All language subtitles for The.Samurai.and.the.Prisoner.2026.WEB-DL.Dream.Per

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian Download
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫سال ۱۵۷۸، وقتی اودا نوبوناگا (از تأثیرگذارترین جنگ‌سالاران ژاپن) ‫به قصد حکومت بر کل کشور،

‫به سمت غرب پیشروی می‌کند،

‫یکی از مورد اعتمادترین ‫ملازمانش، آراکی موراشیگه،

‫از قلعه‌ی آریوکا در سِتسو،

‫ناگهان از این جنگ‌سالار رو بر می‌گرداند.

‫دلایل او تا به امروز ‫به مانند یک راز باقی مانده است.

‫قلعه‌ی آریوکا توسط ارتش اودا ‫محاصره شده و کار به بن‌بست کشیده است.

‫نقشه‌ی محاصره‌تون فوق‌العاده‌ست.

‫این کار ایالت‌های غربی رو تشویق ‫می‌کنه و اودا را به درماندگی میندازه.

‫حالا منتظر فرصت می‌مونیم.

‫اطاعت میشه.

‫سرورم، فرستاده‌ی اودا درخواست ملاقات داره.

‫کیه؟

‫جناب کورودا کانبی.

‫کانبی؟

‫نیازی به تعارف و ‫تشریفات نیست، کانبی.

‫- چی شده اومدی اینجا؟ ‫- واقعاً دارید برای جنگ آماده میشید.

‫وقتی شنیدم قصد دارید داخل قلعه‌تون ایستادگی کنید،

‫باورش برام سخت بود، ولی واقعاً ‫دارید جلوی اودا می‌ایستید.

‫پس اومدی منو منصرف کنی.

‫در حال حاضر مخالفت با ‫اودا، به معنی مرگ متحدینشه...

‫که به سمت غرب تا هاریما پیش رفتن.

‫واسه اقدام کردن، هیچ زمان ‫و مکانی بهتر از الان نیست.

‫واقعاً منظورت همینه؟

‫پس با من متحد شو. ‫تو متحد ارزشمندی میشی.

‫با این حال، نمی‌تونید برنده بشید.

‫شما به موریِ غرب تکیه ‫کردید، ولی اون نخواهد اومد.

‫چرا این‌جوری فکر می‌کنی؟

‫جنگ با اودا تو این شرایط، ‫کشور رو تجزیه می‌کنه.

‫موری اصلاً تمایلی به این کار نداره.

‫می‌تونم پاش رو به همچین جنگی بکشم.

‫به موری اعتماد نکنید... اون ‫توی نقشه‌کشیدن استاده.

‫هر ائتلافی باهاش فقط روی کاغذ خوبه.

‫خودتون هم اینو خیلی خوب می‌دونید.

‫واسه اودا هم اوضاع همین‌طوره.

‫اگه این‌طوره، ارزشش رو داره ریسک کنیم ‫تا ببینیم کی می‌بره، موری یا اودا.

‫حتی اگه این کار باعث نابودی این کشور بشه؟

‫مگه همین الانش اودا در ‫حال نابود کردنش نیست؟

‫شاید ارزش ریسک کردن رو داشته باشه.

‫خب...

‫با این حال، تو طرف اودا رو می‌گیری.

‫خیلی خب.

‫ببرینش به سیاه‌چال!

‫فرستاده‌ها رو باید پس فرستاد.

‫اگه این کار رو بکنم، ممکنه ایالت‌های ‫غربی از موری رو برگردونن و برن سمت اودا.

‫اگه نمی‌خوای منو پس بفرستی، پس ‫منو بکش! راه و رسم سامورایی همینه!

‫ارباب موراشیگه! چرا داری این کار رو می‌کنی؟

‫دارم از جونت می‌گذرم! ‫دیگه چرا شاکی هستی؟

‫چرا منو نمی‌کشی؟

‫منو بکش!

‫ارباب موراشیگه! خواهش می‌کنم به حرفم گوش کنید!

‫من یه پسر دارم.

‫شوجومارو، یه پسر‌بچه‌ی ۱۱ ساله.

‫اون تو دست اودا اسیره و ‫چشم‌به‌راه برگشتن پدرشه.

‫خب؟

‫خواهش می‌کنم حداقل سرم رو برای اودا بفرست!

‫می‌خوای بمیری تا وفاداریت رو ثابت کنی؟

‫همین‌طوره!

‫اگه یه فرستاده برنگرده، یعنی تغییر موضع داده.

‫جون پسرم به مو بنده!

‫بالاخره یه روزی آزادِت می‌کنم.

‫ولی تا اون موقع، باید ‫برای منفعت من زنده بمونی.

‫می‌خوای رسم سامورایی‌ها رو زیر پا بذاری؟

‫اگه فقط از رسم و رسوم اطاعت می‌کردم ‫که الان اینجا واینستاده بودم.

‫تو فریبم دادی، ارباب موراشیگه!

‫خودت بودی که اومدی سراغ من.

‫کانبی، لعنت به شانس بدت که درست ‫تو این موقع پات به این قلعه باز شد.

‫بهش آب و غذا بدین! ملاقاتی هم ممنوعه.

‫چشم، سرورم!

‫به وقتش، تقاص کاری که کردی رو پس میدی!

«‫»سامورایی و زندانی

مترجم: اشکان هیدی

‫شایعه حقیقت داره.

‫پس ناکاگاوا بهمون خیانت کرده!

‫چرا الان رفته سمت اودا؟

‫اون به اربابمون مدیونه!

‫خیانت ناکاگاوا قابل پیش‌بینی بود.

‫ترس از اودا مجبورش کرد این کار رو بکنه.

‫اودا داره قلعه‌ی آریوکا رو ‫از هر طرف محاصره می‌کنه.

‫از چی می‌ترسی؟ این قلعه نفوذناپذیره!

‫همین‌طوره. به محض اینکه موری بهمون ‫ملحق بشه، ورق به نفع ما برمی‌گرده.

‫اینطور نیست، سرورم؟

‫آره، دقیقاً همین‌طوره.

‫سرورم. یه خبر نگران‌کننده داریم.

‫چی؟

‫قلعه‌ی اووادا سقوط کرده.

‫- آبه تسلیم شد؟ ‫- دقیقاً.

‫روابط ارباب آبه با فرقه‌ی قدرتمند بودایی ایکو

‫باعث خیانت‌های زیادی به ‫اودا شد. با این حال...

‫بدون هیچ جنگی تسلیم شد.

‫سرورم، ما پسر ارباب آبه، یعنی جناب جینن ‫رو توی این قلعه گروگان نگه داشتیم.

‫طبق رسم و رسوم باید مصلوب بشه.

‫- مصلوب بشه؟ ‫- بله.

‫نه. ببرینش به سیاه‌چال.

‫- مطمئناً نمی‌خواهید از جونش بگذرید؟ ‫- چرا، می‌خوام.

‫واسۀ چی؟

‫زمستان: جینن

‫شنیدم ارباب آبه جبهه‌اش رو عوض کرده.

‫شنیدی؟

‫نمی‌تونم تصور کنم جیننِ جوان ‫چقدر باید درهم‌شکسته شده باشه.

‫فکرشو می‌کردم که این ‫اتفاق بالاخره می‌افته.

‫پسر یه سامورایی باید آماده‌ی مرگ باشه.

‫آماده‌ی مرگ؟ از این طرز فکر بیزارم.

‫منظورت چیه؟

‫یه بچه آماده‌ی مرگ باشه؟ مسخره‌ست.

‫جینن پیرو فرقه‌ی شینشوئه، مثل خود من. ‫(از بزرگ‌ترین مکاتب بودایی در ژاپن)

‫اون همیشه آماده‌ست که به بهشت بره.

‫از بچه‌ای که هنوز اون‌قدر کوچیکه که دنیا رو ‫نمی‌شناسه، نمی‌شه انتظار داشت بهشت رو بشناسه.

‫با این حال، آدم باز هم آرزوش رو داره.

‫خیلی‌خب. فهمیدم.

‫- بذار رد شم! ‫- نمی‌تونم!

‫بذار رد شم!

‫من جینن آبه هستم.

‫ارباب موراشیگه، اومدم یه درخواستی بکنم.

‫ارباب موراشیگه.

‫بانو چیوهو.

‫بابت خیانت پدرم عمیقاً عذرخواهی می‌کنم!

‫لطفاً من رو به صلیب نکشین.

‫بهم یه شمشیر بدین تا بتونم بمیرم

‫و به بهشت برم.

‫ارباب.

‫جینن تو این دنیا به اندازه‌ی کافی درد کشیده.

‫- یه شمشیر... ‫- نه!

‫تو زندانی می‌شی.

‫معنی... این کار چیه؟

‫قصد داری از جونش بگذری؟

‫این رو به حساب رحم نذار.

‫اگه رحم نیست، پس چیه؟

‫اگه نخواین... درخواستم رو قبول کنین...

‫این منم که تصمیم می‌گیرم زنده بمونی یا بمیری.

‫جون تو دست خودت نیست که بخوای بگیریش!

‫چرا این‌طوری بی‌آبروم می‌کنی؟

‫بیا تو!

‫بندازینش تو یه اتاق خالی. نذارین بیاد بیرون.

‫ارباب موراشیگه!

‫ببخشید که به زحمت انداختمتون.

‫هر کاری هم که بکنم...

‫نمی‌تونم بفهمم تو دلت چی می‌گذره.

‫- کیوزائمون. ‫- بله.

‫جینن غذا نمی‌خوره؟

‫بهم گفتن داره آب می‌شه.

‫در اعتراض به کارهای من؟ مسخره‌ست.

‫مجبورش کنین یه چیزی بخوره.

‫ارباب، لطفاً تجدید نظر کنین.

‫اگه با کشتن گروگان، بزدلیِ ‫ارباب آبه رو مجازات نکنیم

‫خاندانمون ضعیف به نظر می‌رسه.

‫هنوز نمی‌خوام جینن رو بکشم.

‫ولی ارباب!

‫شاید می‌شد جلوی خیانت ناکاگاوا رو گرفت

‫اگه گروگان گرفته بودیم، ولی نگرفتیم.

‫ناکاگاوا در هر صورت بهمون خیانت می‌کرد.

‫اون همچین آدمیه.

‫منو ببخشین، ارباب! جناب جینن مُرده!

‫چی؟

‫واقعاً عذر می‌خوام که ‫گذاشتم این اتفاق بیفته.

‫زخم تیره، ولی هیچ تیری پیدا نشده.

‫همین‌طوره.

‫جوئمون، درهای کشویی چطوری قرار گرفته بودن؟

‫آکیوکا قبل از من وارد این اتاق شد.

‫اون گفت حدود سه اینچ با هم فاصله داشتن.

‫سه اینچ؟

‫تیراندازی از بین‌اش غیرممکن نیست.

‫کی تو اون برجک نگهبانی می‌داد؟

‫نمی‌دونم. همین الان آمارش رو درمیارم.

‫کی نگهبان جینن بود؟

‫خودم، ایچیروزا،

‫کاهی و آکیوکا. چهار نفرمون.

‫پیدا کنین کی تو اون برجک بوده.

‫همه‌ی شهادت‌ها رو با هم مقایسه کنین.

‫شنیدی؟ جینن با یه تیر نامرئی کشته شده.

‫بی‌شک عذاب الهی برای آبه‌ی خائنه.

‫نه، نه. این کارِ اربابمون بوده.

‫اربابمون گفت نمی‌کشتش، ‫ولی برای حفظ آبرومون...

‫اعدامش کرد.

‫اربابمون اصلاً همچین کاری نکرده.

‫پس، اون... عذاب الهی بود؟

‫بعید می‌دونم قضیه این‌قدر ماورایی باشه.

‫مسخره‌ست.

‫اگه این عذاب الهی بود، باید ‫به پدر جینن ضربه می‌زد.

‫نه اعدام بوده، نه عذاب الهی.

‫پس فقط می‌مونه...

‫یه چیز واضح؛ به قتل رسیده.

‫نکنه طلسم مسیحی‌ها بوده؟

‫این مسخره‌بازی‌ها رو تموم کنین!

‫بی‌شک، زخمِ یه تیر معمولی بود.

‫پس ارباب، کی این کار رو کرده و چطوری؟

‫به وقتش همه‌چی روشن میشه.

‫ارباب. ما می‌دونیم کی توی اون برجک بوده.

‫سایکا ساگِهاری، یه تفنگ‌دار.

‫تیروکمان داشت؟

‫اینش معلوم نیست.

‫البته...

‫سوکه‌سابورو، کمکم کن.

‫چشم ارباب، هر کاری ‫از دستم بربیاد انجام میدم.

‫این‌طوری، تیر روی برف رد به جا می‌ذاشت.

‫سوکه‌سابورو.

