All language subtitles for Sense.and.Sensibility.2026.1080p.WEBRip.10Bit.DDP5.1.x265-NeoNoir

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫سی‌نما تقدیم می‌کند:‬ ‫WwW.30NaMa.CoM‬

‫« تـرجـمـه: پـارسـا سـرپـرسـت و امــیــررضــا »‬

‫وایسا‬

‫آروم، آروم‬

‫ممنون‬

‫مارگارت!‬

‫مارگارت!‬

‫رسید‬

‫وصیت‌نامه‌ی بابا‬

‫الینور کجاست؟‬

‫اوه، توی خونه‌ست‬

‫الینور!‬

‫فقط... فقط یه کسری جزئیه، خانم‬

‫الینور!‬

‫- الینور! الینور!‬ ‫- الینور!‬

‫رسید. رسید‬

‫- بازش کن دیگه!‬ ‫- نمی‌تونم‬

‫من بازش می‌کنم‬

‫هرچی توش نوشته باشه،‬ ‫با خونسردی باهاش روبه‌رو می‌شیم‬

‫« عـقـل و احـسـاس »‬

‫اول بابا رو از دست دادیم، حالا هم نورلند رو‬

‫انصاف نیست‬

‫نورلند همیشه خونه‌ی ما می‌مونه‬

‫این رو که نمی‌تونن ازمون بگیرن‬

‫ظاهراً با حکم قانون می‌تونن‬

‫خونه‌ها که فرقی با هم ندارن‬

‫یه جای دیگه به همین قشنگی پیدا می‌کنیم،‬

‫- با پولی که باباتون برامون گذاشته‬ ‫- کدوم پول؟‬

‫درآمدمون چقدر می‌شه؟‬

‫سالی ۴، ۵ هزار پوند؟‬

‫۵۰۰ پوند، مامان‬

‫نه!‬

‫خب، عددها هم که فرقی با هم ندارن‬

‫ممنون، نلی‬

‫یکی داره میاد‬

‫وای، فقط جان نباشه‬

‫حتماً همون روزی که وصیت‌نامه رو خوندن،‬ ‫از لندن راه افتاده‬

‫وقتی بابا داشت می‌مُرد، چرا این‌قدر عجله نداشت؟‬

‫ماریان، اونم تازه پدرش رو از دست داده‬

‫آره، وقتی مادرش رو هم از دست داد،‬

‫اون خونه‌ی عظیم توی لندن نصیبش شد‬

‫هیچ نیازی به نورلند نداره‬

‫فنی هیچ‌وقت حتی اسم من رو یادش نمی‌مونه‬

‫برادر ناتنی‌تون خیلی لطف کرده که این‌قدر زود اومده‬

‫ببینید چقدر عجله داشته بیاد کمک‌مون‬

‫بیاین. بیاین بریم‬

‫کاش جان به هرکدوم‌مون یه عالمه پول بده‬

‫مارگارت، این حرف‌ها زشته.‬ ‫با یه عالمه پول چی کار می‌کردی؟‬

‫ما که می‌دونیم تو باهاش چی کار می‌کردی‬

‫چه روز خوشی می‌شد برای کتاب‌فروش‌ها،‬

‫فروشنده‌های نت موسیقی و نقاشی‌های چاپی‬

‫و همچنین تئاترها و سالن‌های کنسرت‬

‫حتماً توقع دارین پس‌اندازش کنم‬

‫بس کنید. ثروت ربطی به خوشبختی نداره‬

‫وقتی پدرتون با من ازدواج کرد،‬

‫- مال‌ومنال چندانی نداشتم‬ ‫- "مال‌ومنال چندانی نداشتم"‬

‫آروم‬

‫ببین، هری‬

‫یه روز تو ارباب نورلند می‌شی‬

‫نمی‌خوام ارباب نورلند بشم‬

‫می‌خوام برم خونه‬

‫خانم دشوود‬

‫تسلیت می‌گم‬

‫پدرتون مرد بی‌نظیری بود‬

‫نمی‌دونم چطور باید نبودش رو تحمل کنیم‬

‫همین‌طوره‬

‫می‌شه یه گشتی توی خونه بزنیم؟‬

‫بیاین بریم‬

‫عروسکم رو پس بده!‬

‫- نه! نه!‬ ‫- دخترم رو پس بده، دزد دریایی بدجنس!‬

‫- نه! بس کن‬ ‫- برگرد ببینم!‬

‫مارگارت‬

‫مامان، مامان!‬

‫آهان، این‌جایی. چی شده؟‬

‫مارگارت بهم چاقو زد‬

‫چاقو زد؟‬

‫اوه، خب، فقط داشتیم بازی می‌کردیم‬

‫برادرم فردا می‌رسه‬

‫می‌تونه توی اتاق مارگارت بمونه‬

‫به این زودی باید مهمون‌داری هم بکنیم؟‬

‫ادوارد می‌خواد مطمئن بشه اینجا سر و سامون گرفتم‬

‫بیا بریم‬

‫شاید یادتون رفته، ولی همین تازگی‌ها‬

‫زندگی مارگارت زیرورو شده، زندگی همه‌مون‬

‫ادوارد می‌تونه توی اتاق من بمونه.‬ ‫من می‌رم پیش ماریان‬

‫عالیه. این‌طوری می‌تونید به هم دلداری بدید‬

‫نفری هزار پوند؟‬

‫برای چی؟‬

‫خب، در قبال اون دخترها احساس مسئولیت می‌کنم‬

‫ولی قانون رو که تو ننوشتی‬

‫تقصیر تو که نیست خونه‌ها به پسرها ارث می‌رسن،‬

‫نه به دخترها‬

‫ولی آخرین خواسته‌ی پدرم این بود‬

‫که من...‬

‫کمک‌شون کنم‬

‫چرا آدم‌ها دم مرگ همیشه این‌همه توقع دارن؟‬

‫نفری ۳۰۰ پوند چی؟‬

‫برای هر دختر جوونی،‬

‫- این پول پشتوانه‌ی خوبی می‌شه‬ ‫- از سرشون هم زیاده‬

‫اگه ازدواج کنن، دیگه هیچ نیازی بهش ندارن‬

‫شاید بهتر باشه یه فکری برای مادرشون بکنیم،‬

‫که دیگه امیدی به شوهرکردنش نیست‬

‫مثلاً یه مستمری؟‬

‫سالی ۱۰۰ پوند؟‬

‫خیلی سخاوتمندانه‌ست‬

‫با این پول، ۲۰ سال راحت زندگی می‌کنه‬

‫۲۰ سال؟ عمرش به نصف این هم قد نمی‌ده‬

‫وقتی پای مستمری وسط باشه،‬ ‫همه به اندازه‌ی نوح عمر می‌کنن‬

‫فنی این‌ها رو برای چی می‌خواد؟‬

‫مال خودشه‬

‫حتماً قصد فروش‌شون رو داره‬

‫بعید می‌دونم توی عمرش یه کتاب هم خونده باشه‬

‫ماریان‬

‫تو هم ازش بدت میاد‬

‫قبول کن دیگه‬

‫اگه درآمدمون بیشتر از سالی ۵۰۰ پوند بود،‬

‫شاید منم هرچی توی دلمه می‌گفتم‬

‫ولی تا وقتی محتاج‌شونیم، جلوی خودم رو می‌گیرم‬

‫می‌خوای دست گدایی جلوی فنی دراز کنی؟‬

‫مؤدب‌بودن که گدایی نیست‬

‫آدم این‌طوری خوار می‌شه‬

‫وقتی مجبور بشی توی جوب بخوابی،‬

‫حتماً خیلی هم احساس سربلندی می‌کنی!‬

‫اه!‬

‫رسید!‬

‫آقای فرارز‬

‫الینور‬

‫خوش‌قیافه نیست، نه؟‬

‫صورتش رو که نمی‌بینیم‬

‫شبیه خواهرشه‬

‫از پشت سر چطوری فهمیدی؟‬

‫اوه‬

‫- تو برو‬ ‫- من؟‬

‫آره، تو. من دیگه تحمل‬ ‫فامیل‌های بدقیافه‌ی فنی رو ندارم‬

‫خب، هرقدر هم بدقیافه باشه،‬

‫نمی‌تونی تا ابد ازش قایم بشی‬

‫هم می‌تونم، هم این کار رو می‌کنم‬

‫ببخشید‬

‫ادوارد فرارز هستم‬

‫انتظار نداشتید بیام؟‬

‫نه‬

‫چرا‬

‫نه دقیقاً‬

‫الینور دشوود هستم‬

‫از آشنایی‌تون خوش‌وقتم، دوشیزه دشوود‬

‫مادرتون تشریف دارن؟‬

‫می‌خواستم بابت مهمون‌نوازی‌شون تشکر کنم،‬

‫به‌خصوص توی این...‬

‫این شرایط‬

‫ام... ببخشید، فعلاً مشغولن‬

‫البته‬

‫فکر کنم خواهرتون باشن‬

‫خیلی خوب می‌نوازن‬

‫وای، نورلند‬

‫هوم‬

‫زیاد هم ساز می‌زنه‬

‫امیدوارم موسیقی دوست داشته باشید، آقای فرارز‬

‫آهان، اینجایی، ادوارد‬

‫باید بگیم مهتر به اسبت رسیدگی کنه‬

‫دوشیزه مارگارت لطف کردن،‬ ‫خودشون دارن بهش می‌رسن‬

‫دختر بسیار دوست‌داشتنی‌ای هستن‬

‫مارگارت؟‬

‫مارگارت؟ منظورت دوشیزه ماریانه؟‬

‫فکر کنم منظورشون خواهر کوچیکم،‬ ‫دوشیزه مارگارت دشوود باشه‬

‫خدای من‬

‫آدم قاطی می‌کنه دیگه‬

‫به دل نگیرید‬

‫فنی گاهی حتی اسم من رو هم یادش می‌ره‬

‫اصلاً هم یادم نمی‌ره‬

‫شاید بهتر باشه بگم‬

‫برادرمون رابرت پیش تو از من عزیزتره‬

‫وای، رابرت عزیزم‬

‫دوست داشتم اون هم چند روزی بیاد این‌جا،‬

‫ولی همیشه با درشکه‌ش این‌ور و اون‌ور می‌ره‬

‫بیا بریم‬

‫- الینور‬ ‫- گفتم وقتی می‌تونی سوارکاری کنی که‬

‫جدول ضربت رو حفظ کرده باشی‬

‫ولی وقتی از این‌جا بریم،‬ ‫دیگه اصلاً نمی‌تونم سوارکاری کنم‬

‫ولی پدرت هم نمی‌خواست از درست غافل بشی‬

‫همیشه باید اسم بابا رو بیاری تا حرفت رو‬ ‫به کرسی بنشونی؟‬

‫مارگارت! مارگارت! مارگارت!‬

‫مارگارت!‬

‫- ولم کن!‬ ‫- خواهش می‌کنم!‬

‫- بس کن!‬ ‫- فقط گوش کن!‬

‫همیشه همین کار رو می‌کنی‬

‫عذر می‌خوام‬

‫نه‬

‫نه، من عذر می‌خوام‬

‫داشتم سعی می‌کردم به خواهرم درس بدم‬

‫این اواخر درس و مشقش یه‌کم به‌هم ریخته‬

‫- معلم جدیدی داره؟‬ ‫- اوهوم‬

‫متوجهم‬

‫معلم منم همین‌قدر ترسناک بود‬

‫من رو ترسناک می‌دونید، آقای فرارز؟‬

‫خدای من، نه‬

‫بهتره سر به سرش نذاریم،‬ ‫لااقل تا وقتی هنوز مسلحه‬

‫می‌خواستم از این صبح قشنگ لذت ببرم‬

‫ولی می‌بینم مشغولید‬

‫نه، نه، قدم‌زدن فکر خوبیه‬

‫واقعاً فکر خوبیه‬

‫- ولی گفتی نمی‌تونم برم...‬ ‫- بیا، مارگارت...‬

‫روز قشنگیه‬

‫پدرت هم نمی‌خواست‬

‫همه‌ش سرت توی کتاب باشه‬

‫معلومه‬

‫ادوارد، با اون معلم ترسناک،‬

‫از درس و تحصیل متنفر نشدی؟‬

‫برعکس، خیلی چیزها بهم یاد داد‬

‫البته مادرم می‌گه هدف تحصیل این نیست‬

‫پس هدف تحصیل چیه،‬

‫اگه هدفش یادگرفتن نیست؟‬

