Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
کانالی برای عاشقان سینما :Cinephilia https://t.me/Video_Archives
مترجم : مهدی
به لطف و حمایت : ماهنامه فیلم امروز https://Instagram.com/filmemrooz.official Youtube.com/@filmemrooz
«سر»
"اوزاکا"، پاییز سال ۱۵۷۹.
شورش "آراکی موراشیگه" علیه حکومت "اودا نوبوناگا"...
...برای ایجاد اتحاد در ژاپن، یک سال و سه ماه به طول انجامید.
"موراشیگه" برای مقابله با "نوبوناگا" از دیگر افسران عالیرتبه، درخواست کمک نمود،
از جمله "موری تروموتو"، فرماندهی منطقهی "چوگوکو".
بجنگید! نیروی کمکی در راهه!
"آراکی موراشیگه"
این حرومزادههای "اُواری" رو نابود کنید.
اما نیروی کمکی هیچگاه نرسید.
فرار نکنید! فرار نکنید!
آهای تو!
نباید فرار کنید!
بزدلها! فرار نکنید!
فرار نکنید!
بعد از سقوط قلعه، "موراشیگه" ناپدید شد.
"هاشیبا هیدِئوشی"
"آکِچی میتسوهیده"
"نیوا ناگاهیده"
"تاکیگاوا کازوماسو"
فرمانروا وارد میشود.
"اودا نوبوناگا"
"موری رانمارو --------اودا نوبوناگا---------اودا نوبوتادا"
میمون و کچل،
ساسچشم و نابغه،
همهی دستهها اینجا هستن، ولی هیچکدوم جرات نداره سرش رو بالا بگیره.
داشتم قوشبازی میکردم، ولی شما تفریحم رو خراب کردید.
ما سزاوارِ شنیدن ملامتهای فرمانروا هستیم.
این بار اونا رو شکست دادیم،
اما فقط قلمرو خودمون رو پس گرفتیم و چیزی به اون اضافه نکردیم.
شما سربازهای کثیف و کُنددستی هستید.
و گذاشتید نفر اصلی اونا، "موراشیگه" فرار کنه.
من میرم دنبال "موراشیگه" و زنده یا مُردهی اون رو براتون میارم.
من تصمیم میگیرم که "موراشیگه" زنده بمونه یا بمیره.
تصمیمش با تو نیست، ای کچل احمق!
با اینحال،
حتی شما احمقها، از "نوبوتادا" و "نوبوتاکا" بهتر هستید.
اونها پسرهای من هستن، اما اونقدر احمق هستن که مایهی آبروریزیاند.
من به تنهایی، خاندان "اودا" رو به این فرمانروایی رسوندم.
بعد از من، یکی از شما جانشین من میشه.
هر کس که تلاش بیشتری بکنه، بعنوان جانشینم انتخابش میکنم،
پس وقتی برای من کار میکنید، باید از جونتون مایه بذارین.
اطاعت، قربان!
فهمیدید؟
یک لحظه، قربان!
با اعضای قبیلهی "موراشیگه" که دستگیر کردیم، چکار کنیم؟
همهشون رو بکشید! چه کار دیگهای میشه کرد؟
ها؟
یادم اومد که تو با "موراشیگه" صمیمی بودی، درسته؟
نگو که تو بهش کمک کردی فرار کنه؟
به خدایان قسم که هرگز چنین کاری نمیکنم.
پس دهنت رو ببند و کل قبیلهی "آراکی" رو گردن بزنید.
ولی حتی اگه "موراشیگه" رو گرفتید،
اون رو نکشید.
هر طور شده، بیاریدش پیش من.
"میتسوهیده"،
برای دستگیر کردنش، از میمون کمک بگیر.
بقیهی احمقها!
من رو اسکورت کنید، تا در امنیت از اینجا خارج بشم.
اطاعت، قربان!
عجیبه که از جانشین حرف میزنه،
این نبرد اخیر حتما ضربهی شدیدی به فرمانرواییِ "نوبوناگا" وارد کرده.
بله، و "موراشیگه" تا لحظات آخر مقاومت کرد.
اگر "چوزوکابه" و "موری" به این شورش پیوسته بودند،
الان انقدر راحت اینجا ننشسته بودیم.
اما،
فرمانروا "نوبوناگا"، با اون علاقهای که به "موراشیگه" داشت،
واقعاً میتونه اون رو بکشه؟
"موراشیگه"! تو نباید قبیلهی "موری" رو تصرف کنی.
این نقشهی هوشمندانهی "میمون" بوده.
"میتسوهیده"،
تو با من همراه میشی تا برای دستگیری "شیکوکو" و "کوشو" نقشه بریزیم.
اطاعت، قربان.
"موراشیگه"، تو با "نوبوتادا" به "سِتسو" برو.
صبر کنید، قربان.
من که...
...پرستار بچه نیستم.
پرستار بچه؟
چطور جرات میکنی؟
جواب من رو میدی؟
چه دل و جراتی داری.
اگه نمیخوای پرستار بچه باشی،
میخوای چیکار کنی؟
اگر به من اجازهی تصرف "موری" رو نمیدین،
اجازه بدین، نیروها رو برای تصرف "شیکوکو" یا "کوشو" رهبری کنم.
برای خوشحال کردن شما،
اونجا رو به خاک و خون میکشم.
چه پیشنهاد جذابی.
ولی اونجا جای تو نیست.
جایگاه خودت رو بدون.
من فقط،
من فقط برای فرمانبرداری از شما زندهام، اجازه بدین نقشی در اون داشته باشم.
به من یک فرصت بدین.
اگر واقعا اینقدر میخوای جای "میتسوهیده" رو بگیری،
برو جلو و "کچل" رو بکش.
بهت اجازه میدم.
همگی موافقید، درسته؟
نه...
نگو که همهی حرفهات همینطور دروغ هستند!
نه، من خالصانه به فرمانروا وفادار هستم.
دارم شک میکنم.
اگر واقعا برای فرمانبرداری از من زنده هستی،
رودههات باید زیبا باشند.
از این برای "هاراکیری" استفاده کن.
"موراشیگه" یک جنگجوی شجاعه. نباید اجازه بدین که مثل یک سگ بمیره.
مرتیکهی فضول، پس نوبت توئه!
پس تو جای "موراشیگه" رو میگیری و هاراکیری انجام میدی.
نه!
اون جنگجوی شجاعی هستش.
خودم انجامش میدم.
بعدش خَلاصم کنید!
تنم مورمور شد!
جنگجوهای شجاعی که مال هم رو میخورن! شما چه سَر رو سِرّی با هم دارین؟
دارین سرگرمیِ من رو خراب میکنین.
بازی با جان افراد برای خوشگذرونی...
ای احمق!
از لحظهای که به دنیا اومدی، زندگی یک شوخی بزرگ بوده!
اعصابم رو خورد میکنی.
"موراشیگه"،
این شیرینی رو بخور.
اطاعت،
با افتخار این کار رو میکنم.
تو خیلی...
...خیلی مرد نازنینی هستی.
من که یک روستازاده هستم، معتقدم...
...رابطهی "موراشیگه" و جناب "نوبوناگا"...
...فراتر از درک ماست.
قطعا هیجانات عاطفی میان ساموراییها بسیار پیچیده است.
ولی "موراشیگه" واقعا کدوم گوری پنهان شده؟
هی، صبر کن! آهای، اون مال منه!
صبر کن.
"سوروری شینزامون"
پس استاد "ریکیو" چی میگفت؟
در این قلعهی شکستخورده خبری از "موراشیگه" نیست.
"هانجی"، "چوجی"، چیزی پیدا کردین؟
بندازش.
کشیش رو نگاه کن،
بهتره اونا رو دفن کنه و براشون دعا کنه.
اون کشیش، یک جنگجو در لباس مبدل بوده.
عجله نکن!
بدون هیچ شکی، این چهره...
...با توصیفات، همخوانی داره.
حق با استاد "ریکیو" بود.
من رو اشتباه گرفتید. من "آراکی موراشیگه" نیستم.
کسی نگفت که تو استاد "آراکی" هستی.
"کیوتو" "روکوجو گاوارا"
گردن بزنید!
"تامِزو"------------------------------"موسکه"
قتلعام کل یک قبیله واقعا نفرتانگیزه.
اونا قبیلهی جنگجویی بودند، حتما چیزهای ارزشمندی دارن.
ولی این گروه خیلی داغون هستن.
"موسکه"، اون زن رو ببین،
یک بچه باهاشه.
گردن بزنید!
"موسکه"، بریم. وقت غنیمت جمع کردنه.
"ساکای" منزل "ریکیو"
"مامیا"،
"سن نو ریکیو"
بیارینش.
من قصد دارم کارهای بزرگی بکنم،
پس به درگاه خدایان دعا کردم.
