Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائهای از وبسایت دیجی موویز .:: DigiMoviez.Com ::.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
مترجم: «محمدعلی sm» در تلگرام: t.me/mmli_Subs
الو، رائول؟ مامانم.
فکر میکردم خونه باشی.
خب، میخواستم بهت بگم...
که بیمارستانم و تا یه مدتی نمیام خونه،
برای همین دایی مارتین رو میفرستم بیاد.
۵ دقیقه طول میکشه تا از کلانتری خودش رو برسونه.
همین. دوستت دارم عزیزم.
فعلاً.
« لوپن » " فصل سوم - قسمت هفتم "
خوب خوابیدی؟
این چیزا دیگه برای چیه؟
زندگی منه.
من همهچیام.
اما در حال حاضر، هیچکسی نیستم.
دوستم و خونوادم رو از دست دادم.
مروارید هم همینطور.
خوشحالم اینجایی.
چون تو رو دارم.
کلی هم سوال دارم.
راستش، فقط یکی.
بهم بگو.
چرا ۲۵ سال پیش ندیدیمون؟
بعد این که شما دونفر رفتین فرانسه...
...فقط یه هدف داشتم.
که اونقدری پول در بیارم تا بتونم شما و پدرتون رو پیدا کنم.
[سنگنال - ۱۹۹۵]
خیلی نزدیک شده بودم.
یکی دو هفته بعدش،
اونقدری پول جمع کردم تا بتونم بلیط بخرم.
اما رئیسم یه دزد بود.
یه روز بدون این که از قبل اطلاع داده باشه،
تصمیم گرفت حقوق کارمندها رو نصف کنه.
جانم؟
نه، پول رو بده ببینم!
جلوش وایسادم و اخراج شدم.
برای همین تصمیم گرفتم خودم پول رو بردارم.
اون پول مال ما بود.
اما گرفتنم.
وقتی تو زندان بهم زنگ زدی، خیلی خجالت کشیدم.
ببخشید.
نمیدونستم کی قراره آزاد شم.
تو زندان هیچکاری نمیتونستم برات بکنم.
وقتی آزاد شدم، هیچی برام نمونده بود.
مجبور شدم دزد بشم.
یه دزد واقعی.
یکی از بهترینها، مثل خودت.
حرفم رو باور کن.
حتی یه روز هم نبود که بهت فکر نکنم سانی.
به تو و پدرت.
کلر (مامان رائول) [تغییر صدا]
- سلام کلر. - اسان، خودت رو برسون اینجا.
باید بیای.
- اسان صدام زدی. - میدونم تویی.
وقت تلف نکن و خودت رو برسون اینجا!
باشه.
باشه. رائول؟
چیزی نیست.
اومد.
میدونستم حالش خوبه.
امکان نداره!
وای!
از این سمت.
بینظیره.
اوه!
وای!
اینجا کار میکنی؟
.سوزن توخالیمه
اینجا جای همهمون امنه.
وای، چه کلکسیونی داری!
به گمونم بن تنها کسی بوده که اومده اینجا، مگه نه؟
قبلاً آره.
سلام.
ایشون ماریاماس.
مامانم.
چقدر خوبه که بالاخره میتونم ببینمت!
- تو رائولی؟ - بله.
[۱۹۹۸]
با مسابقۀ فینال جامجهانی و جدال تیمهای فرانسه و برزیل در خدمتتون هستیم.
کسی هنوز نیومده.
نمیدونم کلر. نمیدونم.
حس خوبی ندارم. جور در نمیاد.
- چیکار کردن؟ - هیچی. چه اهمیتی داره؟ مایهدارن.
- ما که اصلاً پولش رو لازم نداریم. - بذار یه چیزی رو روشن کنم.
هرکاری من میگم میکنین، وگرنه دمتون رو میذارین رو کولتون و میرین!
هروقت فوچارد اومد در خونهتون با اشک و زاری نیا پیش من.
بارتز و لبوف مشغول یه گفت و گوی پرشورن.