‫می‌گن هدفش اینه که مرد رو متشخص کنه‬

‫ولی تو که متشخص نیستی، ادوارد‬

‫- مارگارت!‬ ‫- ای وای‬

‫دوشیزه مارگارت، فکر کنم مجبورم‬ ‫خط‌کشت رو قرض بگیرم‬

‫اصلاً درست نیست‬

‫یه دختر جوون این‌قدر نکته‌سنج باشه‬

‫برگرد این‌جا!‬

‫این‌قدر مستقل فکر نکن!‬

‫بیا ببینم!‬

‫بسه دیگه‬

‫بسه!‬

‫می‌دونید، برادرم یه بار دو تا عصا خرید،‬

‫چون فکر می‌کرد این‌طوری متشخص‌تر می‌شه‬

‫ولی شبیه آخوندک شده بود‬

‫خانم فرارز دوست دارن پسرشون چطور متشخص بشه؟‬

‫مادرم دوست داره نماینده‌ی مجلس بشم،‬

‫سخنرانی‌های پرشور بکنم‬

‫اگه اون نشد، هنوز بهم امیدی داره،‬

‫به شرط این‌که با درشکه رفت‌وآمد کنم‬

‫با درشکه؟‬

‫غم‌انگیزه، نه؟‬

‫هیچ جاه‌طلبی‌ای ندارم. ترجیح هم می‌دم پیاده برم‬

‫هوم‬

‫حتماً یه آرزویی دارید، آقای فرارز‬

‫منم مثل بقیه دلم می‌خواد خوشبخت باشم‬

‫ولی مثل بقیه، باید به شیوه‌ی خودم خوشبخت بشم‬

‫بگید ببینم، چی خوشبخت‌تون می‌کنه؟‬

‫درست نمی‌دونم، دوشیزه دشوود‬

‫شاید کشیش‌شدن‬

‫یه کلیسای کوچیک توی روستا‬

‫عضو خانواده‌ای باشم که بهش افتخار کنم‬

‫خب، به نظر میاد که دقیق می‌دونید‬

‫بدک نبود‬

‫هری‬

‫سلام‬

‫حالت خوبه، مارگارت؟‬

‫ماریان‬

‫باورم نمی‌شه اولش از اومدن ادوارد می‌ترسیدم‬

‫حالا از ته دل امیدوارم بمونه،‬

‫دست‌کم تا وقتی الینور‬ ‫پیشنهاد ازدواجش رو قبول کنه‬

‫ولی الینور که احساسی بهش نداره‬

‫چیزی جز همون ادب همیشگی‌ش نشون نداده‬

‫صرفاً از روی ادب که‬

‫دو تا جوون این‌قدر به هم نزدیک نمی‌شن‬

‫توی این چند هفته، یه لحظه هم از کنارش جدا شده؟‬

‫خیلی خوب ژست نمی‌گیرید، آقای فرارز‬

‫باور کنید، صورتم رو تکون نمی‌دم‬

‫عجیبه که می‌تونید‬ ‫بدون حرکت‌دادن صورت‌تون حرف بزنید‬

‫خواهرم خیلی بااستعداده، مگه نه، آقای فرارز؟‬

‫حیفه استعدادشون پای مدلی مثل من هدر بره‬

‫- ولی طراحی رو دوست دارید؟‬ ‫- البته‬

‫مراقب باشید، آقای فرارز‬

‫مطمئن باشید نمی‌دونید‬ ‫منظور خواهرم از "دوست‌داشتن" چیه‬

‫بیاید ببینید چقدر ظریفه‬

‫تحت‌تأثیرتون قرار نمی‌ده؟‬

‫احساسات‌تون رو برنمی‌انگیزه؟‬

‫روح‌تون رو به وجد نمیاره، ادوارد؟‬

‫برای گذروندن وقت که خوبه‬

‫- محض رضای خدا!‬ ‫- مادر!‬

‫بیا، عزیزم‬

‫فکر کنم اشتباه کردم‬

‫چیه؟‬

‫الینور، این اذیتت نمی‌کنه که‬

‫ادوارد نه ذوق هنری داره، نه شور و شوقی؟‬

‫این‌که کمتر نظرش رو به زبون میاره،‬

‫معنی‌ش این نیست که هیچ نظری نداره‬

‫پس شور و اشتیاق چی؟‬

‫ادوارد از اون آدم‌ها نیست که‬

‫با دیدن تصویر خودش به وجد بیاد‬

‫اون متواضع‌ترین و...‬

‫نجیب‌ترین مردیه که تا حالا دیدم‬

‫الینور!‬

‫دیگه چیه؟‬

‫اگه تو عاشقش شدی،‬ ‫منم سعی می‌کنم دوستش داشته باشم‬

‫خب... نمی‌تونم انکار کنم که خیلی قبولش دارم‬

‫خیلی قبولش داری؟‬

‫یعنی... یعنی ازش خوشم میاد‬

‫خیلی براش احترام قائلم‬

‫"ازش خوشم میاد"‬

‫"خیلی براش احترام قائلم"‬

‫الینور، یه بار دیگه این حرف‌ها رو بزنی،‬ ‫از اتاق می‌رم‬

‫باور کن احساسم عمیق‌تر از این حرف‌هاست‬

‫احساس ادوارد چی؟‬

‫یعنی هنوز احساسش رو بهت نگفته؟‬

‫هوم‬

‫خب، گاهی نزدیک بوده بگه‬

‫شاید چون خجالتیه، باید یه‌کم بهش دلگرمی بدی‬

‫هوم‬

‫مادرش یه عروس پولدار براش می‌خواد‬

‫نمی‌تونم تشویقش کنم جلوی خانواده‌ش وایسته‬

‫- اونم برای چی؟‬ ‫- برای عشق!‬

‫عشق به یه دختر بی‌پول‬

‫بهت غبطه می‌خورم، الینور‬

‫من نمی‌تونم به کم قانع باشم‬

‫مردی که عاشق منه، باید از عشق بسوزه،‬

‫با تمام وجودش،‬

‫بدون ذره‌ای خویشتن‌داری یا تردید‬

‫سلیقه‌ش هم باید از هر نظر مثل خودم باشه‬

‫البته اگه اصلاً همچین مردی وجود داشته باشه‬

‫دقیقاً‬

‫دیگه از پیداکردنش ناامید شدم‬

‫توقعم خیلی زیاده‬

‫ا.ر.ا.ئـ.ـه از سـ.ـا.یـ.ـتِ سـ.ـی نـ.ـمـ.ـا‬

‫وای!‬

‫متأسفانه چیزی پیدا نشد‬

‫نمی‌دونم چطور ازتون تشکر کنم‬

‫حتماً صدها نامه برای پرس‌وجو فرستادید‬

‫دوشیزه دشوود، اگه خوشبختی شما برام کمتر مهم بود‬

‫و به خوشبختی خودم بیشتر فکر می‌کردم،‬ ‫هیچ نامه‌ای نمی‌فرستادم‬

‫نقشه می‌کشیدم که همه‌تون رو‬ ‫همین‌جا پیش خودم نگه دارم‬

‫دوشیزه دشوود‬

‫آهان، اینجایید‬

‫خب، خواهرتون کجاست؟‬

‫کدوم خواهرم، خانم؟‬

‫- منظورت مارگارته؟‬ ‫- نه‬

‫اون که پیش خودمه‬

‫دوشیزه ماریان کجاست؟‬

‫فکر کنم رفته قدم بزنه‬

‫عیبی نداره. دو تاتون هم کافیه‬

‫هرچند مهمون‌تون اصرار داشت هر سه نفر رو ببینه‬

‫تو هم دیگه دشوود شدی؟‬

‫اومدی، عزیزم‬

‫این چه سرووضعیه؟‬

‫خانم دشوود، این‌قدر سخت نگیرید‬

‫چون به چشم خودم می‌بینم...‬

‫که ایشون قشنگ‌ترین دختر دنیاست،‬

‫با هر سرووضعی‬

‫- ماریان، ایشون خانم جنینگز هستن‬ ‫- هوم‬

‫- از بستگان‌مونن‬ ‫- هوم‬

‫- از بستگان‌مون؟‬ ‫- بله، بله‬

‫من مادرِ همسرِ...‬

‫یکی از بستگانِ بستگانِ‬

‫مادرتون هستم‬

‫فامیل از این نزدیک‌تر که پیدا نمی‌شه‬

‫از مصیبت‌تون که شنیدم، با خودم گفتم:‬

‫"باید به اون دخترها کمک کنم"‬

‫می‌دونستم بانوی جدید نورلند هم‬

‫از این‌که سرزده اومدم ناراحت نمی‌شن،‬

‫بالاخره همه‌مون فامیلیم‬

‫خیلی لطف دارید‬

‫ببخشید، ولی واقعاً خنده‌داره‬

‫البته که غم‌انگیزه،‬

‫ولی خنده‌م می‌گیره وقتی فکر می‌کنم شما این‌جا‬

‫دنبال خونه می‌گردید و داماد من،‬

‫سِر جان میدلتون، توی بارتون‬ ‫یه خونه برای اجاره داره‬

‫که با مبلغ ناچیزی می‌تونید اجاره‌ش کنید‬

‫متأسفانه باید واقعاً ناچیز باشه‬

‫منم همون نزدیکی زندگی می‌کنم،‬ ‫هر روز می‌تونم سر بزنم‬

‫خیلی لطف دارید، خانم جنینگز‬

‫هرچند دوون‌شایر،‬

‫یه‌کم از جایی که در نظر داشتیم دورتره‬

‫خب، عالیه‬

‫تا چشم به هم بزنید، هر سه تاتون رو شوهر می‌دم‬

‫یه مرد مجرد هم سراغ دارم،‬

‫سرهنگ براندون، که تازه از هند شرقی برگشته‬

‫تا این‌جا همراهم اومد‬

‫اگه ایشون درگیر یه کار مرموز نبود،‬

‫شاید هم می‌موندن‬

‫- می‌خواید این‌جا بمونید؟‬ ‫- دوشیزه دشوود،‬

‫مطمئنم خیلی ازش خوشت میاد‬

‫نه، الینور از قبل...‬

‫الینور از قبل چی، خانم دشوود؟‬

‫خانم جنینگز، حالا ایشون درگیر چه کاری هستن؟‬

‫اوه، چه جالب!‬

‫دوشیزه ماریان، پس از نظامی‌ها خوشت میاد؟‬

‫از همون لحظه‌ای که دیدمت، با خودم گفتم:‬

‫"این دختر همونیه که به سرهنگ براندونِ ما میاد"‬

‫واقعاً؟‬

‫توی انتخاب همسر، همیشه به نظر من اعتماد کنید،‬

‫هم استعدادش رو دارم، هم علاقه‌ش رو‬

‫حالا هم که دخترهای خودم ازدواج کردن...‬

‫مصمم شدم دخترهای بقیه رو شوهر بدم‬

‫بفرما، خانم ترسناک‬

‫بخور‬

‫اه‬

‫خانم جنینگز، بگید ببینم،‬

‫سرهنگ براندون چه جور مردیه؟‬

‫حالا که این‌قدر مرموزه، نکنه‬

‫گذشته‌ی تیره و تاری داشته باشه؟‬

‫- ماریان‬ ‫- چیه؟‬

‫منم دقیقاً همین فکر رو می‌کنم‬

‫نه، نه، از این مهربون‌تر پیدا نمی‌کنی‬

‫که این‌طور؟‬

‫دقیقاً. خیلی هم ثروتمنده‬

‫- هوم‬ ‫- چه هیجان‌انگیز‬

‫وقتی برادرش مُرد، کل ملک دلافورد رو به ارث برد‬

‫- چه غم‌انگیز‬ ‫- البته خودش از این ثروت لذتی نمی‌بره‬

‫از وقتی برگشته،‬ ‫سوار بر اسب از این سر کشور به اون سرش می‌ره‬

‫از این سر کشور به اون سرش؟‬

‫شما با خانم جنینگز نسبت دارید؟‬

‫فکر نکنم فامیل نزدیک‌تری از شما باشم‬

‫ولی چه آدم بی‌ملاحظه‌ای هستم‬

‫این‌جا نشستم اصرار می‌کنم دشوودها برن دوون‌شایر،‬

‫درحالی‌که دلِ الینور همین‌جا توی ساسکسه‬

‫دوشیزه دشوود، پس برای همین به نظرت دور بود‬

‫دستت رو خوندم‬

