی من ننوشته بودن

یک شمایل نگار مذهبی، زیر نقاب نویسنده

ا.لاتونسکی

این مورد علاقه مه

باید با یه اتوی داغ، رسانه های شوروی رو بسوزونیم

این دُمل زشت ِ ارتش نفرت انگیز سفید (ارتش سفید، در مقابل کمونیست های ارتش سرخ بودند)

با برگ انجیر ادبیات پوشانده شده

میدونی اون کجا زندگی می کنه؟

کی؟

لاتونسکی

تو ساختمان نویسندگان، تو کوچه ی لاوروشینسکی

چطور؟

مارگاریتا نیکولائِونا

می خوای چیکار کنی؟

می خوام شیشه های لاتونسکی رو بشکنم

با چکش؟

اگه تو طبقات بالا زندگی کنه چی؟

نمیتونی از دست منتقدین و جلادها ناراحت بشی

اون آدم بدخواهی نیست فقط داره کارشو انجام می ده

پس قراره ما چیکار کنیم؟

یه صحنه ی خنده دار درباره ش بنویس

این واقعن یه ایده ی فوق العاده ست

تو روشهای خودتو داری، من روش های خودمو

مارگاریتا نیکلائِونا

امیدوارم خونه باشه

عصر بخیر

با هم آشنا بشید

این آلویزیه، نمایشنامه نویسه

فیلمنامه نویس

مارگاریتا

...یه خانوم هستن که

یه منبع الهام

تو فکرم که با چنین منبع الهامی چه رمان ها می تونی بنویسی

اون سعی کرد برای سربازا موعظه کنه؟

تنها چیزی که گفت این بود که در بین رذائل انسانی

ترسو بودن رو یکی از بزرگترین گناهان در نظر می گیره

اون باید در یه محل مخفی، دفن بشه

این سرزمین پر از خرافاته

انتظار دارن یک روز در میون، یه مسیح اینجا ظهور کنه

بدون شک حق با شماست

و به همین دلیل، سوال دوم

مربوط میشه به یهودای اسخریوطی

اون مسئول دستگیر شدن ِ یسوعا ست

من اطلاعاتی دریافت کردم که

این یهودا قراره امشب چاقو بخوره

امشب؟

امشب

برای همین ازت می خوام خودت مراقب این قضیه باشی

یعنی تمام اقدامات لازم رو برای محافظت از یهودای اسخریوطی انجام بده

اطاعت

...ولی امشب

کاملن مطمئنم اون امشب چاقو می خوره

روی تو حساب می کنم

نفر سوم، خم شده بود کنار مرد ِ مقتول و بصورتش نگاه می کرد

چند ثانیه ی بعد، انسان زنده ای در جاده وجود نداشت

جسد بی جان با دستهای دراز شده روی زمین افتاده بود

این فقط درباره ی یهودیه ی باستان نیست

همه ش درباره ی همین الانه

اینطور می گن

اونا با یه نصفه کلمه، حرف همو می فهمن

خب

واضحه که رئیس سرویس مخفی کیه

و آیا پیلاتس...؟

خب

مردم هر روز از هنرکده ی ما ناپدید می شن

کسی چیزی نمی پرسه

اونا بیش از حد ترسیدن

شاید اون بیمار شده؟

درست همونطور که تو خانه ی شیطانی تو بیمار شد

من جای تو بودم اینو برای کس دیگه ای نمی خوندم

هیچوقت نمی دونی ممکنه چه اتفاقی بیفته

حتا تو هم نمی دونی؟

گوش کن

می خوای فیلمنامه ی جدید منو بخونی؟

البته، این ایده ی کارگردانه

ولی موفق شدم به یه چیز واقعن جالبی برسم

این یه فیلم کمدی موزیکاله درباره ی یه مزرعه ی اشتراکی

سبک هالیوودی

داری گوش میدی؟

اوه آره، پس درباره ی چیه؟

یه راننده ی جوان ِ تراکتور، عاشق یک دوشیزه می شه

دختره آواز محلی می خونه و

دسته جمعی می رقصن

ولی ناگهان یه کمیته ی بازرسی

به روستا می رسه

همه مورد بازرسی کمیته قرار می گیرن

و در پایان، همگی با شادی می رقصن

هان؟

می شنوم

همه نمی تونن مثل تو اینقدر بی رحم باشن

تو مجبور نیستی نفقه بپردازی

ببخشید

شاید این یکشنبه بخوای بری تئاتر؟

به جای پیلاتس من

یه موزیکال اجرا می کنن: پیش بسوی آینده

برای الهام گرفتن و همه ی این حرفا

دفعه ی بعد

یه ضرب الاجل دارم

پیش

بسوی آینده

باید متوجه باشم که تا بحال هرگز

چنین اطمینانی به آینده ندیده بودم

هرجای دیگه ای مثل همین کشور

می تونی کمتر به زمان حال فکر کنی

اگر در آینده زندگی کنی

خیلی ممنونم بابت دعوتت

اینجا برای مشاهده کردن یه مکان ایده آله

همونطور که الان اسمشو بردین

آی مردم

یه کارگر ساده ی ماشین آلات به شما درود می فرسته

من به حزب می پیوندم

من فرزند ِ کشور ِ شوروی خودم هستم

دنیای قدیم از بین رفته

ولی دنیای جدید رو، فقط باید بسازیمش

آه من خیلی دلم می خواد این دنیای جدیدو همین الان ببینم

باید به کدوم سال، سفر کنیم

تا با چشمای خودمون ببینیم که کشور بزرگ ما چطور به حیات ادامه میده؟

تنظیم می کنم روی سی ام دسامبر 2022

بریم

صد سال بعد از تاسیس ِ