میخوای جانشین بشی؟
اگه بخوای جانشین فرمانروا بشی،
باید خیلی سخت تلاش کنی.
بزرگترین هدف یک جنگجو، حکومت بر یک سرزمینه.
مگه نه جناب "میتسوهیده"؟
نه، من هرگز به حکومت بر یک سرزمین فکر نکردم.
هیچ ایرادی نداره اگر همهی شما،
از حرفهای فرمانروا الهام گرفته باشید،
اما تا زمانی که برای اون مرد کار میکنید،
هیچ تضمینی به حفظ گردنتون نیست.
شورش "موراشیگه" در سال گذشته،
هزینهی سنگینی براش داشت.
با اینکه جسم و روحم رو وقف فرمانروا کردم، فقط استان "ستسو" نصیبم شد.
دیگه از اون حرومزاده پیروی نمیکنم.
گوش کن،
اولین شبی که من رو در آغوش گرفتی،
گفتی «در زمان مناسب، قیام میکنیم»،
یادته؟
جلوی زبونت رو بگیر و عقبنشینی کن.
من برای بخشیدن جونت، التماسش میکنم.
اگر الان تسلیم بشی، نهایتا تبعید میشی.
اگر بگی "هاراکیری" کنم، خیلی بهتره.
اگه بعد از هاراکیری، تو خَلاصم کنی، با خوشحالی میمیرم.
تو،
خیلی به من اهمیت میدی...
در این جنگ، با هم دشمن هستیم.
مراقب رفتارت باش.
اما جناب "میتسوهیده"،
من شنیدم که شما سعی کردید "موراشیگه" رو هنگام قیام ارتشش، منصرف کنید.
ایشون خیلی عالی، اون موقعیت رو مدیریت کردند.
بیشک، من هم دعا میکنم اون فراری بزودی دستگیر بشه،
اگر "میتسوهیده" دستگیرش کنه، احتمال اینکه جانشین بشه، خیلی زیاده.
من این رو هم شنیدم که "میتسوهیده"، "موراشیگه" رو تحریک کرده تا دست به شورش بزنه.
خب، میگن...
قبیلهی من و قبیلهی "آراکی" با همدیگه ارتباط خونی دارند، فقط همین.
اگر به این شایعات بیاساس دامن بزنید، امیدوارم...
...آمادگی پرداخت بهای اون رو داشته باشید.
نه، نه، چنین کاری نمیکنیم.
من عادت دارم که هر روز صبح، گردنم رو بخوبی تمیز کنم.
میخوام تا زمان تعیین فرمانروای جدید...
...یقهی لباسم رو تمیز نگه دارم.
جناب "میتسوهیده"، یک بستهی ارزشمند برای شما به درون باغ آورده شده.
لطفاً از این طرف.
استاد "ریکیو"،
گفته بودم به محض یافتن شورشی، اون رو بکشید.
جناب "میتسوهیده" میگن این شورشی رو میکُشن.
بهتره تظاهر کنیم که اون رو ندیدیم.
ما چیزی ندیدیم، پس اگر قصد دارین اونجا بکشیدش، راحت باشید.
استاد "ریکیو"!
بابت این دردسر، عذر میخوام، اما لطفا این بسته رو به قلعهی "کامِیاما" بفرستید.
"موسکه"!
"موسکه"! هی!
بالاخره به اینجا رسیدند! نگاه کن!
اون ارتش جناب "هاشیبا" هستش.
"تامه"!
چی، چیه؟
جدی میگی؟
البته که جدی میگم، این بزرگترین قمار من تا این سن هستش.
برنجهامون رو میدزدن. قایمش کن، قایمش کن.
تو هم یه چیزایی رو قایم کن، بابابزرگ.
ببین چطور به دست و پا افتادن. واسه همین از کشاورزها متنفرم.
"موسکه"، با من بیا. بیا، این رو بگیر.
باشه! راه بیفت! اون رو بده به من!
من یه مدت از اینجا میرم.
یه مدت کجا میخوای بری؟
دفعهی بعد که شوهرت رو ببینی، احتمالا یک جنگجو شده.
نخیر! من یک "شوگان" میشم.
چی دارین میگین؟ کجا میخواین برین؟
هی، شوهر! پس کی کارهای مزرعه رو انجام بده؟
برگرد اینجا!
آقایون سامورایی، ببخشید، میشه به شما ملحق بشیم؟
خب بشین!
البته، بیاین.
خیلی لطف کردید!
آقایون سامورایی! میشه به شما ملحق بشیم؟
خوش اومدین. بیاین کمی خوش باشیم.
بهتون میاد.
میتونی درست ببندیش؟ باید از این قسمتش رد بشه.
بهت میاد.
ببخشید، ببخشید.
این واقعا ارتش "هاشیبا" هستش؟
درسته.
هی، "هاشیبا" آدم مهمی هستش؟
ایشون رو نمیشناختید و اومدین توی گروه؟
"موسکه"، تو خیلی نادونی! من عذر میخوام، قربان.
"هاشیبا هیوشیمارو" مستقیما از یک کشاورز به یک فرماندهی سامورایی تبدیل شد.
چرا شما کلاه دشمن رو پوشیدید؟
حتما وسایل جنگجوهای دشمن رو دزدیدید.
همه به جای خود!
همه به جای خود!
هی! فرار کنید! فرار کنید!
هی! فرار کنید! فرار کنید!
سرِ فرماندهی سامورایی.
موفق شدم!
نگاه کن!
این سر فرماندهی سامورایی هستش.
با این، من هم میتونم "هیوشیمارو" بشم.
من "هیوشیمارو" هستم.
"موسکه"، واسه من خوشحال باش. من موفق شدم.
موفق شدم! وقتی "هیوشیمارو" بشم...
میتونی خدمتکار شماره یک من بشی، ما موفق شدیم، "موسکه".
آی، آی، "موسکه"، درد میکنه...
چرا تو....؟
من...
..."هیوشیمارو" هستم.
تو نفرتانگیز هستی!
من فقط میخواستم،
...یک سامورایی بشم.
لطفاً، من رو با ملایمت بکشید.
تو یک کودن هستی نه یک سامورایی!
طبق گزارشات، خیلیها در درون قلعه از شدت گرسنگی، دارن میمیرن.
"کورودا کانِبی"
ممانعت از رسیدن آذوغه به اونها، مفید واقع شده. مردم "موری" بزودی شدیداً گرسنه میشن،
با پرچمهای سفید، تسلیم خواهند شد.
قلعهی "توتوری"
برای موفق شدن، من رو انتخاب خواهد کرد.
"هاچیسوکا کوروکو"---------------------"اوکیتا تادایه"
شما چتون شده؟
اگه خودتون رو جمع و جور نکنید،
"هاشیبا هیدِناگا"
برادرم نمیتونه جایگاه جناب "نوبوناگا" رو کسب کنه.
اگر برادر بزرگم مثل "نوبوناگا" حکومت کنه،
قبایل هر دوی شما، مصلوب و قتل عام میشن.
حالا که حرفش شد،
جناب "تادایه" اطلاعات مهمی بدست آوردند.
"کیکاوا موتوهارو" قصد داره بزودی به قلعهی "توتوری" نیروی کمکی بفرسته.
احمقها! وقتی چنین چیزی میدونید، باید هر دو بهشون حمله کنید و اونا رو بکشید.
نه، فقط جناب "تادایه" از این اخبار مطلع بود.
ولی این...
ماه بعد، برادرم به سمت "آزوچی" میره.
باید سر شما دو نفر رو بعنوان عذرخواهی...
...برای فرمانروا ببره؟
یک خبر، قربان. یک پیک از "ساکائی" رسیده.
بفرستش داخل.
بهتره اول این جلسه رو تموم کنیم.
از طرف استاد "ریکیو" یک پیغام آوردم.
شما همون هنرمندی هستید که "ریکیو" استخدام کرده؟
بله قربان! در "کوگا" بعنوان یک نینجا آموزش دیدم اما الان،
من "سوروری شینزامون" هستم، بزودی بهترین بازیگر در این سرزمین میشم.
خیلی دل و جرات داره!
پس با رقص و آواز، اجرا میکنی؟
نه، من داستان تعریف میکنم و در پایان همه خوشحال و خندون میشن.
عجب،
تو واسه کشیش "سوگیتانی" کار میکردی، کسی که نزدیک بود فرمانروا رو بکشه.
از "کوگا" فرار کردی و "ریکیو" نجاتت داد.
اون مال گذشته است؛ الان فرق کرده. برای ایجاد یک زندگی سالم، روشهای نینجایی رو کنار گذاشتم.
راستش، خیلی کثیف به نظر میاین.
میتونین برین دوش بگیرین. مرخصید!
اطاعت، قربان!
هی!
بازش کن.
«طبق دستورات "هیدِئوشی" در قلعهی "هاناکوما"، "سوروری"...
هی!
اینقدر بلند نخون!
آی! آی!