‫خب، همه‌مون از هم‌نشینی با ادوارد لذت می‌بریم‬

‫بله، ادوارد هرجا می‌ره محبوبه‬

‫مادرمون خیلی به آینده‌ش امیدواره‬

‫فقط نگران تواضعِ بیش از حد ادوارده‬

‫قدر خودش رو نمی‌دونه‬

‫- فنی، حالا...‬ ‫- همین باعث می‌شه‬

‫هر دختر بی‌پولی بتونه به دامش بندازه‬

‫"به دامش..."‬

‫"به دامش بندازه"؟‬

‫وای، خانم دشوود‬

‫این دیگه خیلی حرف زشتیه‬

‫"به دامش بندازه"! یعنی...‬

‫به عمرم همچین حرفی...‬

‫با کمال میل پیشنهادتون رو‬ ‫قبول می‌کنیم، خانم جنینگز‬

‫- ولی دوون‌شایر خیلی دوره‬ ‫- مامان‬

‫- همین حالا می‌ریم‬ ‫- ولی اسب‌ها چی؟‬

‫ولی لازم نیست...‬

‫اصرار دارم‬

‫پس منم اصرار دارم یه هدیه ازم قبول کنید‬

‫عزیزم، لازم نیست اصرار کنی‬

‫به پدرم قول دادم‬

‫تا الان هم بیش از حد در حق‌مون لطف کردید‬

‫مامان‬

‫الینور‬

‫گوش کن ببینم، پسرم‬

‫- این...‬ ‫- جان! جان!‬

‫- چی کار می‌کنی؟‬ ‫- ما که ازش خوش‌مون نمیاد‬

‫نه، نه‬

‫برگرد داخل‬

‫آماده‌ی رفتن هستید؟‬

‫آره، فقط منتظریم‬

‫ماریان خداحافظی‌هاش رو تموم کنه‬

‫داره با درخت‌ها خداحافظی می‌کنه‬

‫- یعنی چی؟ با همه‌شون؟‬ ‫- بله‬

‫شانس بیاریم، هفته‌ی دیگه راه می‌افتیم‬

‫دل کندن از جایی که این‌قدر توش خوشحال بودید،‬ ‫باید سخت باشه‬

‫به خودم یادآوری می‌کنم‬

‫که کنار خانواده‌م از هر جای دیگه‌ای خوشحال‌ترم‬

‫نه، نه، نه!‬

‫وایسا. وایسا، وایسا‬

‫فکر کنم ما واقعاً خوش‌شانسیم‬

‫همه‌ی خانواده‌ها که هم‌دل و هم‌سلیقه نیستن‬

‫قطعاً همین‌طوره‬

‫دوشیزه دشوود، می‌خواستم بدونم...‬

‫می‌تونم ازتون بخوام...‬

‫بله؟‬

‫قبل از رفتن‌تون...‬

‫تا بیرون همراهی‌تون کنم؟‬

‫دوشیزه دشوود، یه کار فوری توی پلیموث دارم،‬

‫ولی بعدش خیلی دلم می‌خواد...‬

‫هیچی به اندازه‌ی دیدن‌تون توی بارتون‬ ‫خوشحالم نمی‌کنه‬

‫منظورم دیدن همه‌تونه‬

‫مادر و خواهرهاتون هم همین‌طور‬

‫همه‌مون از دیدن‌تون خوشحال می‌شیم‬

‫امیدوارم بارتون به قشنگی نورلند باشه‬

‫حتماً هست‬

‫مامان‬

‫حداقل فنی اینجا زندگی نمی‌کنه‬

‫فکر می‌کنی سرهنگ براندون هم اون‌جا باشه؟‬

‫ماریان، آهسته‌تر‬

‫خیلی خوشحالم که‬

‫خونه‌م رو به چند تا خانم اجاره دادم،‬

‫چون خودم اهل شکارم و از این فکر بدم میاد‬

‫که یکی دیگه توی زمین‌های من شکار کنه‬

‫شانس آوردید ملک خودتون رو دارید، سرهنگ‬

‫همسرم هم خیلی خوشحاله، بله‬

‫عاشق گفت‌وگوهای پرشوره،‬

‫درست مثل مادرش، مگه نه؟‬

‫بفرمایید، بفرمایید، شروع کنید‬

‫عالیه. عجب مغز خوشمزه‌ای‬

‫چه خوب، چه خوب‬

‫پیازها رو هم حتماً امتحان کنید‬

‫خودم چیدم‌شون‬

‫خانم جنینگز می‌گن زیاد لندن می‌رید، سرهنگ‬

‫به نگارخونه‌ها یا مجالس رقص هم سر می‌زنید؟‬

‫متأسفانه وقت این‌جور تفریح‌ها رو ندارم‬

‫پس زندگی توی روستا رو ترجیح می‌دید؟‬

‫زیبایی طبیعت و هیجان شکار‬

‫شکارچی واقعی میزبان‌مون هستن‬

‫پس شور و شوق شما برای چیه، جناب سرهنگ؟‬ ‫هر مردی باید داشته باشه‬

‫به نظرم بیشتر این شور و شوق‌هایی که می‌گن،‬

‫در واقع تظاهرن‬

‫چرا کسی باید وانمود کنه عاشق هنر، رقص یا طبیعته؟‬

‫برای جلوه‌فروشی‬

‫که سلیقه‌ی خوب خودش رو به رخ بکشه‬

‫اگه من شور و شوقی داشته باشم،‬

‫همون بیزاریِ شدید از ریاکاریه‬

‫اتهامی که فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت به شما بچسبه‬

‫پس جناب سرهنگ، ناراحت نمی‌شید اگه بگم‬

‫مرد باید دست‌کم تظاهر کنه شور و شوقی داره،‬

‫وگرنه واقعاً حوصله‌سربر می‌شه‬

‫ماریان‬

‫بله، مامان؟‬

‫امروز هوا خوب بود، نه؟‬

‫بله، خیلی خوب بود‬

‫یه لحظه گفتم الانه که بارون بیاد‬

‫اوه‬

‫ولی...‬

‫بعدش بارون نیومد‬

‫گوشت بره دوست دارید؟‬

‫هوم؟‬

‫درست همون‌طور که امیدوار بودم‬

‫می‌بینید سرهنگ چطور نگاهش می‌کنه؟‬

‫بله‬

‫بالاخره تیرانداز ماهریه دیگه‬

‫سرهنگ‬

‫خیلی ساکت به نظر میاید‬

‫دوشیزه ماریان خیلی خوب پیانو می‌زنه، مگه نه؟‬

‫برای همین هم به احترام‌شون با دقت گوش می‌دم‬

‫اوه، برای این دیگه جوابی ندارم‬

‫من که دیگه آدم‌بشو نیستم‬

‫- باز هم بزنید!‬ ‫- هنوز سیر نشدیم!‬

‫- باز هم بزنید!‬ ‫- سیر نشدیم!‬

‫موسیقی دوست دارید، جناب سرهنگ؟‬

‫یه زمانی دوست داشتم‬

‫با شنیدن نوازندگی شما،‬ ‫فکر کنم دوباره علاقه‌مند شدم‬

‫فکر می‌کنی چی به سر سرهنگ اومده که‬

‫دیگه نمی‌تونه احساسات لطیف داشته باشه؟‬

‫خب، از تو که خوشش میاد‬

‫هوم‬

‫بعید می‌دونم‬

‫فکر کنم دلش رو توی هند شرقی جا گذاشته‬

‫حالا دیگه دلش خشکیده،‬

‫نمی‌تونه دوباره به کسی دل ببنده‬

‫خب، من خوشحالم که پدرمون تونست دوباره دل ببنده،‬

‫وگرنه ما الان این‌جا نبودیم، ماریان،‬

‫که این‌طور شاعرانه خیال‌بافی کنیم‬

کانال رسمی تیم ترجمه ۳۰نما @CinamaSub

‫آروم‬

‫آقای فرارز، حتماً شما هم مثل ماریان‬

‫خیال‌تون راحت می‌شه‬

‫اگه بدونید دوون‌شایر هم درخت داره‬

‫با این‌که همیشه مهمون داریم،‬

‫فقط منتظر دیدن شما هستم‬

‫دوشیزه دشوود؟‬

‫آهای؟ دوشیزه دشوود؟‬

‫اه‬

‫خیلی بزرگوارید‬

‫نمی‌ذارم اینجا کم‌وکسری داشته باشید‬

‫اینم روزنامه‌ها و نامه‌هاتون‬

‫خیلی لطف دارید،‬

‫ولی خودمون هم می‌تونیم بریم شهر‬

‫این چه حرفیه؟ باید زودتر به فکرم می‌رسید‬

‫چند هفته‌ست این‌جایید‬

‫از آقای فرارزتون نامه‌ای نیومده‬

‫بله، مادرزنم گفتن که‬

‫دل‌تون رو توی ساسکس جا گذاشتید‬

‫اشکالی نداره‬

‫فردا دوباره می‌بینم نامه‌ای ازش رسیده یا نه،‬

‫بعدش هم هر روز‬

‫بیاید، دخترها‬

‫می‌گم، مارگارت،‬

‫می‌گن اجاره‌ی خونه‌مون کمه،‬

‫ولی بهای سنگینی بابتش می‌دیم‬

‫من که سرهنگ رو دوست دارم‬

‫خیلی حوصله‌سربره‬

‫تازه سنش سه برابر توئه‬

‫خب، حتی ۳۰ سالش هم نیست‬

‫تازه پولدار هم هست‬

‫حالا دیگه داری عمداً حرصم رو درمیاری‬

‫خیلی بهش فکر کردم‬

‫من از خودم نه ثروتی دارم، نه خونه‌ای‬

‫پس عاشق کسی می‌شم که بتونه برام خونه بگیره‬

‫وای، مارگارت‬

‫برام هم فرقی نداره پولش از ارث باشه یا‬ ‫خودش درآورده باشه‬

‫من که افاده‌ای نیستم‬

‫فقط باید خیلی پولدار باشه‬

‫"فقط باید خیلی پولدار باشه"‬

‫خدای من‬

‫مارگارت، وقتی این‌جا این‌قدر خوشبختیم،‬

‫چطور می‌تونیم از ثروت حرف بزنیم؟!‬

‫بیا!‬

‫وای، ماریان! چیزیت شده؟‬

‫- لطفاً کمکم کن بلند شم‬ ‫- می‌تونی وایسی؟‬

‫خیلی‌خب، خیلی‌خب‬

‫وای، نه، نه‬

‫مچ پامه‬

‫صبر کن. همین‌جا بمون. همین‌جا بمون‬

‫آقا!‬

‫آقا! کمک‌مون کنید!‬

‫ماریان، یکی رو پیدا کردم‬

‫یکی اومده نجات‌مون بده‬

‫خوب می‌شی‬

‫خانم، وضع خیلی وخیمه‬

‫اجازه هست؟‬

‫هوم‬

‫با دست‌پخت آشپزمون توی نورلند فرق داره‬

‫می‌شه گفت بهتره؟‬

‫مامان!‬

‫مارگارت؟‬

‫- مامان! مامان!‬ ‫- مارگارت‬

‫مامان! مامان!‬

‫مارگارت، همه‌چی روبه‌راهه؟‬

‫ماریان صدمه دید. کنار ساحل افتاد. اون...‬

‫- آروم‌تر، عزیزم‬ ‫- سعی کن آروم باشی‬

‫بعد یه آقای محترم نجاتش داد‬

‫- یه آقای محترم؟‬ ‫- آره‬

‫خوش‌قیافه‌ست؟‬

‫حتماً هست که این‌قدر جوانمردانه رفتار کرده‬

‫الینور، یه آقای خوش‌قیافه جون ماریان رو نجات داد‬

‫جونش رو که نه، خانم عزیز‬

‫فقط مچ پاش صدمه دیده‬

‫فکر نکنم استخونش شکسته باشه،‬ ‫ولی باید استراحت کنه‬

‫بشینید، آقا. خودتون رو خشک کنید‬

‫راضی به زحمت‌تون نیستم‬

‫همین حالا هم خونه‌تون رو حسابی خیس کردم‬

‫خواهش می‌کنم، اصلاً مهم نیست‬

‫خب، اجازه می‌دید فردا برگردم؟‬

‫ببینم حال بیمار چطوره‬

‫حتماً بیاید‬

‫تا اون موقع، امیدوارم حال‌شون بهتر بشه‬

