All language subtitles for The Gate of Sun Part II – The Return.fa

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫معرفی و زیرنویس فارسی فیلم های مهجور ‫@oldman505

‫بین سال‌های ۱۹۸۳ و ۱۹۸۵، در ‫جریان اشغال لبنان توسط اسرائیل، ام‌حسن

‫توانست دو بار از مرز عبور کند تا ‫.با خویشاوندانش در جلیل دیدار کند

‫پارسال، دوباره خانهٔ پدرم را ‫دیدم.‬

‫برادرم نتوانست مرا ‫به کویکات ببرد.‬

‫نمی‌توانستم تنهایی به آنجا بروم.‬

‫،من به دیر الاسد ‫به شعب رفتم.‬

‫.اما این بار فرق داشت ‫برادرم مرا به کویکات برد.‬

‫خب، خاله؟‬

‫بعدش چی؟ من چیزی نمی‌بینم.‬

‫برای اینه که پیر شدی.‬

‫یواش، یواش.‬

‫خانه‌ها ویران شده بودند.‬

‫خانهٔ من کجاست؟‬

‫اما این خانهٔ شماست.‬

‫...سلام ‫ما اهل کویکات هستیم، قدیما...‬

‫چرا عبری حرف می‌زنی؟ عربی صحبت کن.‬

‫خواهر من، تو عرب هستی؟‬

‫نه.‬

‫عربی یاد گرفتی؟‬

‫من عبری یاد گرفتم ‫بدون اینکه عربی رو فراموش کنم.‬

‫این خانهٔ شماست، درست است؟‬

‫.اینجا پیدایش کردم ‫از آن استفاده نمی‌کنم.‬

‫اگر می‌خواهی، آن را بردار.‬

‫نه.‬

‫ممنون.‬

‫آن را به شما تقدیم می‌کنم.‬

‫ممنون.‬

‫من یک قابله هستم.‬

‫مادربزرگم مریم ‫این کار را به من یاد داد.‬

‫من مدرکی از ‫دولت انگلستان دارم.‬

‫من قابلهٔ ‫تمام منطقهٔ عکا بودم.‬

‫.این یک «بیاره» است ‫ما به باغ میوه این را می‌گوییم.‬

‫همین است. «بیاره».‬

‫«چشمه» من کجاست؟‬

‫.بهتر از عسل ‫به خدا قسم...‬

‫نه، برای خوردن نیست.‬

‫این فلسطین است.‬

فیلمی از یسری نصرالله

بر اساس رمان «باب‌الشمس» نوشته الیاس خوری

باب‌الشمس (دروازه خورشید)

بازگشت

بخش دوم

‫توافقنامه توافق غزه-اریحا : اسرائیل موافقت کرد که ‫نیروهای نظامی خود را از بخش‌هایی از نوار غزه و منطقه

‫اریحا خارج کند و اختیارات مدنی و بخشی از اختیارات ‫امنیتی را به تشکیلات خودگردان فلسطین واگذار نماید

‫با توافقات اسلو و عرفات،‬

‫که تشکیلات خودگردان را ‫در غزه و اریحا مستقر می‌کند،‬

‫سرنوشت شما چه خواهد شد؟‬

‫،همهٔ فلسطینی‌ها به میهن خود ‫فلسطین، بازخواهند گشت.‬

‫و شما؟ آیا بازمی‌گردید؟‬

‫من دیگر نمی‌خواهم در لبنان بمانم.‬

‫توافقات اسلو فقط شامل ‫فلسطینی‌های غزه می‌شود.‬

‫اسلو یا هر چیز دیگری را ول کن.‬

‫فلسطین در صلح ابراهیم ‫وجود خواهد داشت‬

‫برای فرزندان مسلمانش.‬

‫در غیر این صورت، نه فلسطینی خواهد بود و نه هیچ چیز دیگری.‬

‫چرا ما توافقات اسلو را ‫قبول می‌کنیم؟‬

‫،شامیر، وزیر اسرائیلی ‫خوب گفت‬

‫که او سال‌ها مذاکره خواهد کرد‬

‫تا زمانی که فلسطینی‌ها ‫حق بازگشت را فراموش کنند.‬

‫مقاومت کن، ای ملت فلسطین!‬

‫تا زمان فروپاشی ‫اشغالگر!‬

‫،نه به شهرک‌سازی‌ها ‫نه به اخراج‌ها!‬

‫نه به اسلو، نه به مادرید!‬

‫این پنجره را ببند.‬

‫اسلو بهتر از یک سیلی است.‬

‫تو چی فکر می‌کنی، یونس؟‬

‫حتی یک کلمه دربارهٔ ۵ میلیون ‫پناهندهٔ فلسطینی نیست.‬

‫عرفات فکر می‌کند با تشکیلات خودگردان ‫در غزه، صلح برقرار خواهد شد؟‬

‫قطعاً اوضاع منفجر خواهد شد.‬

‫زودباشید بچه‌ها، تمومش کنید.‬

‫تقریباً تموم شده.‬

‫از طرف مادرت.‬

‫مادر من تویی.‬

‫دیدیش؟‬

‫.نه ‫این نامه را از رام‌الله دریافت کردم.‬

‫او وقتی کوچک بودم مرا ترک کرد.‬

‫از من چه می‌خواهد؟‬

‫تو مادر منی.‬

‫،تو پدر منی ‫تو تمام خانوادهٔ منی.‬

‫مادرت خیلی عذاب کشید.‬

‫به من اعتماد کن... این را می‌دانم.‬

‫مجبور شد تو را ترک کند.‬

‫پدرت فوت کرد، مادربزرگت ‫آزارش می‌داد،‬

‫او فرار کرد.‬

‫درکش کن.‬

‫نزدیکش بمان، خلیل.‬

‫این پیرمرد دوباره ‫مثل یک نوزاد می‌شود.‬

‫حالا به داستان من گوش کن.‬

‫تو که عشق من به «شمس» ‫را یک توهم می‌دانستی،‬

‫هیچ‌وقت نگذاشتی دربارهٔ او حرف بزنم.‬

‫آیا تو تنها متخصص ‫عشق هستی؟‬

‫یونس الاسدی ‫تنها عاشق است؟‬

‫...و ما، مردم عادی ‫دیوانه‌ایم؟‬

‫تو از عشق و توهم ‫چه می‌دانی؟‬

‫چرا خودت را می‌پوشانی؟‬

‫از روی حیا.‬

‫داری با من چینی حرف می‌زنی؟‬

‫امرؤالقیس، بزرگ‌ترین ‫شاعر عرب دوران جاهلیت،‬

‫سینه‌های معشوقه‌اش را ‫به آینه‌ها تشبیه می‌کند.‬

‫زیباست، مگه نه؟‬

‫چندش‌آور است.‬

‫اون یه اوبنه‌ایه، این شاعر تو.‬

‫او خودش را در سینه‌های ‫همسرش تماشا می‌کند‬

‫و با خودش عشق‌بازی می‌کند.‬

‫اما نه، شمس.‬

‫او دنیا را در سینه‌های ‫معشوقه‌اش می‌بیند.‬

‫تمام دنیا را.‬

‫آینه، آینه، به من بگو ‫چه کسی زیباتر است،‬

‫من یا خلیل من.‬

‫البته که خلیل تو.‬

‫با من ازدواج کن، شمس.‬

‫،و مثل شوهر سابقم ‫مرا کتک خواهی زد؟‬

‫کافیه لب تر کنی ‫تا دست‌هایم را قطع کنم.‬

‫،و آن‌ها به خوبی و خوشی زندگی کردند ‫به فلسطین برگشتند و صاحب...‬

‫من بچه نمی‌خواهم!‬

‫می‌ترسم از اینکه ‫قبل از من بمیرند.‬

‫ما به امان می‌رویم و ‫دخترت دلال را می‌دزدیم.‬

‫دلال را برباییم؟‬

‫من فقط می‌خواهم با یک مبارز ازدواج کنم.‬

‫او، او به من کمک خواهد کرد تا او را بربایم.‬

‫اما من یک مبارزم!‬

‫.نه، خلیل ‫تو یک مبارز «بودی».‬

‫حالا تو یک دکتری.‬

‫تو آدمِ ازدواج کردن نیستی.‬

‫تو یک عاشق فوق‌العاده‌ای‬

‫و من می‌خواهم همین‌طور بمانی.‬

‫در آغوش تو، من ملکه‌ای می‌شوم‬

‫که تمام مردان جهان را ‫در آغوش می‌کشد.‬

‫بگذار آشپزی کنم.‬

‫- من را در شلوار جین دوست داری؟ ‫عاشقشم.‬ -

‫می‌دانی اولین بار کی ‫آن را پوشیدم؟‬

‫بعد از قتل‌عام تل زعتر.‬

‫یکی از فجیع‌ترین رویدادهای جنگ داخلی لبنان که در خلال محاصرهٔ طولانی اردوگاه فلسطینی‌ ‫تل‌الزعتر در شرق بیروت رخ داد. این کشتار با همکاری نیروهای شبه‌نظامی مسیحی لبنان و ارتش سوریه رقم خورد

‫شوهرم مرا از پوشیدن شلوار ‫منع کرده بود. او مرا می‌ترساند.‬

‫فالانژها اردوگاه را ‫گرفتند، او مرا ول کرد

‫‬یک حزب سیاسی مسیحی در لبنان که ‫در جنگ داخلی با فلسطینی ها و گروههای

‫چپ میجنگید. امروز به عنوان یک ‫حزب سیاسیِ مخالف حزبالله فعالیت میکند

‫«من را با خودت ببر، من ‫از فالانژها می‌ترسم.»‬

‫آن‌ها به زن‌ها تجاوز می‌کردند.‬

‫،به من گفت: «می‌ترسی بهت تجاوز بشه ‫سلیطهٔ کثیف؟»‬

‫بگو، آیا من شبیه جنده ها هستم؟‬

‫تو یک فرشته‌ای.‬

‫من فرشته نیستم.‬

‫شلوار جین پوشیدم ‫و پیش فداییان رفتم

‫مبارزان مسلح فلسطینی که با عملیات‌های چریکی علیه اسرائیل از پایگاه‌هایشان در اردن، لبنان و سوریه مقاومت می کردند