‫ساگهاری و همه‌ی کسایی که اون ‫روز اینجا بودن رو جمع کن.

‫درسته که اون روز من نگهبان برجک بودم،

‫ولی از اونجایی که وظیفه‌م زیر نظر ‫گرفتن دشمن‌های بیرون از اقامتگاه بود،

‫تمام مدت پشتم به حیاط داخلی بود.

‫چیزی نشنیدی؟

‫برجک حدود ۱۹ متر فاصله داره.

‫پس اگه صدای بلندی می‌اومد، متوجه می‌شدم.

‫من چیزی نشنیدم.

‫به من بگو ببینم ساگهاری. ‫تیروکمان داشتی؟

‫من توی کار با تفنگ مهارت دارم،

‫ولی تا حالا تیروکمان دستم نگرفتم.

‫متوجه شدم. مرخصی.

‫ایچیروزا. هر چی یادت میاد رو بهم بگو.

‫چشم ارباب. می‌گم.

‫صدای پا شنیدم که از اتاق جینن می‌اومد،

‫و وقتی با عجله رفتم اونجا،

‫جوئمون و آکیوکا داشتن به جینن رسیدگی می‌کردن.

‫اگه درست یادم باشه، جوئمون یه کمون دستش بود.

‫درست یادم نمیاد، ولی...

‫داشت از راهروی روبه‌رو نگهبانی می‌داد

‫و موقع شلوغی، همون‌جا موندم که ‫اگه نفوذی‌ای اومد جلوشو بگیرم.

‫کاهی، تو میگی درست یادت نمیاد،

‫ولی به نظر میاد خیلی هم خوب یادت میاد.

‫چیزی که الان گفتم شاید ‫دقیقاً یادم نمونده باشه.

‫سرورم، شما می‌خواستین در مورد اون روز بدونین،

‫واسه همین کلی به مغزم فشار ‫آوردم تا خاطراتو یادم بیارم.

‫وقتی داشتم از جلوی اتاق جناب ‫جینن رد می‌شدم و گشت می‌زدم،

‫متوجه شدم درهای کشویی که قبلاً بسته بودن،

‫یه ذره بازن، واسه همین فوراً رفتم تو.

‫دیدم جناب جینن کنار منقل روی زمین افتاده.

‫نفس نمی‌کشید و به نظر می‌رسید مُرده.

‫طولی نکشید که جوئمون رسید،

‫واسه همین من رفتم تا قاتلو پیدا کنم.

‫اون موقع، جوئمون قطعاً یه کمون دستش بود.

‫که این‌طور. جوئمون...

‫جناب ناکانیشی، پیروزی درخشانی بود.

‫همه‌ش به لطف سربازام بود.

‫ژنرال موتو از سپاه اودا، با وحشت ‫پا به فرار گذاشت. واقعاً جالب بود!

‫با این حال، نتونستم سر ‫موتو رو قطع کنم، حیف شد.

‫بیاین بنوشیم!

‫جوئمون؟

‫از سربازامون آمار گرفتم.

‫چرا با اینکه برنده شدن، روحیه‌شون ضعیف بود؟

‫همه‌شون می‌گفتن صدای طبل جنگی ما رو نشنیدن،

‫ولی شک دارم که با هم هماهنگ ‫کرده باشن تا حرفاشون یکی بشه.

‫این اصلاً خوب نیست.

‫علت واقعیش چیه؟

‫من... اتفاقی یه شایعه بین سربازا شنیدم.

‫شایعه‌ای درباره‌ی من؟

‫راحت حرفتو بزن.

‫اینکه شما گفتین از جون جناب جینن می‌گذرین،

‫ولی در نهایت اعدامش کردین،

‫اونم به همون بی‌رحمی‌ای که ‫ارباب اودا انجامش می‌داد.

‫قضیه به همین‌جا ختم نمیشه...

‫فکر می‌کنن در مورد نکشتنش دروغ ‫میگم و نمیشه بهم اعتماد کرد؟

‫متأسفانه همین‌طوره، سرورم.

‫باید قاتل جینن رو پیدا کنیم.

‫بهم بگو، جوئمون.

‫شبی که جینن کشته شد، کمون همراهت بود؟

‫بله، همراهم بود.

‫موقع نگهبانی، همیشه یه کمون با خودم دارم

‫که اگه نفوذی‌ای وارد شد و خواست ‫از روی سقف فرار کنه، جلوشو بگیرم.

‫وقتی من رفتم به اتاق جینن، تو کمون دستت نبود.

‫کمی جلوتر، تکیه‌ش دادم به دیوار.

‫گذاشتم آکیوکا رد نفوذی رو بزنه تا ‫خودم بتونم صحنه‌ی قتل رو بررسی کنم.

‫کمون بلندم دست‌وپاگیر می‌شد.

‫که این‌طور.

‫تو هیچ‌وقت دروغ نمیگی.

‫در مورد جینن،

‫هر چی می‌دونیم رو بنویس و محرمانه نگهش دار.

‫- عجله کن. ‫- اطاعت میشه.

‫کی اونجاست؟

‫اوه! سرورم!

‫- انتظار حضورتون رو نداشتم. ‫- دارم میرم تو.

‫سَمّیه؟

‫ازش استقبال می‌کنم.

‫خوب دووم آوردی.

‫انتظار داشتم دفعه‌ی بعد ‫وقتی قلعه سقوط کرد ببینمت.

‫قلعه هنوز سقوط نکرده.

‫پس نیازی نیست همدیگه رو ببینیم.

‫اگه قلعه سقوط کنه، تو هم می‌میری.

‫وقتشه که به یه دردی بخوری.

‫من وقتم رو اینجا می‌گذرونم،

‫شب و روز، بین رویا و واقعیت.

‫به چه دردی می‌تونم بخورم؟

‫بحرانی که باهاش روبروام واقعیه.

‫کانبی، از عقلت بهم کمک کن.

‫جینن، پسر ارباب آبه، توی قلعه به قتل رسیده

‫اونم در شرایطی مرموز.

‫باید بدونم چطور اتفاق افتاده.

‫چطور بزرگ‌ترین مرد ستسو ممکنه ‫با چنین بازی بچگانه‌ای گیج بشه؟

‫شوخی نکن.

‫اگه راز مرگ جینن رو حل ‫کردی، همین الان توضیحش بده.

‫ارباب موراشیگه، می‌تونم یه کم صحبت کنم؟

‫این سکوت و محیط ‫تکراری داره کلافه‌ام می‌کنه.

‫چی می‌خوای بگی؟

‫دفعات زیادی، وقتی توی ‫جنگ مقامت بالاتر می‌رفت،

‫به گروگان‌ها رحم کردی و ‫گذاشتی زن‌ها و بچه‌ها برن.

‫دلیلت برای این کار چی بود؟

‫همیشه می‌دونستم که کشتنشون بی‌معنیه.

‫حتی وقتی علیه اودا دست به سلاح بردی،

‫بازرس‌هاش توی قلعه‌ت زنده پس فرستاده شدن.

‫کشتن هیچ فایده‌ای نداره.

‫تو هیچ گروگانی از ناکاگاوا نگرفتی،

‫تا وقتی بهت خیانت کرد، مجبور نشی بکشیشون.

‫خود من رو هم که دیگه نگو.

‫چرا من هنوز زنده‌ام؟

‫چه اهمیتی داره؟

‫من از قبل دلیل اینکه آدم نمی‌کشی رو می‌دونم.

‫پس چرا می‌پرسی؟

‫داری برای خودت وقت می‌خری ‫تا راز قتل جینن رو حل کنی؟

‫اصلاً این‌طور نیست.

‫تو برای اینکه آدم نکشی، از رسم و ‫رسوم سامورایی‌ها سرپیچی می‌کنی.

‫رحمت و دلسوزیت باعث کارما شده،

‫و همینطور باعث مرگ عجیب و غریب جینن.

‫در نهایت، می‌خوام این رو ازت بپرسم.

‫از چی این‌قدر می‌ترسی؟

‫- جوابی نداری؟ ‫- وقتم رو تلف کردم.

‫صبر کن.

‫اجازه بده یه شعر ساده بخونم.

‫کمانِ آراکی؛ ‫نیزه‌ای شکسته، آتشی نمی‌افروزد.

‫نه راهی به پیش، ‫نه راهی به پس.

‫نه راهی به پیش، ‫نه راهی به پس...

‫نه راهی به پیش، ‫نه راهی به پس...

‫ارباب.

‫همش دارید اون عبارت رو ‫تکرار می‌کنید، مدام و مدام.

‫من؟

‫شعر یه احمق که داره قدرتم رو به سخره می‌گیره.

‫شعر اصلی یه کم فرق داره.

‫کمانِ آراکی؛ ‫به سوی هاریما می‌خروشد.

‫با این حال، نه راهی به ‫پیش دارد، نه راهی به پس

‫تا جایی که یادمه.

‫پس جریان «نیزه‌ای شکسته ‫آتشی نمی‌افروزد» چیه؟

‫خب، ارباب، مطمئن نیستم.

‫برای منقل اومده بود.

‫تو بودی که اونو بهش دادی؟

‫بله.

‫خیلی نگران سلامتی جینن بودی.

‫اگه بعد از اینکه همسرت شدم ‫یه بچه به دنیا می‌آوردم،

‫الان هم‌سن جینن بود.

‫ارباب!

‫یعنی ممکنه منظور از ‫«آتیشی نمی‌افروزد»...

‫...این فانوس باشه؟

‫«آتشی نمی‌افروزد»...

‫«نیزه‌ای شکسته»؟

‫این فانوس و «نیزه‌ای شکسته»...

‫پس منظور کانبی این بود.

‫حقیقت در مورد چگونگی ‫کشته شدن جینن برملا شد.

‫هیچ تیر غیب‌شونده‌ای در کار نبود.

‫از این استفاده شده بود.

‫یه نیزه با دسته‌ی بلند!

‫دو تا نیزه که به هم بسته شده بودن!

‫از بین این همه چیز...

‫اون موقع، فقط یه نفر بود

‫که اون طرف حیاط خلوت بود.

‫کاهی

‫تو جینن رو کشتی.

‫چرا کسی رو کشتی که تصمیم ‫گرفته بودم از جونش بگذرم؟

‫توضیح بده. نگو که یادت رفته.

‫همه‌شو به خاطر ‫شما انجام دادم، ارباب.

‫پسر یه خائن، دشمنه. دشمن بودا. دشمن شما!

‫دشمن‌ها باید کشته بشن!

‫واسه همین این کلک رو زدی؟

‫نه. مرگ جینن کار من بود، ‫اما از یه جهت هم نبود.

‫یه احمق مثل من فقط ‫می‌تونست با راهنمایی خدایان

‫چنین کلکی بزنه.

‫بنابراین، مرگ جینن یه مجازات الهی بود!

‫منطقت برام قانع‌کننده نیست.

‫- کی تحریکت کرده؟ ‫- هیچ‌کس!

‫- واقعاً؟ ‫- قسم می‌خورم!

‫پس جرمت اصلاً سبک نیست.

‫سرورم، باید اعدامش کنین.

‫کاهی!

‫جناب کاهی!

‫تسلیم شو! جرمت نابخشودنیه!

‫سرورم، زمین‌گیرش کنید! شمشیرشون رو بیارین!

‫کاهی!

‫خوب گوش کن.

‫اگه به تصمیمم اعتراض داری، بگو.

‫خودسری به هیچ وجه قابل قبول نیست.

‫با این حال، توجیهت رو در نظر می‌گیرم.

‫از جونت می‌گذرم.

‫توی میدون جنگ جبرانش کن!

‫بله سرورم! بهتون قول می‌دم!

‫بازجویی تمومه.

‫برگردین سر پست‌هاتون.

‫به من ایمان داشته باشین. به قدرت ‫این قلعه ایمان داشته باشین!

‫و ما اودا رو شکست می‌دیم!

‫سرورم، نیروهای اودا دارن نزدیک‌تر می‌شن.

‫- کی فرماندهی‌شون می‌کنه؟ ‫- هوری، مانمی و سوگایا.

‫اودا داره ما را به سخره ‫می‌گیره. همه‌شون جوان هستن.

‫به نظر می‌رسه اودا قلعه‌ی ‫آریوکا رو دست‌کم گرفته.

‫بکشیدشون جلو و ‫به آتیش بکشیدشون.

‫سرورم.

‫ارتش ما پیروز شد.

‫و... در مورد کاهی،

‫اون به تنهایی به دشمن حمله ‫کرد و شجاعانه کشته شد.

‫فهمیدم.

‫بهار: سر

‫اودا بهم دستور داده که توی ‫شکار شاهین بهش ملحق بشم.

‫چطور جرئت می‌کنه...؟

‫یه حیله‌ی حقیرانه. محاله که برم.

