Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
،قویتر از همیشه باشید .ایران آزاد نزدیکه
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
مترجم: اشکان هیدی
مردم اسپانیا! اینجا رادیو ناسیونال،
در حال پخش از منطقه آزادشده.
این پیامی است برای تمام شهرهای شمال اسپانیا؛
که با شجاعت و ایمان،
در برابر هرجومرج جمهوریخواهان ایستادگی کردهاند.
[لبنیاتی]
میکُشیمتون!
ترسوها!
[زنده باد موسولینی]
بس کن دیگه، لطفاً.
صدا رو نمیشنویم.
[سباستین | ۱۹۳۷]
همرزمان ایتالیایی ما، هماکنون به سوی اسپانیا در پروازند...
در پاسخ به فراخوان ما...
- خوانوکو... - بله؟
مامانمو دیدی؟
- نه، باید خونه باشه. - برو صداش کن.
عجله کن، بهش بگو بیاد!
عجله کن!
ورود آنها گواهی است بر...
دارن میان!
دارن میان!
آقایون،
ایتالیاییها رسیدن!
یک... دو...
مادر!
مادر!
سباستین!
داری چیکار میکنی؟ برو! اشتباه زدن!
- بیا. - ولم کن!
ماما!
آتش!
ایست، به نام جمهوری!
ایست!
♫ای سرباز عزیز اسپانیا،♫
♫ای سرباز کوچکِ شجاع،♫
♫خورشید مفتخر است...♫
♫به بوسه بر پیشانی تو.♫
♫تو پیروز شدی،♫
♫آنچنانکه تقدیر اینطور خواست؛♫
♫چرا که مریم مقدس شنید...♫
♫التماسهای دلشکستهی...♫
♫دلدارِ سبزهرویت را.♫
وایسا!
فراسکیتو، با من بیا.
ایست.
تکون نخور.
همونجا بمون!
اینجا چیکار میکنی؟
من از خودتونم.
ها؟
من از خودتونم.
زندهباد اسپانیا!
زندهباد اسپانیا!
زندهباد!
[تــــوپ سیــــاه]
[کارلوس | ۱۹۳۲]
- مادر. - بله؟
- دارم میرم بیرون. - کجا؟
میرم کازینو.
- صبر کن! - بله؟
بادمجون سرخکرده با عسل که خیلی دوست داری رو درست کردم.
بعداً!
[سفید]
[بار روسیو]
[سیاه]
عصر بخیر.
- کارلوس رودریگز سگورا؟ - بله.
لطفاً دنبالم بیاین.
قربان.
بله؟
کاندیدا آمدند.
بفرستینشون داخل.
کمیته کازینو درخواست عضویت شمارو بررسی کرده.
موافقها با توپ سفید رأی بدن، مخالفها با توپ سیاه.
مفهومه؟
مفهومه.
رأیگیری شروع میشه.
[سلام]
[دنبال چی هستی؟]
[همین الان سکس میخوام.]
[آلبرتو | ۲۰۱۷]
ببخشید.
دنبال ضبطهای قدیمیتر میگردم، واسه قبلِ آتشسوزی.
اسمیرنا.
هیچی ندارم.
من...
- میتونم اینا رو ۲ یورو بهتون بدم. - آره، میدونم...
ولی من دنبال موسیقی قبل از ۱۹۲۲، ۱۹۲۳ هستم...
از قسطنطنیه.
هیچی ندارم. اصلاً هیچی.
هنوز هستن. زیاد نیستن، ولی هستن. چندتاییشون سالم موندن...
- پول داری؟ - آره.
دروغ که نمیگی، پول داری؟
آره، پول دارم.
خیلیها میان اینجا بعد میگن: «ما پول نداریم.»
چند تا صفحه میخوای بخری؟ جواب ندادی.
یه لحظه صبر کن.
جواب نمیدی؟
- میشنویش؟ - آره، ولی چی دارن میگن؟
زنه داره میخونه. میگه...
دیگه نمیخواد زن باشه، حالا دیگه میخواد مرد باشه.
اوه، واو! ترنسه؟
یه همچین چیزی. صبر کن. ترجمهاشو دارم.
همین الان یادداشتش کردم. گوش کن.
میگه: «من قشنگترین دختر بودم.
قشنگترین دخترِ کلِ آتن. زیباترین.»
حالا دیگه نمیخواد زن باشه، بلکه میخواد مرد باشه.
مثل اونایی که تو خط مقدم هستن،
با اسلحه و چاقو.»
میخوای باهاش چیکار کنی؟
شاید... فکر کنم پایاننامهام رو روش متمرکز کنم.
وقتی این یکی پیدا شده، صد در صد باید نمونههای دیگه هم وجود داشته باشه
که تو آهنگاشون از این تمایلات خلافِ جریان و حاشیهای میگن.
لعنتی، این مال سال ۱۹۲۲ئه!
دارن درباره دگرباشی، مواد مخدر... حرف میزنن. خیلی خفنه!
- صدات روبهراهه! - ها؟
به نظر خیلی سر این قضیه هیجانزدهای. اینطوری صداتو شنیدن، حال آدمو خوب میکنه.
بگذریم، کی برمیگردی؟ قرار بود دو هفته پیش برگردی.
کی داره بهت زنگ میزنه؟
بله؟
سلام، میتونم با آلبرتو لوپز آزکونا صحبت کنم؟
بله، خودمم. ولی من اسپانیایی نیستم.
متأسفم.
از دفتر پدرو ایگونیا تماس میگیرم.
چی؟
مجری وصیتنامه پدربزرگتون.
پدربزرگتون اخیراً فوت کردن.
پدربزرگ من پنج سال پیش فوت کرد.
نه، آقای لوپز آزکونا دیروز فوت کردن.
منظورتون پدرِ مادرمه؟
بله.
بابت این فقدان متأسفم.
مگه زنده بود؟
توپ سیاه!
توپ سفید.
توپ سیاه.
توپ سیاه.
توپ سفید.
[کتاب ترانههای شهری یونانیان مشرقزمین]
توپ سیاه.
دارم ارضا میشم.
توپ سیاه.
[!حین اقامت کوتاهت، فرهنگ آتن را کشف کن]
.توپ سیاه
توپ سیاه.
توپ سیاه.
توپ سیاه.
درخواست عضویت شما رد شده.
دستشویی کجاست؟
سمت راسته.
ممنون.
راست!
راست، راست! بیشتر!
حالا مستقیم! مستقیم!
حالا مستقیم!
خوبه، خوبه!
بیشتر، بیشتر!
حالا بپیچ.
خوبه، خوبه!
بیا بیا!
وایسا! همونجا بمون!
از اون طرف.
چک کن ببین نبض دارن یا نه.
حواستون جمع باشه.
- ببینم کسی زنده هست یا نه. - فکر نکنم کسی زنده مونده باشه.
تعداد کمیشون جونِ سالم به در بردن.
بقیه رو بیارین پایین.
اوضاع خیلی خرابه.
کامیون حسابی به گند کشیده شده.
اون یکی داره تکون میخوره!
اون یکی زندهست! زندهست!
- کجا؟ - اینجا. اینا زندهن.
بیاین اونایی که سمت چپ هستن رو بیاریم.
این یکی اولویت داره.
مواظب باش، اول اون رو بیار بیرون.
اونی که توی گوشهست رو بیار.
نگهش دار، محکم نگهش دار.
بیارش بیرون.
اون یکی هم که اونجاست.
نه، اون مُرده.
زدی تو سرم!
اینایی که اینجان رو بیار.
- مارتا، این مجروح رو ببین. - اون مُرده.
اونی که توی گوشهست رو بیار.
خواهرها! باندها رو آماده کنین.
بگیرینش.
- دقت کن؛ - بیا.
- بیارش اینجا؛ اینجا. - بیا؛ یکی دیگه.
تکون خورد!
زندهست!
بگیرینش.
مواظب باشین.
اوضاعش خیلی بده.
مواظب باشین! حواستون به شکمش باشه!
اول این یکی رو بیاریم بیرون.
مواظب باشین، زندهست.
اون یکی هم زندهست!
اول اینا رو بیاریم پایین.
لعنتی، بذارین دونهدونه بیاریمشون پایین.
یک، دو، سه!
محکم بگیرینش!
مواظب باشین، زخمش بازه!
مواظب باشین.
- آروم باش. - لعنت بهت!
این عوضی خیلی سنگینه!
خیلی اورژانسیه!
باید کامیون رو تمیز کنیم!
کمکم کنین!
خواهر!
لعنتی، چه سنگینه!
اوضاع خیلی وخیمه...
یه پتو بیارین!
اسمت چیه؟ چیکارهای؟!
- کجا پیداشون کردین؟ - رینوسا.
اسمت چیه؟ چیکارهای؟!
اسمت چیه؟ چیکارهای؟!
رافائل رودریگز راپون.
رافائل، چی؟
رافائل رودریگز راپون.
چک کن ببین افسره یا نه.
- سرهنگ دوم. - ببرینش اتاق عمل!
- مُردم از گرسنگی. ناهار نخوردم. - نخوردی؟
فقط ظهر یه سیب خوردم.
ولی گشنمه.
- حرکت نمیکنه. - دوباره خراب شد.
باید درستش کنی، گیر کرده.
دیروزم خوب کار نمیکرد.
روسیو!
چی شده؟ وضعیت چیه؟
شکمش هم بدجور پاره شده، هم کوبیده و له شده...
بافتها بیرون زدن.
همین وضعیت رو پاشم هست، ولی استخونی نمیبینم...
این از نیروهای دشمنه!
عمیق نفس بکش.
فشار بده.
نفس بکش.
خونریزیش خیلی زیاده.
بیا تمیزش کنیم.
- انبر! - نبضش خیلی ضعیفه.
- دارم میام. - عجله کن.
عجله کن.
همینطور فشار بدم؟
بهم بگو.
- وضعیت پا چطوره؟ - خونریزی داره.
کارمون اینجا تمومه.
تیغ! تیغ!
نبضش الان یکم بهتره.
بیشتر بهش اتر بدین.
- یه لحظه. - اِتِر بیشتر!
پا رو ببین، پا رو چک کن.
چطوره؟
خیلی خب، خوبه.
پا رو نشونم بده.
این یعنی چی؟
واسه عضویت تو کازینو درخواست داده بودی، ولی رد صلاحیتت کردن؛
جریان چی بود؟
یادمه یه تابستون که بچه بودم،
یه سروصدایی شنیدم...
داد و فریاد از بالای خیابون میومد.
بیرون رو نگاه کردم
و دیدم چند تا از پسرهای شهر یه پسر دیگه رو دارن میکِشن.
پسره همسن و سال خودم بود.
مدام دست و پا میزد و کمک میخواست، طفلکی.
اونا مثل ماهی که قلاب به دهنش گیر کرده باشه،
کشونکشون بردنش سمت آبشخور.
سرش رو کردن زیر آب
و همونجا ولش کردن تا بمیره.
صد روز تمام.
آب از آب تکون نخورد.
نمیخوام داغ دلت رو تازه کنم،
اما بیرون از این در،
باید همون چیزی باشی که قراره باشی.
فهمیدی؟
فردا میری کازینو،
با سرِ بالا،
بهشون میگی هر چی گفتن همهش حرفِ مفت بوده!
بهشون میگی که تو یه مردی...
یه مرد!
بهشون میگی اگه پاش بیفته کلِ گرانادا رو هم به آتیش میکشی!
تا از شرافتت دفاع کنی.
چون تو یه مردی!
برو تو صورت همهشون بگو!
ازشون بخواه که علنی عذرخواهی کنن.
و درخواست رأیگیری مجدد کن.
مگه نمیخواستی بری بیرون؟
نه.