مسابقۀ فوقالعادهای رو در پیش خواهیم داشت. بازیای که در تاریخ ثبت خواهد شد، مطمئن باشین.
شما هم این احساس رو دارین، درسته؟ این احساس رو دارین.
تماشاچیها سر از پا نمیشناسن...
خیلیخب، بازی تا ۵ دقیقه دیگه شروع میشه. آماده باشین.
کمکی از دستم ساختس قربان؟
نه، نه، نه. اوضاع ردیفه.
- چیکار دارین میکنین؟ - این رو نگاه.
همونیه که نوشتی؟
- همونه... بله، خودشه. همینجاس. - خوبه. این رو هم نوشتی؟
- نه، این یکی رو ندارم. - طرف حتی تلاش هم نمیکرده.
برچسبه. یه شماره ساختگیه.
دزدیه.
- نمیفهمم. - کلیدها رو میخوام.
شرمنده. باید با مالک تماس بگیرم...
میخوای بهش زنگ بزنی و بگی که فهمیدیم پلاکش تقلبیه؟
- خب... - بیخیال. یکم فکر کن!
- اما من... - نکنه طرف اونی؟
- طرف کی؟ - یعنی میگی طرف دزدهایی؟
یا طرف پلیسی؟
- من میخوام به پلیس کمک کنم... - کلیدها رو رد کن بیاد. همین حالا!
- باید طرف رو دستگیر کنم. دست بجنبون! - درسته، صبر کن.
- بجنب دیگه! کلیدها رو بده! - شرمنده. خدمت شما.
- مچکرم. این رو نگه دار. - ممنون.
مرسی. این هم از این.
- ببخشید. ببخشید. - بله؟
میشه این رسید سلب مسئولیت رو برام امضا کنین؟
- حتماً. اسمت چیه؟ فرانسوا؟ - بله.
- فرانسوا. خوشم اومد. - بله.
- خودکار. - رعایت آییننامه خیلی مهمه.
- مچکرم. - خیلیخب فرانسوا...
- میشه طناب رو واسم باز کنی لطفاً؟ - شرمنده. بله حتماً.
- ببخشید. بفرمایین. - مواظب باش بهت نپاشه.
- خوبه. - صبر کنین.
- درست شد. - ردیفه؟
- آمادۀ آمادهاس. - ممنون.
اینجاس.
چیشده؟
هیچی. حالتون خوبه؟
- دروغ میگی. - معلومه. از اون دروغهای ضایع هم بود.
آها.
وزارت داخلی میتونه هرکسی رو دلش بخواد از زندان در بیاره.
- مثل بن؟ - چه مثال خوبی.
آدم فاسدیه.
اگه یه چیزی برعلیهش پیدا کنم، چیزی که که میخوایم رو بهمون میده.
چی؟ میخوای از یه وزیر دزدی کنی؟
- نه، وایسا... - نه، صبر نمیکنیم.
من و کلر با هم حرف زدیم و تصمیممون رو گرفتیم.
میخوایم واسه بن یه وکیل خوب پیدا کنیم.
چهار نفرمون میتونیم بریم یه جای امن، به دور از پاریس.
آره. یه خونه امن برامون پیدا کن.
از پسش برمیای دیگه؟
ایدهآل نیست ولی خب ما هم خونوادۀ ایدهآلی نیستیم.
اینطوری میتونیم کنار همدیگه هم باشیم، یه زندگی نو بسازیم.
اینطوری فراری میشی کلر.
اسمش رو هرچی میخوای بذار.
مطمئنم خودم قبلاً همچین پیشنهادی داده بودم. همچین چیزی نمیخواستی.
آره، نمیخواستم چون زنده بودی.
اما الان مُردی، یادت رفته؟ تصمیمگیریش به عهده تو نیست.
خیلیخب، متوجهم.
- حق حرف زدن ندارم، درسته؟ - آره.
- آره. - مثل همیشه.