‫بدون این حقه‌ها، اون نمی‌تونه ‫قلعه‌ی آریوکا رو بگیره.

‫متوجه شدم...

‫غرورش... وقیحانه‌ست!

‫جواب ما «سرِ» فرستاده‌ش خواهد بود!

‫اما موری... ارتشش کی می‌رسه؟

‫به محض اینکه اوکیتا به ما ‫ملحق بشه، موری هم می‌آد.

‫اما اگه اوکیتا بهمون خیانت کنه...

‫چرا ترسیدی؟

‫اینکه اودا با چنین نامه‌ای مسخره‌مون می‌کنه

‫نشونه‌ی اینه که قلعه‌ی آریوکا سقوط نمی‌کنه!

‫اون که قطعیه.

‫اجازه هست صحبت کنم؟

‫سایکا ماگوروکو هستم، سرورم.

‫خاندان سایکای ما سه ساله که ‫تشنه‌ی مجازات کردن اوداست.

‫ارباب موراشیگه، اگه شما امر کنین،

‫ما حمله رو رهبری می‌کنیم و ‫نیروهای اودا رو شکست می‌دیم.

‫این‌قدر تند نرو، جناب ماگوروکو!

‫تاکایاما داریو هستم، سرورم.

‫ما، خاندان تاکاتسوکی، باید ‫پیش‌قراول بشیم. نظرتون چیه؟

‫نه!

‫هر دو خاندان شما واسه دفاعمون حیاتی هستن.

‫نمی‌تونم بذارم الکی کشته بشین.

‫حمله نکنین.

‫از قلعه دفاع کنین.

‫نمایشم اولِ کار کمکی کرد؟

‫جناب ناکانیشی هم دقیقاً ‫همون‌طور که می‌خواستی حرف زد،

‫ولی داوطلب شدنِ تاکاتسوکی ‫و سایکا واسه رهبریِ حمله

‫خون رو تو رگ‌هام خشک کرد.

‫بگو ببینم. از دشمن چه خبر؟

‫یه سپاه به رهبریِ متحدِ اودا، ‫ناگاماسا، سمت شرقِ ما موضع گرفته.

‫ناگاماسا؟ اون که هنوز بچه‌ست. باورنکردنیه...

‫تازه این همه‌ش نیست. اودا نفرستادتش.

‫راست می‌گی؟

‫می‌خواد خودش رو به اودا نشون بده.

‫چند نفرن؟

‫حدوداً صد نفر.

‫- می‌تونی راهنماییمون کنی؟ ‫- بله، سرورم.

‫خوبه. ایچیروزا، کارت ‫رو خوب انجام دادی!

‫از حضورتون ممنونم.

‫امشب حمله می‌کنیم!

‫هدفمون در شرقه. سپاهی به ‫رهبریِ اوتسو ناگاماسا.

‫رهبریِ گروه زبده‌مون رو به عهده می‌گیره.

‫آذوقه و وسایل لازم رو بردارین.

‫هرکی می‌ترسه، می‌تونه همین‌جا بمونه.

‫جایزۀ ما، سرِ ناگاماساست!

‫ایچیروزا، دیگه استراحت کن. ‫کارت رو کردی. خسته نباشی.

‫تاکاتسوکی، برو سمت راست، سایکا سمت چپ.

‫اون دو تا نگهبان رو خودمون ‫می‌زنیم. با علامت من حمله کنین.

‫اگه مشکلی پیش اومد، شیپور زده می‌شه.

‫فوراً عقب‌نشینی کنین.

‫اون جوانِ سمت راستی مال منه. ‫سوکه‌سابورو، تو اون یکی رو بزن.

‫دشمن تارومار شد و فرار کرد!

‫خوبه! شیپور رو آماده کنین!

‫من... هوری یاتارو هستم!

‫رهبرِ این شبیخون رو به مبارزه می‌طلبم!

‫دارم میام واسه سرت!

‫ایچیروزا!

‫کمکش کنین!

‫جناب ایچیروزا!

‫جانانه خدمت کردی، ایچیروزا.

‫تو جنگ بخت باهام یار نبود... افسوس...

‫خواهش می‌کنم...

‫هوای... پسرم رو داشته باشین...

‫حواسم هست. بسپارش به من.

‫سرورم! علامت دادن! نیروهای ‫کمکیِ اودا دارن میان!

‫شیپور رو بزنین!

‫حالا بیاین سرِ فرمانده‌ها رو بررسی کنیم.

‫بیارینشون اینجا.

‫سری که گرفتین، سرورم. هوری یاتارو.

‫لازم نیست. بعدی.

‫بعدی، اونایی که خاندان تاکاتسوکی گرفتن.

‫حالا این کی می‌تونه باشه؟

‫آدمای تاکاتسوکی، چطوری سرها رو برداشتن؟

‫تو تاریکی جنگیدیم. اسمی برده نشد.

‫در مورد اینکه کی رو کشتیم، مطمئن نیستم.

‫بعدی.

‫اینا رو خاندان سایکا گرفتن...

‫شرایط مشابه‌ایه. متأسفانه ‫نمی‌تونیم مطمئن باشیم.

‫بدون شک همه‌شون آدمای سرشناسی بودن.

‫به هر دو خاندان پاداش داده می‌شه.

‫بررسی تموم شد.

‫سرنوشت ایچیروزا دلم رو به درد میاره.

‫اون برای محافظت از جون من مرد.

‫شنیدم یه جنگجوی ‫نیمه-برهنه اون رو کشته.

‫وحشی‌گری اون جنگجوی ‫نیمه-برهنه غافلگیرم کرد.

‫از آدمای جون‌به‌لب‌رسیده باید ترسید.

‫مثل شورش ایکو ناگاشیما؟

‫بله.

‫خودت شاهدش بودی.

‫وقتی تفنگ‌های اودا بی‌رحمانه شلیک می‌کردن،

‫پیروان فرقه شینشو به ‫سمت ارتش اودا حمله کردن

‫بدون سلاح یا زره.

‫مدتی، اراده‌شون نیروهای اودا رو عقب روند.

‫وقتی حمله می‌کردن، همه‌شون ‫فریاد می‌زدن: «به سوی بهشت».

‫«به سوی بهشت»...

‫هر چقدر هم که دلم بخواد، هیچ‌وقت ‫اون صحنه رو فراموش نمی‌کنم.

‫- ناگاماسا کشته شد؟ ‫- اینطور به نظر میاد.

‫ساگهاری، راسته؟

‫پیشونیم شکاف خورد و بیهوش شدم.

‫وقتی به هوش اومدم، شنیدم سربازای ‫دشمن می‌گفتن: «ژنرال‌مون کشته شد».

‫ساگهاری، داری می‌گی ما ‫اوتسو ناگاماسا رو کشتیم؟

‫دقیقاً.

‫ناگاماسا جوان بود. دو تا از ‫سرها مال مردای جوان بود.

‫آره. یکی رو تاکاتسوکی گرفته، یکی رو سایکا.

‫افتخارش به کی می‌رسه؟ تاکاتسوکی یا سایکا؟

‫سایکاها تفنگدارن. چطور تونستن سرش رو ببرن?

‫به عنوان تفنگدار، برای اونا ‫راحت‌تر از تاکاتسوکیه که

‫یه ژنرال رو از راه دور بکشن.

‫ساکت.

‫سرورم، این ممکنه یه جورایی دردسرساز بشه.

‫نفرین شدیم! نفرین شدیم!

‫سرورم، سر تغییر شکل داده!

‫- چی؟ ‫- اونی که توی اون ظرفه!

‫جنگجوی جوان؟

‫این سر شگون نداره.

‫چطور ممکنه...؟

‫سرورم! مردم دارن می‌گن ما ‫سر اوتسو ناگاماسا رو آوردیم

‫و صورتش به طرز وحشتناکی دگرگون شده!

‫حقیقت داره؟

‫چرنده. شاید اصلاً ناگاماسا نباشه.

‫اما بعضی‌ها می‌گن این سر نفرین‌شده‌ست

‫چون جناب تاکایاما داریو اون رو آورده،

‫یه مسیحی که به بودا بی‌احترامی می‌کنه.

‫مسخره‌ست.

‫نظرت درباره‌ی این شایعه چیه؟

‫اگه صورت اون سر واقعاً ‫دگرگون شده باشه، خیلی عجیبه.

‫عجیبه...

‫قطعاً همین‌طوره.

‫سر مورد نظر داخل اون جعبه‌ست؟

‫داخل همینه.

‫آه. درست همون‌طور که می‌گفتن...

‫شینپاچیرو، سرهای اون شب رو بشمار.

‫خب، تاکاتسوکی و سایکا چهار تا آوردن... اوه!

‫یکی دیگه هم بود.

‫مردی که کُشتی، هوری یاتارو!

‫عجب بی‌دقتی‌ای کردم.

‫درسته. اون سر دگرگون‌شده ‫متعلق به هوری یاتارو بود.

‫اولش تکونم داد، اما الان می‌فهمم.

‫یکی اون رو با سر اون جنگجوی جوان عوض کرده.

‫چی!

‫اما کی دست به چنین کاری می‌زنه؟

‫نمی‌دونم. آیا این فقط ‫تلاشی برای ایجاد سردرگمیه

‫یا انگیزه‌ی دیگه‌ای پشتش بوده؟

‫واقعاً عجیبه.

‫کیوزائمون، تو شورای جنگی امروز رو رهبری کن.

‫اگه دوباره بحثی سر این‌که کی ‫اوتسو ناگاماسا رو کشته در گرفت چی؟

‫حتماً نظم رو حفظ کن. هیچ تصمیمی نگیر.

‫من کار دیگه‌ای دارم.

‫اطاعت می‌شه.

‫راحت باشین.

‫لذیذه، سرورم. واقعاً لذت‌بخشه.

‫پسرت، اوکون چطوره؟

‫ممنون از احوالپرسی‌تون.

‫هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم پسرم ‫بهتون خیانت کنه و بره سمت اودا.

‫اون یه موجود پست و مایه‌ی ننگه.

‫اودا به خاندانتون دستور داد بهش ملحق ‫بشن، وگرنه همه‌ی مسیحی‌ها رو می‌کشه؟

‫بله.

‫تو هم مسیحی هستی. حتماً ‫با اوکون همدردی می‌کنی.

‫نه، این‌طور نیست!

‫واقعاً؟

‫چه بودا باشه چه خدای مسیحیان،

‫ما به درگاهشون دعا می‌کنیم تا رستگار ‫بشیم و خانواده‌هامون رو نجات بدیم.

‫ما سامورایی‌ها برای نجات بودیسم ‫یا مسیحیت به وجود نیومدیم.

‫متوجهم.

‫جناب تاکایاما داریو،

‫خاندان تاکاتسوکی شما چطور ‫سر اون جنگجوی جوان رو گرفت؟

‫هر چی که تجربه کردم رو براتون تعریف می‌کنم.

‫واقعاً بی‌نظیره.

‫چطور مگه؟

‫ما سایکاها آموزش‌هامون شفاهیه.

‫موقع پر کردن یا هدف‌گیری، ‫ژست آدم باید بی‌نقص باشه.

‫برادر بزرگترم، ماگویچی، ژستش فوق‌العاده بود.

‫ژست شما من رو یاد اون ‫میندازه، واقعاً بی‌نظیره.

‫ژست گرفتن برای حل کردن یه ‫سری از رازها کافی نیست.

‫منظورتون اون سر دگرگون‌شده‌ست؟

‫دقیقاً. یعنی نفرین بودا علیه مسیحی‌هاست؟

‫مسخره‌ست. بودا مردم رو مجازات نمی‌کنه.

‫چرا که نه؟ شما هم که به بودا اعتقاد دارین.

‫کشیش‌های شما یه چیز دیگه میگن.

‫من کشیش نیستم.

‫آیین بودا جایی تو جنگ نداره.

‫«پیش به سوی بهشت، عقب‌نشینی ‫به سوی جهنم.» عبارت عذاب‌آوریه.

‫می‌خندین، سرورم؟ چرا؟

‫خب، دستم رو خوندی. مطمئناً ‫خودت تا الان فهمیدی.

‫دعوتت کردم اینجا تا بفهمم ‫کدوم خاندان ناگاماسا رو کشته.

‫من از چای به عنوان ابزاری ‫برای جنگ استفاده کردم.

‫جسارت کردم. من رو ببخشین.

‫نه، سرورم. من باید از شما طلب بخشش کنم.

‫خب، سایکا ماگوروکو.

‫بهم بگو خاندان سایکای شما چطور ‫سر اون جنگجوی جوان رو گرفت.

‫چشم، سرورم.

‫همه‌چیز رو بهتون میگم.

‫آکیوکا!