‫،آن‌ها به من یک تفنگ دادند ‫من هم دنبالشان رفتم.‬

‫وقتی تیراندازی در ‫مونته‌وردی شروع شد،‬

‫گفتند: «پخش بشید!»‬

‫اما من بلد نبودم خودم ‫را پخش کنم.‬

‫تنها مانده بودم،‬

‫که پسری مرا کشید ‫پشت یک صخره.‬

‫یک مرد جوان، احمد کیالی.‬

‫او سینه‌هایم را بوسید و تا حالا ‫هیچ‌کس با من این کار را نکرده بود.‬

‫لذت بردم.‬

‫در حمانا، میان پناهندگان ‫گم شدیم.‬

‫.شوهرم را پیدا کردم ‫او مرا به هتل برد،‬

‫با تفنگش تهدیدم کرد و من را گایید.‬

‫مثل اردوگاهِ بیت‌لحم است.‬

‫حلبی و قوطی.‬

‫پدرم در کارگاه پاستا ‫کار می‌کرد، ما خیلی پاستا می‌خوردیم.‬

‫به ما می‌گفتند «ایتالیایی‌ها».‬

‫ایتالیایی‌های حلبی‌نشین.‬

‫دیوارهای حلبی، سقف‌های حلبی...‬

‫،تابستان‌ها مثل تنور ‫زمستان‌ها مثل یخچال.‬

‫و در انواع رنگ‌ها،‬

‫مثل یک بیلبورد حلبی.‬

‫بعد از آن، به اردوگاهی در عمان ‫نقل‌مکان کردیم‬

‫که کاملاً بتنی بود.‬

‫،همان‌طور: تابستان‌ها تنور ‫زمستان‌ها یخچال.‬

‫من خانهٔ حلبی را خیلی دوست داشتم.‬

‫،وقتی دیواری خراب می‌شد ‫پدرم جعبه‌ها را جایگزین می‌کرد.‬

‫این‌گونه بود که شوهرم‬

‫مرا به دیوار چسباند...‬

‫او تفنگش را بالای سرم ‫و جلوی پایم خالی کرد،‬

‫و من از ترس لال شده بودم.‬

‫سپس سرش را به دیوار کوبید‬

‫و بعد من را کرد‬

‫و به من می‌گویند دیوانه.‬

‫می‌دانی، وقتی با او ازدواج کردم،‬

‫.۱۵ سالم بود ‫هیچ مردی به من دست نزده بود.‬

‫پدرش مرا به تل زعتر برد.‬

‫:اولین جمله‌ای که به من گفت ‫«خودت رو بشور.»‬

‫اما آن روز، در هتلی که ‫به سمت من هجوم آورد،‬

‫اجازه نداد اول خودم را بشویم‬

‫و مرا روی تخت انداخت‬

‫در حالی که بوی احمد ‫را روی بدنم حس می‌کردم.‬

‫بعد از بیروت...‬

‫ما را از بیروت بیرون راندند.‬

‫در سال ۱۹۸۲ به اردن برگشتیم.‬

‫با خانوادهٔ شوهرم زندگی می‌کردم.‬

‫.پانزده روز ‫پانزده روز بدون او.‬

‫.کار می‌کردم، این شوهر را فراموش کرده بودم ‫او برگشت.‬

‫او یمن را رها کرده بود‬

‫و در مغازهٔ بقالی به پدرش ‫کمک می‌کرد. بسیار مهربان شده بود.‬

‫جرئت نداشت جلوی او ‫صدایش را بلند کند.‬

‫حرف نمی‌زد، پچ‌پچ می‌کرد.‬

‫دلال را باردار شدم.‬

‫بعد از فوت پدرش،‬

‫شوهرم دوباره به یک هیولا تبدیل شد.‬

‫او روش جدیدی برای همخوابی اختراع کرد.‬

‫او مرا به دیوار می‌کوبید، اما به جای شلیک کردن...‬

‫،در اردن جرئت نمی‌کرد ‫چون آنجا یک کشور واقعی است...‬

‫انگشتش را به سمت من نشانه می‌گرفت ‫و صدای شلیک درمی‌آورد،‬

‫سپس مرا کتک می‌زد.‬

‫قبلاً مرا کتک نمی‌زد.‬

‫یک روز صبح، داشتیم صبحانه می‌خوردیم...‬

‫در واقع او ناهار می‌خورد. من و ‫مادرش منتظر دستوراتش بودیم.‬

‫نمی‌دانم چطور، جملات «طلاقم بده»‬

‫و «دیگر نمی‌توانم تحمل کنم» ‫از دهانم خارج شد.‬

‫،بدون اینکه نگاهم کند ‫پاسخ داد: «طلاقت دادم.‬

‫«برو خانهٔ مادرت، به او بگو ‫که دختر هرزه‌اش را طلاق دادم.»‬

‫به سمت دلال دویدم،‬

‫اما مادرش او را از ‫آغوشم بیرون کشید.‬

‫،من رفتم، به لبنان رفتم ‫به طرابلس،‬

‫و به نیروهای مقاومت پیوستم.‬

‫مطمئن بودم که صاحب دختری می‌شوم ‫و نامش را «امل» گذاشتم.‬

‫وقتی زایمان کردم، شوهرم تصمیم گرفت ‫نامش را دلال بگذارد،‬

‫مثل دخترعمویی که ‫عاشقش بود.‬

‫من فکر می‌کردم «امل مرده است» ‫و گریه می‌کردم.‬

‫به اسم «دلال» عادت کردم...‬

‫و آن اسم را دوست داشتم.‬

‫باید راهی پیدا کنم تا ‫او را از چنگشان درآورم.‬

‫او زیباست.‬

‫سبزه، با چشمانی درشت ‫و مژه‌های بلند.‬

‫او زیباترین در دنیاست.‬

‫آن‌ها امل را کشتند و ‫دلال را از من گرفتند.‬

‫سامح ابو دیاب!‬

‫بیا پایین!‬

‫چی می‌خواهی؟‬

‫.خفه شو، زنیکهٔ غُرغُرو ‫دارم شوهرت را صدا می‌زنم،‬

‫او به من قول داده که با من ازدواج کند.‬

‫این رسوایی را تمامش کنید!‬

‫من با تو ازدواج می‌کنم!‬

‫شمس او را کشت!‬

‫آن هرزه او را کشت! او از ‫خانهٔ دکتر خلیل بیرون آمد،‬

‫شوهرم را صدا زد، و وقتی ‫او بیرون آمد،‬

‫۳ بار به او شلیک کرد!‬

‫سلیطهٔ کثیف!‬

‫چه حیف!‬

‫عصر بخیر. بفرمایید تو.‬

‫دکتر خلیل؟‬

‫خلیل ایوب.‬

‫ابوعصام؟‬

‫یادت می‌آید؟‬

‫برای عیادت آمده‌اید، یا...‬

‫بیا، دنبال من بیا.‬

‫بیمارستان توسط نیروهای انتظامی ‫فلسطین محاصره شده است،‬

‫از دردسر دوری کن.‬

‫روپوشت را درآور.‬

‫نام خانوادگی؟‬

‫خلیل ایوب.‬

‫نام پدر؟‬

‫یاسین ایوب.‬

‫نام مادر؟‬

‫دارید چه بازی‌ای درمی‌آورید؟‬

‫شما مرا می‌شناسید.‬

‫لطفاً به سؤالات پاسخ دهید.‬

‫نام مادر؟‬

‫نجوا.‬

‫محل سکونت؟‬

‫،به من گفتند در رام‌الله ‫اما مطمئن نیستم.‬

‫بله، رام‌الله.‬

‫.خانهٔ خودت ‫مادرت برایم مهم نیست.‬

‫اردوگاه شتیلا.‬

‫سامح ابودیاب را می‌شناسی؟‬

‫نه.‬

‫شمس او را کشت.‬

‫نمی‌توانی صاف بایستی؟‬

‫می‌دانستی که داشت به تو خیانت می‌کرد؟‬

‫من واژهٔ «خیانت» را به کار نمی‌برم...‬

‫نمی‌دانم.‬

‫شمس یک کافر ‫و یک قاتل است.‬

‫تو هم عاشق او بودی.‬

‫،اگر عاشقت بود ‫تو را می‌کشت...‬

‫حداقل تلاشش را می‌کرد.‬

‫یا شاید تو او را وادار کردی تا او را بکشد.‬

‫بگو ببینم دکتر، می‌خواهی ‫باور کنم که‬

‫بی‌دلیل پشت جسد یونس ‫پنهان شده‌ای؟‬

‫پنهان شده‌ای چون ‫همدست او هستی.‬

‫یونس یک جسد نیست.‬

‫لطفاً دربارهٔ او صحبت نکنید.‬

‫بسیار خب. چرا با او ازدواج نکردی؟‬

‫او خودش نمی‌خواست.‬

‫نه... من بچه نمی‌خواستم.‬

‫نمی‌دانم...‬

‫من این پیشنهاد را به او دادم.‬

‫دربارهٔ سامح چیزی می‌دانستی؟‬

‫نه.‬

‫او رنج کشیده بود...‬

‫شوهرش او را کتک می‌زد.‬

‫تو نه؟‬

‫نه.‬

‫مردی که زنش را کتک نمی‌زند؟‬

‫بسیار خب.‬

‫،اگر او را کتک نمی‌زدی ‫چه کار می‌کردی؟‬

‫عاشقش بودم.‬

‫،و چون عاشقش بودی ‫به او کمک کردی تا سامح را بکشد.‬

‫من آدم نمی‌کشم.‬

‫یک مبارز که آدم نمی‌کشد؟‬

‫من یک مبارزم‬

‫از گردان «فرزندان جلیل».‬

‫«بودی».‬

‫ببخشید، فراموش کردم.‬

‫برای همین است که ‫صاف نمی‌ایستی.‬

‫پس تو سامح را نمی‌شناسی و بی‌گناهی.‬

‫حاضری برایش قسم بخوری؟‬

‫به خدا قسم من چیزی از ‫سامح و این قتل نمی‌دانم.‬

‫فکر می‌کردم تو ملحد هستی.‬

‫این حقیقت ندارد.‬

‫چرا، حقیقت دارد.‬

‫در ژوئیه ۱۹۶۹، وقتی ‫انسان روی ماه قدم گذاشت،‬

‫تو در یک اردوگاه آموزشی ‫در جنوب لبنان بودی،‬

‫و به همکلاسی‌هایت گفتی‬

‫که چون انسان داشت ‫روی ماه قدم می‌زد،‬

‫خدا وجود ندارد.‬

‫واقعاً این رو گفتی؟‬

‫بله.‬

‫اما من یک بچه بودم.‬

‫تو ۱۶ سالت بود.‬

‫در این سن، ما ازدواج می‌کنیم.‬

‫این مرد را می‌شناسی؟‬

‫این منم.‬

‫عجیبه،‬

‫آنجا روی کمرت مو داری.‬

‫و او چطور؟ ‫تو هستی یا سامح ابودیاب؟‬

‫.خلیل، یک فاحشه تو را تحقیر کرد ‫و تمام اردوگاه را همراه با تو.‬

‫.سامح را فراموش کن ‫ما می‌خواهیم تو را آزاد کنیم‬

‫اگر به ما بگویی شمس کجاست.‬

‫نمی‌دانم.‬

‫در اردن؟‬

‫.منم که سؤال می‌پرسم ‫او با تو تماس گرفت؟‬

‫خبری ندارم.‬

‫تو در سال ۱۹۷۷ در ‫چین آموزش نظامی دیدی،‬

‫در اواخر دهه ۱۹۶۰، شوروی حامی اصلی ‫کشورهای عربی بود. چین با ارائه حمایت‌های

‫نظامی و آموزشی مستقیم به گروه‌های فلسطینی ‫مانند فتح و جبهه خلق برای آزادی فلسطین،