!اتحاد جماهیر شوروی ِ بزرگ و فناناپذیر ما

دخترای عزیز

ما الان کجا هستیم؟

در اتحاد جماهیر شوروی

الان چند تا جمهوری داره؟

همه ی جمهوری ها رو

!تمام جمهوری های جهانو

خب به ما بگید چطور اینجا زندگی می کنید

در آینده

بهتره درباره ش آواز بخونیم

می تونید به هرجائی برید

ولی کشوری رو پیدا نخواهید کرد

که مثل اینجا، مردمش به یک اندازه

با همدیگه برابر باشن

برمی گردم

در کشور جادوئی مان

از همه چیز به قدر کفایت داریم

همه چیز رو به تساوی داریم

...ما همه چیز داریم

هم برای پوشیدن و هم برای خوردن

!عصر بخیر! عصر بخیر رفقا

مرغ سوخاری چیه؟

ببخشید شما کی هستین؟

لطفن اینو با صدای بلند بخون

!از طرف خود رئیسه

چی؟

!بگیر

مهمانان عزیز

تغییراتی جزئی در برنامه هامون داریم

اکنون در پیش روی شما یک هنرمند ِ خارجیِ معروف

اجرا خواهد کرد: موسیو وُلند

!ولند! ولند! ولند

...با نمایشی از جادوی سیاه

ولی همچین چیزی واقعن تو جهان وجود نداره

و استاد ولند، واقعن یک استاد به تمام معنای

تکنیک های جادوی سیاه هستن

و همانطور که در جالبترین قسمت برنامه خواهیم دید

یعنی افشای رمز و راز این تکنیک ها

اجازه بدین استاد ولند رو برای شروع بیاریم

احضار ارواح با جادوی سیاه

!براوو، براوو، براوو

بهم بگو، فاگت ِ مهربون من

تو چی فکر می کنی؟

جمعیت مسکو به نحو قابل توجهی تغییر کرده، اینطور نیست؟

بله همینطوره قربان

مردم شهر به شدت تغییر کردن

منظورم تغییر ظاهریه

اتفاقن خود شهر هم تغییر کرده

ترامواها و اتومبیل ها اومدن

ولی من معتقدم، مساله ای که

اهمیت بیشتری داره اینه که

آیا مردم شهر به لحاظ درونی هم تغییر کردن؟

!بله

بله، این مهمترین سواله قربان

با اینحال ما داریم یک بند حرف می زنیم فاگوت عزیزم

و حُضار دارن خسته میشن

به عنوان پیش درآمد،یه چیز کوچیک ساده نشون مون بده

!یه چیز کوچیک ساده

!بله استاد، براوو ! براوو

خب

من چیزی نمی بینم

چیزی نمیشنوم

!پرواز کن توپ کوچک! پرواز کن

!مردم رو به وجد بیار

خب

!پرواز کن

آره

!پول، پول، پول

!بیشتر! بیشتر

!بقاپیدش

!پول، پول، پول

!خجالت نکشین

برای همه به قدر کافی هست

!برش دارید

لطفن بس کنید! دارین چیکار می کنین؟

!بس کنید

!رفقا

من و شما همین الان شاهد ِ موردی بودیم

معروف به هیپنوتیزم دسته جمعی

که به بهترین طریق ممکن ثابت میکنه

چادوی سیاه، واقعیت داره

رفقا

برو اونور

!همشهریا

اسکناس ها واقعی هستن

درسته

این بابا

حوصله مو سر برده

ببخشید؟

بیخود تو کارائی که کسی ازش نخواسته

دخالت می کنه

تمام برنامه رو خراب می کنه

همشهریان

ما باید با این چیکار کنیم؟

!زندانیش کنید

برای همیشه از تئاتر اخراجش کنید

سرشو قطع کنین

سرشو قطع کنین

!قطع کن! قطع کن! قطع کن

نگران نباش

پاتو بذار اینجا، رو محل مورد علاقه ات

همینجا، همینجا

اینجا وایسا

این اصلن...اصلن بامزه نیست

حاضری؟

همیشه حاضرم

یک

دو

سه

.گرفتمش! این سر کوچولو رو گرفتم

عزازیل

آیا بازم دروغ میگه یا نه؟

محض رضای خدا، شکنجه ش نکنید

ببخشیدش

چی امر می کنید، قربان؟

خب

اینا هم آدمایی هستن مثل همه ی آدمای دیگه

پولو دوست دارن

...اما همیشه همینطور بودن

گاهی احساساتی هم می شن

در کل منو یاد پیشینیان شون میندازن

فقط مشکل مسکن فاسدشون کرده، آره

آپارتمان منو بگیرید

نقاشی هامو بردارید

!فقط سرمو بهم پس بدین

...همممم

سرشو به جای خودش برگردون

!این ظالمانه است

بسیارخب، حالا که این مزاحم رو با تیپا بیرون کردیم

و تو جیبای شما هم پُر پوله

بیائید یه مغازه ی

زنانه

باز کنیم

باظرافت، باشکوه

باورنکردنی

سلام، مسکو

بوتیک محقر ما یه آفر ِ کاملن رایگان داره

کفش و لباسای کهنه ی بانوان شوروی رو

با آخرین مدل های پاریسی تعویض می کنیم

گرلن (برند عطر و ادوکلن فرانسوی)

شانل شماره ۵

میتسوک

نارسیس نوآ

لباسهای شب

لباس های مهمونی

!کی؟ خجالت نکشید

بیایید داخل بوتیک ما

!بفرمایید

...من

.ارزششو نداره

!خجالت نکشید

!براوو، براوو، براوو

.ما شمارو تبدیل به برلیان میکنیم

به صحنه خوش اومدی

و و و... در بسته میشه

آیوپ (حروف سِحر)

