Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
کره فا با افتخار تقدیم میکند KoreFa.ir مترجم: @hobabyakhi4
سرنوشت عزیز من
قسمت 28
وقتی بیدار شد
همه چی مشخص میشه
خاله یون جین تو چرا اینجایی؟
خاله یون جین
خاله یون جین
منم چینگ لی
....تو چرا اینجایی؟ من چو
حالت خوبه چی چی؟
خاله یون جین؟
تو چت شده؟ منم صیغه چو
کاری کردی که اونو بترسونی
که اینقدر ازت میترسه؟
الان میتونی ازش بپرسی
هرچی که بدونه بهت میگه
خاله یون جین
...من کجا
بهت صدمه زدم و توی این وضع انداختمت؟
دیوان غربی
دیوان غربی؟
چرا به دیوان غربی رفته بودی؟
صیغه چو رفت تادرباره اتفاقات گذشته تحقیق کنه
ملکه مادر ترسید رازش فاش بشه
پس بهم گفت صیغه چو رو بکشم
پس اومدی به دیوان غربی تا منو بکشی؟
انگار زیادی خوش شانس نبوده
میخواسته تو رو بکشه
ولی به سان شنگ هوا برخورده که خودشو شبیه تو کرده بوده
خب...من راز ملکه مادر رو فهمیده بودم؟
آره
پس چه اتفاقی بین ملکه مادر و بانو یین
افتاده بود؟ - بانو یین ؟ -
بانو یین؛ راهب لان یوئه
اون همینطور مادر واقعی لو آئوه
چی؟
بیا بعدا دراین مورد حرف بزنیم
خاله
بهم بگو چه اتفاقی بین بانو یین و ملکه مادر افتاده
قبلنا
صیغه گائو میگفت بانو یین یه جاسوسه که داره امپراتورو مجبور میکنه ازش اطاعت کنه
برای محافظت از بانو یین
و همینطور براش کاهش خسارات شکست
با خواسته صیغه گائو موافقت کرد
تا لوآئو و بی سانگ رو بعنوان اسیر بفرسته
میخوام ببرمش تا اعلیحضرت رو ببینه
چی چی اینا مسائل گذشته ست
شاید تنها خواسته راهب این بوده که لو آئو رو سالم ببینه
...نه
این خواسته قلبی بانو یین بوده
اعلیحضرت
میشه درمورد اتفاقی که برای مادرم افتاده
همه چیو بهم بگین؟
اعلیحضرت
چیزی دیگه ای هست که من درموردش ندونم؟
بانو یین، اونموقع چطور کشته شد؟
اون موقع
سلامتی بانو یین بعداز زایمان سختی که داشتن روز به روز بدتر میشد
علیاحضرت یه طبیب حاذق پیدا کردن
تا بیماری ایشون رو درمان کنه
اولش سلامتی بانو یین بهتر شد
ولی بعد از مدتی
بانو یین دوباره بیمار شد
دلیلش این بود که من توی داروهاش سم ریختم
اون مدت زیادی از داروها استفاده کرد واین سلامتیش رو بخطر انداخت
و وقتی زهر اثر کرد از درون هزاران تیکه شد
بعدش صیغه گائو بهم دستور داد تا
این خبرو به گوشش برسونم که لو آئو رو
بعنوان اسیر به یه کشور دیگه فرستادن
انگاری بهترین شخص برای اسارت
شاهزاده آئو بوده
وقتی بانو یین اینو شنید خیلی ناراحت شد
در اندوهش خوابید و هرگز بیدار نشد
وی شون
چطور جرات کردی؟
چطور جرات کردی این وقت شب به عمارتم تجاوز کنی؟
اعلیحضرت بهم فرمان دادن
تا تمام متحدان شاهزاده جی و خودشون رو دستگیر کنم
بانوی من
خدمتکار شاهزاده جی، شیائو لی زی
ازم خواست یه پیامی رو به شما برسونم
چی می خواد؟
گفت امیدواره شما بخاطر روزهای گذشته
بخاطر ملکه تقاضای بخشش کنین
از اعلیحضرت خواهش کنین یکمی به ملکه رحم کنه
برو به شیائو لی زی بگو
این مسئله بین اعلیحضرت و ملکه مادره
من نمیتونم دخالتی کنم
چشم
اعلیحضرت
اگه برای التماس کردن اینجا اومدین
پس برگردین
چیکار باید بکنم تا چه آر رو ببخشین؟
مادرم حتما قبلا از شما
همچین درخواستی کرده باشه؟
صیغه گائو
من بخاطر کاری که کردم گناهکارم
ولی الان سال های زیادی گذشته
حتی یکروز نبوده که بخاطرش افسوس نخورم
دیگه خیلی دیره
اعلیحضرت
میدونم که شما منو نمی بخشین