‫سعی کرد جای پای خود را در منطقه ‫مستحکم‌تر کند و به عنوان یک قدرت رقیب معرفی

‫شود . این حمایت برای نشان دادن تعهد ‫عملی چین به آرمان‌های انقلابی‌اش حیاتی بود

‫و مشخص شد که ‫یکی از مهره‌های کمرت شکسته است.‬

‫همین‌طور است.‬

‫آن‌ها مرا وادار کردند پزشکی بخوانم.‬

‫نه، تو یک دوره کارآموزی ۳ ماهه ‫پرستاری گذراندی.‬

‫،وقتی برگشتی ‫ما تو را «دکتر» صدا می‌زدیم‬

‫و تو خودت را یک دکتر واقعی فرض کردی.‬

‫درست است یا غلط؟‬

‫صدایت را نمی‌شنوم.‬

‫درست است.‬

‫تو رفقایت را در برجاوى رها کردی.‬

‫آنجا بود که مجروح شدم.‬

‫از ناحیه کمر، چون فرار کردی.‬

‫و تو پشتِ ‫یونسِ مبارز پنهان می‌شوی.‬

‫یک دستمال به او بده.‬

‫من گریه نمی‌کنم!‬

‫«فرزندان جلیل» کجا هستند؟‬

‫بین تونس و الجزایر.‬

‫و عالیجنابِ شما در بیروت.‬

‫خروج تحت حمایت اسرائیل و آمریکا، نه.‬

‫یونس هم همین‌طور فکر می‌کرد.‬

‫پس کسانی که رفتند خیانت کرده‌اند؟‬

‫اصلاً اینطور نیست.‬

‫من، من نمی‌توانستم.‬

‫چطور خودت را توجیه می‌کنی؟‬

‫خوب گوش کن.‬

‫تو سزاوار ده بار مردن هستی،‬

‫اما ما تو را آزاد خواهیم کرد.‬

‫یک لحظه، خلیل.‬

‫:اتفاقی که خواهد افتاد این است ‫شمس اعدام خواهد شد.‬

‫قبایل دور هم جمع شدند، آن‌ها ‫او را به اردوگاه ميه ميه احضار کردند.‬

‫او به محض رسیدن تیرباران خواهد شد.‬

‫یک مرد از هر قبیلهٔ فلسطینی ‫شلیک خواهد کرد، هیچ‌کس انتقام او را نخواهد گرفت.‬

‫اگر او را پیش ما بیاوری، او ‫محاکمه و زندانی خواهد شد،‬

‫و بعد از آن هر چه خدا بخواهد همان می‌شود.‬

‫ اگر عشق من به فلسطین یک جرم است، پس بگذار تاریخ مرا بازداشت کند. ‫ ‫— گردان شمس

