All language subtitles for Silo.S03E02.It's.All.Good.1080p.ATVP.WEB-DL.DDP5.1.Atmos.H.264-FLUX

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ارائه‌ای از وبسایت دیجی موویز .:: DigiMoviez.Com ::.

لعنتی

جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez

سلام. داشتم برمی‌گشتم خونه - سلام -

گفتم یه سری بزنم

روز مهمی بود - آره، همینطوره -

همه چی مرتبـه؟ - آره -

توی جلسه‌ی شورا گل کاشتی

حس می‌کنم اولِ یه راه خیلی قشنگیم

بوی سوختنی میاد

،از سوپِ امشب خوشم نیومد واسه همین یکم پیتزا گرم کردم خوردم

…خیلی‌خب

شب بخیر - شب بخیر -

« ترجمه از علی محمدخانی و حسین رضایی » ::. HosseinTL & AliMK_Sub .::

خود یادداشت به تنهایی مهم نیست

مهم اینـه که دربارش بهت دروغ گفت

،داروها فقط خاطرات رو پاک می‌کنه

،ولی اگه داستان جدید رو باور نکنه

با یه بحران جدید روبرو میشیم

کامیل، باید اعتمادش رو جلب کنی

نمی‌فهمم چرا اینقدر داره طول می‌کِشه

گفتی یه ماه، نهایتاً دو ماه

،بر اساس آمار ۳۵۲ ساله

کاراییِ این دستورالعمل کاملاً تأیید شده‌ست

البته اکثر اوقات

در صورت اجرای صحیح

،تابحال ۶ سیلو ،من‌جمله سیلوی خودتون در ۱۴۰ سال پیش

فرایند بازنشانی کامل رو طی کردن

طبیعتاً افرادی هم در این بین قربانی شدن

متوجهم که کلافه شدی

،با اینکه در اکثر مواقع موفقیت‌آمیز بوده

استثناهایی هم وجود داشته

موارد خاصی مثل جولیت نیکولز که رسیدگی به وضعیتشون زمان بیشتری بُرده

کامیل، الان به همچین موردی برخوردی

آخیش، اصلاً حالم سرِ جاش اومد

خوابی که دیده نشون میده خاطره‌ی برگشتنش هنوز

کامل از ناخودآگاهش پاک نشده

داروهاش رو تا دو هفته‌ی دیگه ادامه بده

بادیگاردهاش رو بیشتر کن و تمام تلاشت رو بکن تا

نیکولز مطمئن بشه تو تنها کسی هستی که می‌تونه بهش اعتماد کنه

پنجاه کیلومتریِ کارترسویل

غروبِ کوه پاین واقعاً تماشاییـه

آره، اسب و اردک و بز داشتیم

دوتا بولداگ

وحشی‌ترین سگ‌های دنیا بودن

تنها کارشون این بود که ،وقتی از اتوبوس پیاده می‌شدیم

ما رو تا خونه دنبال می‌کردن

وقتی بهت گفتم به عنوان عروسکِ …تیم بولداگزِ دانشگاه جورجیا انتخاب شدم

بیخیالش

چیـه؟

…خب، از شدتِ خنده

شلوات رو خیس کردی

به نظر خواهر خیلی خوبی نبودم

اسم مامان گریس بود

…اسم بابا

ویلیام

…خواهش می‌کنم، من

…شرمنده، دونالد، فقط

نمی‌دونم چی بگم

نه

نه. دشمنت شرمنده. من شرمنده‌ام

‫ @AliMK_Sub :در تلگرام

کیر توش

همه چی مرتبـه؟

معمولاً به اشیاء فحش نمیدم

اصلاً واسه عقده‌گشایی خوب نیستن

درضمن، این دستگاه خودش تنش می‌خاره

کافیـه

خودت رو اذیت نکن

اوضاع روبراهـه؟

آره. خواهرم اینجاست

خب، جسمش اینجاست

کسی که توی سی سال گذشته هر روز باهاش صحبت کردم

جوری نگام می‌کنه که انگار راننده‌ی تاکسی‌ام

تو دنیلی

.منتظرت بودیم .من ویکتور سرنکوویچ هستم

دکترِ شارلوت

سلام - سلام -

از دیدنت خوشحالم

خب، متأسفانه باید بگم به خاطر منـه که تو رو یادش نمیاد

« سیلو » « فصل سوم » « قسمت دوم: همه چی مرتبـه »