میدونی که من سواد ندارم!
قلعهی "کامِیاما"
جناب "میتسوهیده"! مقدمات این کار انجام شده.
"رانمارو"!
تنبیه خدایان!
تو کی هستی؟ "رانمارو" کیه؟
این "رانمارو" نیست،
چه غلطی داری میکنی؟
اگر تو یک سامورایی هستی، پیامدهای اون رو بپذیر.
"سایتو توشیمیتسو"
نه، صبر کن، نه، صبر کن!
حرف نزن!
نکن!
"نوبوناگا"!
این کار رو نکن!
آماده باش!
"میتسوهیده"! این منم!
صورتم رو نگاه کن، منم!
منم، "موراشیگه" که عاشقش بودی، خوب نگاه کن، منم.
"میتسوهیده"!
دنبالم بیا. یه اتاق برات هست.
طبق دستورات شما، تمام برنجها رو داریم میخریم.
قصد دارم به سه برابر قیمت اونا رو دوباره بفروشم.
سه برابر؟
منظورت ده برابر بود.
کسی که شدیداً گرسنه باشه، هر مبلغی رو پرداخت میکنه.
وای نه! تو مرد هستی!
متقلب!
خفه شو! من فقط یک جنده با آلت نر هستم!
پولم رو پس بده!
دیگه اینجا برنگردی، عوضی!
من شنیدم که فرمانروا، "موراشیگه" و "میتسوهیده" عاشق همدیگه بودند!
"کانبی"!
بررسی کن تا بفهمی بین این سه نفر چه مسالهای هست.
حتما یه چیزی پیدا میکنی.
برادر، نمیتونی صبر کنی که فرمانروا اول تو رو بعنوان جانشین اعلام کنه؟
از اینکه توسط کسی مورد استفاده قرار بگیرم، خسته شدم.
خوب گفتی، برادر.
"کانبی"،
تو حتی سعی کردی "موراشیگه" رو متقاعد کنی، و یک پات رو در این راه از دست دادی.
و من کمکی بهت نکردم.
و "کانبی"، گوش کن،
این تازه شروع کاره،
باید موفق بشیم.
- زوج! - فرد!
این فرد هستش!
و برنده!
جفت شش، زوج میشه.
بجنبید، شرطبندی کنید!
برادر، اون همون بازیگری هستش که دیدیمش.
"سوروری"، تو خیلی فعال هستی.
دست راستت رو باز کن.
نشونش بده.
دست چپت؟
حرومزاده، من رو فریب دادی؟
ساکت! ساکت!
تمومش کنید!
احترام فرمانده رو حفظ کنید.
"کانبی"!
شمشیرت رو به من قرض بده.
تو،
گردنت رو بیار جلو!
خون من شمشیر شما رو کثیف میکنه.
بیا جلو!
من رو ببخشید.
بیا جلو!
شوخی کردم!
هی!
"هیدِناگا"!
پول.
بهش پول بده!
برادرم میگه...
...با این پول، وقتی برنده شدن بهشون پول بده.
حالا، نوشیدنی واسه همه!
جشن و مشروب!
برادر، چرا بهش اجازه نمیدی که برات کار کنه؟
اون قبلا نینجا بوده، درسته؟ یه بار امتحانش میکنم.
میشه بهش اعتماد کرد؟
خواهش میکنم صبر کنید، قربان.
سرورم، برادر کوچکتر، و ژنرال.
لطفا گستاخی من رو ببخشید.
اگه میخوای بخشیده بشی، یک نمایش بازی کن.
باشه! جناب "هیدئوشی"، اگر خوشتون اومد، میشه به شما خدمت کنیم؟
چطور جرات میکنی، بچه نینجا؟
انجام مراسم چایخوری برای کشیش "ریکیو" اصلا جالب نیست.
میخوام واسه جاهطلبترین مرد ژاپن کار کنم.
فقط اگه از نمایشت خوشم بیاد.
در اون صورت، یک اجرای کوتاه.
یک فرمانروا میمیره و به جهنم میره.
شیطان به او میگه: «بگو وقتی زنده بودی چه کاری انجام دادی.
اگر جالب باشه، ممکنه ورودت به جهنم رو لغو کنم.»
فرمانده میگه: «من ششمین پادشاه شیطانی هستم که...
...بیستهزار نفر از بودائیان "جودو شینشو"،
و ۲۰۰۰ نفر از کشیشان معبد "هیِزان" تا حد مرگ به من ایمان دارند.»
شیطان به روی دو زانو نشست،
و گفت «برادر! لطفا اجازه بده به شما خدمت کنم.»
برادر، بیا نگهش داریم، باشه؟
آره، موافقم.
ولی اول، اون رو با پیشنهاد خرید نامه به "کوگا" بفرست،
و تنها زمانی اون رو نگه دار که ماموریتش رو با موفقیت انجام بده.
نقشهی خوبیه.
به هر حال قراره بمیری.
اگه اون نامه رو بگیریم و به "میتسوهیده" گزارش بدیم، ما رو نگه میدارن.
با یک پاداش بزرگ، درسته؟
کسی که قراره ببینیم، اسمش "کوگنبو" هستش، مردی که واسه پول، هر کاری میکنه.
مردم میگن هر کسی که چهرهش رو ببینه، میکشه.
اصلاً خوب نیست، بیاین فرار کنیم.
این دیگه چیه؟
افراد "میتسوهیده" این کار رو کردن.
خوشحالم که از دست زن و بچه و پدرم راحت شدم.
میخوام از "میتسوهیده" بابت خلاص کردنم تشکر کنم.
مثل یک مرد شجاع حرف میزنی که دوستش رو میکشه و سرها رو میدزده.
"تامه"...
هی! افراد "میتسوهیده" هنوز این اطراف هستند.
"چوجی"، "هانجی"، اون رو برگردونید.
"تامه"!
"تامه".... "تامه"!
اون "تامه" بود. مطمئنم که دیدمش.
یا روحش رو دیدی، یا توهم زدی، قطعا خودش نبوده.
اون رو قبلا کشتی، درسته؟
هی، اون دعای احمقانه رو تمومش کن.
چی شده؟
اونا فقط چند تا کشاورز هستند.
امیدوارم...
میدونستید که اینجا قلمرو "کوگنبو" از "کوگا" هست و به اینجا قدم گذاشتید؟
حرکت نکن "موسکه"!
اگه با آگاهی اومده باشیم، چی میشه؟
کشته خواهید شد.
"هانیا ساهِی"
"سوروری"؟
برادر "ساهی"؟
وای، نجات پیدا کردیم.
به نظر امن میاد.
باید بشاشم.
هی، صبر کن!
میتونی بشاشی، ولی اینطوری جونت رو هم از دست میدی.
"کوگنبو"
ما "سوروری شینزامون"...
...شاگرد قدیمی "سوگیتانی زِینجوبو"...
...که الان مُرده رو آوردیم.
یکی از شاگردان "سوگیتانی" که مُرده،
سعی داره "نوبوناگا" رو بکشه؟
متاسفیم که اون مرد حرفهای رو از دست دادیم. تو چه استعدادی داری؟
حرف میزنم.
جالبه!
حرفزدن، آسان و کارامد هستش.
همهی داستانها رو تعریف کن.
در حال حاضر،
رئیسش "هیدِئوشی"، قصد داره نامهی "نوبوناگا" رو بخره.
ده هزار سکه طلا، در ازاء اون نامه میده...
...و همچنین یک کشتی تجاری خارجی.
پرداخت توسط "سن نو ریکیو" انجام میگیره.
فروخته شد!
نامهی سرّی "نوبوناگا" که برای پسرش "نوبوتادا" نوشته شده،
میتونه دوباره این کشور رو از هم بپاشه.
اون رو فقط به فرمانده "هیدِئوشی" خردمند میفروشم.
"سوروری" همچنین دستور داره که به قلعهی "کامِیاما"ی "میتسوهیده" بره.
میتونم اون رو اسکورت کنم؟
میتونی.
در مسیر بازگشت، پول رو در "ساکا" بگیر.
این جشن واسه چیه؟
این یک جشن سالیانهی مذهبی هستش.
دعا میکنن که بزودی بمیرن، و با این زمین وداع کنن.
این روستا خیلی عجیب و غریبه.
این دنیا خیلی عجیب و غریبه.
بعدی!
دیدی، خطا زدی. چیکار میخوای بکنی؟
بدهش به من!
میخوای اونطوری بهش شلیک کنی؟ تو وحشی هستی.
باغ خیلی کثیف شد. تمیزش کنید.
تو که این همه راه اومدی، چرا نفر اصلی رو نکشتی؟
تو عاشق "نوبوناگا" هستی، مگه نه؟
احمقانه است.
من کنارش میمونم تا همچنان حکومت کنه، مهم نیست با من چقدر بد برخورد کنه.
