Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
◈✥━━━━══ارائه ای از تیم ترجمه ی اختصاصی کـره فـا══━━━━✥◈ ◈✥━━━━══KoreFaa.ir══━━━━✥◈ ° مترجم: مهسا ° °ماه عاشق قسمت هجدهم °
[ماه عاشق]
[قسمت 18]
[عمارت بازرس سلطنتی]
تو این دو روز اونقدر با راهزنا مبارزه کردم که یه پوست استخون شدم
باید امروز یه دلی از عزا درببارم
تو
شاهزاده خانم
چرا اینجایی؟
تو نگهبان جلوی تالار رن شی چوئه ای
مگه نه؟
اسمم شو شیانه
چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
اومدم بپرسم
خبری از یون ژائو یان هست یا نه
فعلا که خبری از بانو یون ژائو یان نیست
باشه
هروقت خبری شد
یادت بمونه به عمارت فرماندار هم گزارش بدی
شاهزاده خانم بد موقع اومدی
ارباب شیه برای گشت زنی رفته بیرون
تازه رفته بیرون؟
چه حیف
راستی
وقتی برگشت
بهش بگو
هنوزم یه چیزی بهم بدهکاره
خودش باید شخصا تا عمارت فرماندار بیاره و بهم تحویل بده
یادت نره
عمارت بازرس سلطنتی واقعا عجیبه
یکی فرار کرده
اون یکی قایم شده
ارباب شیه
ارباب؟
شاهزاده خانم رفت
ارباب شیه چرا این کار رو میکنی؟
همه تو چینگ ژو
درباره تو و شاهزاده خانم میدونن
همه جا راجبش حرف میزنن
نمیفهمم
چرا شاهزاده خانم رو رد کردی؟
شاهزاده خانم رک و صمیمیه
لیاقتش رو ندارم
چی میگی تو؟
مگه اینکه دو نفر عاشق هم باشن کافی نیست؟
مرخص میشم
ارباب
واقعا میخواین امروز تو مراسم عروسی
نوه خانواده چای شرکت کنین؟
اونجا همه چی مرتبه؟
معلومه خانواده چای قدردانی میکنن
حتما
خیلی شوکه شدی درسته؟
رفتارت واقعا غیرعادیه
ولی اگه برای کسی باشه که دوستش داری
اونوقت عادیه
عادیه
ولی نمیتونم عین بقیه
از داشتن همچین حسی لذت ببرم
خدای من چه بلایی سرت اومده؟
قبلا نصیحتت کردم
هویتت رو به عنوان خدای ماه آشکار نکنی
ولی برخلاف خواست بهشت عمل کردی
هرچی بیشتر بهت راجب فرق فانی و جاودانه هشدار دادم
بیشتر به سمت بانو ژائو یان دویدی
الان حاضرم براتون دعای خیر کنم
با این حال هنوز مرددین
راستش بانو ژائو یان واقعا شجاعه
ظاهرا ترسو به نظر میاد
ولی تو لحظات حساس
جرات داره هرجایی که هست دست به کار بشه
[عمارت چای]
عجیبه
کسی که قراره امروز مراسم رو انجام بده
بازرس سلطنتیه
لطفا بفرمایید داخل
ولی اون به نظر
اصلا ترسناک نیست مگه نه؟
با این حال
چرا عروسی جای اینکه تو عمارت داماد برگذار بشه
داره تو عمارت چای برگذار میشه؟
شنیدم
بزرگ خانواده چای اصرار داشته
شاید یکم وسواس داره
همه رسم و رسومات دنیای فانی اینجوریه؟
وقتی تو قصر گوانگ هان بودین
هیچوقت از حوض آینه نگاه نکردین
از وقتی هم که به چینگ ژو اومدین
ترجیح دادین تنها باشین
چطور میتونستی راجب همچین مراسمی با خبر بشی؟
امروز به لطف بانو ژائو یان
همراهتون از شادی های دنیای فانی لذت میبرم
اگه روزی به قصر بهشتی برگردم
حتما ترتیبی میدم
یه پری همسرت بشه و تو رو همراهی کنه
کم سر به سرم بذار
جدی گفتم
تاثیرگذاره
کم پیدایید
بله
حالتون چطوره؟
خوبم
خوب مراقبشون باش
ببخشید بانو متاسفم
تو همون دختر دیوونه ای نیستی
که شب مراسم نامزدی اومده بود؟
خودشه
انگار واقعا اونه
چرا دوباره اومدی؟
بانوی جوان
دقیقا چی ازمون میخوای؟
اسمم یون ژائو یانه
به درخواست یکی از آشناهای قدیمتون اومدم
تا یه هدیه رو تحویل بدم
مگه اون یکی از افراد
عمارت بازرس سلطنتی نیست؟
چرا همیشه مزاحم لحظات شاد بقیه میشی؟
دقیقا
بازرس سلطنتی اونو به عمارت برده
شاید به این خاطره
که ویژگی خاصی داره درسته؟
اون همیشه عجیب رفتار میکنه
ممکنه بازرس سلطنتی یه
من از عمارت بازرس سلطنتی رفتم
دیگه نباید راجبش بد بگین
تو رو از عمارت بازرس سلطنتی انداختن بیرون
با این حال ازش دفاع میکنی
اونو انداختن بیرون
ولی هنوزم ازش دفاع میکنی
دقیقا
بله
ببخشید
این
بازرس سلطنتی؟
اونه
اون
♫زیر نور سرد ماه حاضرم سمتت بیام♫
بازرس سلطنتی
دل و جرات پیدا کردی
تنهایی تو عروسی شرکت میکنی؟
ارباب
اینجا چیکار میکنی؟
اون مال منه (م.وای عرررررر جیغ...)
