Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
رسانه اینترنتی مای موویز mymoviz10.pw جامعترین سایت فیلم و سریال
کلاشینکف
در این فیلم، شخصیت نقش اول را با اسامی مختلفی خطاب میکنند: میشا، میخاییل، مایکل، ممیشا ، میشکا، میشانیا
میشا! میشا!
میشا! میشا! بیا بریم.
رسانه اینترنتی مای موویز mymoviz10.pw جامعترین سایت فیلم و سریال
بریم بریم.
یالا، بریم.
بریم بازی کنیم.
نزدیک تر.
سال 1941
نزدیک تر، کولیا!
بزنش!
چپ! به چپ بچرخ.
گلوله های انفجاری!
نشونشون بده، کولیا! نشونشون بده.
صبور باش، صبور باش، عزیزم.
- اون به هوش اومده. - آره دارم میبینم.
آفرین، راننده تانک!
بخواب، بخواب، بخواب... بخواب، بخواب، بخواب. بلند نشو.
- بخواب، بخواب. باید بگیری بخوابی. - «گاپونین»
- همه چیز درست میشه. - رفیقام اینجا هستن؟
- همه چیز درست میشه. - ستوان ارشد، گاپونین.
وایسا.
سلام، ستوان. جوخه ی 12 کجاست؟
نصف روزه که دارم دنبالشون میگردم.
لعنت بهش، سروان.
- حمله دیگه شروع شده. - بچه ها، ما دنبال جوخه ی دوازدهم هستیم.
- ما خبر نداریم. - ستوان، مراقب باش.
هنوز یه سری آلمانی این اطراف هستن.
متوجه شدم، سروان.
یالا، یالا، یالا...
- دوباره! - یالا! - یه ذره به خودتون فشار بیارید.
بریم. بریم.
برو!
نه، دیگه نمیشه.
گندش بزنن...
اونجا یه روستا هست. شاید اسب داشته باشن.
باید بریم اونجا.
اسمت چیه؟
گروهبان یکم، «کلاشینکف».
- اسم کوچیکت چیه؟ - «میخاییل».
همراه من بیا.
اون چیه؟ یه مسلسل جدیده؟
آره، دیگه خط تولیدش متوقف شده.
میگن دیگه تا چند وقت دیگه، بجای تفنگای معمولی، همه از اینا میگیرن دستشون.
خوبه.
چقدر میلرزه؟
چی؟
چقدر میلرزه؟
فقط خدا میدونه.
بیا بریم حیاط جلویی. از اونجا همه چیز رو بررسی می کنیم.
تو...راننده تانک...
با فاصله ی 50 متری از من بیا.
اگه اتفاقی افتاد...
- یوحان! یوحان! - پشت سرت!
توی آلونک!
زنده ای؟
اسلحه اتوماتیک امتحانش رو خوب پس نداد.
- در جالب ترین لحظه، گیر کرد! - آره، دیدم.
داخلش آب رفته.
گیر کرده اونجا و بخاطر همین گلوله ها یخ زدن.
فنرش هم خیلی ضعیفه.
سوزن گلگدن به گلوله ها نمیرسه. بد درستش کردن.
عجب نوآورهایی داریم!
- از این چیزا سر در میاری؟ - آره، در واقع من یه...
مخترع هستم.
اوه، جدی؟ خب حالا چی اختراع کردی؟
همه چیز.
همشون رو که یادم نمیاد.
آخرین اختراعت چی بود؟
آخریش؟
رخت آویز!
رخت آویز! عجب آدمی هستی تو. خیلی باحالی، "راننده تانک"!
سلام بر عزیزانم:
مامان، خواهرم، خواهرهای کوچیکم.
حتی مامان بزرگ «شورا»، خاله «تاتیانا» و همه ی اقوامی که...
نسبت به سرنوشت گروهبان یکم، کلاشینکف، بی تفاوت نیستن.
میخواستم به عرضتون برسونم که تانک من توی نبرد مورد اصابت قرار گرفت.
چند نفر مثل قهرمان ها مُردند.
خوشبختانه من زنده موندم. فقط یه مقدار شونه ام آسیب دید.
از اونموقع برای درمان، داخل بیمارستان بودم.
سال 1942
چون صدمه ای که من دیده بودم به نظر جدی میومد، دکترم «پاول ایوانویچ»...
منو فرستاد خونه، تا حالم کاملاً خوب بشه.
پس من از منطقه خارج شدم. از طرف «میخاییل».
کس دیگه ای هم هست که زخمی شده باشه؟
تویی که دستت زخمی ـه! بیا اینجا.
بیا داخل.
- جایی که زندگی میکنی خیلی دوره؟ گروهبان. - «آلتای».
اونجا درس میخوندم. من از قزاقستان اومدم.
من اونجا کار میکردم.
- میدونی ایستگاه «ماتای» کجاست؟ - ماتای؟
واسه قبل از جنگ ـه.
ایستگاه راه آهن بود.
به هرحال از اونجا انداختنم بیرون.
برای چی؟
خب، یه مقدار شرایط رو تغییر دادم...
و در واقع، مسئولین اونجا خیلی ازم خوششون نمیومد.
چیکار کردی؟
از بچگیم به اسلحه ها و شاتگان ... خیلی علاقه داشتم.
حالا دارم به یه جور اسلحه ی خودکار فکر میکنم.
- خودکار؟ - یه جور مسلسل خودکار.
ایناهاش.
الان دیگه مطمئنم کسی اخراجت نمیکنه.
اتفاقاً گروهبان یکمِ عزیز، یه چیز باید ساخته میشد تا ضامنِ سلامتی ما باشه.
سرزمین مادریمون همین الان به اختراع تو نیاز داره.
ایستگاه ماتای.
گروهبان! داره کجا میره؟
مامان، من رو بابت این موضوع ببخش. ولی فعلاً نمیتونم ببینمت.
میخواستم بیام پیش تو ولی نیومدم.
دلم برات تنگ شده. ولی باید رشد کنم!
میدونم وقتی توی خونه هیچ مردی نیست، یه مقدار زندگی برات سخت تره...
ولی اگه به خواسته های خودم احترام نذارم، اونموقع چطوری جلوت سرم رو بالا بگیرم؟
پات رو میبوسم. دوست دارت، میخاییل.