حیف این صبح قشنگ نیست که تو خونه بشینی
و اینطوری به زمین خیره بشی؟
دارم فکر میکنم.
فکر...
اگه منم یه مردی مثل تو بودم، هیچوقت فکر نمیکردم.
دلم میخواست پیادهروی کنم،
برم کنار رودخونهها، از درختا بالا برم...
خب چرا نمیکنی؟
چون من یه زنم.
و به زن بودن خودم قانعم.
دلم میخواست نیزه پرتاب کنم،
اما مجبورم پرتقالها رو شیرین کنم.
مجبورم و دلم هم میخواد.
دلت میخواد...
من علیه چیزی شورش نمیکنم.
نمیخوای پیانو بزنی؟
نه، نمیخوام.
یه اتفاقی داره میافته که ما از پذیرفتنش سر باز میزنیم.
امروز همه دارن دربارهی اون زن بیچارهای حرف میزنن که تو کامپیلو کشته شد.
شوهرش و چهار تا پسرش اونقدر زدنش که کشتنش.
- چرا؟ - چون آدم سرزندهای بود.
تئاتر دوست داشت، هنرهای زنده رو دوست داشت.
بیرون کافه منتظرش بودن.
از موهاش کشیدنش بیرون، دستاشو با سیم گیتار بستن.
- با سیم گیتار؟ - آره، با سیم گیتار.
- عجب حیوونایی هستن... - خیلی وحشتناکه.
چی شده کارلوس؟ چرا ساکتی؟
مشکلش کار تو کازینوئه.
چرا راهت ندادن؟ (بهت رأی منفی دادن)
فکر کردن فراماسونی؟
نه.
میتونم باهات بیام و بگم تو دوآتیشهترین پادشاهیخواهی.
- انریکه... - چیه؟
تقصیر خودته که میخواستی بری اونجا.
نظرِ بابام بود.
چی گفتن؟
اینکه همجنسگرام.
هستی؟
برو کازینو،
و بگو یه دوستی داری، یه دانشجوی فلسفه،
که تا آخرش پای تو وامیسته،
حتی اگه مجبور بشه کتوشلوارهاشون رو به خون بکشه!
برام مهم نیست تو چی هستی، کارلوس.
برام مهم نیست. فقط میخوام زندگی کنم.
اگه میخوای، برو عاشق یه تمساح شو.
اگه میخوای عاشق من بشی،
اجازه میدم.
ولی بهم قول بده که سقف رو روی سرشون خراب کنیم
و کتابی که کشیشها توی مراسم عشای ربانی میخونن رو بسوزونیم.
- بیخیال انریکه! - خفه شو لورنزو.
- انریکه... - بله؟
خیلی خوردی. برو خونه، انریکه.
به حرف لورنزو گوش کن، و برو یکم بخواب.
آره، بیا.
نمیخوام بخوابم.
میخوام زندگی کنم.
بس کن.
انریکه، بیا دیگه!
بیا، برو.
چرا حقیقت رو بهش نگفتی؟
خجالت میکشی؟
لورنزو، میدونی که من اینطوری نیستم که...
تو چطوری نیستی؟
یادته بچگیهامون؟
اون وقتا که زیر نیمکتهای چوبی قایم میشدیم؟
یادته چند بار با هم رفتیم توی گوشههای تاریک؟
ساکت شو!
ساکت نمیشم... نه!
همه میدونن من کیام، چون نمیتونم پنهونش کنم؛
ولی منم خوب میدونم تو کی هستی...
آره، خوب میدونم.
من کجام؟
من کجام؟
چقدر گذشته؟
تکون نخور.
تکون نخور.
داری چیکار میکنی؟
از جات تکون نخور! دراز بکش!
لعنتی.
از جات تکون نخور.
دریا...
آره، دریا، خب که چی؟
یادم نمیاد.
انتقالت دادن.
از بارسنا؟
گفتن رینوسا...
لطفاً برو دراز بکش.
برگرد سر جات.
خواهش میکنم...
چرا داری این کارو میکنی؟
چه کاری؟
حرف زدن با من.
شکستن پروتکل.
ما حرف نمیزنیم. عقب وایسا.
داریم حرف میزنیم.
اسمت چیه؟
به تو چه؟
اسم منو میدونی، مگه نه؟
آره، ولی نمیتونم اسم خودمو بهت بگم.
اینجا، اسم چیز مهمیه.
دراز بکش، زود باش.
دیگه بسه. تمومش کن.
همهشو نخور.
ممنون.
خواهش میکنم.
حالا چی؟
میخوای با من چیکار کنی؟
نمیدونم.
چند سالته، بچه؟
به من نگو بچه.
اون همه تبلیغات (پروپاگاندا) رو باور کردی؟
این تبلیغات نیست، وظیفهمه.
یه نگاه به خودت بنداز. حتی نمیتونی تفنگ رو نگه داری.
ما داریم برای اسپانیا میجنگیم و شماها میخواین دو دستی تقدیم فاشیستها کنینش.
- خفه شو وگرنه شلیک میکنم. - بکن.
- چی داری میگی؟ - بکن.
شلیک کن.
بجنب. شلیک کن.
- تکون نخور! وایسا! - دینِ خودت رو ادا کن.
- بجنب! - دیوونه شدی؟
اگه تو نکنی، یکی دیگه انجامش میده.
- شلیک کن دیگه! - تو دیوونهای.
- بجنب. شلیک کن. - ولم کن!
ماشه رو بکش.
داری چیکار میکنی؟
- ولم کن! - شلیک کن!
داری خونریزی میکنی!
داری خونریزی میکنی...
داری خونریزی میکنی، نمیبینی؟
به حرف اومد؟
خیر، جناب سرهنگ.
خب، پس چی؟
توی خواب تکون میخورد و از تخت افتاد.
داشت خونریزی میکرد، واسه همین پرستار رو صدا کردم.
زندانیای که داری نگهبانی میدی، اسمش رافائل رودریگز راپونه.
به نظر میرسه میخواسته خودش رو تو خط مقدم به کشتن بده.
درست وقتی که همه داشتن از حمله فرار میکردن،
اون داشت قدم میزد... اونم درست به سمت بمبها.
با خونسردیِ تمام.
عین کسی که زده باشه بیرون تا یه کم آفتاب بگیره.
رافائل رودریگز راپون.
فوتبالیست بوده... تو تیم اتلتیکو مادرید.
با روشنفکرها معاشرت میکرد،
با سرخها،
و بعدش توی دانشکده توپخانه مورسیا ثبتنام کرد،
جایی که درجه ستوانی گرفت.
اون رو فرستادن به جبهه اینجا،
به سانتاندر.
به نظرم این پسره، رافائل...
اطلاعات کلیدی و مهمی از مواضع جمهوریخواهها داره.
واسه همینم میخواست کشته بشه،
قبل از اینکه دستمون بهش برسه و زبونشو باز کنیم.
به خاطر همین میخوام ششدنگ حواستون بهش باشه،
تا وقتی که بتونیم ازش بازجویی کنیم و بکشونیمش پای محاکمه.
اگه هوش و حواسش اومد سرجاش... نمیدونم،
باهاش سر صحبتو باز کن؛ وادارش کن حرف بزنه.
کوچیکترین اطلاعاتی هم به دردمون میخوره.
اونم ببرید بیرون!
هنوز کسی اونجاست؟
آب!
- آب، لطفاً. - کارمِن.
پانسمان خشک رو ادامه بدیم.
به هوش که اومد، یه کم آب بهش بده.
- تعویض پست. - خبری نیست.
بسیار خب، دکتر.
سلام.
- حالش چطوره؟ - خوبه.
حالش خوبه. خطر رو رد کرده.
از خون میترسه.
وقتی میبینتش غش میکنه.
چه مسخره...
از کجا میدونی؟
خودش بهم گفت. خیلی آدم خوبیه.
میتونستیم بیرون، توی تراس بشینیم.
تراسی در کار نیست، مامان. قبلاً هم اینجا بودیم.
اون موقع رو یادم نمیاد.
ماریا و شوهرش، اونجا، سال ۱۹۵۹ بازش کردن.
- یادت میاد؟ - نه. همه که حافظهی تو رو ندارن.
- چی بازی میکنی؟ - کندی.
کندی؟
یه وکیل اون روز بهم زنگ زد.
ظاهراً وکیل پدربزرگمه.
دارم در مورد پدرت حرف میزنم.
- دارم در مورد پدرت حرف میزنم. - آره متوجهم!
آلبرتو، بذار به حال خودم باشم، باشه؟ بهت گفته باشم.
چی میخواست؟
بهم گفت پدربزرگم فوت کرده.
عالیه. فوقالعادهست! خوبه.
- پس تو میدونستی؟ - آره، معلومه که میدونستم.
- چرا بهم نگفتی؟ - چون تو اصلاً چیزی ازش نمیدونستی.
چون تو هیچوقت بهم چیزی ازش نگفته بودی.
چیز زیادی برای گفتن نیست.
- فابادای بفرمایید... - عالیه.
- یه آبجوی دیگه هم برام بیار. - باشه.
نه، صبر کن، نه...
آبجو رو بیار.
- خفه شو! - اینو تموم کن بعد سفارش بده.
- آبجو رو برام بیار. - اینم یه بشقاب.
میتونم اینو ببرم، یا گوجهشو میل دارین؟
مطمئنم گوجهها رو تموم میکنه.
نه؟ چقدر عجیب...
تا الان سه تا آبجو خوردی.
دو تا.
بعدی دومیش میشه.
خیلی رو مخی...
میتونم آبجو رو بردارم؟
تمومش میکنم. هنوز سرده.
یه چیزی برام گذاشته.
واسه تو؟
یه ارثیه.
چی برات گذاشته؟
نمیدونم. اگه بخوامش، باید برم کانتابریا تا بگیرمش.
از خودم درنمیارم، وکیله بهم گفت.
اونوقت چرا تو؟
تا حالا درباره من به پدرت چیزی گفتی؟
من اصلاً باهاش حرف نمیزدم... خودمم درست نمیشناختمش.
پس اصلاً قضیه چیه؟!
- از کجا بدونم؟ - سر من داد نزن.
- اوه، بیخیال... - داد نمیزنم.
چرا هیچوقت بهم نگفتی پدرت زندهست؟
میرم دستشویی.
واسه چی؟
- واسه چی داری میری؟ - خفه شو، آلبرتو! بابا!
پسر!
- باشه، کیفتو بردار... - گمشو.
عوضی...
رو مخ.
عوضیِ لعنتی.
خب.
باید برم.
کجا؟ هیچی نخوردی که.
دلم آشوبه، با این گرما...
- هیچی اشتهات رو کور نمیکنه. - بشین، لطفاً.
میگم نمیخوام غذا بخورم!
- میگم نمیخوام، لعنتی. - ما تو رستورانیم.
به من دست نزن!
- گفتم نمیخوام حرف بزنم. - بشین.
نمیخوام بشینم.
بهت میگم که باید برم.
سرم خیلی شلوغه، وضع آشفتهای دارم.
خاویر با سگها تنهاست، داریم خونه رو بازسازی میکنیم.
- خاویر کیه؟ - دوستپسرمه.
حافظهت انتخابی عمل میکنه. اون خانمه رو یادت میاد، ولی منو نه.
اتفاقی افتاده؟
ببخشید خانم. تقصیر اون بود، اون...
- دیگه بسه، آلبرتو. - یه لحظه صبر کن.
نه، دیگه بسه. بسه، لعنتی!
هیچی برای گفتن بهت ندارم، فهمیدی؟
هیچی.
نمیخوام هیچ چیزی از اون مرد بشنوم، تو هم نباید بشنوی!
خونهش رو گرفتم و گذاشتمش برای فروش.
بیا همینجا تمومش کنیم.