به زودی
رسما اونو به عمارت برمیگردونم
رسما اونو برمیگردونه؟
از این به بعد با دیدنش بهش احترام بذارین
فهمیدین؟
بله
بله بازرس سلطنتی
قبل شروع مراسم عروسی
حرف مهمی دارم
همراهم بیا
اونا رفتن
دستش رو گرفته
دستش رو گرفت برد
همین جوری رفتن؟
[هان لو]
ارباب
نمی ترسی دوباره برات دردسر درست کنم؟
تو این شهامت رو داشتی که به جام تو جمع حرف بزنی
البته که منم میتونم
یون ژائو یان
چطور جرات میکنی
هنوز حرفام تموم نشده بری؟
اون همون کسیه که
میخوای بهش چیزی بدی؟
یون ژائو یان
داشتم باهات حرف میزدم ولی تو
[بانوی بزرگ چای]
درود بر بازرس سلطنتی
بانو شما
همون دختری هستم که موقع مراسم نامزدی
لباس عروسی رو آورد
اینجام چون یکی ازم خواست
تا یه کاری براش انجام بدم
ببخشید که مزاحمت شدم
عیب نداره
بازرس سلطنتی
بانو
لطفا بشینین
و برام توضیح بده
لطفا یکم چایی بخورین
بانوی بزرگ
اینو یادتونه؟
این شمشیر
یکی از دوستای قدیمیم بهم داد تا بهتون بدم
لباس عروسی هم
اون داده بود
اون شخص
دائو هوانگه؟
چای دائوهوانگ
شوهرم بود
وقتی ازدواج کردیم
نتونستیم عروسی درست و حسابی بگیریم
فقط یه لباس عروس قرمز
مادرم مخفیانه فرستاده بود
خب میخوای
به یه شخص خاص بدمش؟
یکی از آشناهای قدیمیتون که نمیخواد اسمش رو بگم
ازم خواست بیام تا یه چیزی
تحویل خانواده چای بدم
من این لباس عروسی رو پوشیدم
و با تعظیم به زمین و آسمون
زن و شوهر شدیم
ولی کمی بعد
درگیری های تو مرز رخ داد
با قدرت رزمی که داشت
دائو هوانگ ثبت نام کرد
میدونستم
میخواست شایستگی نظامی بدست بیاره
تا رضایت پدرم رو جلب کنه
و یه عروسی باشکوه برام بگیره
برای همینم لباس عروسیم رو گرو گذاشتم
و اونو
با یه شمشیر آهنی سیاه مبادلهاش کرد
تا ازش محافظت کنه
وقتی میرفت
بهم گفت
حتما همراه این شمشیر
زنده برمیگرده
ولی بعد رفتنش
دیگه خبری ازش نشد
اگه دائو هوانگ هم میتونست
عین من عروسی نوه اش رو ببینه
حتما اندازه من خوشحال میشد
الان تازه عروس و داماد
به آسمان و زمین تعظیم کنین
به پدر و مادر تعظیم کنین
به همدیگه تعظیم کنین
مراسم تموم شد
میدونستم
منو ناامید نمیکنه
تنها چیزی که پشیمونم
اینه که نمیتونه شخصا بگه
روزهایی که باهم گذروندیم
بدون هیچ پشیمونی بوده
بقیه نمیتونن تو رو ببینن ولی من میتونم
میخوای جبران کنی؟
دائو هوانگ
ممنونم که باهام خداحافظی کردی
ما فانی ها
وجودی زودگذر داریم
حتی اگه وقتی که زنده ایم کنار هم بودن سخت باشه
هنوز خیلی بهتر از
ناامیدانه به دنبال دیدار مجدد بعد مرگه
خوش شانس بودی که بازم بانوی بزرگ رو دیدی
معشوقه ات رو ناامید نکردی
نگران نباش دائو هوانگ
قلبم درک میکنه
و پشیمون نیستم
یادم میمونه
همراهی مهم ترین نوع محافظته
خدای ماه
به جایگاهت برگرد
[ماه کامل]
ارباب
بابت اتفاقی که امروز افتاد
ازت ممنونم
تو واقعا
فقط ازم تشکر میکنی؟
متوجه منظورت نمیشم
وقتی تو عمارت چای بودیم
واضح که بهت