«پاول آندرویچ» کجاست؟
- «پاول آندرویچ» - کی؟ پاول آندرویچ؟
- پاول آندرویچ کجاست؟ - پاول آندرویچ!
تو چی میخوای؟
گروهبان یکم، کلاشینکف. به علت آسیبی که دیدم توی مرخصی هستم.
کلاشینکف، کلاشینکف... اون فامیلی واسم آشناست.
من تو رو میشناسم؟
من واستون توی واحد 38 کار میکردم. بخش دیگ های بخار.
- فهمیدم. میتونی چکش دستت بگیری؟ - نه.
- استراحت کن، استراحت کن...وقت منو نگیر. - یه لحظه صبر کن! - نه دیگه!
- پاول آندرویچ! - بهت گفتم برو استراحت کن دیگه! کاری ندارم بهت بدم.
بله. چرا محموله ی من نرسید؟
کجا میتونم اون سوپاپ های لعنتی رو پیدا کنم؟
باید شکایت کنم ازتون؟ باشه پس.
منتظرم. سریعتر بیاید.
پاول آندرویچ!
وقتی توی بیمارستان بودم، با خودم فکر کردم...
شرایط خط مقدم اصلاً خوب نیست.
آلمان ها خیلی مجهز هستن و اگه بخوام واضح تر بگم...
ما به شدت از اونا عقب تریم.
ارتش سرخ به یه مسلسل خوب نیاز داره تا بتونه این جنگ رو پیروز بشه. منم یه ایده هایی دارم.
- واقعاً؟ - بله.
حالا چرا این اسلحه ی خودکار رو توی این انبار نسازیم؟ هان؟
گفتی خودکار؟ بسازیش؟ اینجا؟
الان تو رو یادم اومد، کلاشینکف.
- تو همونی هستی که توی محیط کار، یه سلاح ساخت؟ - دقیقاً خودم هستم.
و میدونی دوست من...
وقتی اونا اون تفنگ دست ساز رو توی آزمایشگاه لعنتیِ من پیدا کردن چی شد؟
دو روز تمام، بازرس ها نذاشتن آب خوش از گلوم بره پایین.
«کِی ساختیش؟ کی اجازه ش رو داده؟ چرا؟ کجا؟»
بخاطر اون اعصاب خوردی ها، 5 کیلو وزنم کم شد!
تازه اون تفنگ اصلاً شلیک نمی کرد.
به همین سادگی!
چرا میتونی باهاش شلیک کنی. من یه قطعه ش رو برداشته بودم.
میخواستم اسلحه بی نقص باشه. اون قطعه رو برداشتم تا مجبور نباشم زودتر تحویلش بدم.
درباره ی بازرس ها هم باید بگم واقعاً متاسفم.
نظرت درباره ی مسلسل خودکار چیه؟
بیا امتحانش کنیم! ها؟
میدونی چیه، مخترع...
گمشو از اینجا برو بیرون.
ستوان، ماشین سرهنگ دوم، «بصار» آماده ست. کجا باید بریم؟
- اونو بیار دم دفتر فرماندهی. خودش بهت میگه. - متوجه شدم.
ببینم...یه مهره ی بزرگ داره میاد؟
خیلی خیلی بزرگ! گفتن که امروز صبح، یه بازرس خیلی مهم داره میاد «آلما-آتا».
اسمش «خاسانوف» یا «بصاروف» بود.
از خط مقدم میای؟ اونجا اوضاع چطوره؟ هوا داغه؟
مثل کوره می مونه.
سرهنگ دوم، اجازه هست؟
سرهنگ دوم، من گروهبان یکم کلاشینکف هستم. اجازه میدین یه صحبتی باهاتون بکنم؟
تو چرا اومدی اینجا، "رانند تانک"؟
مرخصی استعلاجی گرفتم. میخواستم باهاتون صحبت کنم، سرهنگ.
حرفت رو بزن، گروهبان. من عجله دارم، سریع باش.
خب...
میدونی، من متقاعد شده بودم...
ولش کن. من از سال 1938 توی ارتش بودم.
از روزهای اول جنگ توی جنگ بودم. 4 تا تانک رو منهدم کردم.
7...نه 8تا ضدتانک رو منهدم کردم.
تازه بیشتر هم میتونستم بزنم ولی خب دستم اینجوری شد. الانم که اینجا هستم.
بعضی وقتا مجبور بودیم با دستای خالی حمله کنیم و با دشمن بجنگیم...
اونوقت اگه یه آلمان با یه مسلسل...
که 80تا گلوله داره بیاد طرف، میتونه در عرض یک ثانیه بهت شلیک کنه.
اونوقت ما تفنگی داریم که باید مدام خشابش رو پر کنیم...
- اصل حرفت رو بزن، گروهبان. - باشه.
از طرف بصاروف... تو خیلی کله شقی! مگه نه؟
خیلی خب.
منو به «ژیگالوا» وصل کن.
«سانیچ»، الان یه نفر به اسم کلاشینکف میاد پیشت...
یه گوشه بهش جا بده.
آره، میزکار و ابزار و همه چیز.
آره، باشه.
نیروی انسانی ندارم بهت بدم. همشون همینا هستن. همه ی متخصص هامون دارن کار میکنن.
پاول آندرویچ، این موضوع خیلی مهمه!
مهمه؟ فکر میکنی ما داریم اینجا چیکار میکنیم؟
مهمه! چی میخوای از جون ما؟ میخوای مادرت بره روی اون لوکوموتیوها کار کنه؟
یه نفرم نمیدم بهت. دیگه هم در موردش حرف نزن. تموم شد رفت!
گوش کن...میخوای راستش رو بهت بگم؟
تو چه جور مخترعی هستی، کلاشینکف. هان؟
قشنگ معلومه که بصاروف دلش واست سوخته.
یه پسره ی مجروح رو جلوی خودش دیده...
اونوقت برگه ای که جلوش آوردی رو سریع امضا کرده تا از شرت خلاص بشه.
نمیخواد کار کنی. خواهش میکنم از اینجا برو.
کلاشینکف.
ما اومدیم کمکت. شنیدیم میخوای تفنگ درست کنی. درسته؟
- اونوقت به متخصص نیاز داری. درسته؟ - بله.