من دیگه هیچ خواسته ای ندارم
اعلیحضرت من حاضرم بقیه عمرم رو در خدمت بودا باشم
برای سلامتی و اقبال شما و بانو یین دعا کنم
هرگز معبد رو ترک نمیکنم
و هرگز خودمو درگیر مسائل دنیوی نمیکنم
واقعا؟
این بنظر از درجا کشتنت بیشتر برات
زجرآوره
اعلیحضرت
لطفا بخاطر امپراتور فقید اجازه بدین چه آر بره
بهتون التماس میکنم
چون شما برادرین
لطفا بهش اعتماد کنین
اون حتما نصیحت های غلط منو گوش کرده
پس التماس میکنم اونو ببخشید
ملکه نگران نباشین
نمیخوام اونو بکشم
ولی نمیتونه از مجازاتش فرار کنه
ممنوع میکنم که اون دوباره امور دولتی رو بدست بگیره ....از الان به بعد
اون هیچ ربطی به من نداره
ممنونم اعلیحضرت
انگاری همه همراهان شما یروزی سقوط میکنن
بهتره به خودم متکی باشم
چی چی داشتم دنبالت میگشتم
تو اینجا چیکار داری؟
ارشد ووجی گمونم دنبال من میگشتی مگه نه؟
چی شد؟ از دیدنم غافلگیر شدی؟
داشتم دنبال تو میگشتم
بعنوان رهبر قبیله وو
تو هنوزم توی یی چی هستی
الان توی قبیله وو کسی نیست که امور رو اداره کنه
تو باید برگردی
چرا حس میکنم
داری بهم میگی به قبیله وو برگردم
تا از می چی چی محافظت کنی؟
ندیدی رهبر فرقه برای کشتن می چی چی
چطوری شکست خورد؟
نقش بازی نکن
تو سال ها پیش اونو دیدی
الان اومدی اینجا که منو بکشی نه؟
تا اون بتونه زندگی راحت و خوبی داشته باشه
چی چی دیگه برای تو مانعی محسوب نمیشه
از وقتی که به اینجا اومد
چرا تا اینجا دنبالش اومدی؟
چون اون یه چیزی داره که من بهش نیاز دارم
بخاطر همین باید بمیره
پس باید اول از روی جسد من رد بشی
تو همیشه ازش مراقبت میکنی
حالا بهت نشون میدم
که دیگه نمیتونی
وو جی بیا بریم
کی اونجاست؟
تو کی هستی؟
درود بانوی من
چرا اومدی؟
حس کردم الان از اینجا صدای درگیری شنیدم
صدای درگیری؟
من که چیزی نشنیدم
نشنیدین؟ خیلی عجیبه
شما الان اینجا تنها بودین؟
الان داری از من بازجویی میکنی؟
جرات نمیکنم
ببخشید مزاحم شدم بانوی من، دیگه میرم
برین و اونورو بگردین
اطاعت
حالا که ووجی منو میشناسه
هرلحظه ممکنه هویتم فاش بشه
انگاری همین حالا باید وارد عمل بشم
ارشد
ارشد؟
ارشد؟
ارشد
شیائو با؟
تو ارشد منو ندیدی؟ - بانوی من فقط میدونم -
ارباب جوان از دیشب برنگشتن
چیکار میکنی؟
درد گرفت
تو زن منی
چطور میتونی با پررویی وارد اتاق یه مرد دیگه بشی؟
...اون که یه مرد دیگه نیست ما باهم بزرگ
باشه اون یه مرد دیگه ست
درآینده خواستم ببینمش ازت
اجازه میگیرم - من اجازه نمیدم -
حتی فکرشم نکن تنهایی به دیدنش بری
خیلی حسودی
ولی یه چیزی شده، ارشد ناپدید شده
بدون اجازه اومد اینجا و بدون خبر هم رفته
ارشدت واقعا آدم خفنیه
اگه بخواد بره
حتی دیوارها هم نمیتونن جلوشو بگیرن
حالا چرا اینقدر حسودی میکنی؟
تو که اینجوری نیستی
اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟
نگرانی؟
خیالت تخت
اون ذاتا آدم قوی ومحکمیه
حالش حتما خوبه
اعلیحضرت
اون حتی جون شما رو هم نجات داد
برو دنبالش بگرد
چند نفرو میفرستم پیداش کنن
الان دیگه میتونی باهام غذا بخوری نه؟
البته
ووجی
حالت چطوره؟
اون دیگه نمیتونه مارو بگیره
بیا یکمی استراحت کنیم
زودباش برو
منو تنها بزار
وقتی حالت اینجوریه چطوری اینجا تنهات بزارم ها
وقتی به شهر برسیم میبرمت پیش طبیب
نه نباید به شهر بریم
شان شنگ هوا، حتما یکی رو دنبالمون میفرسته
...ولی زخمت
به حرفام گوش کن
