Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
،قویتر از همیشه باشید .ایران آزاد نزدیکه
.این فیلم برگرفته از یک رویداد واقعی است
گروه پیشگام: ارائه کننده برترين آثار سینمایی @PishgumTeam
مترجم: میلاد
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
«رستگاری»
!برگشتن
!خدا رو شکر
.خوش اومدید
.همهمون سالم برگشتیم، داداش
.خدا رو شکر، داداشم
!خدا رو شکر
.خوش اومدی- .ممنون-
!خوب جنگیدی، یلماز- !ممنون-
.سعید، خوش اومدی
خوش اومدی
خوش اومدی
!سرکان، بیا اینجا
چه خبر؟
!بابا اومد خونه
.سلام
.سلام
.قبلاً بهت گفتم، سید
.حاجی و خانوادهش بهزودی برمیگردن .باید زمینشون رو ترک کنی
.سعید، تا روز آخر صبر نکن
.بذار دردسری پیش نیاد
.سلام
چرا امروز صبح اینقدر زود تو روستامون بودی؟
.اومدم سعید رو ببینم
مگه نگفته بودن ما تو کوهها داریم تروریستها رو شکار میکنیم؟
.گفته بودن. برای همین اومدم
چرا از جادهی عمومی نیومدی؟
.این یه میانبره
،خلیل، دیگه وقتی مردای ما نیستن .پاتو تو روستا نذار
.من نیومدم اینجا دعوا کنم، مسعود
خجالت نمیکشی؟
،مسعود
بازم نخوابیدی؟
.نه. تو برگرد بخواب
.امروز بیست و پنجم ژوئن است
.سالگرد درگذشت پدربزرگم، شیخ کامل
،به رسم هر سال امسال نیز از
داستان اوجگیری خاندان هزران به رهبری شیخ کامل یاد میکنیم
،سالها پیش
،ما، هزرانیهای پینگان بالا
در صلح و صفا با بزاریهای .پینگان پایین زندگی میکردیم
.با گذر زمان، بزاریها به تجارت روی آوردند
،تجارت رو به رباخواری تبدیل کردند ،مراتع ما رو خریدند
.و هزرانیها رو بیزمین گذاشتند
.همونجا بود که صلح میان ما شکست
.هزرانیها فقیر شدند
،همونطور که ما فقیرتر میشدیم .بزاریها ثروتمندتر میشدند
هزرانیهایی که اینهمه ،شیخ و عالِم پرورش داده بودند
،به کارگری روی آوردند
.و نوکری بزاریها رو کردند
،اما پدربزرگم، شیخ کامل .تاب دیدن این وضع رو نداشت
:و با یه فرمان به اون پایان داد
.هر کس نوکر بزاریها بشود، از ما نیست
،وقتی تروریسم آغاز شد دولت بزرگ ما چه فرمانی داد؟
.یا بمانید و محافظ روستا شوید
،شانهبهشانهی سربازانمان بایستید
.و با خائنان و تروریستها بجنگید
.یا روستا را خالی کنید و بروید
بزاریها بی اونکه پشت سرشون .رو نگاه کنند، فرار کردند
.زمینهای حاصلخیزشون رو پشت سر گذاشتند
:شیخ کامل گفت
.هزرانیها ترسو نیستند
.ما موندیم و محافظ روستا شدیم
.شانهبهشانهی سربازان جنگیدیم
.در این راه شهید دادیم
.و در عوض، خدای قادر مطلق اجرمون داد
.چه کردیم؟ اول چاه کندیم .بعد آب رو به دشت پایین رسوندیم
،در اون زمینهای رها شده
.مزارع رو با آجیل و پنبه کاشتیم
.به لطف خدا، ثروتمند شدیم
.هزرانیها به رفاه رسیدند
!خدا رو شکر
خب که چی؟
بزاریها دارن برمیگردن ،و اموال ما رو پس میگیرن
.و ما فقط داریم نگاه میکنیم
یلماز، چی گفتی؟- ...ببخشید، شیخ من، اما-
مگه اونا برنمیگردن که پاداش خدا رو از ما بدزدن؟
.بس کن، یلماز
مگه ما تو موقعیتی هستیم که باید از چند تا بزاری بترسیم؟
مگه فقط زمین داریم؟
.مغازه و خونه و ملک هم تو شهر داریم
.اما از همه مهمتر، آبرومون رو داریم
:تو خوابم، پدربزرگم اینطور فرمان داد
.آبروی ما رو حفظ کن، پسرم
نذار هزرانیها سر یه تیکه زمین .با بزاریهای بیشرف بجنگن
.حق با شماست، شیخ من
،شما عالِم هستید ،خانوادهتون پر از عالِمه
.اما نصف این روستا کشاورزن
.همون تیکه زمین نون ما رو درمیاره
،اگه اون زمین رو از دست دادیم چی
سنگ بخوریم؟
.حق با اونه
!بذارین حرف بزنم
.ییلماز! بیاحترامی نکن
شیخ، بد برداشت نکنین، ولی این عدالته؟
.سالها با تروریستها جنگیدیم. شهید دادیم
،حالا که جنگ داره تموم میشه .بزاریها دارن برمیگردن
.خوب گفتی، سعید
ولی سند زمینها دست اوناست، چیکار کنیم؟
بریم با دادگاههای دولت درگیر بشیم؟
از کدوم سند حرف میزنین؟
!سند اون زمین خون ماست، جون خودمونه
.شهدای ما تو اون خاک دفنن !سند ما همینه
.ما آب رو تا اونجا رسوندیم
،زمینی که یه زمان بیارزش بود .الان قیمت داره
،همینکه زمین قیمت پیدا کرد .همه دارن سرازیر میشن برمیگردن
!حق با اونه- !خوب گفت-
!ساکت
!بذارین حرف بزنم
،ما تو میدون روستا نیستیم
!تو خانقاهیم
،اگه میخواین دعوا کنین !برین قهوهخونه، برید بیرون
،ولی اگه تو خانقاه میمونین .احترام رو نگه دارین
این چی بود؟
این چه صدایی بود؟- چی شد؟-
چه خبره؟