ولی پاول آندرویچ گفت... - پاول آندرویچ گفت در زمان ساعت کاری!
بعد از ساعت کاری که میتونیم.
ژنیا کراوچنکو.
مسئول ماشین آسیاب.
دیمیتری کوزمیچ، تراشکار درجه یک.
ماتویچ، ولودکا، سانیا، عمو میشا...
خیلی بزرگ شدی.
- اجازه هست؟ - بله.
در مجموع، داداش کلاشینکف...
هممون خیلی دوست داریم توی این کار سخت بهت کمک کنیم.
- پس... - طرح هایی داری که جزئیاتش بیشتر باشه؟
آره میدونم طراحیم بدرد نخوره.
پس باید چشمی درستش کنیم و خودمون تنظیمش کنیم.
مامان، باورت نمیشه که...
توی این ایستگاه کوچیک چه آدمای بزرگی زندگی میکنن.
اصلاً نمیتونم فکرش رو بکنم که بدون اونها چیکار باید میکردم.
اگه ایده ی به این ذهن خلاق من برسه...
سریع میرم سراغ بچه های آلما-آتا و ازشون کمک میگیرم. اونا بهم قول دادن کمکم کنن.
متاسفم که بهت جزییات کارم رو نگفتم. این یه راز ـه. ولی کارم خیلی مهمه.
اول برای خودم و بعد برای کشورمون.
پاهات رو میبوسم. زنده و سرحال باشی. دوست دارت، میخاییل.
- یوجین، یالا. - یالا!
قزاقستان. آلما-آتا.
همینجاست؟
ممنونم.
ببخشید...
ببخشید، سرهنگ دوم، بصاروف کجاست؟
- نمیشناسمش. - معاون کمیسر ارشد ارتش جمهوری رو نمیشناسی؟
اینجا چه خبره؟
- سلام. من باید با سرهنگ دوم بصاروف صحبت کنم. - سرهنگ بصاروف خط مقدم هستن.
- خط مقدم؟ - درسته.
صبر کن...حالا جایگزینش کیه؟
چرا دنبالش میگردی؟
موضوع در سطح ملی ـه.
این.
با رفیق هامون انجامش دادیم. توی یه کارگاه توی وقت آزادمون!
- آه، دستم! زنگ بزن ماتای! - همینجا بتمرگ.
زنگ بزن ایستگاه ماتای، رییس اونجا «کروتور» ـه.
زنگ بزن، اون همه چیز رو توضیح میده.
هی!
هی!
مورد اضطراری چیه؟
یه راننده تانک، یه اسلحه خودکار آورده.
سعی کرد به زور بره پیش فرمانده. تهدیدمون کرد و ما جلوش رو گرفتیم.
- ازش بازجویی کردین؟ - منتظر شما بودیم.
جالبه.
کار کارخونه نیست.
دست سازه!
میخوام برم مرکز فرماندهی. امروز دیگه برنمیگردم.
فردا همه چیز رو بررسی میکنیم.
برو به کارگاه «گروخوایا».
اونجا فردی به اسم «آندری ایوانویچ قزاقوف» رو پیدا میکنی.
- اینو بهش بده و بگو «لبدف» گفت آزمایشش کن. - چشم.
آتش!
رسانه اینترنتی مای موویز mymoviz10.pw جامعترین سایت فیلم و سریال
برو نگاه کن.
- سلام. - سلام.
خوبی؟
زدم توی 2. بدک نبود، «آندری ایوانویچ».
- گرچه میشه بهتر از اینم بشه. - بیا.
- این معجزه از کجا اومده؟ - فقط خدا میدونه!
دست ساز ـه.
سرگرد آوردش.
یه مکانیزم بازگشت جالب داخلش تعبیه کرده. اینطور فکر نمیکنی؟
میبینی؟ روشش کاملاً فرق میکنه.
میخوای امتحانش کنی؟
چرا که نه؟
کی ساختتش؟
خودمم برام سواله.
دارید به چی میخندید؟
از دستمون عصبانی نشو، گروهبان. ولی اصلاً بهت نمیاد یه مخترع باشی.
عین این بچه دهاتی های پنج ساله می مونی.
اهل روستایی؟
توی حومه ی شهر میشینم.
- مخترع... - خبردار!
سرگرد، در زمان انجام وظایف من هیچ اتفاقی رُخ نداد.
- راحت باش. - چشم!
خب، مخترعتون در امن و امان ـه.
آزادش کنید.
- فامیلی؟ - کلاشینکف.
تو آزادی، "مخترع کلاشینکف"
- ببریدش. - بیا بریم.
ایده ت جالبه ولی باید یادت باشه:
نشونه گیریش رو تقویت کن، ساختنش رو راحت تر کن...
خبری از مسابقات دولت شوروی برای طراحان اسلحه داری؟
اگه میخوای تفنگت تولید باشه باید توی اون مسابقه برنده بشی.
ما نمونه ت رو تکمیل میکنیم و به ژنرال «کورباتکین» نشونش میدیم،
ایشون فرمانده بخش مرکزی آسیا هستند و فرد باهوشی اند.
اگه اون از اسلحه ت خوشش بیاد، بهت زنگ میزنه.
خب، چی میگی؟
چی میتونم بگم؟
داشتم به این فکر میکردم که یه موقع زندان نیوفتم،
حالا یهویی دارید بهم پیشنهاد میدید که نشونه گیریش رو تقویت و ساخت و سازش رو راحت تر کنم؟
آره؟
معلومه که آره!
نگرانی؟
اینم از ژنرال.
خبردار!
فرمانده ارشد...
- کلاشینکف کدوم یکی از شماست؟ - منم.
اختراعت رو نشون بده.
گلگدن اینجوری باز میشه. گلوله ها داخلش میرن و جداگونه شلیک میشن.
- پس نوبتی میرن اینجا. - توی هر خشاب چندتا گلوله جا میگیره؟
این چهارده تا جا میگیره. اینجوری میره جا... و اینجوری هم میاد بیرون.
میخوایم 70 تا گلوله توی هر خشاب داشته باشیم ولی فعلاً هنوز آماده نیستیم.
بیا بریم.
خشاب.
دوربین.