‫جوخهٔ اونی؟‬

‫جوخهٔ شمس دیروز رفت.‬

‫- و شمس هم با آن‌ها بود؟ ‫نه.‬ -

‫او تازه به سمت ميه ميه حرکت کرده.‬

‫میه میه یک اردوگاه آوارگان فلسطینی در کشور لبنان است

‫اردوگاه ميه ميه‬

‫برادر!‬

‫می‌دانی ابوعلی علاء کجاست؟‬

‫بی‌تربیت، من آن‌قدر سن دارم ‫که مادربزرگت باشم!‬

‫خوش آمدی، ام‌حسن.‬

‫دلمان برایت تنگ شده بود.‬

‫خلیل را رها کنید،‬

‫وگرنه دنیا را علیه شما به آشوب می‌کشم!‬

‫کار دیگری ندارید جز اینکه مزاحم او شوید؟‬

‫.او پسر من است، می‌شناسمش ‫درستکار و شریف!‬

‫خلیل، بچه شیرِ یونس.‬

‫وقتی او در جنوب می‌جنگید شما کجا بودید؟‬

‫شما هنوز به دنیا نیامده بودید.‬

‫...من همهٔ شما را به دنیا آوردم ‫نفرینتان می‌کنم!‬

‫مایهٔ ننگ است! ننگ است!‬

‫شما جرئت می‌کنید مردی را دستگیر کنید ‫که اسرائیلی‌ها شکنجه‌اش کردند!‬

‫وقتی او در جریان تهاجم ‫می‌جنگید،‬

‫شما در طرابلس چپیده بودید.‬

‫این را بگیر تا شاخ‌هایت را پنهان کنی.‬

‫خانوادهٔ شمس به حسابت خواهند رسید.‬

‫تو خفه شو!‬

‫بیا.‬

‫چیزی هست که باید به تو بگویم.‬

‫مادران چیز زیادی ‫دربارهٔ پسرانشان نمی‌دانند.‬

‫خلیل پسر تو نیست‬

‫و چندان هم با شرف نیست.‬

‫برو پی کارت.‬

‫گورتان را گم کنید، ای بی‌سر و پاها!‬

‫بی‌غیرت!‬

‫به آن‌ها توجه نکن.‬

‫گم شوید، ای اراذلِ بی‌مقدار!‬

‫رهاشون کن. حق با اون‌هاست.‬

‫من عاشق زنی بی‌وفا شدم.‬

‫شمس عاشق تو بود، اما تو نمی‌خواستی ‫با او ازدواج کنی یا بچه‌دار شوی.‬

‫.سامح به او ریشخند زد ‫من، من درکش می‌کنم.‬

‫سوار شو.‬

‫مردم کثیف.‬

‫راه بیفت.‬

‫شاخ‌هایت را پنهان کن!‬

‫زینب!‬

‫- کی سرم را از یونس قطع کرد؟ ‫به دستور دکتر امجد.‬ -

‫!- امین ‫او ناپدید شده.‬ -

‫آرام باش. بیا.‬

‫امین کجاست؟‬

‫چرا سرم را قطع کردی؟‬

‫امین ناپدید شده است.‬

‫،این موضوع به قتل کاید ‫عضو فتح در بیروت مربوط است.‬

‫کاید با یک زن کرد ازدواج کرده بود.‬

‫همان زن بود که ‫کمین را سازماندهی کرد.‬

‫یک جاسوس.‬

‫آن‌ها ازدواج می‌کنند ‫و ماشین‌های لوکس می‌خرند‬

‫به جای اینکه بودجهٔ بیمارستان‌ها را تأمین کنند.‬

‫او اردنی است، نه کرد.‬

‫و جاسوس هم نیست.‬

‫چه رابطه‌ای با امین دارد؟‬

‫او با آن زن رابطه داشت.‬

‫او حتی برای دیدنش به اینجا آمد.‬

‫- خب که چی؟ ‫بعدش هیچی.‬ -

‫یک زن کرد با من هم تماس گرفت...‬

‫او در حالی که ناله می‌کرد، لباس زیرش ‫را برایم توصیف می‌کرد...‬

‫کردها، همه‌شان لنگهٔ هم هستند.‬

‫چی؟ کردها؟‬

‫تو مشمئزکننده‌ای.‬

‫اگر دوست‌دخترت دربارهٔ لباس زیرش با تو حرف می‌زند،‬

‫چه ربطی به کردها دارد؟‬

‫چرا عصبانی شدی؟‬

‫شمسِ تو کرد بود؟‬

‫ای سگ بدبو!‬

‫!گمشو بیرون ‫اینجا بیمارستان است، نه فاحشه‌خانه!‬

‫شرف شمس و آن زن اردنی ‫از تو بیشتر است!‬

‫شمس یک فاحشه است!‬

‫اگر یک بار دیگر تو را در ‫اردوگاه ببینم، می‌کشمت!‬

‫این توله‌سگ.‬

‫،من با او دربارهٔ یونس حرف می‌زنم ‫او به شمس می‌گوید فاحشه.‬

‫،شمس در آخرت است ‫جایی که همهٔ ما خواهیم رفت.‬

‫همهٔ این‌ها را فراموش کن، فقط ‫یادت باشد که دوستش داشتی.‬

‫دیروز فرشتهٔ مرگ ‫در گوشم پچ‌پچ کرد‬

‫که منتظر من است.‬

‫در گوش چپت پچ‌پچ کرد یا راست؟‬

‫او مرا قلقلک داد و ‫من از خنده غش کردم!‬

‫یونس را از این اردوگاه ببر.‬

‫به نصیحت من گوش کن.‬

‫او را به جلیل ببر.‬

‫،او پدرت بود ‫حالا پسرت است.‬

‫و فراموش نکن اهل کجا هستی.‬

‫یادت باشد که مادری داری.‬

‫پسر عزیزم،‬

‫می‌دانی، این اولین ‫نامه‌ای است که می‌نویسم.‬

‫دوستت سمیه به من گفت ‫که در یک بیمارستان کار می‌کنی.‬

‫شاید خنده‌ات بگیرد،‬

‫اما من در بیمارستان رام‌الله ‫پرستار هستم.‬

‫حالا آدم‌های زیادی از بیروت ‫به اینجا می‌آیند.‬

‫برایم بنویس، بگو با چه شماره‌ای ‫می‌توانم با تو صحبت کنم.‬

‫خیلی چیزها دارم که به تو بگویم.‬

‫می‌خواهم قبل از مرگم تو را در آغوش بکشم.‬

‫.همه جا را به دنبالت گشتم ‫وقتی اسرائیل به لبنان حمله کرد‬

‫و همه به تونس می‌رفتند،‬

‫من به آنجا رفتم و در سازمان آزادی‌بخش ‫سراغت را گرفتم.‬

‫به من گفتند تو را در ورزشگاه ‫میان افرادی که خارج می‌شدند دیده‌اند.‬

‫اما بعد از آن ناپدید شدی.‬

‫،به بدترین چیزها فکر کردم ‫اما به خدا ایمان دارم،‬

‫و تو را پیدا کردم.‬

‫سریع با من در بیمارستان تماس بگیر؛‬

‫00972-2

‫.2954322

‫مادرت، نجوا.‬

‫اخراج سازمان آزادیبخش فلسطین از بیروت ‫اگوست ۱۹۸۲

‫،شلیک‌ها، برنج، گل‌ها ‫اشک‌ها، یک رویا.‬

‫ما در عروسی‌ها و تشییع جنازه‌ها ‫تیر هوایی شلیک می‌کنیم.‬

‫آن روز، چرا شلیک می‌کردیم؟‬

‫،برای تمام کردن مهمات ‫از روی خشم یا شادی؟‬

‫در میان جمعیت به دنبال ‫یک چهرهٔ آشنا می‌گردم.‬

‫ام‌حسن، یا ‫نهى، نامزد آن زمانم.‬

‫حقیقت را می‌خواهی؟ ‫من به دنبال تو بودم، یونس.‬

‫اما تو آنجا نبودی.‬

‫محمد الشعبی.‬

‫.- در یمن ‫ممنون.‬ -

‫خلیل!‬

‫صبر کن، ابوعلی!‬

‫خلیل ایوب. تونس.‬

‫کجا بودی؟‬

‫.- من آنجا بودم ‫دیدی چطور کارمان به پایان رسید؟‬ -

‫اخراج تحت حمایت آمریکا و اسرائیل.‬

‫این اولین جنگ مستقیم ما ‫با اسرائیل بود‬

‫و ما آن را باختیم.‬

‫من، من بردم. خب تو چطور؟ ‫کجا می‌روی؟‬

‫- تونس، تو چی؟ ‫یمن.‬ -

‫همهٔ مبارزان‬

‫سوار کامیون‌ها شوند‬

‫به مقصد بندر...‬

‫کجا می‌روی؟‬

‫من نمی‌خواهم بروم!‬

‫من می‌مانم!‬

‫همه رفتند.‬

‫بنشین.‬

‫آن‌ها رفتند... مثل یک رویا رفتند‬

‫چه کسی به من خواهد گفت به کدام کوه‌ها‬

‫قایق‌های نورانی‌شان ‫اکنون پهلو گرفته‌اند‬

‫صدای زیبایی داری.‬

‫چرا ماندی؟‬

‫چون هیچ‌کس برای ‫خداحافظی با من نیامد.‬

‫شوهرم به یمن می‌رود.‬

‫من باید به اردن بروم.‬

‫اینجا بمان.‬

‫.من پزشک هستم ‫برایت کار پیدا می‌کنم.‬

‫.امکان ندارد ‫من از شوهرم می‌ترسم.‬

‫حتی وقتی که اینجا نیست.‬

‫همه جا برنج ریخته است.‬

‫همهٔ زن‌ها به اردن می‌روند؟‬

‫همسرت آنجاست؟‬

‫مادرم. من ازدواج نکرده‌ام.‬

‫مادرم مرا رها کرد.‬

‫.او در ۱۴ سالگی با پدرم ازدواج کرد ‫یک بچه بود.‬

‫من در ۱۵ سالگی ازدواج کردم.‬

‫عاشق بودی؟‬

‫نمی‌شناختمش.‬

‫هنوز هم او را نمی‌شناسم.‬

‫چه کسی تو را بزرگ کرد؟‬

‫.- مادربزرگم ‫و پدرت؟‬ -

‫.او در سال ۱۹۵۸ فوت کرد ‫من ۶ سالم بود.‬

‫...- پس تو ‫سی سال دارم.‬ -

‫- و موهایت سفید شده؟ ‫تقصیر برنج‌هاست!‬ -

‫اسمت چیست؟‬

‫شمس. خورشید. و تو؟‬

‫.- قمر. ماه ‫این اسم توست؟‬ -

‫.نه. خلیل ‫تو مثل ماه زیبایی.‬

‫باید بروم.‬

‫عجیبه، این باران تابستانی.‬

‫مادرم همیشه می‌گفت‬

‫که باران اشک‌های ‫خداست که برای ما می‌گرید.‬

‫او می‌گفت باران ‫چشم‌ها را شفا می‌دهد.‬

‫اشک‌ها چشم‌ها را شفا می‌دهند، خلیل.‬

‫یاسین... بیا اینجا.‬

‫.او را یاسین صدا نکن ‫اسمش خلیل است.‬

‫نه، یاسین است.‬

‫مثل پدرش.‬

‫یاسین، گرسنه‌ای؟‬

‫بله مامان.‬

‫منم، مادرت، خلیل.‬

‫مامان‌بزرگ، مامان کجاست؟‬

‫او پیش خانواده‌اش ‫در اردن است.‬

‫چرا بابا مرده؟‬

‫سازمان اطلاعات او را کشت ‫چون مبارزه می‌کرد.‬

‫من یک پسر از دست دادم و تو یک پدر.‬

‫از این به بعد، تو پسر من خواهی بود.‬

‫،و تو یک قهرمان خواهی بود ‫پسرِ یک قهرمان.‬

‫تو مرا به درون انقلاب پرتاب کردی.‬

‫زیباترین چیز در دنیا.‬

‫انقلاب؟‬

‫همه چیز توضیح داده می‌شود، همه چیز تغییر می‌کند.‬

‫آدم می‌تواند جهان را در آغوش بکشد ‫و بر کیهان مسلط شود.‬

‫آزاد باشد، دیگر ‫گرگِ انسان نباشد.‬

‫دیگر با نژاد، مذهب و طبقه ‫از هم جدا نباشیم.‬

‫انقلاب؟ جهان،‬

‫فلسطین سرزمین آزادی.‬

‫من مبارزه می‌کردم و ‫جهان با من مبارزه می‌کرد.‬

‫در این دنیا، ما ‫همه قهرمان بودیم.‬

‫همه با یقین، شهید بودیم.‬

‫من مادر و مادربزرگم را فراموش کردم،‬

‫من خلیلی شدم که ‫پدرش ۱۰۰ نام دارد،‬

‫،که خانواده‌اش مائو، چه‌گوارا ‫هو شی مین است...‬

‫،ناصر، لومومبا ‫عرفات، جورج حبش...‬

‫و همهٔ آن‌ها...‬

‫ما تبدیل به خدا شده‌ایم.‬

‫ما خدا هستیم.‬

‫ما خدا هستیم!‬

‫چه کسی این را گفت؟‬