…خب، این دارو

مثل این می‌مونه که یه پل متحرک بذاری بین اون و خاطراتش

،یه جور فاصله‌ی ایمنی بین طبقه‌ی بالا و پایینِ مغزش

،اگه خیلی طولانی ازش استفاده بشه پل بالا می‌مونه، دائمی میشه و

دیگه هیچوقت حافظه‌اش برنمی‌گرده

،ولی وقتی قوی‌تر بشه، دارو رو قطع می‌کنیم

پل رو میاریم پایین، ازش رد میشیم و …انتخاب می‌کنیم

…واقعاً انتخاب می‌کنیم که

کدوم خاطراتش برگرده و کدوم‌ها از یادش بره

از پل متحرک به اینور نفهمیدی چی گفتم؟

نه

…نمی‌دونم. آره

امروز اصلاً گنجایشِ

همچین بحثی رو نداشتم

،پل که میاد پایین چطور خاطراتش رو برمی‌گردونید؟

،براش داستانش رو تعریف می‌کنیم چندین و چند بار

داستانش رو؟

خیلی‌خب

،چرا انسان‌ها دنیا رو می‌چرخونن نه میمون‌ها؟

چمی‌دونم

انگشتِ شست

کنترل عضلانی قوی‌تر

مغز بزرگ‌تر. پشم کمتر - خیلی‌خب -

.بذار این رو امتحان کنیم صبح تا شب چیکار می‌کنی؟

در حال حاضر؟ زنگ می‌زنم به غریبه‌ها و واسه پول گدایی می‌کنم

دقیقاً. با انسان‌ها تماس می‌گیری و واسشون داستان میگی

به یه سری داده معنا می‌بخشی

.همه همینیم، ذات‌مون همینـه .قصه‌گوییم، معناسازیم

تنها ابرقدرت‌مونـه

،تو، من، شارلوت

صرفاً مجموعه‌ی داستان‌هایی هستیم که واسه خودمون تعریف کردیم

حافظه، قصه‌ی زندگیِ خودمونـه

اطلاعاتی که بهشون پر و بال دادیم تا هویتمون رو بسازن

داروها کتاب شارلوت رو پاک کرده

،خب؟ همونطور که گفتم

،داروها رو قطع می‌کنیم ،بعدش خاطره به خاطره

دوباره داستانش رو سرهم می‌کنی

خاطره به خاطره؟

خاطره به خاطره

،خواهرِ دلسوز

خلبانِ نابغه

،حتی مأموریتِ ایران ولی این بار حق انتخاب داری

دنیل، مجبور نیستی همه‌ی حقیقت رو بهش بگی و نابودش کنی

ضربه‌ی روحیِ بلایی که سر اسکادرانش اومد

می‌تونی اون قسمتش رو حذف کنی

می‌تونم بهش دروغ بگم؟

باور می‌کنه؟

چرا باید دروغ بگی؟

خب، یه نظراتی نسبت به من داره که بدم نمیاد فراموششون کنه

راستش، میشه توی ذهنش دروغ کاشت

ولی زمان و تلاش زیادی می‌طلبه

ولی خاطرات واقعی زودتر جرقه می‌زنن چون ،از قبل توی ذهنش وجود دارن

فقط خودش نمی‌تونه اونا رو ببینه

برای برگردوندنِ خاطرات قدیمی به یه سری نشونه نیاز داری

چیزایی از زندگیش، از دوران بچگیش

حافظه فقط توی مغز نیست، توی بدنـه

…توی

توی بوهای گذشته‌ست، توی معنایی که

به وسایل بچگیمون دادیم

از اون وسایل مثل میان‌بُر برای روشن کردنِ مسیرهای عصبی استفاده می‌کنیم

وقتی بچه بودیم پدر و مادرمون فوت کردن

رفتیم پیش عمه‌مون

خیلی چیزی از بچگیمون نمونده

شرمنده، ولی یه چیز دیگه هم بین اون صفرها و یک‌ها هست

،همه چیز در علم و سلول و عصب خلاصه نمیشه یه چیز دیگه‌ای هم هست

…یه چیز مرموز، مثل

مثل یه روح

و نه من می‌تونم کنترلش کنم، نه هیچکسِ دیگه

پس گاهی اوقات، شاید ۱۰% مواقع، جواب نده

،اما اون داره حالش بهتر میشه پس به دلت بد راه نده

باشه؟ خیلی‌خب

« منشور »

.شرمنده مزاحم شدم، رئیس .یه خانمی اومده اینجا

یه گزارش مفقودی پُر کرده ولی

تا شما رو نبینه نمیره

یه گزارش مفقودی ساده نیست

اسم مفقودی؟

اورلا کنت

خواهرمـه

دست‌راستِ سرپرستِ بخش تدارکات؟

دیروز توی جلسه‌ی شورای سیلو دیدمش

باهاش صحبت کردم

گم شده؟ - هر شب بعد از شیفتش -

میاد پیشم

ولی دیشب نیومد

شاید رفته خونه و خوابیده

نه، در این صورت با باربر نامه می‌فرستاد

پدر و مادرم سن‌شون بالاست

نگران میشن. قرارمون این بود

از همون بچگی

بی‌دلیل غیب‌مون نزنه تا اون یکی نگران نشه

ببین، می‌دونم کلی کار سرت ریخته که

واسه کل مردمِ سیلو خیلی مهم‌ترن ولی یه جای کار می‌لنگه

ذره‌ای شک ندارم

به پدر و مادرم دروغ گفتم

بهشون گفتم اورلا دیشب پیش من مونده

نمی‌تونم امشب هم بهشون دروغ بگم

خیلی‌خب

خیلی‌خب

« پیغام برای کارلا مکلین در بخش تدارکات »

ممنون

« آمار اورلا کنت رو می‌خوام »

« باید با خواهرش تماس بگیره »