ژنرال، میخواین چایی بخورین؟
کلاشینکف!
چرا اینطوری هستی؟ چرا این یونیفرم قدیمی رو پوشیدی؟
من یونیفرم دیگه ای ندارم، ژنرال.
بهشون بگو ژنرال دستور داده تا بهت یه یونیفرم جدید بدن.
تو یه مخترع هستی ولی قیافه ت...
- خدا میدونه! - متوجهم.
یادت باشه، کلاشینکف. تو یه مخترع تُرک هستی.
ما تو رو به عنوان نماینده ی بخش خودمون به مسابقه ی ملی میفرستیم.
خودم توصیه نامه ای برات میفرستم.
ببین، کلاشینکف. منو ناامید نکنیا! من بهت ایمان دارم.
ممنونم، کلاشینکف! من بهت ایمان دارم.
اون گفت...
اگه خدا بخواد به عنوان یه تُرک میری مسابقات.
نمیتونم بگم قبلاً بهش فکر نکرده بودم.
از طبیعت خواستم...
تا یه موهبت الهی بهمون بده.
نمیدونم از کجا اومد ولی مطمئنم که این موهبت وجود داره.
واقعاً هست.
الان روبروی من مردی نشسته که...
خدای مهربان، پیشونیِ اون رو بوسیده.
«میخاییل تیموفیچ»، تو سکه ی طلای ما هستی.
متاسفم که خیلی وقته براتون نامه ننوشتم.
مثل یه دانه ی برف دارم واسه خودم میچرخم.
همش توی آسمون غلت میزنم و غلت میزنم ولی هیچوقت زمین نمیام.
خانواده ی عزیزم، واقعاً میخواستم بیام به دیدنتون...
ولی دیگه اختیارم دست خودم نیست.
البته میتونم بیام و بغلتون کنم،
ولی میترسم که عواقب بدی برام داشته باشه.
ولی میترسم که عواقب بدی برام داشته باشه. مسکو سال 1943
مسکو سال 1943
و واقعاً الان نیاز به دردسر ندارم.
زنده و سالم باشید. دوست دارتون میخاییل.
- میری «شوکروف پالیگون»؟ - آره. - گروهبان رو اونجا پیاده کن. - باشه.
یه ذره نون میخوای؟
خب...چی داری؟
نشونم بده.
- واسه خودته؟ - واسه خودمه. - چقدر سنگین ـه.
120 گرم از یه اسلحه ی په په شه، سبک تره.
120 گرم...چقدر چشمگیر!
په په شه هم خیلی سنگین ـه.
میشه حداقل بکنیش یک کیلو؟
بدون فشنگ؟
بدون فشنگ.
اگه اونا قبول کردن و خواستن بسازنش، باید یه نوشیدنی منو مهمون کنی.
و اگه واسه منو خواستن تولید کنن، میری بالا میز و آواز میخونی.
قبول؟
- تو هم مخترعی؟ -آره.
- «الکسی سوداف». - «میخاییل کلاشینکف».
- قشنگ آواز میخونی؟ - خیلی خیلی قشنگ...
- بازم نون داری؟ - بله.
شوکروف پالیگون، کارگاه «گلوتوین»
ممنون.
سلام.
لطفاً به گروهبان یکم کلاشینکف در همه ی موارد لازم،
برای ساخت طرح خود، کمک های لازم را برسانید.
- بدون آموزش؟ - دقیقاً. بدون آموزش.
- پس نمیخوای آموزش ببینی؟ - چرا نخوام؟ میخوام.
منظورم اینه که من حاضرم. اگه آموزش لازمه، من حاضرم.
بیا بریم.
توی میدون مطالعه میکنی.
اختراعت رو توی مسابقه ی اصلی قرار میدیم.
توصیه نامه ت خیلی کمکت میکنه. بیا داخل.
اینجا جاییه که توش کار میکنی. سروان.
- سرهنگ... - همدیگه رو بشناسید.
مهندس ارشد، «وسیلی فدروویچ».
ایشون هم گروهبان کلاشینکف هستند. مخترع با استعدادی از قزاقستان.
شرکت کننده ی جدیده. بهش یه فضای مجزا بده...
و حمایتش کن.
- چشم قربان. - گروهبان، برو.
- اینجا ما کارگاه ساخت سلاح «اشپاگینا» داریم. - اشپاگینا؟
تو چرا تعجب کردی؟ خط مقدم به یه مسلسل جدید نیاز داره دیگه.
بخاطر همین الان همه ی اسلحه سازها اینجا جمع شدن.
اون کورووین ـه، اون روکاویشنیکوف ـه.
اونجا هم کارگاه ساخت سلاح دگتیاروف ـه که واسه «وسیلی الکسیویچ» ـه.
دگ...دگتیاریوف؟
آره.
ببینم...الان منظورت اینه که مسلسل من در برابر اون تفنگ ها باید رقابت کنه؟
چیزی نیست گروهبان. همه حق دارن برا خودشون افتخارآفرینی کنن.
مثل بقیه، یه سری امکانات بهت داده میشه.
دستگاه تراش خیلی شلوغه پس باید وایسی تا نوبتت بشه.
خب، مسئولیت همه ی اینا به من محول شده...
پس لطفاً همه ی طرح های پروژه ت رو واسم بفرست.
- طرح ها؟ - آره.
- خب من هیچ طرحی نکشیدم. - پس شروع کن به کشیدن. نقاشی بلدی؟
خب دیگه.
برو مستقر شو. من دوباره بعداً میام.
از غذات لذت ببر.
تو کلاشینکف هستی؟
اوهوم.
«یوکاترینا موسیوا»
لنیا ازم خواست تا توی کشیدن طرح بهت کمک کنم.
این اضافه کاری رو قبول کردم...
- ولی یه شرط داره. برای من مزاحمت ایجاد نکن. - ببخشید؟
فردا ساعت هشت کارم تموم میشه. با ساعت هشت و نیم که مشکلی نداری؟
- باشه. - امیدوارم که بتونیم همدیگه رو درک کنیم.
منطقه ی «پولیگونو سوروفسکی»
هی، گروهبان.
سلام، سرگرد.
- اسلحه ت اونجاست؟ - بله.