‫چه کسی گفت: «ما خدا هستیم»؟‬

‫من.‬

‫تو یک بی‌ایمان و کافری.‬

‫کمیسر سیاسی بودن به تو...‬

‫حق کافر بودن را نمی‌دهد.‬

‫من فروتنی را به تو یاد خواهم داد.‬

‫اسلحه‌ات را پس بده.‬

‫تو مایهٔ ننگ تفنگت شدی.‬

‫زانو بزن!‬

‫به تو یاد خواهم داد، ای سگ کثیف،‬

‫که در برابر خدا سجده کنی!‬

‫بخز!‬

‫فریاد بزن: «لا اله الا الله»‬

‫بلندتر!‬

‫صدایت را نمی‌شنوم!‬

‫.۱۹۷۶

‫جنگ لبنان.‬

‫اردوگاه محاصره‌شدهٔ تل زعتر.‬

‫ما به محلهٔ مسیحی‌نشین حمله می‌کنیم تا محاصره را بشکنیم.‬

‫ما ساختمانی را اشغال می‌کنیم که مالکش، جورج، یک کمونیست است‬

‫.که با ما همدلی دارد ‫اما برخی رفقا‬

‫به او بی‌اعتمادند چون ‫مسیحی است.‬

‫خط قطع نشده است.‬

‫جاسوس زنازاده!‬

‫او آدم خوبی است.‬

‫نه، او یک جاسوس است.‬

‫ابوجورج!‬

‫فرزندانت با تو تماس می‌گیرند؟‬

‫.هفته‌ای یک بار ‫آن‌ها دیگر خسته شده‌اند.‬

‫می‌خواهی به آن‌ها بپیوندی؟‬

‫و خانه‌ام را برای چه کسی بگذارم؟ ‫برای اراذل و اوباش؟‬

‫یک مشت اوباش.‬

‫،دربارهٔ کی حرف می‌زنی ‫ای جاکش؟‬

‫جنگ لبنان ما را ‫به جنایتکار تبدیل کرد.‬

‫،فکر می‌کردم زود تمام می‌شود ‫مثل اردن،‬

‫اما طول کشید.‬

‫روز به روز می‌دیدم که ‫بیروت منفجر می‌شود و از هم می‌پاشدتُ.‬

‫ما از ائتلافی ‫به ائتلاف دیگر رفتیم.‬

‫با مسلمانان، مسیحیان...‬

‫،کشتار قرنطینه ‫نبرد هتل‌ها،‬

‫کشتار شتیلا توسط ‫نیروهای لبنانی و اسرائیلی‌ها،‬

‫محاصرهٔ اردوگاه‌ها توسط ‫سوری‌ها و جنبش امل...‬

‫فلسطین داشت دورتر می‌شد،‬

‫چیزی جز یک تصویر ‫تار نبود، یک وهم و خیال.‬

‫وقتی صدای خمپاره را می‌شنوی، یعنی حالت خوب است.‬

‫در غیر این صورت، خمپاره بهت اصابت می‌کند.‬

‫خوشبختانه برای ما، ما می‌شنویم.‬

‫من در آغوش مرگ بودم.‬

‫بعداً فهمیدم که ‫رفقایم مرده‌اند.‬

‫ترسی وحشتناک مرا فرا گرفت،‬

‫ترس از اینکه مرده باشم بدون اینکه خودم بدانم.‬

‫بیا دیگر.‬

‫یکی از مهره‌های کمرم آسیب دیده بود.‬

‫از فلج شدن می‌ترسیدیم،‬

‫.اما عمل جراحی نجاتم داد ‫به‌سختی جان سالم به در بردم.‬

‫به‌سرعت بیمارستان را ترک کردم ‫و به جبهه ملحق شدم،‬

‫کوه صنین.‬

‫از این جنگ در لبنان متنفر بودم.‬

‫این کوه سفید را دوست داشتم.‬

‫،فهمیدم که افق ‫انسان را امتداد می‌دهد‬

‫و او نمی‌تواند بدون آن زندگی کند،‬

‫مگر اینکه از بدنش ‫یک تابوت بسازد.‬

‫نمی‌دانستم که به‌زودی ‫صنین را ترک خواهم کرد.‬

‫برای آموزش چریکی در چین.‬

‫از صنین تا چین.‬

‫«علم را بجویید، حتی در چین.»‬

‫کمیته مرکزی حزب کمونیست چین

‫توجه کنید!‬

‫از تمامی مبارزان‬

‫راه آزادی و ‫سوسیالیسم در جهان‬

‫درخواست می‌شود لباس‌های خود را درآورند‬

‫تا معاینهٔ پزشکی انجام شود!‬

‫به پیش در راه ‫انقلاب، تا پیروزی!‬

‫این زخم چقدر قدیمی است؟‬

‫بعد از آن، دوره‌ای در زمینهٔ ‫پزشکی انقلابی گذراندم.‬

‫،انقلابی، ابوسالم ‫پزشکیِ من!‬

‫حالا دیگر انقلاب تمام شده‬

‫.و همین‌طور پزشکی انقلابی ‫پزشکی کارِ پزشکان است.‬

‫دوباره بوی ‫نوزاد گرفته‌ای.‬

‫۷ ماه طول می‌کشد تا آدم دوباره متولد شود.‬

‫اکنون ماه ششم است ‫و تا یک ماه دیگر،‬

‫بیدار خواهی شد و با هم ‫به جلیل خواهیم رفت.‬

‫حالا باید راه بروی.‬

‫بیا، بیا راه برویم...‬

‫آنتی‌بیوتیکمان تمام شده...‬

‫داری چه‌کار می‌کنی؟‬

‫.می‌ترسم، به‌خاطر شلیک‌ها ‫چی بود؟‬

‫اراذل و اوباش. دار و دستهٔ ابوعلی جامبو.‬

‫نترس.‬

‫بیا، ابوسالم...‬

‫اگر حقیقت را بخواهی‬

‫می‌ترسیدم خانوادهٔ شمس ‫بیایند و مرا بکشند.‬

‫مادر شمس دیروز آمد ‫تا وسایلش را ببرد.‬

‫او در ایست بازرسی، به سمت ‫اردوگاه تف کرد،‬

‫.و به اردن برگشت ‫کاری با تو نخواهد داشت.‬

‫،شمس، خدا بیامرزدش ‫من او را در تل زعتر می‌شناختم.‬

‫همه می‌دانستند شوهرش ‫چطور با او رفتار می‌کرد.‬

‫او دیوانه و بی‌رحم بود.‬

‫...با او طوری رفتار می‌کرد ‫که انگار همسرش نیست،‬

‫بلکه همسر مرد دیگری است.‬

‫می‌گفت با شلیک کردن بالای سر او، دیو را فراری می‌دهد.‬

‫چه کاری از دستمان برمی‌آمد؟ ‫هیچ کار.‬

‫جز اینکه صدای کتک خوردنش را بشنویم ‫و شمس را غرق در اشک تصور کنیم...‬

‫بگو ببینم زینب، داشتی ‫دربارهٔ آنتی‌بیوتیک‌ها حرف می‌زدی؟‬

‫ما همه چیز کم داریم.‬

‫آنتی‌بیوتیک، سرم، همه چیز.‬

‫نمی‌دانم چطور می‌خواهیم دوام بیاوریم.‬

‫.من ترتیبش را می‌دهم ‫نگران نباش.‬

‫در واقع،‬

‫می‌خواستم بهت بگویم که دارم ‫پیش پسرم به آلمان می‌روم.‬

‫بچه داری؟‬

‫فکر کردی پیردختر بودم؟ ‫من همیشه لنگ نمی‌زدم.‬

‫.شوهرم مثل یک قهرمان مرد ‫این قضیه به تل زعتر برمی‌گردد،‬

‫من موقع فرار با بچه‌هایم ‫مجروح شدم.‬

‫،پسرم، خدا حفظش کند ‫برایم ویزا فرستاد.‬

‫او با یک پناهندهٔ کرد ازدواج کرد.‬

‫به لطف او شهروندی ‫آلمان را گرفت‬

‫و حالا آن‌ها ‫منتظر بچه‌ای هستند.‬

‫تصور کن: پناهنده‌ای با ‫پناهنده‌ای دیگر ازدواج می‌کند،‬

‫و من در آلمان ‫یک پناهنده خواهم بود‬

‫جایی که نوهٔ پناهنده‌ام به دنیا خواهد آمد.‬

‫.هر کس زخم خودش را دارد، خلیل ‫فقط خدا مجروحان را شفا می‌دهد.‬

‫دکتر خلیل،‬

‫.من تو را مثل برادرم دوست دارم ‫برو دنیا را ببین.‬

‫خودت را اینجا زندانی نکن.‬

‫بیا و معجزه را ببین!‬

‫فرزندان من!‬

‫پدر پیرتان ‫یک پایش لب گور است!‬

‫بابا!‬

‫فرزندانم...‬

‫من شش همسر داشتم‬

‫و از هر کدامشان ‫یک نیمه‌احمق تحویل گرفتم.‬

‫قبل از اینکه بمیرم، می‌خواهم با ‫زنی ازدواج کنم که به من‬

‫یک احمقِ تمام‌عیار بدهد!‬

‫زن‌ها مایهٔ نابودی من هستند.‬

‫بیایید پیش من!‬

‫خدایا! بابا مریض است! شفااش بده!‬

‫پیرمرد جوانی و ‫قدرت مردانگی‌اش را بازمی‌یابد!‬

‫۱۰۰۰ لیره و ‫جوانی‌تان برمی‌گردد!‬

‫،یک شامپو برای بدن ‫مخصوصاً آن قسمت!‬

‫هزار لیره برای اینکه ‫جوانی‌تان را دوباره پیدا کنید!‬

‫نام من سلیم ‫اسعد است، و تو چطور، رفیق؟‬

‫دکتر خلیل ایوب.‬

‫تویی؟‬

‫و تو داری «اکسا»ی من رو می‌خری؟ ‫واقعاً به ته خط رسیدی.‬

‫مصری هستی؟‬

‫.فلسطینی ‫عرفات هم لهجهٔ مصری داشت.‬

‫چه تحصیلاتی داشتی؟‬

‫تحصیلاتِ فرزندِ ‫انقلاب.‬

‫سه سال مبارزهٔ مسلحانه،‬

‫دو سال بدبختی، دو سال در ‫آمریکا، و بعد اخراج.‬

‫به محض اینکه مادرم ‫گرین کارت بگیرد، برمی‌گردم.‬

‫موی سفید آمریکایی‌ها را می‌ترساند،‬

‫اما مادرم آن را درست خواهد کرد.‬

‫من هم موهایم سفید است.‬

‫سکسی است. رابطهٔ جنسی چطور است برایت؟‬

‫مرا کجا می‌بری؟‬

‫به بیمارستان.‬

‫از روی دلسوزی پدرانه، یا...‬

‫بسه. تو با من کار خواهی کرد.‬

‫خوب است. دلسوزی پدرانه حالم را به هم می‌زند.‬

‫- چقدر حقوق می‌دهی؟ ‫خواهیم دید.‬ -

‫بستگی به کارت دارد.‬

‫پس، مادرت در آمریکا زندگی می‌کند؟‬

‫او در ایتالیای کوچک زندگی می‌کند.‬

‫- کجا؟ ‫نیویورک، رفیق.‬ -

‫همان‌جا که آل پاچینو «پدرخوانده» را بازی کرد.‬

‫مادرت به زبان انگلیسی با تو تماس می‌گیرد؟‬

‫.من از اینجا با او تماس می‌گیرم ‫از طریق اینترنت.‬

‫از اردوگاه تماس می‌گیری؟‬

‫می‌خواهم با مادرم در رام‌الله تماس بگیرم.‬

‫ما همه چیز داریم:‬

‫پیتسبورگ، اوهایو، حیفا، یافا...‬

‫در اینترنت، همه چیز ممکن است.‬

‫نشانم بده.‬

‫بیا با اسرائیل تماس بگیریم.‬

‫اشغال است.‬

‫بیمارستان آنتی‌بیوتیک کم دارد.‬

‫،در ذخیرهٔ مخفی ‫کنار شیرها،‬

‫یکی از جعبه‌های مقوایی.‬

‫بیا از طریق قبرس امتحان کنیم.‬

‫من به کسی زنگ می‌زنم که به مادرت زنگ بزند،‬

‫و او با شمارهٔ من با تو تماس می‌گیرد.‬

‫لعنتی.‬

‫مثل خیابان صبرا شلوغ و قفل است.‬

‫خلاص.‬

‫نجات؟ تو ۱۰,۰۰۰ لیره به من بدهکاری.‬

‫چرا؟‬

‫.برای کارم دیگر ‫پول اینترنت را دادم.‬

‫خیلی خب. ممنون.‬

‫پول آنتی‌بیوتیک‌ها را بده!‬

‫.او بی‌پول است ‫حسابِ انقلاب «مهمانِ ما»،‬

‫و نجات تو!‬

‫لعنتی، ۳۰۰ دلار است!‬

‫یک، دو، سه، چهار...‬

‫با او چه‌کار کردی؟‬

‫زینبِ رویاهای من!‬

‫بوی «عطر زنانه»ات را حس می‌کنم!‬

‫با من برقص.‬

‫دیوانه‌ای؟ ‫نمی‌بینی لنگ می‌زنم؟‬

‫من نابینا هستم.‬