نگاش کن،
حاضری هر کاری بکنی که اون رو خوشحال کنی.
و بابت تمام تلاشهات...
برای تمام تلاشهام، چی؟
چی؟
برای تمام تلاشهام چی؟
چی؟
مدتها باهاش کنار اومدم تا موفق بشم.
مدت طولانی.
ولی بابت تمام تلاشهام، کل قبیلهم رو قتلعام کردند.
لعنتی!
نمیدونی پناه دادن به یک شورشی...
...که یک گوشه میشینه و چای میخوره...
...چقدر اعصابخوردکن هستش.
میدونم.
واسه من قلدربازی در نیار.
من با تمام وجود، از تو سپاسگزارم.
با تمام وجود، عاشقت هستم.
یه چیزی اذیتم میکنه.
فرمانروا نقشه کشیده که از زیر زمین هم که شده، تو رو پیدا کنه.
و مردی که برای پیدا کردنت در نظر گرفته...
تو واقعا مشکل داری.
نخند، تو کسی هستی که باعث عذاب منی.
اگر تو، من رو پیدا نکنی،
...شایعاتی که میگن نقشهی شورشهای من رو تو کشیدی...
...ممکنه درست از آب در بیاد.
بله. چکار باید بکنم؟
برای پرت کردن حواسش،
بهتر نیست گزارش بدی که من به اردوگاه "ایاسو" فرار کردم؟
جانشین "نوبوناگا" یا تو هستی،
یا "هیدئوشی"،
یا "ایاسو".
یعنی یکیشون باید از بین بره.
تشخیص تفکرات "ایاسو" غیرممکنه.
"نوبوناگا" رو هم حذف کن.
وقتی رقیب عشقیت بمیره، به آرامش میرسی؟
دیوانه نباش.
"توشیمیتسو"! نفوذی!
"توشیمیتسو"، اونا رو پیدا کن و ببین واسه کی جاسوسی میکنن!
نمیتونه واسه "نوبوناگا" باشه.
غیرممکنه.
تعقیبشون کنید.
"کیوتو"، «رژهی اسبهای نظامی»
ایشون فرمانده "میتسوهیده" هستن، چه چهرهی زیبایی دارن.
یک مرد خوشچهره.
اون فرمانروا "اودا" هستش.
"هیدئوشی" توی این رژه، نقشی نداره؟
به هر حال، اون "میمون" هستش، و سابقاً کشاورز بوده.
راه رو درست اومدیم؟
این منطقه رو بخوبی میشناسم. خیالتون راحت.
از پایتخت، خسته شدم.
نمیشه اون نامه رو همینجا به یک نفر بفروشی؟
کی اون رو میخره؟ اگه کسی بفهمه این نامه از طرف کیه، ما رو میکشن.
خب، وقتشه فرار کنیم.
به دستور "آکچی میتسوهیده"، شما بازداشت هستید.
تو اهل "کوگا" هستی،
"هانیا ساهی".
اگه به "میتسوهیده" خیانت کنی، خودت رو مُرده بدون.
زنده موندن یا مرگ ما به این بستگی داره که چه کسی پول میده.
دنیا پر شده از خائنین آمرزشطلب.
"سوروری"! من حواسم به اینها هست. از اینجا دور بشین.
برادر! یک روز جبران میکنم.
زنده موندی!
تو یک حرومزادهی سرسخت هستی.
بعد از مرگ من، تو...
منظورش از «تو»
پسرش "نوبوتادا" هستش.
"نوبوتادا"، امیدوارم به زور هم که شده ملت رو متحد کنی.
"ناگاهیده": نقاب سرّی است، {القاب رو معرفی میکنه}
"کازوماسا" نقاب شیطانیِ است،
"میتسوهیده": کچل است،
"ایاسو": راکون است.
و "هیدئوشی": میمون است.
جسم و روح اونا،
به تو تعلق داره، هر وقت بخوای میتونی بگیریش.
با کشتن "میتسوهیده" و "ایاسو" برای شروع این کشتار،...
...آماده شو.
در خصوص "میمون"، بهش وعدهی حکومت به یک سرزمین رو بده،
اما زمانی که تو رو به مبارزه طلبید، بیدرنگ کارش رو تموم کن.
از اینکه تو رو میمون و بوزینه خطاب کرده، ناراحت نشو.
احمق! من عصبانی هستم.
البته که هستی.
اینکه قول داده هر کس بیشتر تلاش کنه رو بعنوان جانشین خودش انتخاب میکنه،
فقط یک مشت دروغ هستش.
انگار فرمانروا هم فقط یک یاغی بلوفزن هستش.
لعنت به اون "نوبوناگا"ی حرومزاده!
"کانبی"، یه کاری بکن.
اطاعت، قربان.
خب، "میتسوهیده" چه نقشهای داشت؟
قصد داشتند "ایاسو" رو وقتی با هم مخفیانه خوابیده بودند، گیر بندازن.
عجب...
با گزارش تو و اون نامه، میتونیم...
جناب "هیدئوشی"، این رو به من میسپرید؟
برام مهم نیست چه نقشهای داری، یه کاریش بکن.
اطاعت، قربان.
لعنت به "نوبوناگا"ی حرومزاده!
حالت خوبه، برادر؟
لعنتی داغ بود!
گندش بزنن!
قلعهی "آزوچی"
"رانمارو"، حس خوبی داری؟
داری طعم ورود به مسیر ساموراییشدن رو میچشی.
"یاسوکه"، نوبت توئه.
بدنم رو ماساژ بده.
اطاعت، قربان.
"یاسوکه"!
تو به "رانمارو" حسادت میکنی؟
"یاسوکه"
بله قربان.
محکمتر!
وای، عوضی!
آی خدا!
"میتسوهیده"،
به من نگاه کن!
اون گزارش که داخلش نوشتی "موراشیگه" از "اومی" به "مینو" و بعد به "سونپو" فرار کرده،
یعنی به جایی که "ایاسو" هستش، صحت داره؟
بله، اما فقط عدهای گزارش دادند که اون رو دیدند، ولی دستگیر نشده.
بیفایدهها!
"ایاسو"، واسه خلاص شدن از شرش، "موراشیگه" رو میکشه.
"ایاسو" بود که "موراشیگه" رو ترغیب کرد دست به شورش بزنه.
"میتسوهیده"،
اون "ایاسو"ی راکون رو بکش.
اگه کار رو به درستی انجام بدی،
تو رو بعنوان جانشین انتخاب میکنم.
خیلی وقته ندیدمت، میمون.
کمکم داری شبیه به پیرمردها میشی.
"موری" بدجوری تو رو خسته کرده.
اگه قصد داری کنار بکشی، الان وقتشه.
اون یک میمونه، که ادای یک سامورایی رو در میاره.
"یاسوکه" میگه تو یک میمون هستی.
فرمانروا قصد دارند خودشون به مسالهی "موری" رسیدگی کنن.
به شما پیشنهاد میکنن که در نبود ایشون، مسئول شهر "آزوچی" باشید.
نیازی به این کار نیست.
به محض بازگشتم، سریعا به مساله "موری" رسیدگی میکنم.
پس حتی تو هم میخوای سخت تلاش کنی تا جانشین من بشی.
چه جالب!
همه گوش کنید.
حالا وقتشه که میمون، ما رو بخندونه، درسته؟
جناب "هیدئوشی" از این سفر طولانی خسته است.
دهنت رو ببند!
میمون،
بیا با هم یک شرط ببندیم.
این "یاسوکه"ی بیگانه، یه جاهایی از بدنش سفیده.
میدونی کجاهاش؟ حدس بزن.
کف دستانش،
کف باهاش،
و دندوناش؟
باهوشتر از میمون پیدا نمیشه.
بعنوان تنبیه، یک سال وقت داری که "موری" رو تصرف کنی.
اگر موفق نشی، دستور میدم اون سر چروکیدهت رو بزنن.
اگر یک سال به من فرصت بدین،
میتونم تمام قبایل تا جنوب "کیوشو" رو فتح کنم.
لطفا صبر کنید!
در شرایط فعلی، تصرف "موری" به تنهایی یک سال طول میکشه.
لطفا دستور بدین، ارتش من بعنوان نیروی کمکی در خدمت باشه.
همه اومدیم اینجا تا کمی خوش بگذرونیم.
"یاسوکه"!
بندازش بیرون!
همینطور ادامه بده.
کچل!
کشیش موعظهگر!
این منظره رو ببین!
در شرایط فعلی، اون رو به تو نمیدم.
باید واقعاً عاشقم بشی.
تا با خوشحالی، همهش رو به تو بدم.
فهمیدی؟
ممنون که بنده رو دعوت کردید.
در طی روز، همه حواسشون به ما هست.
بدجوری تو رو کتک زده.
اینطوری عشقش رو نشون میده. چیزی نیست.
می خوایم در مورد "موراشیگه" صحبت کنیم.
