Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
- برو حیوون. - برو حیوون.
همین؟
برو حیوون، برو!
- برو... - برو!
تندتر!
شاید بهتر میبود قبل از شروع مسابقه، یه خورده میذاشتم جلوتر حرکت کنی، «سِر لنسلوت». (سِر: لقب شوالیه هاست)
- بهترین شوالیه پیروز شد. - منظورتون پادشاهه؟
- اول باید ملکه ام رو پیدا کنم. - شایدم قبلش من پیداش کنم.
فردا بهمون ملحق شو.
علی الخصوص، همسرت هم داره میاد.
بذارید این برادرتون با فتوحاتِ فراموش شده ـتون طلسم نشه.
موج ها دارن نزدیک میشن. بیا برگردیم.
هنوزم قصه های قبل از خواب میگید سرورم؟
«موردردِ» عزیزم، نیاز به مادر داره. (پسر پادشاه آرتور)
عشقِ پدرانه براش کفایت نمیکنه.
«آرتور و مرلین: شوالیه های کملوت» زیرنویس اختصاصی از فیلیمو
مترجم: «TheFlashPoint»
سرزمینِ «تروزین».
آره درسته.
اون صدا رو میشنوید؟
اونجاست!
اسب ها رو ببند.
عروسِ بهتر از این دیدید؟
صبر کن.
بانوی محترم، خودتون رو نشون بدید.
بانوی محترم،
اینجا جای همچین آدم متشخصی نیست.
بیا.
خوش اومدی...
نزدیک بود!
قابلی نداشت.
اون صدا...
بو بکِشید و دیگه بهش فکر نکنید.
بیا.
آرتور با گوئینویر ازدواج کرد،
و او همان ملکه ای شد که آرتور همیشه در آرزویش بود.
سپس حدودِ هشت سال از زندگی اش را...
صرف مبارزه ای وحشیانه و پر از خونریزی در برابر رومی ها کرد.
او شجاع ترین شوالیه ی خود را به همراه داشت، تا کملوت را نجات دهد،
و پسرش «موردرد» را به رهبری گُماشت.
بعد از پیروزیِ نبردِ روم...
آرتور از این جنگِ مخوف و رنج آور، عذاب کِشید...
و حالا با شوالیه هایش در فرانسه استراحت میکند.
بزن!
برو جلو!
هنوزم ضربه فنیش نکردی.
بلند نشو سرورم. بلند نشو.
بلند نشو سرورم.
پاشو!
پاشو مرد!
پاشو!
نگهش دار، نگهش دار.
تسلیم میشی؟
- تسلیم میشی؟ - تسلیم میشم.
هوراااا!
ولش کن ولش کن. دیگه تموم شد.
یالا. پاشو بیا اینجا مرد.
برای یه پیرِ ناخوش، بدک نبود.
به کی میگی پیر؟
هر دفعه از اونجا رد میشم، به شما فکر میکنم.
- کملوت رو میگم سرورم. - آهان، آره کملوت...
اونجا واسه من نیست.
توی جنوب شایعه شده که ساکسون ها میخوان حمله کنن.
نمیتونیم انتظار داشته باشیم که موردردِ جوان، کشورمون رو در این نبرد رهبری کنه.
بعد از هشت سال، هر چیزی که لازم بوده رو یاد گرفته.
اون ارتش بدونِ راهنمایی های پدرش، یا راهنمایی های پادشاهش هیچ فایده ای واسش نداره.
بدون شمشیرِ اکسکالیبور، هیچ پادشاهی وجود نداره.
بخاطر اون شمشیر نیست که آرتور شدی.
اون شمشیر رهات کرد چون تو خودتو رها کردی.
آرتور...
دیگه وقتشه برگردی خونه.
دوستِ من، یه نگاه به دور و برت بنداز.
همین الانم توی خونه ایم!
حالا نوبتِ توئه، «کانسایس».
در برابر کسی که...
بخاطر شمشیر، پادشاه بریتانیاست.
این آدم پادشاهِ هیچ کجا نیست.
این مرد مثلِ آهنگرها میجنگه.
اگه پادشاهه، پس ارتشش کجاست؟ ها؟
ما ارتششیم.
- چی؟ - خوبه.
پس خودتون رو ثابت کنید.
یه دلیل به بچه هاتون بدید که بتونن بهتون افتخار کنن.
من هنوز بچه ای ندارم،
ولی اونجوری که اون میجنگه...
میترسم هیچوقت به دنیا نیان.
اولین بچه مثل خودت میشه. یعنی مثل خودت ترسو میشه!
اوه!
خب...
تو؟
نمیتونم با تو مبارزه کنم.
من نمیخوام باهات مبارزه کنم.
ولی میتونم سریعتر از هر مردی، کمرت رو خاک کنم.
اوه! اوه! اوه!
میخواید با این زن در بیوفتید؟ هان؟
دیگه اون آدمِ سابق نیست، رفیق. حتی منم میتونم ازش بهتر باشم.
بعید میدونم، «تریسترم»
اینقدر پاچه خواریش رو نکن. بذار خودش روی پای خودش وایسه.
سرورم.
از ازدواج با من راضی نیستید؟
تنها چیزی که ازت میخوام اینه که پیشم باشی.
لباس هات رو هم عوض کن.
(کملوت، انگلستان) (100 مایل آنطرف تر)
فکر میکردم خنجر زدن از پشت، بیشتر راستای کارِت باشه.
بیا بانوی من.
این عصرِ خوشگذرونی ـه.
برای من تُرش نکن.
اشراف زادگان جمع شدند، «سِر موردرد».