ما خوب ازت حمایت میکنیم؟
اونا دیگه کی هستن؟
اونا گروه اسلحه ی دگتیاریوف هستن.
کدوم یکیشون دگتیاریوف ـه؟
داداش، خود طرف که نمیاد برا تیراندازی.
ببین، به نظر میاد اسباب بازیت گیر کرده.
بله بله.
سلام.
- طبق قرار اومدم. - سلام.
اسلحه ها رو بررسی کنید.
هدف هاتون رو بررسی کنید.
نمیدونم چطور ازت تشکر کنم.
نگران نباش اونا بخاطر این کارها بهم پول میدن.
صبر کن! جایی نرو. الان برمیگردم.
بفرما. بگیرش.
شیرینی ـه. بگیرش. بگیرش.
در ضمن، میشه امروز دوباره ببینمت؟
فردا نتایج رو اعلام میکنن. پس شاید دیگه هیچوقت نبینمت.
همراهم بیا.
خب فردا نتایج رو اعلام میکنن؟
اگه برنده نشی میخوای چیکار کنی؟
برمیگردم خط مقدم.
برات آرزوی موفقیت میکنم.
بابت شیرینی هم ممنون. دخترم عاشق شیرینی جات ـه.
آره، من یه دختر دارم.
شوهرم داری؟
اون توی جبهه ست؟
من شوهر ندارم.
گروهبان کلاشینکف! بذار بهت تبریک بگم.
صبح بخیر سرگرد. میخوای شروع کنم واست آواز بخونم؟
چی شده رفیق؟ داشتم شوخی میکردم.
الان یه مقدار حالم خوش نیست.
باید برم «تولا» تا اونجا اسلحه م رو آزمایش کنن.
تبریک میگم.
ببین...به همین راحتی ناامید نشو.
تو باختی. کسی هست که نبازه؟
نمیدونم چرا ولی بهت ایمان دارم.
یه چیزی توی وجود تو هست...
بیا.
کلاشینکف، من میدونم که بهمون نشون میدی که واقعاً کی هستی. مراقب خودت باش!
- برای کی... - این بدرد من نمیخوره سرهنگ.
ساکت باش!
میدونی، کلاشینکف. اینجا کسی به طور اتفاقی نیومده.
سروان.
به گروهبان یکم توضیح بده که ماموریت جدیدش چیه.
سه روز توی پاسدارخانه وقت داره.
مسابقه ای برای یه مسلسل سبک اعلام شده.
میخوایم توی قزاقستان شروع به کار کردن بکنی.
اونجا اونا قدر تو رو میدونن،
و میتونی به آزمایش هات ادامه بدی...
و تغییراتی توی طرحت ایجاد کنی.
خب، موافقی؟
میشا!
میشا!
بله، موافقم.
قزاقستان، آلما-آتا. سال 1944
سلام.
بله؟
کلاشینکف...
- ژنرال... - میدونم.
بهم تلگراف شد. مشکل چی بود؟
- موفق نشدم. - به اندازه ی کافی خوب نبودی؟
نه به اندازه ی کافی.
حالا برای مسلسل سبک خوب میشی؟
اعتماد به نفست رو از دست دادی؟
خب پس کلاشینکف. اینجوری به هیچ جایی نمیرسی.
این کار به منابع زیادی نیاز داره. منابع انسانی، مالی...
اونوقت تو شونه هات رو واسه من میندازی بالا. (علامت عدم اطمینان در زبان بدن)
سلام. به ساشا بگو «یولیا آناتولیونا» منتظرشه.
نامه ت رو احتمالاً نزدیک به ده باری بشه که خوندم.
معلوم شد نه تنها بلد نیستی طراحی کنی...
بلکه توی نوشتنت هم ایراداتی داری.
ظاهراً وقتی بچه بودی، اختراع کردن رو به مدرسه رفتن ترجیح میدادی.
نوشته بودی که منتظر این هستی تا منو ببینی.
نمیدونم چی جواب بدم، "گروهبان یکم"!
شاید بنویسم...
در اسرع وقت مسلسلت رو بساز و بعدش بیا.
سروان «لابوف» از امنیت ملی هستم. دنبال «کالاشکین» میگردم.
خودم هستم. کالاشکین نیستم، من کلاشینکف هستم.
گروهبان یکم... فکر میکردم سنِّ تو بیشتر از این حرفا باشه.
این همون چیزیه که میخوای باهاش مسابقه بدی؟
به قول خودت، "این چیز" توی جبهه خیلی منتظرش هستن.
فکرش رو میکردم.
نگران نباش، گروهبان. این اسباب بازیت رو در امان تحویل میدیم.
همینجا صبر کن.
کلاشینکف.
کلاشینکف؟
میشان؟
میشانیا؟ آره؟
ساکت شو کوچولو، این برادرمه.
- ویتکا؟ - سلام برادر.
تو...تو اینجا چه غلطی میکنی؟
میشانیا، مامان و آبجی چطورن؟
میشانیا! میشانیا!
میشانیا، چرا ساکتی؟
میبینم که مردم بهت احترام میذارن. ولی خب من بدشانس بودم.
- از طرف من به مامان سلام برسون. - مدارک شناسایی.
مدارک شناسایی.
چی شده، گروهبان؟
اون کی بود؟
هیچکس.
یه زن توی قطار اینو همراهش داشت.
میدونی چقدر واسش پول دادم؟ اینقدر!
وقتی فهمید اوضاع ناجوره فرار کرد.
بیا یه حالی به خودمون بدیم.
- ممنون ولی من نمیخوام، سروان. - ازت درخواست نکردم.
چی شده؟ یه سرباز دلش نمیخواد با یه افسر از امنیت ملی شوروی هم سفره بشه؟
- من همچین حرفی نزدم. - حرفش رو نزدی ولی فکرش رو کردی.
فعلاً که اینجا توی این خراب شده هیچ کاری نمیتونیم بکنیم.
گروهبان، یه دشمن ایدیولوژیک، از یه آلمانی هم بدتره.
تغییر قیافه میده و تظاهر میکنه که یکی از ماهاست...
ولی وقتی پشتت رو میکنی... از پشت بهت خنجر میزنه!
گندش بزنن...