آبراکادابرا (حروف سِحر)

وُیلا (حروف سِحر)

لطفن، بفرمایید داخل

خب، لطفن، بفرمایید تو

!آبراکادابرا، وُیلا

!به صف بشید

بذارین من برم

چی لازم داری ؟

همسرم انفولانزا داره

منم میتونم برم اونجا؟

!هرجور که میلته، بفرمایید

الی اوپ

الی اوپ

الی اوپ

الی اوپ

الی اوپ

!صبر کنید! صبر کنید

الی اوپ

وُیلا

توجه توجه خانم ها و آقایان

به دلیل دیروقت بودن مغازه رو می بندیم

بله، بله، بله، این ناراحت کننده است ، میفهمم

شما زمان کافی ندارین ولی چه کاری از دستمون برمیاد

!آمّا

خبرای خوبی داریم

تمام اجناس موجود در ویترین

!مال شما هستن

!بذار من برم. زورگوی بی فرهنگ

ما همه چیز رو برابر داریم

.ما همه چیز داریم

هم برای خوردن هم برای پوشیدن

آره، ولی براشون رهاشدن از شر پول

سخت تره تا رهاشدن از دست خدا

.همه چیز رو برابر داریم

ما همه چیز داریم

هم برای خوردن هم برای پوشیدن

!محشره

همون دختره است؟

مارگاریتای تو؟

اون از ۱۲ شب تا ۵ صبح مال منه

پنج روز در هفته

چطوره که آواز نمیخونی

مراسم اینجا رو شیطان هدایت میکنه

سفر به آینده رو چطوری دوست داری؟

.اونا کار بزرگی انجام دادن

چرا می ری سراغ یه همچون چیزائی؟

برای الهام بخشیدن به خودم

اون چی؟

اونم الهام بخشه؟

ولی من یه فصل ِ تازه نوشتم

مبخوای بشنویش؟

...جادوی سیاه

بیا جای دیگه ای این کارو انجام بدیم

تو باید شانس ِ دیدن ِ

یه صحنه ای رو داشته باشی

یه رویا دیدم امشب

خواب دیدم یه جای عجیب و ناشناس هستم

درختای نیمه عریان

و بینشون یه جور کلبه ی چوبی بود

درِ ِ دولنگه ایِ اون کلبه باز شد

و تو از اونجا اومدی بیرون

لباسای پاره پاره، تنت بود

با موهای ژولیده

چشمات شبیه آدمای بیمار بود

با دستت بهم اشاره کردی

و من از بین اون برآمدگی های باتلاقی، به سمت تو دویدم

و بعدش بیدار شدم

این فقط یه خوابه

مارگاریتا نیکولایونا، خودتی؟

...داشتم اینجا قدم میزدم و فکر کردم

این کلاه توئه یا نه

...ولی تو گفتی

ناتاشا، این من نیستم

این یه زن دیگه ست که کاملن شبیه منه

میفهمی؟

این ناتاشاست

خدمتکارمون

کاش می تونستیم به یه جایی پرواز کنیم

به دریا؟

جایی که هیچکس به جز خودمون نباشه

هروقت که میام خونه ی تو

میترسم

نمی خوام یه روز بیام اینجا و

پیدات نکنم

من تصمیم مو گرفتم

تو رو از زندگی بیشتر دوست دارم

و نمیخوام بیشتر از این دروغ بگم

الان می تونم باهات بمونم

.ولی ترجیح میدم اینکارو نکنم

من درباره ی خودم بهش (شوهرش) توضیح میدم

اجازه ی این کارو بهت نمی دم

اوضاع برای من خوب پیش نمیره

و من نمیخوام تو هم

همراه من، نابود بشی

تنها دلیلش همینه؟

فقط همین

آخرین چیزی که از زندگیم به یاد می آورم

یک نوار ِ نور، در راهرو ست

و دراین نوار نور رشته ی صاف شده ای از مو

و چشمان او پر از عزم بود

فردا صبح با تو خواهم بود

از اینجا پرواز خواهیم کرد

تو فرودگاه می بینمت

اینها آخرین کلمات او بود در زندگی من

دوست دارم

ترجــــمه کــــاری مــشـــترک از مـــزدُشـــــت و 2&46

بعدش چه اتفاقی افتاد؟

فعلن دیگه بسه

به شدت خسته و کوفته ام

!چی؟! نه! صبرکن

!ولی این عالیه

فقط باید تمومش کنی

شاید تو بتونی پیشنهاد بدی که ولند بعدش چیکار می کنه؟

داری ازم میپرسی؟

آره

...خب، من نمیدونم

فکر کنم برای اونشب ترتیب یه مهمونی رو بده

و همه ی نیروهای ناپاک دوست داشتنی رو دورهم در یک محل جمع میکنه

این ایده رو دوست دارم

!میدونم امشب کجا بریم

به سمت یه اتفاق عالی

!به طرف لیخودیف

!نه! نه! خواهش می کنم

!بله! بله

!برای گرفتن الهام

!امشب نه

قبل از مسافرت فردا

باید یه کم بخوابم

یک رمان نیاز به مقداری ایثار داره

یک رمان عالی -رمانهای عالی

نه

آره، بیا بریم

سلام

!شب بخیر

رمز؟

یالتا

استپان بوغدانویچ

مهموناتو ملاقات کن

.گِلای شما واقعا یک خون آشامه

اِمای عزیز، خاویار سیاه دوست دارید؟

خیلی زیاد

خب پس، از خودتون پذیرایی کنید

!عجب سورپرایزی

چرا اینقدر خجالتی هستی، دوست عزیز من؟

!بیاید داخل

!پالتوهاتونو دربیارین

گالای عزیز، به مهمونامون برس

!رفقا

یه پیک، سلامتی بریم

تو مراسم استیوپا لیخودیف

قوانین معمول کاربردی ندارن

!هورا، رفقا

!آه، این اتاق برلیوزه

اون اینجا نیست؟

خب، اون خیلی وقته که پیش ما نیست

من باز میکنم

در مورد هکتور برلیوز حرف میزنی دیگه، اینطور نیست ؟

همون آهنگساز فرانسوی

.که تو قبرستان مون مارترِ پاریس دفن شده

برلیوز دیگه ای نمیشناسم

اوه، اُساف، عزیزم

استپان بوغدانویچ

سلام ،عزیزم

بیشتر ِ مواد مخدر اینجا جمع شده

به نسبت کرملین

اون بابا رو میشناسی؟

پشت سر من، اون گوشه؟

مسئول مواد مخدره تو امنیتِ کشوری

آره ، خودشه

.اونوقت نگران بودی که خسته کننده باشه