ممنونم توماس. الان میام.
بیا راهِ این عشق رو باز کنیم، بانو من!
قرار نیست همچین موجودِ خوشایندی رو از دست بدم.
من نه بانوی تو هستم،
و نه موجودت!
جایی نرو.
«برادر سدریک».
خدا قوت، فرزندم.
اگه قرار باشه کسی قوت بگیره، اون منم!
بهم قوت بده.
خدا قوت!
بشینید آقایون، بشینید.
به روحِ خسته ـتون استراحت بدید.
بازم نوشیدنی بیار.
اول با ماء الشعیر شروع کن. باشه؟
سرورم، ما بخاطر نوشیدنی هاتون نیومدیم اینجا.
یا برای لطفِ بی دریغتون.
متوجه شدیم که باهامون کار دارید...
سرورم!
مزرعه ای که توش انگورها رو پرورش میدن، خیلی از اینجا فاصله نداره.
بهتره مزه اش رو بچشید، ارباب «بدویر».
چه کاری باهامون داشتید قربان؟
بچشیدش.
خوبه. مگه نه؟
غلیظه.
کارِتون رو بگید قربان.
- پادشاه آرتور همچنان... - ارباب آرتور!
کی الان روی تخت پادشاهی میشینه؟
کملوت تخت پادشاهی داره.
پادشاه ما، مثل همه ی شوالیه هاش، دور میز میشینه و باهاشون برابره.
حالا این شوالیه ها کجان؟
این میز کجاست؟ (میز گِردی که پادشاه آرتور ازش استفاده میکرده)
- میبینیدش؟ - سرورم!
اون میز، نابود شده.
البته من این کار رو نکردم.
نجارهام این کار رو کردن!
اولش میخواستن قبول نکنن، ولی بعدش تهدیدشون کردم که با تبرهای خودشون سرشون رو قطع میکنم.
آرتور ما رو رها کرده.
حالا برای چی؟
بخاطر فرصت طلب های طالبِ جنگ!
- اون برای شرافتش میجنگه. - این دخترِ خدمتکار شرف بیشتری داره.
- اون برای کملوت میجنگه. - اون برای خودش میجنگه!
برای خودش میجنگه.
آرتور، بیدار شو.
کشورمون رو تهدید کردن، آقایون.
ارتش ساکسون ها اونورِ آب، نیروهاش رو جمع کرده...
ولی پادشاهِ ما، پادشاهِ شما، پدرِ من...
ما رو رها کرده.
ما رو جلوی گرگ ها ول کرده.
کجای رها کردنِ مردم، شرف وجود داره؟
کجای غفلت از مردم، شرف وجود داره؟
ولی الان که جنگِ با روم تموم شده...
آرتور خیلی زود برمیگرده پیشمون.
قبل یا بعدِ اینکه ساکسون ها سرت رو بالای خونه ات به نیزه کِشیدن؟
- اون ما رو رها نمیکنه. - همین الانش رهاتون کرده.
«ورتیگینی»...
دوباره یواشکی داری پرسه میزنی.
پرسه نمیزنم، «اگروین».
دارم گوش میدم!
شاید بهتر باشه تو هم امتحانش کنی.
یه روز ممکنه همین گوش دادن، زندگیت رو نجات بده.
حق با ارباب موردرد ـه. الان در وضعیت خطرناکی قرار داریم.
همه ی اینا به لطفِ به اصطلاح اربابِ توئه.
آره واقعاً توی وضعیت خطرناکی هستیم.
پدر سوخته!
وایسا!
این یکی واسه خودمه.
با دشمنانِ ساکسونِ خودمون هم سفره میشیم.
و اگه خدا بخواد، این میشه دنیای جدیدمون.
من نمیخوام توی این ماجرا شرکت کنم.
باید بذاریم شهرِ کملوت بمیره...
تا مردممون زنده بمون.
ترجیح میدم بمیرم ولی نذارم همچین اتفاقی بیوفته.
گفتنش برات آسونه!
مگه نه؟
آرتور بهت اعتماد کرد!
اینم یه دلیلِ دیگه برای اینکه «احمق» صداش کنیم.
- این کار خیانته! - نه.
این وفاداری ـه.
کی باهام موافقه؟
کی باهام موافقه؟
چی شده؟
تا حالا از نزدیک زن ندیده بودی؟
زن های زیادی ندیده بودم که بخوان بهم آسیب برسونن.
بابتِ دوستت متاسفم.
الان نه، آرتور.
کی فرستادتت؟
بهم بگو کی فرستادتت...
- وگرنه گردنت رو میبُرم. - واقعاً شک دارم همچین کاری بکنی!
- کی فرستادتت؟ - واقعاً هیچ نظری نداری، مگه نه؟
عجب صدایی داره.
مثل صدای فرشته ها می مونه.
بهم بگو که زنده ـست!
مثل همه ی زندگانِ دیگه می مونه،
ولی زندانی ـه.
ارباب موردرد از همراهیش لذت میبره.
باید بری یه قایق پیدا کنی...
و در اسرع وقت به سمت انگلستان بری. بعدش با اسب مستقیم برو کملوت.
پیغامی واست دارم که باید تحویلش بدی.
من از این دخترهای خدمتکار نیستم. چرا فکر میکنی این کار رو میکنم؟
حداقل دوستات وقتی اینا رو از دست دادن، مُرده بودن. (زبونشون بود)
اونوقت اگه نتونم حرف بزنم، انتظار داری چجوری پیغامت رو برسونم؟
به موردرد بگو اون رو آزاد کنه،
وگرنه چیزای خیلی مهمتر از زبونش رو از دست میده.