هی گروهبان، چقدر دیگه باید بریم؟
- نمیدونم. - چطور نمیدونی؟ گفتی یک کیلومتر و نیم مونده.
ما رو داری کجا میبری، گروهبان؟
متاسفم سروان، شاید راه رو اشتباه اومده باشیم.
شایدم از عمد راه رو اشتباه اومدی!
- منظورت چیه؟ - همون که شنیدی!
اونی که توی ایستگاه قطار بود، صدات کرد "داداش".
کلاشینکف، من هیچوقت اشتباه نمی کنم.
وقتی یه دشمن ایدیولوژیک رو از یه مایلی ببینم میفهمم.
تو کی هستی؟
گروهبان یکم، کلاشینکف.
خیلی خوب فیلم بازی کردی. به طور مثال یه مسلسل ساختی!
ولی نمیتونی منو گول بزنی.
من دهنِ توِ ضدانقلابی رو ...
به کی میگی "ضد انقلابی"، آشغال؟
کلاشینکف.
گروهبان! گروهبان!
حالا چیزی برای گفتن داری؟
حالا چیزی برای گفتن داری؟
تنها گناهی که من دارم اینه که فرزند یه کشاورز بی آبرو هستم.
الان میدونم که طرف کدوم جناح هستم،
و من مسئولیتی در قبال برادرم ندارم.
آخرین بار، سال 1936 دیدمش.
اون زنده ست و بخاطر همین موضوع شکرگذارم.
فراموشش کن.
با توجه به نتایج مسابقه، کمیسیون تصمیم گرفته:
هیچکدوم از مسلسل های دستیِ نمونه برای تولید برگزیده نشن...
- چون هیچکدوم از اونها استانداردهای لازم رو ندارن. - این اصلاً قابل قبول نیست.
ساکت! دوستان. ساکت!
مسابقه تموم شده ولی...
جنگ هنوز تموم نشده.
بنابراین، تک تک فینالیست ها فرصت دارن تا به کار خودشون ادامه بدن...
و اسلحه های مدل جدید بسازن.
دیگه میتونید برید.
دکتر، بنویس که من حالم خوبه.
خواهش میکنم! من فرمانده ی هدایت تانک هستم. اصلاً به دستم نیاز ندارم.
چیزی که مهمه اینه که بتونم درست ببینم و دستورات لازم رو بدم.
میدونی دید من چقدر قویه؟ خط آخر رو واست میخونم.
ای، ام، دابلیو، آی، اِن، بی، اِن، کا... (حروف انگلیسی برای معاینه ی چشم)
مشتت رو گره کن.
حالا بازوت رو باز بکِش.
بکِش، بکِش. بیشتر! بیشتر!
خوبه...حالا بیارش پایین.
- سروان... - برو پی کارت، گروهبان.
بهت میگم از اینجا برو.
میشا! کلاشینکف!
گروهبان!
دکتر چی بهت گفت؟
متوجهم.
بیا بریم یه سیگار بکِشیم.
منم قبول نکردن.
خیلی ساده ست. من نمیتونم از اینجا برم. اگه برم احساس خفگی میکنم.
به طراحی های مسلسلت نگاه کردم.
یه کارهایی میشه کرد. آره.
از اخلاق کاریت خوشم میاد.
حتی «روخوف» ناراضی نیست که توی دفتر کنار ما کار میکنه.
مطمئن باش که زیر نظر من اگه همه چیز خوب پیش بره، بهت بخش خودت رو میدم.
نمیخواد با عجله جوابش رو بدی. بهش فکر کن.
قشنگ فکر کن.
من بهت ایمان دارم.
هممون بهت ایمان داریم.
خودت به خودت ایمان داری؟
رسانه اینترنتی مای موویز mymoviz10.pw جامعترین سایت فیلم و سریال
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اگه از قطار ماتای نیومده بودم پایین و رفته بودم خونه، زندگیم چطور میشد؟
احتمالاً زندگیِ بهتری میداشتم.
الان فصل قارچ هاست.
دوست دارم یه سبد قارچ از توی جنگل بیارم.
و همه ی خانواده، کنار هم بیان تمیزش کنن.
تو، مامان، به آبجی غُر بزنی که چرا قشنگ قارچ رو تمیز نکرده.
و اگه اون نوشیدنی سازه نمُرده بود، کلی بهونه های مختلف میورد تا یه جور از زیر کار در بره.
اونوقت تو دلت واسش میسوخت و ولش میکردی که بره.
- میشکا! - دوست دارم که تمام زندگیم...
- ... در کنار تو بشینم! - اونجا چی قایم کردی؟
کجا؟
بیا، بهت نشون میدم.
چی؟
دوباره داری یه چیز جدید میسازی؟
- به مامانی کمک میکنی؟ - نمیتونم.
میشا...
مامان، بالاخره اومدی؟! این میشا ـه.
سلام «گالینا فیودورونا».
سلام، سلام.
امروز نون نخریدم.
خب میشه یه قرص کامل نون گرفت.
اهل کجایی؟
آلتای.
پس اینجا موقتاً پست میدی؟
اینطور به نظر میرسه.
و وقتی که کارت تموم بشه برمیگردی به خونه ت که توی آلتا ـه.
مامان!
عذر میخوام. شکی ندارم که آدم خوبی هستی.
من عاشق دخترتون هستم. میخوام اون همسرم بشه.
کاتیا، باهام ازدواج کن.
پیروزی! پیروزی!
پیروزی، برادران!
- چی شده؟ - پیروزی!
- چی؟ پیروزی؟ - پیروزی! پیروزی!
پیروزی!
پیروزی! برادران! پیروزی!
پیروزی، پیروزی، پیروزی!
برای دست آوردهای فاتحانه مون به شما تبریک میگم.
پیروزی در جنگ بزرگ وطن!
بیا داخل.
سلام، سرهنگ.
اوه، کلاشینکف. بیا بیا.
- بخاطر پیروزی تبریک میگم. - شما هم همینطور.
چرا یونیفرم رژه ی خوشحالی رو نپوشیدی؟
ساعت دوازده یه رژه قراره برگزار بشه.
من هیچوقت از این لباس ها نداشتم.
- یه سوال داشتم. - میشنوم.