‫آتیش‌سوزی عمدیه؟

‫بله. چند تا رعیت کلیسای مسیحی‌ها رو آتیش زدن.

‫حماقت...

‫حماقت محض!

‫خاندان‌های تاکاتسوکی و ‫سایکا با هم دشمنی ندارن!

‫هیچ نشونه‌ای نیست که با هم درگیر باشن!

‫همون‌طوره که می‌فرمایید، سرورم.

‫با این حال، یه مشت احمقِ بی‌کار دارن طرفداری ‫کور می‌کنن و دست به آتیش‌سوزی می‌زنن!

‫واقعاً غیرمنطقیه.

‫به نظر می‌رسه خیلیا تحت ‫تاثیر این شایعات قرار گرفتن.

‫اون سر...

‫باید حقیقت رو بفهمم...

‫چطور جرئت می‌کنی با سرورمون ‫این‌قدر صمیمی حرف بزنی؟

‫این پایین، من دست راستشم!

‫تو هیچی نیستی جز یه محکوم.

‫تو فقط به این خاطر هنوز زنده‌ای...

‫...که مدیون منی. فهمیدی؟

‫بدون اینکه بدونی چه سرنوشتی ‫در انتظارته داری حرف می‌زنی.

‫چی؟

‫می‌خوای ذات واقعی موراشیگه، ‫ارباب ستسو رو بدونی؟

‫ملازمانش اصلاً روحشون هم خبر نداره.

‫ولی من اون مرد رو مثل کف دستم می‌شناسم.

‫گذشته‌ش، حالش و آینده‌ای که دلش می‌خواد.

‫می‌خوای بدونی؟

‫دیوونه شدی؟

‫خائن، آماده‌ی مرگ شو!

‫کشتن از توی سلول زندان راحت‌تر ‫از اون چیزی بود که فکر می‌کردم.

‫کانبی!

‫باهاش چیکار کردی؟

‫تحریکش کردی منو بکشه؟

‫من همچین کاری نکردم.

‫هدف من جون اون نگهبان بود.

‫در ازای این زخم‌ها، یه چیزایی گفتم.

‫همین و بس.

‫از من به عنوان ابزاری ‫برای کشتنش استفاده کردی؟

‫خودم نمی‌تونستم این کار رو بکنم، واسه همین...

‫لعنت به تو.

‫متاسفم که عصبانیت کردم. ‫چیز دیگه‌ای به ذهنم نرسید.

‫منو ببخش!

‫با استفاده از تیزهوشیت برای ‫حل این مشکل، جبرانش کن!

‫کدوم سر مال اوتسو ناگاماساعه؟ ‫من یه مدرک قاطع می‌خوام.

‫یه معمای دیگه...

‫اگه خودت یه نگاه دقیق به کارهای خودت بندازی،

‫مدرک رو راحت پیدا می‌کنی.

‫منظورت چیه؟

‫اگه نمی‌فهمی چطوری،

‫حتماً فکرت درگیر یه نگرانی دیگه بوده، مگه نه؟

‫در مورد اینکه کی اون ژنرال ‫رو کشته، کاملاً واضحه.

‫ارباب موراشیگه، به نظرتون چرا ‫شبیخونتون انقدر موفقیت‌آمیز بود؟

‫به خاطر سهل‌انگاری ناگاماسا بود.

‫سهل‌انگاری. دقیقاً.

‫ژنرالی که از ترس اون پشت قایم بشه مسخره‌ست،

‫اما کسی که کلاه‌خودش رو ‫برمی‌داره تا بهتر ببینه،

‫اونم وقتی دشمن این‌قدر نزدیکه،

‫حتی بی‌معنی‌تره. صرفاً یه سهل‌انگاری محض بود.

‫سهل‌انگاری...

‫پس واسه همین بود.

‫چیزی که بیشتر منو نگران ‫می‌کنه، وضعیت ذهنی شماست.

‫سر رو بی‌خیال شو.

‫مراقب باش که تردیدت چه بلایی ممکنه سرت بیاره.

‫اون پنج نفری که آتیش رو ‫روشن کردن دستگیر کردیم.

‫خوبه. برای عبرت بقیه به نمایش بذارینشون.

‫بریم سراغ اصل مطلب.

‫قضیه‌ی سر ژنرال رو حل کردیم.

‫هیچ‌کدوم از شما اوتسو ناگاماسا رو نکشتین.

‫با این حال، خاندان تاکاتسوکی و خاندان سایکا،

‫هر دو با شجاعت افراد بلندپایه‌ای رو کشتن.

‫به هر دو خاندان شمشیرهای بیزن اهدا می‌کنم.

‫منظورتون چیه ارباب؟ من متوجه نمی‌شم.

‫کیوزائمون، به نظرت چرا ‫شبیخونمون انقدر موفقیت‌آمیز بود؟

‫سر ناگاماسا بریده شد.

‫هم آره، هم نه.

‫وقتی حمله کردیم، دشمن فرمانده نداشت.

‫یعنی می‌گی ناگاماسا فرار کرده؟

‫نه، ناگاماسا قطعاً کشته شده.

‫ولی کسی سرش رو برنداشت.

‫چطور ممکنه؟

‫سر یه فرمانده همیشه بعد ‫از کشته شدنش بریده می‌شه!

‫درسته.

‫با این حال، بعضی‌ها اهمیتی به غنیمت نمی‌دن.

‫مثل خود من.

‫چی؟

‫اولین جنگجوی جوانی که با ‫تیرکمونم زدم، ناگاماسا بود!

‫کلاه‌خود سرش نبود، چون ‫می‌خواست خودش قلعه رو ببینه.

‫این رفتار جسورانه‌ش از بی‌احتیاطی بود.

‫همگی، خوب گوش کنین.

‫رفتارهای جسورانه و کارهای ‫بی‌پروا همیشه جواب نمی‌دن.

‫هر وقت لازم بود عقب‌نشینی ‫کنین. با احتیاط عقب بکشین.

‫حواستون باشه هیچ‌وقت این رو فراموش نکنین.

‫به به، عالیه.

‫طعمش شیرینه.

‫خوشحالم این رو می‌شنوم.

‫با این حال،

‫نگران به نظر می‌رسین.

‫به خاطر اون نامه‌ی روی تیره؟

‫نمی‌تونم چیزی رو ازت پنهان کنم.

‫اوکیتا بهمون خیانت کرده.

‫ترس‌هاتون... واقعیت داشت؟

‫«برای شکار شاهین به من و اوکیتا ملحق شو.»

‫نامه‌ی اودا این رو می‌گفت.

‫فقط من از این موضوع خبر دارم.

‫حمله‌ی شبانه‌تون یه تلاش بود

‫تا ذهن فرمانده‌هاتون رو ‫از اون نامه منحرف کنین؟

‫دقیقاً.

‫مسیرهای اصلی از سمت غرب بسته شدن.

‫یعنی جنگ به این زودی‌ها ‫به شهر قلعه‌مون می‌رسه؟

‫وحشتناکه.

‫تابستان: تورا-سارو

‫اوکیتا بهمون خیانت کرده.

‫سرورم...

‫چی فرمودید؟

‫تکرار می‌کنم، اوکیتا به ‫نیروهای اودا ملحق شده.

‫کسی حرفی برای گفتن داره؟

‫پس موری نمیاد.

‫آینده‌مون تاریکه.

‫اوکیتا رو فراموش کنین.

‫شاید مسیرهای زمینی بسته شده ‫باشن، ولی موری از راه دریا میاد.

‫جناب نوتو، این خیلی ‫خوش‌بینانه‌ست. دارین اشتباه می‌کنین.

‫چطور اشتباه می‌کنم؟

‫پسرجون، جرئت می‌کنی من رو مسخره کنی؟ ‫منی که یه بومی وفادار به ستسو هستم؟

‫من کسی رو مسخره نمی‌کنم! ‫فقط دارم حقیقت رو می‌گم.

‫تازه، من پسر نیستم.

‫اسمم کیتاگاوارا یوساکوعه.

‫حالا، حالا، جناب یوساکو.

‫با جناب نوتو موافقم.

‫قلعه‌ی آریوکای استوارمون داره ‫جلوی نیروهای اودا رو می‌گیره.

‫کاری از دست اودا برنمیاد.

‫راهب موهن.

‫خیلی ممنون.

‫نامه رو رسوندی؟

‫آره، رسوندم.

‫جواب ارباب آکچی چی بود؟

‫اون شدیداً نگران آینده‌تونه.

‫واقعاً؟

‫در ضمن، با اینکه همه چیز رو برای ‫مقابله با اودا به خطر انداختین،

‫نمی‌تونه درک کنه چرا الان ‫این‌قدر مشتاق تسلیم شدنین.

‫حق داره.

‫این قلعه واقعاً به این راحتی‌ها سقوط نمی‌کنه.

‫اما هدف جنگ پیروزیه.

‫پیروزی من در اینه که من ‫و موری سر اودا رو بزنیم.

‫نه دفاع از این قلعه.

‫کاملاً درسته، سرورم.

‫وقت تنگه.

‫متحد اودا هنوز توی هاریما ‫گیر کرده و با موری درگیره.

‫ارباب آکچی هم مشغول جنگه.

‫ارباب اودا نمی‌تونه تمام ‫تمرکزش رو بذاره روی ما.

‫اما حالا که اوکیتا رفته سمت اون،

‫اودا برای یه حمله‌ی همه‌جانبه آماده می‌شه.

‫قبل از اون، برای آروم کردنش ‫پیشنهاد تسلیم شدن می‌دم.

‫بعدش نقشه‌ی پیروزی رو می‌کشیم.

‫واقعاً حیرت‌انگیزه.

‫اما باید یه چیز سخت رو بهتون بگم.

‫ارباب آکچی یه مدرک می‌خواد که نشون ‫بده واقعاً قصد تسلیم شدن دارین.

‫مدرک؟ مثلاً چی؟

‫خب..

‫تورا-ساروی عزیزتون.

‫تورا-سارو؟

‫باشه.

‫اینم از تورا-سارو.

‫خدای من! اون ظرف چای بی‌قیمت!

‫شنیدم ۲۰۰۰ کان ارزش داره. اون‌قدری هست ‫که بشه باهاش یه قلعه‌ی کامل رو خرید!

‫مایلین تماشاش کنین؟

‫من لایقش نیستم!

‫رسوندن این به دست ارباب آکچی، ‫اون رو تحت فشار قرار میده.

‫مخفی کردن چنین گنجینه‌ای غیرممکنه.

‫مردم می‌گن اون رو ناعادلانه به دست آورده، ‫و این مجبورش می‌کنه دست به کار بشه.

‫چاره‌ای جز کمک کردن به من نخواهد داشت.

‫موهن.

‫این وظیفه‌ی سنگینیه. قبولش می‌کنی؟

‫قبول می‌کنم. حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه!

‫تا فردا که دروازه‌ها باز ‫بشن، توی کلبۀ جنوبی بمون.

‫جوئمون یه نامه‌ی محرمانه برات میاره.

‫هر چی شما دستور بدین.

‫سرورم، اونجایین؟

‫معطل نکن، بیا تو.

‫- داشتی تمیزشون می‌کردی؟ ‫- نه...

‫کاری نمی‌کردم. فقط داشتم تماشاشون می‌کردم.

‫منم می‌تونم بهشون نگاه کنم؟

‫من تورا-سارو رو واگذار کردم.

‫متوجه شدم که دیگه نیست.

‫یکی اون ظرف چای رو می‌خواست.

‫که این‌طور.

‫این کار رو واسه پیروزی در جنگ انجام دادم.

‫وقتی هیساهیده ‫ماتسوناگا قبول نکرد

‫که کتری چای گرانبهای هیراگوموش رو واگذار کنه،

‫اودا کشتش.

‫من اون اشتباه رو تکرار نمی‌کنم.

‫من این گنجینه‌ها رو با ‫استراتژی جمع کرده بودم.

‫وقتش رسیده که ازشون استفاده کنم.

‫اما...

‫الان دیگه خیلی دیره. پشیمونم که واگذارش کردم!

‫من کی‌اَم که واسه یه ‫ظرف چای ناچیز حسرت بخورم؟

‫مردی مثل من که هزاران نفر رو به کشتن داد...

‫هر چقدر دلتون می‌خواد غصه بخورین.

‫این موضوع رو به آدمام نگین.

‫نمی‌گم.

‫در عوض، راحت باشین و مسخره‌ام کنین.

‫این کار رو نمی‌کنم.

‫تو این دنیا، وابستگی ‫همیشه باعث درد و رنج میشه.

‫لطفا بهم بخندین.

‫این دنیای جنگ‌زده حالم رو ‫به هم می‌زنه و ازش متنفرم.

‫شما حرف دلتون رو زدین.

‫واقعاً ممنونم.