شاید تروریستها به روستای پایین حمله کردن؟
ها؟
!سعید
!سعید
.خوش اومدین، شیخ من- .بیا پایین-
.بیا
.ژاندارمری همین الان اینجا بود
.تو و ییلماز رو به پاسگاه احضار کردن
:به فرمانده گفتم .بذارین بمونن، من جوابگوشونم
خونهی حاجی بود که .تو روستای پایین منفجر شد
.یا بهتره بگم، همونی که شما منفجرش کردین
حاجی رو یادته، نه؟
...ببین، مرد
.نگام کن
.لقمهی بزرگتر از دهنت برندار
خوب میدونم کی این فکرا .رو تو سرت انداخته
.با اونم حرف میزنم
.میدونم خودت این فکر رو نکردی
چرا نه؟
مگه ما عقل خودمون رو نداریم، شیخ من؟
فکر میکنین ما گوسفندیم؟- .فاطما، برو تو-
.زمینهای مردم ما یکییکی دارن گرفته میشن
،بچههامون قبلاً سه تا غذا داشتن .حالا فقط یکی
.فاطما، حرف شوهرت رو گوش کن، برو تو
پس باید مثل گوسفند فقط منتظر بمونیم؟
،اگه به این قضیه رسیدگی نکنیم .دوباره بر ما مسلط میشن
!مگه نه، مسعود؟ یه چیزی بگو
.فاطما، برو تو
!گفتم برو تو
چرا مردای شجاع ما شهید شدن؟
فقط برای اینکه بزاریهای بیشرف برگردن و همهچی رو بدزدن؟
!خدایا
.بیا تو، گلسوم، خوش اومدی- .ممنون-
دیگه زیاد طول نمیکشه، نه؟- .آره، دیگه زیاد طول نمیکشه-
.فردا میریم برای معاینه- .خدا به همراهت-
حالت خوبه، نه؟- ...خوبم، خوبم. اما-
.یه نگرانیهای دیگهای داریم
همهچی روبهراهه؟
.راستش، نه
.مسعود. حالش خوب نیست
میدونم. نمیخوابه، نه؟
...کاش فقط خواب بود .کاملاً عقلش رو از دست داده
چرا؟ چی شده؟
.درها رو، پنجرهها رو قفل میکنه .من و بچهها حتی نمیتونیم بریم بیرون
چرا؟
.میگه برای اینکه فرار نکنیم
کجا میخوای فرار کنی؟
.به روستای پایین
چرا باید به روستای پایین فرار کنی؟
.میگه برای اینه که پیش خلیل فرار نکنیم
...خدایا
این فکرا رو از کجا میاره؟
.همیشه حسود بود ولی این اواخر، از حد خارج شده
این چهجور حسادتیه؟
.باهاش حرف میزنم
،باهاش حرف بزنین، شیخ من
.حتماً باهاش حرف بزنین
.نگران نباش
همهی اینا به خاطر شما نیست، شیخ من؟
چطور، به خاطر ما؟
همهچیز دوباره بعد از برگشتن خلیل .و خانوادهش شروع شد
،چون خانوادهی من اون موقع نوکر خلیل بود .شما ما رو تحقیر میکردین
.شما نمیخواستین من تو خانوادهتون باشم .همهی اینها به خاطر همونه
هنوز داری اون قضیههای قدیمی رو پیش میکشی، گلسوم؟
...نه، ولی بهرحال
.اینقدر پشت سرم غیبت کردین
گفتین نوکر یه بزاری .به هیچدردی نمیخوره
«گفتین «میخوای با زبالهی خلیل ازدواج کنی؟ - .خدا نکنه -
!این چرندیات رو تو سر مسعود کردین
.هی... اینجا رو نگاه کن
!هی، دختر
تو کی هستی؟
از کدوم روستایی؟
از پینگان پایین
اینجا چیکار میکنی؟- دارم گوسفندا رو میچرونم. مگه نمیبینی؟-
جای دیگهای نیست؟ علفای اینجا مجانیه؟
حیوونات رو بردار !و جای دیگه ببر بچرون
!راه بیفت
از کجا اومدی، دختر؟
.هی، منو نگاه کن
!هی
شما دخترای کی هستین؟
باباتون کیه؟- .ما دخترای خلیلیم-
،اگه دوباره اینجا ببینمتون .پاتونو میشکنم
.حیووناتون رو جای دیگه بچرونین
!گم شین
.اینجا رو نگاه کن
!خواهر
!هی، اینجا رو نگاه کن
!آبجی
!هی
!هی، اینور رو نگاه کن
!یه لحظه صبر کن
!صبر کن، دختر
!هی، دختر
فرقان؟
خوابی؟
فرقان؟
.با دقت به من گوش کن .تنها با شیاطین نجنگ
.روستاییا پشت تو خواهند ایستاد .فقط کافیه حمایتشون کنی
!بیا اینجا، پسرم
.مسعود، نگاه کن
!بیدار شو
!آتیش
!آتیش
من مطمئن نیستم بزاریها .زمینت رو آتیش زده باشن، داداش
چرا؟
این انتقامشونه .برای خونهی منفجرشدهی حاجی
.تو این روستا دهها مزرعه هست چرا مال داداش من رو آتیش زدن؟
چرا باید خانوادهی ما رو تحریک کنن؟
،داداش، مواظب باش
.شاید یکی از خودمون آتیشش زده باشه
.به من گوش کن، داداش
.بعضیا بین ما شدیداً دنبال درگیریان
،فکر میکنن با شلیک چندتا گلوله .بزاریها رو میترسونن و میفرستنشون به شهر
.ولی اینقدرا هم آسون نیست
.روستاییای ما کلهشقن .هیچوقت چند قدم جلوتر رو نمیبینن
.خانقاه ما داره بزرگ میشه
.همهجا مرید داریم
،اگه درگیری پیش بیاد
.خانقاهمون رو کوچیک میکنه، نابودش میکنه
.ما اینهمه طایفهی درگیر رو آشتی دادیم
،اگه الان دست به خونخواهی بزنیم کی میاد پیش ما برای راهنمایی؟
.درهای ما باید به روی همه باز باشه .اینطوری، حتی قویتر هم میشیم
درهای ما به روی بزاریها هم بازه؟
امروز، گرد هم اومدیم تا برای روح برادرانمان که
در نبرد با تروریستهای بیرحم شهید شدند
مولود شریف رو بخونیم
...به نام خدا