خواهشاً نرو کانتابریا.
سلام!
مادرید غیرقابل تحمله!
اوه، خدای من!
کجایی؟
توی دفترم!
حدس بزن تو سوپرمارکت به کی برخوردم.
نمیدونم، خوان پابلو. نمیدونم.
کارلوتا!
عالی شد...
بهم گفت دلش میخواد یکی از نوشتههات رو بخونه، یه نمایشنامهای چیزی.
منم بهش گفتم دیگه نوشتن رو گذاشتی کنار. شنید کلی ناراحت شد!
خداروشکر خودم که ناراحت نیستم.
چی گفتی؟
اینکه بابتش ناراحت نیستم.
اصلاً، به هیچ وجه!
مامانتو دیدی؟
آره.
خب؟
وسط ناهار یه خط کوکائین زد.
چیز جدیدی نیست.
وحشتناک لاغر شده...
اصلاً نمیتونم تحملش کنم.
اینم تازگی نداره.
دلش نمیخواد من برم.
ولی خودت چی میخوای؟
چرا آهنگو قطع کردی؟
تو تاریخدانی، نه؟
آره.
خب؟
خندهدار نیست تنها داستانی که برات مهم نیست، داستان خودته؟
میرم شام درست کنم.
♫ از کجا میآیی، ای عشقِ من؟ ♫
♫ای کودکِ من!♫
♫از اوجِ سوز و سرمای تلخ.♫
♫به چه نیاز داری، ای عشقِ شیرین؟♫
♫ای کودکِ من!♫
♫به گرمای پیراهنت...♫
♫بگذار شاخهها در آفتاب تاب بخورند،♫
♫فوارهها قد بکشند و آبها روان شوند!♫
♫در حیاط، سگی پارس میکند،♫
♫باد در هوا و میانِ درختان نغمه سر میدهد،♫
♫گاوها رو به چوپان بانگ برمیدارند،♫
♫و ماه، گیسوانم را پریشان میکند...♫
♫از آن راهِ دور، چه تمنا داری ای کودکِ من؟♫
♫از این همه دوری؟♫
♫تپههای سپیدِ سینهات را.♫
♫بگذار شاخهها در آفتاب تاب بخورند،♫
♫فوارهها قد بکشند و آبها روان شوند!♫
♫کِی، ای کودکِ من،♫
♫به آغوشم میآیی؟♫
♫آندم که تنت♫
♫عطرِ یاس بگیرد...♫
♫اگر روزی♫
♫صدایت بزنم♫
♫و تو نیایی...♫
♫اگر روزی صدایت بزنم♫
♫و تو نیایی...♫
♫مرگی تلخ...♫
♫مرگی تلخ...♫
♫ای همدمِ من...♫
♫تنها آرزویم خواهد بود♫
♫اگر روزی صدایت بزنم♫
♫و تو نیایی...♫
راه رو اشتباه اومدی.
چی؟
راه رو اشتباه اومدی.
اشتباه اومدن یعنی رسیدن به برف.
رسیدن به برف...
یعنی چی؟
رسیدن به برف یعنی چی؟
من یه پسر داشتم...
پسرِ خودم...
توی آبشخور غرق شد،
درست دم در خونهم.
صد روزِ تمام نذاشتن بغلش کنم...
میگفتن...
پاهاش...
خیلی کوچیک بوده.
میتونی بفهمی یعنی چی؟
یه باریکهی خونِ سرخ از دهنش راه افتاده بود،
و رنگش پریده بود...
درست عین کفِ موج.
متأسفم.
یادمه وقتی توی گهواره بودی.
انقدر رنگپریده بودی...
فکر میکردم یه بچهی برفی هستی،
و هر لحظه ممکنه آب بشی.
فکر میکردم کشتنت...
ولی تو اینجایی...
منو با کس دیگهای اشتباه گرفتی، متأسفم.
پسرم!
همینه.
بزن بریم.
آفرین، همینه.
خوزه، بزن بریم!
یه لحظه. تقریباً موفق شده. ببین چقدر قشنگه.
باید صبح زود بیدار شیم!
خورشید هیچوقت طلوع نمیکنه.
کارلیتوس!
کجا داری میری؟
تک و تنها اینجا چیکار میکنی،
اونم این وقت شب؟
برای تو هم همینقدر دیر وقته.
ولی یه مرد تنها
توی این خیابونهای تاریک...
کجا داشتی میرفتی؟
- شما کی هستین اصلاً؟ پلیسید؟ - معلومه که نه.
با ما بیا، سیگار و مشروب (رام) هم داریم.
دخترای کفاش منتظرمونن. بیا!
نمیتونم، اول صبح کلی کار دارم.
بهتره حرف باباتو گوش کنی، کارلوس.
باید بیشتر با ما بپری...
و این رفقات رو هم فراموش کنی.
دلم نمیخواد این حرفو بزنم، ولی خودت که میدونی، مردم دهنشون چفت و بست نداره... زیاد حرف میزنن.
حرف میزنن... حرف میزنن...
اون رفیقت، اسمش چی بود؟
- انریکه؟ - همون.
یه آنارشیست!
از لورنزو هم که
دیگه نگم...
میدونی پشت سرش چی میگن، نه؟»
چی میگن؟
رسم و رسومهای تازه...
ولی نگران نباش.
همهچی برمیگرده به روالِ سابقش.
اگه لازم باشه، با سه تا تیر توی کله.
ما دیگه داریم میریم، دخترا منتظرن.
فوتبالیست بودی، مگه نه؟
خیلی چیزها بودم.
معروف بودین؟
«بودین»؟
مودبانه صحبت کردنه دیگه.
گذاشتمش کنار.
پدر و مادرت چی؟
اونا چی؟
کی هستن؟ اسمشون چیه؟
چرا میخوای بدونی؟
- مگه نمیخواستی حرف بزنی؟ - ولی تو حرف نزدی.
خیلی خب، حرف نمیزنیم.
پایان مسابقه!
اسپانیا باخت، بازم.
اسم پدر و مادرم لوسیو و ماریاست.
اونا توی مادرید زندگی میکنن،
ولی اهل خاکان.
پدرم برای یه شرکت فراوردههای نفتی فرانسوی کار میکنه.
من دو تا خواهر و برادر دارم.
ماریا و توماس.
ماریا خیاطه.
برادرم ستوان پیادهنظامه.
برادرت کجاست؟
نمیدونم.
خیلی وقته ازش خبری ندارم.
خیلی وقته از کسی خبری ندارم.
- اگه برام اتفاقی افتاد... - ساکت.
- مهمه. گوش کن. - نه. ساکت باش.
- اگه اتفاقی افتاد... - چه اتفاقی؟
- اونا منو میکشن. - نه، محاکمه و بازجویی میشی.
بعد از بازجویی تیربارونم میکنن.
همچین اتفاقی نمیفته.
ترجیح میدم کشته بشم تا چیزی بهشون بگم.
واسه همینه که سعی کردی توی همون جبهه بمیری؟
داری زیاد سوال میپرسی.
کی اینو بهت گفته؟
یه سیگار بهم بده تا بهت بگم.
وایسا!
داره فرار میکنه! کمک، داره فرار میکنه!
وایسا وگرنه شلیک میکنم!
وایسا!
- چی شد؟ - همین الان فرار کرد!
- چی شد؟ - لعنتی، در رفت!
زخمی شده!
زخمی شده! زخمی شده!
داری چه غلطی میکنی؟
اون مجروحه!
وایسا سر جات!
- اون زخمی شده! - وایسا سر جات!
پس از هفتاد متر، به چپ بپیچید.
در میدان از خروجی دوم خارج شوید.
اومدم!
سلام.
سلام.
چه کمکی از دستم برمیاد؟
دنبال پدرو ایگونیا میگردم.
الان اینجا نیست.
الان باهاش قرار داشتم.
الان؟
- اینجا پلاک ۶۸ئه؟ - آره.
- پدرو اینجا زندگی میکنه؟ - آره،
ولی الان اینجا نیست.
بعید میدونم تو این ساعتِ روزِ جمعه، باهات قرار گذاشته باشه.
- ولی ساعت ۳ بعدازظهره. - آره، ولی جمعهست.
عجله دارم،
باید برگردم مادرید.
مادرید؟
- من آلبرتو هستم. - آلبرتو، نوه آقای آزکونا.
من گویتا هستم، دوستِ پدربزرگت بودم. بیا یه ماچ بده.
- از دیدنتون خوشوقتم. - منم همینطور.
صبر کن، یه لحظه بهم وقت بده.
کیفم کجاست؟
- پدرو کجاست؟ - بد به دلت راه نده. همین دور و وراست.
- الان درستش میکنیم. - خیلی خب.
خیلی شبیهش شدی.
شبیه پدربزرگت شدی.
عجله دارم، قطارم ساعت ۸ حرکت میکنه.
- روخلیا، تولدت مبارک! - ممنونم.
چند سالت شده حالا؟
چهار سال؟ همش چهار سال؟!
هنوز یه الف بچهای که!
- صفر کیلومتر! - صفر کیلومتر!
پدرو دیگه کار نمیکنه،
فقط چند تا پرونده برای فامیلها
و دوستها برمیداره... مثل پدربزرگت.
ولی کارهای مهم رو من انجام میدم.
با هم کار میکنین؟
از وقتی بچه بودم بهش کمک میکردم.
خداحافظ بچهها!
هی! یادتون رفته باید برین خونه؟
بریم دیگه!
بریم، بجنبین!
داریم اینجا درباره زندگی حرف میزنیم.
- فردا بیشتر برات تعریف میکنه. - تازه از هم جدا شدیم.
کار داریم. بلند شو.
- داریم یه پیک میزنیم. دارم بهش میگم... - ادامهش بمونه واسه فردا!
- توروخدا! - هر روز همین بساط رو دارین.
- باورنکردنیه! - دیگه بسه.
به تو چه که چقدر اینجا موندیم؟
خیلی داغونی!
سوار ماشین شو. کار داریم.
- سوار شو. - امروز خیلی گرمه!
خفه شو سونیا! داری رو اعصابم راه میری!
بیا تو.
مواظب باش.
مواظب سرت باش.
باورم نمیشه...
تو هم میای بار، هان!
واقعاً که عجیبی.
خیلی افتضاحه!
سوار شو.
به سلامتیت!
نه، من سوار نمیشم، گویتا.
من میبرمت خونه پدربزرگت.
گویتا، من نمیخوام برم خونه پدربزرگم.
فقط میخوام وصیتنامه رو چک کنم و برگردم مادرید.
- نمیتونم این کار رو بکنم، باید خودش باشه. - چرا؟
چون توی بند پنجم وصیتنامه
فقط مجری وصیتنامه میتونه اون پاکتی که به ارث بردی رو بهت بده.
و مجری وصیتنامه هم جمعه رو سنگین شروع کرده!
این واقعاً باورنکردنیه.
میتونی خونه پدربزرگت بمونی، خیلی قشنگه.
اونجا بهت خوش میگذره.
سوار شو، زود باش.
اول صبح انجامش میدیم.
گویتا...
درپوش حنجرهت کجاست؟ باز گمش کردی؟
لعنتی...
درپوش حنجرهت کجاست؟ وگرنه نمیتونم بفهمم چی میگی.
صبر کن، آلبرتو.
- سونیا. - بله، گویتا؟
- درپوش حنجره رو ندیدی؟ - کدوم دوشاخه؟
- همونی که باهاش حرف میزنه. - اینجا نیست.
اون نداشتش.
فقط من دارم حرف میزنم.
- خدای من، تو فوقالعادهای! - میدونی که دیشب بیرون بودم.
- درپوش حنجره رو ندیدی؟ - اون نیاوردتش.
حتماً پیش خودش بوده!