‫اوه‬

‫نلی‬

‫نلی، می‌شه چند تا حوله بیاری؟‬

‫قربان!‬

‫بفرمایید به چه کسی مدیونیم؟‬

‫ویلوبی هستم، خانم‬

‫خانم دشوود هستم‬

‫دخترم اسمش ماریانه، همون که نجاتش دادید‬

‫ماریان‬

‫خوش‌وقتم‬

‫پس تا فردا، خانم دشوود عزیز‬

‫هی‬

‫آقای ویلوبی‬

‫چه اسم قشنگی هم داره‬

‫مارگارت، چی شد؟ چطوری افتادم؟‬

‫با ظرافت افتادم؟‬

‫قیافه‌ش چطور بود؟‬

‫- خب، خودت که اونجا بودی‬ ‫- نگاهش نکردی؟‬

‫جرئتش رو نداشتم‬

‫چون از قبل توی ذهنت یه تصویری ازش داشتی؟‬

‫شجاعت و واکنش سریعش از هر تصویری گویاتره‬

‫چه روح نجیبی هم داره‬

‫معلومه‬

‫آدم اصلاً دمل‌هاش رو یادش می‌ره‬

‫اون که دمل نداره!‬

‫الینور‬

‫ماریان و ویلوبی‬

‫ماریان و ویلوبی‬

‫هوم‬

‫ماجرای زمین‌خوردن‌تون رو توی شهر‬ ‫حسابی بزرگ کرده بودن‬

‫حسابی سرحال به نظر می‌رسید‬

‫مثل همیشه‬

‫از اول هم خطر جدی‌ای تهدیدم نمی‌کرد‬

‫ممکنه...‬

‫به‌به، دوشیزه‌های عزیز دشوود!‬

‫براتون هدیه آوردم‬

‫برای شما، دوشیزه ماریان‬

‫آقای ویلوبی‬

‫خوش اومدید‬

‫خانم دشوود‬

‫این هم برای شما...‬

‫اوه‬

‫- ممنون‬ ‫- بی‌نهایت خوشحالم که‬

‫می‌بینم این‌قدر به دوشیزه ماریان توجه می‌شه‬

‫بله‬

‫ایشون سرهنگ براندون هستن، صاحب دلافورد‬

‫تازه از هند شرقی برگشتن‬

‫ویلوبی همسایه‌ی منه‬

‫هر تابستون میاد آلنم، به عمه‌ی پیرش سر بزنه‬

‫هر دو هم تیراندازهای ماهری‌ان‬

‫چطور می‌تونیم ازتون تشکر کنیم، آقا؟‬

‫همین که این چهره‌ی زیبا دوباره شاداب بشه،‬

‫خودش بهترین تشکره‬

‫آقای ویلوبی، اگه اونجا نبودید،‬ ‫چه بلایی سرم می‌اومد؟‬

‫فکرش هم تنم رو می‌لرزونه‬

‫بله، واقعاً...‬

‫خوش‌شانسیم که ویلوبی رو داریم‬

‫باید یه مهمونی راه بندازم، نه؟‬

‫مهمونی؟‬

‫بله، توی مهمونی قبلی‌م از ۸ شب تا ۴ صبح رقصید،‬

‫حتی یه لحظه هم ننشست‬

‫رقصیدن رو دوست دارید، آقای ویلوبی؟‬

‫البته، خیلی وقت‌ها ازش به وجد میام‬

‫اوه‬

‫بیاید، سرهنگ‬

‫باید جوون‌ها رو با خوش‌گذرونی‌شون تنها بذاریم‬

‫وقتی حال‌تون خوب شد، دوشیزه ماریان،‬

‫شاید بتونیم با هم برقصیم‬

‫امیدوارم زودتر...‬

‫قول می‌دم حسابی خسته‌تون کنم‬

‫امیدوارم زود بهتر بشید، دوشیزه ماریان‬

‫شاید دفعه‌ی بعد شانس بیارید‬

‫خب، سرهنگ، توی مهمونی می‌بینم‌تون‬

‫"امیدوارم زود بهتر بشید، ماریان"‬

‫خواهرتون خوشحال به نظر میاد‬

‫بله، بیش از حد‬

‫باید حدی براش تعیین کرد؟‬

‫برای مقدار خوشحالی‌ش نه،‬

‫ولی اصرار داره همه‌ی احساساتش رو بروز بده‬

‫این صداقتش ستودنیه‬

‫یه زمانی خانمی رو می‌شناختم که خیلی شبیه‬ ‫خواهرتون بود...‬

‫ببخشید‬

‫دلم نمی‌خواد ماریان ذره‌ای عوض بشه‬

‫همچین روحیه‌ای خیلی کمیابه‬

‫زیباست، واقعاً زیباست‬

‫تا حالا ندیدم کسی‬

‫با چنین ظرافتی برقصه‬

‫حتی وقتی زمین خوردم؟‬

‫کی زمین خوردی؟‬

‫من که ندیدم‬

‫هر مردی هم بگه دیده، به دوئل دعوتش می‌کنم‬

‫دفعه‌ی بعد باید توی لندن با هم برقصیم‬

‫با ظرافتی که مدنظر ماست، همه رو خیره می‌کنیم‬

‫لندن‬

‫توی لندن خیلی مبادی آدابن؟‬

‫از شدت نزاکت دارن خفه می‌شن‬

‫نشونت می‌دم‬

‫من رو بذار زمین! بذار زمین! نه!‬

‫دارید می‌رید، سرهنگ؟‬

‫این سرهنگ براندون از اون مردهاییه که‬

‫همه ازش تعریف می‌کنن، ولی هیچ‌کس دوستش نداره‬

‫- بس کن، بس کن‬ ‫- حقیقت داره‬

‫خب، حتماً به زنِ برادر مرحومش مربوطه‬

‫سرهنگ تمام کشور رو‬

‫دنبال اون گشته‬

‫نباید بذاریم رفتنش خوشی‌مون رو خراب کنه‬

‫بریم رقص بعدی، دوشیزه دشوود؟‬

‫وای‬

‫من همین‌جا کاملاً راحتم‬

‫تمام شب دلش می‌خواسته برقصه‬

‫اوه، نکنه منتظر‬

‫آقای فرارزِ همیشه غایب‌مون هستیم؟‬

‫به من که لطف می‌کنید‬

‫می‌دونید چقدر رقصیدن رو دوست دارم‬

‫بله، برید دیگه‬

‫خیلی خوبه!‬

‫اوه! اوه!‬

‫چه خوب‬

‫"دیمون من نخستین کسی بود که در دلم افروخت‬

‫آن شعله‌ی لطیف و جاودان را‬

‫دیمون من آخرین کسی‌ست که می‌شنود‬

‫آهِ آرام این سینه‌ی وفادار را‬

‫عمرِ میان این دو هیچ ارزشی ندارد‬

‫آه، فکرش را از سر بیرون کن!‬

‫به روزی بیندیش که آن عشق زاده شد،‬

‫و به امروز، روزِ بازگشت شیرینش‬

‫هرچه گذشته، به خاک بسپار،‬

‫یا بگو هیچ خطایی رخ نداده است‬

‫در این جهانِ پرابهام،‬

‫چه کسی می‌داند کدام راه خطرناک است؟‬

‫ولی عشق هر خطایی را می‌بخشد،‬

‫یا با نگاهی مهربان سرزنش می‌کند‬

‫اکنون هیچ‌چیز در یاد نماند،‬

‫جز این‌که دیدار می‌کنیم و عاشقیم"‬

‫♪ بدرود ♪‬

‫♪ ای عشق راستین من ♪‬

‫♪ بدرود ♪‬

‫♪ برای مدتی کوتاه ♪‬

‫♪ راهی سفر می‌شوم ♪‬

‫♪ ولی بازخواهم گشت ♪‬

‫♪ حتی اگر ده‌هزار مایل دور شوم ♪‬

‫♪ کلاغی که ♪‬

‫♪ چنین سیاه است، عشق من ♪‬

‫♪ بی‌گمان سفید خواهد شد ♪‬

‫♪ اگر روزی به کسی که دوستش دارم ♪‬

‫♪ بی‌وفایی کنم، ♪‬

‫♪ روزهای روشن ♪‬

‫♪ به شب بدل خواهند شد ♪‬

‫می‌شه منم سوار شم؟‬ ‫خواهش می‌کنم، ماریان‬

‫باید از ویلوبی بپرسی‬

‫این هدیه‌ی مخصوصش به منه‬

‫وای، ماریان، چه قشنگه‬

‫سِر جان دیگه زیاده‌روی کرده‬

‫سِر جان بهم ندادتش‬

‫هدیه‌ی ویلوبیه‬

‫ما که اصطبل نداریم‬

‫- پول علوفه‌ش رو هم نداریم‬ ‫- اسمش ملکه مَبه‬

‫- خدا به دادمون برسه!‬ ‫- ملکه مَب‬

‫مطمئنم خود ویلوبی هم به‌زور از پس هزینه‌ش برمیاد‬

‫کاملاً به عمه‌ش توی آلنم وابسته‌ست‬

‫همیشه باید برام موعظه کنی که احتیاط کنم؟‬

‫اگه قراره سقوط کنم،‬ ‫ترجیح می‌دم از یه جای خیلی بلند باشه‬

‫عزیزم، ملکه مَب به‌زودی‬

‫راهی خونه‌ی جدیدش می‌شه‬

‫آقای ویلوبی خواسته فردا خصوصی صحبت کنیم‬

‫وای‬

‫وای، مامان‬

‫بدون اون چی کار کنیم؟‬

‫دل‌مون براش تنگ می‌شه، عزیزم‬

‫ولی خوشبخت می‌شه‬

‫الینور‬

‫کجا موندن؟‬

‫یه "بله" گفتن که نباید این‌همه طول بکشه‬

‫نان شیرین خریدیم‬

‫و... اینم از نامه‌ت‬

‫از ادوارده؟‬

‫هوم‬

‫عروسی‌شون رو با هم می‌گیرن‬

‫شوهرخواهرهایی بهتر از‬

‫ویلوبی و ادوارد نصیبت نمی‌شد‬

‫نمیاد‬

‫ولی قول داده بود‬

‫نوشته واسه کارش باید توی لندن بمونه،‬

‫حداقل تا سال جدید‬

‫وای، عزیزم‬

‫این چه حرفیه؟‬

‫امروز روز خوشیه‬

‫ماریان هر لحظه ممکنه برگرده‬

‫ماریان‬

‫رفت‬

‫رفت؟‬

‫یعنی چی "رفت"؟‬

‫کجا رفت؟‬

‫لندن‬

‫عمه‌ش برای کاری فرستادتش اونجا‬

‫- نه!‬ ‫- وای، ماریان‬

‫همه‌ی مردها باید جمع بشن توی لندن؟‬

‫مارگارت‬

‫چه مدت باید از هم دور باشید، عزیزم؟‬

‫تا... تا مدت‌ها به آلنم برنمی‌گرده‬

‫مامان، قلبم داره از جا درمیاد‬

‫وای‬

‫ولی رابطه‌ش رو باهات قطع نکرده‬

‫بهت سر می‌زنه‬

‫همیشه همین رو می‌گن دیگه‬

‫- ساکت باش!‬ ‫- مارگارت‬

‫تا ۱۲ ماه دیگه برنمی‌گرده‬

‫۱۲ ماه؟‬

‫عشق می‌تونه همچین دوری‌ای رو تاب بیاره؟‬

‫عشقی مثل عشق شما می‌تونه، عزیزم‬

‫ا.ر.ا.ئــ.ـه از ســ.ـایـ.ـتِ سـ.ـی نــ.ـمـ.ـا‬

‫- من نمیام‬ ‫- ولی خانم جنینگز‬

‫خیلی مشتاقن با دخترشون شام بخوریم‬

‫همیشه داریم با سِر جان و بانو میدلتون شام می‌خوریم‬

‫دختر دیگه‌ش، خانم پالمر‬

‫الینور، حوصله‌ی معاشرت ندارم‬

‫خب، باید یه‌کم حوصله پیدا کنی‬

‫فردا می‌ره لندن‬

‫فقط همین فرصت رو برای دیدنش داریم‬

‫توی لندن زندگی می‌کنه؟‬

‫بد نیست با آدم‌های متنوع‌تری آشنا بشیم‬

‫اگه شانس بیاریم،‬

‫خانم پالمر نه شبیه خواهرشه، نه شبیه مادرش‬

‫شما دوتا‬

‫قشنگ‌ترین زن‌های دنیا هستید‬

‫درست نمی‌گم، آقای پالمر؟‬

‫آقای پالمر خیلی شوخ‌طبعه‬

‫هر وقت حرف می‌زنم، بهم بی‌اعتنایی می‌کنه‬

‫ببینید‬