.بفرمایید
چه خبره، گلسوم؟ چه داستانهایی تعریف میکنی؟
.هیچی. داریم گپ میزنیم
.خب، بازم دخترا رو دورت جمع کردی
گفتم شاید... داستانای قدیمیت؟- کدوم داستانای قدیمی، فاطما؟-
.سلام
.ما برگشتیم، سعید
.هفتهی پیش خلیل هم بهت گفت .باید زمین ما رو ترک کنی
.گفته بودیم که میریم، حاجی- کِی؟-
.بعد از برداشت محصولمون میخوای ولشون کنیم برای شما؟
.محصول رو برمیداریم و تحویلتون میدیم
،امکان نداره! من کاشتمش .خودم هم برش میدارم
نگران نباش. همگی با هم .برش میداریم و تحویلت میدیم
.نه، من بهتون اعتماد ندارم
.همهش رو تحویل نمیدین
.به یه طایفهی دزد نمیشه اعتماد کرد
دهنتو ببند! با چه جراتی اینجوری حرف میزنی؟
خوشت نیومد؟
.نه، نیومد
این اولین باره میای؟
.بله
چرا زودتر نیومدی؟
.کار و این چیزا بود
.بعد از ماه دوم، باید مرتب بیای
.همهچیز خوب بهنظر میرسه .ضربان قلب هر دو بچه قویه
هر دو بچه؟
دوقلو هستن. نمیدونستی؟
!عجله کن
.باز کن، حاجی
.زودباش
.نترس، پسرم، حالت خوب میشه
!برانکارد- !زودتر-
!طاقت بیار، پسرم
!زودباشین. دکتر کجاست؟ زودباشین
شیخ فریت، همین دو روز پیش .خونهی حاجی منفجر شد، حالا هم این
.اون سعید رو پیدا کن و تحویلش بده
.به خدا قسم، نمیدونم کجاست، فرمانده
چطور نمیدونی؟
.تحویلش بده. نذار اوضاع از کنترل خارج بشه
پسره چطوره؟
.خدا رو شکر، زندهست، ولی حالش وخیمه
.خدا شفاش بده
.ببین، فریت، تو مسئول این روستایی
.هر کاری لازمه بکن، مردات رو کنترل کن
.و سعید رو تحویل بده
نگران نباش
.پیداش میکنم و تحویلش میدم
.ببین، قبل از اینکه بدتر بشه، حلش کن
روستای پایین هم درخواست داده .که محافظ روستا بشه
نمیتونیم بذاریم بین دو روستای .محافظ درگیری پیش بیاد
.واقعاً؟ به خدا قسم، چیزی نشنیده بودم
،خلیل درخواستشون رو داده و گفته
وقتشه که ما هم وظیفهمون" ".رو در قبال کشورمون انجام بدیم
.این خبر آخری اصلاً خوب نیست، داداش
.اصلاً خوب نیست
.فردا برای چند روز میرم
میرم چند تا روستا رو که .منتظر برکت من هستن، ببینم
.وقتی نیستم، تو مسئولی
ییلماز و بقیهی محافظای روستا
.نباید حس کنن جای من خالیه
.نباید روستاییا رو تحریک کنن
امکان نداره. هیچوقت نمیذارن .اونا محافظ روستا بشن
.امکان نداره. بزاریها دشمن دولتن
!چه حرومزادههایی، چه بیشرفایی
،تروریسم داره تموم میشه اونوقت اونا میخوان محافظ روستا بشن؟
،این برای دفاع از کشور نیست .برای اموال خودشونه
.معلومه. همهش بحث زمین و پوله
چطور جلوی این اتفاق رو بگیریم؟
.صبر کنین
.همه با هم حرف نزنین
.بذارین یه لحظه فکر کنیم
.مرد، اصلاً به حرف ما گوش نمیدادن
،اگه اونموقع بهمون اجازه داده بودن
اجازه نمیدادیم یه بزاری حرومزاده .هم پاشو تو روستای پایین بذاره
بهمون گفته بودن، فقط یکی .دو تا خانواده برمیگردن
،گفته بودن، وقتی تو شهر جا بیفتن .دیگه هیچوقت برنمیگردن اینجا
.باید وقتی ضعیف بودن، سرشون رو له میکردیم
،حالا اگه اونا هم مسلح بشن اونوقت چیکار کنیم؟
.اگه الان دیر شده، تقصیر شیخ فریته
.باید به کاری که کرده افتخار کنه
،خب، مسعود
دربارهی این خبر آخری نظرت چیه؟
.حالا دو تا روستای مسلح محافظ داریم
.یکی بالا. یکی پایین
این خوب نیست، ییلماز؟
،اگه دو تا روستای مسلح داشته باشیم .اونوقت صلح برقرار میشه
دولت اجازه نمیده روستاهای محافظ با همدیگه بجنگن
.درسته
دو تا روستای متحد، ها؟
،شاید فقط یه خانقاه داشته باشیم
.و روستاهامون دوباره برادر بشن
...دو برادر- .آره-
.یکی چوپان، یکی کشاورز
.مثل قابیل و هابیل
.یکی ارباب، یکی نوکر
مگه ما یه زمانی برادر نبودیم، ییلماز؟ مثل دوقلوها؟
میدونی پدربزرگم دربارهی دوقلوها چی میگفت، ییلماز؟
.نه. نمیدونم
،میگفت
وقتی خدای قادر مطلق ،به یه بچه جان میده
،وقتی جان رو در رحم مادر میذاره
.بعضی وقتا شیطان دخالت میکنه
خب؟
،برای اینکه قدرتش رو ثابت کنه
،و خدای قادر مطلق رو به چالش بکشه
.شیطان بچهی خودش رو تو رحم میذاره
،یه کپی کامل از خلقت خدا میسازه .یه دوقلوی همسان
.خدا نکنه
.برای همینه که دوقلو به دنیا میاد
شیطان
وارد رحم بعضی زنایی میشد .که خودش انتخاب میکرد
و بچهای که میذاره ،اونقدر شبیه اون یکیه
که والدین نمیفهمن .اون بچهی شیطانه
،اما اون بچه
،با دروغ و خیانتش .خانواده رو نابود میکنه
،پدربزرگ میگفت هزرانیها دوقلو ندارن
.چون شیطان نمیتونه به رحمشون برسه
.ولی بزاریها دوقلو های زیادی دارن