احساساتم رو گفتم
اون مال منه
به زودی
رسما اونو به عمارت برمیگردونم
یون ژائو یان
احساسات انسانی نسبت بهت دارم
داری میگی
واقعا منو دوست داری؟
مگه این جمله
معنی دیگه ای تو دنیای فانی داره؟
گرچه قلبم مدت هاست برای توئه
میترسم
میترسم
باری روی دوشت بشم
باعث بشم یه بار دیگه در ناامیدی غرق بشی
کی اینو بهت گفته؟
ارباب
ماه داره کامل میشه
دیر یا زود باید برگردی قصر ماه
نمیخوام منبع نگرانیت باشم
قبلا
همیشه آرزو داشتم کنارت بمونم
ولی الان
فقط میخوام عین بچگیام
به ماه تو آسمون خیره بشم
فقط میخوام در امان باشی
♫تشخیص خوب و بد دوست داشتن و تنفر از کسی سخته♫
♫همدیگه رو می بینیم و جدا میشیم♫
♫متحیر و غمگین تر از اونیم که زیر نور ماه گیوچین بنوازم♫
♫میخوام بشنوم راجب چیزای عاشقانه حرف میزنی♫
♫زیر نور سرد ماه حاضرم سمتت بیام♫
♫در امور تاریک دنیوی دلم برای یه نفر گرم میشه♫
تا امروز
مردد بودم
حتی اینکه فرسنگ ها از هم فاصله داریم رو در نظر میگرفتم
ولی بعد فهمیدم
وقتی روی قایقم افتادی
یا حتی
ده سال پیش
مهم نیست چه مشکلاتی سر راه باشه
میخوام باهاشون روبرو بشم
♫ما تو این زندگی زندگی شاد و آرومی داریم♫
ولی ارباب
فانوس جمع کننده روح داره پر میشه
لازم نیست برگردی قصر ماه؟
صد ساله به تنهایی از قصر ماه نگهبانی میکنم
سرده
و اونجا تنهام
چیزی نمونده که لایق حمایتم باشه
ولی اگه برنگردی
اونوقت تو
بچگیام به اندازه کافی عذاب نکشیدم؟
اینبار چه چیزی برای ترس وجود داره؟
فقط این بار
♫تلخی دلتنگی فقط مربوط به توئه♫
دیگه نمیخوام همه چی رو مطیعانه قبول کنم
یه قرن تو دنیای فانی به یه چشم به هم زدن میگذره
اگه این فرصت رو از دست بدیم
کی میدونه کی دوباره همدیگه رو ببینیم؟
در صد سال گذشته
تو تنها کسی بودی که میخواستم ازش محافظت کنم
ارباب
اینکه بتونم بهت نگاه کنم
فوق العاده اس
چیه؟
نمیخوای چشمامو پس بگیرم؟
کوی جی اینو گفت
هنوز خطرات زیادی در اطرافته
چه در آسمون چه در زمین
کنارت میمونم
تا هر خطری رو برات تشخیص بدم
از این به بعد
ازت محافظت می کنم
♫ عقب نشینی نمیکنم حسرت ها رو قورت میدم♫
♫تو نور سرد مهتاب برات لباس پوشیدم♫
پس از این به بعد
بیا کنار هم بمونیم
و هیچوقت جدا نشیم
♫ما در این دنیا زندگی شاد و آرومی داریم♫
یه نگاهی بندازین
مراقب باش
انگار این فاصله
امن ترینه
اینکه میتونم آزادانه
کنارت بمونم
فوق العاده اس
از این به بعد میتونم
از هر کوه یا دریاچه ای برم
مجبور نیستم از جاده فرعی برم
یا گوشه کنار بخوابم
بعلاوه
هیچ جاودانه مرتدی اذیتم نمیکنه
یون ژائو یان
میخوام به جاهای
بلند و وسیع ببرمت
واقعا؟
پس واقعا دلم میخواد
قصر سرد و تنهای ماه
رو که گفتی ببینم
خیلی حریصی
بیا بریم
ماه داره کامل میشه
به ناچار قراره یکم
آشفتگی تو دنیای فانی داشته باشیم
چرا جاده ای که معمولا طولانیه
به نظر سریع گذشت؟
مطمئنی میخوای تو سردخونه زندگی کنی؟
بله