عینهو فرانکنشتاینـه

سرنکوویچ؟

نه، من

…ازم می‌خواد که

نمی‌دونم، با یه سبد خرید برم توی مغزش و

یه سری خاطراتش رو گلچین کنم و روحش رو از نو بسازم

…خب

آدمی چیزی جز مجموعه‌ای از خاطرات نیست، نه؟

گمونم

ببین، اگه مشکلی نیست می‌خوام برم یه سری بهش بزنم

من هیچوقت خدمت نرفتم؛ واسه همین دادنِ ،یکم شکلات و چندتا مجله به یه سربازِ مجروح

واقعاً کمترین کاریـه که از دستم برمیاد

چرا که نه؟

دنیل

سلام - هلن -

سلام - سلام -

آنا ترمن رو دیدی؟

هلن درو

به طور رسمی نه

همه میگن از وقتی مادرت ،تو رو آورده توی تیمش

…مو لای درز بیانیه‌هاش نمیره، پس

من و هلن اتفاقی با هم رفتیم سر قرار

قرار نبود

.ببین، الان دفترت بودم .قضیه‌ی خواهرت رو شنیدم

خواستم بگم متأسفم - ممنون -

توی والتر رید بستریـه؟

نه، منتقلش کردن کلینیک هایدی استنسن

عجب

عجب پارتی کلفتی داری

فکر نکنم یه خلبان همچین پولی پس‌انداز داشته باشه

محض اطلاعت باید بگم دکتر سرنکوویچ سال‌هاست که

داره کهنه‌سربازها رو کاملاً رایگان مداوا می‌کنه

آره، گمونم. آره

اولین آزمایشش روی زندانی‌های کشورهایی بود که

اونقدر به آمریکا بدهکار بودن که نمی‌تونستن بگن نه

دومین آزمایشش هم با وزارت دفاع روی سربازهای تازه‌وارد بود که

حق انتخابی توی روند درمانشون نداشتن

،توی هر دو مورد یه تخته‌پاک‌کن بزرگ برداشت و

کل خاطراتشون رو پاک کرد

به کهنه‌سربازهای موجی اجازه داد کابوس‌هایی رو که دیده بودن فراموش کنن

کاری کرد که جنایتکارهای سابقه‌دار گذشته‌شون رو یادشون بره و

بشن آدم‌های مفید واسه جامعه

ولی اون تصمیم می‌گیره مردم چی رو یادشون بمونه و چی رو فراموش کنن

این نگرانت نمی‌کنه؟

خب، یکم پیچیده‌تر از این حرفاست

درضمن، طرف خواهرمـه

کلاً از وقتی خلبان شده نگرانشم

زیادی بدبینانه‌ست اگه بگیم داره از کهنه‌سربازهای زخمی برای

آزمایشِ نظریه‌هاش استفاده می‌کنه؟

هلن - ویکتور همسر و بچه‌اش رو توی -

یه تصادف به خاطر اینکه پشت فرمون خوابش بُرده، از دست داده

حدس می‌زنم خودش بیشتر از هر کسی طعمِ این آسیب‌های روحی رو چشیده

مراقب خودت باش

سلامِ من رو هم به شارلوت برسون

باشه

با یه خبرنگار ملاقات کردی و خیال کردی قرار عاشقانه‌ست؟

…رابطه‌ی سیاستمدارها و خبرنگارها عملاً بده

بده بستونـه، آره، می‌دونم

…من

سردرگم بودی؟

،خب، سوای اینکه خیلی خوشگلـه کارش رو خوب بلده

حتی اگه مجبور شده باشه یه کارِ لکنتی و داغون رو قبول کنه

مگه توی «پست» نیست؟

نه، یه سالی هست اونجا کار نمی‌کنه

شیطونی کرده

الان توی یه سایت زرد اینترنتیـه

با اینحال، هنوز خبرنگاره

به چیزی که می‌خواست رسید و سرِ تو بی‌کلاه موند

به چی رسید؟

بهش گفتی شارلوت کجا بستریـه

بدون اینکه چیزی در ازاش بگیری

…اولین جلسه‌ی شورا ظهر » « کافه‌تریای طبقات وسط

…گفت کل جعبه رو بگیر

خوش‌یُمنـه

خب؟

.دنبال حقیقت بودی»