‫- راهب موهن! ‫- چطور ممکنه این اتفاق افتاده باشه؟

‫برین عقب!

‫برین عقب! راه رو باز کنین!

‫سرورم!

‫برین عقب! ارباب موراشیگه ‫اینجاست! درست رفتار کنین!

‫آروم باشین!

‫هیچ آشوبی تحمل نمیشه، برین خونه‌هاتون!

‫سرپیچی کنین، کشته می‌شین!

‫سرورم! بی‌نهایت معذرت می‌خوام.

‫راهب موهن و جناب آکیوکا، هر دو مرده‌ان.

‫آکیوکا هم؟

‫بله سرورم. چطور شمشیرزن بزرگی مثل اون...؟

‫یوساکو؟

‫تو اینجا چیکار می‌کنی؟

‫یکی از اعضای مریض خونواده‌ام، ‫دعای راهب موهن رو می‌خواست،

‫واسه همین ردش رو تا اینجا گرفتم.

‫یه مرد رو دیدم که روی زمین ‫افتاده بود. معلوم شد موهنه.

‫سرورم! چرا موهن رو تو چنین ‫اقامتگاه درب‌وداغونی گذاشتین؟

‫- بهش گفتین چیکار کنه؟ ‫- چطور جرات می‌کنی!

‫وقت ندارم بهت جواب بدم.

‫اون توئه.

‫نیستش.

‫نیستش؟ چی نیست؟

‫همون‌جا که آکیوکا هست بمون. همین الان.

‫خیلی دیر رسیدم.

‫این...

‫...بدون شک راهب موهنه.

‫جوئمون، نامه‌ی محرمانه رو پیدا کن.

‫اگه پیداش کردی پیش خودت نگهش دار.

‫یه چیز دیگه، تورا-سارو رو دادم به موهن.

‫چی؟ اون گنج رو؟

‫ولی هیچ‌جا نمی‌بینمش. احتمالا دزدیدنش،

‫هرچند این احتمال هم هست ‫که موهن قایمش کرده باشه.

‫همه‌جا رو بگردین.

‫گرد و زرده.

‫اطاعت میشه.

‫از پشت به آکیوکا ضربه زدن؟

‫ولی با این حال، کی می‌تونسته کسی ‫با مهارت جناب آکیوکا رو بکشه؟

‫سوکه‌سابورو، هر کی که امروز این اطراف ‫بوده رو جمع کن. یوساکو رو هم همین‌طور.

‫بله سرورم. همین الان.

‫چطور این اتفاق برات افتاد...؟

‫نتونستم تورا-سارو رو پیدا کنم.

‫که این‌طور...

‫نامه‌ی محرمانه چی؟

‫تو یقه‌ی لباس راهب موهن دوخته شده بود.

‫همون نامه‌ای که قبلاً تحویل دادم.

‫ولی دوخت یقه‌ش باز شده بود

‫و مهر و موم نامه دستکاری شده بود.

‫یعنی یکی خوندتش؟

‫به احتمال زیاد.

‫ایزومی، وقتی برای موهن توی کلبه غذا بردی،

‫یه جعبه حصیری به چشمت خورد؟

‫منو ببخشین سرورم. یادم نمیاد.

‫موهن توی کلبه تنها بود؟

‫من... نمی‌دونم.

‫ولی قبل از اینکه من برسم، ‫یکی داشت بهش رسیدگی می‌کرد

‫یکی از خدمتکارهای معبد.

‫شنیده بودم راهب موهن قراره اینجا بمونه،

‫واسه همین از شهر سبزیجات خریدم،

‫و وقتی برگشتم، به نظر ‫می‌رسید راهب موهن مهمون داره.

‫آشپزیم که تموم شد

‫و ازش پرسیدم بیرون از اتاق ‫چیزی لازم داره یا نه.

‫با لحن جدی جواب داد «نه» و گفت مهمونش رفته.

‫ادامه بده.

‫بعدش آب کشیدم و توی حیاط مشغول کار شدم،

‫و شنیدم که راهب موهن داشت یه ‫سوترای مرموز رو قرائت می‌کرد.

‫یه مدت بعد، دیدم که رفت سمت مستراح.

‫مطمئنی موهن رو دیدی؟

‫بله سرورم.

‫چرا دارین از من بازجویی می‌کنین؟

‫حتماً یکی از جاسوسای اودا این کارو کرده.

‫اگه اینطوره، چرا گذاشت کشیش موهن کشته بشه؟

‫توی اون کلبه دنبال چی بود؟

‫می‌خوام جزئیاتش رو بدونم.

‫سرورم، بهم نمی‌گین؟

‫- نمی‌تونم. ‫- نمی‌تونم اینو قبول کنم!

‫مجبوری قبولش کنی.

‫فعلاً صبور باش.

‫واقعاً عجیبه.

‫چرا نامه رو برنداشتن؟

‫باید فرض کنم که اون هدفشون نبوده.

‫پس هدفشون چی بوده؟

‫شاید نفوذی فقط می‌خواسته تورا-سارو رو بدزده؟

‫بعیده.

‫یه دزد معمولی دنبال نامه نمی‌گرده.

‫درست حدس زدی.

‫اصلاً منطقی نیست.

‫یه چیزی رو دارم از قلم می‌ندازم.

‫آره، یه جای کار می‌لنگه.

‫خب؟ حتماً حرفای بیشتری برای گفتن داری؟

‫چیز دیگه‌ای ندارم بگم.

‫عقلت به جایی قد نمیده؟

‫به هر حال منم آدمم.

‫توی این سیاهچال، فکرا و ‫خیالای بیهوده میاد و میره،

‫و باعث شرمندگیمه که عقلم ضایع شده.

‫می‌دونم چی داره اذیتت می‌کنه.

‫سرنوشت پسرت شوجومارو.

‫پسرت پدر دلسوزی داره.

‫خودم رو برای بدترین حالت آماده کردم.

‫برای چی؟

‫که به رسوم سامورایی بچسبم،

‫و چیزای غیرقابل‌قبول رو قبول کنم. همینه؟

‫هیچ‌وقت نخواستی حتی ذره‌ای تغییرش بدی؟

‫چی می‌گی کانبی؟

‫ارباب موراشیگه...

‫میشه لطفاً به درخواست کوچیکم گوش بدی؟

‫بگو.

‫«کانبی شجاعانه خودش رو کشت.»

‫لطفاً اینو به اودا بگو.

‫تا پسرت...

‫...با کشتن من انتقامت رو بگیره؟

‫نه.

‫اگه با یه شانس خیلی کم، ‫شوجوماروی جوان هنوز زنده باشه،

‫آرزوم اینه که اودا اون رو به ‫عنوان رئیس خاندان به رسمیت بشناسه.

‫تا خاندانت بتونه زنده بمونه.

‫درسته.

‫این از جون خودت مهم‌تره؟

‫واقعاً هست.

‫بسیار خب.

‫می‌گم که کانبی مرده.

‫خیلی ممنونم.

‫- چی شده؟ ‫- یه نفوذی داریم.

‫تونسته تا قلعه‌ی مرکزی ‫بیاد؟ حتماً جاسوس اوداست.

‫مجبورش کنین هر چی فهمیده رو لو بده!

‫خیلی خنده‌داره.

‫یه سگِ خائن، با غرور یه ژنرال پارس می‌کنه.

‫تو... زنسوکه از خاندان کورودا هستی؟

‫ارباب ستسو اسم این آدم ‫حقیر رو می‌دونه؟ عجیبه.

‫زنسوکه، چرا مخفیانه اومدی اینجا؟

‫خاندان تو که به ما حمله نمی‌کنه.

‫می‌پرسی چرا؟ مگه معلوم نیست؟

‫تو... اومدی کانبی رو نجات بدی؟

‫ارباب موراشیگه...

‫آیا جناب کانبی زنده‌ست؟

‫لازم نیست اینو بهت بگم.

‫منظورت اینه که... دیگه زنده نیست؟

‫مُرد. توی سیاهچال، با دستای خودش.

‫خیلی دیر رسیدم...

‫- افسوس! ‫- کانبی مُرده!

‫بذارین پسرش جاش رو بگیره!

‫خیلی دیره! دیگه خیلی دیره!

‫چی؟

‫اگه فقط سرِ جناب کانبی برگردونده می‌شد،

‫شاید یه شانسی داشتیم.

‫اودا فکر کرد جناب کانبی طرف شما رو گرفته.

‫هیچ‌کس باور نمی‌کنه که اون به ‫عنوان زندانی بخشیده شده باشه.

‫می‌دونستی ارباب اودا تنها ‫پسر جناب کانبی، شوجومارو رو کشته؟

‫اون به بچه‌ها هم رحم نمی‌کنه. ‫حالا خاندان ما نابود میشه!

‫عوضی...

‫اون دیگه به من ربطی نداره!

‫کشتن گروگان‌ها توسط ‫اودا چیز عجیبی نیست

‫اگه این موضوع اینقدر اذیتت می‌کنه، ‫یه کاری کن تا جلوش رو بگیری

‫این مهره ارزش کشتن نداره

‫بندازینش بیرون از قلعه! ‫اگه مقاومت کرد، بکشینش

‫- پاشو! ‫- موراشیگه!

‫دیگه خیلی دیر شده بود...

‫- ازم متنفری؟ ‫- نه

‫- از اودا؟ ‫- نه، متنفر نیستم

‫کشتن گروگان‌ها تو این دوران جنگ، یه چیز عادیه

‫زنسوکه گفت که قبیله‌ت نابود میشه

‫ولی تو هنوز زنده‌ای

‫نظرت چیه؟

‫کانبی

‫اودا اصلاً براش مهم نیست که ‫چه بلایی سر قبیله‌ت میاد

‫تو و پسرت فقط تا وقتی براش ‫مفید بودین زنده می‌موندین

‫طرفداری از اودا تهش به همین‌جا ختم میشه

‫حالا بالاخره از طلسم اودا آزاد شدی

‫کانبی

‫اودا رو ول کن

‫و بیا طرف من

‫متوجه شدم

‫ولی من نه طرف اودا رو می‌گیرم، ‫نه طرف قلعه‌ی آریوکا رو

‫با این حال، چون به عنوان یه مرد ‫تحسینت می‌کنم، ارباب موراشیگه...

‫...با تمام وجودم در خدمتت خواهم بود، سرورم

‫می‌تونم بهت اعتماد کنم؟

‫این که دیگه پرسیدن نداره

‫نه حمله می‌کنن و نه عقب‌نشینی

‫اودا چه فکری تو سرشه؟

‫- کیوزائمون. ‫- بله.

‫می‌دونی که کانبی زندانی ‫ما تو سیاه‌چاله است

‫- می‌دونم. ‫- دارم به آزاد کردنش فکر می‌کنم

‫- که چی بشه؟ ‫- که به شورای جنگمون ملحق بشه

‫لازم نیست اسمش رو فاش کنیم

‫سرورم، این کار به نفع ستسو نیست

‫چرا نباشه؟

‫طایفه‌ش اهل هاریما ‫هستن، رقیب قدیمی ستسو.

‫داشتنِ یه آدم از ‫هاریما توی این قلعه

‫باعث اختلاف توی طایفه‌مون ‫میشه، مشکلی بزرگ‌تر از اودا.

‫فهمیدم. یعنی اهالی ستسو ‫هیچ‌وقت کانبی رو نمی‌پذیرن؟

‫ما با یه بحران جدی روبرو هستیم.

‫با این حال غرور مهم‌تره؟

‫بعضی‌ها این‌طور ‫باور دارن، سرورم.

‫من کلیدها رو برمیدارم.

‫به کی می‌تونم اعتماد ‫کنم و تا کجا...؟

‫به من گفتن حضور یه آدم از ‫هاریما اینجا خوشایند نیست.

‫باید اون کسی که این ‫حرف رو زد می‌کشتم.

‫اما اون‌طوری دیگه هیچ متحدی ‫توی این قلعه برام نمی‌موند.

‫منو ببخش، کانبی.

‫تعجب نکردم.

‫چرا خودت رو به شکل یه رونین درنمیاری ‫و به شورای جنگی من ملحق نمیشی؟

‫حتماً داری شوخی می‌کنی.

‫این کار جواب نمیده...

‫می‌تونم یه سوال بپرسم؟

‫چرا این‌قدر اصرار داری ‫که به این سیاهچال بیای؟

‫- چی؟ ‫- بدون همراه، تنهایی.

‫بهت میگم چرا.

‫تو میای اینجا تا درباره ‫وضعیت این جنگ حرف بزنی.

‫مضحکه.

‫پیشنهاد دادم به شورای جنگی من ‫ملحق بشی چون دلم برات می‌سوزه.

‫من برای حرف زدن ‫درباره جنگ نمیام اینجا.