اگه موفق بشی...
خاطر جمع میشم که زندگیِ ثروتمندانه و پر ثمری داشته باشی.
بازش کنید.
ما پشت سرت میایم.
همخونِ خودم!
- موردرد هنوز بچه ـست. - قاتله!
میخواد یه کاری با کملوت بکنه.
گوئینویرِ عزیزم!
اگه روش دست بلند کرده باشه...
بی درنگ میکُشمش.
موردرد همه رو تحت نفوذ خودش قرار داده.
«پرسیوال»!
قبل از رفتنمون یه کبوتر بفرست تا به «بدویر» بگیم یه گروه جمع کنه،
فقط وفادارترین های دورِ میز.
وفادارترین افرادِ شما اینجا هستن.
- داخل همین اتاق! - کافی نیست.
کبوتر رو بفرست. بهش بگو خودشون رو آماده کنن و منتظر بمونن.
فوراً میریم سمتِ ساحل.
ممنونم.
- ممنونم. - بخاطر همنشینی با من لازم نیست پولی بدی.
بخاطر این اعتمادی که بهش کردید، نمیتونید خودتون رو مقصر بدونید، سرورم.
دیگه من رو «سرورم» صدا نکن.
- ترجیح میدی بهت فحش بدم؟ - ترجیح میدادم نمیذاشتم یکی از افرادم کُشته بشه.
این تقصیر تو نیست، آرتور.
این درست کاریه که پادشاهان میکنن.
حیف شد که جزو شجره و دودمانِ من نیستی.
مثل شوهرت...
ساده لوحی!
نمیدونی اون قادر به انجام چه کارهایی هست.
دیگه اون زمان گذشته، ملکه ی من!
قادر به انجام هیچ کاری نیست.
درک میکنم که به آرتور علاقه دارید.
این موضوع واسه قبل از این بود که اون دختره رو به من ترجیح بده.
هیچوقت نیازی به دوست نداشتم، بانوی من.
من بهت پیشنهادِ دوستی نمیدم.
بلکه میتونم ذهنم رو در اختیارت بذارم.
اونوقت به چه دردم میخوره؟
حالا چطور بخورمش؟
داره میاد غرب!
بهت الهام شد که پدرت داره برمیگرده.
اگه بیاد، احمقه!
دیدی سرورم؟
بلند شید، احمقای لعنتی!
- به خونه خوش اومدی. - بسه «پایتینوم».
هنوز نرسیدیم خونه.
داریم میریم همون طرف، سرورم.
امن ترین راه!
پشت سرتون میایم.
فقط همینا هستید «سِر بدویر»؟
بله متاسفانه.
بالاخره برگشتید «سِر لوکن»...
و مشتاق جنگیدن هستید. یا اینکه نیستید؟
مودب باش «سِر تریسترم»
بقیه کجان؟
بگو که پدرم مُرده.
میری پدرم رو پیدا میکنی...
- ... و برش میگردونی پیشم. - نمیدونم از کجا دارن میرن.
ورتیگینی!
این دختر به کمکت نیاز داره.
مسیرِ آرتور رو بهش نشون بده.
اگه دوباره منو ناامید کنی،
خانواده ات که داخل زندان هستن رو میکُشم...
و رهاشون میکنم تا در زندان هاشون بپوسن.
متوجه شدی؟
ناامیدتون نمیکنم، سرورم.
- داره ما رو کجا میبره؟ - نمیدونم.
- کملوت؟ - هنوز نه.
واینمیستیم بچه ها؟ معده ام کلی جا باز کرده.
وقتی غذا میخوریم که اون پرنده وایسه.
از دیدنتون خوشحالم، سرورم.
همیشه برای برگشتتون دعا میکردیم.
جنگِ طولانی ای بود.
کملوت در نبودِ شما به شدت متحمل درد و رنج شد، سرورم.
باید خودتون رو خوش شانس فرض کنید. (که در جنگ حضور نداشتید)
- پیروزیِ بزرگی کسب کردی، آرتور. - هر چی تو بگی!
وایسید!
کجا رفت؟
اعلیحضرت.
میتونم به این صندلی عادت کنم.
احتمالاً مجبور بشید عادت کنید! (صندلی پادشاه)
فرزانگانِ بزرگِ قدیمی، رازهاشون رو دم دست نگه میداشتند.
- شرط میبندم همشون رو نوشتن. - کتابی هست که من قبلاً بهش نگاه کردم.
- کتابِ جمع آوری شده؟! - اون کتاب باستانی رو دنبال کنید، سرورم.
اونموقعست که میتونید خدایی کنید.
گور باباش! من که نمیرم اونجا.
- جاهای بدتر از اینجا هم بودم.
علاقه ای به شنیدنِ تلاش های ناموفقت برای دلربایی از زن ها ندارم.
اونجا جادو و جنبل هست. نگاش کنید.
- به زودی خودم رو توی دیگِ جادوگرها میبینم. - ساکت!
آرتـــور!
بیــا پیــش مـــن!
من آمــاده ام!
ادامه میدیم.
جدی؟!
آرتـــور!
چرا وایــسادی؟ بیــا!
آرتـــور، بیــا پیــش مـــن!
از این طرف.
مطمئنی سرورم؟
به هیچ وجه!
بریم.
آرتـــور!
- بیـــا اینـجــا! - نه!
منتظـر چی هـستی؟ شــک داری؟
صبر کنید.
اسب هاتون رو ببندید. امشب همینجا اُتراق میکنیم.
بدویر، آتیش درست کردن با توئه.