پدربزرگت خیلی دوستت داشت.
[نویسنده جوان، آلبرتو لوپز آزکونا] [اولین کمدی-تراژدی خود را در مادرید به روی صحنه میبرد.]
یه بریده روزنامه درباره من رو نگه داشته بود.
یه بریدهمطلب درباره تو؟
یه بریدهمطلب روزنامه.
درباره نمایشی که بعد از مدرسه تئاتر بازی کردم.
- همون آخریه که نوشتی؟ - آره.
کجا نگهش داشته بود؟
توی یه آلبوم عکس.
چقدر نازه، نه؟
اون بدون اینکه بشناستت، طرفدارت بوده.
حتماً خیلی بهت افتخار میکرده.
یه کم عجیب نیست؟
به نظرم... نمیدونم والا...
چیش عجیبه؟
به نظر من که خیلی هم دوستداشتنیه.
چون اون منو نمیشناخت، خودت گفتی.
عجیبه، خوان پابلو.
داری چیکار میکنی؟
خیلی خوشقیافه بوده.
اومدم!
پدربزرگت؟
پدربزرگم، وقتی جوون بود.
خیلی خوشقیافه بود و مژههای بلندی داشت، چشماش خیلی درشت بود.
مامان.
گوش کن.
دیگه بریدم.
فقط یه شبه.
آره، فردا برمیگردم مادرید.
پس دیگه مزاحمت نمیشم.
دوستت دارم!
خوشگله!
- دوستت دارم. - خداحافظ، خوشگله.
...یه چراغقوه، یه فندک، یا هر چیز دیگهای...
...خیلی زرنگن، این حرومزادهها...
ترسید.
- نِنِه رومرو. - همونیه که قراره امشب بیاد؟
شبیه خواهرته.
تینین عاشقش میشه، نه؟!
نه بابا، هنوز که ندیدیش!
تینین، میخوای باهاش بخوابی؟
کجا ولش کردی به امون خدا؟
- چی؟ - اون سرخه (جناح چپ و طرفدار جمهوری)، کجاست؟
- طبقه بالا. - طبقه بالا؟
نذار دوباره فرار کنه، دیگه هوات رو نداریم.
مراقبش باش.
سربازها!
اسلحههاتون رو آماده کنین!
نه، من سرخ نیستم!
نشونه بگیرین!
خواهش میکنم نه! من خانواده دارم!
من یه پسر دارم!
نه، خواهش میکنم!
نشونه بگیرین!
آتش!
ببخشید.
بیا، تکیه بده عقب.
اینطوری.
سلام.
سلام.
لوسیا!
بله.
دو تا کامیون از سانتاندر رسیدن، وضعشون خیلی خرابه.
- کجان؟ - طبقه پایین.
تو!
خشکش کن.
مراقب باش، باشه؟
تا زخمهاش خوب بشن.
- نیروهای کمکی رسیدن؟ - آره، اینجان.
چرا پترا رو صدا نمیزنی...
همینطور بچههای طبقه پنجم رو؟
بلند شو.
عصبانی هستی؟
عصبانی؟
برگرد.
- درد میکنه، نه؟ - آره، همینجا.
اگه سرجات میموندی...
چطور میتونستم سر جام بمونم؟
متأسفم.
زود باش، لباسات رو بپوش.
میتونی کمکم کنی؟
نه.
[برای رافائل]
حاضرم.
تو هیچوقت نمیفهمی چقدر دوستت دارم
چرا که در من خفتهای...
اینو از کجا آوردی؟
تو رو در میان اشکهام پنهان میکنم...
بده به من. مال منه.
چیه؟
پسش بده.
اصلاً این چیه؟
یه شعره.
کی نوشته؟
یه هدیهست. از یکی تو مادرید.
مادرید؟
به سانتاندر نزدیکیم؟
آره. چطور؟
چون این سومین باریه که میام اینجا.
اولین بارم...
سه چهار سال پیش بود.
تابستون بود،
ولی مثل الان بارون میبارید.
واسه گردش؟
نه. با گروه.
چه گروهی؟
تئاتر.
بازیگر بودی؟
نه.
منشی بودم،
و راننده.
ولی گاهی مجبور میشدم برم رو صحنه.
آدمای زیادی میاومدن ببیننتون؟
آره.
شاید اسممون به گوشت خورده باشه.
لا باراکا.
ما یه گروه تئاتر دانشگاهی بودیم.
تئاتر کلاسیک کار میکردیم.
شهر به شهر میگشتیم.
- جمهوری میخواست... - نوازنده هم داشتین؟
نوازنده هم داشتین؟
معلومه که نوازنده هم داشتن.
یکی از فامیلامون، اهل تورلاوگا،
بهم گفت که یه گروه تئاتر اونجا اجرا داشتن.
نوازندههایی بودن که...
که دیده نمیشدن. پشت صحنه بودن.
این چیز رایجیه، نه؟
آره.
حالش چطوره؟
خوبه. حالش خوبه.
داره استراحت میکنه.
کاش منم میتونستم.
چی رو؟
توی تئاتر بازی کنم.
با یه دستلباس شیک.
بتونم همه رو ببینم، ولی هیچکس منو نبینه.
انگار که نامرئی باشم.
اسمت چیه؟
به تو چه؟
دختر تو زندگیته؟
- دوستدختر؟ - آره.
نه.
تو چی؟
قبل جنگ یکی بود.
کونچیتا.
از کمخونی مُرد.
متأسفم.
شعر مال اونه؟
نه،
دقیقاً نه.
پس چرا نمیذاری بخونمش؟
هرگز نخواهی فهمید چقدر دوستت دارم
چرا که در من خفتهای
و در خوابی.
پنهانت میکنم
در میان اشکهایم،...
رنجور از صدایی همچون پولاد بُرنده
قانونی که به تپش وامیدارد
هم جسم زمینی را و هم ستاره را
اکنون سینه دردمندم را میشکافد
و کلمات تاریک دندان فرو میبرند
در بالهای روح محافظتشدهات.
رافائل.
بله؟
من هیچی ازش نمیفهمم.
وصیتنامه آقای آزکونا گارسیا.
گشودهشده در حضور نوهاش،
طبق خواسته متوفی،
وکیل، پدرو ایگونیا
به عنوان مجری وصیتنامه تعیین شد.
خیلی خب.
این چیزیه که برات به جا گذاشته.
تمام تدارکات مراسم خاکسپاری از قبل انجام شده
و داراییهای باقیمونده به مادرت ارث رسیده.
اما این یکی فقط برای توئه.
بسیار خب.
خطاب به نوهام، پدرو قرار است نامهای به تو بدهد.
از تو میخواهم خانواده رودریگز راپون را پیدا کنی
و آن را به دستشان برسانی.
پدربزرگت میتواند در آرامش بیارامد
اگر بداند به قولش وفا کرده است،
حتی اگر دیر شده باشد.
به پدرم،
رفتارشان با من خوب بود و تا پایان آرام بودم.
به برادرم توماس،
به درس خواندنت ادامه بده؛ مثل من حواسپرت نباش.
متأسفم که وقت بیشتری را با تو نگذراندم.
به خواهرم،
به حرفهای پدر گوش نکن و دوستپسر خوبی برای خودت پیدا کن؛
که همراهت به رقص و کافه بیاید،
درست مثل وقتهایی که با هم میرفتیم.
به مادرم،
با شادی از من یاد کن، درست همانطور که من اکنون به یاد تو هستم.
او پاکتی حاوی یک دستنوشته هم به تو خواهد داد.
ارزش آن را درک میکنی و میدانی باید با آن چه کاری انجام دهی.
این دیگه چیه؟
اون هیچوقت بابت کارهاش، توضیحی به ما نمیداد.
فقط همین دستورالعملها رو برامون گذاشت.
هیچوقت دربارهی گذشته زیاد حرف نمیزد.
ببخشید، میتونم روزنامه رو داشته باشم؟ کارت تموم شد؟
آره. آره. مال خودت.
مرسی.
توپ سیاه
کودتای نظامی علیه جمهوری شکست خورده است.
مردم خشمگین در جستجوی خائنان به خیابانها ریختهاند.
مقامات همگان را به آرامش فرا میخوانند.
در حالی که نظامیان و همدستانشان بازداشت میشوند.
اینجا چیکار میکنی؟
از دیدنم خوشحال نیستی؟
- میدونی که هستم. - پس بغلم کن.
گاهی وقتا فکر میکنم از جنس برفی.
اگه از خیلی نزدیک باهات حرف بزنم، آب میشی.
اما تو، برعکس، دستات گرمه.
بیرون آتیش میباره.
چیزی نمونده خفه بشم.
چرا این دل تازه اینقدر گرفتهست؟
اگه بهت بگم، این خونه رو سرمون آوار میشه.
کاری از دستم برمیآد تا غمت سبک بشه؟
نمیدونم.
کاش میتونستی.
داری برمیگردی به کازینو؟
مجبورم.
راستش همین امروز.
و چی میخوای بگی؟
به اون کازینو برنگرد، حتی اگه پدرت بخواد.
مطمئنم خائنها و سربازها اونجا قایم شدن.
با من بیا به میدون، جایی که نتونن سرتو زیر آب کنن.
یه گرانادای جدید هست که داره توی هر خیابونی بیدار میشه.
همونطور که هزاران بالکن شهر رو به سمت آزادیِ بیشتر باز میکنه.
و یه گرانادای کهنِ دیگه هم هست
که میخواد خونمون رو منجمد کنه.
زندگی تو کنار مردمیه که مصمم شدن قیام کنن.
بچه برفی!
با من بیا.
حرفی نداری بزنی؟
همه کلمهها رو یادم رفته.
ما نمیتوانیم کودتا علیه جمهوریمان را فراموش کنیم.
چنین تحریک رذیلانهای
تنها با اعتصاب سراسری پاسخ داده خواهد شد.
دارم میرم.
کارلوس، یادت نره
دقیقاً همون حرفایی رو بزنی که بهت گفتم.
نه چیز دیگهای!
فهمیدی؟
فهمیدم.
وقتی رسیدی اونجا...
محکم دست بده و صدات تمام مدت رسا باشه.
دیگه جرئت نمیکنن طردت کنن.
ما خواستار همبستگی میان تمام کارگران اسپانیا هستیم.
ما باید به هر قیمتی از جمهوریمان دفاع کنیم.
- داری میری بیرون؟ - آره مادر.
چرا اون میتونه بره بیرون و من نمیتونم؟
دلم لک زده برم تو خیابونا و از آفتاب سیاه بشم!
بسه، والنتینا.
گلدوزیت رو بکن و بشین سر جات.
من گوشت تنم رو گلدوزی میکنم!
تو هیچجا نمیری.
از وقتی بیدار شدم، یه حس ناآرومی دارم.
باید با صاحبای یه کارخونه قند قرارداد ببنده.
رادیو رو نشنیدی؟ باید بریزیم تو خیابونا.
نمیتونه صبر کنه؟
درباره چیزی که نمیدونی حرف نزن.
نه، همینطوری زل میزنم به دیوار.
خب، من دیگه میرم.
کارلوس!
خالهزنک نباش، والنتینا.
قهوه یا یه نوشیدنی گرم میل دارین؟
نه، ممنون.
- چیزی میل دارین؟ - نه.
- آب؟ آب گازدار؟ - هیچی، ممنون.
- هیچی؟ - نه.
چه خبر شده؟
هیچی.
چی رو داری ازم پنهون میکنی؟
بازم هیچی...
چرا وقتی تابستون تموم شد، نمیری مادرید؟
با پدرت حرف میزنم.
مادرید؟
تو گرانادا حالت خوب نیست.
اونجا میتونی اون زندگیای رو داشته باشی که میخوای.
با احتیاط
و مراقبت.