توی قلعه پیش توئه، درسته؟
یعنی...
...شما بودین که به قلعهی "کامیاما"...
...جاسوس فرستاده بودین؟
جنان "هیدئوشی" با بیملاحظگی اون نینجا رو به اونجا فرستاد.
از شما عذر میخوایم.
من فکر میکردم که فرمانروا یا "ایاسو" اونا رو فرستاده.
واسه افرادت، کمی دردسر درست کردم.
نینجاها رو براحتی میشه جایگزین کرد.
متوجهم،
شما مرد باهوشی هستید.
جناب "میتسوهیده"،
اهداف ما با هم مشترک هستند.
نمیتونید به "موراشیگه" اعتماد کنید. نقشهی قتل "ایاسو" هم...
...نمیتونه ایدهی فرمانروا باشه.
چرا بیدردسر، "موراشیگه" رو نمیکشی؟
نه، "موراشیگه" واسه من...
در اون صورت...
فرمانروا رو چطور؟
میخوام توی زندگیم بعنوان یک سامورایی،
انسان وفاداری باقی بمونم.
وقتی خواستههای حقیقی فرمانروا رو بدونی،
وفاداریت رو از دست خواهی داد.
بعد از مرگم، امیدوارم به زور هم که شده ملت رو متحد کنی.
با کشتن "میتسوهیده" و "ایاسو"...
...برای شروع این کشتار، آماده شو.
در خصوص "میمون"، بهش وعدهی حکومت به یک سرزمین رو بده،
اما زمانی که تو رو به مبارزه طلبید، بیدرنگ کارش رو تموم کن.
در طول خدمتم به اون،همیشه تصور میکردم که او یک شیطان آخرتاندیشه...
اما اینکه بخواد حکومت رو به پسرش منتقل کنه...
...نشون میده که اون هم مثل بقیهی انسانهاست.
بیخودی اینهمه کتک و تحقیر رو...
...تحمل کردم.
اگرچه تو باید جانشین برحق اون باشی.
درسته؟
اگه حامی اون پسر احمقش باشه، پایان فرمانرواییش نزدیک خواهد بود.
اگه آمادهی جانشینی ایشون باشی، جناب "هیدئوشی" از شما حمایت میکنه.
اون راکون پیر واقعا اینجاست؟
برادر! "ایاسو" همین اطرافه، ممکنه صدات رو بشنوه.
خیلی بد میشه اگه بشنوه.
چه طولانی... "هیدانگا"!
خیلی دور بود!
کاری از دستم بر نمیاد.
"توکوگاوا ایاسو"
خدای من، جناب "هیدئوشی"
چی باعث شده به اینجا بیاین؟ راه درازی تا "ساکای" اومدین؟
بردارم شخصا به اینجا اومده تا به شما اطلاع بده...
که یک قاتل حرفهای، برای کشتن شما اجیر شده.
آخه کی میخواد من رو بکشه؟
فرمانروا.
به شما مظنون شده که در "سونپو"، به "آراکی موراشیگه" کمک کردید.
فرمانروا...
...عقلش رو از دست داده.
خب،
مدتهاست که فکر میکنم عقل درست و حسابی نداره،
ولی اگه تا این حد پیش رفته باشه، منم نمیتونم ادامه بدم.
جناب "هیدئوشی" میخوان از شما حمایت کنن،
البته مخفیانه.
برادر!
جناب "ایاسو"!
فقط اجازه بدین من فرماندهی این منطقه رو به دست بگیرم. از شما خواهش میکنم.
اگر نمیشه،
نصف این منطقه هم برام کافیه. لطفاً.
نمیدونم چی بگم. لطفا سرتون رو بالا بیارین.
نه!
جناب "ایاسو"، برادرم حتی حاضره حمال صندلهای شما باشه.
بگیر، بگیر، بگیر.
زود باش!
جلوی شما تعظیم میکنم.
نیازی به این کار نیست.
درک میکنم.
باشه برای شما.
حالا خوشحالید؟
خب، حالا بلند شو.
آروم باش، برادر.
این چه کاری بود؟
خودم رو کوچیک کردم.
احمقانه بود.
چه صحنهی مسخرهای.
تو!
چرا من باید صندلهای اون راکون رو حمل کنم؟
سعی کردم جلوت رو بگیرم، ولی تو واسه گرفتن موقعیت "ایاسو" صبر نداشتی.
بهتره اون "راکون" بمیره.
چرا زنده نگهش داریم؟
اگه جلوی قتل "ایاسو" رو بگیریم، فرمانروا از دست "میتسوهیده" عصبانی میشه.
"میتسوهیده" و "موراشیگه" وحشت میکنن و همهچیز رو به هم میریزن.
لطفاً این رو به من بسپارید.
درست میگه؟
وقتی "کانبی" اینطور میگه، یعنی درسته.
صندلهای اون رو به من دادی فقط واسه اینکه "کانبی" اینطور گفته!
از من خواستی بهش تعظیم کنم.
تو همین ترفند رو واسه فرمانروا هم پیاده کردی.
ولی این بار واسه راکون این کار رو کردم.
و حتی سر من رو هم به پایین هل دادی.
نمیخواستم اونقدر زیادهروی کنم.
یقهی من رو گرفتی. مگه همین کار رو نکرد؟
بله، همین کار رو کرد.
هر دوی ما سر تعظیم فرود آوردیم، درسته؟
چطور جرات میکنی؟ دستور میدم که هر دوی شما "هاراکیری" کنید.
برادر، هاراکیری دیگه زیادهروی هستش.
قلعهی "تاکاتِنجین"
بلند شین.
شما همون گارد محافظی هستید که جناب "هیدئوشی" فرستاده؟
"هوندا تاداکاتسو"---------------"هاتوری هانزو"
ما چنین درخواستی نداشتیم، ولی شما یهویی پیداتون شد.
ما از جای دیگه دستور میگیریم.
از ظاهرتون معلومه که همه قبلاً نینجا بودین.
چند تا آدم عجیب رو فرستادند. اونا رو به خونهشون برگردونیم؟
خب، این همه راه رو اومدند. بذار چند روز اینجا بمونن.
"هانزو"، اطراف رو بهشون نشون بده.
خیلی ممنون.
عجله کنید! چیکار دارین میکنین؟
اونا رو نگاه کن.
حتما بوی خیلی خوبی میدن.
میگن جناب "ایاسو" زنهای زشت رو ترجیح میده.
اما نمیدونم کدوم رو انتخاب میکنه.
امیدوارم اضافاتش رو بفرسته سمت ما.
آره.
چه غلطی داری میکنی؟
شرمنده.
سرورم، همهشون رو آوردیم.
هی،
همهتون تعظیم کنید.
امروز کدوم یکی رو انتخاب میکنید؟
این یکی چطوره؟
نه.
پس، این یکی چطور؟ این اولین بارش هست.
نه.
در این صورت، این چطوره؟
توی تخت، کارش حرف نداره. محشره.
پشت سریش.
پشت سریش؟
پشت سر؟
چی، من؟
من "ماتسو" هستم.
سرورم!
حتما خیلی خستهاید.
میخواین شما رو ماساژ بدم؟
سرورم؟
تو یک جادوگر هرزه هستی. کی تو رو فرستاده؟
نینجاهای زن حرف نمیزنن؟
سم؟
حتما جناب "نوبوناگا" اون رو فرستاده.
یک زن، حیف شد که مُرد.
ولی کارت عالی بود "هانزو". جونم رو نجات دادی.
نه، با کمک "سوروری" موفق شدیم، پشت سر شماست.
ایشون اون زن رو دیده بود و به ما اطلاع داد.
تحت تاثیر قرار گرفتم. حالا فهمیدم چرا جناب "هیدئوشی" تو رو فرستاده.
"سوروری"! هر کی که هستی، من جونم رو به تو مدیونم.
آتش!
حمله!
"تاکِدا" آماده بود...
هی، اینجا رو تمیز کنید.
نفر بعدی رو بیارید!
شنیدم واسه از بین بردن "ایاسو" بدجوری گند زدی.
خیلی عذر میخوام.
یک بدل، ها؟
چه حقهی سادهای.
واسه همین بهش میگن "راکون".
قربان یک خبر آوردم، افراد "تاکدا"...
از سمت جادهی "توری" دارن حمله میکنن.
این رو ببرید.
"تاداکاتسو"، باز هم بدل داریم؟
نه،
امروز تموم کردیم.
بهتره خودم بشینم. من فرمانده هستم.
اُه، نه، نه، خواهش میکنم. این خیلی خطرناکه.
"ایاسو" به چه علاقه داره؟
از زنهای زشت و ماهی "اسنپر" خوشش میاد.
بسیار خب.
یه نقشه برات دارم.
اگه بتونی کار اون راکون رو با ماهی "اسنپر" تموم کنی،
...میتونی یک شب با من بخوابی.