‫آقای پالمر. آقای پالمر؟‬

‫وانمود می‌کنی صدام رو نمی‌شنوی؟‬

‫عزیزم، به این می‌گن روزنامه‬

‫دارم می‌خونمش‬

‫وای، روزنامه‬

‫چه بامزه‬

‫برای همین اصرار کردم‬

‫یه هم‌صحبت با خودم ببرم لندن‬

‫حاضرجوابی‌های آقای پالمر نفسم رو بند میاره‬

‫نکنه یه هم‌صحبت دیگه هم لازم داشته باشید؟‬

‫لوسیِ من به صد تا هم‌صحبت می‌ارزه‬

‫هم قشنگ‌ترین زن دنیاست،‬

‫هم بدبخت‌ترین‌شون‬

‫مادرش ثروت زیادی از خودش گذاشت،‬ ‫ولی پدرش که دوباره ازدواج کرد،‬

‫همه‌ش رو داد به خانواده‌ی دومش‬

‫پسرها. همه پسر‬

‫باورتون می‌شه؟ لوسیِ بیچاره!‬

‫باید به خودتون افتخار کنید، خانم جنینگز،‬

‫که برای هر دو دخترتون‬ ‫چنین شوهرهای خوبی پیدا کردید‬

‫باید می‌دیدید خودم چه شوهری پیدا کردم‬

‫اوه‬

‫تازه اصلاً هم خوشگل نبودم‬

‫شنیدم شکارچی مشهوری هستید، سِر جان‬

‫اوه‬

‫البته این اواخر فرصت چندانی نداشتم‬

‫۱۲ روزه داره بارون میاد‬

‫آدم شما رو تحسین می‌کنه، بانو میدلتون،‬

‫که این‌قدر با دقت وضع هوا رو دنبال می‌کنید‬

‫اوه‬

‫بله، همین کار رو می‌کنه‬

‫دوشیزه دشوود،‬

‫آوازه‌تون رو زیاد شنیدم‬

‫اگه از خانم جنینگز شنیدید،‬

‫فکر کنم ناامیدتون کنم‬

‫همه رو زیادی دوست دارن‬

‫متأسفانه این خصلت به دخترشون هم رسیده‬

‫نه، از یه آشنای مشترک درباره‌تون شنیدم‬

‫عه؟‬

‫آقایی به اسم فرارز‬

‫از ادوارد؟‬

‫آقای فرارز همین تازگی‌ها‬

‫مخصوصاً برای دیدن من اومدن پلیموث‬

‫چی گفت؟‬

‫یعنی...‬

‫یعنی، حال آقای فرارز خوب بود؟‬

‫گفت به لطف شما، اقامتش توی نورلند‬ ‫کاملاً قابل‌تحمل شده بود‬

‫- خیلی خوبه‬ ‫- عالیه‬

‫حیف که لندن نمی‌رید، دوشیزه ماریان‬

‫همه‌ی وصلت‌ها اونجا جور می‌شه‬

‫واقعاً؟‬

‫مامان، شما یه هم‌صحبت لازم ندارید؟‬

‫یا شایدم دو تا‬

‫چه فکر فوق‌العاده‌ای‬

‫لندن، لندن، لندن‬

‫برای لندن باید همه‌رنگ روبان بخرم‬

‫منم می‌خوام برم لندن‬

‫چرا؟ که بختت رو پیدا کنی؟‬

‫بهش رو نده‬

‫از خانم جنینگز بدم میاد‬

‫اون فقط تنهاست، عزیزم‬

‫شوهرش رو از دست داده،‬ ‫حالا هم دخترهاش از پیشش رفتن‬

‫برای همین باید این‌جا بمونی و همدم من باشی‬

‫دوشیزه دشوود!‬

‫ماریان!‬

‫برگشتید، جناب سرهنگ؟‬

‫همین امروز صبح‬

‫چه حیف‬

‫من و الینور همین امروز می‌ریم لندن‬

‫آقای ویلوبی رو توی لندن می‌بینید؟‬

‫همین احتمال یکی از جذابیت‌های اصلی سفره‬

‫احتمال؟ پس قراری نذاشتید؟‬

‫قرارهای ما که به شما مربوط نمی‌شه‬

‫عذر می‌خوام‬

‫فکر می‌کردم آقای ویلوبی بعد از ترک بارتون،‬

‫دیگه با هیچ‌کدوم از ساکنانش در تماس نباشه‬

‫شما که فکر نمی‌کنید ازش برمیاد‬

‫این‌قدر بی‌رحمانه با دوست‌هاش قطع رابطه کنه؟‬

‫قصدم توهین به ایشون نیست،‬

‫هرچند می‌دونم خیلی بدتر از این‌ها هم ازش برمیاد‬

‫پس منظورتون چیه، جناب سرهنگ؟‬

‫دوشیزه ماریان، به خاطر خودتون می‌خوام بدونم‬

‫بین شما و آقای ویلوبی چه قول‌وقراری هست‬

‫ما با هم تفاهم کامل داریم‬

‫پس هر خوشبختی‌ای رو که بشه تصور کرد،‬ ‫براتون آرزو می‌کنم‬

‫امیدوارم آقای ویلوبی هم تلاش کنه‬ ‫لیاقت شما رو داشته باشه‬

‫ارائـ ــ.ـه از سـ ـایـ.ـت سـ ـی‌نـ.ـمـ ـا‬

‫فکر می‌کنی آقای ویلوبی موقع رسیدن‌مون‬

‫اون‌جا باشه و ازمون استقبال کنه؟‬

‫عزیزم، نمی‌دونه کجا پیدامون کنه‬

‫نشونی خانم جنینگز رو که بهش نگفتی‬

‫شاید ادوارد هم از نشونی خبر داشته باشه‬

‫ماریان!‬

‫ما حق نداریم کسی رو دعوت کنیم‬

‫خونه‌ی ما که نیست‬

‫"ما حق نداریم کسی رو دعوت کنیم، الینور‬

‫خونه‌ی ما که نیست"‬

‫چیزهای زیادی برای دیدن

‫و انجام دادن وجود داره

‫آکادمی سلطنتی هنر رو داریم

‫عاشقش می‌شی، الینور

‫اون همه منظره‌ی دلگیر

‫و پرتره‌هایی از…

‫آقای رینولدز و آقای گینزبرا

‫البته به شرطی

‫که سالم از بخش بعدی عبور کنیم

‫خودتون رو آماده کنید، عزیزانم

‫ممکنه توی مسیر راهزن ‫وجود داشته باشه

‫یا بدتر، ممکنه چاله وجود داشته باشه

‫ممنون

‫وای

‫چی می‌گفتم؟

‫آره

‫کتاب‌ها رو از "هچاردز" می‌گیریم،

‫و برای مد هم "سنت جیمز" رو داریم

‫این رو از سنت جیمز خریدم،

‫و تمام فصل به کارم اومد

‫تزئیناتش هم مد روز بودن

‫مراقب باشید، عزیزانم، ‫نفس‌تون رو حبس کنید

‫بوی بدش… خیلی اذیت‌کننده‌ست

‫تنها نکته‌ی منفیش همینه

‫من خیلی طرفدار هنر نیستم

‫فکر کنم مثل منی، دوشیزه ماریان

‫از مد خوشت میاد

‫وقتی برگردیم،

‫باید سریع آماده بشیم ‫و روز بعدش

‫بدون معطلی بریم خرید

‫درست نمی‌گم؟ موافقید؟

‫آره، دستکش، دستمال پارچه‌ای،

‫و چترفروشی‌های خیلی خوبی هم داریم

‫رسیدیم

‫سواری خیلی عالی بود

‫سفر دوست‌داشتنی‌ای بود

‫خیلی خوشحالم که رسیدیم

‫سلام، راس

‫بیایید داخل، دوشیزه‌های دشوود

‫آره

‫فقط امیدوارم زغال ‫به اندازه‌ی کافی باشه

‫همه‌مون باید حموم کنیم

‫می‌خوام خودم رو…

‫توی آب گرم بجوشونم

‫دوشیزه‌ها، اتاق‌هاتون رو نشون‌تون می‌دم

‫ممنون، جوزف

‫دوشیزه الینور دشوود کدوم‌تون هستید؟

‫یه نفر به اسم آقای فرارز کارتون داشت

‫می‌بینی؟

‫لندن همون‌طوریه که انتظار داشتم

‫بیایید، دوشیزه‌ها. ‫یه عالمه کار داریم

‫سرده

‫من و خواهرم کل مسیر ‫داشتیم حرف می‌زدیم،

‫مگه نه؟

‫آقای پالمر خیلی شوخ‌طبع بود.‬ ‫تهدید کرد پیاده‌مون می‌کنه‬

‫خب، آقای پالمر می‌تونه ‫تا شب از سکوت لذت ببره

‫فکر می‌کنید تا شب به خونه برنمی‌گردیم؟

‫صبور باش، عزیزم

‫مشتاقانه منتظریم آقای ویلوبی ‫به دیدن‌مون بیاد

‫اما این هوا برای دیدار مناسب نیست

‫وقتی هوا خوبه، مردها می‌رن شکار

‫درسته، بانو میدلتون‬

‫می‌شه لطفاً بهمون بگی کِی می‌تونیم ‫انتظار هوای بد رو داشته باشیم؟

‫دوشیزه دشوود

‫ممکنه فکر کنی سوالم خیلی عجیبه،

‫اما از اون‌جایی که تو و آقای فرارز ‫خیلی خوب با هم آشنا هستید،

‫می‌خواستم بدونم مادرش رو ‫دیدی یا نه

‫تا حالا خانم فرارز رو ندیدم

‫مطمئنم کنجکاوی بدونی ‫چرا چنین سوالی پرسیدم

‫و لطفاً باور کن که ‫دلایل خودم رو دارم

‫اما نمی‌تونم دلایلم رو ‫باهات در میون بذارم

‫بهت اطمینان می‌دم، دوشیزه استیل، ‫نیازی به اون دلایل ندارم

‫بسیار خب

‫پس حتماً باید بهت بگم

‫به این دلیل در مورد خانم فرارز ‫سوال پرسیدم

‫چون چندین سالی می‌شه ‫که با پسرش نامزد کردم

‫- نامزد؟ ‫- راز خیلی بزرگیه

‫خانواده‌ش با وصلت‌مون مخالفن،

‫و تقصیری هم ندارن، ‫چون من خیلی فقیرم

‫پس نامزد آقای رابرت فرارز هستی؟

‫نه

‫نامزد ادواردم

‫ببخشید، اما…

‫امکان نداره ادوارد فرارز ‫مد نظرمون یکی باشه

‫دقیقاً یکیه

‫باید قبول کنی که در مورد هویت مردی

‫که خوشبختیم بهش وابستگی داره ‫اشتباه نمی‌کنم

‫ولی اون همه توی نورلند بودیم

‫و یه بار هم نشنیدم ‫اسمت رو بیاره

‫ادوارد عزیز

‫خیلی رازداره‬

‫خیلی از تو تعریف می‌کنه، دوشیزه دشوود

‫تقریباً تو رو مثل یه خواهر می‌بینه

‫بیا بریم، الینور

‫بالاخره از دست بانو میدلتون فرار کردم‬

‫دوباره داری برای ویلوبی نامه می‌نویسی؟

‫می‌خوام نامه بفرستم به "کوم مگنا"،

‫چون نامه‌هایی که به محل سکونتش ‫در لندن فرستادم رو جواب نداده

‫عزیزم، تو…

‫دلیلی داری که باور کنی ‫محبتش همچنان پایداره؟

‫با وجود سکوت و بی‌خبریش؟

‫و تو دلیلی داری که باور کنی‬ ‫احساس ادوارد عوض شده؟‬

‫چرا چنین حرفی می‌زنی؟

‫این چند روز خیلی مضطرب بودی

‫همه فکر می‌کنن از دیدنش واهمه داری

‫چرند نگو

‫مضطرب نیستم

‫- کیه؟ ‫- ندیدم

‫آقای فرارز اومدن دیدن دوشیزه دشوود

‫- آقای فرارز ‫- دوشیزه دشوود