- مادر، من نمیخوام... - برای سفر پول پسانداز کردم.
مادر، گریه نکن.
نه، من هیچوقت گریه نمیکنم.
فقط بخاطر گرماست. خدای من!
تابستون بدترین زمان توی گراناداست.
برای راه رفتن باید هوا رو با دستات کنار بزنی.
کارلوس،
مراقب باش.
همیشه.
بیا اینجا.
مامان، تازه از کانتابریا برگشتم. ۱۵ بار بهت زنگ زدم.
ببخشید.
بهم زنگ بزن. مهمه.
بزن بریم!
یه جورایی خوانندهست.
یه خواننده و یه فاحشه.
یه فاحشه؟
کسی اینجا اهل مادرید هست؟
من!
تو! تا حالا هتل ریتز رفتی؟
- نه. - تابلوئه.
ریتز هتل درجه یکه
با قاشق و چنگالهای طلا،
کارهای چرمی که انریکه لوئهو انتخاب کرده
و بهترین ظروف چینی فرانسه.
عجب تیکهای هستی!
حالا پُره آشخوره.
زنده باد اسپانیا!
ولی قدیما...
بوی خوبی میداد.
امشب کی قراره گارسونمون باشه؟
یه تیکه.
یه تیکه.
بذار ببینم. تو!
بیا بالا، عجب تیکهای، برو روی سن. یالا.
خب، «تیکه»
یه اصطلاحه.
این
یه فاکسترات تنده.
حتماً.
اگه کسی زیر سن قانونی اینجاست، بره تو سالن بیرون.
تو نه.
ننه!
- چیکار کنم؟ - تو گارسونی!
بطری رو صاف نگه دار قبل از اینکه همهش بریزه.
نگهش دار!
فوت کوزهگریش صاف نگه داشتنشه.
من میتونم صاف نگهش دارم!
ما دخترا قدیما میرفتیم هتل ریتز، با مادرا و خالههامون
برای عصرونه و رقص
و اینکه دنبال یه علاف بگردیم که...
باهاش برقصیم.
من به...
یه دختر و یه علاف نیاز دارم!
تو
و اون یکی، همون خجالتیه، برین روی صحنه.
بیاین روی صحنه.
پریودم زودتر از موعد شروع شده.
- لباس داری؟ - آره.
اون ایتالیاییه تو ردیف چهارم...
به چی نگاه میکنی، ناقلا؟
چرا با اون قیافه داری نگام میکنی؟
حالا، تو باید نقش دختره رو بازی کنی!
- دختره؟ - آره، نابغه.
و آهنگ اینجوری شروع میشه...
فورتوناتو، بزن بریم عزیزم.
چطوری فورتوناتو؟
کلاهگیست رو خونه جا گذاشتی؟
استاد خیلی خوب مینوازه.
همیشه نتها رو درست میزنه...
♫هر بعدازظهر میرم هتل ریتز برای چای♫
♫و بعد از چای، یه شیطونک واقعی میشم♫
♫با یه دلبر که دیوونمه♫
♫با هم میریم که برقصیم...♫
♫توی یه خلسه پرشور غرق میشیم♫
♫و آخرش مجبورم بهش بگم،♫
♫با ترس،♫
♫و سرخی روی گونههام...♫
کونیها!
محکم بگیرش.
فشار بده.
یه ذره جا بذار!
نترس.
اما اون دختر، که دختر خوبیه،
عقب میکشه و میگه...
♫اوه، ولم کن!♫
♫اینقدر فشارم نده!♫
♫فقط واسه اینکه بدونی،♫
♫اگه بخوای بترسونیم،♫
♫قلبم ضعیفه،♫
♫واسه همینه که هر هیجانی میتونه کار دستم بده.♫
خوشش میاد. دیدم داشت نگاه میکرد.
اوه، خواهش میکنم!
ولی اون هر چیزی رو از تو قبول میکنه.
از خاور دور میاد...
عجیبوغریبترین رقاصه...
این شما و این، دوشیزه صرعی!
این عجیب و غریبه... زود باش، نوبت ماست.
- بریم. - این دختره یه کم عجیب و غریبه.
دردم گرفت!
یه روز دیگه دیده بودمش، ازش خوشم اومد.
ببین، ببین، ببین! اذیتم کردی.
- ولی دارم بهت پول میدم! - گمشو! گمشو!
میتونم بکشمت!
اولگا!
قسم میخورم! پرتت میکنم از پنجره بیرون!
خوشت اومد.
ده پزتای من!
پزتاهات...
بیا، اینم مال تو!
عوضی!
خداحافظ عزیزم.
احمق!
بیا تو.
من؟
بیا اینجا. ببین اون خوک باهام چیکار کرده.
ببین، ببین باهام چیکار کرده.
گازم گرفت. نگاه کن!
ببین، گازم گرفته یا نه؟
میتونی ببینی؟ کبود شده؟
معلومه گازت گرفته.
- قرمزه. - دیدی؟
یه کم از اون مشروب بهم بده.
یه کم سرم گیج میره.
این ایتالیاییها واقعاً وحشیان!
ببین، اون روز یه ایتالیایی دیگه رو دیدم...
دستاش مثل دست شاه بود، زیبا...
انگار از توی نقاشیهای برونزینو اومده بود.
بریز تو هم یکی بخور.
یه جفت کفش چرمی بهم داد.
اینم بگما، از کفش جدیدام راضی بودم.
اون روز، یه پیرزن رو دیدم
همین ردیف جلو نشسته بود
داشت به کفشهام زل میزد...
صورتش... باور کن غمگینترین صورتی بود که تا حالا دیده بودم.
وقتی نمایش تموم شد، میدونی بهم چی گفت؟
چی گفت؟
گفت که کفشهای دخترش رو شناخته.
دخترش دو هفته قبل اعدام شده بود.
کفشهای یه زن مُرده.
همینو داشتم بهت میگفتم،
ایتالیاییها بیملاحظهن.
اونها شهر من رو بمباران کردن، ایتالیاییها.
تو طرفدار کدوم طرفی؟
ملیگرا.
خب، یه تفنگ گذاشتن کف دستم
و فرستادنم اینجا.
ایتالیاییها شهرم رو اشتباهی بمباران کردن.
البته. اشتباهی. لابد.
خیلی خوب میخونی.
کاری که از دستم برمیاد رو میکنم، عزیز.
عاشق اون آهنگ شدم. همون آخری که خوندی.
- جون من؟ - قبلاً هیچوقت نشنیده بودمش.
کار دوستمه، ادموند دو بریس.
نمیشناسمش.
اوه، ادموند...
باید میدیدی چطور تو سالنهای موسیقی مادرید اجرا میکرد.
صورتش...
یه لباس میپوشید
که از مال من خیلی قشنگتر بود.
اون از من خیلی قشنگتر بود.
منظورت از قشنگتر چیه؟
ادموند یه دگرپوشه.
چی چی هست؟
مردی که ادای زنها رو درمیاره.
اون ادای همهمون رو درمیآورد، لا بلا اوترو، لا گویا،
پاستورا امپریو...
راکل ملر نه. اون نه.
اونقدر خوب این کار رو میکرد
که حتی مردهای توی گالری هم خواب گذروندن یه شب باهاش رو میدیدن.
و گذروندن؟
خب، معلومه که آره.
ما تو مادرید هر کاری میکردیم.
ما با خوشحالی تو گناه کبیره زندگی میکردیم.
حالا ما رو ببین.
خیلی دوست دارم یه روز دوستت رو ببینم.
منم همینطور.
اما از وقتی که این داستانها شروع شده،
دیگه نمیدونم کجاست.
نِنِه!
یا اصلاً هنوز زندهست یا نه.
اومدم!
دوشیزه صرعی داره کارش رو تموم میکنه.
ننه، عجله کن!
دارم میام!
میدونی قشنگترین چیزی که ازش یاد گرفتم چی بود؟
چی؟
اینکه دگرپوش بودن
فانتزیِ امکانپذیر بودنه.
و جنگ دقیقاً نقطه مقابلشه.
ننه، عزیزم!
اومدم!
ننه، صبر کن.
وقتی اینا تموم بشه، منم میخوام برم مادرید.
حتماً. اونجا میبینمت.
- ننه! - اومدم، نمودی!
این حرفت یه کم از سرِ خوشخیالیه، رفیق.
ما... ما همیشه...
اون و من از دستشویی اومدیم بیرون
دیدیم داره بالا میاره...
مجبور شدن از اونجا ببرنش بیرون!
سلام عزیزم!
- برگشتی! - معلومه. الان اینجام.
یه جورایی زمان از دستمون در رفت...
میبینم. ساعت ۴ عصره.
- چطور پیش رفت؟ - بعداً بهت میگم. خوب بود.
- میرم دراز بکشم. - نه، نه، نه. نگاه کن!
- میخوام دراز بکشم. - برگشتی. چطوری؟
چطور پیش رفت؟
بعداً حرف میزنیم.
نگاه کن. روسیو رو یادت میاد؟
ببین کی اینجاست!
دیدیشون؟
ببین کی اینجاست!
آلبرتو، عزیزم! چطوری؟
چطوری روسیو؟
اینجا چیکار میکنی؟
با قطار اومدم، ولی میرم بخوابم، چون خیلی خستهام.
نه، ولی ما اینجا راحتیم.
- خوش گذشت؟ - داریم بازی میکنیم.
من کیام؟ مرد یا زن؟
تو پدرو آلمودوار هستی.
نه، اینجوری نیست!
نباید بهت میگفتم؟ خب، من...
من پدروام، دخترا!
- ارثیه رو بهم بگو. - چیزی نیست...
- یعنی چی که چیزی نیست؟ - فقط یه سری کاغذ. کاغذ.
- در مورد چی؟ - نخوندمشون. نمیدونم.
فکر میکنی چیه؟
وقتی حرف میزنم گوش میدی؟ نمیدونم، رفیق.
میدونم داری دوران سختی رو میگذرونی...
میشه فردا حرف بزنیم، لطفاً؟
اگه بخوای میریم.
لازم نیست کسی بره.
عزیزم، ما میریم. واقعاً.
نیازی نیست، میتونید بمونید، من میرم بخوابم. همین.
یخ داری؟
صدای موسیقی رو یکم کم کن.
من میرم یکم یخ بیارم.
میرم بخوابم.
بذار فردا حرف بزنیم.
این دیگه یه چیز جدید میشه!
خیلی خوبه.
بذار فردا حرف بزنیم.
جدی میگم، ما میریم.
نمیخوام جو خراب بشه. ما داریم میریم.
- میتونیم بریم خونه یکی دیگه. - اون داره میره بخوابه.
- من دارم میرم. - نه دختر، من یخ رو گرفتم!
جمع رویاییت واسه گل کشیدن کیا هستن؟ پنج نفر.
پنج نفر؟ آدا کولائو. ماریو باکریسو.
- مایا زنبور عسل! - اون مایا زنبور عسل سلیطه!
[تقدیم به خانواده رافائل رودریگز راپون]
[فوتبالیست اسپانیایی، بازیگر و سرباز]
[عضو لا باراکا، گروه نمایشی که توسط گارسیا لورکا تاسیس شد]
[تولد: ۲۶ ژوئن ۱۹۱۲ مرگ: ۱۸ اوت ۱۹۳۷]
[شریک زندگی: فدریکو گارسیا لورکا]
اسپانیاییها، سانتاندر مال ماست!
بذارین جشن پیروزی رو با خوشآمدگویی به
ترسناکترین گردان در کشور عزیزمون تموم کنیم.
با حضور همهی شما...
ننه رومرو و نمایشهای صرعیاش!