بعد از اون همه زحمتی که کشیدیم... میخوایم الان همش رو بر باد بدیم؟
همه ی امیدم...همه ی روحیه مون رو؟
چرا میخندین؟
بفرما، بخونش.
امروز رسید.
فرمانده کل: ارتش و ناوگانی با مجهزترین سلاح ها آماده کن.
در واقع میخواستم اینو برای همه بخونم.
ولی حالا شخصاً بهت گفتم.
میتونی به کارِت ادامه بدی.
ولی الان یه بخش مخصوص خودت داری.
اینو نگاه کن.
یه بار دیگه انجامش بده.
- سلام رفقا. - سلام الکسی ایوانوویچ.
لعنت بهت، کلاشینکف...
عجب پیشرفتی داری میکنی!
- دارم تلاشم رو میکنم. - شنیدم داری روی یه مسلسل جدید کار میکنی.
بله.
لنیا، بیا یه نگاه به این بنداز.
ای ام کا... هنوز برنده نشدی؟
نه، ولی اگه اونا پروژه رو تایید کنن...
ساده تر...باید ساده تر باشه.
هر چی شیارهای اینجا بیشتر باشه، استفاده کردن ازش سخت تر میشه.
این تفنگ باید مثل یه شلیک ساده باشه.
دقیقاً مثل یه شلیک!
پی.پی.اس تو خیلی عالی ساخته شده.
- اون سفارشی که ارتش داده رو دیدی؟ - بله.
ماه آینده یه مسابقه برگزار میشه برای معرفی یه مسلسل جدید.
و این به این معنیه که به قول تو، اون اسلحه ی عالیِ من...
خیلی زود از موزه سر در میاره.
پیشرفت خودت رو ادامه بده، کلاشینکف. با چیزی متوقف نشو.
پس ما دوباره با هم مسابقه میدیم؟
اگه تو برنده بشی، یه بطری نوشیدنی آمریکایی ازم میگیری.
چرا عصبانی هستی؟ فقط یه ساله که اونجایی.
- موضوع این نیست. - پس چیه؟
تراشکاری...کارخونه ی سلاح سازی... کی اونجا مراقب اوضاعه؟
- ژنرال دگتیاریوف. - مگه چیه؟ - اون رقیبِ منه.
فکر میکنی میذارن تنها کار کنم؟ فراموشش کن.
اون بهمون یه میز و یه چکش میده و انتظار داره واسش اسلحه بسازیم.
- میشا، تو موفق میشی. تو پشت کار خوبی داری. - پشت کار؟
تازه بهترین طراح اسلحه در کل شوروی هستی.
- اینطور فکر میکنی؟ - مطمئنم.
نظرت درباره ی بهترین توی جهان چیه؟
دیگه خیلی خیالبافی نکن.
کورورف سال 1947
- مدارک شناسایی. - وایسا.
- میتونید برید. - یالا، یالا.
کلاشینکف، سلام.
اونا به من محول کردن تا به کار تو رسیدگی کنم. السکاندر زایتسف هستم.
اگه مشکلی نداشته باشی ما قراره با هم کار کنیم.
مشکلی نداری؟
نه اشکالی نداره.
خب من فقط دو هفته ست که اومدم اینجا ولی نگران نباش...دیگه به اینجا عادت کردم.
آره، مدیرها هنوز منو یادشون نمیاد.
اونا منو به عنوان یه دستیار میبینن. ولی برام مهم نیست، من آدم حساسی نیستم.
اون دیگه کیه؟
خود دگتیاروف ـه.
عجب لیموزینی داره.
خود استالین بهش هدیه داده.
میشناسیش؟
استالین؟
نه، دگتیاروف رو میگم.
نه، فکر کنم به زودی همدیگه رو ببینیم.
کاتیا، یه خبرایی ـه. من خیلی خوشحالم.
از درون احساس خوشبختی میکنم.
خبرها رو یواشکی بهت میدم.
به نظر همه چیز داره جور میشه.
جدی میگم.
همه ی کارها داره میوفته روی غلتک.
سودایوف راست میگفت. همه چیز باید ساده باشه.
مثل یه شلیک ساده.
با خودم فکر کردم و راه حلش سریع به ذهنم رسید.
به! انگار با یه تبر زدن توی سرم.
خیلی درست و حسابی خواب ندارم. میدونی چون نگرانم.
خیلی میترسم.
اینقدر که اینجا ترسناکه، تانک نبود.
ولی در عین حال، خوشحالم.
منتظر دسته ی اول هستیم.
همه چیز روبراهه؟
- چی؟ - آره.
ولی الان داریم مدل های وسیلی الکسوویچ رو تست میکنیم.
خب ما هم یه ذره تیراندازی میکنیم.
چرا در میزنی؟
من مخترع، کلاشینکف، هستم. میخوام تفنگم رو تست کنم.
امروز مدل های ژنرال دگتیاروف تست میشه.
بهت گفتم که.
باشه.
روز خوشی داشته باشین.
آره، آره، آره...یادم می مونه.
چیه؟ اوه آره. تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بذارمت داخل لیست چهارشنبه.
- اون که میشه پس فردا! - آره، پس فردا میتونی نمونه ت رو تست کنی.
انگار متوجه نیستی. تا وقتی که تستش نکنم شب ها نمی تونم راحت بخوابم.
مخترع عزیز، تا روز چهارشنبه محوطه ی تیراندازی در اختیار ژنرال دگتیاروف ـه.
یه مجوز خروج اسلحه بهم بده.
میرم توی جنگل یا توی معدن سنگ امتحانش میکنم.
بذار برم تست کنم تا ببینم همه چیز رو درست انجام دادم یا نه.
نمیتونم کمکت کنم.
بیرون بردنِ اسلحه از اینجا غیر قانونی ـه.
- میتونی یه مقدار مهمات بهم بدی؟ - مهمات؟ چرا؟
هی، احمقا! دارین چیکار میکنن؟
همین الان تیراندازی رو تمومش کنین.
میشا...
اسلحه رو بنداز زمین!
اسلحه رو بنداز زمین!
کی شلیک کرد؟
سمت چپ.
ژنرال، گروهبان یکم کلاشینکوف میخواد شما رو ببینه.
بفرستش داخل.
- سرگرد، شما میتونی بری. - اطاعت.