‫کاشکی...‬

‫مثل آل پاچینو.‬

‫برقص، زینب من.‬

‫چه‌کار کردی‬

‫با موهای آن بیچاره؟‬

‫جوانی‌اش را به او برگرداندم.‬

‫دارید چه‌کار می‌کنید؟‬

‫بیمارت را می‌خندانیم.‬

‫.دارو دزدیدن، آره ‫شوخی کردن، آره.‬

‫!اما یونس، نه ‫من دارم از او مراقبت می‌کنم!‬

‫تو از او مراقبت می‌کنی؟ ‫بدنش پر از زخم شده است.‬

‫و من چیزی نمی‌دزدم.‬

‫من دارم مواد مخدر را ‫با آنتی‌بیوتیک‌های شما طاق می‌زنم.‬

‫«معاملهٔ منصفانه.»‬

‫و این تشک؟‬

‫او به یک تشک مواج نیاز دارد.‬

‫خیلی ترسناک است!‬

‫،یک تشک بادی ‫پورنِ هوس‌انگیز،‬

‫و او تکرار می‌کند...‬

‫باید به زندگی پیوند بخورد.‬

‫تشک آبی؟‬

‫،«من در دوست داشتن تو ‫خوشبختیِ یک اسیر را شناختم»‬

‫«در چشمانت جز ‫زیبایی و جادو چیزی نمی‌بینم»‬

‫«جادوگر زیبا...»‬

‫اول پرنده‌ها.‬

‫«قلبم را بگیر»‬

‫«برای یک لحظه...»‬

‫با ملایمت!‬

‫این از کجا آمده؟‬

‫از اولین.‬

‫آن فاحشه.‬

‫نگران نباش، ما آن را ‫با وایتکس ضدعفونی کردیم.‬

‫نمی‌بینی که آن ‫پیرمرد دارد می‌میرد؟‬

‫جرئت می‌کنی از پول حرف بزنی؟ ‫برو بیرون!‬

‫او برای تانگو آماده است.‬

‫حقوق من چی شد، دکتر؟‬

‫پولی نداریم.‬

‫،تشکیلات خودگردان فلسطینی در غزه ‫اهمیتی به بیمارستان‌های لبنان نمی‌دهد.‬

‫،آن‌ها به پلیس‌ها ‫زندان‌ها و جاسوس‌ها پول می‌دهند.‬

‫پول‌ها به جیب تاجران ‫و بازرگانان می‌رود.‬

‫!- سلیم ‫دیگر نمی‌خواهم ببینمت!‬ -

‫صبر کن!‬

‫صبر کن!‬

‫و لعنت بهش! این منم که دیگر ‫نمی‌خواهم ریختت را ببینم!‬

‫سلام. خودم را معرفی می‌کنم:‬

‫من ژرژ بارودیِ نویسنده هستم.‬

‫خوشبختم. دکتر خلیل.‬

‫ایشان بازیگر مشهور فرانسوی، کاترین سیلون هستند.‬

‫و ایشان هم نامزدشان، فادی براجِ کارگردان.‬

‫سلام.‬

‫من عضو یک انجمن ‫فرهنگی هستم‬

‫که پروژه‌های مختلفی دارد.‬

‫از جمله بنای یادبود قربانیان صبرا و شتیلا.‬

‫دوستان فرانسوی ما در بیروت هستند‬

‫تا نمایشی را بر اساس متنی از ژنه‬

‫به نام «چهار ساعت در شتیلا» اجرا کنند.‬

‫این پروژه برای من بسیار باارزش است.‬

‫من از سال ۱۹۷۵ در فرانسه زندگی می‌کنم و دارم به لبنان برمی‌گردم،‬

‫و می‌خواهم نامزدم را با آن آشنا کنم.‬

‫خلاصه اینکه مایل بودیم از بیمارستانی که دکتر امجد در آن کار می‌کند‬

‫و به قربانیان آن کشتار رسیدگی می‌کرد، بازدید کنیم.‬

‫امجد رفته است.‬

‫بیا آن‌ها را برای گشتی ‫در اطراف اردوگاه ببریم.‬

‫یک هنرمند نیاز دارد ‫تا فضا را لمس کند.‬

‫جوانمردی چون علی و شمشیری چون ذوالفقار نیست

‫چی؟‬

‫زن مسلمان بیرون نمی‌رود.‬

‫.اینجا زن‌های خیلی کمی هستند ‫به همین خاطر است.‬

‫هیچ خانواده‌ای نیست. کارگران سوری و مصری ‫شیعیان جنوب.‬

‫.خیلی کم ‫آن‌ها ۱۰ سال پیش رفتند‬

‫به اردوگاه‌های جنوب.‬

‫آن‌ها را بیرون راندند.‬

‫توسط اسرائیلی‌ها‬

‫سپس توسط لبنانی‌ها ‫و سوری‌ها.‬

‫توسط همه.‬

‫این پرچم،‬

‫سفارت کویت است.‬

‫و پشت سر من...‬

‫اینجا ورزشگاه شهرداری است.‬

‫می‌بینی شتیلا چقدر نزدیک است؟‬

‫.اسرائیلی‌ها هر دو را اشغال کردند ‫ادعا می‌کردند که چیزی نشنیده‌اند.‬

‫تو چطور جان سالم به در بردی؟‬

‫.معجزه‌آسا ‫به انگلیسی گفتم که ترکیه‌ای هستم.‬

‫ما در رستوران خوبی در شرق بیروت ناهار می‌خوریم، تو هم می‌آیی؟‬

‫شرق بیروت؟‬

‫.جنگ تمام شده ‫بیا و ببین به چه کسانی شلیک می‌کردی.‬

‫.- این متن ژنه است ‫من آن را خوانده‌ام.‬ -

‫ببین، فقدان کامل حیات در یک بدن معادل فقدان کامل یک بدن است. بفرمایید، بفرمایید، بفرمایید، بفرمایید

‫منبعِ تام و تمامِ زندگی در یک کالبد، با غیابِ ‫مطلقِ کالبد برابر است؛ برای یک فاصله‌گیریِ

‫(عقب‌نشینیِ) بی‌وقفه، ما مدام به آن نزدیک و ‫نزدیک‌تر می‌شویم، اما هرگز لمسش نخواهیم کرد.

‫اشارتی به سوی او، خم‌شدنی بر بالینش، یا جابجا کردن ‫انگشتی و بازویی... و ناگاه آن بازو چنان حضور عینی

‫و ملموسی می‌یابد که گویی رفیق توست. فرارسیدنِ ‫شاتیلا برای من لازم بود تا عریانیِ بی‌شرمانه (وقاحت)

‫عشق و عریانیِ بی‌شرمانه ‫مرگ را به چشم ببینم.

‫بدن‌ها در هر دو حال، دیگر ‫چیزی برای کتمان ندارند؛

‫فیگورها، پیچ‌وتاب‌ها، ‫ژست‌ها، نشانه‌ها و حتی خودِ

‫سکوت... همگی هم‌زمان به ‫این جهان و آن جهان تعلق دارند

‫جسد مردی سی تا سی‌وپنج ساله؛ ‫آنجا بر شکم افتاده بود، گویی تمام

‫بدنش چیزی نبود جز مثانه‌ای ‫غول‌آسا که زیر تابش آفتاب و بر اثر

‫فعل‌وانفعالات شیمیاییِ تجزیه، ‫چنان باد کرده و تا مرز شلوارش بالا

‫آمده بود که هر آن در ناحیه ‫باسن و ران‌ها آماده‌ی انفجار بود.

‫به عنوان نیروهایی که برای ‫آزادی میهن می‌جنگند‬

‫از شر انگل‌های مرتجع و امپریالیست‌ها‬

‫که می‌خواهند عزم و ارادهٔ‬

‫مبارزهٔ ما علیه صهیونیست‌ها را تضعیف کنند،‬

‫و همین‌طور استعمارگران،‬

‫ما بار دیگر مخالفت خود را اعلام می‌کنیم‬

‫با سیاست‌های ظالمانه،‬

‫آوارگی و فلاکت‬

‫مردم فلسطین.‬

‫شعارهای ما استوار باقی می‌مانند:‬

‫نه به صلحِ کذاییِ تحقیرآمیز،‬

‫نه به تسلیم و سازش، نه به همزیستی ‫با اشغالگر صهیونیست.‬

‫ترجمه کن، دکتر.‬

‫مردم فلسطین ‫دارند رنج می‌کشند و مبارزه می‌کنند.‬

‫نه!‬

‫همهٔ آن در یک جمله؟‬

‫انگلیسی زبان موجزی است.‬

‫و به این ترتیب، عظمتِ ‫فداکاری‌های گذشته و آیندهٔ ما‬

‫نمی‌تواند متزلزل کند‬

‫عزم ما را...‬

‫چه بیانی!‬

‫و نه ارادهٔ ما را سست خواهد کرد.‬

‫آینده روشن خواهد بود.‬

‫فلسطینی‌ها همچنان ‫رنج خواهند کشید.‬

‫می‌خندی؟ ‫این‌ها را برایم آب و تاب بده.‬

‫چگونه «عزم ما را متزلزل کند» را ترجمه کنیم؟‬

‫همه چیز خراب است، پس همه چیز روبه‌راه است.‬

‫رفیق، رفقای فرانسوی ما‬

‫آرمان ما را می‌شناسند.‬

‫وقتمان کم است ‫و به کمکت نیاز داریم.‬

‫در خدمت آرمان هستیم.‬

‫آن‌ها مایلند صحبت‌های ‫بازماندگان شتیلا را بشنوند.‬

‫!باید می‌گفتی ‫به دنبال قربانیان می‌گردید.‬

‫سلیم!‬

‫بیا، عجله کن!‬

‫.سلیم تحت سرپرستی حزب است ‫او در ۵ سالگی مادرش را از دست داد.‬

‫اکسا!‬

‫پس مادرت در آمریکاست ‫و برایت ویزا می‌فرستد؟‬

‫!من آزادم ‫او در ذهن من زندگی می‌کند!‬

‫.من شامپو می‌فروشم ‫«پیرمرد جوان می‌شود.»‬

‫اکسا!‬

‫«مناسب برای عشق»...‬

‫«مناسب برای رابطهٔ جنسی»،‬

‫«مناسب برای همخوابی»،‬

‫«بوسیدن و...»‬

‫۳۰۰۰ لیرهٔ لبنان!‬

‫دو دلار!‬

‫بخر، خواهش می‌کنم!‬

‫نمایشت را تموم کن.‬

‫او با نقل‌قول از فیلم‌ها ‫ادعا می‌کند انگلیسی بلد است.‬

‫او با کارگران مصری زندگی می‌کرد ‫و لهجه‌شان را یاد گرفت.‬

‫به عنوان رئیس ‫دولت فلسطین.‬

‫از کشتار به آن‌ها بگو.‬

‫راحت باشید.‬

‫،نفسم را حبس کردم ‫آن‌ها فکر کردند مرده‌ام.‬

‫گلوله‌ها دور و برم زوزه می‌کشیدند.‬

‫جسد مردی روی من افتاد.‬

‫،تیراندازی قطع شد ‫چشمانم را باز کردم.‬

‫همه جا کلی جنازه دیدم.‬

‫موهایم سفید شده است.‬

‫اجساد را یکی روی دیگری انباشته ‫بودند، همه جا مگس بود،

‫بود. اجساد را در کیسه‌هایی گذاشتند ‫و رویشان را با خاک سیاه پوشاندند

‫همانطور که می‌بینید، همه چیز سیاه شده است

‫برای صحبت با مادرت،‬

‫فرانسوی‌ها می‌توانند کمکت کنند.‬

‫بگو شمارهٔ پاریس تو را ‫به او بدهد.‬

‫من به فلسطین برمی‌گردم.‬

‫آرامگاه شهدای کشتار دشمن صهیونیستی در صبرا و شاتیلا

‫خب، دکتر خلیل،‬

‫خوشحالی؟‬

‫من هرگز اینجا نبوده‌ام.‬

‫در حالی که در این کشور به دنیا آمده‌ای!‬

‫نه، در یک اردوگاه.‬

‫مگر اردوگاه در لبنان نیست؟‬

‫نه برای تو.‬

‫باز که داری سیاسی حرف می‌زنی.‬

‫هیچ‌چیز مانع از این نمی‌شود که ‫این کشور را کشف کنی.‬

‫نیمی از لبنانی‌ها بیش از حد طرفدار ‫فلسطینی‌ها بودند و نیم دیگر فلسطینی‌ها را

‫خطری می‌دانستند که باید نابود شود. لیستی ‫از ۷۲ حرفه و شغل در لبنان وجود دارد که

‫فلسطینی‌ها حق ممارست و انجام آن‌ها را ‫ندارند؛ یک فلسطینی حق کار کردن ندارد. و

‫این‌گونه است که همه برای آرمان فلسطین اشک ‫می‌ریزند، در حالی که از خودِ فلسطینی متنفرند

‫ ما اینجا در اشرفی، منطقه اداری مسیحیان هستیم.