- لوکن و برنور، برای غذامون گوشت پیدا کنید. - باشه.
- بسپاریدش به ما. - یه خورده استراحت کنید.
وقتی شکم هاتون سیر شد، باید باهاتون مشورت کنم.
مشکلی وجود داره بانوی من؟
احساس میکنم معذب هستید.
شاید هم یه جور ایمان و آرزو باشه. آره، آره.
خودشه!
امید واهی!
افسوس که نادانیِ تو، اون به اصطلاح پادشاهت رو نجات نمیده.
اگه اون خیانتکارِ لعنتی، برگرده کملوت...
با دستای خودم کُشته میشه،
و تو به پادشاهِ ابدیت تعظیم خواهی کرد.
تو...
ملکه ی من...
و عشقِ منی.
هر شب کنار تختِ پادشاهیم، زانو خواهی زد...
و حتی پلک نمیزنی.
الان باید توی مسیر کملوت می بودیم.
نمیدونم واسه چی داریم معطل میکنیم.
قبلاً هیچوقت پادشاهت رو زیر سوال نیمبردی، «سِر تریسترم».
داناییش رو که زیر سوال نبُردم، «بودیر». فقط نمیدونم قصدش چیه.
الان سایه ای تاریک قلبش رو فرا گرفته.
«سِر برنور»، خونه ی تو از همه به کملوت نزدیکتره. حالا بهمون بگو باید انتظار چی رو داشته باشیم.
موردرد منتظر ساکسون ها می مونه.
آره، اگه نمیخواست با اونا متحد بشه، هنوزم کنارش میبودی تا از تاج و تخت دفاع کنی.
تعدادمون خیلی کم بود، «سِر تریسترم»
اونا بهمون نیاز داشتن.
اونموقع که جلوی رومی ها بهتون نیاز داشتیم، کجا بودید؟
داشتیم از خانواده هامون محافظت میکردیم.
وقتی بقیه داشتن می پوستیدن، شماها داشتید زمین های خودتون رو امن میکردید.
دیگه کافیه، تریسترم.
کسی انتظارِ خیانتِ موردرد رو نداشت.
هیچکس ازش پیروی نمیکنه...
- ... مگر اینکه از روی ترس یا طمع باشه. - حالا از کجا اینو میدونی؟
«سِر لوکن»!
بس کن!
گفتم دیگه کافیه!
صرفاً دارم چیزی رو میگم که هممون حسش میکنیم.
- تریسترم! - به نظر نمیاد این بُزدل ها اصلاً بخوان بجنگن!
کافیه! انرژی خودتون رو برای سوگواری برای چیزهایی که نمیدونید هدر ندید.
مرلین!
باهام قدم بزن، آرتور.
بهتون که گفتم اینجا جادوییه!
از آرمانت منحرف شدی!
اون زهرِ ماری هم بهت کمکی نمیکنه.
حالا آرمانِ من چیه مرلین؟
من نباید جواب این سوالت رو بدم.
من توی اون جنگ، جنگیدم و یادم نمیاد که چرا...
ده هزار نفر رو به آغوش مرگ فرستادم...
و دیگه هیچ دلیلی برام باقی نمونده.
چه دلیلِ بهتری از «خونه»؟!
خونه ای که ازش محافظت نکردم؟!
بعدش رفتم مُشت زنی و با زنانی همنشین شدم که اصلاً بخاطر نمیارمشون،
اونوقت اون احمقا میان بهم میگن «پادشاه».
افرادت احمق نیستن، آرتور.
اونا «افراد» هستن...
ولی «افرادِ من» نیستن.
داشتم حرفاشون رو میشنیدم.
اونا شایعه پراکنی میکنن.
داشتی ترس هاشون رو میشنیدی.
ترسِ از دست دادنِ رهبرشون.
هیچ رهبری توی بزرگ کردنِ یه پسر وفادار شکست نمیخوره.
آرتور، موردرد همخونِ توئه ولی هم سرنوشتت نیست!
سرنوشتم اکسکالیبور بود.
- حتی اونم منو ترک کرد. - هر وقت که آماده بودی برمیگرده پیشت.
اگه هیچوقت آماده نشم چی؟
اونموقع تظاهر میکنی که هستی، تا اینکه واقعاً آماده بشی.
پادشاهتون!
به کی خدمت میکنی، «سِر تریسترم»؟
به شما خدمت میکنم، سرورم.
تا لحظه ی مرگم!
ولی فراموش کردی که کی هستی.
هممون فراموش کردیم کی هستیم.
ما روی زمینی باستانی و مقدس زانو میزنیم.
اینجا حلقه ی جادوگرانِ آوالان بوده و مهمترین قانونی که باهاش زندگی میکنیم اینجا بوجود اومده.
سخن مترجم: جزیره ی آوالان جزیره ای جادوییست که پادشاه آرتور بعد از مجروح شدن در اینجا درمان شد
شما اشتباه میکنید که به من تعظیم میکنید.
مسئولیتِ شما نسبت به کملوتِ، آقایون.
مسئولیتِ شما نسبت به همدیگه ـست.
مسئولیتِ ما نسبت به همدیگه ـست.
برخیزید.
از روی زانوهاتون برخیزید و بازوهای همدیگه رو بگیرید.
و به یاد بیارید که ما کی هستیم.
به یاد بیارید برای چی ایستادگی میکنیم،
برای حفظِ چه چیزی میجنگیم!
برخیزید و به یاد بیارید که ما آدم های عادی نیستیم.
ما شوالیه ایم!
برگزیده شدیم تا از قلمرو محافظت کنیم.
برگزیده شدیم تا از مردم محافظت کنیم.