ارباب یادت رفته
سردخونه خونه منه
راستش
میتونی بیای عمارت بازرس سلطنتی
امکان نداره
ارباب چی داری میگی تو؟
با اینکه
به عشقمون اعتراف کردیم
نمیتونیم
از حد و حدود های دنیای فانی فراتر بریم
منظورم اینه که
میتونی کارت تو عمارت بازرس سلطنتی رو ادامه بدی
اینجوری
برام راحته هر لحظه ازت مراقبت کنم
پس منظورت اینه
چیه؟
داشتی به چیز دیگه ای فکر میکردی؟
البته که نه
ولی انجامش میدم
داری میگی
[عمارت یون]
نه نه نه
ارباب
ارباب ارباب
ارباب
خب
خوب نیست یه دختر و پسر مجرد این وقت شب
زیر یه سقف باشن
قبلا دیروقت اومدی عمارت بازرس سلطنتی
اصرار داشتی تو یه تخت بخوابیم
اون زمان متوجه نشدم
کارت چقدر ناشایسته
قبلا روی یه تخت خوابیدیم
حالا که من میخوام
کار درستی نیست
یه نگاهی به اتاق کهنه ام بنداز
اصلا قشنگ نیست
ارباب لطفا برگرد
یون ژائو یان
اینجوری با طلسمت
رفتار میکنی؟
البته که نه
فقط یه طلسمه
نیازی نیست همیشه کنارم باشی
چرا؟
دیگه از جاودانه های مرتد نمیترسی؟
اگه یه جاودانه مرتد پیداش بشه
فورا اسمت رو میگم
اونا حتما میترسن
وقتی قبلا چند باری جاودانه های مرتد رو آوردی عمارت بازرس سلطنتی
چند بار بهت تذکر دادم؟
ولی گوش ندادی
برای همینم برای اینجا موندم
نیازی به اجازه ات ندارم
تشنمه
برو برام چایی بیار
ارباب
بفرما اینم چای
چرا یه گل پژمرده رو نگه داشتی؟
شیه
شیه؟
شیه ژی هوا؟
هیچوقت انتظار نداشتم وقت آزاد و همچین سلیقهای داشته باشی
خیلی زشته
زشت؟
ولی برادر شیه این گل رو بهم داده
عین خودم
سرزنده اس
پس از طرف شیه ژی هواس
برادر شیه بهم گفت
این گل هم اسم منه
اونم اسمش ژائو یانه
ژائو یان؟
یون ژائو یان
این نوع گل در دنیای فانی
فقط یه گل وحشیه
فقط بندازش بره
امکان نداره
مراقب باش
حتی اگه یه گل وحشی باشه
معنی خوبی داره
این کافی نیست
که من کنارتم؟
چرا هنوز این گل پژمرده رو نگه داشتی؟
برام
این گل نشونه دوستیه
با بودنت در کنارم فرق داره
و
ارباب
تو که همیشه نمیتونی
کنارم باشی
مگه قبلا بهت ندادم
بیخیال
بیا
زود استراحت کن
[بی طرف و فساد ناپذیر]
گیره مو گمشده
ممکنه قبلا برش داشته باشه
نه صبرکن
اگه برش داشته چرا به موهاش نمیزنه؟
ممکنه برای این باشه که ازش خوشش نمیاد؟
باید شخصا بهش میدادم
اینجوری
میفهمیدم ازش خوشش میاد یا نه
نه نه
اگه دوستش نداشته باشه چی؟
خیلی ناجور میشه
[عمارت بازرس سلطنتی]
این اولین هدیه ارباب به منه
باید قدرش رو بدونم
هیچوقت فکرشم نمیکردم
یه روزی
میشم معشوقه خدای ماه
این کار رو به شما دوتا میسپرم
گوی گوی
برو دریاچه آینه
یون ژائو یان
چرا امروز اینقدر زود به عمارت اومدی؟
چون میخواستم زودتر ببینمت
بیشتر از همیشه
چی شده؟
امروز
جایی بمون که بتونم هرروز ببینمت
اونا
بله
ارباب
بانو ژائو یان گفت
توام همینطور
جایی بمون که بتونم همیشه ببینمت
ازکجا فهمیدی؟
چون صدای درونت خیلی بلند بود
خیلی بلند
میتونم بشنوم
صدای درونی- صدای درونی-