!نگاه کنین رفقا! ببینید کی اینجاست

!اوه، از دیدنت خوشحالم

بریم

یک دقیقه

متوجهی که

من دارم کارمو انجام میدم، درسته؟

مساله ی شخصی در بین نیست

همه چیزو می فهمم ، کاملن

به سلامتی

بیا اینجا

...بیایین بنوشیم به سلامتی

مردمی که دارن تلاش میکنن بورژوازی رو از بین ببرن

.بیش از حد بهش شبیه شدن

تو چی فکر میکنی؟

.شاید اونا کمونیسم رو اینطوری می بینن

!و یه چیز دیگه

!یه سورپرایز کوچولو برات داریم

اینجا، درست بروی همین صحنه، پیش روی شما

.یه ستاره ی جدید تئاتر و سینما اجرا خواهد کرد

...لیوبوف

تو چی فکر میکنی اورلوا؟

نه، رفقا

!لیوبوف بنگالسکایا

بیایین بهش خوشامد بگیم

!اوه، بارون مایگل

ببخشید ، تاواریش

تاواریش مایگل داستان خیلی جالبی داره

.اون درواقع یه بارون بوده

شایعات حاکی از اینه که انتخابی بهش پیشنهاد شده

که یا باید سه سال در اردوگاه سولووکی بگذرونه

...یا

عصر بخیر

!شما اینجایین

نویسنده ی ما اینه؟

همون که درخواست خروج از کشور داده؟

تو نامه اش چی نوشته؟

.اون مسئول جذب نیروهای تازه کاره

عوامل مخفی تو جامعه ی فرهنگی

!عجب شخصیتی

این جشن مُردگانی ست

.که هنوز نمیدونن به زودی خواهند مُرد

!آقایان

!سلامتی

بنوشیم به سلامتی کمونیسم

که در همین

!آپارتمان ِ ویژه ایجاد شده

!براوو

!هورا، رفقا

آتش در اجاق زبانه میکشید

.باران به پنجره ها میزد

.بعد، اتفاق نهایی افتاد

ممنونم، ممنونم بابت این شب فوق العاده

.حالا میدونم رمان رو چطوری تموم کنم

.پس یادداشتش کن تا فراموشش نکردی

!ایده ی خوبیه

.منم تو بسته بندی بهت کمک میکنم

بهم بگو

آیا پیلاطس کوچولو رو با خودت میبری؟

.اطمینانی نیست که اون پیلاطس باشه

.هیچکس مطمئن نیست که اون چه شکلی بوده

.اون قطعن والیِ یهودیه، پونتیوس پیلاطس بوده

از کجا میدونی؟

از کجا می دونم؟

.من اونو با چشمای خودم دیدم

دقیقن همینطوری که الان دارم تورو می بینم

!معذرت میخوام

.رمانت به طور عمیقی تو سرم نفوذ کرده

تصمیم گرفتم برای یه مدتی، ولند باشم

منتظر کسی هستی ؟

!اونها ممکنه به دست نوشته هات علاقمند باشن

!رفقا، عجله کنید

!تا دو دقیقه ی دیگه حرکت می کنیم

تو تصمیم گرفتی از شر شواهد فیزیکی که تبلیغات علیه شوروی بوده

خلاص بشی؟

.کارت بی فایده بود

ما خیلی وقته میدونیم که

.توی دستنوشته های تو چی نوشته شده

.مجبور نبودی اونارو بسوزونی

ما در مورد تراموا اطلاع داریم

که سر رئیس اتحادیه ی نویسندگانو قطع کرد

و درباره ی اهانت به بالاترین مقام قدرت

... در شوروی

اینا همه رو کی بهتون گفته؟

!حرفمو قطع نکن

کی؟

بذار بگم

معشوقه ت

اسمش چی بود؟

مارگاریتا؟

.حقیقت نداره

حقیقت چیه؟

.تنها حقیقت، محتویات ِ این پرونده است

.اون از نظر همه ی ما غیرقابل اعتماد به نظر میرسید

از همون روز اول

:با یه نگاه بهش به وضوح میتونستی ببینی

اون یکی از ما نیست

!هیچ خبر نداشتم که اون نقش، عیسا ست

به نظرت اون کی بوده؟

.اون بهم گفت که یسوعا ست

من فقط یه بازیگرم

!اون چیزی که بهم میگن رو بازی میکنم

دیگه کی تو گروه ضدانقلابی شما هست؟

مدیر تئاتر، لیخودیف هم بود؟

کی بهت گفت همچین نمایشنامه ی خطرناکی رو بنویسی؟

تازگیا به منزلش سر زدی؟

.اون هیچ ربطی به این موضوع نداره

.من توسط پروفسور ولند دعوت شده بودم

.تحقیقات رو منحرف نکنید

،ما همه چیز رو بررسی کردیم

تو در خونه ی لیخودیف، تنها بودی

هیچ ولندی هم در زندگی واقعی، وجود نداره

!حرفمو باور کنید، اون وجود داره

الان چنان برات ادای دیوونه ها رو دربیارم

!که کولیما برات مثل بهشت به نظر برسه

.رمان تو خونده شد

بله

:و فقط یه چیز گفتن

.متاسفانه به پایان نرسیده

من از این رمان

بیزارم

.رنج زیادی بخاطرش متحمل شدم

هیچ چیزش برای من جالب نیست

جز اون

مارگاریتا؟

بله

.اون خودش بهت گفت که این رمان، داستان زندگیش بوده

.وحق با اون بود

.در اونجا، مرشد و مارگاریتا میتونن برای ابد با هم باشند

.ولی بله، همه چیز وابسته به تُست

.برای رسیدن به اون هدف، باید رمان رو تموم کنی

.متاسفانه، این خارج از توان منه

.خودت دیدی که توی اجاق سوزوندمش

دست نوشته ها نمی سوزند (عنوان رمان دیگری از بولگاکف)

تو کی هستی؟

تو کی هستی؟

من بخشی از آن نیرو هستم که با اینکه

همواره خواهان شر است، ولی همیشه عمل ِ خیر می کند (از گفتگوی مفیستوفلیس با دکتر فاوست در شاهکار گوته)

تو داستان ولفگانگ گوته اینطوریه؟

.تو در موقعیت بسیار بغرنج و خطرناکی قرار گرفتی

ماده ی 58

خیانت و جاسوسی

در بین رهبران کشورمون

افرادی هستند که کار خلاقانه ی تو رو

.از خیلی نزدیک تماشا می کنند

...از اون بالا

اونا دوست دارن پوستشونو بطور معکوس نوازش کنی (منظور گربه است)