.حقیقت اینـه دوستت دارم

«.نترس، تجهیزات‌شون خوبـه

شهردار؟

شهردار؟

خانم سیمز خواسته امروز رفت و آمدهامون رو دقیق‌تر و مو‌به‌مو گزارش کنم

برگردید بخش تدارکات

…اگه میلگرد بیشتری نرسونن، راه‌پله‌ها

تا زمان نوه و نتیجه‌هاشون تکمیل نمیشه

جای من وایسا

بالاخره باید باهاش صحبت کنی

نمی‌تونم

ازت کمک خواست

نمی‌تونم

خیلی‌خب

شاید باید با یکی هماهنگ کنم

…درستـه که رفتن به پایین خطرناک نیست ولی

چطور؟ با کی باید هماهنگ کنی؟

من شهردارم. این هم بادیگاردمـه

تدی

چی شده؟

شهردار می‌خواد بره پایین

خانم شهردار، میشه بپرسم چرا؟

باید حتماً دلیل بیارم؟

خب، من مسئول بازسازی راه‌پله‌ام و

کسی بدون اجازه‌ی من با طناب نمیره پایین

می‌دونی، تو رو اصلاً یادم نیست

آره، می‌دونم

یه حسی هم بهم میگه آبمون توی یه جوب نمی‌رفته

با هم کنار میومدیم

می‌خوام با مارتا واکر صحبت کنم

.خب، شانس در خونه‌ات رو زده .رفت طبقه‌ی ۶۰ یه سری تجهیزات پزشکی بیاره

الانـه که برگرده

خیلی‌خب

منتظر می‌مونیم

،خانم شهردار

،حالا که منتظری می‌تونیم دو کلام صحبت کنیم؟

خصوصی

آره. حتماً

چیزی نیست

من… لعنتی

کامیل به هممون گفته دقیقاً چطوری باهات صحبت کنیم تا

توی روند بهبودیت گند نزنیم

عیب نداره. بگو

از شرلی درباره‌ی برنارد هالند پرسیدی

خب؟

امروز صبح یه چیزی یادش اومد

،نمی‌دونم به درد می‌خوره یا نه ،ولی زمان شورش

یه یارویی اومد پایین

گفت دست‌راستِ برنارده

،خب، ما وقتِ سر و کله زدن باهاش رو نداشتیم ،شرل می‌خواست بندازتش توی زندان

ولی گفت تو رو می‌شناسه

،گفت وقتی از اون تپه رد شدی

یکی دیده که وارد یه جایی شدی و

حدس زده شاید هنوز زنده‌ای

نگفت کی؟ - نه -

فقط می‌دونم شرل بردش گودالِ حفاری

تهِ سیلو دنبال یه چیزی می‌گشته

نگفت چی

،ولی اگه واقعاً دست‌راست برنارد بوده

شاید بتونه کمکت کنه

اسمش چیـه؟

لوکاس کایل

توی زندگی بعدیم واسه خودم دستیار می‌گیرم

دیگه خسته شدم از بس کارهای جورِ این و اون رو کِشیدم

سلام. بذار از اول شروع کنم

من از دفتر نماینده دنیل کین اومدم

ازم خواسته بیام به خواهرش سر بزنم

…شاید

مثلاً بتونم ببرمش بیرون هوا بخوره؟

چرا خود شرلی بهم نگفت؟

…گمونم

همه موندیم که چطوری با این قضیه کنار بیایم که

چیا یادتـه و چیا یادت نیست

...می‌دونم که این هم یادت نیست ولی

،شرلی آدمیـه که وقتی ناراحتـه دور خودش دیوار می‌کِشه

،اون اول که برگشتی

شرل ده روز تمام از دم اتاقت جُم نخورد

یه لحظه هم تنهات نمی‌ذاشت

عملاً مجبور شدم روی کولم برگردونمش بخش مکانیک

بعدش شایعاتِ اینکه بیشترِ حافظه‌ات رو توی آتیش‌سوزی از دست دادی شروع شد ولی

شرلی باورش نمیشد

با خودش می‌گفت اون رو که دیگه فراموش نمی‌کنی

‫۱۴۴ طبقه رو دوئید اومد بالا تا ‫دفعه‌ی اولی که میای کافه‌تریا پیشت باشه

پشت جمعیت منتظر موند

گذاشت بقیه بیان صحبت‌هاشون رو بکنن

،وقتی نوبتش شد جوری نگاش کردی انگار هفت پشت غریبه‌ست

…من

گمونم صحبت کردن با تو الان یه خرده زیادی واسش دردناکـه

واکر اومد

خانم شهردار، این هم از مارتا واکر

زحمت نکش

اصلاً نمی‌دونه من کی‌ام

می‌دونی؟

بیا با یه چیز ساده شروع کنیم

هنوز قهوه می‌خوری؟

یا اجازه نداره همچین چیزی بپرسم که یه وقت النگوهات نشکنه؟

قهوه می‌خورم

خوبـه

خب، چیا بهت گفتن؟

خب، گفتن زمان زیادی رو

توی کارگاه تو می‌گذروندم - شهردار داره میاد -

خانم شهردار، بفرمایید

می‌تونه مثل بقیه توی صف بمونه

…خب

می‌دونم مسئولیت اصلیم رسیدگی به مولد بوده، درستـه؟

ولی می‌خوام بدونم چرا اینقدر با تو وقت می‌گذروندم؟

اومدی نصیحتت کنم

که گوشت هم بدهکار نبود

چرا؟

سلام - کله‌شقی، غرور -

‫هی، دوتا قهوه‌ی تلخ

‫چاپلوسی هم نکن

‫خب، چرا می‌خواستی من و ببینی؟

‫دیشب یه یادداشت به دستم رسید

‫تو فرستادیش؟

‫من نبودم

‫چی نوشته بود؟

‫بهم اعتماد نداری

‫می‌خوام بهت اعتماد کنم

‫- جدی؟ ‫- آره

‫چرا اونوقت؟

‫یادمـه روزی که برای پاکسازی رفتم بیرون یه یادداشت بهم رسوندی

‫«تجهیزات‌شون خوبـه»

‫که فهمیدم نوارچسب رو عوض کردی

‫کاری که بابتش می‌تونستن بفرستنت پاکسازی

‫این کار رو برای هر کسی هم نمی‌کردی، ‫این کار رو برای کسی می‌کردی که…

‫آره، مال اون موقع بود

‫که چی؟ وقتی چیزی رو یادت نمیاد، ‫دیگه پوف شده رفته هوا

‫انگار که هیچوقت وجود نداشته

‫باشه

‫خب…

‫یادداشتی که بهم رسید نوشته بود…

‫«اگه می‌خوای حقیقت رو بدونی، ‫ساعت دو برو بازار»