♫میگن که خیلی زود...♫
♫اگه خدا دخالت نکنه،♫
♫زنا مجبور میشن که... برن به جنگ!♫
♫و فقط برای احتیاط،♫
♫من دارم سازماندهیشون میکنم...♫
♫گردان مخصوص خودم رو...♫
♫یه گردان از خیاطها،♫
♫که تا میتونن قشنگن،♫
♫و شادترین دستهای که توی مادرید قدم میزنن♫
♫ما داریم با هیجان، دستورالعملها رو یاد میگیریم،♫
♫به این امید که اونا، ظرافت ما رو همه جا تحسین کنن♫
♫یک، دو، سه،♫
♫بزن بریم♫
♫یک، دو، سه،♫
♫بزن بریم♫
عالیه! عالیه!
سینهتو به ما بنما!
خوشگله!
خوشگله.
اووف، خدایا!
♫حتی سرسختترین دشمن هم♫
♫کم میاره،♫
♫اگه ما مصمم باشیم...♫
♫- به چی؟ - به اینکه بهترین کارمون رو انجام بدیم.♫
♫و هر سربازی♫
♫یا ژنرالی♫
♫ترجیح میده تسلیم بشه تا با ما بجنگه♫
♫مردا با ما هستن♫
♫توی زمان صلح خیلی قیافه میگیرن،♫
♫و ما رو تحت سلطهشون دارن♫
♫بدون اینکه بذارن اعتراضی کنیم♫
♫اما به محض اینکه ببینن♫
♫برای جنگیدن مصمم هستیم،♫
♫با مادر زنهاشون توی خط مقدم،♫
♫دیگه از دست ما دست از فرار برنمیدارن♫
♫یک، دو، سه،♫
♫بزن بریم♫
♫یک، دو، سه،♫
♫بزن بریم♫
گمشو اونور!
دست نزن!
بهت گفتم دست نزن!
دست نزن!
بکش کنار، لعنتی!
دست نزن! دست نزن، لعنتی!
چه عوضیهایی هستن!
زیبا
سانتاندر همین اکنون نیز متعلق به اسپانیاست
بیا یه رقص کوچولو بکنیم، پسر!
ببین چی پیدا کردم!
آرنال...
بله؟
میدونی
چه بلایی قراره سرشون بیاد؟
سر کی؟
بچههای رینوسا.
سرخها...
کشته میشن.
یعنی چی؟
قراره بکشنشون.
ولی باید ازشون بازجویی کنن.
باید محاکمهشون کنن.
اون مال صبح بود.
امروز ازشون بازجویی کردن.
آدمهای فالانژ اومده بودن.
واسه همینه که امروز بهمون مرخصی دادن.
شاید تا الان همهشون کشته شده باشن.
چرا؟
چرا میپرسی؟
کجا داری میری؟
سباستین!
من پیشش میمونم.
گفتم من پیشش میمونم.
باشه، باشه، باشه.
با توجه به آثار زندگینامهای که توی اسپانیا منتشر شده،
به نظر میاد که هیچ اسپانیاییای تا حالا عاشق کسی نشده،
به نظر میاد که هیچ اسپانیاییای تا حالا میل به کسی نداشته.
ریکاردو، بیا بریم.
به نظر میاد که هیچ اسپانیاییای تا حالا
یه نامه عاشقانه ننوشته.
جرالد برنان.
دوست صمیمی ویرجینیا وولف.
جرالد دههها پیش اشاره کرد که
چیزی که مانع نوشتن زندگینامهها توی اسپانیا میشه،
شرم بیش از اندازهایه که
خانوادههای سوژههای زندگینامهها حس میکنن،
که از نظر تاریخی باعث شده اونا
نامههای خصوصی
یا بقیه مدارک شخصیشون رو از بین ببرن،
که بدون اونا
کار زندگینامهنویس
غیرممکنه.
اما آیا میشه کار نویسندهای
مثل فدریکو گارسیا لورکا
یا سِرنودا رو
از عمیقترین امیالش،
از همجنسگراییای که مدتها در سکوت نگه داشته شده، جدا کرد؟
برای من که غیرممکنه.
واسه همینه که
مردم میگن من یه آمریکاییِ وسواسی نسبت به سکسم.
حرف من اینه که
همهشون فقط همجنسگراستیزن.
خیلی ممنونم، ایزابل.
عجیبه که بزرگترین اسپانیاییشناسهای ما،
مثل تو، آدمایی هستن که اهل اسپانیا نیستن.
ممنونم.
ایزابل، من آلبرتو هستم.
میخوام در مورد آثار ناتمام فدریکو گارسیا لورکا ازت بپرسم.
ببخشید، باید یه چیزی بخورم و برم تا به پرواز پاریس برسم.
میتونی بنویسی...
بین نمایشنامههایی که فدریکو گارسیا لورکا نتونست تمومشون کنه،
یکی هست که خیلی خاصه و درباره یه مرد جوونه
که تو گرانادا...
از یه کازینو بیرونش میکنن.
به خاطر همجنسگرا بودنش ردش میکنن.
اسمش «توپ سیاه»ئه.
- «توپ سیاه»؟ - آره.
فقط چهار صفحه از این نمایشنامه باقی مونده.
نمیدونیم بقیهاش گم شده یا اصلاً نتونسته تمومش کنه.
فکر کنم بقیهاش پیش منه.
چی؟
فکر کنم صفحات گمشده «توپ سیاه» رو دارم.
- غیرممکنه. - نه، ممکنه.
پروازم رو کنسل کن.
این دستخط خودشه.
به نظر که همینه، نه؟
چرا. دستخط خودشه.
ایزابل.
کتابی که خواسته بودی.
الان میام.
فدریکو گارسیا لورکا: تئاتر ناتمام.
«توپ سیاه» نمایشنامهایه
درباره یه انتخاب.
بله دقیقاً.
اولین اثر فدریکو گارسیا لورکا
با یه شخصیت اصلی که صراحتاً همجنسگراست.
کجا داری میری، کارلوس؟ کارلوس!
یکی قبلاً توی «ال پوبلیکو» هست،
اما خیلی مرموزتر.
اشخاص کارلوس - ۲۰ ساله
مادر خواهر
اسکیبازها پیرزن | برفی
اینجا،
میخواست به همه برسه.
یه چیزی هست که سالهاست ذهنم رو درگیر کرده.
کارلوس چه تصمیمی میگیره؟
اون بیرون چه خبره؟
مردم تشنهی خونن، پدربزرگ.
میتونید بیایید داخل.
حقیقت رو میگه؟
یا دروغ میگه؟
بخونش.
خودت بخونش.
چرا به کازینو برگشتید؟
اومدم که...
ازتون بخوام در مورد تصمیمتون برای اخراجم تجدیدنظر کنین.
توپ سیاه (رأی منفی)
توپ سیاه
اعضا بهت رأی منفی دادن چون وضعیتت
یه رازِ برملا شده تو این شهره.
میتونی انکارش کنی؟
اون بالان! برین بالا! بالا! بزنین بریم!
مردم درهای ورودی رو شکستن!
فایده نداشت. اصلاً فایده نداشت.
دهقانها، کارگرها و دانشجوها دنبال انتقامن.
ما وسط رأیگیری هستیم.
خیابون پر از آدمای مسلحه. فکر میکنن ما خائنیم.
تفنگا رو بیارین بیرون!
هیچکس حق نداره وارد بشه!
کارلوس!
بزن بیرون!
- کارلوس. - برو بیرون حرومزاده.
ساکت! گفتم ساکت!
ساکت!
تو صد سال تاریخ، هیچوقت هیچ رأیگیریای معلق نشده.
میدونی که ما برای پدرت احترام قائلیم.
آقای ویسنته یکی از قدیمیترین عضوهای کازینوئه.
اما خودت درک میکنی که آدمایی که از آب دهن ساخته شدن
حق ورود به این خونه رو ندارن.
ما برای همه سؤالا جواب میخوایم.
تو همجنسگرایی؟
آره...
یا نه؟
نه، نیستم.
چرا حالا دادش به تو؟ چرا تو؟
پدربزرگم همین تازگیا فوت کرد.
اخیراً.
فکر کنم میدونست که قبلاً نمایشنامه مینوشتم.
ولی دیگه ادامه ندادم.
چرا؟
گمونم واقعیت کمتر از تخیل میترسونتم.
اونا فقط یه سری واقعیته. اتفاقات.
نویسنده خوبی بودی؟
خب، نمیدونم.
منتقدا که اینطور فکر نمیکردن.
و حالا، این نصیبت شده.
«فقط رازه که ما رو زنده نگه میداره...
فقط راز.»
ایزابل، با این نمایشنامه چیکار کنم؟
یه چیزی به ارث بردی
و نمیدونی باید باهاش چیکار کنی.
الحق که اسپانیایی هستی.
واسه همین شروع کردم به مطالعه لورکا
به خاطر برادر کوچیکترم.
اون همجنسگرا بود.
ما توی یه شهر کوچیک در شمال ایالت نیویورک تو آمریکا زندگی میکردیم.
بسیار، بسیار کاتولیک.
دوران کودکی خیلی سختی بود.
اون خودشو کشت، خودکشی کرد
وقتی ۱۶ سالش بود.
بدون اینکه حتی به کسی بگه کی بوده.
فکر میکنم تمام این کارها
روش من برای انتقام گرفتن از مرگ برادرمه.
من به تاریخ علاقه دارم
نه به خاطر حقایقش،
بلکه به خاطر شخصیتها،
اون آدمایی که این حقایق رو میسازن.
فکر میکنم مهمترین سوالی که باید از خودت بپرسی اینه:
پدربزرگت کی بود؟
و از اون مهمتر،
چرا تمام عمرش رو صرف پنهان کردن
«توپ سیاه» کرد؟
نزد من آیید ای تمامی کسانی که خستهاید و بار سنگینی به دوش دارید.
یوغ مرا بر دوش گیرید
و از من بیاموزید،
زیرا من ملایم و فروتندل هستم،
و آرامش خواهید یافت...
میخوای قبل از اینکه کشته بشم، برام دعا کنی، حرومزاده؟
چون یوغ من...
چرا برای قاتلها دعا نمیکنی؟
خفه شو!
داری چیکار میکنی؟
- منو بکشید! - بس کن.
برید بیرون!
بیا اینجا.
تکون بخور، لعنتی!
نگاه نکن؛ راه بیافت!
میشه بس کنی؟
باید یه لطفی در حقم بکنی. باید چند تا برگه رو پس بگیری.
چند تا برگه. یه نمایشنامهست. خواهش میکنم.
خیلی مهمه.
بهش قول دادم. خواهش میکنم.
چه خبره؟
ببرینش بیرون.
زود باش، بریم.
برو جلو.
- یالا، یالا - راه بیفت لعنتی!
خورشید در اسپانیا طلوع میکند
اون چهار سال اضافه خدمت گرفت،
بعد از جنگ، همین.
مطمئن نیستم کدومش بدتره.
من که میگم...
قطعاً بهتر از کشته شدنه.
چی شده؟
غذا نمیخوری؟
- گشنم نیست. - گشنهت نیست، ها؟
ولی اون گشنهشه.
ممنون، ممنون.
به منم بده.
همین. تموم شد.
همهشو خوردی...
داستانت رو کامل تعریف کن.
فقط اینکه...
میخوان باور کنیم اگه فرار کنیم میکشنمون،
ولی اون فقط چهار سال اضافه خدمت گرفت.
- به فرار فکر میکنی؟ - نه، من نه...
لوبیاها میچسبه؟
از دستپخت مادرم بهتره، جناب سرهنگ.
بسیار خب.
فردا ساعت شش راه میافتیم.
بچههای رینوسا رو میبریم یه دوری بزنن.
بله، جناب سرهنگ.
توی ایتالیا اینطوری غذا نمیخورین، مگه نه؟
نه، جناب سرهنگ.