کلیدواژه: نوازش کردن

فهمیدی؟

!فهمیدی

ما دوباره تو رو در اتحادیه ی نویسندگان

عضو می کنیم

،تو حقوق خواهی گرفت

،خانه ی تابستانی خواهی داشت

یک ماشین دولتی با راننده ی شخصی

.همه چیز خواهی داشت

فداکاری تو

بی معنیه

فداکاری شما بی معنی نیست؟

چی؟

.تو قربانی خواهی شد

توی مراسم

چه مراسمی؟

در جشن شیطان

.تو اسباب سرگرمی اصلیِ مهمانها خواهی شد

و ملکه ی مجلس، خودش

خون تو رو خواهد نوشید

از کاسه ی سر ِ برلیوز

این دیگه چه مزخرفیه؟

چی داری با خودت مهمل میگی؟

الان وُلند

منتظر توست

!تو واقعن دیوونه شدی

درمان اجباری

دوست عزیز

آیا قبلن هم دچار توهم شدی؟

اون نیروهای شیطانی

که تو رمانت درباره شون نوشتی چی؟

واقعن فکر میکنی اونا وجود دارن؟

پس شواهدت کجاست؟

.اون (مارگاریتا) خودش بهت گفت که رمان تو، داستان زندگیشه

و حق داشت

.در اونجا، مرشد و مارگاریتا میتونن تا ابد باهم باشن

.اما بله، همه ی اینا وابسته به توست

.برای رسیدن به این هدف، باید رمان رو تموم کنی

ما بهت کمک می کنیم

با 30 میلی گرم مورفین شروع می کنیم

.امشبو خیلی خوب میخوابی

احساس بهتری خواهی داشت

...میتونم یه درخواستی کنم

چی، عزیزم؟

یک مداد و چند تا کاغذ

اجازه اش رو نداریم

،تشخیص: اختلال هویت ِ تجزیه ای

.اسکیزوفرنی پارانویید

.ما دوره ی درمان با شوک الکتریکی رو تجویز می کنیم

بیایید با 100 ولت شروع کنیم

فصل یک

هرگز با خارجی ها صحبت نکن

غروب ِ یک روز گرم بهاری در مسکو

.دو شهروند در کنار برکه ی پاتریارک دیده می شدند

صد و چهل ولت

، این برای داستانته

اینطوری برگه های کاغذ رو گم نمیکنی

شاعر با عجله به سمت در ِ گردان دوید

...به محض شنیدن اولین فریاد فصل نوزدهم

.احساس بهتری خواهی داشت

!قایمش کن

برای امروز کافیه

مرشد و مارگاریتا

.اون نمیدونه من کجام

و هیچوقت هم نخواهد دونست

.ولی میتونستی بهش خبر بدی

!جلوش یه نامه ببینه از تیمارستان؟

...آدم چطور میتونه از همچون جائی نامه بفرسته

یک بیمار روانی؟

!شوخی میکنی، دوست من

موقع رژه می بینمت، عزیزم

نه

ناراحتش کنم؟

.من توان این کارو ندارم

!چپ ! چپ

یک، دو، سه

!چپ ! چپ

یک، دو، سه

آلویزی؟

چه اتفاقی براش افتاد؟

.نمیدونم درباره ی چی حرف میزنی

اون زنده است؟

من چه بدونم؟

درباره ی رمان به کسی چیزی گفتی؟

!تو عقلتو از دست دادی! برو از اینجا

!هی، ولم کن

بهم بگو، اون کجاست؟

پراسکویا فیودورونا

تمومش کردم

:درخواستی ازت دارم

اگه روزی زنی اومد اینجا

،و درباره ی من سوال کرد

.این دست نوشته رو بده بهش

...اسمش هست

مارگاریتا

و تو هم مرشد هستی ؟

من خوندمش

!دراز بکش

...فردا وقتی بیدار شدی ادامه می دیم

.من فقط برای خداحافظی اومدم پیشت

.متاسفانه دیگه بیشتر از این نمیتونم کنارت باشم

من به قولم وفادار می مونم

.دیگه شعری نخواهم نوشت

.الان به چیزای دیگه ای علاقه دارم

.میخوام درباره ی چیزای دیگه ای بنویسم

،میدونی، از زمانی که اینجا بودم

.خیلی چیزا برام روشن شده

آه، ولی این خوبه

خوبه

میشنوی؟

...صدای توفانه

نه

.دارن صدام میکنن

.وقت رفتن منه

ماه کامل، درست مثل اون موقع ها

وقتی که ماه کامل میشه

اون از بیخوابی در عذابه

مدام یک چیز میگه

که حتی ماه هم آرامشو ازش دریغ می کنه

و اینکه، کار مزخرفی داره

هردفعه که نمیتونه بخوابه، همینو میگه

و وقتی که میخوابه

:یک خواب و همیشه همون یک خوابو میبینه

باریکه ای از نور مهتاب هست

.و اون میخواد ازش بگذره

،و با ناصری ِ در بند، صحبت کنه

چون، همونطور که اصرار داره

اون هیچوقت چیزی رو که اون موقع

خیلی وقت پیشا حرفشو می زد، تموم نکرد

.میتونی رمانتو با یه جمله تموم کنی

!تو آزادی

دارم بهت میگم

.رمان تو اتفاقات شگفتی برات رقم میزنه

.خواهی دید