قلعهی "چاسویاما"
تعارف نکنید.
بیاین امروز رو جشن بگیریم.
جناب "ایاسو".
"ایاسو" بود که ارتش "تاکدا" رو شکست داد.
فرمانروا برای این جشن، ماهی "اسنپر" تهیه کردند.
جناب "ایاسو"، از منطقهی "کوشو" تا "سونپو" واسه شماست.
شاید بتونید جانشین فرمانروا بشید؟
نه، نه.
تا زمانیکه "میکاوا" مال من باشه،
به حکومت در جای دیگه...
...نیازی ندارم.
جناب "ایازو"، مزهش چطوره؟
نمیشه توصیف کرد که چقدر لذیذه.
برای اعلام پاداشها، لطفاً به اتاق "نینومارو" تشریف ببرید.
ای احمق عوضی!
سم رو فراموش کردی؟
غیرممکنه.
آهای، خدمتکار! اون "اسنپر" رو مزه کن.
این؟
خیلی لذیذه.
کچل! اینجا چه خبره؟
فقط تظاهر کرده که این رو خورده...
اون حرومزادهی پست!
کشیش خارجی!
میخوای در سراسر کشور، معابد خودت رو بسازی؟
ای کشیش کثیف سفیدپوست میخوای معابد خودت رو...
...در سراسر کشور بسازی؟
بله، به کمک خداوند و شما، پادشاه بزرگ.
بله، پادشاه!
گردن این مرد رو بزن!
گردنش رو بزن!
فکر کن اون شیطان هستش و باید بکشیش.
بکشش، فکر کن اون شیطانه.
من همیشه سرورم رو میپرستیدم!
ای احمق!
همهتون احمق هستید.
"میتسوهیده"!
میدونستم که عاشقم هستی.
خیلی خوشحالم کردی!
فرمانروا وارد میشود!
یک نکتهی دیگه به غیر از پاداشها!
چون "آکچی میتسوهیده" بیعرضه است، "تانبا" رو ازش میگیرم...
و دیگه نیازی نیست به "کینکی" حکومت کنه،
و بهش دستور میدم، همونطور که همیشه میخواسته...
تحت فرماندهی میمون، به "شیکوکو" حمله کنه.
خب دیگه وقت جشن و شادیه.
بله، قربان.
به "ریکیو" بگو یک ضیافت چایخوری در معبد "هونوجی" برگزار کنه.
و بازرگانان "ساکای" و "ایاسو" رو هم دعوت کنه.
تظاهر کن که قراره با نیروهای کمکی عازم بشی،
اما به "ایاسو" حمله کن.
اون راکون رو از بین ببر،
این سرزمین برای حکومت من و تو ساخته شده.
این چه حرفی بوده که گفتی «من همیشه شما رو میپرستیدم»؟!
حتی اگه دروغ باشه،
من حسودیم میشه.
متاسفم،
میخواستم جونم رو نجات بدم، از دهنم پرید...
اون حرف...
...حقیقت که نداشته؟
من فقط به عشق تو زندهام.
به من شک داری؟
فراموشش کن.
گوش کن،
تو تنها کسی هستی که میتونه در پایتخت،
...یک ارتش رو تجهیز کنه، درسته؟
بله.
اگه با تمام افرادت به معبد "هونوجی" حمله کنی،
این سرزمین مال ما میشه.
"نوبوناگا"...
فقط میخواد واسه جانشینی، از تو بعنوان طعمه استفاده کنه.
ولی این طعمه لو رفته.
بیا "نوبوناگا" رو بکشیم.
میمون در غرب، با تو متحد شده.
شجاع باش!
یعنی...
...این خواستهی خدایانه؟
داری میلرزی؟ آروم باش.
"بیچو تاکاماتسو"
این سر و صدا واسه چیه؟
چیکار دارین میکنین؟
جناب "هیدئوشی" گفت به دور میدان نبرد بدَوَم.
تا این هواکش که پشتم هست، پر از باد بشه، چون باد یک سپر عالی هستش.
بر روی اسب؟
امیدوارم، ولی "کانبی" میگه شاید ۱۰ سال دیگه اسبسواری رو یاد بگیرم.
باید یک فکری واسه سیاهی دندونات بکنی.
نخند، حالم بد شد.
آمادهی حمله!
سریعتر!
اون احمق رو ببینید!
افتاد.
این دیگه چیه؟ کی این رو به من داده؟
جناب "هیدئوشی"! جناب "هیدئوشی"!
به نظرتون ۲۰۰۰ نفر واسه یک حمله بفرستیم؟
"کانبی"، چنین حملهای به شکست منجر میشه.
هی! با تمام نیرو حمله کنیم!
هی، "کروکو"، تو این جنگ رو رهبری کن.
من رهبری کنم؟
درسته!
نه، جناب "تادایه" باید اول بره.
نه، آدمای من عقل درست و حسابی ندارن.
احمق! اگه اینقدر افرادت رو دوست داری، خودت در راس حمله قرار بگیر.
برادرم منتظره که مهمات دشمن تموم بشه.
از عقلتون استفاده کنید، شما سامورایی هستید.
ای احمقها!
درسته.
عقبنشینی! عقبنشینی!
من یک ایدهی خوب دارم.
نمیخوام این حیف بشه.
چرا داره سر همرزم خودش رو قطع میکنه؟
سر دشمن!
من، "نانیوا موسکه"،
...سر ژنرال سامورایی رو قطع کردم!
"ریکیو"!
خوش اومدی.
همه برگردین سر جای خودتون.
جناب "میتسوهیده" سلام رسوندند،
یک ضیافت چایخوری خواهیم داشت.
در روز اول ماه، در معبد "هونوجی".
اونجا میبینمتون.
ممکنه "میتسوهیده" کنار کشیده باشه؟ من نگران این موضوع هستم.
چطوره که "سوروری" رو واسه جاسوسی بفرستید؟
اون قبلا نینجا بوده.
اما خیلی مهارت داره،
اگه جایزه نقدی هم در کار باشه، کارش رو خیلی خوب انجام میده.
قضیهی...
خوشگذرونی اونروز در معبد "کیومیزو"...
...به "آزوچی"هم رسیده.
وقتشه که سراغ "موری" هم بریم. هر چه زودتر به کشیش "آنکوکوجی" خبر بده.
راستی، با "ایاسو" چیکار کنیم؟
برای اینکه با ما متحد بشه، باید بذاریم به "سونپو" فرار کنه.
"ریکیو"، تو میتونی انجامش بدی؟
"کانبی"!
"سوروری" رو بیار.
و در پایان، تمام روستا در آتش سوخت.
و این بود داستان برادر جوانی که از برادر بزرگش انتقام گرفت.
خب، هر کی خوشش اومد، چند تا سکه بندازه.
هی "موسکه"! اگه اینقدر مشروب بخوری، چطوری میخوای در میدان جنگ مشهور بشی؟
اینطوری اصلا نمیتونی راه بری.
نگاه کنید، "تامه" اونجاست!
کجا؟ کجاست؟
واسه ترس از روحش، اینقدر مشروب میخوری؟
خفه شو!
"سوروری"!
میخوایم که به فرمانروا سر بزنی و از احوالش باخبر بشی.
همچنین، در صورت امکان بفهمی چه نقشهای داره.
بوی دردسر میاد.
اگه دهنت رو ببندی و کارت رو انجام بدی هیچ مشکلی پیش نمیاد.
این ازت محافظت میکنه.
گوش کن!
تا وقتی تو رو به خونه نفرستاده، مثل عقاب حواست بهش باشه.
این هم پیشپرداخت جایزهت.
جناب "هیدئوشی"،
تعجب میکنم که شما میتونید فرمانده باشید ولی "کانبی" و "ریکیو" دستورات رو میدن.
وقتی فرمانده شدم، اونا ناپدید میشن.
چی؟ جدی؟
تو هم همینطور.
شوخیهای شما به مرگ من ختم میشه.
شوکه شدم.
بجنبید! فقط قراره جلوی آب رو بگیرید.
این حملهی آبی هستش؟
بیشتر شبیه به کاشت برنج هستش.
آقای "کانبی" میگه...
...مثل آبیاری زمین برنج میمونه، ولی واقعاً اینطوریه؟
شرطبندی کنید.
فرد!
زوج!
جناب "هیدناگا"، دارین تقلب میکنین؟
هی، هی!
واقعاً قراره سیل بیاد؟
فقط یه مقدار دیگه مونده.
برادر، بارون خیلی شدیده، فقط دو روز دیگه.
دو روز دیگه؟ این خیلی دیره.
آهای شما! آبها رو جمع کنید و به اون مسیر هدایت کنید.
بجنبید!
لعنتی!
"هیدناگا"!
- تو هم برو! - ها؟
تو هم برو آب بریز.
مطمئنی که سیل میشه؟
بدون هیچ شکی.