حداقل چندتا کار نیمهتموم رو تموم کنم
یه وکیل واسه بن پیدا میکنیم،
دو روز بعدش هم میریم، خوبه؟
خوبه. چه خوب مخش رو میزنی.
خب دیگه، گوش کن ببین چی میگم.
یه زن و بچه زندگیشون به تو بستگی داره،
پس دیگه خبری از دزدی و تغییر قیافه نیست.
قول؟
قول میدم مامان.
سرهنگ علی عبدالکریم.
از ارتش چاد.
.در خدمتم سرهنگ
شما رو میشناسم؟
با همدیگه توی چاد خدمت کردیم.
عملیات لیموزین. ۱۹۶۹.
داشتم از پاریس رد میشدم. گفتم یه سلامی بکنم.
به یاد نمیارم.
تعجبی نداره. وقتی ۱۳ سالم تحت فرماندگی شما خدمت میکردم.
تو اون سن همهمون مثل همدیگهایم.
خودتون این رو بهم گفتین قربان. خوب به یاد دارمش.
نه؟ علی؟
- علی کوچولو؟ - خودشم.
الان یادم اومد.
- علی کوچولو! - بله.
چه خوشحال شدم دیدمت. بیا تو.
- بیا تو. - ممنون سرهنگ.
باعث افتخاره.
- خوشحال شدم دیدمتون. - من هم همینطور.
یه چیزی بگم؟
خوشحالم دیگه تو ارتش نیستم.
دیگه هیچ مرد واقعیای باقی نمونده.
یه مشت گِی موندن فقط.
ببخشید. میدونم دیگه نباید از این جور حرفا بزنیم.
دخترم میگه من تو این باغها نیستم.
نگران من نباشین.
شما همیشه حرف دلتون رو میزدین.
بله.
راستش، .شما دلیل سرباز شدن من بودین
- شوخی میکنی. - بله.
هیچوقت درک نکردم چرا ارتشبد نشدین.
عجیبه. میدونی چرا؟
کلهگندهها بالاخره عقلشون اومده سر جاشون.
قراره امروز توی بووو بهم نشان لژیون دونور رو بدن.
چه خوب، بالاخره!
- وقتش بود! - خب...
سیاستمدارهای آشغال!
مثل گربه باهوش و چابک.
خدایا!
شعار نیروهای ششم پیادهنظام استعماری رو یادت مونده.
- البته که یادم مونده. - مثل گربه باهوش
و چابک!
وایسا.
امروز چیکار داری؟
- کار مهمی ندارم. - امروز پیش خودمی.
- مثل گربه باهوش! - و چابک!
خیلیخب، برین!
کاپیتان دونگا به زمین خیره شده.
اینطوری شاید برزیل...
- بجنب. - وایسا. بالا رو نگاه.
کسی نیست.
- مطمئنی؟ - آره.
باورم نمیشه به بازی سال نرسیدیم!
شاید هم تحقیر سال.
- از کجا معلوم؟ - همه میدونن که برزیل ۲-۰ جلوئه.
نزن این حرف رو!
- اوه... -رسیدیم.
اونا هم ضد حمله میزنن.
لیلیان تورام حملهای که کارمبو شروع کرده بود رو ادامه میده.
طراوت تیم کامل از بین رفته.
فرانسویها حسابی ناامیدشون کردن.
امونشون رو بریدن و حالا باید یه راه فرار پیدا کنن.
تا اون موقع تحت فشار باقی میمونن.
نکته مثبت اینه که با این نتیجه نزدیک هنوز جای امید باقی مونده.
راحت باش پسرم.
اوه، علی!
- حالت چطوره پسرم؟ - خیلی خوبم، شما؟
خب.
بیا اینجا ببینم. میخوام معرفیت کنم.
اوم...
علی، میخوام وزیر داخلی رو بهت معرفی کنم. بالاترین مقام پلیس فرانسه.
جناب وزیر، ایشون سرهنگ علی عبدالکریم هستن.
بچه خیلی خوبیه و وقتی تو چاد بودیم، بهمون خدمت میکرد.