.آره، درسته .واقعاً دوقلو زیاد دارن
.خلیل هم دوقلو داره- .آره، داره-
تا حالا بین هزرانیها دو قلو دیدی؟
.من که ندیدم
ولی این معنیش این نیست که شیطان
.نمیتونه به رحم هزرانیها برسه
فکر میکنم شیخ کامل تمام واقعیت رو نگفته
شیطان
.میتونه به رحم هزرانیها برسه
،قبلاً بهشون رسیده .و هنوزم میتونه برسه
برای همینه که مردم ما .به یه راهنما احتیاج دارن
،برای شناختن بچههای شیطان .به یه راهنما احتیاج دارن
:پدربزرگم میگفت «شناختن بچههای شیطان سخته»
شاید سالها مردم ،یه اشتباه رو تکرار میکنن
هابیل رو بهجای قابیل میگیرن، و .قابیل رو بهجای هابیل
،اما مسعود
،اگه مردم ما محبوب خدا باشن
معتقدم خدا یه راهنما برامون .میفرسته که خوب رو از بد تشخیص بده
.حتماً میفرسته، بدون شک
...مسعود
اون شب چیزی رو که پسرم .فرقان بهت گفت، شنیدم
.به حرفش گوش کن
.شاید فرقان یه پیامآوره .یکی دیگه داره از زبون اون حرف میزنه
شاید اون شخص ما رو .از یه اشتباه بزرگ نجات بده
.تو رو خدا، به فرقان گوش کن
.فاطما
.مسعود
.امیدوارم اوضاع خوب باشه- .ممنون. خوش اومدی-
داری ترشی درست میکنی؟- .آره-
چای بذارم؟- .نه، نه، خوردم. بشین-
.باشه پس
خب، چیه، فاطما؟
خودت بهم گفتی، یادته؟
«اگه دوباره اون داستانارو تعریف کرد، بهم بگو»
کی؟ کدوم داستانا؟
خب؟
،تا اونجایی که شنیدم
.داره دوباره تعریفشون میکنه
چی تعریف میکنه؟
...خب
خب، چی؟
.همون چیزای همیشگی، میدونی که
بگو، چی تعریف میکنه؟
چطوری میتونم بهت بگم؟
.بگو
.نه، خجالت میکشم
!زودباش دیگه، دختر
،بعد صابون رو بهش داد
«و گفت: «حالا منو بشور
خب؟
...بعد
.گلسوم شروع کرد به کیسه کشیدن
و بعد؟
.خلیل خیلی خوشش اومد
،بعد از حموم اومد بیرون
،و همهی خدمتکارا و کارکنان رو صدا زد .همهی دخترا و زنای خونه رو
.همه رو تو حموم جمع کرد
گفت، نگاه کنین گلسوم .چطور پشتم رو کیسه میکشه
ازش یاد بگیرین. بعد از هرکدومتون .هم میخوام منو کیسه بکشین
.اون بیدین حرومزاده
،و وقتی گلسوم کیسهش میکشید .خیلی خوشش میاومد
اونقدر خوشش اومد که شروع کرد .به صدا های عجیب در آوردن
بعد بلند شد سرپا
.و گفت، حالا همهتون همدیگه رو بشورین
.یکی کیسه میکشه، یکی میشوره
.لباساتونو دربیارین
درآوردن؟
.معلومه که درآوردن
.در رو قفل نکردی
چرا نکردی؟
.که بتونی بری بیرون
بری بیرون و کارای کثیفی .که با بزاریها کردی رو تعریف کنی
.مسعود- مسعود چی؟-
چیه؟
.شنیدم دوباره داری داستان تعریف میکنی
.خدا نکنه، مسعود
،حالا که بزاریها برگشتن دلت برای اون روزا تنگ شده؟
.اون داستانا ساختگیان .قسم میخورم ساختگیان، خودتم میدونی
پس چرا تعریفشون میکنی؟
.فقط برای سرگرمی دخترا بود
،و اون مال گذشته بود .دیگه تعریفشون نمیکنم
.من به هیچکس هیچی نمیگم
.اونا فقط دارن حرف تو دهنم میذارن
،از این به بعد، برو بیرون، بگرد
.هرکاری دلت میخواد بکن
.جوابم رو پیدا کردم
کدوم جواب؟
.دربارهی اینکه پدر دوقلوها کیه
چی داری میگی؟
.تو خیلی نسبت به من ناسپاس بودی- ...مسعود-
،میخواستم باهات ازدواج کنم .ولی بهم گفتن نه
.این بچهها مال توئن .به قرآن قسم، مال توئن
،گفتن باهاش ازدواج نکن
،دختری که نوکر خلیل بوده .نمیتونه باکره باشه
.من پافشاری کردم و باهات ازدواج کردم- .قسم میخورم مال توئن، مسعود-
من خیلی چیزا رو به خاطرت .از دست دادم، گلسوم
.دارم راستش رو میگم .این بچهها مال توئن
،من از پدربزرگم نافرمانی کردم
.و اون بهم پشت کرد
.بازم پافشاری کردم و باهات ازدواج کردم
.ولی پدربزرگم هیچوقت منو نبخشید
،آخرش هم
.فریت رو جانشین خودش کرد
.سلام ییلماز
.سلام محمد
.امروز صبح یوسف رفت شهر اونجا فهمید که
.پسر حاجی مرده
.دیگه نرو روستای پایین
امکان نداره. باید از .هر حرکتشون باخبر باشیم
.الان درگیر یه خونخواهی شدی
اگه بگیرنت، میدونی چیکارت میکنن، نه؟
.به زنا دست نمیزنن- .اون مال قدیم بود-
نشنیدی تو یورتلوجا چی شد؟
اونجا چی شد؟
مردا دیگه با هم نجنگیدن .و شروع کردن به کشتن زنا
.و فقط هم کشتن نبود
دیگه چی؟- .تجاوز-
به مردهها هم تجاوز کردن؟
.هم مردهها هم زندهها، بارها و بارها
.خدا مجازاتشون کنه
.خدا نکنه
بزاریها تو قهوهخونهی شهر .این خبر رو پخش کردن
پینگان بالا بدتر» ،از یورتلوجا رنج میکشه
«.قسم میخوریم، دیگه راه برگشتی نیست
.این روستا رو ترک نکن .اگه چیزی لازم داشتی، فقط بهمون بگو
.من چیزی لازم ندارم