اگه هوا مهآلود یا بارونی باشه...
چند کیلومتر رفتی؟
کلاً حدود ۲۳ کیلومتر.
۱۷۰۰ متر شیب داشت.
ارتفاع قله هم ۲۲۰۰ متر بود.
میتونی یه مسیر هم توی ترسویزو بری.
اون که راحته.
از کوهها زیگزاگی میری بالا.
میتونی تو حدود ۴ ساعت انجامش بدی.
میتونی از ترویزو پنیر بخری. خیلی خوشمزهن.
سلام.
- تو کی هستی؟ - دنبال رافائل میگردم.
نمیدونم کیه، نمیتونم ببینم.
تو کی هستی؟
دنبال رافائل رودریگز راپون میگردم. باید باهاش حرف بزنم.
لطفاً ما رو بیار بیرون. اعداممون میکنن.
خواهش میکنم.
رافائل اونجاست؟
رافائل، لطفاً، دارن سراغت رو میگیرن.
لطفاً ما رو بیار بیرون.
.سلام
رافائل؟
چرا اومدی؟ میکُشنت.
برو.
گفتی چه مدارکی؟ میخواستی چیکار کنم؟
یه دوستی بهم اعتماد کرد تا یه چیزی رو براش نگه دارم.
کی؟
همون شاعری که گروه تئاتر رو اداره میکرد. فدریکو گارسیا لورکا.
- کُشتنش، مگه نه؟ - دقیقاً.
وسایل فدریکو توی مادرید، خیابون آلکالا، پلاک ۹۶ هست.
یه نمایشنامهست. اسمش توپ سیاهه.
باید بعد از همه این ماجراها چاپ بشه. اونوقت ارزشش رو داشته.
چی ارزشش رو داشته؟
اینکه همدیگه رو دیدیم، تو و من.
بهم قول بده.
تکون نخور.
پاشو!
داری چیکار میکنی؟
سلام. میخواستم با توماس رودریگز راپون صحبت کنم.
لطفاً پشت خط بمونید.
باشه، ممنون.
آقای توماس، با شما کار دارن.
چی میخوای؟
چه غلطی داشتی میکردی؟
داره کُشته میشه! میفهمی؟
داره کُشته میشه!
احمقی، لعنتی!
صبر کن، صبر کن، صبر کن!
ریکاردو!
الو؟ شما؟
سلام، تماس گرفتم چون پدربزرگم برادرتون رو میشناخت...
رافائل؟
آره، رافائل.
- درسته... -آره.
پدربزرگم سباستین بود، سباستین آزکونا.
آزکونا؟
سباستین آزکونا.
سلام؟
مامان؟
سلام؟
خاویر؟
ماما؟
اوه، تویی.
آره منم، انقدر از دیدنم ذوقزده نشو.
خاویر بیرون بود؟
اصلاً نمیدونم خاویر کیه.
در رفت و منو با این گندکاری بزرگ تنها گذاشت.
برو کنار، لعنتی.
کل هفته داشتم بهت زنگ میزدم...
نمیدونم گوشیم کجاست. نمیبینی چقدر گرفتارم؟
آره، اصلاً نمیفهمم داری چه غلطی با این خونه میکنی.
گوش کن...
چی؟
- رفتم کانتابریا. - بهت گفته بودم نرو.
- چطور میتونستم نرم؟ - میتونستی!
میتونستی واسه یه بارم که شده به حرفم گوش بدی.
پدرت یه نمایشنامه برام به جا گذاشته.
عالیه، بفرما، یه نمایشنامه. معما هم حل شد.
یه نمایشنامه چاپنشده. از لورکا.
عالیه. اگه دوست داری بخونش.
چرا اون باید اونو داشته باشه؟
نمیدونم لعنتی، آلبرتو!
عجب رویی داری!
لعنت به این زندگی...
راستی، هی بچهها،
قبل از اینکه برین، پنجرههای طبقه بالا رو ببندین. من حواسم به این یارو هست.
- باز دوباره؟ بازم یه روز دیگه؟ - منظورت از «باز دوباره» چیه؟
- آره. باشه رئیس. - نه، جدی میگم. آره.
تا وقتی این یارو اینجاست، هیچ کاری از دستم برنمیاد.
خواهش میکنم، یه چیزی بگو. تو باید یه چیزی بدونی.
ببین، میدونی چی میدونم؟
اینکه پدربزرگت اگه بود، به خاطر اینکه یه عوضی هستی، همونجا با گلوله میکشتت.
بیخیال...
حقیقت همینه.
پدربزرگت یه فاشیست بود. نمیفهمی؟
بیا. اینم از این...
تمام عمرم تلاش کردم، ولی اصلاً نمیفهممت.
- خب... - نمیفهممت.
واقعاً هم فهمیدنش اونقدرها سخت نیست.
اون مَرد...
منو رها کرد.
این رو میفهمی؟ متوجهش میشی؟
آره، میفهمم، اون تو رو رها کرد.
- من تنها بزرگ شدم. - اوه، تو تنها بزرگ شدی؟
منم تنها بزرگ شدم، ولی با این حال دارم باهات حرف میزنم.
دیگه نمیتونم.
- چه مرگته؟ - دارم میشاشم.
چاه فاضلاب ندارم، میفهمی؟
لعنتی... رفیق...
- واقعاً عالیه... - آره، میبینی...
منم تنها بزرگ شدم، ولی الان اینجام و دارم باهات حرف میزنم.
بیخیال بابا!
- چیه؟ - نمیتونی مقایسه کنی.
بذار از دوران بچگیم برات بگم، میتونیم با هم حرف بزنیم.
نه، لازم نیست بهم بگی. من اونجا بودم. من مادرتم.
- اوه، واقعاً بودی؟ - آره، بودم.
- من اونجا بودم. - ما که یادمون نمیاد که اونجا بودی.
خودم میدونم. ما هیچوقت سر هیچی با هم توافق نداریم.
نه، معلومه که نداریم.
ولی تو بچه شادی بودی.
چرا داری دروغ میگی؟
داستانسرایی نکن چون دیگه توی تئاتر نیستی.
تو بچه شادی بودی.
داری چی میگی دختر؟
من بچهی شادی نبودم و تو هیچوقت یه عذرخواهی هم بابتش نکردی.
عذرخواهی کنم؟ از تو عذرخواهی کنم؟
مگه تا حالا دست روت بلند کردم؟ چیکارت کردم؟
میدونی بزرگ کردن تو چقدر سخت بود؟
که هر روز از بالا به من نگاه کنی...
یادمه خیلی ریلکس بودی، با یه جین و تونیک (مشروب) تو دستت و این حرفا،
یا داشتی کوکائین مصرف میکردی.
انگار خودت تا حالا مواد نزدی... هان؟
بیخیال، تو همیشه رو دراگی.
معلومه که مواد زدم. معلومه!
ولی نه وقتی که مسئولیت یه بچه پنجساله با من بود.
هر کاری از دستم برمیاومد کردم! خب؟
تنها بودم، پدرت ترکم کرد. چیکار میتونستم بکنم؟
هر کاری از دستم برمیاومد کردم، قسم میخورم.
شاید دلیل اینکه همه ترکت میکنن خودتی. نمیدونم.
برو به جهنم.
فقط یک دقیقه.
نگران نباش.
باید خونسردیت رو حفظ کنی.
اسم من سباستینه.
اسم من سباستینه.
اسم من سباستینه.
نگران نباش، سباستین.
همه اینا بهزودی تموم میشه.
- و من کاملاً ناپدید نمیشم. - هیچکس کاملاً ناپدید نمیشه.
سی.نما دریم.ینگ
به من قول بده که اون کاری رو که ازت خواستم انجام میدی.
چرا اینقدر مهمه؟
چون بهش قول دادم.
مهمه اینو درک کنیم که اون فقط یه آدم شرور نیست
بلکه یه مادر حامی هم هست
اولین باری که دیدمش،
نتونستم از جام تکون بخورم.
عضلاتم تمام قدرتشون رو از دست دادن.
تا وقتی که با هم خداحافظی کردیم.
رسیدم خونه و بالا آوردم.
نمیفهمیدم چه اتفاقی داره برام میفته.
اما بعدش اون منو بوسید.
و من عقب نکشیدم.
بعد از یه هفته که ندیدمش، نفسم بالا نمیومد.
اما مردم خیلی حرف میزدن.
«دوست فدریکو».
«راپون، همون پسری که همیشه با لورکاست».
-با حرفای بد؟ -همیشه با حرفای بد.
و من گذاشتم بره.
اون با دلی شکسته رفت.
و اونا کشتنش.
کی میتونه منو بابت اون ببخشه، سباستین؟
کی میتونه منو ببخشه؟
منم همین سوال رو از خودم میپرسم.
کی رو پشت سرت جا گذاشتی؟
مادرم...
و تو رو.
کارلوس!
یادمه خیلی وقت پیش تو تئاتر دیدمت.
بعدش شوهرم سیمهای گیتار رو کشید.
واسه چی؟
که هر دو دستم رو ببنده.
بعدش نبضِ شکسته، و گوشتِ تنم که اینقدر رنگپریدهست...
ما دنبال مادرم میگردیم.
یادت میادش؟
اون با یه لیوان فلزی مشروب میخورد.
همون زنی که هوا رو با سنجاقهای نقرهای میدوخت؟
خودشه! دیدیش؟
من اینجا چیزی ندیدم.
پس بیا بریم.
صبر کن.
زخمی که بچهها پشتم انداختن درد میکنه.
مچ دستام درد میکنه
و قلبم، که دیگه نمیزنه!
ولی باید ادامه بدیم.
صبر کن.
کجا داری میری؟
جایی که برف میباره و سفیدتر میشه.
♫من اشتیاقم رو♫
♫توی یه گردنبند قایم کردم،♫
♫یه یادگاری♫
♫از امپراتوری اندلس.♫
♫منتظر اون لحظهام،♫
♫روی این زمین، که خیلی بزرگه.♫
♫در کمین، یه باریکه نور دیده میشه.♫
ما نمیتونیم اینطوری ادامه بدیم.
♫الان نمیتونم پلک بزنم.♫
نمیتونیم.
♫گوش کن، شاید احمقانه به نظر بیاد...♫
♫کلمات تاریکی که هیچوقت آتیششون نزدم،♫
♫حالا دارن میسوزن.♫
تو هم همینطور...
بیایید ببریمتون یه دوری بزنیم!
خوابی یا بیدار؟
چرا پکری؟ بخند!
- چته؟ به چی نگاه میکنی؟ - نشنیدی؟
- چت شده؟ - برو، بگیرش، لعنتی!
- زود باش، لعنتی! - مگه نمیشنوی؟
همه حاضرن؟
بله جناب سرهنگ.
پس بزن بریم.
♫من اولین نفریام که میرسم♫
♫به جایی که هزار تا آتیش توش میسوزه.♫
♫گوشت و پوست♫
♫و ستارههای درخشان♫
♫صلیبی رو ساختن که حالا به دوش میکشم.♫
♫دارم صاف زل میزنم♫
♫به بیستسالگیام.♫
♫کیه که از خورشید♫
♫نترسه؟♫
♫به برف میرسم.♫
♫گوش کن، شاید احمقانه به نظر برسه...♫
♫کلمات تاریکی که هیچوقت آتیششون نزدم،♫
♫حالا دارن میسوزن.♫
♫تو هم همینطور...♫
وقتی
به دنیا اومدم...
خب، پدرم من و مادرم رو ول کرد.
و مادرم همیشه منو مقصر اون ماجرا میدونست، میدونی؟ واسه همین...
و راستش، حالا که جفتشون مردن
و من خونه رو فروختم...
بالاخره یه ذره آرامش دارم.