برگزیده شدیم تا از کملوت محافظت کنیم.
ما آدمای عادی نیستیم.
ما از برادر به هم نزدیک تریم.
ما شوالیه های میز گِردیم. (میزی دایره ای شکل که نماد برابری بین افراد بوده)
حواستون جمع باشه.
نمیـ....نمیدونستم باید چیکار کنم.
چی دیدی؟ کی اینکار رو کرد؟
اون زنه، قربان.
سرورم، من اون رو سرافکنده کردم. شما رو سرافکنده کردم.
کس دیگه ای نبود؟
نه قربان.
تریسترم، بدویر... پیداش کنین ولی زنده بیارینش.
موردرد حرکتش رو زد. حالا نوبت ماست.
چیزی پیدا نکردیم، سرورم.
این کار رو بی دلیل انجام نداده.
یکی یکی شکارمون میکنه.
تا اینکه من رو تنهایی گیر بیاره.
ملکه ـمون بیشتر از این نمیتونه منتظر بمونه.
سرورم...
به ورتیگینی بگو میخوام تا آخر هفته ازدواج کنم.
موردرد ملکه رو زندانی کرده و تاج و تخت رو تصرف کرده.
زمانِ زیادی نداریم.
- شماها پیاده برید. - «شماها»؟
- چرا با هم نمیریم؟ - نباید ریسک کنیم و افراد بیشتری رو از دست بدیم.
من تنهایی سفر میکنم.
دو روز تا کملوت راهه!
باید بدونِ اینکه دیده بشید، سفر کنید.
- سرورم! - گفتم پیاده!
- بدونِ اسب؟ - بدونِ اسب!
باید هوشیار باشید.
از جاده ای برید که کمتر توش تردد میشه.
اگه چیزی ما رو از هم جدا کنه، دوباره همدیگه رو پیدا میکنیم.
زیر پلِ قلعه ـمون...
در طلوعِ روزِ دوم همدیگه رو میبینیم.
مصیبتی عظیم در راهه.
از جنگ، کلی خسارت وارد میشه.
ولی ما میجنگیم.
بخاطر کملوت!
- بخاطر برنور! - بخاطر برنور!
اسب ها رو آزاد کنید.
سحر خیز شدی، «سِر لنسلوت».
تا وقتی که کملوت در امان نباشه نمیخوابم.
ازت میخوام بری سمتِ غرب.
برو شهر «مرتر» و ببین میتونی «سِر کیدر» رو پیدا کنی یا نه.
بهش بگو هر چقدر میتونه نیرو جمع کنه و روی تپه ی قلعه بهمون بپیونده.
سرورم، ما از زمانی که این ساحل رو ترک کردیم دوش به دوشِ همدیگه بودیم.
- الانم قرار نیست تنهاتون بذارم. - تنهام نمیذاری.
داری دستور رو اجرا میکنی.
سرورم...
تو مردِ خوبی هستی، لنسلوت.
- وفادارترین دوستمی. - تا زمانی که شما پادشاه باشید...
هیچ تردیدی برام وجود نداره.
اون خیلی دووم نمیاره. میدونی دیگه؟
اون خدای به صلیب کِشیده شده ی جدیدت رو میگم. (اعتقاد مسیحیان به خدا بودنِ عیسی)
شایدم توی بریتانیا سرما خورد! (خداش رو میگه)
کمکی از دستم بر میاد بانوی من؟
ارباب موردرد داره ازدواج میکنه.
تبریک میگم.
- میخواد در پیشگاهِ کلیسا مزدوج بشه؟ - نه اینطور نیست.
خبر نداشتم که دیگه به دینِ مسیحیت ایمان نداره.
اون دنبالِ اینه که ساکسون ها رو راضی نگه داره.
حالا این عروس خوشبخت کیه؟
ملکه گوئینویر.
خوشگل ها با خوشگل ها ازدواج میکنن، برادر. (برادر واقعیش نیست. مثل برادرِ دینی می مونه)
ولی اون قبلاً ازدواج کرده.
با پادشاهمون!
نمیخواد در پیشگاهِ کلیسا ازدواج کنه!
باورم نمیشه ملکه گوئینویر به فکر همچین کارِ پَستی افتاده.
اون مجبوره از دستورات پیروی کنه.
این خیانته!
منطقی فکر کن، «برادر سردید».
تو ازدواجِ موردرد رو میبینی و تاجِ پادشاهی رو بر سرش میذاری.
میخوای تاج و تخت آرتور رو تصرف کنی؟
یه نقشه های کوچولویی توی سرم دارم.
- حتماً خسته شدی! - من به پیاده روی عادت دارم، الکساندرِ جوان.
اسب ها هیچوقت خسته نمیشن!
منظورم این نبود. یعنی...
- ...از جنگیدن خسته شدی! - ما کارمون همینه.
روم چطور بود؟
هیچوقت نتونستیم بریم داخل شهر، ولی...
یه سری داستان در موردش شنیدم. شرط میبندم تو هم شنیدی.
سربازهاشون چطور بودن؟
بر عکسِ این دوستای ساکسونمون، شرافتمندانه میجنگیدن
- باید از ساکسون ها بترسم؟ - الکساندر، ساکسون ها مثل حیوانات میجنگن.
مثل گرگ های وحشی ای می مونن که اگه فرصت داشته باشن زنده میخورنت.
گاردهای موردرد از همه بدترن!
آروم باش، «سِر لوکن».
- این جوون رو اذیت نکن. - یه خورده ترس کسی رو نمیکُشه.
خودت رو اذیت نکن، جوون. ما معمولاً زنده می مونیم.
