Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
کانالی برای عاشقان سینما :Cinephilia https://t.me/Video_Archives
مترجم : اشکان هیدی
به لطف و حمایت کانال تلگرامی @kamikazhi
لعنتی!
آنی!
خودشه؟
آره. میبخشی، یه لحظه.
- از کی اینجایی؟ - خیلی وقت نیست.
حله.
- از این صندلی قدیمی خوشم میاد. - عه، آره. مال بابام بود.
اوه، از این آنتیکها.
فکرشو بکن تبدیلش کنی به تاب؟
هههه!
- عزیزم؟ - چیه مامان؟
- میتونی کمکم کنی؟ - نه، من انجامش میدم.
ممنون، ایزی. فکر کنم تقریباً همهش همین بود، راستش.
هی، اریکا، واقعاً خوب شده.
خیلی عجیب شده! یهو باغچه لخت شد!
یهو کلی نور میاد تو. قبلاً خیلی دلگیر بود، نه؟
اوه، والا، اونقدرام بد نبود!
- ولی آره، بهش عادت میکنم. - خیلی فرق کرده.
- آره، درسته، نه... - خب، فقط اینو میذارم اینجا.
- هی. - سلام.
امروز صبح جا گذاشتمت. نمیتونست پا به پام بیاد.
نه، تو تقلب کردی! همینجوری از وسط جنگل میدوئه؛ اون که مسیر اصلی نیست!
شکست دادنت خیلی حال میده.
- نبردی! - وقتی بچه بود همیشه میذاشتم برنده شه.
- اوه، چه باحال! - هی، از اون عمو باحالام.
اوه!
اون،... داره نزدیکتر میشه؟
- گفت حدود ۱۵ دقیقه دیگه. - اریکا: دیرمون میشه.
شاید ده دقیقه، شاید...
- رفیق، حسابی آمادهای که بریم؟ - آره، آره، آره.
- کورنفلکسمون تموم شده؟ - لعنتی، ببخشید. من تمومش کردم...
نه، اشکال نداره. میتونم سر راه برگشت ... یکم بخرم.
- فقط واسه خاطر لنی که فردا شنا داره... - من نمیرم! نه!
- واقعا میخواستم به جاش بذارم... - نه.
تازه داریم با هم مچ میشیم. سختیش همین اولشه، مگه نه؟
- یاد میگیریم با هم زندگی کنیم. همه چی ردیفه. - ممنونم.
دفعه بعد که یه بسته رو تموم کردی، بهم بگو تا من برای بقیه هم بخرم.
- اوه، وای! - اریکا: منم دیدم!
- نه؟ - آره، آره، آره. وای، وای، وای!
- هی، لنی؟ - هوم.
- اینا رو امتحان کردی؟ - نه.
بیا اینجا.
نه، تو انجامش بده.
- وااای، آره! - وزنشو حس میکنی؟
اریکا: نشکنیشون، تازه نصب شدن!
- اریکا، نور واقعا... - تز هنوز ندیدتشون.
- پنج دقیقهی دیگه اینجاست. - فکر کنم کارشو خوب انجام داده.
- این اوضاع رو عوض میکنه، عزیزم. - اوضاع رو عوض میکنه؟ پنجرهها؟
آره، تابستون میتونیم باز بذاریمشون.
بعدش، آشپزخونه داخل/بیرون.
دوستا. شاید دوستای ایزی.
عالی میشه.
از راه دور میاد؟
اوم، آره. فکر کنم.
هنوزم کنار ساحل زندگی میکنه.
- خب، آره. - هیچوقت روراست نیست، مگه نه؟
- کریس. - چیه؟
دو ساله هیچ خبری ازش نداشتم و... حالا داره میاد.
- فکر کنم مراسم خوبی بشه. - آره.
خب، اوم... این نقاشیا چیان؟
اوه، اوم... من، کریس و آنی، هر کدوممون، روش یه چیزایی کشیدیم،
تا، اوم... بار غمش رو کم کنیم.
هههه!
- قهوه میخوری، ایزی؟ - ام... نه، راستش. خوبم.
ممنون، اریکا. من... من واقعاً از این پیشخون آشپزخونه خوشم میاد. این...
- آره، سفارشی ساخته شده. - اوه.
خب، این بچهها میان و یه جورایی حس اتاق رو میگیرن.
میذارن اون تصمیم بگیره چه رنگی، چه جنسی، واقعاً چه انرژیای داشته باشه.
تز آشنای خوبی داره.