میدونی؟
خونه رو به کی فروختی؟
مادرید باحاله، نه؟
قبلاً اینجا بودی، رامون؟
آره، وقتی جوون بودم اینجا زندگی میکردم.
و بعد یه بار با سباستین اومدم،
به تئاتر.
نمایشت رو دیدیم.
ببخشید؟
نمایشت رو دیدیم.
و خیلی ازش خوشمون اومد.
خب، خیلی ممنونم.
ببخشید رامون،
ولی ما نمیتونیم قرارداد فروش خونه رو امضا کنیم.
چرا؟
پس ما الکی اومدیم اینجا؟
یه لحظه گویتا، لطفاً.
میدونم که با مادرم صحبت کردی
و شما دوتا به توافق رسیدین.
صرفنظر از قیمت مسخرهای که روش توافق کردین،
من شخصاً نمیتونم اجازه بدم چون
معتقدم چیزهای ارزشمندی توی اون خونه هست.
چیزهایی که پدربزرگم در طول عمرش نگه داشته بود.
تو که نمایشت رو گرفتی.
توی اون خونه تنها چیز با ارزش باقی مونده، خاطرات منه.
ببخشید؟
- باشه، یه قهوه با شیر؟ - برای ایشون.
از کجا درباره نمایش خبرداری؟
اون یکی مال منه...
بهشون بگو، رامون.
- همین؟ - ممنون.
ممنون.
از کجا پدرم رو میشناختی؟
پدرت و من همدیگه رو...
توی یه سینمای مخصوص همجنسگراها، دیدیم.
توی خیابون کارِتاس، همین نزدیکیه.
من میرفتم سینما تا پی برخوردهای گذرا با مردم باشم.
اما روزی که پدرت رو دیدم، فرق داشت.
اومد سمتم و سلام کرد.
لرزون از اونجا رفتم.
نمیدونم از ترس بود یا شرم.
اما روز بعدش برگشتم
تا ببینم میتونم اونجا پیداش کنم یا نه.
و اونجا بود.
مادرت اون موقع باردار بود.
میخواست تو رو داشته باشه.
اونطوری که فکر میکرد پیش نرفت. اون ما رو ترک کرد.
خب، اوضاع غیرقابلتحمل بود.
و مادرت بالاخره فهمید.
ما رفتیم به حومه شهر.
و تمام عمرمون رو توی اون خونه زندگی کردیم.
توی شهر، میگفتیم که پسرخالهایم.
آخه این دیگه چی بود...
ما همدیگه رو دوست داشتیم...
مراقب همدیگه بودیم.
نمیدونم اصلاً خوشبخت بود یا نه...
قلب یه همجنسگرا، اقیانوسی پر از رازه...
میرم دستشویی.
منم باهات میام، عزیزم.
دستمال میخوای؟
چرا اون نمایشنامه دستش بود، رامون؟
چون به یه مرد قول داده بود که ازش نگهداری کنه.
مردی به اسم...
رافائل رودریگز راپون.
آره.
اون روز به برادرش
زنگ زدم و روم قطع کرد.
خب، چون احتمالاً میدونست.
چی رو میدونست؟
اینکه پدربزرگت رافائل رو کشته.
ببخشید؟
اگه ازت خواستن انجامش بدی، فقط انجامش بده.
بس کن، بس کن، بس کن!
بس کن، بس کن!
گوش کن...
به پدرم بگو باهام خوب رفتار کردن و تا آخرش آروم بودم.
به برادرم بگو احمق نباشه و درسش رو ادامه بده،
و اینکه متأسفم که وقت بیشتری باهاش نگذروندم.
به خواهرم بگو که به حرف پدرم گوش نکنه
و یه دوستپسر خوب پیدا کنه
که ببرتش رقص. که خوش بگذرونه.
و به مادرم بگو که با شادی یادم کنه،
همونطور که الان دارم انجام میدم.
پیداشون میکنی؟
ممنونم.
خیلی ترسیده بودم، سباستین.
ولی پیدات کردم.
لعنتی گه...
عجب دوی سرعتی بود...
برو، برو!
گفتم چشمات به زمین باشه!
لعنتی!
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
بالاخره رسیدی.
خیلی، خیلی سردمه.
کاش میتونستم تبدیل بشم
به یه پتوی پشمی
یا یه آتیش کوچیک برای گرما بخشیدن به سینهت،
یا یه کلبه
تا بتونی بری توش
و دیگه نلرزی...
کی داره حرف میزنه؟
اولین باری که همدیگه رو دیدیم، بچه بودی.
منو دیدی که سقفها رو میپوشوندم،
درختهای صنوبر و چمنزارها رو.
دستت رو دراز کردی تا لمسم کنی،
و قلبت لرزید.
حالا منو یادت میاد؟
هیچوقت نتونستم از کازینو بیام بیرون، مگه نه؟
اینجا دیگه سوزش رو حس نمیکنی.
آخه من وقت نکردم زندگی کنم!
بذار برگردم، لطفاً.
هیچکس نمیتونه برگرده.
اون پشت، همهچیز ساکن میمونه.
فقط زمزمهای از دلتنگی
و رویاها به اینجا میرسه.
احساس میکنم هیچوقت زندگی نکردم چون ساعتها متعلق به من نبودن.
فکر میکردم که بعداً...
بعداً!
فقط زمان حال وجود داره.
بجنبید آقایون!
الان.
بلندشو لعنتی!
راه بیافت!
لباسها پاره میشن،
لنگرها زنگ میزنن،
و ما همینطور ادامه میدیم.
یالا، راه برو؛ کل روز رو وقت نداریما.
به صف شین!
چشمها سو سو میزنن،
و یه داس خیلی تیز
نیهای کنار ساحل رو میچینه.
- سلام. - سلام.
چند روز پیش زنگ زدم.
من آلبرتو لوپز آزکونا هستم.
واسه همینه که آدم باید زندگی کنه، کارلوس.
همیشه زندگی کن.
اگه پیدام نکنن چی...؟
وقتش رسیده.
اگه پیدام نکنن چی؟
سرت رو بذار رو شونهام.
نگران نباش.
بذار روت رو بپوشونم.
خبردار!
مسلح کنید!
نشانه!
آتش!
شلیک کن، آزکونا!
آتش!
شلیک کن...
سباستین، شلیک کن.
آتش!
شلیک کن!
راحت باشین!
اون دختر کولی رو کجا گذاشتی؟
نمیدونم.
احتمالاً برگشته خونهاش.
خیلی خب. همونجا بمونه.
اون پسره بوره چی؟
احتمالاً تو آلباسته است.
حالت خوبه؟
منم واسه خودم تراژدیهایی دارم.
تو چطور؟
خوبم.
دارم مینویسم.
نمایشنامهی اون خواهرا رو تموم کردی؟
آره.
مادرم میخواد که اسمها رو عوض کنم،
چون دارم مستقیماً در مورد یه خانواده توی شهر حرف میزنم.
خب، میخوای چیکار کنی؟
همونطوری که هست میذارمش.
و اون جدیده؟ موضوعش چیه؟
یه درام واقعگرایانهست.
مثل کارهای لینارس ریواس.
حتی یه ذره هم شعر توش نیست.
نمایشنامهای دربارهی آدمهایی مثل من و تو.
چه جور آدمهایی؟
اون جور دیگهشون.
اونایی که روی صورتشون خال مصنوعی میکشن.
اونایی که موهاشون رو از وسط باز میکنن.
ولی من هیچکدوم از این کارها رو نمیکنم.
ولی تراژدیهای تو هم همونه.
در مورد چیزهاییه که وقتی خودمون رو انکار میکنیم، از دست میدیم.
و چی رو از دست میدیم؟
زندگی رو.
ببین، وقتی بچه بودم،
کارگرهای شهرم گاوآهنهای جدیدی میخریدن
با تیغههای فولادی که زمین رو شیار میانداخت.
منِ کنجکاو،
خیش رو تماشا میکردم که چطور پیش میرفت:
از دیدن شکافی که توی خاک ایجاد میشد لذت میبردم،
که به جای خون، ریشهها از توش جوونه میزد.
یه بار، گاوآهن گیر کرد.
خورده بود به یه موزاییک یونانی،
که قرنها پیش دفن شده بود،
با داستان دافنیس و کلوئه.
یه داستان عاشقانه.
این کشور
توی زمینهاش کلی داستان عاشقانه دفن شده داره.
باید زمین رو چنگ بزنیم تا بتونن بیان بیرون.
تا بتونن بیشتر بشن.
شنیدم داری میری گرانادا.
آره.
چرا؟
اصلاً من توی مادرید چیکار میکنم؟
اوضاع داره بد میشه، فدریکو.
ما میتونیم اینجا ازت محافظت کنیم.
و کی میخواد منو در برابر زیبایی تو محافظت کنه؟
فدریکو؟
و رافائل!
بیاین، بیاید یه عکس بگیریم.
الان میایم.
گوش کن، اگه اتفاقی برام افتاد،
از نمایشنامه محافظت کن.
فکر میکنم میتونه به آدمایی مثل من و تو کمک کنه،
ولی جوونترها.
چطور کمکشون کنه؟
تا اونا هم عاقبتشون مثل من و تو نشه.
فدریکو...
بله؟
مراقب خودت باش، لطفاً.
اگه مُردم،
مطمئن شو که آقایون خبردار بشن.
«تو هیچوقت نمیفهمی چقدر دوستت دارم...»
«چون تو در من خوابیدی، و در خوابی.»
«تو هیچوقت نمیفهمی چقدر دوستت دارم
چون تو در من خوابیدی،
و در خوابی.»
زیباست مگه نه؟
اسم نمایشنامه چیه؟
«توپ سیاه».
بیا داخل؛ داخلتر!
از پسش برنمیای...
از پسِ چی؟
اینکه چیزی بنویسی که بویی از شعر نبرده باشه.
مطمئنم تهش وسط تابستون برف میاد یا یه همچین چیزی.
- عکسو بگیر. - این چیه؟
بسیار خب؛ عکس رو بگیر.
سه، دو، یک ...
تو رو در میان اشکهام پنهان میکنم...
رنجور از صدایی همچون پولاد بُرنده
چطوری؟
عالی.
چیزی لازم داری؟
خیلی راحتیم.
خیلی خب.
پدربزرگت خیلی خوشحال میشد
که تو رو توی خونه خودت، با شغل و دوستپسرت ببینه.
«قانونی که جسم زمینی و هم ستاره رو به جنبش درمیاره...»
خیلی ذوق میکرد.
اکنون سینه دردمندم را میشکافد
و کلمات تاریک دندان فرو میبرند
در بالهای روح محافظتشدهات.
جمعیت در باغها موج میزند
در انتظار پیکر تو و رنج من
سوار بر اسبهایی از نور با یالهای سبز.
[مادرید | ۱۹۳۹]
هی!
- من همین الان دارم میرم. - اینا دیگه چیه؟
دارم یه سری چیزا رو برمیدارم، داشتم میرفتم.
هر چی میخوای بردار،
ولی من واسه «توپ سیاه» اومدم.
از کجا میدونی...؟ تو کی هستی؟
«توپ سیاه» کجاست؟ بگرد دنبالش.
بده به من.
- بجنب. - همین دور و براست.
این همونه؟
بله.
جمعیت در باغها موج میزند
در انتظار پیکر تو و رنج من
سوار بر اسبهایی از نور با یالهای سبز.
اما بخواب، محبوبم...
گوش بسپار به خون شکستهام در نوای ویولنها!
بر حذر باش، آنها هنوز در تعقیب ما هستند!
مترجم: اشکان هیدی
بر اساس سنگ تاریک اثر آلبرتو کنخرو،
توپ سیاه و متون دیگر اثر فدریکو گارسیا لورکا
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.