ولی این آخرش نیست
اون زنه چطور جرات کرد تورو زخمی کنه؟ الان میرم بکشمش
اون خیلی خطرناکه
هرچقدر که میتونی ازش دور بمون باشه؟
تو نگران منی؟
زندگیت رو به شوخی و بازی نگیر
باشه
خیلی خب بیا بریم
ووجی
ووجی
وو جــــی
وو جی
باید هرچه زودتر نقشه رو عملی کنیم
این همه عجله برای چیه؟
هرچی شب طولانی بشه، رویاهام بیشتر میشن
زهر گرگ رو برای لو آئو آوردی؟
....این زهر گرگه
فقط اینو توی غذاش بریز بعداز مدت کوتاهی زهر داخل بدنش میشه
کیه؟
پدر
چیان سی؟
چطور جرات کردی بدون اجازه قصر رو ترک کنی
میخواستم یه چیز مهمی رو بهتون بگم
چی میتونه باشه؟
تو همیشه برام دردسر درست میکنی
....اگه بازم دردسر درست
تو کی هستی؟
کی میتونم باشم؟ عقلتون کم شده یا پیر شدین پدر؟
باشه باشه زود باش
حرفتو بزن و برگرد
من یه راهی دارم تا قدرت ارتشتون رو برگردونین
من یه رازی رو شنیدم
راز خیلی مهمیه
مطمئنی؟
با چشمای خودم دیدم
لو آئو یه هیولاست
لیاقت اینو نداره که امپراتور یی چی باشه
اون از قبیله ما خبر داره
و شمام نصف قدرتتون رو دارین
یه روز همشو ازتون میگیره
....ولی ما اون موقع
ماهی رو توی برکه خودش میگیریم
من لینگ وان شان، کارهای زیادی برای کشور کردم
اون چطور جرات میکنه منو اینطوری تهدید کنه؟
اون نصف قدرت شما رو گرفت فکر کردین جرات پیشروی نداره؟
ولی تو همسر اونی
اون فقط به چو چینگ لی اهمیت میده
اون احترامی به من نمیزاره، منم نمیزارم
چیان سی
الان منظورتو فهمیدم
ولی من الان خیلی ضعیفم
درضمن اون حمایت امپراتور رو داره
اگه اون بخواد بعنوان خیانتکار برام پاپوش بدوزه
ارزشی نداره که ما جونمون رو به خطر بندازیم اونم برای کمک به بقیه
ولی اگه ما با کسی که ازین وضع سود میبره متحد بشیم
انقدری که فکر میکنین سخت نیست
....منظورت اینه که
لو چه
من بهش چیزی رو مدیونم
پس پدر لطفا درموردش فکر کنین
یه چیز دیگه ای هست که خیلی مهمه
امیدوارم بتونم یکم پودر از عمارت ژنرال بگیرم
تا برای خودم دوتا دستیار پیدا کنم
منو ببخشین بانو
زودباش بگو بینم کی بیدار میشه
بانو آدم اشتباهی رو دزدیدین
من فقط یه فالگیرم
طبیب نیستم - مزخرف نگو -
خودم شنیدم که گفتی یه نیمه الهه ای
ببین
قادر متعال، میتونم همه مشکلاتتون رو رفع کنم
...اگه نجاتش ندی
نه نه
تلاشمو میکنم
تلاشمو میکنم
زود باش
اون مریضه یا زخمی شده؟
...خب
انگاری بدجوری زخمی شده
ولی نگران نباشین میدونم چیکار کنم
تموم شد
من قدرتم رو به این طلسم صلح انتقال دادم
وقتی اینو بسوزونین و خاکسترش رو توی آب حل کنین بدین بهش بخوره
حالش کاملا خوب میشه
واقعا؟
وایسا
اگه کسی ازت پرسید
تو هرگز مارو ندیدی
اصلا ندیدم
این دختره از کجا اومده؟
خیلی احمق و ساده لوحه
تورو خدا کار کن
کار کن
چرا من اینقدر بی عرضه و بدبختم؟
وو جی
ووجی منو ببخش
من خیلی بی عرضه ام
.....من
حتی آخرین امید تورو نابود کردم
....ولی
ولی نترس
من کنارت میمونم
درسته
چطوری میتونم فراموش کنم؟
اونی که تو دوست داری من نیستم
بخاطر همین نمیخوای من کنارت باشم درسته؟
ولی نگران نباش
اگه نتونی دوباره بیدار بشی
خاکسترت رو میبرم وبه چو چینگ لی میدم
ولی میخوام یه چیزی ازت برای خودم نگه دارم تا همیشه به یادت باشم
میتونم خاکسترت رو بهش بدم
.....ولی این
این مال منه
کره فا با افتخار تقدیم میکند KoreFa.ir مترجم: @hobabyakhi4
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.