آخرین بار کی اومد اینجا؟
- از وقتی کریس بالاسرمون بود، نیومده. - نمیتونم تصور کنم اون اینکارو میکرده.
- افتضاح بود! - کریس: هی!
شنیدم چی گفتی.
- ام... اون برسه خستهست، خواستم بگم. - اریکا: البته.
درگیری احساسی زیادی در مورد مراسم یادبود پیش میاد، پس،...
آره، فکر کنم برای آنی سنگین باشه.
- فقط خواستم بگم. - پس چرا داره میاد؟
وااااای!
پنجرهها فوقالعاده شدن!
باورنکردنیه!
- انگار عکسهای سایت Rightmove رو دارم ببینم. - نه، خفه شو! ما هیچجا نمیریم.
دارم میگم یه خونه همین پایین تو Rightmove هست، به قیمت گزاف فروش رفته!
پشت خونه رو درست نکرده بودن، مگه نه، تز؟
- نه! - تو معتادشی!
راستش فکر میکنم اون آمار تک تک ملکهای توی Rightmove رو داره.
تز: خونه شما بهترین خونهی این خیابون میشه.
ما نمیفروشیمش، تز. این خونهی همیشگی ماست.
فقط سراغ Foxtons (بنگاه املاک) نرید.
من یه خونه تو خیابون چستنات رو از طریق اونا خریدمو فروختم. از Foxtons متنفرم، اریکا.
تو مخم رفتن و داره اذیتم میکنه.
- ولی این آشپزخونه عالی میشه. - نورگیرش خیلی بهتر از قبل میشه.
واقعاً محشره.
هی، ... در مورد درختا...
- نمیتونی قطعشون کنی. - فکر کنم میخوایم قطعشون کنیم.
نمیتونی درختا رو سر به نیست کنی!
- این کارمای بدی داره. - کارمای خوبش اینه که نور بیشتری میاد تو.
ترنس، تو مدیر پروژهی منی. چرا داری با من در مورد کارما حرف میزنی؟
گرفتن مجوزهاش مصیبته، رفیق.
- ولی داره خوب پیش میره. - اریکا: داره به سرانجام میرسه.
خب، شما چیزی جز بهترین رو نمیخواستید، پس...
نه، خوبه، خوبه.
یه جا برای جمع شدن کل خانواده.
عزیزم، اوم... اون چیه؟ اون وسایل آدامـه؟
آره، فکر کردم آنی میتونه یه نگاهی به بعضی از وسایلش بندازه قبل اینکه بندازیشون دور.
- مطمئنی نمیخوای چیزی نگه داری؟ - نه، نه.
- ایزی، تو یه چیزی برداشتی، درسته؟ - آره. نه. آره... نه.
- پس خواهرت داره میاد واسه مراسم؟ - آره، فقط جو رو خراب نکن.
- چه خرابی؟ - خب، اون خودش خرابه.
اینکه داره میاد خودش وحشتناکه.
چی میگه؟
هیچی. فقط خفه شو، تز.
من که واقعاً هیجانزدهام که داره میاد!
هر بار که میری ببینیش با گریه و زاری برمیگردی.
تکذیب میکنم. حالش واقعاً خوبه.
باشه، هر چی تو بگی.
فقط خواهشاً تا وقتی اینجاست، سعی نکنه خودشو بندازه زیر اتوبوس.
- اوه، تِری! - راستش،
کاش دخترای من یکم بیشتر دردسرساز بودن.
- تو از کجا میدونی؟ همیشه اینجایی. - ببند بابا!
اگه بیخیال درختها بشیم،
میتونی هانا و دخترا رو بیاری، میتونن تو باغچه بازی کنن.
روی چمن جست و خیز کنن.
یا مسیح، تازه متوجه شدم چی پوشیدی!
- چی؟ - خب، تو گفتی خودمونی باشه.
خداییش برای مراسم پخش کردن خاکستر برادرم دمپایی انگشتی پوشیدی؟
خب، یا رسمیـه یا خودمونی، دیگه تصمیمت رو بگیر.
انتظار داشتی چی باشه؟
اوه، خدایا!
اوه، آنیـه.
- هوم. در پشتی. - اوه، آره.
اون همیشه از توی جنگل میومد.
خوبی؟
ایزی: اوه، خدای من! فکر کردم میخوای بپیچونی!
فقط یادت باشه، این فکر تو بود.
ایزی: اوه، خوشگل شدی!
اریکا: سلام!