حالا چیکار کنیم؟
.باید خیلی مواظب باشیم
شروع کنیم به نگهبانی؟- .نمیتونیم. شیخ فریت گفته نه-
.اونموقع، پسر حاجی زنده بود
.بیاین دوباره ازش بپرسیم- اصلاً چرا باید ازش بپرسیم؟-
.معاونش اینجاست، بیاین ازش بپرسیم- .درسته-
.مسعود بهتر میدونه چیکار کنیم- .آره، میدونه-
قبلاً تو خواب دیده بود .که پسر حاجی میمیره
واقعاً؟- .آره-
.همهچیز رو از قبل دیده بود
.تو مسجد بهم گفت
چی بهت گفت؟
.گفت همهش رو تو خوابش دیده
،که سعید پسر حاجی رو چاقو میزنه .و اون میمیره
.خدایا، دیده بود پسر حاجی میمیره
گفت، «همهچی رو دیدم، ولی
،نمیخواستم بترسونمتون «.برای همین چیزی نگفتم
خونخواهی رو هم تو خوابش دیده بود؟
.گفتم که، همهچی رو دیده
،خدای قادر مطلق
.بهمون قدرت بده
،بعد از اینهمه فقر، گرسنگی، و شهادت
.مردم من لیاقت خوشبختی رو دارن .اینو ازشون نگیر
،خدای من
.بهم قدرت بده
،قدرت دیدن رو بهم بده
تا ببینم چیزی رو که روستاییام .میبینن، بشنوم چیزی رو که اونا میشنون
،بذار نگرانیهای من ،نگرانیهای روستاییام باشه
.و نگرانیهای اونا مال من باشه
!فرقان! فرقان
!فرقان
!فرقان
!فرقان
!فرقان
!فرقان
!فرقان! پسرم
پسرم، حالت خوبه؟
.خوبم، بابا
چی شد؟
.یه پیرمرد اومد و بغلم کرد
بعد؟- .ازم پرسید مسعود کجاست-
بعد؟- ،بعد گفت-
همین الان پیداش کن» «وقت داره تموم میشه
،پیرمرده داشت از تپه پایین میاومد .دور و برشو نگاه میکرد
«پرسیدم: «دنبال کی میگردی؟ «.گفت: «نوهام
«پرسیدم: «کدوم یکی؟ «.گفت: «بزرگه
.بعد بیدار شدم
.فایق هم دیدتش- !امکان نداره-
.پیرمرده داشت از فواره آب میخورد
.فایق بهش نزدیک شد
پیرمرده کاسهای رو .که دستش بود بهش داد
.گفت: «نوهم رو پیدا کن
.این کاسه رو بهش بده «.باید ازش بنوشه
.منم همین رو دیدم
واقعاً؟ همون خواب؟- .به قرآن قسم، عین همون خواب-
!وای خدا
.صالح چوپان تو طویله بود
.یهو یه رعد و برق زد و همهجا روشن شد
یه پیرمرد تمام شب .کنار خونهی مسعود ایستاده بود
.بارون طوفانی اصلاً اذیتش نکرد
عصاش رو گرفته بود .و دم در خونهی مسعود منتظر بود
میدونی مسعود کجاست؟
شنیدم دیشب از خونه رفته بیرون .و برنگشته
.میدونم کجاست
،دیشب
.پدربزرگم باهام حرف زد
گفت: «امشب، تو خواب ،همهی روستاییا ظاهر میشم
«.و سراغ تو رو ازشون میگیرم
پدربزرگ منو تو خوابتون دیدین؟
.آره، دیدیم
.این یه نشونهست
.بشینین و دعا کنین
از این به بعد، همهمون .یه خواب مشترک میبینیم
.خدا دعاهاتون رو قبول کنه
.ممنون
،مسعود
.یه خانوادهی دیگه هم تازه رسید
!هفت تا پسر دارن، مسعود، هفتتا
.همهشون مرد بالغن
.تعدادشون هر روز بیشتر میشه
،بعد یه تیغ برداشت
«.و گفت: «منو بتراش
.گلسوم شروع کرد به تراشیدنش
متوجه شد داره دوباره .صداهای عجیب در میاره
.بعد شروع کرد به راست کردن
.اونجاش بزرگ و بزرگتر میشد
.گلسوم ترسید
.بعد شروع کرد به درآوردن لباسای گلسوم
.اول، بلوزش رو درآورد
.بعد دامنش رو
.و شروع کرد به تراشیدنش
.مسعود
.مسعود
.شیخ فریت اومده .میخواد باهات حرف بزنه
.خوش اومدی
.ممنون
.داداش، باهام بیا .میخوام یه چیزی نشونت بدم
،داداش، گوش کن
.میدونم چه نقشهای دارن میکشن
.همهچیز رو گردن من میندازن
...محافظان روستایی، بیزمین ها .میدونم همهشون بر ضد منن
.من چندین بار رفتم روستای پایین، داداش
هرکس که دنبال راه حلی ،برای دردسراشه
.هرکس که دنبال برکته، صدام میکنه
اگه کسی محتاج باشه، درسته که نرم سراغش؟
.شایسته یک شیخ نیست
...فرض کن نرفتم
.ببین، اگه نرم، خودشون میان پیش من
تو رو خدا، ببین چقدر اومدن. میبینی؟
.شیخ فریت یه مرد مبارکه
.اومدیم دستش رو ببوسیم. همهمون مریدش هستیم
.خدا ازش راضی باشه
.محمد، تو برو استراحت کن
.من نگهبانی میدم
.نگهبانی من نیم ساعت دیگه تمومه- .باشه پس-
.فردا یه مراسم بزرگ برگزار میشه
.همهی مریدامون از روستاهای اطراف میان
.ببین، داداش
فردا، یه فرمان علیه ییلماز .و دوستاش اعلام میکنم
.از این روستا بیرونشون میکنم
و میخوام تو کنارم باشی، باشه؟
چه خبره؟
!محمد
!محمد
.شیخ فریت راهنمای معنوی ماست .واقعاً یک مرد مبارکه
.خدا برکتش بده. اومدیم کمکش کنیم
!کمک! کمک! بزاریها دارن حمله میکنن
ژاندارمری
.وایسا- چی شده؟-
اون چیه؟
.شبیه یه طویلهست
یه چیزی اونجا تکون خورد؟
!تکون نخور
!وایسا! فرار نکن
...سعید
...آه، سعید
چرا ژاندارمری اونجا بود؟
.اون هم اونقدر دیروقت- .تو همچین جای متروکهای-