برو.
این ماهی ها از رنج و دردشون خبر ندارن.
سرنوشتشون دست خودشون نیست.
جاشون هم دست خودشون نیست، موردردِ جوان! (به صورت استعاری خودش رو گفت)
بچه که بودم منو میووردی اینجا.
میدونم که یادته.
خنده داره، مگه نه؟
ملکه ی کملوت هستی ولی اصلاً پادشاهِ آینده ای که قراره باهاش ازدواج کنی رو دوست نداری.
تو باهام ازدواج میکنی...
وگرنه میکُشمت.
ولی قبلش...
برام یه جانشین به دنیا میاری.
فکر میکنی پادشاهِ لایقی هستی؟
موردرد درباره ی تو اشتباه فکر میکنه.
اون فکر میکنه که خائنی.
حقیقت اینه که چیزی جز یه قاتل نیستی.
اونموقع که پدرم داشت میجنگید تا در کملوت امنیت رو برقرار کنه کجا بودی؟
از طرفِ همه ی مردم کملوت...
هزاران بار از پدرت تشکر میکنم.
اون هزاران نفر دیگه ای که کُشته شدن...
و زن و بچه هاشون رو غارت کردن، چی؟
اونوقت حالا فقط بخاطر اینکه همسرت رو ببینی میخوای برگردی.
تو هیچی نمیدونی!
من فقط برای این میجنگم که از سرزمینمون و و ملکه ای که قلبم بهش تعلق داره، محافظت کنم.
من برای پدرم میجنگم.
بذار برم.
با یادِ این درد و رنج، سفرم رو ادامه میدم.
ولی فقط من نیستم که از دستِ تو رنج کِشیده.
اگه دستِ من بود، تا الان کُشته بودمت.
باید به قول خودم عمل کنم.
همه مثل ملکه ـت از درد لذت میبرن؟
- کاری نکن نشونت بدم. - نیازی نیست چیزی نشونم بدی.
هر شب صدای جیغش رو میشنوم.
و بر عکسِ تو، موردرد از اذیت کردنش خسته نمیشه.
با این ترسِت داری بهم توهین میکنی!
- فقط میترسم که ممکنه یه بانو رو بکُشم. - بانو؟
این حرفا رو باید به خانم های دیگه بزنی!
مجبورم نکن!
کسی داره این حرف رو میزنه که به زانوم افتاده بود!
ملکه ـت رو میکُشه.
خدایا منو ببخش!
ببخشید؟! (حریم خصوصیش رو رعایت نکرد)
میتونم هر جای این قلعه که بخوام برم.
حتی شما هم مالِ من هستید، ملکه!
چی شد؟ شجاعتت رو از دست دادی؟
نه من و نه تاج و تخت، مال تو نیستیم.
بگو ببینم...
پسرکی که خودش رو خیلی حقیر میبینه...
چطور میتونه به خودش جرأت بده و ادعای گرفتنِ مقامی رو کنه که ازش میترسه؟
چطور میتونه جایگاهِ مردی رو بدزده که در قلبش رعب و وحشت میندازه؟
بچه جون، پدرت داره میاد و وقتی برسه، باید زانو بزنی و ازش طلبِ عفو کنی.
شاید برات سوال شده باشه که تو موشِ حقارت انگیزِ کثیف...
چرا تصمیم گرفتی همه چیز رو برای خودت بگیری!
تو برای کملوتی که بهش خیانت کردی، خیلی کوچیکی.
بهم بگو ببینم...
همه ی افرادِ آرتور، اینقدر احساساتی و شکننده ان؟
داری کیو میگی؟
هیچکس، ملکه.
امکان نداره واقعی باشی!
از حقیقت نترس، سرورم.
بیا نزدیکتر.
انگار خیلی سردته، عزیزم.
این منم، لنسلوت.
و بهت آسیبی نمیرسونم.
بیا.
ببریدش کملوت.
آقایون...
به خونه خوش اومدید.
خبری از آرتور نیست.
خوب نگاه کنید. باید همینجا منتظرشون بمونیم.
فکر نمیکردم اینقدر راحت بیای.
ظاهراً فریبِ زنها رو خوردی.
یا بهتره بگم...
فریبِ اون عشقی که بهش نرسیدی رو خوردی!
مردم کملوت فکر میکنن تو قوی ای، «سِر لنسلوت».
ولی ما جفتمون میدونیم که روحِت متعلق به کیه.
هیچ کادوی عروسی ای بهتر از این نمیخواستم.
بگو ببینم، پدرم چطوره؟
اون اصلاً به تو اهمیت نمیده.
فکر میکنی نمیدونم؟
فکر میکنی همیشه نمیدونستم؟
همه چیز مالِ منه!
همه اش رو خودت ساختی؟ واقعاً غافلگیر شدم.
نه! آرتور!
- پدر! پدر! - آرتور!
پدر!
هی، مرلین!
مرلین!
بهم بگو واقعی هستی.
تنهایی نمیتونم ادامه بدم.
کشور و ملکه ام رو سرافکنده کردم.
یه دختره ای رو کُشتم!
جنگجویی که پدرش جونش رو بخاطر این سرزمین داده.
کاری رو کردی که مجبور بودی بکنی.
یه نگاه بهم بنداز!
کجای من به پادشاه ها میخوره؟
باهات حرف میزنم ولی گوش نمیکنی.
یه پادشاه نباید برای خیانتِ خودش غم بخوره.
نباید بجنگه تا بقیه بتونن استراحت کنن.
نباید بخاطر ترس از مرگ، زنده بمونه.