‫لطفاً بشینید

‫بعد از آخرین نامه‌م حتماً فکر می‌کنید ‫خیلی گستاخم

‫مشکلی نیست

‫باید یه چیزی رو توضیح بدم

‫امیدوارم

‫رفتارم در نورلند شرم‌آور بود

‫باید بیشتر احتیاط می‌کردم

‫البته شاید دارم خودم رو گول می‌زنم

‫که باور کنم احساساتم متقابل بودن

‫من…

‫چند وقتی هست که…

‫دوشیزه دشوود، من نامزد دارم

‫حقیقت نداره

‫نامزدم دوشیزه لوسی استیل‌ـه

‫که این‌طور

‫که این‌طور

‫خب…

‫تبریک می‌گم، آقای فرارز

‫برای هر دو تاتون ‫آرزوی خوشبختی می‌کنم

‫لطفاً، الینور…

‫می‌خواید تحقیرم کنید، آقای فرارز؟

‫تحقیرتون کنم؟

‫چه فکر دیگه‌ای باید بکنم ‫وقتی به این شکل

‫این‌جا اومدید تا…

‫یه واکنش احساسی ازم بگیرید؟

‫اومدم معذرت‌خواهی کنم

‫یه نامه می‌فرستادید هم کافی می‌بود

‫البته با توجه به این‌که ‫مدت‌هاست نامزد کردید

‫یه عالمه وقت برای نامه نوشتن داشتید

‫نمی‌دونستم نامزد کردم

‫این حد از فروتنی دیگه باورکردنی نیست‬

‫برای مرد باهوشی مثل شما ‫خیلی سخت و دشواره

‫که متوجه نشه نامزد کرده

‫وقتی بچه بودم ‫خواسته‌ی مادرم این بود

‫که با دوشیزه استیل ازدواج کنم

‫بابت تمام جزئیات زندگی‌تون

‫باید مادرتون رو مسئول دونست؟

‫اصلاً منصفانه نیست

‫اون وصلت برای منفعت ‫هر دو خانواده ترتیب داده شده بود،

‫اما وقتی دوشیزه استیل ‫ثروتش رو از دست داد

‫مادرم اصرار داشت که رابطه‌م رو ‫باهاش به هم بزنم

‫ولی من قبول نکردم

‫نمی‌خواستم به زجری که می‌کشید

‫رسوایی نامزدی به هم خورده رو هم ‫اضافه کنم

‫برای دوشیزه استیل ‫نامه نوشتم و گفتم

‫هنوز بهش متعهدم ‫حتی اگه خانواده‌م ازم دست بکشن

‫پس شرافت از ثروت براتون مهم‌تره؟

‫به مدت چندین سال ‫با هم هیچ ارتباطی نداشتیم

‫به محض این‌که نورلند رو ‫ترک کردید، دوشیزه دشوود،

رفتم با دوشیزه استیل صحبت کنم

‫فرض می‌کردم… امیدوار بودم ‫سکوت دوشیزه استیل

‫به این معنیه که خواستگار ‫بهتری پیدا کرده

‫اما باهاتون ازدواج می‌کنه؟

‫هیچ راهی برای خلاص شدن ‫از نامزدیم وجود نداره

‫اما عاشقش نیستید

‫نمی‌خوام به دوشیزه استیل ‫بی‌احترامی کنم،

‫ولی زمانی که…

‫بهش اطمینان دادم ‫بهش وفادار می‌مونم،

‫فقط به فکر این بودم ‫که درست‌ترین کار چیه

‫اگه اون موقع با عشق آشنایی داشتم…

‫ممکن بود بیشتر بهش فکر کنم

‫ببخشید

‫دوشیزه دشوود؟

‫الینور؟

‫الان دیدم که رفت

‫با هم دعوا کردید؟

‫اصلاً

‫مثل دو تا دوست خداحافظی کردیم

‫"دوست"؟ ‫حتماً قلبت شکسته

‫الینور، هیچ شرمی توی…

‫حرف‌های مسخره نزن

‫از اول هم دوست بودیم

‫خوبه

‫پس دیگه نیازی نیست هیچ‌وقت ‫با هم درد و دل کنیم

‫چون من چیزی رو پنهان نمی‌کنم

‫و تو هم هیچی رو فاش نمی‌کنی

‫ماریان

‫- "دوست"؟ ‫- آره

‫تا حالا چنین مزخرفی نشنیده بودم

‫شاید خواهرت بخواد ‫احساساتش رو پنهان کنه،

‫اما احساسات ادوارد کامل مشخصن ‫[ آقای ادوارد فرارز ]

‫هیچی بیشتر از اشتیاق برای دیدار

‫احساسات یه مرد جوان رو ‫نشون نمی‌ده

‫وای، نه، نه. ‫ناراحت نشو

‫خبر خوبی دارم

‫چی؟

‫دخترم می‌خواد مهمونی ‫زمستونیش رو برگزار کنه

‫به نظرتون…

‫آره، عزیزم

‫به نظرم آقای ویلوبی قطعاً میاد

‫و البته آقای فرارز هم میاد

‫این بار یه رقص رو هم از دست نمی‌دم

‫و شما هم نباید هیچ‌کدوم رو ‫از دست بدید، خانم جنینگز

‫یا خدا

‫کی می‌خواد با من برقصه؟

‫من باهاتون می‌رقصم

‫خوش اومدید، بانوی من

‫ممنون. سه نفریم

‫لطفاً بفرمایید. از این طرف

‫مامان

‫خب، حقیقت داره

‫دوشیزه دشوود

‫دارم می‌لرزم

‫ادوارد اومده

‫نگاه نکن

‫- این‌جا نیست ‫- صبور باش

‫ممکنه از کنار همدیگه رد شده باشید ‫ولی متوجه نشده باشی

‫تو بمون همین‌جا. ‫من برم یه دور دیگه بزنم

‫نه، ماریان…

‫حتی نمی‌تونی تصور کنی ‫وقتی نزدیک همدیگه‌ایم چقدر زجر می‌کشیم

‫می‌تونیم با هم صحبت کنیم ‫اما نمی‌تونیم احساسات واقعی‌مون رو ابراز کنیم

‫می‌تونیم همدیگه رو نگاه کنیم ‫اما نمی‌تونیم لمس…

‫باور کن هیچ‌کس حدس نمی‌زنه به هم علاقه دارید‬

‫واقعاً چنین فکری می‌کنی؟

‫خب، پس می‌تونم با خیال راحت امشب کنارش بمونم‬

‫خیلی بهم شجاعت می‌دی، دوشیزه دشوود

‫الینور

‫فکر نمی‌کنم با برادر خانمم ‫آشنا شده باشی

‫ایشون رابرت فرارزه

‫دوشیزه الینور دشوود خواهرمه

‫خواهر ناتنی

‫خوشبختم

‫چقدر عالی که تونستی ‫خودت رو به لندن برسونی

‫دوستان‌مون در "دوون‌شایر" ‫خیلی بهمون لطف دارن

‫- داربی‌شر؟ ‫- نه، جناب، دوون…

‫یه دوست در داربی‌شر دارم. ‫شاید بشناسیدش

‫لرد کورتلند؟

‫فنی، اون خانم زیبا کیه؟

‫شروع نکن

‫مامان خیلی تلاش کرد ‫تا بالاخره موفق شد

‫ارتباط‌مون با دوشیزه ‫لوسی استیل رو قطع کنه

‫دوشیزه استیل

‫ببخشید

‫باید برم دنبال خواهرم بگردم

‫بهتره بگه باید بره ‫دنبال یه مرد ثروتمند بگرده

‫عشقم

‫- آقای فرارز ‫- دوشیزه دشوود

‫- خیلی زیبا شدید ‫- الان برادرتون رو دیدم

‫بهش توضیح دادید که دوستان مدرسه‌ش

‫در سراسر کشور شناخته‌شده نیستن؟

‫دوشیزه دشوود، می‌خواستم بدونم…

‫شاید بهتر باشه برقصیم

‫بالاخره یه مجلس رقصه

‫ویلوبی!

‫ویلـ…

‫ویلوبی!

‫دوشیزه دشوود

‫خانم جنینگز

‫همه‌جا رو گشتم

‫باید باهات صحبت کنم

‫چی شده؟

‫آقای ویلوبی اومده

‫شنیدم دستش توی دست ‫دوشیزه گری بوده

‫من گفتم: "امکان نداره حقیقت داشته باشه

‫چون به دوشیزه ماریان قول داده"

‫کل مردم شهر از نامزدی‌شون ‫خبر دارن

‫و من به همه گفتم

‫ببخشید. معذرت می‌خوام

‫ببخشید. ببخشید

‫بالاخره، ویلوبی

‫عصر بخیر، دوشیزه دشوود

‫چی شده؟

‫خانواده خوب هستن؟

‫از دست تو، ویلوبی

‫چرا این‌طوری رفتار می‌کنی؟

‫نامه‌هام به دستت نرسیدن؟

‫دوشیزه دشوود، ‫ایشون دوشیزه گری هستن

‫ایشون دوشیزه ماریان دشوود هستن، ‫همون کسی که بهت گفتم

‫همون کلبه‌ی کوچیک توی روستا

‫عـه

‫خوشبختم

‫من و دوشیزه گری نامزد کردیم ‫و قراره ازدواج کنیم

‫ببخشید

‫ببخشید

‫شرمنده

‫ماریان. ماریان

‫ویلوبی!

‫ویلوبی

‫ویلوبی. نمی‌فهمم

‫نمی…

‫ماریان

‫نمی‌فهمم

‫ماریان، ولش کن

‫اما من…

‫بیا بریم

‫چیزی نیست. معذرت می‌خوام

‫بهتون قول می‌دم ‫که ازدواج خوبی نخواهند داشت

‫چون همیشه خطرناک‌ترین چیز اینه

‫که یه طرف خیلی ثروتمندتر باشه

‫عزیزم

‫درمان دردت رو آوردم

‫شراب مرغوب کنستانتیا

‫نقرس شوهرم رو درمان کرد

‫اصلاً نمی‌ذاره آرامش داشته باشم؟

‫بهش گفتم خوابیدی

‫نمی‌فهمم

‫ولی آزاد نیست که با کس دیگه‌ای ‫نامزد کنه، درسته؟

‫ماریان، نامزدی‌تون رو به هم زد؟

‫هیچ‌وقت نامزد نکردیم

‫با رفتارش نشون می‌داد، ولی هیچ‌وقت نگفت‬

‫اما رفتارت…

‫هدیه‌هاش رو قبول می‌کردی. ‫رفتی به آلنم

‫هیچ‌وقت قصدم فریب دادن کسی نبود

‫عزیز دلم، هیچ‌کس باور نمی‌کنه ‫تو بتونی کسی رو فریب بدی

‫و با توجه به رفتارش ‫اصلاً نمی‌شه سرزنشت کرد

‫پس چرا این چندین هفته

‫حس کردم سرزنش می‌شم؟

‫فکر می‌کنی باید در مورد ‫احساساتم دروغ می‌گفتم

‫تا زمانی که جلوم زانو می‌زد؟

‫دروغ نه

‫می‌تونستی بیشتر خویشتن‌داری کنی

‫اگه احساساتم کمتر بودن ‫می‌تونستم بیشتر خویشتن‌داری کنم

‫اما به‌خاطر صداقتم ‫معذرت‌خواهی نمی‌کنم

‫اون باید معذرت‌خواهی کنه ‫چون احساساتش دروغ بودن!

‫نه، معتقدم دوستت داشت

‫چطور می‌تونه دوستم داشته باشه ‫و اون‌قدر بی‌تفاوت باهام رفتار کنه؟

‫دیدی امشب چقدر باهام سرد بود،

‫و من این چند هفته ‫داشتم عذاب می‌کشیدم

‫نگران بودم نکنه مُرده باشه‬

‫چرا باهام درد و دل نکردی؟

‫چون همیشه حق با توئه!

‫و کاش این‌طور نبود!