- از دیدنتون خوشحال شدم جناب وزیر. - همچنین.
البته چهرت آشناس. میشناسمت؟
راستش، جناب وزیر،
هزاران چهره مثل من وجود داره.
چهرۀ کسانیه که برای فرانسه جنگیدند،
چهرۀ کسانی که برای پرچمی که مال خودشون نبود، خون دادند.
البته ناراحت نیستم.
حکومت جمهوری خیلی از ما قدردانی کرده.
یه مدال زیبا هم بهم دادن.
البته.
ستودنیه.
جمهوری هم از شما بابت فداکاریهاتون سپاسگزاره، آقای...
عبدالکریم.
پسر ماریاما و باباکار.
ستودنیه.
بهتره مراسم رو شروع کنیم، نه؟
حسابی پوزۀ اون سیاستمدار آشغال رو به خاک مالیدی!
بعد مراسم یه نوشیدنی مهمون منی.
نه، دوتا.
مفهومه.
راحت باش.
فعلاً.
فعلاً.
کمکی از دستم ساختس، جناب وزیر؟
پسرم،
من وزیر نیستم.
- ایشون. این نشان سرهنگی دومه. - ببخشید، جناب سرهنگ دوم.
- همم. - اینجا دفتر جناب وزیره.
لطفاً برگردین پایین.
- احمق! - ببخشید!
- چرا اینقدر دست و پا چلفتیای؟ - برین طبقه پایین.
- بله. - به من دست نزن. بس کن!
داری بیشتر پخشش میکنی.
- چیشده؟ - باورم نمیشه.
- لباسم خراب شد. - نظرت چیه یکم احترامی بذاری؟
[اسناد محرمانۀ وزیر داخلی]
در رو باز کنین قربان!
یکی بی اجازه وارد دفتر وزیر شده.
هیچکس نباید ساختمون رو ترک کنه. هیچکس!
خوبه. برین، برین.
مجبور شدی در رو بشکون!
ببخشید، یکی بی اجازه وارد شده.
باید همه رو بگردیم. لطفاً ساختمان رو ترک نکنین.
- چیشده جناب سرهنگ؟ - نمیدونم.
انگار یکی بی اجازه وارد شده.
- دستاتون رو باز کنین قربان. - همه، کیفهاتون رو باز کنین.
خجالت بکش!
ما با هم توی چاد خدمت کردیم!
فقط داره دستوراتش رو انجام میده.
حالا میخوای چیکار کنی؟ بهخاطر داشتن گوشی پزشکی دستگیرش کنی؟
ایشون یه سرهنگ پزشک هستن.
مُدرسم تو اولین ماموریتم این رو بهم داد.
هرجا برم با خودم میبرمش.
مرخصی.
مثل گربه باهوش
و چابک.
برش داشتی؟
معلومه. شوخیت گرفته؟
یه زن و بچه زندگیشون به تو بستگی داره،
پس دیگه خبری از دزدی و تغییر قیافه نیست.
قول؟
قول میدم مامان.
میتونی به زنت دروغ بگی، ولی نه به مامانت.
یه چیزایی تو سرته، نه؟
نمیتونیم فرار کنیم مامان.
کلر ولمون نمیکنه. من یه نقشه دارم.
خیلیخب. پس بذار کمکت کنم.
نقشهات چیه؟
میدونم میتونیم چیزی علیه وزیر پیدا کنیم.
اما یکی رو لازم دارم که بتونه وارد دفترش شه.
- احمق! چرا اینقدر دست و پا چلفتیای؟ - ببخشید!
- برین طبقه پایین لطفاً. - بله.
به من دست نزن. داری بیشتر پخشش میکنی.
- چیشده؟ - شما هم باید یه حواسپرتی درست کنی.
لباسم خراب شد!
نظرت چیه یکم احترام بذاری؟ خانم، اینجا چیکار میکنین؟
فکر میکردم همهجا باید به همهکس نوشیدنی تعارف کنم.
نه همهجا و همهکس. برو پایین.