باید همیشه باقی بمونه،
تا بتونه از مردمش محافظت کنه.
از کشورش!
اما مهمتر از همه، باقی می مونه تا بتونه به به کسانی که قدرت ندارن، قدرت ببخشه.
کسانی که آرزوشونه دورِ میزِ گِرد در کنار مردی...
بنشینند که تک تک لحظاتِ روزشون ازش الگو میگیرن.
تا یه روز تک تک سلول هاشون مثل اون مرد بشه.
یعنی تو! پادشاهشون!
میدونم چی اذیتت میکنه آرتور. ولی عزمت رو جزم کن.
اون مُرده، مرلین!
اون مُرده.
وقتی می میره که باور داشته باشی مُرده!
از بازی کردن با احساساتِ اون موشِ آدم فروش...
و زندانی کردن و به خاکِ سیاه نشوندش، لذت بردم.
دوست دارم بدونم که خبرِ ازدواجِ در پیشِ روی ما...
پدرم رو سریعتر میکِشونه اینجا یا نه.
بخاطر کُشتنِ پسرِ آشغالش، سریع میاد اینجا.
باید اون لباس رو امتحان کنی.
خیلی زود همه چیز تموم میشه.
یا باهام همکاری میکنی...
یا اینکه قطع عضو کردنش رو نگاه میکنی.
عروسی رو یه ذره انداختم جلو.
بانوهای تشریفاتت همین الان اومدن.
یادت نره حموم بری و استراحت کنی.
امشب، شبِ بزرگی در پیش داریم.
بیا آرتور.
گوئینویر!
گوئینویر!
حقیقت داره؟
بله بانوی من. داخل سلولی زیرِ زمین زندانیش کرده.
باید عجله کنید. نگهبان ها خیلی زود برمیگردن.
درها رو قفل کن و هیچکس رو داخل راه نده.
بانوی من...
خیلی خطرناکه!
مگه من ملکه ـت نیستم؟
- بانوی من! - هیس!
ساکت باش، سرورم.
نه، لنسلوت.
دلم برای دست دادن بهت تنگ شده بود، بانوی من.
من بانوی هیچکس نیستم.
بهم بگو که تو هم همین حس رو نداری!
پس آرتور چی؟
- ما هیچوقت نمیتونیم بهم برسیم. - لزومی نداره کسی خبردار بشه.
اگه بگی «نه»، دیگه کاری باهات ندارم.
تصمیم گیریش با من نیست.
باید برم.
یه راهی پیدا میکنم!
ایمان داشته باش.
فایده ای نداره!
دلم میخواد بزنم ساکسون ها رو نفله کنم نه اینکه با این کله پوک بجنگم.
میترسم زنده زنده بخورنمون!
مادراتون تا حالا بهتون درباره ی بازی توی بارون هشدار ندادن؟
برای خونریزی آماده اید آقایون؟!
آررررره!
سرورم، نجیب زادگانِ ساکسون سفرشون رو شروع کردن.
پس نوشیدنی ها رو آماده کنید!
- بیاید برای عروسی آماده بشیم. - عروستون چی؟
توی کتاب باستانی نوشته وقتی باهاش ازدواج کنید دیگه پادشاه میشید و میتونید دوباره ازدواج کنید.
پس بعد از عروسی دیگه هیچ کاربردی واسم نداره.
- شاید بتونید بجای من از شرش خلاص بشید. - بازم یه لطفِ کوچیکِ دیگه ازم خواستید، سرورم!
به اندازه ی همه ی لطف های دنیا، ارزش داره.
میتونید ملکه ی من بشید!
کاری کن رنج بکِشه.
ورتیگینی، باید اعتراف کنم...
فکر نمیکردم اینقدر خودت رو حقیر کنی.
عه؟!
از این هم حقیرتر شدم، بانوی من.
از شوهرت بپرس!
فکر کنم اسمش رو گذاشت: «فرار، در کمالِ خوش شانسی».
متاسفانه اونقدر زنده نمی مونی تا آخرش رو ببینی.
روحتم خبر نداره چی در انتظارته!
فکر میکنی من عاشقِ موردرد هستم؟
یا فکر میکنم جذابه؟!
اون خونِ ضعیفِ پدرش توی رگ هاش جاریه.
ساکسون ها درستی میخورنش!
سرانجام...
با ملکه شدنِ من...
همه ی بریتانیا به کملوت غبطه میخورن.
ولی بازم...
هیچکس دوستت نخواهد داشت.
عجله کن...
نامزدت منتظره.
سرورم.
هنوز هم خیلی دیر نشده.
فکر کنم بهتر باشه از اینجا بری.
مجبور نیستید این کارها رو انجام بدید.
شما شاهزاده اید.
احتمالاً یک روز، کملوت قانوناً به شما میرسه.
اگه اشتباه میکنم بهم بگو، برادر.
اون پولی که بهت دادم رو قبول کردی دیگه؟!
فقط داشتم بهتون مشاوره میدادم سرورم.
مشکلِ روح تو همینه.
فکر میکنی بهتری.
چی بهش میگفتی؟ «روح نورانی»!
ولی اینطور نیست.
تو دقیقاً مثل خودمی.
پس پولت رو بگیر...
و مشاوره ات رو واسه خودت نگه دار.
- خب؟ - اون دیگه کاری نداره.
پس بیا دیگه مهمون های عروسیمون رو منتظر نگه نداریم
گوشت رو بیارید.
سرورانِ من، تعظیم کنید.
از روستایی رد شدم...
که همه داشتن در موردِ ضیافتِ بزرگِ امشب صحبت میکردن.