- با این بارون؟ - بله.
پس توئی! بازیگر و حیوان خونگیِ میمون.
شنیدم با حرفهات مردم رو میخندونی. چه داستانهایی تعریف میکنی؟
داستان اینکه جناب "نوبوناگا" ششمین پادشاه شیطانی، چطور کاری میکنه...
که شیطان با التماس بهش میگه «برادر، اجازه بده من در خدمت تو باشم».
از شنیدنش خوشم اومد،
ولی فعلا یک ضیافت مهم چایخوری داریم.
بعد از اتمام کارم، من رو طوری بخندون که از خنده رودهبر بشم.
"رانمارو"،
در پایتخت، یک اتاق برای این بازیگر رزرو کن.
فرمانروا، لطفا خیلی زود آماده بشین.
لوازم جشن چایخوری رو فراموش نکنی.
چند تا سرباز محافظ؟
هیچی لازم نیست. اونا از راکون میترسن.
بازیگر،
اگه من رو بخندونی، به میمون میگم که قراره به من خدمت کنی.
دستورات جنگی به "میتسوهیده"!
بهش بگین به خونهی "ایاسو" حمله کنه.
معبد هونوجی
اون همون ظرف چای افسانهای هستش. کاش مال من بود.
و اون ظرف مشهور دیگه هم هست.
لطفا به همراه "مامیا" تشریف ببرید.
"تاداکاتسو"، بقیه کجا هستن؟
اکثراً یک بدل در خونه گذاشتن و اونجا رو ترک کردند.
متوجه شدم.
خب، بهتره عجله کنیم.
اینطوری خیلی جلب توجه میکنیم.
ما از فاصلهی دورتر، از شما محافظت میکنیم.
در پی کشتار تمام انسانهای روز زمین، حمام خون به راه خواهد افتاد.
و در پایان، با قطع کردن سر خود...
...سبب تنظیف آن میشوی.
آمادهی جنگ!
این بار نوبت ماست. بابت همهچیز ممنونم.
بیا برای پیروزی دعا کنیم.
یه لحظه صبر کن.
این دیگه چیه؟
سرورم اونقدر ساده نیست که بخواد...
...یک چربزبون مثل تو رو کنار خودش نگه داره.
آها، پس تو و "میتسوهیده"...
هی، "میتسوهیده"، تو بهش اجازه دادی با این دروغها تو رو فریب بده.
تو هیچی نیستی.
دهن کثیفت رو ببند.
بگو ببینم، از چیِ این عوضی خوشت اومده؟
این مرتیکه چی داره؟
جعبه رو بیارید.
از کی شما دو تا...
از کی؟ "میتسوهیده"!
این چه کاریه؟
این چیه؟
این چیه؟
ای احمق!
برو داخل.
برو داخل!
هی، "میتسوهیده"،
پس اتحاد بین ما چی میشه؟
گوش کن "موراشیگه"،
ارزش حکومت بر این سرزمین،
خیلی بیشتر از ارزش اتحاد ما دو تا سامورایی هستش.
فهمیدی؟
متوجه نمیشم. بازش کن.
خواهش میکنم این رو باز کن.
از این کارت پشیمون میشی.
پشیمون میشی.
"توشیمیتسو"،
سربازها رو جدا کن و طبق نقشه به "ایاسو" حمله کن.
بعد از کشتهشدن "نوبوناگا" دوباره همدیگه رو میبینیم.
سریع بیاین!
چی شده؟
فرمانروا...
"میتسوهیده" به من خیانت کرده!
فرمانروا...
همهچیز از دست رفت.
من قراره بمیرم.
"رانمارو"،
تو رو خلاص میکنم.
خیلی خوشحالم.
زود باش!
بله "یاسوکه".
تو رو هم خلاص میکنم.
ای زردپوست کثیف!
فرمانروا.
"اودا نوبوتادا" در قلعهی "نیجو" خودکشی کرده.
هنوز سر "نوبوناگا" رو پیدا نکردید؟
نه.
آتش خیلی شدیده، استخوانهاشون به خاکستر تبدیل میشه.
سرش رو پیدا کنید! سرش رو میخوام.
بدون مدرک مرگ "نوبوناگا"، وظیفهی من بعنوان سامورایی، ناتموم میمونه.
اگر لازمه به اونجا بخزید، ولی سرش رو برام بیارین.
سرش کجاست...؟
بیاین، از این طرف!
"هانزو".
خیلی ازت ممنونم.
باعث افتخارمه.
گرفتمش!
عقبنشینی! عقبنشینی!
"هانزو"!
یک بدل دیگه پیدا کن.
دشمن!
"ایاسو"ی واقعی کیه، زود باش بگو.
حرف بزن!
"هانزو"!
فرار کنید!
این مبارزه باشه برای بعد. من باید برم.
انجامش داد!
فر....فرمانروا...
توسط "میتسوهیده" کشته شد!
حال جناب "هیدئوشی" چطوره؟
به محض اینکه شنید، میخواست "هاراکیری" کنه.
اونقدر ناراحت بود که همونجا از حال رفت.
مگه نه؟
وقتی خواب بود، براش دکتر خبر کردیم.
برادرم قبل از اینکه از حال بره، گفت:
«برای تحمل این درد و رنج عظیم...
برای تحمل این درد و رنج عظیم...
و برای حفظ حرمت میان ارباب و رعیت، "میتسوهیده" باید نابود شود.»
وقتشه انتقام سرورم رو بگیریم. من "میتسوهیده" رو نابود میکنم.
حتی اگر "موری" از پشت سر به ما حمله کنه باید ریسک کنیم و به پایتخت برگردیم.
اُه، راستی، استراتژی برادرم رو بگم.
"کانبی" با "موری" صلح برقرار میکنه.
"تادایه" شایعات دروغین رو پخش کرده و گفته که فرمانده هنوز زنده است.
ایشون فکر همهچیز رو کرده.
بله، انگار پیش از این، این برنامهریزیها صورت گرفته.
وقت طلاست. بهتره عجله کنیم.
باید عجله کرد.
هی!
خیلی خطرناک بود. تو یک بازیگر افتضاح هستی.
شرمندهام، برادر. این اولین بارم بود.
هیچوقت فرصت دوم پیش نمیاد.
در هر صورت، باید "شیمیزو مانِهارو" رو مجبور کنیم که "هاراکیری" انجام بده.
- "سوروری"! - بله؟
خب،
اون دو تا...
هر دو خطرناک هستند.
میخوای اونا رو بکشی؟
همه رو به بازی گرفتی...
برادر،
کشیش "آنکوکوجی" روی حرفش میمونه؟
کی میدونه؟
منم همین رو میخوام بدونم.
نماد قبیلهی "موری" سه تا تیر هست و حالا ما سه نفر اینجا نشستیم.
برای برقراری صلح اومدم.
این چیزیه که والدین به بچههاشون یاد میدن.
کشیش "آنکوکوجی اِکی"
"شیمیزو مانِهارو"
ما دشمن قسمخوردهی همدیگه هستیم.
خب، خب.
آقای "کانبی" فقط با کنایه حرف میزنن.
خب اون ژنرال شما، اون میمون چی میخواد؟
میخواد این مساله با هاراکیریِ فرماندهی قلعه تموم بشه.
پس دیگه سه تا تیر نیستیم.
چطور جرات میکنی و میگی یکی از تیرها باید بشکنه؟
حتی اگر همه بمیریم، حاضر نیستم در مقابل امیال شما تازهواردها سر تعظیم فرود بیارم.
در قوانین جنگ، فرماندهی قلعهی محاصرهشده، شکم خودش رو پاره میکنه.
چنین قانونی وجود نداره.
"بودا" قوانین خودش رو داره، سامورایی هم قوانین خودش.
داری یک کشیش رو موعظه میکنی!
کشیش "آنکوکوجی"!
آروم باش.
تو یک کشیش شرور هستی.
ای عوضی!
الان چه غلطی کردی؟
کشیش شرور!
آقای "کانبی"!
من میرم، من میرم، دیگه نمیخوام چیزی بشنوم.
پس با تمام نیرو، به شما حمله میکنیم.
باشه، ولی اول خودم، تو رو به جهنم میفرستم.
لطفا صبر کن.
اگر قول بدن...
...امنیت خانوادهم و سربازام برقرار باشه،
...با خوشحالی...
...هاراکیری انجام میدم.
جناب "مانِهارو"،
هاراکیری نکنید.
نباید این کار رو بکنید.
نباید این کار رو بکنید!
نباید!
این احمق با خودش چه فکری میکنه؟
نباید دست به هاراکیری بزنید.
همهشون دیوونه هستن.
"موسکه"،
وقتشه که من ناپدید بشم.
با اینکه تازه برگشتیم؟
من احتمال پیروزی در این جنگ رو پنجاه پنجاه میدونم.
وقتی فهمیدید که اوضاع خوب نیست، زود فرار کنید.