‫کاش…

‫کاش تلخی نشونه‌ی خردمندی نبود

‫و مردها واقعاً شریف بودن

‫چقدر دردناکه، الینور…

‫که این‌قدر کم‌توقع باشی

‫و همیشه حق باهات باشه

‫با اجازه‌تون، خانم جنینگز،‬

‫خودم اون شراب رو می‌خورم

‫قطعاً

‫دوشیزه دشوود عزیز

‫خواهرتون و دوست‌تون آقای فرارز

‫امشب با ناراحتی شدیدی ‫مراسم رو ترک کردن

‫می‌خوام ازتون کمک بگیرم ‫تا حال هر دوتاشون رو بهتر کنم

‫چندین هفته‌ست که عذاب می‌کشم ‫و نمی‌دونم باید حقیقتی

‫که در مورد آقای ویلوبی می‌دونم رو ‫فاش کنم یا نه

‫شاید وقتی ماریان بفهمه ‫از چه سرنوشتی نجات پیدا کرده

‫خیلی حالش بهتر بشه

‫تصمیم رو به شما می‌سپارم، ‫دوشیزه دشوود

‫می‌دونم شنیدنش سخته،

‫اما ویلوبی سابقه‌ش خرابه

‫یه بیوه رو فریب داده ‫و بعدش ترکش کرده

‫باردار هم بوده

‫اما من دوستش دارم

‫اما اون عشق سرش نمی‌شه، ماریان

‫شرافت و احساسات واقعی نداره

‫دوشیزه‌های دشوود، باید بیایید پایین

‫- برادرتون اومده ‫- برادرمون؟

‫فنی هم همراهشه

‫بدبختی‌هامون تمومی نداره

‫فنی خیلی حالش بده

‫بیایید

‫ادوارد با لوسی نامزد کرده؟

‫الینور

‫فنی هم مثل یه فرشته

‫این قضیه رو تحمل کرده‬

‫بار بعدی که ادوارد رو ببینم، می‌کشمش

‫و فکرش رو بکنید، خانم استیل ‫این‌قدر جذابه

‫و تقریباً هیچ نقصی نداره…

‫یه زن خودشیفته، فریبکار و چاپلوسه‬

‫چه شجاعتی داری ‫که چنین حقیقتی رو به زبون میاری

‫همیشه شجاعتت رو تحسین کردم،

‫مگه نه، جان؟

‫مگه نه؟

‫قطعاً بهش اشاره کردی

‫مامان می‌خواد از ارث محروم‌شون کنه

‫ادوارد کامل…

‫نابود می‌شه

‫فکر کنم نابودی ادوارد

‫باعث می‌شه شما وارث ‫مامان‌تون بشید، آقای فرارز

‫حداقل می‌تونیم به رابرت اعتماد کنیم

‫وای، خدا، اما خیلی فقیر می‌شن

‫ببینم می‌تونم برای خونه‌شون ‫اثاثیه‌ای بفرستم

‫اون آدم پست

‫اصلاً خبر داشتی؟

‫اون‌طوری که فکر می‌کنی، نیست

‫خیلی وقت پیش مادرش ‫وصلت‌شون رو ترتیب داده

‫وقتی دوشیزه استیل ثروتش رو ‫از دست داده، ادوارد تصمیم گرفته

‫سر اون قول و قرار بمونه، ‫برخلاف خواسته‌های مادرش

‫چند وقته خبر داری؟

‫وقتی به لندن اومدیم ‫ادوارد همه‌چیز رو بهم توضیح داد

‫الینور، اصلاً بهش نگفتی ‫چه حسی داری؟

‫دوست داری مثل ویلوبی باشه؟

‫به محض این‌که گزینه‌ی بهتری ‫پیدا می‌کنه

‫بی‌خیال نامزدی قبلیش بشه؟

خدا نکنه مجبور بشی احساساتت رو بروز بدی

‫ماریان

‫البته تو قرار نیست تحقیر بشی

‫ادوارد به زودی ازت خواستگاری می‌کنه

‫ادوارد با لوسی نامزد کرده

‫لوسی دیگه ادوارد رو نمی‌خواد. ‫قرار نیست ارثی بهش برسه

‫امکان نداره منتظرش بمونه ‫تا شاید شغلی پیدا کنه

‫براندون بهش یه شغل پیشنهاد داده

‫منصب کشیشی دلافورد رو ‫به ادوارد پیشنهاد داده

‫قراره فردا این خبر رو بهش بدم

‫آخه چرا برای سرهنگ مهمه؟

‫اون که هیچ‌وقت ادوارد رو ندیده

‫می‌گه خیلی خوب می‌دونه

‫جدا شدن آدم‌های عاشق از همدیگه ‫چقدر دردناکه

‫اما ادوارد تو رو دوست داره

‫فرقی نداره

‫پذیرفتن و تسلیم شدن

‫چیزیه که می‌تونم درکش کنم

‫اما این‌که خودت هم کمکش کنی…

‫ببخشید، الینور، ‫امکان نداره واقعاً عاشقش باشی

‫هیچ‌وقت نمی‌تونی درک کنی

‫چون فکر می‌کنی نمی‌شه ‫جلوی شور عشق واقعی رو گرفت

‫حتی محض رضای دیگران، ‫برای انجام دادن کار درست!

‫ازم انتظار داری فقط ‫برای خوشحالی خودم

‫ادوارد رو از شغلی ‫که آرزوش رو داره محروم کنم؟!

‫من و ادوارد مثل همدیگه‌ایم

‫در واقع وقتی بهم توضیح داد

‫به چه دلیل نمی‌تونیم با هم باشیم،

‫فقط این رو ثابت کرد ‫که چقدر برای همدیگه مناسبیم

‫نمی‌دونستم اون…

‫نمی‌دونستم واقعاً باور داری ‫که اون نیمه‌ی گم‌شده‌ته

‫اگه بتونی تصور کنی ‫من احساسات دارم

‫حتماً می‌تونی حدس بزنی ‫چقدر زجر کشیدم

‫وای، الینور، چقدر بی‌رحم بودم

‫دوست دارم برم خونه

‫نمی‌فهمم چرا سرهنگ

‫به شغل من اهمیت می‌ده

‫مرد خیلی مهربونیه

‫پس خوب می‌شناسیدش؟

‫توی بارتون همسایه هستیم

‫خب کشیش‌نشین دلافورد…

‫منم همسایه‌تون می‌شم؟

‫فکر کنم

‫دوشیزه دشوود، باید بدونید ‫که اون همه سال پیش

‫وقتی به دوشیزه استیل وعده دادم

‫فقط می‌خواستم مانع نابودیش بشم

‫اما اگه با این وصلت

‫باعث نابودی خوشبختی ‫کس دیگه‌ای بشم…

‫شما آدمی هستید که ‫سر حرف‌تون می‌مونید، آقای فرارز

‫ویژگی بسیار ستودنی‌ایه

‫می‌تونم نامزدیم رو به هم بزنم، الینور

‫نباید چنین کاری بکنید

‫- اگه یه کلمه بهم بگی… ‫- نمی‌تونم!

‫مجبورت نمی‌کنم

‫بهترین و شرافتمندانه‌ترین کاری ‫که تا حالا انجام دادی رو خراب کنی

‫اگه این کار رو بکنی، دیگه از خودت خوشت نمیاد‬

‫منم دیگه برات احترامی قائل نمی‌شم‬

‫پس ازدواج می‌کنیم

‫براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم

‫شما عزیزترین دوست برای من ‫بودید، دوشیزه دشوود

‫عزیزترین دوستی که تا حالا داشتم

‫و شما هم همچنین

‫چقدر ما خوش‌شانسیم، سرهنگ،

‫که تو این‌جایی و تا بارتون ‫همراهی‌مون می‌کنی

‫ممنون

‫بهش فکر کنید، ‫هیچ وصلتی صورت نگرفت

‫در حالی که دو تا ‫دوشیزه‌ی بی‌نظیر هستید

‫نمی‌دونم لندن چه مشکلی داره

‫ساخت بال شمالی

‫کامل کار خودم بود

‫و خانم پالمر…

‫خب البته اون موقع خانم پالمر نبود

‫دوشیزه جنینگز بود

‫خیلی لطف داری، آقای پالمر،

‫که اجازه می‌دی وسط سفرمون ‫این‌جا استراحت کنیم

‫آره، آره. بیایید داخل

‫گرم و آرومه

‫عزیزم

‫- چقدر خوبه که این‌جاییم ‫- سرهنگ

‫انگار می‌خواد بارون بیاد، ماریان

‫نه، این رو هم بگیر، عزیزم

‫و یادت باشه، اگه فواره رو دیدی

‫سریع برگرد بیا خونه

‫نمی‌خوایم با اون حیف نون ‫برخوردی داشته باشی

‫آقای ویلوبی همین اطراف زندگی می‌کنه؟

‫متأسفانه

‫تا حالا هیچ ملکی به زشتی ‫کوم مگنا ندیدم

‫به شدت ازش متنفرم

‫تو از همه‌چیز متنفری

‫مرد باید یه شور و شوقی داشته باشه، ‫وگرنه حوصله‌سربر می‌شه

‫ویلوبی!

‫دوشیزه ماریان

‫نگفتم؟

‫می‌دونستم خودش رو به کشتن می‌ده

‫فقط خیس شده

‫و خیلی زود خشک می‌شه

‫دخترک طفلک

‫آقای پالمر، لطفاً یه‌کم ‫برندی گیلاس بیار

‫البته

‫خواب‌تون نمی‌گیره؟

‫وقتی چشم‌هام رو می‌بندم ‫انگار برگشتم به بارتون

‫به این تابستون گذشته

‫همه‌مون رو فریب داد، دوشیزه ماریان

‫پس چیزی که توی نامه‌تون نوشتید ‫حقیقت داره؟

‫بیوه‌ای که ویلوبی فریبش داد ‫یکی از آشنایان بود

‫الایزا یتیمی بود ‫که پدرم سرپرستیش رو بر عهده گرفت

‫سال‌ها پیش امیدوار بودیم ‫با هم ازدواج کنیم

‫اما وقتی ۲۰ سالش شد

‫با برادر بزرگ‌ترم ازدواج کرد

‫البته قبلش من و اون…

‫با شناختی که از من دارید ‫حتماً تصورش براتون سخته

‫شما…

‫فرار کردیم، آره

‫حتماً خیلی عاشق همدیگه بودید

‫ولی موفق نشدیم

‫اون با برادرم ازدواج کرد، ‫دلافورد نجات پیدا کرد،

‫و منم رفتم توی هند شرقی ‫خدمت کردم

‫و تا زمان مرگ برادرم ‫همون‌جا موندم

‫اون موقع تازه فهمیدم ‫زندگیش چطور بوده

‫زندگی زناشویی‌شون اصلاً خوب نبوده

‫بعد از سال‌ها بدرفتاری،

‫الایزا با اولین مردی که بهش ‫محبت کرده بود فرار کرده بود

‫وقتی ویلوبی متوجه شد ‫که قراره دلافورد به من برسه، نه به اون،

‫ترکش کرد

‫چندین ماه طول کشید ‫تا تونستم پیداش کنم…

‫سرهنگ

‫و فهمیدم کدوم آدم پستی

‫اون رو توی اون شرایط ترک کرده

‫و خانم الایزا الان کجاست؟

‫اون…

‫مُرده

‫بچه‌ش هم مرد

‫وای، با این وضعی که داره

‫اصلاً نمی‌تونه سفر کنه

‫تقصیر منه

‫فکر می‌کردم خودش می‌خواد ضعیف بمونه،‬

‫و اگه تصمیم بگیره ‫زجر کشیدنش رو تموم کنه…

‫آروم باش، دوشیزه دشوود

‫سرزنش کردن… ‫الان کمکی بهش نمی‌کنه

‫بیا

‫یه عالمه کار داریم

‫حال این دختر جوان خیلی وخیمه‬

‫کاری به جز صبر کردن ازمون برنمیاد

‫باید همه‌تون این‌جا بمونید

‫تا زمانی که حالش خوب بشه

‫لازم نیست همه بمونن

‫خودم از این‌جا به بعد ‫مراقبش هستم

‫حرف‌های مسخره نزن، فرزندم

‫من دوشیزه ماریان رو ‫از مادرش جدا کردم

‫و می‌خوام مثل یه مادر ‫ازش مراقبت کنم

‫به مادرش خبر ندادید؟

‫ترجیح می‌دم صبر کنم ‫تا زمانی که حالش خوب بشه

‫اگه مامان توی این وضعیت ‫اون رو ببینه…

‫ممکنه فرصت دیگه‌ای گیرش نیاد

‫- وای ‫- یا خدا

‫اجازه بدید من برم سراغ‌شون، ‫دوشیزه دشوود. فوراً راه می‌افتم

‫مطمئنید؟

‫می‌خوام مفید باشم

‫ممنون

‫خیلی‌خب، خیلی‌خب

‫خیلی‌خب

‫برو

‫نمی‌تونی ترکم کنی، ماریان

‫مامان؟

‫مامان، نجات پیدا کرد!

‫تبش پایین اومده

‫- بهم بگو ‫- ویلوبی؟

‫بهم بگو که حقیقت داره

‫بهم بگو! دیگه جونش در خطر نیست؟

‫امیدواریم همین‌طور باشه

‫آقا، توی وضعیتی نیستید…

‫آره، مستم، اما…

‫اصلاً نمی‌دونی توی روستا ‫چه حسی داشتم

‫وقتی شنیدم خواهرت داره می‌میره‬

‫حسی که باید داشته باشید، ‫و قطعاً من حسش می‌کنم،

‫اینه که برای این‌جا اومدن‌تون

‫باید دلیل خیلی موجهی داشته باشید

‫ماریان باید بدونه که من عاشقشم

‫هیچ عشقی نمی‌تونه ‫این حجم از بی‌رحمی رو توجیه کنه!

‫اعتراف می‌کنم، نیّاتم همیشه ‫شرافتمندانه نبودن

‫اولش به فکر سرگرمی خودم بودم، ‫اما با گذر زمان…

‫الینور

‫اون تابستون توی بارتون ‫از همیشه خوشحال‌تر بودم،

‫و می‌خواستم ازش خواستگاری کنم

‫اگه اون اتفاق ناگوار رو نمی‌شنیدم

‫شایعاتی وجود داشت ‫که جایگاهم رو به خطر می‌انداختن

‫سرهنگ براندون اون شایعاتی ‫که می‌گید رو بهمون گفت

‫قسم می‌خورم که ‫از بچه خبر نداشتم!

‫نمی‌دونستم

‫من…

‫الایزا…

‫زن باتجربه‌ای بود

‫فکر می‌کردم وقتی ترکش کنم

‫صحیح و سالم برمی‌گرده به دلافورد

‫خب از شنیدنش خیالم راحت شد،

‫چون برای هر دو تامون خیلی سخت بود ‫که فکر کنیم چنین آدم پستی هستی

‫منم خیلی خیالم راحته که می‌دونم

دوستی‌ت رو از دست ندادم

‫اما بین پستی و دوستی

‫طیف وسیعی از رفتارها وجود داره

‫نمی‌تونی فکر کنی با رفتاری ‫که با خواهرم داشتی

‫لایق محبتش هستی!

‫هیچ‌وقت هیچ قولی بهش ندادم

‫در واقع خیلی مراقب بودم که…

‫خیلی مراقب بودی!