.این خیلی غم انگیزه

.اصلن غم انگیز نیست

.نه، غم انگیز نیست

من نمیدونم این بیمارستان بدون تو چطور خواهد بود

پراسکویا فیودورونا

شاید تو باید رئیس بشی؟

!ترفیع بگیر

!پروفسور استراوینسکی

بله؟

چطوری وارد اینجا شدین؟

گوشم به شماست

.شما یه مریض تحت بازداشت دارید

.اون یه نویسنده ست

متاسفم

.من افشای اطلاعات بیمارانو ممنوع کردم

چطوری وارد شدین؟

.من واقعن باید اونو ببینم

خواهش می کنم

.متاسفم. نمی تونم کمکی بهتون بکنم

.میخوام بلافاصله بیمارستان رو ترک کنید

ایشون رو تا بیرون همراهی کن، لطفن

!میدونم اون اینجاست

!دستتو از من بکش

نابودش کردی؟ نه؟

توهین شنیدن

یه پاداشِ عادیه، برای یه کار خوب

...پراسکویا فیودورونا

... زودی برمیگردم

!صبرکن

.من تا بیرون همراهیش میکنم، برگرد سرِ کار

تو مارگاریتا هستی، درسته؟

از کجا میدونی من کی ام؟

.در جا ترو شناختم

.از من خواسته که چیزی رو به تو بدم

کی خواسته؟

مرشد

.من باید اونو ببینم

مارگاریتا نیکولایونا

ویاچسلاو سرگیویچ تماس گرفت، بگه قطارش فردا حرکت میکنه

.امروزو مرخصی

ممنونم، ناتاشا

غروب ِ یک روز گرم بهاری در مسکو

...دو شهروند در کنار برکه ی پاتریارک دید می شدند

موضوع این بود که سردبیر به شاعر

سفارش ِ یک شعر ِ بلند ِ ضد مذهبی داده بود

...برای شماره ی بعدی مجله

.او روبروی مدرسه ی سوارکاری بود

مارگاریتا به تابش نورخورشید ، چشم دوخته بود

به یاد آورد که چگونه، دقیقن یکسال پیش و در چنین روز و ساعتی

.کنار او روی همین نیمکت نشسته بود

.دسته ای از تشییع کنندگان روبرویش ظاهر شدند

جالب ست که بدانی

.ذارند چه کسی را با چنین چهره های بهت زده ای دفن می کنند

برلیوز میخائیل الکساندرویچ

رئیس محفل ادبی ِ ماسولیت

یعنی اینها که تابوت رو تشییع میکنن نویسنده هستن؟

!خب، طبعن هستن

بهم بگو، لاتونسکی ِ منتقد هم بین اوناست؟

می تونم ببینم که از این لاتونسکی متنفری

هاه، مارگاریتا نیکولایونا؟

منو فرستادن تو رو دعوت کنم

برای امروز عصر ملاقات داری

با یه خارجی بسیار برجسته

احدی از این ملاقات باخبر نخواهد شد

...و بهتره این فرصت رو از دست ندی

داری بطور تلویحی میگی که ممکنه اونجا خبری از مرشد دریافت کنم؟

اینو بگیر

به دردت خواهد خورد

مارگاریتا نیکولایونا جلوی آینه ی قدی نشست

.تنها حوله ای بدن برهنه اش را پوشانده بود

در صفحه ای که از یک دفترچه کنده شده بود

یادداشتی را به سرعت و با حروف بزرگ نوشت

:بدون اینکه چیزی را پاک کند

.من را ببخش و هرچه سریعتر فراموشم کن

.دارم برای همیشه ترکت میکنم

.دنبال من نگرد، فاید ای نخواهد داشت

از اندوه و مصایبی که به من وارد آمده

تبدیل به یک جادوگر شده ام

.زمان رفتنم فرارسیده، بدرود

امشب، دقیقن راس ساعت نه و نیم

لطف کن همه ی لباساتو دربیار

و از این روغن به همه ی بدن و صورتت بمال

مارگاریتا با نوک انگشتش

کمی از روغن را روی دستش گذاشت

.رایحه ی پرقدرتی از جنگل و علفهای مردابی پخش شد

روغن به راحتی جذب شد و

.همانطور که به نظر مارگاریتا میرسید، به یکباره تبخیر شد

،پس از آنکه مارگاریتا چندین بار از روغن مالید نگاهی به آینه انداخت

مارگاریتا نیکولایونا همه چیز روبراهه؟

چطوری؟

:اجازه بدید خودمو معرفی کنم

کوروویف

حتمن از نبودن نور متعجب شدید

شاید فکر کردید قصد صرفه جوئی داریم

!نه، نه، نه، نه

آقا علاقه ای به نور برق ندارن

!لطفن بیایید داخل

.نه! بیشتر از این متعجبم که چطوری برای همه ی اینا چا پیدا کردین

خیلی ساده ست

برای کسی که با بُعد پنجم، به خوبی آشنا باشه

.زیاد کردنِ فضا به هر اندازه که بخوای، دیگه هیچ هزینه ای نداره

طبق سُنت، اول از همه

خانم ِ میزبان ِ مجلس، باید اسمش مارگاریتا باشه

.و درثانی باید بومی همون محل باشه