‫واقعاً؟

‫شاید هم کس دیگه‌ای رو ‫نداری که باهاش حرف بزنی.

‫تصور می‌کنم دورانی که به اودا ‫خدمت می‌کردی خیلی هیجان‌انگیز بوده.

‫ارباب هاشیبا، ارباب ‫شیباتا، ارباب آکچی...

‫یه لشکر از ژنرال‌ها.

‫متخصصان جنگ و چای که ‫باهات گفتگوهای ارزشمندی داشتن.

‫اما اینجا، توی قلعه‌ی آریوکا،

‫هیچ‌کس دیگه‌ای نیست که بتونه در ‫سطح تو درباره پیچیدگی‌های جنگ بحث کنه.

‫حتی یه نفر هم، به جز ‫خودم، نمی‌تونه درکت کنه.

‫واسه همینه که الان اینجایی.

‫یه رهبر نیازی به مشاور نداره.

‫تا وقتی که افرادم دستوراتم ‫رو اجرا می‌کنن، چیزی کم ندارم.

‫اگه این‌طوره،

‫وقتی اون ملازم‌هایی که ‫این‌قدر بهشون اعتماد داری

‫با سقوط قریب‌الوقوع ‫این قلعه روبرو میشن،

‫چرا همه‌شون دارن اون مزخرفات شجاعانه ‫رو درباره اومدن موری تکرار می‌کنن؟

‫مراقب حرف زدنت باش، کانبی!

‫خودت بهتر از هر کسی می‌دونی ‫که این جنگ دیگه عملاً تموم شده‌ست.

‫تو قطعاً برای پیش‌دستی در ‫برابر حمله اودا دست به کار شدی،

‫اما هیچ‌کدوم از ملازمانت ‫از این موضوع خبر ندارن.

‫همه‌شون جوری حرف می‌زنن ‫که انگار می‌تونن پیروز بشن.

‫حتی یک نفرشون هم نمی‌فهمه تو ‫داری سعی می‌کنی به چی برسی.

‫حالا چرا این‌طوریه؟

‫چون تو این سرزمین، تو ‫یه غریبه محسوب می‌شی.

‫تو از جای دیگه‌ای اومدی ‫و متعلق به اینجا نیستی.

‫با این حال، تبار ملازمانت ‫به ستسو برمی‌گرده.

‫اگه اودا قلعه رو بگیره، ‫اربابش باید با جونش تاوان بده.

‫بقیه اگه از اودا اطاعت ‫کنن، زنده می‌مونن.

‫اونا راه فرار دارن. ‫نیازی به تسلیم شدن نیست.

‫اونا قسم خوردن تا ‫آخرین نفر بجنگن.

‫پس برای زنده موندن ‫باید بجنگی و پیروز بشی؟

‫همون‌طور که هر رهبری باید باشه.

‫به هر حال، زمان جنگه.

‫پس اعتراف می‌کنی که هیچ ‫فرقی با ارباب اودا نداری؟

‫مگه نه؟

‫جوان...

‫اون کسی که باید ازش ‫متنفر باشی اوداست، نه من.

‫دقیقاً همین‌طوره، سرورم! با ‫احترام در برابرت تعظیم می‌کنم.

‫انگار هنوز از داغ پسرم گیجم.

‫ذهنم پر از جنونه.

‫حالا که بحثش شد، اجازه می‌دی ‫جواب اون معمای قبلی‌ت رو بدم؟

‫بگو.

‫درباره جاسوس اودا که راهب ‫رو کشت و گنج رو دزدید...

‫درون و بیرون، علت ‫و معلول، ظاهر و باطن،

‫قبل و بعد، لازم و غیرلازم.

‫اگه جای همه‌شون عوض می‌شد چی؟

‫چی از کلبه ناپدید ‫شد؟ این سرنخ توئه.

‫خادم معبد رو زیر نظر بگیر.

‫جناب نوتو، عقب بکش. ‫این دستور اربابمونه.

‫اربابمون؟

‫عقب بکشین، زیردست‌ها!

‫جرئت داری به من توهین کنی؟ ‫نیودو نوتو، یه بومی محترم ستسو؟

‫نیودو نوتو.

‫تو موهن و آکیوکا رو کشتی. ‫نمی‌تونی با کلک از زیرش در بری.

‫چرا منو متهم می‌کنی؟ نشنیدی؟

‫شایعه شده که کیتاگاوارا ‫یوساکو این کار رو کرده.

‫شایعه‌ای که خودت پخش کردی.

‫من هرگز همچین کاری نمی‌کنم.

‫می‌تونی اونجا از خودت دفاع کنی.

‫حرف دلت رو بزن.

‫زبونم بند اومده.

‫پس من اول شروع میکنم.

‫آکیوکا از پشت ضربه خورد.

‫فقط یه حمله غافلگیرانه می‌تونست ‫حریف کسی مثل اون بشه.

‫مهاجم یه جعبه حصیری ‫داشت و یه عصا دستش بود،

‫درست مثل موهن، واسه همین ‫آکیوکا گاردش رو پایین آورد.

‫سرورم، این اصلاً برام منطقی نیست.

‫تانگو، اگه ترتیب اتفاقات ‫برعکس بوده باشه چی؟

‫برعکس؟

‫قبل از رسیدن آکیوکا،

‫مهاجم قبل از اینکه خدمتکار ‫معبد بیاد، موهن رو کشته،

‫بعد خودش رو جای موهن ‫جا زده تا آکیوکا رو بکشه.

‫این نمی‌تونه درست باشه.

‫خدمتکار معبد گفت که از ‫بیرون با موهن حرف زده.

‫آره، و اینکه شنیده موهن داشت ‫یه سوترا (ذکر) باطنی می‌خوند

‫و دیده که موهن میره سمت دستشویی.

‫سرورم، این به نظر ‫مدرک خیلی محکمی میاد.

‫اجازه هست برم؟

‫این بازجویی بی‌اساس ‫فقط اتلاف وقته.

‫یا شاید سرورم می‌خواد این حقیقت ‫رو دفن کنه که جاسوس اودا هنوز آزاده؟

‫بسیار خب. همه چیز رو فاش می‌کنم.

‫مردها، خوب گوش کنین.

‫کیوزائمون.

‫خدمتکار معبد یه ‫سوترا باطنی شنیده؟

‫اما اون پیرو فرقه ظاهری ایکو هست. ‫اون نمی‌تونه سوتراهای باطنی رو بلد باشه.

‫پس چی رو داریم نادیده می‌گیریم؟

‫- نادیده گرفتن... ‫- حالا فهمیدم!

‫موهنِ قلابی یه سوترا رو همین‌طوری ‫خونده که با باطنی اشتباه گرفته شده.

‫ظاهری و باطنی برعکس بودن!

‫- درسته. ‫- اما این چه ربطی به جناب نوتو نیودو داره؟

‫مهاجم درست بعد از رفتن ‫ایزومی وارد شد و موهن رو کشت.

‫وقتی خدمتکار معبد برگشت، ‫صدای موهن رو تقلید کرد

‫و همون لحظه یه ‫سوترا از خودش درآورد.

‫کمی بعد، رفت بیرون،

‫اما وقتی خدمتکار دیدش، وانمود ‫کرد که داره میره دستشویی.

‫احتمالاً همون موقع فهمیده که ‫آکیوکا اون نزدیکی‌ها نگهبانی میده.

‫صبر کرد تا خدمتکار بره و ‫جعبه حصیری موهن رو برداشت.

‫تنها چیزی که برای تغییر قیافه لازم ‫داشت. لازم و غیرلازم برعکس بودن.

‫بعدش آکیوکا رو فریب داد و کشت.

‫این‌طور نیست، نوتو نیودو؟

‫این دروغِ رقت‌انگیز ‫هیچ‌کس رو قانع نمی‌کنه!

‫اینجا خیلی‌ها شبیه راهب‌ها هستن!

‫اگه میگی من خودم رو جای ‫موهن جا زدم، کی منو دید؟

‫هیچ‌کس ندید یا نشنید.

‫تو!

‫تو از تنها کسی که دیده بودت ‫می‌ترسیدی. می‌خواستی بکشیش.

‫خبر ناپدید شدنش برات ‫یه جور آسودگی بود.

‫نکنه... خدمتکار معبد؟

‫بگو چی دیدی.

‫بله سرورم. دیدم که راهب ‫موهن میره سمت دستشویی.

‫مطمئنم. قشنگ صورتش رو دیدم.

‫اولین بار بود که ‫موهن رو می‌دیدم.

‫نگاش کن.

‫خدای من! راهب موهن! تو زنده‌ای؟

‫اون بدون شک موهنه.

‫بگو ببینم نوتو. چرا ‫موهن رو کشتی؟

‫چرا این‌قدر خودت رو به آب و آتیش ‫زدی تا نامه محرمانه‌ام رو بخونی؟

‫فکر می‌کردی توش چی نوشته؟

‫جواب نمیدی؟ پس خودم میگم.

‫تو داری برای اودا کار می‌کنی!

‫می‌ترسیدی دستت رو بشه.

‫فهمیدی موهن ماموریت محرمانه‌ای ‫داشته و همین باعث شد بکشیش.

‫نیودو نوتو.

‫اینجا تو قلعه‌ی ‫آریوکا و ولایت ستسو،

‫باید بدونی که نمی‌تونی ‫چیزی رو از من مخفی کنی!

‫لعنت بهت موراشیگه...

‫جرئت داری به من توهین کنی!

‫وایسا!

‫نوتو!

‫حد خودت رو بدون، غریبه!

‫اگه حمایت ما تو ستسو ‫نبود، تو هیچی نبودی.

‫میگی من برای اودا کار می‌کنم؟

‫منم راز تو رو می‌دونم!

‫نامه محرمانه رو دیدم! گوش ‫کنین برادرا. موراشیگه...

‫اون چی بود؟

‫خدای من! مجازات الهی!

‫نوتو با صاعقه کشته شد...؟

‫- پیداش کردی؟ ‫- آره، همین‌جا تو این جعبه‌ست.

‫پس گرفتمش...

‫جعبه رو توی مستراح ‫خونه‌ی نوتو انداخته بودن.

‫اون از ارزش واقعیش خبر نداشت.

‫می‌فرستمش برای آکچی. ‫کارهاش رو ردیف کن.

‫سرورم.

‫باید... یه چیزی بهتون بگم.

‫چی؟

‫شنیدم ارباب آکچی رفته پیش اودا.

‫- آکچی؟ ‫- اینم گفته.

‫من گنجینه‌های این ‫دنیا رو نمی‌خوام.

‫تنها چیزی که می‌خوام ‫خدمت به اربابمه.

‫یعنی تورا-سارو رو نمی‌خواد؟

‫انگار همین‌طوره.

‫ارباب آکچی پیش‌دستی کرده ‫تا شک اودا رو برطرف کنه.

‫با این حال، ممکنه ‫هنوز نظرش عوض بشه.

‫آره، هنوز وقت هست...

‫نه.

‫دیگه نه.

‫دیگه بسه.

‫خدا رو شکر که تورا-سارو سالمه.

‫گنجینه‌ها پیش آدمای ‫قدرشناس بیشتر می‌درخشن.

‫درسته...

‫بازم می‌خوای ازش استفاده ‫کنی تا جنگ رو ببری؟

‫نه. دیگه هیچ‌وقت ولش نمی‌کنم.

‫حتی اگه لازمم باشه، نمی‌تونم.

‫بذار هر چی می‌خوان بگن، ‫بگن که لیاقت رهبری ندارم.

‫من همون کاری رو ‫می‌کنم که صلاح می‌دونم.

‫تایید می‌کنی، چیوهو؟

‫آره. دقیقاً همون کار رو بکن.

‫پاییز: مجازات الهی

‫در خدمتم.

‫این علف‌های هرز هنوز چیده نشدن.

‫به خدمتکارا می‌گم. ‫دشمن ممکنه اینجا قایم بشه.

‫قلعه به هم ریخته‌ست.

‫یه گلوله!

‫اگه این معما رو حل ‫نکنیم، کارمون تمومه.

‫یادت میاد وقتی به ‫نیودو نوتو صاعقه زد؟

‫- به هم ربط دارن؟ ‫- آره، دارن.

‫قبل از اینکه صاعقه بزنه، یه ‫صدای تیر اومد و نوتو افتاد.

‫صاعقه بعدش زد.

‫حق با توئه.

‫سریع جسد نوتو رو بررسی کردم.

‫این رو توی سینه‌ش پیدا کردم.

‫کسی با تفنگ بهش شلیک کرده؟

‫مطمئنم انتظار نداشت ‫که صاعقه هم پشتش بزنه،

‫ولی می‌خواستن ساکتش کنن.

‫حتماً کار کسی بوده که ‫برای اودا کار می‌کنه، نه؟

‫مطمئن نیستم.