- متوجهم. - آره، بجنب، راه بیفت.
- شما که هنوز اینجایین. - دستشویی بودم.
برگردین پایین قربان!
تو همون لحظه، من در گاوصندوق رو باز میکنم.
مشکل اینجاس که ممکنه دم خروجی من رو بگردن.
قربان، فکر کنم یه آقا رو دیدم که وارد اونجا شد. وارد دفتر وزیر.
قبلاً ندیده بودمش.
- لطفاً شما برین پایین. - بله.
و بعد شما گاوصندوق رو خالی میکنی.
در رو باز کنین قربان!
وقتی من از راهرو فرار کردم، شما وارد دفتر میشی.
یکی بی اجازه وارد دفتر وزیر شده. هیچکس نباید ساختمون رو ترک کنه.
هیچکس!
اونقدری وقت داری که بتونی گاوصندوق رو خالی کنی.
پس هرچی لازم داشتی رو بردار و سریع بزن بیرون.
از کجا بدونم چی رو باید بردارم؟
یه راهنمایی کوچیک بهت میکنم.
همم.
وایسا. خب چرا من رو نمیگردن؟
یه بار یکی از دوستام بهم چیزی گفت که واقعاً درست بود.
وقتی زن باشی و همسن من باشی و ظاهرت مثل من باشه،
تصمیمش از قبل گرفته شده، تو یه آشغالی.
فقط یه نفر هست که از یه مرد سیاهپوست چهلساله نامرئیتره.
یه زن سیاهپوست.
- و... - مواظب حرف زدنت باش پسرجون.
با یه سن قابل توجهی.
به گمونم از این دوستت خوشم بیاد.
میتونم ببینمش؟
یکم دیر شده.
اما اگه این کارمون درست پیش بره، بهمون افتخار میکنه.
بعدش تو حیاط همدیگه رو میبینیم.
ببخشید، یکی بی اجازه وارد شده. باید همه رو بگردیم.
لطفاً ساختمان رو ترک نکنین.
مثل گربه باهوش
و چابک.
بعدش هم از توی تونلها فرار میکنیم.
برش داشتی؟
معلومه. شوخیت گرفته؟
دیدمون. بریم.
برو، برو، برو!
وایسین!
دارن از توی تونلها فرار میکنن!
حالت خوبه مامان؟
چیزیم نیست. بجنب. نگران من نباش.
از اون سمت.
- اینجا کجاس؟ - زیر کاخ الیزه.
اگه حمله کنن، رئیسجمهور رو از اینجا فراری میدن. داریم میرسیم!
محض اطلاعت باید بگم که من شنا بلد نیستم!
نگران نباش، نقشه اون هم کشیدم. سوار شو!
- بجنب! - از این سمت!
دارن در میرن! هی! وایسین!
خب دیگه، برو!
هی! وایسا!
- گندش بزنن! - گه توش!
امکان نداره!
چطور یکی راحت تونسته وارد اینجا بشه؟
جناب وزیر، فکر میکنیم از داخل تونلها فرار کردن.
گه توش!
[خودم]
همه برن بیرون.
بیرون!
تو بودی که گوشیم رو دزدیدی؟
باریکلا! رئیس پلیس فرانسه به چه نتیجهگیری هوشمندانهای رسیده.
یه نگاه به فهرست مخاطبینت انداختم، آدمهای جالبی دیدم.
قاچاقچیها، اسلحهفروشها، رهبران ملیگرا.
فکر میکردم فساد بهت قابلنفوذ نیست.
چقدر میخوای؟
نه، پولت واسه خودت.
- باید یکی رو از زندان در بیاری. - از زندان؟
شوخی میکنی!
متوجهم. تصمیمت منطقیه.
گوشیت رو واسه مطبوعات میفرستم تا ببینم چیکار میتونن بکنن. فعلاً.
- دیگه خودت میمونی و... - نه، نه، وایسا.
کی رو میخوای در بیاری؟
[زندان بوا دارسی]
سلام.
سلام.