.امیدوارم از قبول این مسئولیت، شونه خالی نکنید

نه، نمی کنم

دنبالم بیایید

آقا بابت اینکه بدون تشریفات شما رو در اتاق خوابشون می پذیرن، عذرخواه هستن

!کیش

!بیا داخل، لطفن

!خجالت نکش

!اووووه

!اوضاعت خوب به نظر نمیرسه، بهیموث عزیز

!شرایط سخته ولی به هیچ وجه، ناامید کننده نیست

لطفن داخل اتاق خواب بشین

سلام

ملکه ی زیبای من

بیا داخل، لطفن

خواهش میکنم عذرخواهی منو بابت لباس منزل بپذیر

درود، آقا

خون

.خون همیشه تاثیر داره

مارگاریتا عصبی بود

سرش به دوران افتاده بود

.و نمی توانست دور و برش را بدرستی ببیند

او فقط می توانست اتاقی را به یاد آورد که از عقیق یا سنگ دودی ساخته شده بود

و در آنجا او را برای مراسم آماده می کردند

کار سختی خواهد بود

.باید با همه شون مهربون باشید

اگر کسی رو دوست نداشتید

نباید حتا فکرشو به ذهن تون خطور بدین

.اونا بلافاصله متوجه میشن

.هیچکس بی توجهی رو نمی بخشه

لطفا پاتونو بذارید اینجا

...پاهای زیباتونو

بله، همینطوری

مهمونا کجان؟

ده ثانیه مونده به نیمه شب

تا یه لحظه دیگه شروع میشه

!ملکه

اجازه بدین من علامت بدم

باشه، باشه تو علامت بده

!مراسم

موسیو ژاک و بانو

علیاحضرت اجازه بدین، مرد بسیار جالبی رو

خدمت تون معرفی کنم

شهرتش بخاطر مسموم کردن معشوقه ی پادشاه تو سال 1458 بوده

...علیاحضرت

خوش آمدید

خوشوقتم

.علیاحضرت خوشوقت هستن

علیاحضرت خوشوقت هستن

!سینیورا توفانا

اون بین خانمهای جوان و جذاب ناپل از محبوبیت خاصی برخوردار بود

.بخصوص بین زنهائی که از شوهراشون خسته شده بودن

!زنها هم از شوهراشون خسته می شن

خب، بله

خب ، سینیورا توفانا به اون زنها تو یک کیسه ی چرمی، مایعی می فروخت

زنی اون مایع رو توی سوپ شوهرش ریخت

!و بعدش اون خانم مثل نسیم بهاری آزاد بود

علیاحضرت خوشوقت هستن

علیاحضرت خوشوقت هستن

خوشوقتم

علیاحضرت از دیدارتون خوشوقت هستن

خوشوقتیم

!این یکی جدیده

عین گوشت تازه ست

اون میخواست از شر مردی که به محکومیت، تهدیدش میکرد خلاص بشه

به همین خاطر منشی خودش رو مجبور کرد تا روی دیوارهای دفتر اون شخص سم بپاشه

!مفتخریم، ملکه ی تاریکی

!خوشوقتیم ! خوشوقتیم

!مفتخرم! مفتخرم

از پائین پله ها سیل جمعیت جاری بود

در سرچشمه ی سیل ِ جمعیت، یعنی آن بخاری دیواری نشانی از بند آمدن دیده نمی شد

.ساعتی گذشت و ساعتی دیگر

مارگاریتا به صفوف دوک ها علاقه ای نشان نمی داد

یا به مسموم کنندگان، محکومین به اعدام پااندازها، زندان بانان، گردنکشان

جلادها، خبرچینها، خائنها و اغواگرها

اسامی مهمان ها در ذهنش قاطی شده بود

و چهره هایشان در هاله ای مبهم فرورفته بود

پاهای مارگاریتا خمیده بود

و او می ترسید که هر لحظه بی اختیار، زیر گریه بزند

.و این هم فریداست

زمانی که اون تو یه کافه کار میکرد

مالک کافه، اونو داخل انبار اغوا کرد

و نه ماه بعد او صاحب پسری شد

پسرشو داخل جنگل برد

دستمالی در دهانش فرو کرد

و بعد دفنش کرد

.خیلی خوشحالم که به مراسم بدر کامل دعوت شدم

!راستی

!بگیرش

!دستمالت

بله

!لطفن بیا داخل

!فریدا

!فریدا

!اسم من فریداست

.خانم، لطفن بیایین تو، داخل شامپاین داریم

مارگاریتا در معیت کوروویف به سالن رقص برگشت

ولی درست در همین لحظه رقص متوقف شد

.و مهمانان میان ستون ها جمع شدند

با آخرین زنگ ساعت نامرئی

.سکوت بر همه ی مهمانان مستولی شد

.آنگاه مارگاریتا ولند را دید

!همه ی حرف ها درست از آب درآمد، میخائیل آلکساندرویچ

جلسه ت برگزار نشد، اینطور نیست؟

.سرت به دست یک زن بریده شد

این یک واقعیته

!و واقعیت، بی رحم ترین چیز در دنیاست

تو همیشه از مدافعان سرسخت ِ این تئوری بودی که

وقتی سر مردی از تن جدا شد، زندگیش هم تموم میشه

و به عرصه ی نیستی می پیونده