‫می‌خوام بدونم که حالا باید برم بازار؟

‫برم…؟

‫می‌دونی رو اعصاب‌ترین ویژگیِ تو چیـه؟

‫اگه مشکلی، سؤالی، تصمیمی در کار باشه و

‫همه یک جهت رو نشون بدن،

‫تو به این نتیجه می‌رسی که ‫تنها جهتی که وجود داره، جهت مخالفـه

‫خیلی‌خب. آره. خیلی رو اعصابـه

‫نه. قسمت رو اعصابش این بود که ‫۹۹ درصد مواقع حق با تو بود

‫چون به غریزه‌ات اعتماد داشتی

‫حالا سؤالم ازت اینـه که غریزه‌ات چی میگه؟

‫نمی‌تونم

‫می‌دونی، کسی که من جونم رو ‫براش به خطر انداختم جنگجو بود

‫اگه اون بود، تمام خیره‌سری، ‫غرور و کله‌شقیِ خودش رو

‫به کار می‌گرفت و می‌جنگید

‫همین؟

‫- این چیـه؟ ‫- اصلاً تلاشی می‌کنی؟

‫که یادت بیاد؟

‫یعنی چی… اومدم اینجا دیگه. نه؟ ‫پس آره. چی…

‫یه سری…

‫یه سری خرده‌خاطراتی یادم میاد، ‫یا همچین چیزی. نمی‌دونم چیـه

‫هر چی هم بیشتر سعی می‌کنم یادم بیاد، ‫یهو به کل از خاطرم میره، پس…

‫نمی‌دونم چیکار کنم

‫بیشتر تلاش کن

‫تو رو یادم نمیاد

‫اشکالی نداره. ‫بهم برنمی‌خوره.

‫فقط تویی که بهت برنمی‌خوره

‫چطوره بریم اونجا بشینیم؟

چقدر خوبـه که بالاخره از دستِ اون نگاه‌ها و سؤال‌جواب‌ها خلاص شدم

‫همینطور فشاری که میارن تا اطلاعات به درد بخوری ‫از زیر زبونت بکِشن

‫تا حالا نظامی‌ها هم اومدن که ‫اطلاعات به درد بخوری از زیر زبونت بکِشن؟

‫هنوز نه

‫بیشتر برادرم بالای سرم می‌پلکه و

‫خودش رو می‌کُشه که یه چیزی یادم بیاد

‫- آره ‫- خودش رو یادم بیاد

‫خب، محض اطلاعت، من خبرنگارم

من هم می‌خوام ازت اطلاعات بکِشم

‫دو سه باری با هم دیدار داشتیم

‫یه چیزی در مورد مأموریت ‫حمله به ایران توی کتت نمی‌رفت

‫از مأموریت هیچی یادم نمیاد

‫بخشی از کار من اینـه که کمک کنم ‫افراد روایتشون رو کامل کنن، خب؟

‫کمک می‌کنم جاهای خالی رو پر کنن

‫پس، با خودم گفتم می‌تونم ‫هر چی درباره‌ی مأموریت و

‫ادعاهای رسمی مقامات می‌دونم بهت بگم

‫شاید اینجوری یه چیزی یادت بیاد

‫شارلوت

‫شارلوت؟

‫هی، هی. حالت خوبـه؟ هی

‫- حالت خوبـه؟ ‫- آره

‫خیلی‌خب، ببخشید. ‫ببخشید، دوستان. ممنونم.

‫ببین، می‌دونم این توی دستوراتت نیست،

‫ولی می‌خوام تنها باشم

‫پس، می‌تونی سی دقیقه بهم وقت بدی؟

‫خانم سیمز رو نمی‌شناسی؟

‫یه لحظه از جلو چشمم دور بشی، ‫روده‌هام رو تبدیل به نخ دندون می‌کنه…

‫- می‌دونم، ولی باید… ‫- جولیت

‫- خودشـه. جولیتـه ‫- سلام، بچه‌ها

‫- وایسید. نکنید ‫- هی، هی، هی

‫- خیلی‌خب، بچه‌ها. شرمنده ‫- جری. هی. نه، نه، نه

‫به خانم شهردار یکم فضا بدید، باشه؟

‫- برید عقب ‫- چه غلطی…

‫- الان دست زدی به من؟ ‫- چی داری میگی؟

‫بهم دست‌درازی کرد!

‫- ببخشید ‫- هی!

‫- شرمنده ‫- دستت بهش نخوره

‫خانم شهردار. سوءتفاهم شده

‫خانم، گم شدید؟

‫اگه دنبال حقیقتی، دنبالم بیا

‫هماهنگ با من. سه…

‫نگه دار

‫آفرین. با تنفس من هماهنگ شو

‫- سه ثانیه هوا رو بده تو و نگه دار ‫- باشه

‫حالا بیرون

‫خوبـه. خوب بود. حالا آروم باش

‫رهاش کن. خیلی‌خب. خوبـه

‫شارلوت انگار می‌شناختش

‫- با پلیس تماس گرفتید؟ ‫- نه، منتظر تو بودم

‫شما کی هستید؟

‫چیـه؟

‫من همونی‌ام که مجبورش کردی ‫توی قضیه هارد کمکت کنه

‫چی؟

‫پاتریک کندی، کسی که از وقتی ‫تو رو دیده، زندگیش ریدمان شده

‫تو یکی از فراری‌ها هستی

‫دنی هستم. زندگی من هم خراب کردی

‫کارم کشید به انفرادی بخش قضایی. ‫سعی می‌کنم یادم بره ولی احتمالاً نمی‌تونم.

‫سندی هستم. وقتی کلانتر بودی ‫برات کار می‌کردم

‫زندگی من رو خراب نکردی ‫ولی باز هم دل خوشی ازت ندارم

شما اون یادداشت رو برام فرستادید؟

‫من که نه. اون نوشتش. ‫نمی‌دونم چرا اینقدر

‫- حقیقت‌حقیقت کرده ‫- نامه رو تو فرستادی؟

‫- آره ‫- چون می‌خواستم بیاد

‫باشه، ولی باید می‌گفتی:

‫- «چرا داری درباره‌ی بیرون دروغ میگی؟» ‫- آره

‫خب دروغ نمیگم. منظورت چیـه؟

‫ویدیوی جین کارمدی. ‫خودم دیدم که دیدیش.