باشه میتونین برین
بیا بریم
صدای درونی چیه؟
بیا بریم
تو
میتونی بری
فقط به خودم بگو
ارباب؟
چرا اینجایی؟
الان تالار بیرونی نبودی؟
یادت رفته؟
بازرس سلطنتی
همون خدای محترم ماهه
چنین طلسم انتقالی
به سختی قابل گفتنه
عجیب نیست که هر وقت نیاز به محافظت دارم
ظاهر میشی
الان لازم نیست نگران باشی
هر کدوممون
باخطر مواجه میشه درسته؟
به دقت مراقبم
و توام مطمئن شو خطری تهدیدت نمیکنه
یه چیزی هست
که هروقت بهش فکر میکنم اذیت میشم
هرچقدر هم بیشتر فکر میکنم عصبانی تر میشم
چیه؟
همیشه از دوری و جدایی مون حرف میزنی
ولی راستش
ما هیچوقت باهم نبودیم
حتی دست همدیگه رو هم نگرفتیم
حتی باهم
یه فانوس هم روشن نکردیم
ده ساله تو دنیای فانی ام
هیچوقت همچین احساساتی
رو تجربه نکردم
برام مهم نیست
الان میخوام دستامو بگیری
الان میخوام فانوس روشن کنم
باشه باشه
بیا بریم فانوس روشن کنیم
◈✥━━━━══ارائه ای از تیم ترجمه ی اختصاصی کـره فـا══━━━━✥◈ ◈✥━━━━══KoreFaa.ir══━━━━✥◈ ° مترجم: مهسا ° °ماه عاشق قسمت هجدهم °
[عمارت چای]
لطفا بفرمایید داخل
اهل کجایید؟ دعوت نامه تون؟
چطور جرات میکنی
ایشون رو نمیشناسی؟
بهم دستور دادن
اجاره ندم هرکسی داخل بشه
تو
ایشون رو نمیشناسی؟
تازه واردم
از کجا بدونم؟
فقط شنیدم
قبلا به خاطر یه دختر دیوونه
همه مجازات شدن
برای همینم ما برادرا
تو دروازه ورودی نگهبانی میدیم
چه جراتی داری
چطور یه دختر دیوانه
با جناب فرماندار یکیه؟
بکش کنار
اگه اصرار دارین بدون دعوت نامه داخل بشین
ما برادرا رو به خاطر بی ادبی مون
سرزنش نکنین
تو
بازرس سلطنتی اینجاست
به عمارت خوش اومدین
رن شی چوئه اعتبارم رو دزدیدی
تو
بیا بریم
الگوهای ققنوس و گل صد تومانی
هر دوشون خوشگلن
نمیدونم کدوم رو انتخاب کنم
گرچه الگو های روی این پارچه ها زیبان
از هیچکدوم خوشم نیومده
بانوی من شما که هنوز
به فکر اون لباس عروسی قدیمی نیستین؟
با اینکه قدیمیه
ولی اعلاس
قشنگتر از هر لباسیه که دیدم
الگوهاش هم جدید و جالبه
بانوی من
لطفا دوباره بهش اشاره نکن
خانواده ارباب جوان
مخصوصا روی اون لباس که معلوم نیست از کجا اومده
خیلی حساس ان
از اونجایی که قراره باهاش ازدواج کنین
باید احساساتش رو هم در نظر بگیرین
هوا باهام صمیمانه رفتار میکنه
میفهمم
فقط یه کم بابت لباس متاسفم
چیزی برای ترحم وجود داره؟
به نظرم
ارباب کار درستی کرد
اون لباس رو دور انداخت
جناب چای دورش انداخت؟
دوباره که تویی؟
آخرین بار
نامزدی بانو رو به هم ریختی
این دفعه میخوای چیکار کنی؟
آخرین بار عمدا
مزاحمتون نشدم
امروز اتفاقی رد میشدم
فقط میخوام بهتون تبریک بگم
همین الان شنیدم
لباس عروس رو دور انداختین
راستش اون اهمیت خودش رو داره
نباید دور انداخته بشه
برام مهم نیست
ارباب و بانو گفتن
الان مهم ترین چیز ازدواج بانو هستش
بقیه مسائل گذشته مهم نیستن
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.