اون مهمونی توی تالار بزرگ برگزار میشه.
حدود نیم مایل اونطرف تر، غاری هست که ما رو مستقیماً به یه تونل میرسونه.
غاری سنگی که ما رو واردِ قلب کملوت میکنه.
کسی رو به اسارت نمیگیریم و فقط میکُشیم.
هیچ رحمی نشون نمیدیم.
هر کسی که خواست از موردرد دفاع کنه...
کاری کنید که توی خونِ خودش خفه بشه.
- اگه شکست بخوریم چی؟ - جزو گزینه هامون نیست!
نمیتونیم اجازه بدیم ساکسون ها با حکومتِ مستکبرانه ـشون...
بر مردمی حکومت کنند که خودشون کملوت رو به این شکوه رسوندند.
آقایون،
من اون رهبری که دلم میخواست نبودم.
مسیر پادشاهی و بر تخت نشینی، همیشه راحت نبوده.
ولی امروز میتونم مردانی رو انتخاب کنم که دوست دارم همراهشون بجنگم.
این باعث افتخارمه!
دنیامون در حال تغییره...
خورشید داره تغییر و تحولاتی ایجاد میکنه.
خیلی ها اعتمادشون رو از دست دادن.
ولی همگی باید با شرایط جدید وفق پیدا کنیم.
باید در آغوش بگیریمش.
و امروز ازتون میخوام، ازتون خواهش میکنم...
تا این تغییر که به نفع ماست رو در آغوش بگیرید.
ملکه ـتون رو تشویق کنید.
وقتی رفتیم اونطرف، مستقیماً برید توی موقعیت هاتون...
و موردرد رو بسپارید به من.
مشعل ها رو خاموش کنید.
همراه با ایشون زانو بزنید، سرورم.
میدونستم یه روز سر عقل میاید، بانوی من.
یه روز زانو میزنی...
و برای جونت التماس میکنی، سرورم.
آرتوووور!
- اون دیگه چی بود؟ - آرتوووور!
لنسلوت ـه! تریسترم برو کنار!
امروز اینجا دور هم جمع شده ایم...
تا در پیشگاهِ پروردگارمون...
اگه با من نیستی یعنی دشمنِ منی!
احمق!
سرورم!
شوالیه ها کجان؟
- جاشون امنه؟ - اگه سریع حرکت کنیم، آره. برادر!
و امروز واقعاً روزِ خاصی ـه.
چرا که امروز...
نه تنها شاهدِ وصلت هستیم...
بلکه تاجگذاری هم خواهیم کرد.
خب دیگه شروع میکنم.
وای خدا!
اینا مردم کملوت بودن!
- برادرهامونن! - نه!
اونا سربازانِ موردرد بودن.
ارباب موردرد از «کایلیون»، آیا شما...
این زن رو به عنوان همسرتون میپذیرید؟
بله.
حالا تریسترم!
گوئینویر، دخترِ «کوردروید»...
آیا این مرد رو...
به عنوانِ شوهر خودتون میپذیرید؟
بانوی من؟
جوابت رو بگو.
لوکن!
این تیر رو به قلب کلیسا میزنم برادر!
از اینجا ببرش بیرون. نباید دستش به این زن برسه.
کمک!
کمک!
کثافت!
همسرت به تو علاقه نداره.
تو پادشاه نیستی!
اون لنسلوت رو میخواد!
گوئینویر!
فکر میکردم تو قراره منو نجات بدی، نه من تو رو!
اینجا جامون امن نیست.
بقیه چی؟
باید بریم.
بیا.
گوئینویــــــر!
پدر!
پدر!
سرورم.
از سر راهم برو کنار، زنیکه ی احمق!
میخواستی منو بکُشی؟
میخواستی تاج و تختم رو بگیری؟
بذار ببینم واقعاً چجور پادشاهی هستی.
تاج و تختم رو بگیر.
- چی؟ - بگیرش.
تاج و تختم رو بگیــــر!
لطفاً لطفاً به پسرت رحم کن. خواهش میکنم!
هیچوقت دیگه خودت رو پسر من صدا نزن.
من پادشاهِ توئم. میشنوی چی میگم؟ پادشاهتم و هیچ نسبتِ دیگه ای باهات ندارم.
حالا دیگه برو.
از کملوت برو و برای دوست های ساکسونِت تعریف کن که وقتی بیان اینجا باید انتظار چیا رو داشته باشن.
هیچوقت برنگرد اینجا.
درود!
درود بر پادشاه آرتور!
درود بر کملوت!
درود!
درود برو پادشاه آرتور!
- درود بر کملوت. - آقایون!
بلند شید.
برادرهاتون رو هم بلند کنید.
بهشون شکوهی رو که شایسته اش هستن میدیم.
بقیه رو آویزون کنید.
از دیوارهای کملوت آویزونشون کنید.
بذارید کلاغ ها با منقارهاشون متلاشیشون کنن و ساکسون ها رو فراری بدن.
نمیخوام دیگه امروز توی جنگِ دیگه ای بجنگم.
آقایون، اگه به من احترام بذارید...
انگار به خودتون احترام گذاشتید.
من پادشاهِ شما هستم!
ولی این قلمروی ماست!
این...کملوتِ ماست!
درود!
درود، درود بر پادشاه آرتور.
درود، درود بر پادشاه آرتور.
درود، درود بر پادشاه آرتور.
درود، درود بر پادشاه آرتور.
درود، درود بر پادشاه آرتور.
درود، درود بر پادشاه آرتور.
«زیرنویس اختصاصی از فیلیمو» مترجم: «TheFlashPoint»
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.