تو برمیگردی؟
شما دو تا، بهش کمک کنید.
اگه "نانیوا موسکه" یک جنگجو شد، من داستانش رو تعریف میکنم.
به امید دیدار!
"کانبی"،
یه راهی واسه خلاص شدن از دست "سوروری" پیدا کن.
"کانبی"،
جلوی بقیهی مسیر آب رو هم باز کردی؟
حالا دیگه میتونین با اسب برین.
چیکار دارن میکنن؟
از ما تشکر میکنن و با فرماندهشون وداع میکنن.
در این دنیای شناور،
...باشد که نام این سامورایی...
...برقرار بماند،
آسوده باش...
..."تاکاماتسو".
داره آماده میشه.
زود بمیر دیگه!
نه، نه، سرورم. آخرین مراسم یک سامورایی...
من کشاورز هستم!
هنوز مشغوله؟
خَلاصم کن!
چی؟
سرورم!
سرورم!
سرورم، کجا دارین میرین؟
بیاین اینجا، سرورم.
جناب "هیدئوشی"، جناب "هیدئوشی"!
به "هیمِجی" میریم.
با اسب؟
لطفاً.
شما هم میان، درسته؟
- بله، البته، لطفاً. - البته.
برادر، بریم.
لطفاً!
یه لحظه صبر کن. اینطوری امن هستش؟
البته.
شما اول برین.
البته که میریم. لطفا راه بیفتین.
چه فکری....؟
قراره چهارنعل و بدون توقف به سمت "هیمِجی" بریم.
اگه نمیخواین بمیرین، سبک سفر کنید.
دارن میرن به جنگ؟
وای نه، دارن به خونهشون برمیگردن.
منبع درآمدمون داره فرار میکنه. جمع کنید، باید دنبالشون بریم.
راه بیفتین.
بدوید، سریعتر حرکت کنید، توقف نکنید، توقف نکنید!
یک کوفته برنجی میخوای؟
یک کوفته برنجی میخوای؟ بگیر.
آمادهی عبور از رودخانه بشین.
برادر، تو کار بزرگی کردی. تقریبا به "هیمِجی" رسیدیم.
خفه شو!
چیزی نمیشه، شما رو از روی آب رد میکنن.
- من رو رد میکنن؟ با اون؟ - روی اون.
کسی چیزی در این مورد به من نگفته بود.
شما برین به "هیمِجی". من یه کاریش میکنم.
مگه نمیخواین فرمانده بشین؟
کمک کنید سوار بشه.
بلند شین.
اطاعت!
همه با هم.
هی! غرق که نمیشم، نه؟
اگه برادرم غرق بشه...
...من ژنرال میشم.
زبونت رو گاز بگیر.
هی!
"هیدناگا"! ای احمق عوضی!
قلعهی "هیمِجی"
هی، "موسکه" کجاست؟
"موسکه"!
بله!
آقای "کانبی"!
معذرت میخوام، من با این هواکش روی پشتم دویدم،
واسه همین عقب افتادم،
و نتونستم از سرورمون در مقابل گلولهها حفاظت کنم.
این همه راه رو با این هواکش احمقانه اومدی؟
شوخیهای جناب "هیدئوشی" رو واقعاً جدی گرفتی؟
شوخی؟
رفتارت حتی از اون هواکش، احمقانهتر به نظر میاد.
بگذریم. "سوروری" کجاست؟
نمیدونم. گفت واسه همیشه از پیش ما میره.
فرار کرده.
کاری داشتید؟
نه، دیگه کاری ندارم.
ولی در جنگ بعدی، تو در کنار من میجنگی.
با خدمتکارهای خودت.
امشب خوب غذا و نوشیدنی بخور و فردا صبح زود به "نیشینومارو" بیا.
اگر پیروز بشیم، میتونی با اسب وارد میدون جنگ بشی.
یک جنگ دیگه در راهه؟
پس فکر کردی چرا با این عجله به اینجا اومدیم؟
تو واقعا کودن هستی.
گوش کن، این نبرد به افتخار جناب "نوبوناگا" انجام میشه.
اگه میخوای مثل جناب "هیدئوشی" موفق بشی،
ژنرال دشمن ، یعنی "آکچی میتسوهیده" رو گردن بزن و سرش رو بعنوان غنیمت بیار.
بسپریدش به من.
انجامش میدم.
قسم میخورم انجامش میدم.
جناب "هیدئوشی" کجاست؟
جناب "نوبوتاکا" لطفاً برگردید.
لطفا برگردید. یه مقدار دیگه صبر کنید.
این پاداش شما، برای جنگ فرداست.
همهتون!
اگر من فرمانروای این سرزمین بشم، کوهی از سکه در انتظارتونه.
شرمنده که اینقدر ناگهانی رفتم.
حال استاد "ریکیو" چطوره؟
فعلا درگیر کارهاش در اقامتگاههای خودشه.
در این نبرد میان "میتسوهیده" و "هیدئوشی"،
به نظر تو، کدوم یک برنده میشه؟
بین میمون، که ارتشش رو این همه راه برده،
و اون ساموراییِ خستهکننده، احتمال پیروزی، پنجاهپنجاه هستش.
اگر جناب "هیدئوشی" فرمانروای این سرزمین نشه،
...به دردسر میفتیم.
میدونم...
تو،
خیلی حرف میزنی.
میدونستم که تو یک کفتار پیر هستی.
مرکز "یاماشیرو"، "یامازاکی"
تعداد سربازان ما بیشتر از اوناست،
ولی نتیجهی جنگ به حملهی اول اونها بستگی داره.
اگر قاطعانه حمله کنن، ممکنه جنگ طولانی بشه.
"هیدناگا"!
میخوای رهبری کنی؟ تو برادر کوچکتر من هستی.
چی داری میگی؟ از این شوخیها نکن.
خب یه نفر باید بمیره.
جناب "هیدئوشی"!
جناب "ناکاگاوا کیوهیده" به منطقه رسید و آمادهی جنگ در کنار ماست.
بالاخره رسید.
الان در اردوگاه ماست، چیکار کنم؟
"کوروکو"!
تو و "ناکاگاوا" میتونین با هم بمیرین؟ نه، منظورم اینه که...
...حمله رو با هم رهبری کنید؟ تو پیشگام باش!
اطاعت، قربان.
من میرم جلو تا "میتسوهیده" و "توشیمیتسو" رو گردن بزنم.
به محض شروع جنگ، همهتون پرچم "میتسوهیده" رو بالا ببرید،
و تظاهر کنید که دشمن هستید.
و "گونزو" رو تا اردوگاه اصلی دنبال کنید، متوجه شدین؟
بله!
هدفگیری!
پرتاب!
پرتاب!
خائنها!
شورشیها در میان جنگجوهای "میتسوهیده"هستند.
اگر بتونیم موقعیتمون رو حفظ کنیم، احتمالا پیروز خواهیم شد...
الان وقتشه که یک حملهی همهجانبه به ارتش "هیدئوشی" داشته باشیم.
سرورم، چه کار کنیم؟
یک پیغام آوردم!
دشمن، یعنی ارتش "ایکِدا" یک حملهی غافلگیرکننده به افراد "تسودا" داشته.
"میتسوهیده"!
سرورم! عقبنشینی کنیم!
ارتش "میتسوهیده" داره از هم میپاشه.
تعداد ما بیشتره.
"میتسوهیده" اونجاست!
سرورم، لطفا فرار کنید!
نذارین فرار کنه! تعقیبش کنید.
سرورم!
پیداش کنید!
"میتسوهیده"!
"میتسوهیده"!
بریم!
سرورم! لطفا فرار کنید...
تو "میتسوهیده" هستی...
تو هیچی نیستی!
سر من رو میخوای؟
من...
...میخوام یک ژنرال سامورایی باشم.
میخوایش، باشه برای تو!
بگیرش!
موفق شدم،
لعنتی، من موفق شدم.
من یک ژنرال سامورایی هستم.
جناب "هیدئوشی"!
جناب "هیدئوشی"!
"تامه"...
اون سرش رو برد!
بعدی!
نفر بعد، بیا اینجا!
اون نیست؟
نه، نیست، خیلی فرق داره.
هی!
دو سه تا از اونا رو بردار بیار.
چندتاشون رو بیار.
این چیه؟
ممکنه اون باشه؟
چی؟ یا اون یکی؟
این یکی... این یکی خیلی آشناست.
"موسکه"؟ این "موسکه" است؟
اُه، آره خودشه، خودشه.
"موسکه"؟ هی،
پس این یکی کیه؟
این سر چقدر کثیفه.
هی، این رو بنداز دور!
هی، سرهای بیشتری بیار.
صبر کن!
همه گوش کنید!
همینقدر که بدونم "میتسوهیده" مُرده،
سرش هیچ اهمیتی واسه من نداره.
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.