Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
حانا در برابر تندی کلمات سوچی خوشکش زد. آن لحن گزنده، فراتر از یک بیمهلی ساده
بود، این یک حمله بود. اما برخلاف انتظار، حانا اقب نشینی نکرد. اون مستقیم در چشمان
پر از یخ سوچی خیر شد و با صدایی که حالا لرزشش را پنهان کرده بود. گفت، من برای
بازی کردن اینجا نیستم، برای یاد گرفتن اومدم. سوچی پوزخنده تلخی زد و کتابش را
بست. نگاهش از حالت ته
انگار برای اولین بار می خواسته ماهیت این موجود سرسخت را درک کند.
سوچی بدون این که کلامی اضافه کند از سندلی بلند شد و کیفش را رویشان انداخت.
در حالی که از کنار حانا رد می شد پچ پچ بسیار آرامی در گوشش شنید ببینم چقدر دو
میاری. حانا در جای خود خوشک شده بود. زربان قلبش دوباره اج گرفت اما این بار نه
از ترس بلکه از نوعی حیجان ممنوعه یه. او می دانست که این جمله کتاه فراتر از یک
کنایه است. سوچی داشت او را به یک میدان نبرد دوت می کرد که قوانینش را فقط خودش
تعین می کرد. هوا در راه روی کتابخانه پس از خروج سوچی سنگینتر از همیشه به نظر می
رسید. حانا تا مدتها نتوانست از آن میز بلند شود.
او می دانست که با ورود به حوضه سوچی وارد قلم روی سایه ها شده است جایی که حقیقت
پشت نقاب های سرد پنهان می شود.
او نه
بلکه شکارچی یک راز بود که نمی دانست آیا در نهایت خودش شکار خواهد شد یا نه. او
باید برای فرداغ روحی یهی پولادین از خود می ساخت. شب زیر نور زعیف چراق مطالعه
هانا مدام به آن نگاه سرد سوچی فکر می کرد. او احساس می کرد سوچی تنها یک دانش
آموز منظوی نیست. چیزی در رفتار او وجود داشت که با محیط آکادمیک و آرام مدرس
همخانی نداشت. یک نوع احتیاط بیش از حد یک جور گوش به زنگی که انگار او همیشه در حال
فرار از چیزی بود. حانا تصمیم گرفت از فردا دیگر فقط یک پرسشکر نباشد او میخواست
بخشی از آن معمائی همیشگی سوچی شود.
صبح روز بعد وقتی حانا وارد کلاس شد دید که جای همیشگی سوچی خالی است. در تمام طول
زندهای شیمی او فقط به سندلی خالی خیره بود.
او متوجه شد که سوچی نه تنها قیبش زدد بلکه انگار رد پایی از خودش هم باقی نجذشت
است وقتی معلم بارده شد و عبال لحنی سرد از قیبت سوچی صحبت کرد حانا متوجه شد
که بازی آنها خیلی زودتر از آنچه تصور می کرد تغییر قواعد داد است سوچی رفته بود
اما سایش روی تمام تصمیمات حانا سنگینی می کرد
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.