!چه تئوری احمقانه ای

ولی جواب تئوری

یک تئوری دیگه ست

تئوری من اینه که یک مرد به اونچه که استحقاقشو داره میرسه

که بسته به اعتقاداتشه

تو راهی ِ وادی نیستی هستی

و من به افتخار زندگی

.از پیاله ای که تو به اون تبدیل میشی، خواهم نوشید

!پیاله

!اون اینجاست

!دارم میام

منو کجا داری میبری؟

،اجازه بده بهت معرفی کنم

!بارون، مایگل ِ شفیق

!همه منتظر تو بودن. بیا تو

!بیا اینجا

!لطفن بفرمایید داخل

راستی

آقای بارون

شایعاتی شنیده شده

که کنجکاوی شما حد و مرزی نداره

در کنار دیگر استعدادتون، یعنی گپ و گفتگو با مردم

جاسوسی و خبرچینی می کنی

این ممکنه کمتر از یک ماه ِ آینده، پایان ِ ناخوشایندی براتون رقم بزنه

پس برای اینکه شما رو

از رنج دردناک انتظار نجات بدیم

تصمیم گرفتیم برای کمک به شما بیاییم

!خانم ها و آقایان

!به سلامتی شما

!بنوش

.بنوشید، این شرابه

نگران نباشید، شهبانوی من

.خون از مدتها پیش روی زمین جاری بوده

...و تاک ها در محل اون خون رشد کردن

خواهش می کنم، شهبانوی من

بنشین

خب

خیلی خسته کننده بود؟

اوه نه، قربان

شب بدر کامل

شب ِ جشن و سروره

.و من در جمع، غذا میخورم

همراه با دوستان نزدیک و خدمتکارام

و مهمونام

بنوشید

...الکل خالص

شاید تو چیزی میخوای؟

نه

هیچ چی، قربان

به هرحال، اگر هنوز به من نیاز دارین

من برای انجام ِ هرکاری که مایل باشین، آماده ام

!براوو

!درستش همینه

.تو امتحانتو پس دادی

به یاد داشته باش

.تو نباید هیچوقت از کسی چیزی بخوای

هیچ چیز، هیچ کس

.بخصوص از کسانی که از تو قدرت بیشتری دارن

اونا میان

.و بهت پیشنهاد خواهند کرد

خب، مارگو

بابت اینکه امشب، ملکه ی من بودی

چه چیزی میخوای؟

!خجالت نکش

بدون هیچ پروائی حرف بزن

چون خودم ازت خواستم

بهم بگو

آرزوت چیه؟

...خب اگه اینجوریه

...اجازه هست که من یه چیزی بخوام

بله می تونی بخواهی

میخوام که دیگه دستمال فریدا رو بهش پس ندن

.همونی که بچه شو خفه کرده

.به نظر میرسه آدم فوق العاده خوبی هستی

نه، قربان

صریح بهتون میگم که تنها درخواست من از شما درباره ی فریدا ست

چون اونقدر عجول بودم که با قطعیت، بهش امید دادم

خیلی خب، این یکی حساب نبود

مارگو

برای خودت چی میخوای؟

تو ای زن مغرور

میخوام که معشوق منو بهم برگردونید

مرشد رو

و میخوام همه چیز مثل قبل بشه

میخوام که مارو به زیرزمین آربات برگردونی

نمیشه همه چیز رو دقیقن مثل قبل کرد

.ولی ما تلاشمونو میکنیم

!تویی

شک نکن

این منم

.واقعن مثل یه جادوگر شدی

.من یه جادوگرم

.و بابتش خیلی هم خوشحالم

،بدرفتاری نمیکنم

،کسی رو اذیت نمیکنم

فقط دارم پریموس مو تعمیر می کنم

و هشدار دادن به شما رو هم وظیفه ی خودم میدونم

.که این گربه یه حیوان باستانی و غیرقابل تعرضه

،خب، جناب ِ غیرقابل تعرض

...ای گربه ی سخنگو

بیا داخل

!بهش شلیک کنید

همه چیز تموم شد

یه لحظه از من دور بمونید

...اجازه بدین با زمین خداحافظی کنم

!تور رو بیارین

!هی، گاز داره منفجر میشه

[!سوخت برای هرخانه در شوروی]

شهر خیلی جالبیه! اینطور نیست؟

من رُم رو ترجیح میدم، قربان

تاریکی که از دریای مدیترانه برمی آمد

...شهری که والی از آن بیزار بود را می پوشاند

همه ی حساب ها رو تصفیه کردی؟

بله

وقت رفتنه

به سکوت گوش دهید

.گوش دید و لذت ببرید

آنچه در زندگی به شما داده نشده

آرامش و سکوت

من بخشی از آن نیرو هستم که با اینکه

همواره خواهان شر است، ولی همیشه خیر عمل می کند

ما را از طریق کانال تلگرامی ِ * ناسینما * دنبال کنید @NAcinema @Naacinema

ترجــــمه کــــاری مــشـــترک از مـــزدُشـــــت و 2&46

انتـــخـــاب فیــــــلــم، معرفی و ویرایــــش

MAZDOSHT / مـــزدُشـــــت

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.