آنی: اوه، واو!
- اینجا یه دیوار بود. - آره، این اریکاست.
سلام. سلام.
آره، سلام. سلام.
و اینم لنی – ... لنیِ من.
- سلام کن. - سلام.
و اینم تِزا، رفیق کریس.
- نمیدونم یادت میاد از...؟ - اوه، باشه.
- سلام. - سلام.
شرمنده بابت بههمریختگی. از دست این بنّاهای لعنتی!
راستش، اینجا مثل منطقه جنگی بوده.
- مثل عراق یا... - مامان!
اریکا: نه، ولی بد بوده.
ما مجبور شدیم یه ماه پیش اسبابکشی کنیم و ایزی دو هفته پیش!
- کل کار سه ماه تأخیر داره. - اوه، بیخیال. تهش دو ماهه!
آره، تز خیر سرش مدیر پروژه بوده. یه کم کابوسطوره.
معلوم شد که مشتریهای خیلی دقیقی هستن!
- حجم کار... - شاید بهتر باشه الان واردش نشیم.
نه، ولی الان خیلی از بابت نور خوشحالیم.
- منظورت پنجرهست؟ - کریس: آره. آره.
- ... خب، پس، راه بیفتیم؟ - میتونیم با دو تا ماشین بریم.
- راستش، میتونیم صحبت کنیم؟ - اوه، ما...
- یه جورایی دیرمون شده. - اوه. دوست دارم بشینم.
- خب، چند دقیقهای وقت هست. - باشه.
برات چای یا قهوه بیارم، آنی؟
... نه، ممنون. آب دارم.
اوم... چند وقته کنار دریایی؟
ایزی میگفت کنار دریایی.
- چند سالی میشه. - اوه، درسته.
دقیقاً کجا؟
... خب، جاهای مختلفی بودم.
کسی که باهاش بودم، اونجا یه خونه داشت.
کریس: اون خانمه. درسته.
راستش داریم برای ایزی یه استودیو اون پشت میسازیم.
فقط داریم سر درختا به یه توافقی میرسیم.
- درختای بابا؟ - لنی: درختای کی؟
فقط یه ایدهست. بعداً میتونیم در موردش صحبت کنیم...
یه فضای طراحی خلاقانه.
- فکر کردم داشتی اون کارو تو لندن میکردی. - آره، همینطور بود.
چیزی که واقعاً بهش امید داریم اینه که وقتی تموم شد چطوری میشه.
- وقتی تموم بشه، زندگی واقعاً شروع میشه! - بله.
خب، گوش کن، ممنون که اومدی.
همونطور که گفتم، امیدواریم، اگه مشکلی نباشه، خاکستر آدام رو پخش کنیم.
یه لحظه همه با هم باشیم، یادی از پدرت کنیم.
بالاخره، میدونی، به خاک بسپاریمش.
کسی سیب میخوره؟
لنی: اوه، آره! ممنون.
- آره؟ - آره!
آره. راستش خیلی خوبه.
- از یه درخت نزدیک جایی که بودم هستش. - مرسی.
- کسی میخواد؟ - نه، من نمیخوام، ممنون.
همونطور که تو ایمیلم گفتم،
یه نیمکت تو پارک سنت مارگارت نصب کردیم، تو باغ آرامشش.
همون باغ آرامشی که اونجا دارن، و یه مبلغ قابل توجهی هم...
- اریکا: قابل توجه. - کمک مالی کردیم. آره.
به خیریه سلامت روان.
- یه موضوعی... - یه موضوعی که خیلی برات مهمه، درسته؟
چیش خندهداره؟
- اوه، هیچی. - آهان، باشه.
خب، آره، منظورم اینه که واقعاً باغ قشنگیه.
- هانا همیشه بچهها رو میبره اونجا. - آره، درسته.
منظورم فقط این بود که آدمهایی هستن که دارن رنج میکشن
و تو نمیتونی طوری زندگی کنی انگار اونا نیستن و بهشون کمک نکنی.
اگه همه این کارو میکردن، دنیا چه شکلی میشد؟
مثل همین دنیا!
هه! بامزه بود.
- مرسی، لنی. - تو با بابات رفتی اون پارک؟
نه.
- جای خوبیه. - اریکا: آره.
درست کنار برکه اردک بارتون.
پناهگاه. پناهگاه اردک بارتون.
آره، نمیدونم، آنی. یه جورایی یه خاطرهای از مامان و بابا اونجا دارم.
فکر نمیکردم مامانو یادت بیاد.