‫ولی جوئمون...

‫می‌دونی توی نامه‌م به ‫آکچی چی نوشته بودم.

‫می‌دونم.

‫آماده بودم نقشه‌م رو برملا کنم

‫که همون‌جا تسلیم ‫نیروهای خودم بشم.

‫قبل از اینکه بتونم و قبل از ‫اینکه نوتو بتونه حرفی بزنه،

‫صدای شلیک بلند شد.

‫ممکنه یه هشدار ‫برای تو بوده باشه؟

‫اگه قبل از نوتو حرف زده بودم، ‫اون گلوله ممکن بود به من بخوره.

‫این موضوع خیلی جدیه.

‫من کسی که اون روز به ‫نوتو شلیک کرد رو پیدا می‌کنم.

‫حتماً یکی پشت ‫پرده‌ی همه‌ی ایناست.

‫هدف واقعیشون چیه؟ ‫هر چی می‌تونی بفهم.

‫ما نیرو و سلاح گرم کم ‫داریم. در حال حاضر،

‫اولویتمون اینه که راهی برای ‫زیاد کردن متحدامون پیدا کنیم.

‫معبد هونگانجی نه ساله که ‫جلوی حملات اودا مقاومت کرده.

‫باید تا وقتی اوضاع عوض ‫بشه مقاومت کنیم، مگه نه؟

‫فراموش کردی؟

‫نقشه‌ی بزرگ اربابمون اینه که اودا ‫رو همین‌جا با کمک موری شکست بدیم.

‫ارباب!

‫لطفاً بذار حرف دلم رو بزنم.

‫به نظرم باید همین ‫الان قلعه رو تسلیم کنیم.

‫اگه الان این کار رو بکنیم، ‫اودا از سرمون می‌گذره.

‫بعدش صبر می‌کنیم تا بتونیم یه ‫حمله‌ی پیروزمندانه داشته باشیم.

‫نظرتون چیه، سرورم؟

‫- فکر خوبیه. ‫- می‌دونستم!

‫با این حال، اینطور بی‌گُدار به آب ‫زدن و تسلیم شدن، فقط به نفع دشمنه.

‫کی باید به اودا خبر ‫بده، کِی و چطوری؟

‫من میرم پیش اودا و از ‫آکچی و شیباتا خواهش می‌کنم

‫که جون مردممون و ‫شما رو حفظ کنن، سرورم.

‫تو آدم خوبی هستی.

‫ممنونتم.

‫سرورم!

‫چیوهو؟ چی شده؟

‫اطرافم، دریایی از خونه...

‫هرچقدر سعی می‌کنم، ‫چرا از بین نمیره؟

‫به خودت بیا.

‫اینجا میدون جنگ نیست.

‫بودا...

‫کجایی؟

‫اونجا!

‫خوب نگاه کن.

‫دور و نزدیک،

‫خیلی‌ها قراره بمیرن...

‫شرمنده‌ام.

‫نباش.

‫امیدوارم توهماتم...

‫...توی نقشه‌های ‫جنگیت خللی ایجاد نکنه.

‫سرورم.

‫اون روز، فقط سربازای نگهبان ‫تفنگ‌هاشون رو به دژ مرکزی آوردن.

‫در مورد سایکا چی؟

‫اون روز هیچ‌کدومشون پست نداشتن.

‫اصلاً می‌دونی تیراندازِ ‫نوتو کجا مستقر بوده؟

‫می‌دونم.

‫با توجه به موقعیت ‫دیواری که نوتو کنارش افتاد

‫و بردِ گلوله،

‫می‌تونه اون درخت ‫کاج، طبقه‌ی دوم برج قلعه

‫یا بالای سقف اقامتگاه شما باشه.

‫کدومشون محتمل‌تره؟

‫سقف اقامتگاه شما.

‫چرا؟

‫طبقه‌ی دوم برج قلعه

‫خیلی بلنده و زاویه‌ی ‫مناسبی برای شلیک نداره.

‫درخت کاج ارتفاعش ‫عالیه، ولی فرار ازش سخته.

‫امتحانش کردی؟

‫البته که امتحان کردم، سرورم.

‫جوئمون، کارت عالی بود.

‫خب، در مورد اینکه کی داره ‫بر علیه شما توطئه می‌کنه،

‫منم چیزی نمی‌دونم.

‫فهمیدم. این معما حتی ‫تو رو هم گیج کرده...

‫خب، بنوش.

‫آخ، دقیقاً همونی ‫بود که لازم داشتم.

‫هر چی بکاری همون رو درو می‌کنی.

‫من لرد ایکدا رو برکنار ‫کردم تا این قلعه رو بگیرم،

‫ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ‫خودم به این سرنوشت دچار بشم.

‫انگار قصد داری قبل از ‫اون، قلعه رو تسلیم کنی.

‫اگه انقدر آسون بود، ‫حتماً این کار رو می‌کردم.

‫سرورم، من از کشمکش ‫درونی شما باخبرم.

‫اوه؟ کدوم کشمکش؟

‫اینکه نکشید تا همه زنده بمونن. ‫حتی من. با وجود ریسک خیلی زیاد.

‫من می‌تونستم هر لحظه بکشمت.

‫ولی کسایی که ممکنه به دردم ‫بخورن رو زنده نگه می‌دارم.

‫نه بیشتر، نه کمتر.

‫می‌دونم که این‌طور نیست.

‫چی؟

‫ارباب اودا آدم می‌کشه. ‫ارباب موراشیگه نه.

‫می‌خواستی دنیا این ‫رو بدونه. مگه نه؟

‫ارباب اودا.

‫خدمتکارها اونجا هستن.

‫وقتی نبودم قلعه رو ترک ‫کردن و رفتن پی خوش‌گذرونی.

‫چی می‌گی، موراشیگه؟

‫چرا توبیخشون نمی‌کنی ‫و اخراجشون نمی‌کنی؟

‫این کار بدآموزی داره.

‫راهب‌ها می‌گن کشتار ‫بی‌رحمانه باعث نفرینم می‌شه،

‫اما واقعاً می‌شه؟

‫فکر می‌کنم ممکنه درسی ‫پشت حرفاشون پنهان باشه.

‫می‌خوام ببینم چی پنهان ‫شده. اون چی می‌تونه باشه؟

‫خب؟ چیزی که پنهان بود رو دیدی؟

‫موراشیگه، نوبت توئه.

‫چی می‌بینی؟ بگو چی دیدی!

‫اگه جنگجویی که تو زمان جنگ زندگی ‫می‌کنه نَکُشه، خودش زجر می‌کشه.

‫تو هیچی نمی‌دونی.

‫تو هیچ‌وقت به فکر تغییر ‫وضعیت موجود نبودی.

‫درسته. زیادی حرف زدم.

‫من این قلعه رو تسلیم می‌کنم.

‫اما قبلش،

‫باید خیانتکاری که پشت تیراندازی ‫به نوتو بوده رو رسوا کنم.

‫که چی بشه؟

‫که تحویل اودا بدمش.

‫انگیزه‌اش مشخص نیست.

‫اما مطمئنم که اون به نوتو، ‫متحد اودا، شلیک کرده.

‫سر قاتل رو می‌برم تا برای ‫صلح با اودا مذاکره کنم.

‫هدفم اینه.

‫این یه تسلیم بدون ‫خون‌ریزی می‌شه.

‫حرفم...

‫حالا فهمیدم.

‫در مورد مرگ نوتو، ‫می‌تونم حدسم رو بگم؟

‫ادامه بده.

‫اگه صاعقه نمی‌زد چی؟

‫نوتو توسط یه ناشناس هدف ‫گلوله قرار می‌گرفت و کشته می‌شد.

‫و اگه این‌طور نمی‌شد؟

‫من هدف قرار می‌گرفتم و ‫کشته یا به‌شدت زخمی می‌شدم.

‫من جور دیگه‌ای فکر می‌کنم.

‫هدف قاتل همیشه نوتو بود.

‫منتظر بود تا اون بالای ‫اون دیوار تنها بشه.

‫چرا باید این کارو کنه؟

‫چون به احتمال زیاد اون ‫می‌دونست تو نوتو رو نمی‌کشی.

‫اون نوتو رو به جای من اعدام کرد؟

‫همین‌طوره.

‫اون کیه؟ هدفش چیه؟

‫اون مجازات الهی رو اجرا کرد،

‫و نوتوی خائن رو جلوی ‫چشم همه از پا درآورد.

‫یه کار وحشیانه که تو ‫هیچ‌وقت انجامش نمی‌دادی.

‫با این کار، اون می‌خواست ترس ‫از خشم خدایان رو به دل‌ها بندازه.

‫به عبارت دیگه، این مجازات ‫الهی به دست آدمیزاده.

‫این همون چیزیه که ‫می‌تونم حدس بزنم.

‫برای استفاده از تفنگ، ‫اون سقف بهترین جاست.

‫با این حال، حتی اگه ‫می‌تونست نوتو رو بزنه،

‫دستگیر شدنش ظاهرِ مجازات ‫الهی رو خراب می‌کرد.

‫حتماً از پنجره فرار کرده، ولی ‫راه خروجی از اونجا وجود نداره.

‫باید یکی توی عمارت ‫بهش کمک کرده باشه.

‫همین‌طور به نظر میاد.

‫سرورم، شام رو آماده کردم.

‫چیزی ذهنت رو درگیر کرده؟

‫بالاخره فهمیدم کانبی ‫چی داشت بهم می‌گفت.

‫می‌بینم. خوشحالم برات.

‫می‌خوای بشنویش؟

‫آره.

‫یک تیر غیبی جینن رو کشت.

‫یک سرِ تغییر شکل یافته.

‫ماجرای نوتو...

‫همه این اتفاقات جوری بود ‫که انگار مجازات الهی‌ان.

‫اما با این حال، چرا ‫جینن توی تاریکی،

‫درست همون‌جایی نشست ‫که پشتش به نیزه بود؟

‫و چرا درهای کشویی ‫فقط سه اینچ باز بودن؟

‫کی اون سرِ تغییر شکل یافته رو

‫با سرِ اون جنگجوی جوان عوض کرد؟

‫و کی به اون تفنگ‌داری ‫که نوتو رو زد کمک کرد

‫که موفق بشه از روی سقف فرار کنه؟

‫چیوهو.

‫تو دستور مرگ نوتو رو دادی؟

‫کار یه تفنگ‌دار سایکا بود؟

‫آره.

‫تفنگ رو روز قبل قاچاقی آوردن؟

‫من...

‫...روز قبل از شورای ‫جنگ تفنگ رو گرفتم

‫و از یه مرد سایکا خواستم ‫که نوتو رو از روی سقف بزنه.

‫همه اینا نقشه خودم بود.

‫سرها رو هم تو عوض کردی؟

‫آره. به یه خدمتکار ‫دستور دادم این کارو کنه.

‫جینن چی؟

‫بهش گفتم،

‫اگه جلوی منقل بشینه ‫آرزوش برآورده میشه.

‫جینن این‌قدر ناامیدانه ‫آرزوی مرگ داشت؟

‫داشت.

‫تو واسه نافرمانی از رسم ‫سامورایی‌ها، منو مجازات الهی کردی؟

‫اصلاً اینطور نیست. من فقط...

‫می‌خواستم نشون بدم که ‫مجازات الهی واقعاً وجود داره.

‫به کی؟

‫به مردم قلعه‌ی آریوکا.

‫مردم؟

‫می‌خواستی یه شورش دیگه راه ‫بندازی، مثل همونی که تو ناگاشیما شد؟

‫تحریک مردم؟ من هیچ‌وقت ‫همچین کاری نمی‌کنم.

‫نمی‌فهمم، چیوهو!

‫اگه می‌خوای بهشون مذهب یاد بدی،

‫دیگه چه نیازی بود ‫مجازات الهی رو ثابت کنی؟

‫شما سامورایی‌ها، با ‫اون زره و شمشیراتون،

‫شاید بتونین از این عصر ‫جنگ جون سالم به در ببرین.

‫اما مردم عادی نمی‌تونن.

‫اونا فقط به شکلی بی‌ارزش، ‫مثل حشرات می‌میرن.

‫لطفاً به این سوالم جواب بده.

‫مردم عادی از چی ‫بیشتر از همه می‌ترسن؟

‫قطعاً...

‫...مرگ.

‫سرورم، شما بیش از هر ‫چیزی از مرگ می‌ترسین؟

‫نمی‌تونم بگم که نمی‌ترسم،

‫اما سامورایی اگه از مرگ بیشتر از ‫هر چیزی بترسه، دیگه به درد نمی‌خوره.

‫بسیار خب سرورم. ‫بذارین براتون روشن کنم.

‫مردم عادی بیشتر از مرگ، از ‫چیزی که بعدش میاد می‌ترسن.