سعید رو طوری پیدا کردن .انگار یکی لوش داده
،بعد از اینهمه مدت قایم شدن چطور اینقدر راحت پیدا شد؟
دقیقاً همون شبی که .شیخ فریت به روستا برگشت
یادتون نره، یه نفر بود
که تو میدون روستا ،به ژاندارمری قول داده بود
سعید رو تحویلتون میدم» «.قط برای جلوگیری از خونخواهی
.اینو یادتون باشه
.یادمونه- .آره، یادمونه-
.سلام
.زحمت نکشید
.سلام خدا بر شما- .و بر شما-
.خوش اومدین- .خدا برکتتون بده-
.بس کن، شیخ فریت، باز شروع نکن
چه خبره، ییلماز؟- .اول، باید به حرف ما گوش کنی-
.دیگه نمیخوایم شیخ ما باشی
چی داری میگی، ییلماز؟
.تو نمیتونی از منافع این روستا دفاع کنی
.دیگه هیچکس بهت اعتماد نداره
.حق با اونه- !چطور جرأت میکنی اینجوری باهام حرف بزنی-
بزاریها شروع کردن به گرفتن .زمینامون، تو یه کلمه هم حرف نزدی
.مزارعمون رو آتیش زدن، تو ساکت موندی
منافع خودت رو بالاتر .از منافع روستایی ها گذاشتی
درحالیکه همهمون فقیرتر .میشدیم، تو داشتی ثروتمندتر میشدی
!دهنت رو ببند- !خفه شو-
!بشینید! بشینید
این چهجور بیاحترامیایه؟
!بیادب
!بیاخلاق! بیشرف
!دروغ میگی
.همهی این دروغ ها رو خودت ساختی
!دروغ نیست، حق با اونه- !همهش دروغه-
!دروغ؟ نه! اینها دروغ نیستن
.دیگه ساکت نمیمونیم
.حالا، تو ساکت میشی !به حرف ما گوش میکنی
!گوش کن
.یکی از ما سعید رو تحویل داد
.یا خودت بودی یا مریدات
!گمشو! از جلو چشمم گم شو
این حشرههای بزاری .تو کل دره پخش شدن
،میخواستیم یه کاری کنیم .ولی تو جلومونو گرفتی
.حالا، با اسلحهی دولت مسلح میشن
.گفتیم، بذار جلوشونو بگیریم تا زیاد نشدن
گفتیم، بذار لهشون کنیم. مگه نگفتیم، برادرا؟
!آره، گفتیم- !دقیقاً-
.و تو بازم جلومونو گرفتی
.ببین چقدر زیاد شدن .بهزودی اونا هم مسلح میشن
!برادرا
.نفس هامون به شماره افتاده .اگه سریع عمل نکنیم، کارمون تمومه
...اموالمون، زمینامون، زنامون، دخترامون .همهشون رو از دست میدیم
!درسته
درحالیکه ما آرومآروم داشتیم به این .فاجعه نزدیک میشدیم، تو فقط تماشا کردی
!دیگه نمیتونی شیخ ما باشی
!کافیه
چطور جرأت میکنی اینجوری حرف بزنی؟
چطور جرأت میکنی؟
.صبر کنین
.آروم باشین و گوش بدین
.این رهبری میراث شیخ کاملـه
.قبل از مرگش، به فریت سپردش
.نمیتونی اینو تغییر بدی، ییلماز
.نمیتونی میراث شیخ کامل رو زیر سوال ببری
!درسته، اسماعیل
!درسته
،هیچکس نمیتونه میراث پدربزرگم .شیخ کامل، رو زیر سوال ببره
فقط خود شیخ کامل !میتونه فرمان خودش رو تغییر بده
.بشینید
،مدتیه که
.یه صدا از بیرون صدام میزنه
.خواب ازم فراری شده، نمیتونم بخوابم
،پسر ییلماز پیامآور شده .هر شب صدام میزنه
،واضحه که .یه روح بیقرار اون رو پیامآور خودش کرده
.مدتیه دارم فکر میکنم این روح مال کیه
،تو کوهها میگردم
،روزه میگیرم، سجده میکنم
.منتظرم این روح بیقرار خودش رو نشون بده
.بالاخره، دیشب این روح تو خوابم ظاهر شد
.وقتی خواب بودم، پیشونیم رو لمس کرد
.چشمام رو باز کردم، و پدربزرگم جلوم بود
.خدا رو شکر
پرسیدم: «پدربزرگ، چی شده؟ «چی ناراحتت کرده؟
گفت، پسرم، راهی که .روستامون داره میره، درست نیست
.این منو ناراحت میکنه .از این راه راضی نیستم
دوباره روستایی های ما رو .بردهی خودشون میکنن
!حق با اونه
هرچی روستایی های ما .سالها پسانداز کردن رو میگیرن
.نصف روستایی های ما همین الانش هم فقیر شدن
.درسته
.زنها و دخترامون رو اغوا میکنن
.با طلا و جواهراتشون وسوسهشون میکنن
یه روز، متوجه میشین
،بچههایی که بزرگ کردین .واقعاً بچههای خودتون نیستن
.و اون روز، پایان هزرانیها خواهد بود
!حق با اونه
.اگه اینطور پیش بره، نابود میشیم
امروز روزیه که هزرانیها .مبارزهشون برای بقا رو شروع میکنن
!امروز روز شماست
!ما پشت شماییم! امروز روز شماست
،بعد
!پدربزرگم گفت: «منتظر نشونهی من باشین
من به خواب هفت تا از شجاعترین مردهای .روستامون میام
،هرکس از اون خواب بیدار شد .تو کوه یوشع همدیگه رو ببینن
.اونجا، بهصورت نور تو قلبهاتون فرود میام
.اونا شاهدای شما خواهند بود
":در حضورشون، این رو اعلام میکنم .شما به یه رهبر جدید احتیاج دارین
.طایفهی من به یه چوپان جدید احتیاج داره
برای همینه که مقام شیخی ".رو از فریت میگیرم و به تو میدم
!ما شاهدیم
!لعنت بهت! خجالت بکش
!خجالت بکشین همهتون
،یه مار رو کنار خودم نگه داشتم !فکر میکردم داداشمه. آفرین