اگه جیغ بزنی...
جفتمون میافتیم زندان.
میتونم دستم رو بردارم؟
چی میخوای؟
کمکم کن کلر رو پیدا کنم.
اون تنها کسیه که تاحالا کمکم کرده.
- اونوقت تو میخوای زیر آبش رو بزنم؟ - اوهوم، آره.
چیزی از وفاداری حالیت نیست، نه؟
۱۷ سالم بود.
تو بودی چیکار میکردی؟
بهجای کلر میرفتی زندان؟
- تو به خونوادت خیانت کردی. - کدوم خونواده؟
خونوادهای که بچههاشون رو مجبور میکنن دعوا کنن؟
خونوادهای که مجبورمون میکنن دزدی کنیم؟ آدم بکشیم؟
آره، کلر هیچوقت بهت راستش رو نگفت که سال ۹۸ چه اتفاقی افتاد.
چی برداشتی؟
- چی برداشتی؟ - نمیدونم!
آروم برو. گمش کردیم کلر.
زمردها کجان؟ زمردها کوشن؟
زمردها کوشن؟ گه توش!
گه توش!
گندش بزنن!
داشبود رو باز کن.
- چی؟ - گفتم داشبورد رو باز کن!
بجنب دیگه!
- چیکار باید بکنم؟ - بهش تیر بزن.
- نه! زده به سرت؟ - بزنش!
- برونو! - بزنش. همین حالا!
نه، من اصلاً بلد نیستم باهاش کار کنم.
گوش کن، یا بهش تیر میزنی یا خودم میکشمت.
فهمیدی؟ بجنب، بزن!
- بهش دست نزن! - بزن!
- بندازش! - بزن!
- بزن! - نزن برونو!
- بزن! - برونو! برونو!
- بزن! - برونو!
بزن! بزن!
مواظب باش!
حالت خوبه؟
اون مجبورم کرد.
میدونم.
دست خودم نبود. دست خودم نبود.
- دست خودم نبود. - بجنب. پلیسهان.
ما بچه بودیم و اون هم سوءاستفاده کرد.
مجبورمون کرد باور کنیم که داره ازمون محافظت میکنه اما داشت سوءاستفاده میکرد.
کلر همچین آدمیه.
هنوز هم میخوای سپر بلاش بمونی؟
مانون، دلت نمیخواد برگردی زندان.
پس کاری که میگم رو بکن.
بهش زنگ بزن.
یه جا قرار بذار.
- الو؟ - منم. آزاد شدم.
به همین زودی؟
چطوری؟
- اشتباه اداری. - همم.
باید از شر مروارید خلاص شیم و گم و گور شیم.
یه خریدار پیدا کردم. امشب تو طاق پیروزی قرار ملاقات داریم.
اونجا میبینمت.
خیلیخب. حله. اونجا میبینمت.
بفرمایین.
یه خورش گوشت گوساله عالی.
همم!
چه بوی خوبی هم داره.
- این غذای موردعلاقۀ کیه؟ - حتماً لوپن.
نه.
پدرم.
فردا راه میافتیم.
خطری هم تهدیدمون نمیکنه.
همم.
بالاخره.
این که نیست.
کجاس پس؟
همینه.
خودشه.
«گریمادان، «بازرس سابق واحد کارآگاهها
[مروارید سیاه]
آره دیگه.
لعنت بهش.
- الو؟ - سلام سوفیا.
- اسان بهم پیام داد. - چی بهت گفت؟
تو میدون میدان شارل دو گله و مروارید سیاه همراهشه.
آره بابا! همین حالا بهت گفت؟
دقیق نه اما میدونم میاد اونجا.
یه عکس از طاق پیروزی برام فرستاد که گریمادان امضاش کرده بود، خب؟
گریمادان اسم مستعار لوپن...
توی «باز لوپن گانیمارد را فریب میدهد.» درسته؟
سوفیا، بس کن لطفاً. اسم مستعار لوپن توی «مروارید سیاه» هست.