- یادم میاد. - باشه.
آره. این...
فقط به نظرم خیلی یهویی و ناگهانیه.
باشه.
من نه ماه پیش اولین بار در این مورد بهت ایمیل زدم و جوابی ازت نگرفتم.
میشه الان در موردش حرف بزنیم؟
حتماً.
اولین چیزی که باید بگم، مشخصه، اینه که سالها از مرگش گذشته
و ما الان اینجا زندگی میکنیم.
- اوه، آره، میبینم. - آره، و خیلی وقته گذشته و...
آنی: ببخشید، این چه ربطی به موضوع داره؟
کریس: خب، فکر میکنم باید این موضوع رو پشت سر بذاریم، و تو هم همینطور.
- آنی: اون پدرمونه. - کریس: آره.
و برادر من.
و من... منم دوستش داشتم.
میخوام این قضیه رو تمومش کنم، آنی.
نمیخوام خاکسترها از خونه بیرون برن.
ببخشید، منظورت چیه؟
نمیخوام پخششون کنیم.
میخوام تو خونهش بمونن، جایی که خودش میخواست باشه.
فکر نکنم میخواسته اینجا باشه.
میخواسته؟
آنی: این شوخیه؟
نه، منظورم این نیست...
گوش کن، باید یه کاری باهاشون بکنیم.
نمیخوام اینجا باشن، دور و بر ما وقتی داریم بچههامونو بزرگ میکنیم.
نمیتونه تو زیرزمین باشه.
تو نمیتونی برای همه تصمیم بگیری که چه اتفاقی برای پدرمون بیفته.
- باید بچههاش تصمیم بگیرن. - گوش کن، فکر میکنم باید این قضیه رو پشت سر بذاریم.
- من نمیخوام پشت سر بذارمش. - آره.
- چی بهت گفتم؟ - چی بهش گفتی؟
گوش کن، ما داریم یه شروع تازه رو تجربه میکنیم و من نمیخوام اونا اینجا باشن.
و میبخشی که این موضوع قابل بحث نیست.
تو چی فکر میکنی، ایزی؟
- من یه جورایی حس میکنم که... - آنی.
یه اتفاق وحشتناک برات افتاد وقتی نوجوون بودی.
- چی...؟ - ما حس میکنیم، به عنوان بخشی از این شروع تازه،
خیلی مهمه که آزادش کنیم.
- اریکا: شما دو تا، هر دو والدینتون رو از دست دادین. - ما میدونیم چی شده.
- اون فقط داره سعی میکنه کمک کنه. - رفیق، بهتره دیگه بریم.
- لنی، کفشاتو بپوش لطفاً. - میشه فقط...؟
- میخوای چیکار کنی؟ - آره، مردم منتظرن.
اِم... کاری که من میخوام بکنم اینه که...
یه لحظه.
- ایزی: ببخشید، داری چی...؟ - یه لحظه.
فکر کنم این یه راه حل خوبه.
لنی: کریس، این کارت خیلی عجیبه!
خب، باشه، فکر کنم این حدود یه سوم خاکسترها باشه.
نمیخوای من برات تصمیم بگیرم، پس پیشنهاد میکنم که اینا رو بهت بدم
و بعد تو میتونی هر کاری میخوای باهاشون بکنی.
- ببخشید، میشه نذاریش روی میز؟ - چی؟
بابا رو، روی میز ما، ببخشید.
میشه برش داری؟
میخوام خواهش کنم که بابا رو تقسیم نکنیم.
میخوام کنار هم بمونه، لطفاً. میخوام تو خونه بمونه.
آنی، نمیذارم دوباره همه رو با مشکلات خودت بکشونی پایین...
متاسفم کریس، اون نمیخواد این کارو بکنه.
پس نظرت عوض میشه، درسته؟ فردا یه منطق دیگه پیدا میکنی.
- گذاشتنش تو یه کیسه قراره... - کریس، این فقط یه چیز نمادینه.
- و این واقعاً مهمه. - آره، حتماً.
من تو ماشین منتظر میمونم، رفیق.
باشه، الان این کارو نمیکنیم.
- ممنونم. - کریس.
- نه، من میخوام همین امروز این کارو بکنم. - کریس!
باید این قضیه رو پشت سر بذاریم، لطفاً.
متاسفم، آنی.
سالهاست که هیچ خبری ازت نبوده و عالیه که الان اینجایی
ولی نمیتونی همینطوری یهویی پیدات بشه و قوانین شخمی از خودت عَلَم کنی.