‫سقوط قهرمانان...‬

‫خب، دکتر؟‬

‫چی شده؟‬

‫اگر همه‌چیز خوب پیش برود.‬

‫به سلامتی!‬

‫می‌توانم ببینمتان؟‬

‫یک خواهشی از شما دارم.‬

‫اتاق چطور است؟‬

‫درک مرگ آسان‌تر است.‬

‫جالب است.‬

‫یک خواهشی از شما دارم.‬

‫من...‬

‫مادرم...‬

‫می‌خواهم به او زنگ بزنم.‬

‫می‌توانی از پاریس به او زنگ بزنی؟‬

‫.او در فلسطین زندگی می‌کند ‫از اینجا نمی‌توانیم زنگ بزنیم.‬

‫.در فلسطین ‫رام‌الله در فلسطین.‬

‫شما از ما خوشتان نمی‌آید.‬

‫ما را راحت بگذارید.‬

‫ما مدت زیادی است که از هم جدا شده‌ایم.‬

‫روابط بین لبنان ‫و اسرائیل قطع شده است.‬

‫در رام‌الله.‬

‫از پاریس به او زنگ بزن‬

‫و شمارهٔ مرا در بیمارستان ‫به او بده.‬

‫او می‌تواند با من تماس بگیرد.‬

‫دولت خطوط را قطع کرده است.‬

‫خواهیم دید.‬

‫نجوا؟‬

‫خلیلم.‬

‫حالت چطور است، مادر؟‬

‫شکر خدا، خوبم.‬

‫در بیمارستان.‬

‫دکتر.‬

‫«بیمارستان الجلیل» در شتیلا.‬

‫چرا، مادر؟‬

‫چرا؟‬

‫گریه نکن، مادر.‬

‫گریه نکن.‬

‫صدایت همیشه زیباست.‬

‫چیزی بگو، مادر.‬

‫حرف بزن، مادر.‬

‫ممنون. باید به بیمارستان برگردم.‬

‫.در فلسطین ‫او در فلسطین زندگی می‌کند.‬

‫چی؟‬

‫«یک ملت عربی واحد از ‫خلیج تا اقیانوس»، همین است؟‬

‫ما این‌طور زندگی می‌کنیم.‬

‫این آوارگی فلسطینیان است.‬

‫من حق ندارم ‫به فلسطین بروم.‬

‫«خودمختاری».‬

‫بدون مجوز اسرائیل، هیچ بازدیدی از غزه یا ‫کرانهٔ باختری ممکن نیست.‬

‫مجوزی که خیلی به ندرت به ما می‌دهند.‬

‫در جلیل.‬

‫فلسطینی‌ها ‫یهودستیز نیستند.‬

‫آن‌ها در هر کشتاری ‫به یک قربانی نیاز دارند!‬

‫گرسنه‌ام. بیا غذا بخوریم.‬

‫پدرم به اسرائیل رفت‬

‫مادرم؟ داستان او ساده است.‬

‫پدرم ناپدید شد،‬

‫او خودش را با یک بچه ‫تنها یافت‬

‫و نامادری‌ای که از او متنفر بود.‬

‫فرار کرد و به خانه برگشت.‬

‫.تقصیر پدرم بود ‫او رهایش کرد.‬

‫من داستان عدنان را برایت تعریف می‌کنم.‬

‫نام پدرم یاسین بود.‬

‫عدنان برای من مثل پدر بود.‬

‫مثل یونس.‬

‫مثل پدر برای من.‬

‫او در کما است.‬

‫من در بیمارستان از او مراقبت می‌کنم.‬

‫این داستان دیگری است.‬

‫دادگاه عدنان ابوعوده را گناهکار می‌شناسد‬

‫و او را به ۳۰ سال زندان محکوم می‌کند‬

‫به‌خاطر تعرض و ‫عملیات مسلحانه‬

‫در خاک دولت اسرائیل‬

‫واقعاً فکر می‌کنی وضعیتت ۳۰ سال طول می‌کشد؟‬

‫شوخی نکن.‬

‫سی سال!‬

‫این سرزمین اجداد من و سرزمین من است.‬

‫من اینجا به دنیا آمدم،‬

‫پدرم اینجا دفن شده است،‬

‫و پدربزرگم هم همین‌طور.‬

‫،من نه تروریست هستم ‫نه یک مهاجر مخفی،‬

‫من فقط به خانه‌ام برگشتم.‬

‫سی سال؟‬

‫تا ۱۰ سال دیگر،‬

‫من شما را به عنوان ‫جنایتکاران جنگی محاکمه خواهم کرد.‬

‫عدنان ۲۲ سال را ‫در زندان‌های اسرائیل گذراند.‬

‫در سال ۱۹۸۳،‬

‫او آزاد شد‬

‫طی یک تبادل اسرا.‬

‫به قهرمان ما خوش‌آمد بگویید‬

‫.آغوشش بکشید ‫بوی فلسطین را استشمام کنید.‬

‫احمق! احمق!‬

‫سگ‌های کثیف!‬

‫بچه‌های بدکاره!‬

‫مادربه‌خطاها!‬

‫«آنچه من دیدم...‬

‫«پیش چشمانم‬

‫«تو را نمی‌بیند...‬

‫«دل گم‌گشتهٔ من...‬

‫«ای چشمان من...»‬

‫سگ‌های کثیف!‬

‫من تو را شهید اعلام می‌کنم.‬

‫افسوس، نه.‬

‫باید این کار را می‌کردیم.‬

‫او باید همان‌طور می‌مرد ‫تا اینکه در تیمارستان بمیرد.‬

‫با او مثل یک جنایتکار رفتار شد،‬

‫انگاری می‌خواستند پنهانش کنند،‬

‫انگار که باعث خجالت ما می‌شد.‬

‫او مرده است.‬

‫ما باید...‬

‫اما گذاشتیم مثل سگ بمیرد.‬

‫من تقریباً چیزی به مادرم نگفتم.‬

‫او چیزی نگفت، تو هم چیزی نمی‌گویی،‬

‫و من در این فکرم که اینجا چه کار می‌کنم.‬

‫.من به کاترین دروغ گفتم ‫ما عدنان را کشتیم و گریه کردیم.‬

‫.ما این‌طوری هستیم ‫منتظر می‌مانیم. به دام افتاده.‬

‫من خسته و فرسوده‌ام، تو هم همین‌طور.‬

‫تو روزی مردی که نهیله مرد.‬

‫بله، تو می‌خواهی ‫یک داستان عشق بی‌پایان باشی.‬

‫یونس و نهیله، بچه‌هایشان...‬

‫زیباترینِ داستان‌های عاشقانه.‬

‫،همه می‌خواهند یک داستان باشند ‫اما من نه. من می‌خواهم خودم باشم.‬

‫تا بتوانم زندگی کنم.‬

‫نهیله هم آخرین بار ‫این را به تو گفت.‬

‫و تو نمی‌خواستی آن را بشنوید.‬

‫بعداً... به من گوش کن.‬

‫- آسیب دیده‌ای؟ ‫چیزی نیست.‬ -

‫چیزی بخور.‬

‫گرسنه‌ام نیست.‬

‫امروز تو به من گوش خواهی داد.‬

‫دلم گرفته است ‫و تو هیچ‌چیز نمی‌بینی.‬

‫چشمانت را باز کن و نگاه کن.‬

‫دوستت دارم.‬

‫من هم همین‌طور، اما قضیه ‫این نیست.‬

‫یک سال است، ۱۲ ماه است ‫که تو را ندیده‌ام.‬

‫می‌دانی، عبور از مرز ‫یک نبرد واقعی است.‬

‫،فداییان در مرز ‫عملیات‌های چریکی...‬

‫من افسر نظامی ‫بخش هستم.‬

‫می‌دانم.‬

‫اما امشب، من به تو ‫گوش نمی‌دهم، من حرف می‌زنم.‬

‫تو را به خدا به من گوش کن.‬

‫سرزنشت نمی‌کنم که ‫یک سال دور بوده‌ای.‬

‫زندگی من همه‌اش انتظار بوده است.‬

‫وضعیت ما، مبارزه...‬

‫من به وضعیت اهمیتی نمی‌دهم.‬

‫می‌خواهم حرف بزنم. به من گوش کن.‬

‫تو هیچ‌چیز نمی‌دانی.‬

‫فکر می‌کنی تپه‌هایی که از آن‌ها می‌گذری ‫تمام زندگی هستند.‬

‫با بوی گرگت می‌آیی.‬

‫...تو گرگ جلیلی ‫اما من چه؟‬

‫می‌دانی ما کیستیم؟‬

‫زندگی ما به انتظار گذشت ‫که به پنجره ضربه بزنی.‬

‫زندگی‌ام در انتظار تو می‌گذرد.‬

‫می‌دانی ما کیستیم؟‬

‫ما چه شده‌ایم؟ ‫پدرت ما را به اینجا آورد...‬

‫اما برای چه زندگی‌ای؟‬

‫فکر می‌کنی یک شیخ نابینا‬

‫می‌تواند خرج یک ‫خانوادهٔ ۷ فرزندی را بدهد؟‬

‫به دل نگیر.‬

‫شیخ برای من ‫بیشتر از یک پدر بوده است.‬

‫این اواخر، او با ‫خواهر مرده‌اش حرف می‌زد.‬

‫او با من طوری حرف می‌زد ‫که انگار خواهرش بودم‬

‫و همه‌چیز را به من گفت.‬

‫اگر می‌توانستیم ‫مثل خواهر و برادر بشویم...‬

‫تو همه‌چیز را به من می‌گفتی ‫و من همه‌چیز را به تو می‌گفتم.‬

‫گوش کن: انگار که ‫آسمان به زمین افتاده بود.‬

‫ما را راندند.‬

‫آن‌هایی که ماندند، در کشور خودشان ‫احساس غریبه بودن می‌کردند.‬

‫می‌توانی تصورش را بکنی؟ ‫ما غریبه هستیم.‬

‫و دیگر مردی نمانده،‬

‫،چرا که آن‌ها بدون زمین ‫بدون تفنگ و بدون اسب هستند.‬

‫آن‌ها زمین ما را گرفتند‬

‫و ما در زمین‌های خودمان دزدی می‌کردیم،‬

‫محصولات خودمان را می‌دزدیدیم تا بخوریم.‬

‫بعد از آن...‬

‫روی زمین‌هایی که گرفتند ‫برای یهودی‌ها کار می‌شد.‬

‫دیگر جرئت نمی‌کردیم ‫در آینه نگاه کنیم.‬

‫دیگر جرئت نمی‌کردیم ‫به چشمان همدیگر نگاه کنیم.‬

‫ما در بند قوانین نظامی زندگی می‌کردیم،‬

‫حکومت نظامی و بازداشت‌ها.‬

‫به افسر گفتم:‬

‫«از من چه می‌خواهی؟ من آزادم.»‬

‫چطور جرئت کردم دهانم را باز کنم...‬

‫«بله، شما یهودی‌ها رنج کشیده‌اید.‬

‫«اما این به شما حق نمی‌دهد ‫که به ما آسیب برسانید.»‬

‫او از بارداری‌هایم پرسید و من گفتم:‬

‫«درد مرا باردار می‌کند.»‬

‫او گفت: «برو شوهرت را در لبنان پیدا کن.»‬

‫من گفتم: «تو برو خانه‌ات در لهستان.‬

‫،«اگر می‌خواهی بمانی ‫بمان، اما دست از سر من بردار.»‬

‫:وقتی با او حرف می‌زدم، با خودم فکر کردم ‫«اگر یونس اینجا بود،‬

‫«دهانش را می‌بست.»‬

‫تصور کردم این تویی که داری حرف می‌زنی‬

‫و مثل تو حرف زدم.‬

‫حتی به او دربارهٔ صلاح‌الدین گفتم،‬

‫و او گفت:‬

‫«شما عرب‌ها در بیداری رؤیا می‌بینید.»‬

‫این رؤیای در بیداری را نمی‌فهمیدم،‬

‫اما گفتم: «ما عرب نیستیم.»‬

‫،«شما از لبنانی‌ها ‫سوری‌ها و مصری‌ها حرف می‌زنید،‬