تو رو یادم میاد، کلاشینکف.
خب، مسابقات 1943 رو «سودائوف» پیروز شد.
ولی مسلسل تو رو از خاطر نبردم.
قطعاً به عنوان یه مبارز نبرد، راستش رو بخوام بگم، یه مقدار نقطه ضعف داشت،
ولی مثل یه اثر هنری که به صورت دست ساز با آهن توی یه آلونک ساخته شده باشه...
منو تحت تاثیر قرار داد.
واقعیت داره که به مدرسه نرفتی؟
درسته. مدرسه نرفتم.
خودت یاد گرفتی!
بشین، گروهبان یکم، بشین!
میخوام اسلحه ت رو قبل از اینکه تستش شروع بشه، ببینم.
- ژنرال... - نگران نباش.
میدونم طراح ها دوست ندارن طرح هاشون رو بهم نشون بدن.
نگران نباش. من ایده های هوشمندانه ی تو رو نمیدزدم.
اسلحه ی من دیگه سر هم شده و اونا میخوان ببرنش توی میدون تیر تا امتحانش کنن.
فقط کنجکاوم.
جالبه.
تک تک جزییات در سر جای خودشون قرار دارن.
فکر میکنم فرستادنِ تفنگم به میدون تیر، بی فایده باشه.
این محصول خیلی نویدبخش تره.
محصول گروهبان یکم، کلاشینکف، چشم انداز خوبی داره.
ژنرال، مدل شما رو چیکار کنیم؟
درشون رو ببندید،
- تا کسی نبیندشون. - اطاعت.
مدل بولکین.
حاضر.
تست رو شروع کنید.
روی هدف تمرکز کنید.
فشنگ منفجر نشد. موفقیت آمیز بود.
آزمایش مقاومت.
- حاضره. - برای تست ببریدش.
روی هدف تمرکز کنید.
مشکل احتراقی داشت. گلگدن قفل شد.
مدل کلاشینکف.
روی هدف تمرکز کنید.
- بدون نقص کار میکنه. - به تست ادامه بدید.
آتش!
میشا!
خوشحالم.
من حامله ام.
موسکو، کرملین سال 1949
- جایزه گرفت؟ - سلام.
- تبریک میگم. - ممنون.
تبریک میگم.
- تبریک میگم، گروهبان یکم. - ممنونم.
ورونوف. خبر دار!
ارتشبدِ توپخانه، ورونوف! (بالاترین مقام رسمیِ ارتش)
صبح بخیر، ارتشبد.
- کلاشینکف. - سلام، ارتشبد.
- حالت چطوره؟ - خیلی خوبم.
خوبه که خوبی. کارت عالی بود.
اولین مدال رو هیچوقت فراموش نمیکنی.
تصمیم گرفتی پولت رو کجا خرج کنی؟
هنوز بهش فکر نکردم، ارتشبد.
سرهنگ، من گروهبان رو با خودم میبرم. امشب برش میگردونم.
- متوجه شدم، ارتشبد. - برو داخل ماشین.
برو.
کلاشینکف، وقتشه که دیگه ترفیع بگیری.
باید از مقام گروهبانی یه مقام افسری بگیری.
تحصیلاتت در چد حده؟
درس رو تموم نکردم، ارتشبد. تا کلاس هفتم خوندم.
تو مثل لومونسوف می مونی. از آرخانگلسک تا مسکو رو پیاده اومدی. (پدر علم و فرهنگ روسی)
- اهل کجایی؟ - آلتای.
خیلی وقته نرفتی شهر خودت؟
اونقدر زیاد که میترسم اگه مادرم رو ببینم، دیگه نشناسمش.
- پس باید بری. - دیگه الان کی بهم اجازه میده برم؟
با خودم گفتم مسابقه رو که برنده بشم، مرخصی میگیرم...
ولی از قضا، برای ده سال آینده کار دارم.
ما به وطن خدمت می کنیم، گروهبان.
ما به وطن خدمت می کنیم.
- الان آلتای خیلی زیباست. مگه نه؟ - عالیه.
هنگ، به صف بشید! خبر دار!
رو به جلو!
ارتشبد توپخانه ی ارتش!
هنگ ترکیبی تفنگ داران به صف در اومدن.
فرمانده هنگ، سرگرد ایوانوف هستم.
صبح بخیر سربازها.
صبح بخیر، ارتشبد ارتش!
برای تست موفقیت آمیزِ اسلحه ی جدید تبریک میگم.
هورا!
ما به طراحان استثناییمون افتخار می کنیم.
سازندگان سلاح های مدرنی که به ما کمک کردند تا باهاشون دشمن رو شکست بدیم.
نام سپهبد دگتیاروف...
سازندگان: توکاروف، سیمونوف و سودایوف...
تا ابد در تاریخ جهان اسلحه ها ثبت خواهد شد.
ولی امروز میخوام به شما...
مخترعی جوان اما با استعداد رو معرفی کنم.
کسی که مدال افتخار استالین رو دریاف کرد، گروهبان یکم کلاشینکف!
سلاح AK-47ئی که اون ساخته، آینده های جهان اسلحه هاست.
بابت خدمتتون ازتون ممنونم.
ما به اتحادیه ی جماهیر شوروی خدمت میکنیم.
تبریک میگم. حکم مرخصیت فردا امضاء میشه.
برو خونه، پسر.
از طرف من به مادرت سلام برسون.
- آزاد. - آزاد.
بیش از 200میلیون نسخه از مسلسل او ساخته شد...
و تبدیل به نمادِ جنگ افزارِ قرن بیستم شد.
این مایه ی افتخار رییس جمهورهای بسیاری بود...
که با در دست داشتنِ این سلاح، عکس میگرفتند.
شاه ها، امیرها و شیخ ها بسیار شادمان میشدند...
که هدیه ی ارزشمندی معروف به «کِلاش» دریافت کنند.
او در زندگی خود تنها یک چیز میخواست:
که وطنی که در آن به دنیا آمد و در آن بزرگ شد، کاملاً در امن و امان باشد.
این فیلم تقدیم به ...
میخائیل تیموفیویچ کلاشنیکف می شود.
رسانه اینترنتی مای موویز mymoviz10.pw جامعترین سایت فیلم و سریال
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.