‫گل‌ها. درخت‌ها

‫- و پرنده‌ها ‫- آره، پرنده‌ها

‫بعد رفتی بیرون و برگشتی، درستـه؟

‫پس چرا میگی امن نیست؟

‫امن نیست چون نیست

‫وقتی رفتی اونورِ تپه، چی دیدی؟

‫چیزی رو دیدم که همه دیدیم

‫دیدم که…

‫رفتم اونور تپه، ‫بعد رفتم توی پناهگاه، درستـه؟

‫ولی خودت این رو یادتـه؟

‫واقعاً؟

‫یا فقط چیزی که نشونت دادن ‫رو داری به خاطر میاری؟

‫نه، من…

‫خیلی‌خب. نمی…

‫نمی‌دونم. نمی‌دونم

‫نمی‌دونم. نمی‌دونم

‫پس شاید اون کار رو کردن. ‫شاید جدی‌جدی اون کار رو کردن.

‫- چه کاری؟ ‫- وایسا یه لحظه

‫اون دارویی که سیمز بهم پیشنهاد داد رو یادتـه؟

‫همون «این قرص‌ها رو بخور تا یادت بره که ‫ما باعث مرگ زنت شدیم»؟

‫یادت میاد؟ ‫می‌گفتم کسشعره

‫- هی ‫- شاید کسشعر نیست

‫- شرمنده. حرفم اینـه که… ‫- فقط…

‫اگه آسیب مغزیت به خاطر آتیش نباشه چی؟

‫بذار یه چیزی ازت بپرسم

‫الان مراقبت پزشکی زیادی داره ازت میشه؟

‫- آره ‫- مثلاً بهت میگن

‫کلی قرص بخوری؟

‫- آره؟ ‫- آره

‫بیدار شید، ملت. شرمنده

‫ولی تو تنها کسی هستی که ‫رفته بیرون و زنده مونده

‫و حالا، عجب سوپرایزی

‫جز چیزایی که بهش میگن ‫هیچی یادش نمیاد

‫کلاه‌ها رو بیار

‫هی. هی. چه غلطی می‌کردی؟

‫کاری که خودش می‌خواست

‫قرار غیرعاشقانه‌مون رو یادتـه؟

‫- همینجوری بی‌خود دنبال اطلاعات نبودم ‫- می‌دونم

‫رفتی سراغ شارلوت که اطلاعات بهت بده، ‫وقتی نشد،

‫- اومدی سراغ من ‫- نه، احمق، من نرفتم سراغش

‫اون اومد سراغم

‫مقاله‌هام رو خونده بود

‫به نظرش قابل اعتماد بودم ‫و مخفیانه ملاقات کردیم

‫می‌خواست سؤالاتی بپرسه، ‫سؤالاتی که نمی‌تونست بپرسه

‫بهترین گزینه‌اش این بود که ‫من رو راهنمایی کنه

‫توی چی راهنمایی کنه؟

‫از نظرش یه جای کارِ مأموریت ایران‫ می‌لنگید

‫فکر کرد شاید حاضر باشی از همون ‫یه ذره قدرتت تو کنگره استفاده کنی تا

‫جواب اون سؤالات رو پیدا کنی

‫چجور سؤالاتی؟

‫از اون سؤالاتی که دولتی که ‫برای شروع جنگ با ایران شق کرده،

‫نمی‌خواد مطرح بشن

‫اصلاً بمب کثیف واشینگتن دی.سی. واقعی بود؟

‫بهم گفت همه‌ی مأموریت‌های علیه ایران ‫مربوط به هسته‌ای نیستن

‫مأموریتی که خودش توش بود، ‫رفتن کوه‌های نزدیک ترکمنستان

‫قرار بوده جنگنده‌هاشون پر از سنگرشکن باشه

‫گفت دستگاه‌های ارتباطات رو برداشتن و

‫سیستم قدیمی دهه‌ی ۸۰ رو نصب کردن

‫چرا باید این کار رو بکنن؟

‫دستگاه قدیمی چه سودی داره؟

‫نمی‌خوای ایمیلت هک بشه؟ ‫از ماشین تحریر استفاده می‌کنی

‫نمی‌خوای هواپیمات هک بشه؟ ‫از زمین بازی دیجیتال خارجش می‌کنی

‫گفت «فرقی با اف۱۴ تامکت بلند کردن نداره»

‫توی اسکادران شارلوت همه مردن

‫اونوقت خودش به طور اسرارآمیزی ‫سر از اینجا درمیاره؟

واسه درمانش می‌خوان چیکار کنن؟

‫کاری کنن هیچوقت یادش نیاد چه اتفاقی افتاده؟

‫امروز یواشکی نیومدم پیشش که خوراک خبری جور کنم

‫خواهرت دنبال حقیقت بود

‫در حدی که حاضر بود ‫شغل و آزادیش رو براش به خطر بندازه

‫به نظرم هنوزم دنبالش هست

‫سؤالی که می‌مونه اینـه که…

آیا ‫کارش درست بود که من رو فرستاد از تو کمک بگیرم؟

‫بعد یه تکاور از پشتش دراومد

‫چند ثانیه حرف زدن ‫و بعد جولیت دنبال تکاور رفت

‫پیچید توی یه کوچه وارد یکی از انباری‌ها شد

‫کدوم انباری؟

‫می‌تونم نشونتون بدم ولی…

در ازاش یه چیزی می‌خوام

‫چه چیزی اونوقت؟

‫این رو اون روز از آی‌تی برداشتیم

‫داخلش شماره‌ی ۱۸ چاپ شده

‫همون عددی که روی هارد بود

‫اما این یکی، ‫کلاهی که وقتی برگشتی سرت بود

‫نوشته ۱۷

‫جولیت

‫یه نوشته دستت بود

‫گرفتیش جلوی دوربین، نوشته بود: ‫«امن نیست. نیاید بیرون»