.خوب برام تله گذاشتین ولی این رهبریه که انتخاب کردین؟
.این آدم بیسواد، این احمق خرافاتی
!دروغ نگو
!اون از تو عاقلتره
!گم شو! دیگه اینجا جایی نداری
!برو گم شو بیرون
!گم شو
!دروغگو! دروغگو
.با ما بیا
!چطور جرأت میکنید
!راه بیفت- .خدا هیچوقت بهت برکت نده-
.خدا لعنتت کنه- !خفه شو و راه بیفت-
.خلیل، بهت پناه آوردم
.خواهش میکنم منو پس نزن .اگه برگردم، میکشنم
.من و بچههای تو شکمم رو میکشن
!همهتون این روستا رو ترک کنین .فریت، تو میری خونهی توی شهر
.یکی از محافظامون پیشت میمونه
،تا وقتی که ازمون خبری نگرفتی .از اون خونه بیرون نمیری
.همهتون میرین، خلیل
.یکییکی، همونطور که اومدین
.به فریت اعتماد نکن. اون دیگه مسئول نیست
.دیگه کسی نیست که جلوی هزرانیها رو بگیره
،آخرین خانوادهای که اومد .اول از همه میره
.تا فردا صبح بهتون وقت میدم
.فردا وسایلشون رو جمع میکنن و میرن
،و بعد
.هر روز، یه خانواده میره
و اگه نریم چی؟
،پسر حاجی رو کشتین دیگه کی رو میخواین بکشین؟
.چیزی که باید رو گفتم .همهتون یکییکی میرین
وگرنه چی؟
،وگرنه
.آتیش بیشتری به روی خونههاتون میباره
.خیلی بیشتر
اگه فردا نرن چیکار کنیم؟
فکر میکنی فقط چون بهشون گفتیم، میرن؟
.نمیرن
منتظرمون میذارن تا وقتی که .یه روستای محافظ بشن
...و بعد از اون
.فقط خدا کمکمون کنه
!زودباشین بیاین! کمک
!بدو! زودباش
چه خبره؟
یکی طویلهی آزاد رو باز کرده .و حیوونا رو انداخته تو حوض
!از اینطرف! زود
!دوید رفت تو طویلهی مسعود
!بجنبین
!عجله کنین! برید سمت طویلهی مسعود
اینجا
تنهایی، یا بقیه هم هستن؟
!ها؟ حرف بزن، لعنتی
!لاله
لالی؟ ها؟
.این برادرزادهی خلیله
اون بزاریهای حرومزاده .دارن واسمون پیغام میفرستن
.دارن به چالشمون میکشن
اون حرومزادههای کثیف خودشون جرأت نکردن بیان، تو رو فرستادن؟
.به خاطر گوسفندای مردهم میکشمت
...حرومزاده- !بس کن-
،ممکنه بقیه هم باشن .پس همه طویله ها، همهجا رو با دقت بگردین
!شاید قایم شده باشن. برین- .باشه-
خب با این یکی چیکار کنیم؟
فعلاً بذارینش ،تو طویله قفلش میکنیم
.بعداً باهاش تسویهحساب میکنیم
.سلام، مسعود- .سلام، فرمانده-
.امیدوارم حالت خوب باشه- .خدا رو شکر-
.رفتم پیش شیخ فریت ولی خونه نبود
.گفتم به تو بگم. احتمالاً قبلاً شنیدی
دیشب یه گروه تروریست .به چاغلایان حمله کردن
.دو تا محافظ رو کشتن
.خدا روحشون رو شاد کنه- .آمین-
،درست وقتی فکر میکردیم تموم شده .اون حرومزادهها دوباره شروع کردن
.عملیات تو درهی بالا شروع شده
.دو روز دیگه اینجا هم شروع میکنیم
مردای روستای پایین هم .به عملیات ملحق میشن
حرفی برای گفتن داری؟
.نه
.خب پس، مراقب خودت باش
.ممنون، فرمانده
راستی، یه بچه از روستای پایین گم شده. یه پسر ناشنوا
.صبح رفته بیرون و برنگشته خونه
اگه دیدینش، بهمون خبر بدین، باشه؟
.حتماً، فرمانده
.اونا هیچجا نمیرن
.دارن مسخرهمون میکنن
.ازمون نمیترسن، تحقیرمون میکنن
.دارن با آتیش بازی میکنن
پس چیکار کنیم؟- یه بزاری دیگه رو بزنیم؟-
.حتی اگه بزنیم، نمیرن .منتظر اسلحههاشون هستن
.همینکه اسلحهی دولتی بگیرن، حمله میکنن
پس فقط صبر کنیم؟- .بذار قبل از اونا حمله کنیم-
.آره، بذار حمله کنیم
مگه بهتون قول رستگاری ندادم؟
مگه نگفتم یه بزاری هم تو این سرزمین باقی نمیمونه؟
بهم شک دارین؟
به پدربزرگم کامل شک دارین؟
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
پسرم؟ چیکار میکنی؟
.هیچی، بابا
داری سعی میکنی به حرفش بیاری؟- .آره-
!پسرم
کیه؟- .منم، فاطما-
گلسوم؟- .هیس-
.فاطما، اومدم خبر رو بهت بدم
.امشب یه اتفاقی قراره بیفته
.مردای فریت میان که نجاتش بدن
چطور؟
.تو روستا، اوضاع برعکس شده .مردم دیگه به مسعود اعتماد ندارن
میگن، مگه مسعود میخواد با معجزه بزاریها رو فراری بده؟
،میگن بزاریها نمیرن .پس بذارید جلوی مرگ بیشتر رو بگیریم
،فاطما
.بیا به ما ملحق شو
،پدربزرگم
.بزرگ مبارکم، تنهام نذار
.راه رو نشونم بده. کمکم کن
.راهنماییت رو ازم نگیر
!پسرم
!وای خدا، پسرم
!آه، پسرم
...ما
چی رو فدا نکردیم؟
،برای دولتمون
،برای سرزمینمون
.برای خیر طایفهی هزران
،پدربزرگم کامل تبدیل به یه روح نورانی شد
.و نورش از درون من رو سرشار کرد
:گفت
.برای کشتن یه بچه غم نخور»
دوباره عزتی رو که از دست دادی
.به دست میاری
.راه دیگهای برات نمونده
،و اگه راه دیگهای نیست
«پس باید زن و بچه رو هم بکشی.