‫«و ما را عرب می‌دانید؟‬

‫،«ما عرب نیستیم ‫ما فلسطینی هستیم.»‬

‫من آن را عمداً گفتم.‬

‫می‌دانم که ما عرب هستیم.‬

‫اما اگر می‌خواهی بدانی‬

‫ما عربِ عرب‌ها هستیم و یهودیِ یهودی‌ها.‬

‫تو نمی‌پرسی چطور ‫روزگار می‌گذرانیم.‬

‫بچه‌ها، شکر خدا، بزرگ شدند‬

‫و عبری را بهتر از ‫خود یهودی‌ها صحبت می‌کنند.‬

‫سالم در تعمیرگاهی در عکا ‫مکانیک است،‬

‫و مروان با او کار می‌کند.‬

‫احمد شعر می‌نویسد‬

‫و سلمی زبان انگلیسی‌اش خوب است.‬

‫صالح و نزار هنوز کوچک هستند،‬

‫و نور به‌زودی ازدواج می‌کند.‬

‫می‌خواهم اینجا برای سالم و مروان ‫یک تعمیرگاه بخرم،‬

‫نظرت چیست؟‬

‫می‌توانی‬

‫با ۳۰۰۰ دلار به ما کمک کنی؟‬

‫مهم نیست. جورشان می‌کنیم.‬

‫اصلاً نباید به تو می‌گفتم.‬

‫سرزنشت نمی‌کنم، این را ‫گفتم تا فقط خودم را سبک کنم.‬

‫به افسر گفتم:‬

‫«جهنمی که ما را در آن می‌اندازید،‬

‫خودتان هم با ما در آن سقوط خواهید کرد و ‫همان آتش شما را خواهد بلعید.»‬

‫اما نتوانستم این ‫«رؤیای در بیداری» را فراموش کنم.‬

‫یعنی زندگی ما فقط یک رؤیاست؟‬

‫تو با داستان‌هایت از صلاح‌الدین و ناصر آمدی،‬

‫و من باورت کردم.‬

‫تو «باب‌الشمس» را با حماسه‌های قهرمانانه پر کردی.‬

‫،من صد بار با تو ازدواج کردم ‫دانلود داستان‌هایت و بچه‌هایت را دوست داشتم.‬

‫کم‌کم تو را در همهٔ آن‌ها می‌دیدم.‬

‫من جلوی دیگران نقش بازی می‌کردم.‬

‫نقش قهرمان زن را بازی می‌کردم.‬

‫نقش همسر قهرمان را ‫بازی می‌کردم.‬

‫بازی می‌کردم...‬

‫اما همهٔ این نقش‌ها مرا فرسوده کرد.‬

‫،یک نقش جلوی افسر ‫و نقشی دیگر در خانه.‬

‫پدرت می‌گفت:‬

‫«زن‌های ما کار نمی‌کنند.»‬

‫من جواب دادم: «همان‌طور ‫می‌شود که شما می‌خواهید.»‬

‫و داشتم به او دروغ می‌گفتم.‬

‫دربارهٔ تنها پیروزی‌ام در دادگاه به تو نگفتم:‬

‫وکیل اسرائیلی کاری کرد که ‫بچه‌ها نام تو را به زبان بیاورند.‬

‫اما وقتی تو آمدی، آن داستان رنگ باخت.‬

‫تو داستان‌های زیادی داشتی...‬

‫من سکوت می‌کردم، گوش می‌دادم،‬

‫دوست داشتم در همان رؤیاهایی زندگی کنم ‫که تو در آن‌ها زندگی می‌کردی.‬

‫سرزنشم نکن.‬

‫پدرت مرده، مادرت مرده، من تنهام‬

‫تا آیندهٔ بچه‌ها را تأمین کنم.‬

‫می‌خواهم خانواده تشکیل بدهند و کار کنند.‬

‫دیگر از نقش بازی کردن ‫و توهمات خسته‌ام.‬

‫می‌دانی این درخت چند سالش است؟‬

‫به آن می‌گویند «رومی» ‫چون رومی‌ها را دیده است.‬

‫زیتون‌هایش کوچکند ‫اما بهترین هستند.‬

‫خدای من!‬

‫.خودت این را به من گفتی ‫مثل همیشه،‬

‫،من داستان‌های تو را به یاد می‌آورم ‫نه داستان‌های خودم را.‬

‫این چیست؟‬

‫نمی‌نوشی؟‬

‫از این خوشم نمی‌آید.‬

‫از عرق خوشم نمی‌آید.‬

‫خوشت نمی‌آید،‬

‫اما همیشه با من می‌خوردی.‬

‫چرا؟‬

‫برای اینکه ناراحتت نکنم.‬

‫پس من تو را درک نکردم.‬

‫می‌دانی،‬

‫این اواخر، پدرت ‫عقلش را از دست داده بود،‬

‫اما دو بیت شعر به یادش مانده بود.‬

‫به او نزدیک شدم و گفتم:‬

‫«بگو دلت همان‌جاست ‫که عشق می‌خواهد...»‬

‫و او ادامه داد.‬

‫«عشق فقط همان‌جاست ‫که عشق نخستین است.»‬

‫تو نمی‌خواهی هیچ‌چیزی ‫دربارهٔ رفقا بدانی.‬

‫...اگر آن‌ها را می‌دیدی ‫شجاعتشان در مرزها...‬

‫باورنکردنی است.‬

‫دنیا تغییر می‌کند.‬

‫«ساف» چیزی متفاوت از ‫پادگان «شعب» است.‬

‫آن‌ها می‌گویند: «عمو ابوسالم...»‬

‫در حالی که دل من ‫از آن‌ها جوان‌تر است!‬

‫«از جنگ ۱۹۴۸ برایمان بگو.»‬

‫می‌خواهی چه چیزی به آن‌ها بگویم؟‬

‫اینکه ما می‌جنگیدیم ‫بدون اینکه بدانیم جنگ چیست؟‬

‫اینکه ما از دهکده‌هایمان در برابر ‫یک ارتش سازمان‌یافتهٔ یهودی دفاع می‌کردیم؟‬

‫نه.‬

‫من یک ماه روی زمین کشیدم.‬

‫گفتم: «ماه فقط ‫یک بار در ماه کامل می‌شود.‬

‫«بقیهٔ اوقات، او تغییر می‌کند.‬

‫«بزرگ می‌شود، کوچک می‌شود.‬

‫«تغییر، قانونِ ‫جهان است.‬

‫«همه‌چیز فقط ‫برای یک لحظه ثابت می‌ماند،‬

‫«سپس رشد می‌کند یا کوچک می‌شود.»‬

‫متوجه می‌شوی، نه؟‬

‫- و من؟ ‫تو مثل ماهی.‬ -

‫منظورت این است که دارم پیر می‌شوم؟‬

‫مثل ماه.‬

‫نیم ساعت...‬

‫می‌خواهم نیم ساعت استراحت کنم.‬

‫من تو را با داستان‌ها غسل دادم،‬

‫و حالا دوباره مثل یک نوزاد شدی.‬

‫ما ۶ ماه و ۳ هفته است که داریم ‫خودمان را برای تو آماده می‌کنیم.‬

‫یک هفتهٔ دیگر، می‌شود ۷ ماه.‬

‫.تو دوباره متولد خواهی شد ‫تو را به خدا، نمیر.‬

‫یک هفتهٔ دیگر، ایستاده ‫از صفر شروع می‌کنی.‬

‫تو گفتی یک مرد زمانی می‌میرد ‫که کسی که دوستش دارد بمیرد.‬

‫نهیله مرده است ‫و تو داری می‌میری.‬

‫اما این‌طوری نمیر.‬

‫داستان‌های بیشتری می‌خواهی؟‬

‫دیگر چیزی ندارم، تمام شد.‬

‫بین داستان تو ‫و داستان خودم، گم شده‌ام.‬

‫ترجیح می‌دهم تو را تنها بگذارم ‫و بروم عکس‌ها را بیاورم‬

‫عکس‌های نهیله، سالم، مروان، نزار،‬

‫،نور، سلمی و احمد ‫و فرزندانشان.‬

‫آن‌ها را برایت می‌آورم،‬

‫و تو به من خواهی گفت که چطور ‫داستان این عکس‌ها را تعریف کنم.‬

‫چه می‌گویی، ابوسالم؟ ‫یک هفتهٔ دیگر دوباره متولد شو،‬

‫به میهن برگرد، و ‫به داستانت پایان بده.‬

‫عصر بخیر.‬

‫من دنبال ایلی رومی می‌گردم، او را می‌شناسی؟‬

‫کجا زندگی می‌کند؟‬

‫نامه‌ای از طرف همسرش دارم.‬

‫از آدرس مطمئنی؟ ‫اینجا شتیلا است.‬

‫من کسی را به این نام نمی‌شناسم.‬

‫اما چرا.‬

‫همسرش اهل عین‌الزیتون است.‬

‫نامه را تحویل می‌دهم ‫و به خانه برمی‌گردم،‬

‫من کسی را اینجا نمی‌شناسم.‬

‫شرمنده، کاری از دستم برایت برنمی‌آید.‬

‫.- بیا اینجا ‫بله؟‬ -

‫نامه را بگیر و به او بده.‬

‫من او را نمی‌شناسم.‬

‫دنبالش بگرد.‬

‫.من اینجا می‌خوابم ‫آیا در اردوگاه هتلی هست؟‬

‫در اردوگاه؟ ‫بیروت پر از هتل است.‬

‫نه. باید شب را ‫در اردوگاه بگذرانم.‬

‫.می‌توانی خانهٔ من بخوابی ‫من در بیمارستان می‌خوابم.‬

‫خانه‌ات را اسرائیلی‌ها منفجر کردند؟‬

‫ببخشید... اینجا را خانهٔ خودت بدان.‬

‫.- فردا می‌بینمت ‫کجا می‌روی؟‬ -

‫به بیمارستان.‬

‫گرسنه‌ام.‬

‫،راه درازی را آمده‌ام ‫حلوا کم است.‬

‫قبل از رفتن به بیمارستان ‫دوش بگیر.‬

‫می‌روم غذا درست کنم.‬

‫عرق داری؟‬

‫البته.‬

‫فکر می‌کردم خانه‌های اردوگاه‌ها ‫از ورقه‌های فلزی ساخته شده‌اند.‬

‫،در تابستان مثل فر ‫در زمستان مثل یخچال.‬

‫یخ داری؟‬

‫برق نیست.‬

‫،وقتی عرق دوست داری ‫توش یخ می‌اندازی.‬

‫من از عرق متنفرم.‬

‫خوشم نمی‌آید.‬

‫بخور.‬

‫بیماری دارم که منتظرم است.‬

‫.- باید بروم ‫می‌دانم. بعداً.‬ -

‫یونس!‬

‫«به نام خداوند ‫بخشندهٔ مهربان، یاسین،‬

‫«سوگند به قرآن حکیم،‬

‫«که تو قطعاً از پیامبرانی،‬

‫«بر راهی راست،‬

‫«این نازل‌شده از سوی آن توانای شکست‌ناپذیر‬

‫«...و مهربان است.»‬

‫غسلش می‌دهند.‬

‫به ایلی رومی، از طرف ‫همسرش نهیله الشواه‬

‫یونس، عشق من.‬

‫یونس، عشق من.‬

‫من به‌زودی خالقم را دیدار خواهم کرد.‬

‫نوه‌هایم را که نامشان یونس است ‫دورتادورم جمع کردم.‬

‫،یونس پسر نور ‫یونس پسر سالم،‬

‫،یونس پسر مروان ‫یونس پسر نزار.‬

‫رازمان را به آن‌ها گفتم؛ ‫باب‌الشمس.‬

‫آن‌ها را به غار فرستادم ‫تا وسایلمان را پس بگیرند‬

‫و ورودی را مسدود کنند.‬

‫چرا که این تنها تکه زمینِ ‫آزاد شده از فلسطین است.‬

‫هیچ اسرائیلی وارد آن نشده است.‬

‫به آن‌ها گفتم آن را باز نکنند‬

‫قبل از بازگشت پدربزرگ،‬

‫یونس ابراهیم الاسدی.‬

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.