اما یه اطلاعتی از مروارید سیاه به دستمون رسیده.
ظاهراً دست یه نفر به اسم کلره.
یه نفر دیگه؟ معلومه! باید هرچه زودتر مداخله کنیم.
- باور کن! - تو چی مداخله کنیم؟
زده به سرت.
بهم گفتی هروقت اسان باهام تماس گرفت، بهت بگم.
من هم همین کار رو دارم میکنم. سوفیا، لطفاً بهم اعتماد کن، خب؟
اسان میاد اونجا، مطمئنم. باید خودمون رو برسونیم اونجا.
خیلیخب. باشه، میریم.
- اما به نفعته اشتباه نکرده باشی. - اونجا میبینمت.
[اینجا یک سرباز فرانسوی خاک است که برای کشورش از جانش گذشته است.]
- عکسه که گرفتم خیلی خوب شد. - جدی؟ ببینمش.
نمیاد.
اینجا چیکار میکنی؟
بهت خیانت کرده. تمومه.
- منظورت چیه؟ - مانون.
اومدی دنبال مامانم، برای همین دخترت رو برعلیهت کردم.
الان دیگه تو تیم منه.
مطمئنی الان میخوای همچین کاری بکنی؟
بهنظرت چی میشه؟
الان دیگه خیلی پیرتر شدی.
- چی میخوای؟ - من انتقامم رو گرفتم. مروارید رو میخوام.
- حرفش هم نزن. - میدونم پیشته.
هرکاری میخوای بکن اما پلیسها اینجان.
باز هم داری این کار رو میکنی.
- تصادفی بود. تصادفی بود. - بجنب. پلیسهان.
پلیس! تکون نخور. تفنگت رو بنداز.
گفتم تفنگت رو بنداز!
پلیس کشتی؟ ۲۵ سال باید آب خنک بخوری.
برو، برو، برو!
بابت کاری که کردی ۲۵ سال افتادم زندان!
خودت این کار رو با خودت کردی.
- من ماشه رو نکشیدم. برونو کشید! - ما بچه بودیم. تو سوءاستفاده کردی.
حاضر بودیم هرکاری برات بکنیم. خودت هم میدونستی.
برونو ماشه رو نکشید، تو کشیدی. تو و طَمَعت.
داشتم به جفتتون کمک میکردم و فقط وفاداری میخواستم.
به این میگی وفاداری؟ تو میخواستی که ما عروسکهات باشیم.
برین، برین، برین! بالان!
عوض نشدی.
اسان دیوپ، ای آدم فروش عوضی.
مروارید رو بده به من.
هیچ مدرکی علیهت ندارن. آزاد میشی.
خب؟ مروارید آزادی؟
بجنب.
بجنبین! برین بالا!
- بجنبین! - بدوین!
- بدویین! - برو!
عجله کنین!
اونجا یه در خروجی هست.
هی!
- پلیس! از سر راه برین کنار! - خودشه! جان لوک کلر!
- بازداشتی. - کار من نبود. اسان دیوپ بود.
- اون مروارید رو دزدید. - اسان کجاس؟ کجاس؟
- همونجاس! - بریم.
بهعلت تلاش برای قتل فردیناند مارشال بازداشتی.
ببرینش.
هی!
هی!
راه بیفتین. برین! برین!
وقتش رسیده.
دارم دستگیر میشم.
معلوم شد از گانیمارد بهتری.
کارت به اندازه لوپن خوبه.
آره اما من لوپن نیستم.
دیگه تموم شد.
یالا.
خب دیگه، راه بیفت.
اسان؟
- مروارید کجاس؟ - نمیدونم.
توی «مروارید سیاه» لوپن برای گرفتن مروارید سیاه یه جنایتکار رو به کار میگیره.
میدونم.
- تو هم همین کار رو با کلر کردی. - آفرین.
- رمانهای کلاسیک رو خوب میشناسی. - چی؟
اونجا یه در خروجی هست.
بذار ببینم. چه بامزه.