ازم پرسید: «چه کاری هست که برای بچههات «نخوای انجام بدی؟
حتی اگه بچههات
یه روز به خاطر کاری ،که کردی ازت متنفر بشن
مگه همه این کار ها رو برای اونا نکردی؟
آیا فداکاری بزرگتری
از این هست که محبتشون رو «برای صلاح خودشون از دست بدی؟
روزی میرسه
.که خدا فداکاریهات رو پاداش میده
.انشاءالله
الو؟- !الو، مسعود-
.بله، فرمانده- !همین الان بیا جادهی کرکات-
چی شده؟- !زود، همین الان-
.تسلیت میگم
.تروریستها رو اون تپه قایم شده بودن
.با تفنگای دوربرد حمله کردن
...آه، مسعود
.بهت هشدار داده بودم .گفته بودم هنوز تموم نشده
،تا آخرین تروریست از بین نره .هیچکس اینجا آرامش نداره
چرا ییلماز روستا رو ترک کرد؟
یه کاری تو شهر داشت. میخواست .داروی فرقان رو بگیره، اینجور چیزا
،دیشب، پدربزرگم
.شیخ کامل تو خوابم باهام حرف زد
«هزرانیها باید بدونن که بزاریها نمیرن»
.حملههای جدیدی آماده میکنن
.شبها، مخفیانه وارد روستامون میشن
.به زنهایی که میرن سر مزرعه، حمله میکنن
.بچههامون رو تو راه مدرسه میزنن
.خونخواهی از همین الان شروع شده
.ییلماز رو کشتن. ما پدرانشون رو میکشیم
بچههاشون ما رو میکشن .و بچههای ما بچههای اونا رو میکشن
...و نوههاشون نوههای ما رو میکشن
!دیگه راه برگشتی نیست، هزرانیها
.امروز، بالاخره یه تصمیم میگیریم
امروز، یا بچههامون رو ،تو یه جنگ بیپایان قرار میدیم
.یا میذاریم برای همیشه در صلح زندگی کنن
.یادتون بیاد زمینهامون قبلاً چطور بودن
،وقتی مزارعمون سبز بودن
،حیواناتمون تو کوهها میچریدن
...و بچههامون تو کوچهها بازی میکردن
یادتون بیاد، و نذارین بچههامون .یکییکی تو این جنگ بمیرن
یادتون بیاد، و این جنگ .رو قبل از شروعش تموم کنین
،بله
.این جنگ رو تموم میکنیم
.این خونخواهی رو تموم میکنیم
چون حتی یه بزاری هم
.زنده نمیمونه که بتونه انتقام بگیره
!ما پشت شماییم
!انتقام! بدون رحم
!حرکت کنید، هزرانیها
برای اینکه این سرزمین ،رو دوباره به بهشت تبدیل کنیم
،برای اینکه دوباره اون رو وطن خودمون بکنیم
!بیاید حرکت کنیم
.و نذارین حتی یه بزاری هم زنده بمونه
!نمیذاریم
،هیچکس رو زنده نذارین !تا رستگاریتون کامل بشه
،بدونین اگه رحم کنین .آخرش خودتون محتاج رحم میشین
!حالا، بیاید حرکت کنیم
.حرکت کنیم، تا این سرزمین از کثافت پاک بشه
!حرکت کنیم، تا طایفهمون سربلند بشه
بریم جلو، تا امروز روز .رستگاری هزرانیها بشه
!امروز، روز پیروزی مردم ما باشه
چی شد؟- چه خبره؟-
!همه رو اینجا جمع کنین! زود
!بدویین! برای نجات جونتون بدویین
!خواهش میکنم
!خواهش میکنم نه، خواهش میکنم
.آتیش به خونههاتون بباره
!خدا خونههاتون رو بسوزونه
شما اصلاً انسانید؟
!بس کنین! حرومزادهها
!حرومزادههای بیشرف
!شماها هیولایین
.دیگه کسی نمونده. بیاید بریم
بیا قبل از اینکه یکی .دیگه زنگ بزنه، ما به ژاندارمری زنگ بزنیم
.یه لحظه صبر کن
.دختر دیگهی خلیل اینجا نیست
کی؟
.این یکی دوقلو داره، اون اینجا نیست
.همهی خونهها رو گشتیم .حتی یه نفر هم زنده نمونده
،شیخ من، خلیل فقط یه دختر داره .و این هم خودشه
.کسی نمونده. بریم- .بجنبید، هوا داره روشن میشه-
.شیخ من، بریم. بجنبین
!پاسگاه ژاندارمری بولوکتپه .محمد از پینگان بالا، تمام
!تروریستها به پینگان پایین حمله کردن، تمام
!نیاز فوری به کمک هست، تمام
،حملهی تروریستی به پینگان پایین .تأیید میکنین؟ تمام
.تأیید میکنم، تمام
.امروز روز مبارکیه
.امروز روز رستگاری مردم ماست
.امروز روز پیروزی مردم ماست
،ما به جلو حرکت کردیم نه برای اینکه مثل بردهی بزاریها
،زندگی کنیم .بلکه برای اینکه آزاد زندگی کنیم
.خدا برکتش بده
.آمین- .خدا برکتش بده-
.خدا برکتش بده
.اون حرومزادهها
...اون پدرسگا
!خدا لعنتشون کنه
،راستشو بخواین، فرمانده .من تا حالا اینقدر خونریزی ندیده بودم
چقدر طول کشید؟
خیلی سریع تموم شد. تیراندازی .ده دقیقه طول کشید، شایدم کمتر
حتماً همه رو تو میدون روستا ...جمع کردن، و بعد
،تا وقتی ما جمع شدیم و راه افتادیم .تیراندازی تموم شده بود
.درسته
،با احتیاط حرکت کردیم ...فکر میکردیم شاید تله باشه، ولی
.تا وقتی به جاده رسیدیم، صداها قطع شده بود
.تو ون کیسه حمل جسد داریم کمک کنید
.آروم، آروم
.اون یکی رو هم بردار
.اون یکی رو بکش
.بیا، بیا
.بیا اینجا
.آفرین، دخترم
حالت خوبه؟ ها؟
جاییت صدمه دیده؟ نه؟
آب؟ آب میخوای؟
!آب بیارین، زود باشین
ترجمه شده توسط گروه پیشگام مترجم: میلاد
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.