‫قطعاً فقط با مراقبت زیاد

‫آدم می‌تونه چنین حقه‌ای بزنه!

‫- کدوم حقه؟‬ ‫- با توجهِ حساب‌شده‌ت امیدوارش کردی،‬

‫بعدش با سکوت حساب‌شده ‫عذابش رو طولانی کردی

‫الینور؟

‫مامان، بالاخره اومدی!

‫کجاست؟ دخترم کجاست؟

‫خدای بزرگ

‫ماریان…

‫نجات پیدا کرد. مامان…

‫سرهنگ، می‌شه لطفاً ‫مادرم رو ببرید پیش ماریان؟

‫منم تا جلوی در خروج ‫آقای ویلوبی رو همراهی می‌کنم

‫اما هنوز ماریان رو ندیدم

‫برای دیدن خواهرم ‫این‌جا نیومدید، آقا

‫تنها دلیل اومدن‌تون

‫از بین بردن عذاب‌وجدان‌تون بوده، ‫عذاب‌وجدانی که حقتون هم هست

‫الینور، نمی‌دونستم می‌تونی ‫این‌قدر بی‌نزاکت باشی

‫می‌تونم بگم خودم هم نمی‌دونستم ‫چه کارهایی ازم برمیاد

‫ویلوبی!

‫دیگه تکرار نمی‌کنم!

‫همراهم بیا

‫داری از حدت می‌گذری، آقا‬

‫این‌جا خونه‌ی تو نیست، ‫پادگان هم نیست

‫همین‌الان!

‫الینور. قضیه‌ی ویلوبی چیه؟

‫- توی خونه‌ست؟ ‫- بود

‫چقدر گستاخه

‫الان می‌رم بهش می‌گم ‫چه فکری راجع بهش می‌کنم!

‫فکر نمی‌کنم نیازی باشه

‫فکر کنم سرهنگ الان ‫اون رو به دوئل دعوت کرد

‫می‌خوان دوئل کنن؟

‫یا خدا، فرزندم!

‫چرا زودتر نمی‌گی؟

‫وای

‫مراقب باش، عزیزم

‫- حالت خوب نیست ‫- می‌خوام ببینم!

‫- باور کن شلیک نمی‌کنن‬ ‫- تپانچه‬

‫تپانچه دارن

‫ماریان. مراقب باش، مراقب باش

‫مراقب باش. مراقب باش

‫ماریان

‫هیچ‌کدوم همراه ندارن

‫پزشکی هم اون‌جا نیست

‫به نظرتون تا ۱۰ می‌شمارن؟

‫چون من شنیدم ۱۵…

‫هیس!

‫شما بشمارید، آقای ویلوبی

‫یک

‫دو

‫سه. چهار

اون برمی‌گرده

‫پنج

‫یکی‌شون برمی‌گرده

‫- شش ‫- تمومش نمی‌کنن

‫نمی‌تونم تحمل کنم

‫هفت

‫هشت

‫نُه

‫ده!

‫ای خدای بزرگ

‫وای

‫فکر می‌کردم قراره ‫خون و خونریزی بشه

‫می‌دونستم سرهنگ ‫شور و شوق زیادی داره

‫شور و شوق؟ تا حالا این‌همه ‫خشم ندیده بودم

‫اما شجاعتش رو دیدید؟ ‫خونسردیش رو دیدی، مامان؟

‫بجنب. بجنب

‫بیا

‫باید مخالفت‌مون رو نشون بدیم

‫آره، آره

‫وگرنه هر روز از این کارها می‌کنن

‫آره. دوئل باید برای ‫مناسبت‌های خاص نگه داشته بشه

‫یه لحظه!

‫بیا داخل

‫سرهنگ

‫دوشیزه ماریان

‫خطر رفع شده

‫آسیب ندیدید؟

‫آقای ویلوبی آسیبی ندیده

‫خودت رو گفت

‫عـه

‫من خیلی خوبم، دوشیزه ماریان

‫چیه، عزیزم؟

‫آروم باش، مامان

‫چرا گریه می‌کنه؟

‫اشک شوقه

‫عـه

‫زنده‌ای!

‫لندن فوق‌العاده بود؟

‫اصلاً

‫مکان‌ها هم مثل آدم‌ها هستن، مارگارت

‫هیچ‌وقت اون‌طوری ‫که انتظار داریم، نیستن

‫هیچ‌کس نمی‌تونه باور کنه ‫حال‌تون اون‌قدر بد بوده،

‫دوشیزه ماریان

‫دقیقاً مثل قبل شدید

‫امیدوارم دقیقاً مثل قبل نشده باشم

‫برای من که مثل قبل هستید

‫اما خیلی عوض شدم

‫واقعاً؟

‫مسخره‌م می‌کنید، جناب؟

‫نه

‫فکر می‌کنید احمقم؟

‫می‌گم تغییر نکردید ‫چون انرژی‌تون،

‫و اشتیاق‌تون هنوز فروکش نکرده

‫در حالی که ممکن بود در کسی که...‬

‫مثل شما استثنایی نباشه، فروکش کنه‬

‫بیماریم فرصتی برای تفکر بهم داد‬

‫متوجه می‌شید که از تمام ‫اصولم دست کشیدم

‫حتماً هنوز بر این باورید

‫که نباید برای بار دوم دل بست؟

‫از همون اول هم ‫به‌خاطر همین باور بیمار شدم

واقعاً باورم شده بود که دیگه هیچ‌وقت عاشق نمی‌شم

‫چقدر اشتباه می‌کردم

‫و چقدر خوشحالم که اشتباه می‌کردم

‫دوشیزه ماریان، یعنی می‌تونم ‫این‌طور برداشت کنم…

‫ببخشید…

‫اما منظورتون اینه…

‫به نظرتون ممکنه در آینده…

‫همون حسی که نسبت به آقای ویلوبی ‫داشتید رو نسبت به کس دیگه‌ای داشته باشید؟

‫آره

‫با گذر زمان به نظرم می‌تونم ‫احساسات قوی‌تری هم داشته باشم

‫یالا

‫ماریان! قضیه در مورد ادوارده

‫کجا بودی؟

‫- چی شده؟ ‫- ازدواج کرده

‫سِر جان و بانو میدلتون ‫الان از لندن برگشتن

‫همه فقط در مورد ‫عروسی صحبت می‌کنن

‫یالا

‫وقتی به این فکر می‌کنم ‫که هر دو دخترم

‫این‌قدر زجر کشیدن…

‫و بابت شکیباییت ‫چی نصیبت شد، الینور؟

‫بی‌اعتنایی

‫وای، من چطور مادری هستم؟

‫خیلی متأسفم

‫من نیستم

‫زمان زیادی برای عادت کردن ‫به این احتمال داشتم

‫و بالاخره…

‫این ایده خیلی فریبنده‌ست

‫که خوشبختی یه نفر ‫کلاً به کس دیگه‌ای بستگی داره…

‫قرار نیست این‌طور باشه…

‫درست و مناسب نیست…

‫همیشه ممکن نیست

‫کاش منم مثل تو ‫این‌قدر خویشتن‌دار بودم، الینور

‫ادوارده

‫می‌دونیم

‫داره میاد

‫الان داره میاد

‫وای، اون آخرین…

‫آخرین کسیه که دوست دارم ‫امروز ببینم

‫می‌تونیم یه بهونه‌ای ‫برات بیاریم، عزیزم

‫نه

‫نه، تنهام بذارید

‫باید باهاش روبه‌رو بشم

‫البته

‫بیا

‫بیا بریم

‫باید به خودم مسلط باشم

‫دوشیزه دشوود

‫آقای فرارز

‫باید خیلی بهتون تبریک بگم

‫پس خبر رو شنیدید؟

‫همین امروز صبح

‫خب همون‌طور که می‌تونید تصور کنید ‫لوسی از همیشه خوشحال‌تره

‫من…

‫امیدوارم حال مادر ‫و خواهرهاتون خوب باشه

‫ماریان بیمار شد

‫- خیلی متأسفم. من… ‫- در واقع،

‫باید ازش مراقبت کنم، پس…

‫اگه کار خاصی ندارید، ‫شاید بهتر باشه

‫- تبریک من رو منتقل کنید… ‫- نه. نه

‫معذرت می‌خوام، اما یه کاری دارم

‫آخرین باری که توی لندن صحبت کردیم

‫فکر کنم توی تنگنا گذاشتم‌تون‬

‫لطفاً، دیگه نمی‌خوام بهش فکر کنم

‫کاری که شما برام کردید، ‫کاری که براندون کرد،

‫اگرچه تصور می‌کنم شما ‫اون رو متقاعد کردید…

‫بهتون اطمینان می‌دم ‫که سرهنگ براندون

‫کاملاً خودجوش عمل کردن

‫پس…

‫پس من اشتباه فکر کردم ‫که اون پیشنهاد

‫و نحوه‌ی مطرح کردنش

‫نشون‌دهنده‌ی نگرانی شخصی‌تون ‫برای خوشبختی من بود؟

‫من به رفاه همه‌ی دوستان

‫و همسایه‌ها اهمیت می‌دم

‫که این‌طور

‫فکر کردم شاید چیزی بیشتر باشه...‬

‫ما از اول هم با هم ‫دوست بودیم، آقای فرارز

‫هیچ‌وقت چیز دیگه‌ای نگفتم

‫در واقع تعجب می‌کنم ‫که امروز این‌جا اومدید

‫تا در مورد این موضوع ‫ازم سوال بپرسید

‫فکر می‌کردم بهتر از این حرف‌ها هستید

‫درک می‌کنم

‫معذرت می‌خوام. من…

‫خیلی حماقت کردم

‫واقعاً خیلی حماقت کردم

‫بیشتر از این وقت‌تون رو نمی‌گیرم

‫خیلی شجاع بودی، عزیزم

‫پس خبر رو شنیدید

‫خانم جنینگز

‫وای

‫الان توی مسیر ‫از کنار آقای فرارز رد شدم

‫و تقریباً اندازه‌ی شما ۴ نفر ‫ناراحت بود

‫و چرا نباید ناراحت باشه؟

‫چون خانم استیل…

با برادر کوچیک‌ترش ازدواج کرده

‫- رابرت؟ ‫- آره

‫تنها چیزی که براش مهمه ‫اینه که یه آقای فرارز باشه؟

‫خب به شرطی که وارث باشه

‫اصلاً می‌دونه شرم و خجالت چیه؟

‫خب لوسی هیچی نداره

‫هیچ پول و خانواده و تحصیلاتی نداره

‫نمی‌تونیم قضاوتش کنیم

پس لوسی با رابرت فرارز ازدواج کرده؟

‫آره

‫نه با آقای ادوارد فرارز؟

‫نه

‫- الینور. برو ‫- برو!

‫- برو، عزیزم ‫- برو

‫برو!

‫برو

‫ادوارد

‫آقای فرارز!

‫دوشیزه دشوود

‫حال‌تون خوبه؟

‫ازدواج نکردی؟

‫نه

‫در واقع آزادیم رو مدیون شما

‫و سرهنگ براندون هستم

‫من؟

‫پیشنهاد براندون این امکان رو ‫برام فراهم کرد

‫که بدون کمک مادرم زندگی کنم

‫لوسی چنین زندگی‌ای رو نمی‌خواست

‫دوشیزه دشوود، ‫آخرین چیزی که می‌خوام

‫اینه که دوباره تحقیرتون کنم

‫دوستت دارم، الینور

‫با همون نگاه اول عاشقت شدم

‫می‌دونی زندگیم چطوره. ‫چیز زیادی نمی‌تونم بهت…

‫همون‌قدریه که همیشه می‌خواستم

‫دارن میان. دارن میان

‫ایول!

‫از اول می‌دونستم به هم میان

‫- منم همین‌طور ‫- نه، دروغ نگو

‫خانم دشوود، باید اول ‫از شما اجازه می‌گرفتم

بیا بغلم، پسر شیطون

‫عالی نیست، دوشیزه ماریان؟

‫درآمدت چقدره؟

‫خونه‌ی کشیش دلافورد خیلی بزرگه؟

‫باید جشن بگیریم

‫باید جشن بگیریم!

‫- آره. چرا که نه؟ ‫- یه مهمونی دیگه!

‫آره، یه مهمونی. چرا که نه؟

‫می‌دونستم

‫می‌دونستی؟ مشخص بود؟

‫معلومه که می‌دونستم

‫« تـرجـمـه: پـارسـا سـرپـرسـت و امــیــررضــا »

‫ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید ‫officialcinama@

‫بزرگترین مرجع دانلود فیلم و سریال ‫www.30nama.com

‫« عـقـل و احـسـاس »

‫The Trees They Grow ♪ ‫♪ So High - Sjaella

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.