ببخشید. امشب با کسی قرار داشتم اما قالم گذاشت.
ای بابا.
بله، با خودم گفتم حیفه این گل بلااستفاده بمونه.
- درسته. - شما قبولش میکنین؟
بله، حتماً.
- شب خوبی داشته باشین. - شببخیر.
بدویین بچهها. راه بیفتین!
بجنبین، عجله کنین!
تکون بخورین!
خانم! ببخشید اینطوری جلوتون رو میگیرم.
میدونم دارم فضولی میکنم اما خیلی مهمه.
یه سوال داشتم. یه آقای قدبلند و نسبتا بامزه این رُز رو بهتون دادن؟
- بله، بله. - بله، بله.
لعنت بهش.
چرا؟ چیشده؟
نه، باهاش قرار داشتم اما دیر کردم. گفتم شاید فکر کرده پیچوندمش.
کاری از دستمون برمیاد؟
خب، اگه این رُز رو بهم بدین که پیداش کنم،
شاید بتونم درستش کنم.
- باشه خب، حتماً. مال شما. - جدی؟
- مال شماست. - مچکرم. جونم رو نجات دادین.
- شب خوش. - موفق باشین!
الو کلر؟ منم، اسان.
یه اشتباهی کردم.
نه، نمیتونم بهت بگم، اما تمام اون مدت حق باهات بود. ببخشید.
اگه ازت بخوام بری چیکار میکنی؟ تا جایی که بشه از کلر دور شیم.
باهام میای؟
خب؟ باهام میای یا نه؟
کلر؟
[ایستگاه قطار همدیگه رو میبینیم. حتماً ۴ تا بلیط بگیر.]
کلر، محبوب من،
من رو ببخش.
یک بار دیگه، به سر قرار نمیام، اما این بار دیگه دلیل خوبی داره.
لحظهای که داری این نامه رو میخونی من قبلش خودم رو به پلیس تحویل دادم.
وقتی وارد زندان بشم،
مردم فراموشم میکنن اما اشکال نداره.
وقتش رسیده که دنیا اسان دیوپ رو فراموش کنه،
و مهمتر از همه، وقتش رسیده که تو و رائول به زندگی معمولیتون برگردین.
یکم زمان برد تا بفهمم اما از اولش حق باهات بود.
طبق معمول.
واقعاً میخوای اوضاع رو درست کنی؟ پس خودت رو تحویل بده.
تنها راه حله.
حق با تو بود. تنها راه حل همین بود.
برای این که از شر کلر خلاص شم اما مهمتر این که همهتون راحت شین.
وقتش رسیده بود که مسئولیتش رو به عهده بیگیرم.
بابت کارهایی که کردم و آسیبهایی که بهت وارد کردم تاوان بدم.
- حالا از کجا شروع میکنیم؟ - از اول. همهچی رو بهت میگم.
اما سه تا شرط دارم.
میدونستم.
خب، بگو ببینم.
بنجامین فرل رو آزاد کنین. بیگناهه.
بعد این نامه رو بهش بدین.
[کلر]
تموم شد محبوب من.
این پایانی نبود که میخواستیم اما آزاد شدی.
تا زمانی که تو رو تو دلم نگه دارم من هم آزادم.
دوستت دارم.
اسان.
و سومی؟
چیزی برای خوندن.
دیوپ. یهچی واست آوردم.
از طرف همسایته.
آقا، پیغامتون تحویل داده شد.
[آرسن لوپن] [انتقام کالیوسترو]
«معما درونت بود، در اعماق روحت.»
«برای به دام انداختن و جلب اعتمادت.»
«از عشقی که وانمود کردی بهم داری استقبال کردم.»
«شاید باور کردی که خودم حسش کردم.»
«و به همین دلیل واقعاً عاشقم شدی.»
«و برای همین آگاهی کاملت رو از دست دادی.»
مترجم: «محمدعلی sm» در تلگرام: t.me/mmli_Subs
ارائهای از وبسایت دیجی موویز .:: DigiMoviez.Com ::.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.