‫من برات کار کردم

‫دست‌خطت رو می‌شناسم. ‫تو اون رو ننوشتی.

‫کی نوشته بودش؟

‫نمی‌دونم. نمی‌دونم. ‫هیچی یادم نیست.

‫عالی شد. حالا چی؟

‫دوباره میریم دنبال لوکاس کایل می‌گردیم

‫۹۲ روزه دیده نشده

‫ولی به قول معروف، ‫تا ۹۳ نشه بازی نشه

‫هی. وایسا ببینم، لوکاس کایل؟

‫- آره، دست‌راست برنارد بود ‫- نه، می‌دونم

‫چرا دنبالش می‌گردید؟

‫چون قبل از اینکه دست‌راست برنارد بشه، ‫توی معادن بود

‫چرا؟

‫چون تو یه عتیقه‌ی سطح قرمز نشونش دادی ‫و اون گزارش نداد

گمونم اون هارد رو نشونش دادی

‫یادم…

‫یادم نمیاد بهش…

‫می‌دونم. هیچی یادت نمیاد. ‫فهمیدیم.

‫صبر کن

‫پس لوکاس رو فرستادن معادن، ولی چرا برنارد اون رو آورده بیرون؟

‫چرا؟ نمی‌فهمم

‫ما هم می‌خوایم همین رو بفهمیم

‫ولی از زمان شورش به بعد ‫دیگه دیده نشده

‫تف توش. از اینجا خارجش کن. ‫بدو، بدو، بدو.

‫- باید بری. زود ‫- باید بریم

‫- زود ‫- باشه

‫خانم شهردار، برید کنار لطفاً

‫- دژکوب رو بیارید ‫- حالت خوبـه؟

‫- آره ‫- صبر کنید

‫شهردار رو ببرید! ‫ببریدش!

‫حالا!

‫کندی چی می‌خواست؟

‫همش می‌گفت بیرون بی‌خطره و

‫من دروغ میگم ‫و باید حقیقت رو بگم

‫- ولی حقیقت رو می‌دونی ‫- آره. می‌دونم

‫وقتی خواب برنارد رو دیدی

‫گفتی باید یه کاری انجام بدی ‫ولی یادت نمیاد چه کاری

‫خب؟

‫کندی چیزی در موردش گفت؟

‫چی؟ نه

‫نه، فقط هی داد میزد که باید به همه بگم ‫بیرون هیچ خطری نداره

‫- فقط همین؟ ‫- آره

‫باشه

‫ببین، متوجه‌ای که به خاطر اون نامه

‫کورکورانه وارد ماجرایی شدی ‫که می‌تونست سرانجام بدی داشته باشه؟

‫- آره ‫- برای همین جری رو گذاشتم پیشت. خب؟

‫چون فقط در صورتی می‌تونم ‫در امان نگهت دارم که

‫- کنار هم باشیم ‫- باشه

‫مخفی‌کاری نداریم

‫می‌دونم. فکر همه جاش رو نکردم ‫و متأسفم

‫نباید این کار رو می‌کردم. می‌دونم

‫- می‌دونم ‫- باشه

‫- باشه؟ ‫- آره

‫- حلـه. تمومـه؟ ‫- نه هنوز…

‫می‌خوام با یه نفر آشنا بشی

‫چرا؟

‫اون دنبالت کرد

‫گفت فقط به شرطی جات رو بهمون میگه ‫که بتونه باهات حرف بزنه

‫- بهش گفتم یه دقیقه وقت داره ‫- شوخی می‌کنی؟ الان خسته‌ام

‫فقط یه دقیقه

‫- باشه. حلـه ‫- آره؟

‫ایشون…

‫جولیت هستم

صحیح

‫این اسم رو برای خودمون گذاشتیم. ‫برای ادای احترام.

‫خالکوبیت درد داشت؟

‫یکم

‫راستش خیلی

‫می‌دونی معنیش چیـه؟

‫- نه ‫- نه؟

‫با خودمون گفتیم اگه تو زدیش، ‫یعنی حتماً چیز خوبیـه

‫بله

‫میشه بگی معنیش چیـه؟

‫ببخشید، اسمت چیـه؟ ‫والدینت چی صدات می‌زنن؟

‫- اِوِلین ‫- اولین

‫خب، اسم خوبیـه

‫نمی‌دونم معنیش چیـه

حتی یادم نمیاد زده باشمش

‫پس، انگار طرحی روی بدنت داری ‫که هیچ معنایی نداره

‫ولی آره

‫شرمنده

‫شاید

‫شایدم نه

‫تو رفتی بیرون

‫و برگشتی که نذاری خودمون رو به کُشتن بدیم

‫پس اگه این خط‌ها هیچ معنایی برات ندارن،

‫برای ما معناشون اینـه

‫- بیا دیگه این کارها رو نکنیم. باشه؟ ‫- آره

!درباره‌ی دو مسئله باید باهات صحبت کنم. هی

‫یک: اون حرکتی که توی بازار زدی

‫قشنگ نبود

‫من از اون مردهاش نیستم ‫که روی یه خانم دست دراز کنم

‫این نشان برام محترمـه. ‫همچنین خانمم.