‫اینکه تو دنیای بعد هیچ ‫رستگاری‌ای نیست. رنج بی‌پایان.

‫من خودم اینو تو ناگاشیما دیدم.

‫باید خیلی روت اثر گذاشته باشه.

‫همین‌طور بود.

‫شورش ایکو جهنمی بود.

‫قلعه‌ای پر از آدمای عادی، که هر ‫سلاحی دستشون می‌رسید برمی‌داشتن.

‫اونا باور داشتن که حتی اگه اودا ‫حمله کنه، ناگاشیما سقوط نمی‌کنه.

‫داد می‌زدن: «پیش به سوی ‫بهشت، عقب‌نشینی به سوی جهنم».

‫«پیش به سوی بهشت، ‫عقب‌نشینی به سوی جهنم».

‫مقصر اون شعار شیطانی بود.

‫اون کلمات از دهن ‫بودا بیرون نیومده بود.

‫یه راهب حیله‌گر اونا رو ساخته ‫بود تا پیش سامورایی‌ها عزیز بشه.

‫در نهایت، اودا مردم ‫ناگاشیما رو محاصره کرد.

‫من بین اون روح‌های بی‌پناهی بودم که ‫تو یه میدان جنگ خونین گیر افتاده بودن.

‫همه‌مون می‌دونستیم ‫که قراره بمیریم.

‫و برای همین، همه‌مون ‫شروع کردیم به دعا خوندن.

‫چیزی که ازش ‫می‌ترسیدیم، مرگ نبود.

‫این بود که رنجمون ‫با مرگ تموم نشه.

‫«پیش به سوی بهشت، ‫عقب‌نشینی به سوی جهنم».

‫اون عبارت ما رو به ‫همچین سرنوشتی محکوم کرد.

‫همون‌طور که محاصره ‫ادامه پیدا می‌کرد،

‫ده‌ها هزار نفر تو قلعه مردن.

‫وقتی بالاخره حملات اودا کمتر شد،

‫یکی گفت،

‫«داریم عقب‌نشینی می‌کنیم».

‫ما نباید عقب‌نشینی کنیم.

‫ما باید به بهشت برسیم.

‫ما باید به سمت بهشت پیشروی کنیم.

‫بدون حتی یه شمشیر، به ‫سمت دشمن هجوم بردن.

‫در همون نقطه،

‫اودا آتش گشود و ‫همه‌شون رو از پا درآورد.

‫از میون تپه‌هایی از اجساد گذشتم ‫و به سختی جون سالم به در بردم.

‫به اوساکا برگشتم

‫و مثل یه پوسته خالی زندگی ‫کردم تا اینکه تو منو پناه دادی.

‫حالا، به لطف تو، ‫زندگی‌ام مثل یه رویاست.

‫هرچند، وقتی دوباره خودم ‫رو در محاصره‌ی اودا دیدم،

‫قسم خوردم که مردم ستسو رو ‫از یه ناگاشیمای دیگه محافظت کنم.

‫شاهد بودنِ حوادث ‫مرموزِ مجازات الهی...

‫...اون‌ها رو متقاعد ‫می‌کنه که بودا وجود داره.

‫که رستگاری وجود داره!

‫برای کسانی که پیشروی می‌کنن ‫و کسانی که عقب‌نشینی می‌کنن،

‫بهشت بدون هیچ سوالی ‫در انتظار همه‌ست.

‫برای همینه که این مجازات ‫الهی رو صحنه‌سازی کردی؟

‫آره. برای اینکه ضعیف‌ها نجات پیدا ‫کنن، باید بهشون نشونه‌هایی داده می‌شد.

‫حتی اگه اون نشونه‌ها دروغ بودن؟

‫اون‌ها دروغ نبودن!

‫بودا از طریق من عمل ‫کرد تا مردم رو هدایت کنه.

‫این دلیلیه که تا ‫امروز زنده موندم.

‫حالا همه چیز برام ‫معنی پیدا می‌کنه.

‫سرورم...

‫لطفاً با شمشیرت منو بکش.

‫چیوهو، می‌تونم یه ‫چیزی ازت بپرسم؟

‫هر چیزی.

‫اون خیلی‌هایی که قراره بمیرن...

‫...آیا من هم جزوشون هستم؟

‫البته، سرورم.

‫یهو رنگت پریده به نظر میاد.

‫شاید دیگه لیاقتِ حکمرانی ‫بر این قلعه رو ندارم.

‫اصلاً این‌طور نیست.

‫به نظر من تو فقط باوقارتر شدی.

‫چاپلوسی رو بذار کنار.

‫بهم بگو، چی باعث شد که شورش کنی؟

‫یه زمانی امیدم به اودا بود.

‫اما اون مرد گذاشت قدرتش ‫از دستش لیز بخوره و بره.

‫من آدم‌های زیادی رو کشتم، اما ‫کشتارهای اون خیلی فراتر رفته.

‫مردم و افراد خودش ‫علیه‌اش می‌شورن.

‫من فقط سعی داشتم از له شدن ‫زیر سقوط اودا جلوگیری کنم.

‫شاید کمی زود دست به کار شدم.

‫جلب حمایت بدون کشتن. ‫یه آرمان تحسین‌برانگیز.

‫اما پیروزی بدون کشتن غیرممکنه.

‫ساده‌ست.

‫اگه پیروز بشی، ‫نیازی به کشتن نیست.

‫پس هدفت این بود که ‫بر دنیا حکومت کنی.

‫همه توی این قلعه قطعاً ‫همین فکر رو داشتن.

‫و با این حال، چرا من...

‫آخرش دلِ سربازامو از دست بدم؟

‫چون تو وفاداری‌شون رو فقط با پیروزی، ‫اونم فقط پیروزی به دست آورده بودی.

‫برای اینکه الان ببری، ‫فقط یه راه پیشِ روت هست.

‫با من شوخی نکن.

‫چرا باید در مورد جنگ شوخی کنم؟

‫بگو بهم!

‫می‌گم.

‫تنهایی برو به آکی، قلمروِ موری.

‫مستقیم برو پیش ارباب موری و التماس ‫کن، اونوقت ورق به نفع تو برمی‌گرده.

‫موری هم واسه خودش ‫وجهه‌ای داره که باید حفظش کنه.

‫اون نمی‌ذاره دیدار ارباب ‫موراشیگه بی‌جواب بمونه.

‫مجبور میشه نیرو بفرسته.

‫درخشان...

‫اول باید بری بندر آماگاساکی.

‫کیتاگاوارا یوساکو راهی رو ‫بلده که اودا ازش خبر نداره.

‫توی بندر، برو پیش جناب اورا.

‫یه آدم با اون جایگاه، راحت می‌تونه ‫یه قایق به مقصد آکی برات جور کنه.

‫جناب اورا رو می‌شناسم.

‫دقیقاً، اون می‌تونه!

‫وقتی رسیدی آکی، باید ‫بری پیش جناب اکِی،

‫که به خاطر تنفرش از اودا معروفه.

‫اون قطعاً یه جلسه با ارباب ‫موری برات ترتیب میده.

‫یه هدیه‌ی خوب برای ‫ارباب انتخاب کن.

‫و همین‌طور برای ‫عموش جناب کوبایاکاوا.

‫یادداشت می‌کنم.

‫کانبی! این همه مدت که ‫تو این سیاهچال بودی،

‫فقط همین نقشه رو کشیدی؟

‫این تازه اولشه.

‫برگشتن با حمایت موری فقط ‫کفه ترازو رو برابر می‌کنه.

‫به‌کارگیری کاملِ تخصصت ‫توی جنگ، کلید پیروزیه.

‫این همون...

‫سبک جنگیدنته؟

‫کی باور می‌کنه یه ارباب ‫قلعه‌ش رو ول کنه بره دنبال کمک؟

‫اودا خیلی راحت ‫قلعه‌ی آریوکا رو می‌گیره

‫و اسم من تا ابد لکه‌دار میشه

‫به عنوان یه ترسو که فرار ‫کرد تا جون خودش رو نجات بده.

‫چطور جرئت کردی علیه ‫من نقشه بکشی، کانبی!

‫تو دستِ منو خوندی.

‫یه چیزی باعث شده تغییر کنی.

‫تو این ده ماه منتظر بودی.

‫تا شایعاتِ وحشیانه قلعه رو ‫پر کنه و سربازام ترکم کنن.

‫تا وقتی که اودا

‫دیگه هیچ رحمی بهم نکنه.

‫دقیقاً.

‫تو توی این سیاهچال موندی ‫تا سقوط منو طراحی کنی؟

‫یه استراتژی فوق‌العاده. ‫درخواستِ حضوری کمک از موری.

‫ورق رو برمی‌گردونه.

‫همه توی قلعه خوشحال میشن.

‫مثل یه باریکه‌ی نور توی تاریکی.

‫اما...

‫اگه اودا قبل از اینکه با ‫موری برگردی حمله کنه...

‫اگه این کارو کرد، تسلیم شو. ‫از هرگونه درگیری دوری کن.

‫بگو موراشیگه فرار ‫کرده و سربازاشو رها کرده.

‫ارباب سربازاشو رها کنه؟ ‫هیچ‌کس اینو باور نمی‌کنه.

‫نه. اودا باورش می‌کنه.

‫یه آدم انقدر ترسناک؟

‫همین الانش هم احتمالاً می‌خواد قبل از اینکه ‫یکی از سربازای خودش بکشتش، فرار کنه.

‫این غیرممکنه...

‫دنیا داره به کجا می‌رسه؟

‫دیگه هیچی معنی نداره.

‫هر اتفاقی که بیفته، اگه صبح بیدار ‫شدی و هنوز زنده بودی، خداروشکر کن.

‫اربابم.

‫آیا این... معنیِ ‫حکمرانی بر دنیاست؟

‫«حکمرانی بر دنیا»...

‫بندازینش جلوی سگ‌های ولگرد.

‫اطاعت، اربابم.

‫بقیه‌اش رو به ما بسپارین. هرجور ‫که صلاح می‌دونین عمل کنین.

‫ممنونم.

‫دشمن دیگه نمی‌تونه ‫ما رو گیر بندازه.

‫اربابم.

‫باید ترکتون کنم.

‫تو این ده ماه محاصره، ‫تنها آرزوم خدمت به شما بود.

‫و این کارو بدون هیچ ‫پشیمونی انجام دادم.

‫حالا می‌خوام منتظرتون بمونم

‫تا با بقیه، موری رو ‫به قلعه‌ی آریوکا بیاریم.

‫نمی‌تونم برادرامو تنها بذارم.

‫بسیار خب، جوئمون. تا وقتی ‫برگردم از قلعه محافظت کن.

‫- قول می‌دم. ‫- و اگه...

‫اگه برنگشتم،

‫جوئمون، نمیر.

‫نباید به خاطر من بمیری.

‫هر وقت موقعش شد، می‌تونی ‫برای یه ارباب بهتر بمیری.

‫منم تو رو اینجا می‌ذارم.

‫- بسیار خب. ‫- من سرباز سایکا ماگوروکو هستم.

‫همراهی شما باعث افتخاره،

‫اما ترک کردن رهبرم ‫باعث تحقیر خاندانم می‌شه.

‫ساگهاری، تو خوب خدمت کردی.

‫راستشو بخواین، کسی ‫که نوتو رو زد من بودم.

‫- جدی...؟ ‫- نتونستم درخواست بانو چیوهو رو رد کنم.

‫اون بهم گفت: «پیشروی به سمت بهشت، ‫عقب‌نشینی به سمت جهنم» یه دروغه.

‫بهشت منتظر آدمای فروتن هم هست. ‫هیچ‌کس دیگه‌ای اینو بهم نگفته بود.

‫برای اولین بار حس کردم ‫می‌تونم راحت نفس بکشم.

‫صادقانه بگم، حاضرم جونمو ‫بدم تا از بانو در قلعه محافظت کنم.

‫فهمیدم. هرجور راحتی عمل کن.

‫و تو چی؟

‫تا ته دنیا دنبالتون میام.

‫این وظیفه‌ی منه و بهش پایبندم.

‫خوبه. بزن بریم، سوکه‌سابورو.

‫اون صندوق پر از گنجینه‌ست.

‫مراقب باش نشکنن.

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫دیری نپایید که قلعه‌ی ‫آریوکا تسلیم اودا شد.

‫سه سال بعد،

‫اودا نوبوناگا توسط ‫ملازمش، ارباب آکچی

‫کشته شد.

‫دوران جنگ خیلی زود، ‫پس از آن خاتمه یافت.

‫آراکی موراشیگه بیشتر از اودا ‫نوبوناگا عمر کرد و الباقی عمرش را

‫به عنوان یک استاد ‫چای مشهور سپری کرد.

‫مترجم: اشکان هیدی

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.