‫آره. حرکت تخمی‌ای بود. ‫من هم در حال حاضر خودم نیستم.

‫- خب؟ ‫- باشه

‫دو: به این قضیه‌ی برنامه‌ی حفاظت از شهردار خیلی فکر کردم

‫اساساً حس می‌کنم داریم ‫باهات مثل زندانی برخورد می‌کنیم

به نظرم درست نیست

‫اگه می‌خوای از این همه توجه دور بشی…

‫یکم تنها باشی، ‫می‌تونی بهم بگی

‫- من یه راهی براش پیدا می‌کنم ‫- کامیل چی؟

تو شهرداری

‫خانم سیمز رو بسپر به من

‫بیا

‫بهتره تا وقتی خوب بشه ‫آستین‌بلند بپوشی

دنبال زنی می‌گردن که مچ دست راستش آسیب دیده

‫من هفته‌ها خودم رو زدم به اون راه، کت

‫هنوز سفت و سخت جلوت نایستادم

‫- سر دمخور شدنت با کندی… ‫- جلوم نایستادی؟

‫- واقعاً می‌خوای بحث رو ببری اون طرف ‫- نمی‌دونم کدوم گوری می‌برمش!

‫خودت اون صفحه رو دیدی

‫دنیا خیلی خوشگل بود

‫فکر کردی لازمـه بهم یادآوری کنی؟

‫من تمام عمرم رو با باوری گذروندم…

‫اصولی رو اعمال کردم که…

‫- دروغـه ‫- نه

‫همش نه

‫ولی اگه فکر کردی اینکه ازم خواستن

‫منشور رو بازنویسی کنم ‫هر روز خِرم رو نمی‌گیره…

‫بارها می‌بینم چیزهایی که بهشون ‫باور داشتم اشتباه بودن

‫ولی کاری که تو داری می‌کنی…

‫نمی‌تونم به تو یا کندی یا هر کس دیگه‌ای ‫بگم چطور فکر کنید

‫ولی امروز زیاده‌روی کردی

‫هر تفکری می‌خوای داشته باش! ‫فقط دزدکی وارد آی‌تی نشو!

‫شهردار رو ندزد!

‫دخترت خوابـه

‫معجزه‌ست که کس دیگه‌ای ندیدت

‫اگه دیده بودن چی؟ ‫اونوقت چی میشه؟

‫وقتی بهم بگن همسرم توی این ماجراها دست داره

‫نمی‌دونم، پال

‫خودم هم دارم سعی می‌کنم ‫از اوضاع سر در بیارم

‫« اثری از اورلا کنت نیست »

‫من باید برم

‫کجا؟

‫طبقات وسط

یه نفر گم شده

‫فشار خونت بالاست

‫بعد از همچین روز وحشتناکی ‫تعجبی نداره، مگه نه؟

‫آره

‫- حالا وقت ویتامین‌هاتـه ‫- مرسی

‫- خیلی‌خب. خداحافظ ‫- خداحافظ

‫سلام. من میرم کافه‌تریا. گرسنمـه

‫تا حالا متوجه‌اش نشده بودم

‫آره، خب حالا شدی

‫خانم، می‌خواید چیزی سفارش بدید؟

‫نه. نیاز نیست

‫جنبه‌ی مثبتش اینـه که ‫فکر کنم حسابی ترسوندش

‫ازم عذرخواهی کرد که همون اول ‫موضوع نامه رو بهم اطلاع نداده

‫پس باور داری که اوضاع ‫دوباره درست شده

‫نمی‌تونم فردا رو ضمانت کنم، ‫اما امروز، بله

‫به نظرم همینطوره

‫بعد از بازگشت جولیت، ‫زنده موندنش مطلوب نبود

‫اما اعداد نشون می‌داد که مداراپذیره

‫شاید حتی مفید باشه

‫خط آبی نشون‌دهنده‌ی میزان آرامشیـه که ‫حضور جولیت نیکولز

‫به عنوان شهردار برای سیلو فراهم می‌کنه

‫خط قرمز میزان خطریـه که در صورت موفق نبودن فرایندِ پاک کردن حافظه، ایجاد می‌کنه

‫اگه این دو خط به هم برسن ‫یعنی زنده بودنِ جولیت نیکولز دیگه کاربردی نداره

‫البته، مشکل اینـه که حذف ناگهانیِ جولیت

‫می‌تونه به طرز فاجعه‌باری ‫باعث بی‌ثباتی بشه

‫تنها امیدمون اینـه که وارد کردن ‫ترکیب ویتامین به منابع آب قبل از اینکه

چنین اقدامی ‫لزوم پیدا کنه، انجام بشه

‫« ترجمه از علی محمدخانی و حسین رضایی » ‫ ::. HosseinTL & AliMK_Sub .::

‫ @AliMK_Sub :در تلگرام

‫« ویتامین دی‌پلاس »

‫جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت ‫دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید ‫DigiMoviez@

‫ارائه‌ای از وبسایت دیجی موویز ‫.:: DigiMoviez.Com ::.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.