لابد تو قانون میذاری؟
آره.
آره. یکی باید این کارو بکنه.
و تو خیلی واضح نشون دادی که نمیخوای هیچ ربطی به این خانواده داشته باشی.
چون خانواده... چی گفتی؟ «یه ساختاریه که به قتل منجر میشه»؟
- من هیچوقت اینو نگفتم. - گفتی. به ایزی پیامک دادی.
در واقع اینجوری نیست... آخه این چه گهبازییه؟
من داشتم به این واقعیت اشاره میکردم
که آدمای بیشتری داخل خانواده آسیب میبینن تا بیرون از اون.
- این، مثلاً، یه واقعیت محضه. - واقعاً؟ درسته؟
من میگفتم تو یه قاتلی.
- اوه، مرسی. - شماها همهتون میشینین پیامکهای منو میخونین؟
- اونا همش در مورد تو حرف میزنن. - لنی، میتینگ نیا.
اریکا: کریس!
باشه، قبوله. قبوله، من تنها میرم، اگه همه فکر میکنن این بهترین کاره.
- داری چیکار میکنی؟ - سعی کردم تو رو هم دخیل کنم، آنی.
حله؟ سعیمو کردم.
من دارم میرم. همه منتظرن.
- اریکا: میتونم باهات صحبت کنم لطفاً؟ - لنی: منم بیام، یا...؟
هر طور خودت میخوای، لنی. از حمایتت ممنون میشم. منم داره دهنم سرویس میشه.
اریکا: میتونم یه کلمه باهات حرف بزنم؟ ممنونم!
باشه، خیلی خب.
اشکالی نداره، لنی. چرا تو ماشین منتظرم نمیمونی؟
باشه؟
شرمنده.
حله.
- میخوایم چیکار کنیم؟ - نمیدونم.
اون میخواد چیکار کنه؟ مثلاً تنهایی وایسه و خاکستر بابا رو یه جایی توی بوتهها پخش کنه؟
- نه، یه نیمکت هست. - میدونستم تو هم داری به همین فکر میکنی.
اون واقعاً از دست این خونه و این، مثلاً، پنجره خاصش شاکیه.
آنی: مثل آکواریومه!
- اوه، دلم برات تنگ شده بود. - منم دلم برات تنگ شده بود!
خب، پس... پس...
اگه هر دومون بگیم میخوایم خاکسترا اینجا بمونه، نمیتونن این کارو بکنن.
اگه هر دو تا بچه اون خدا بیامرز بگن نه، نمیتونن این کارو بکنن.
ولی، آنی، من یه جورایی میخوام خاکسترا از خونه بره بیرون.
چی؟
منظورت چیه؟
ایزی، نمیتونیم پخشش کنیم. اون موقع دیگه رفته.
- تو خوبی؟ - آره، عالیم.
- عالیه، آنی. خیلی خوشحالم... - اون میدونه داره چیکار میکنه.
آنی، تو الان اینجایی، خب؟
راستش فکر میکنم پخش کردنش میتونه آرامشبخش باشه،
اونوقت میتونیم سالها اینجا آرامش داشته باشیم.
- من اون موقع اینجا نیستم. - خدای من، لطفاً اینو نگو.
- چرا برگشتی اینجا زندگی کنی؟ - چون مجانیه و اینا، مگه نه؟
- این دلیل خوبی نیست. - چرا؟
- چون باید زندگی خودتو بکنی. - آره، دارم زندگی خودمو میکنم.
این زندگی منه.
داری چیکار میکنی؟
- خدای من، داری چه غلطی میکنی؟ - تو حواست به پلهها باشه.
لازم نیست... اوه، آخه این گه بازیا چیه!
آنی، شما دو تا کسخل دیوونه شدید. فکر نمیکنم این چیزی رو حل کنه.
اوه، خدایا! آنی! بابا رو نریز زمین!
- آنی، خواهش میکنم. - نمیدونم کجا بذارمشون.
وقتی بیاد پایین من باید چیکار کنم؟
اوه، *****! *****!
- ایزی، میای؟ - آره.
برو دیگه!
- ببخشید؟ - من چیزی نگفتم.
داشتم فکر میکردم قبلاً اینجا یه اتاق جدا بود.
آره! اتاق غذاخوری.
بابا هیچوقت ازش استفاده نمیکرد. میگفت مال آدمای مهمه ، ولی نمیدونستیم منظورش کیاست.
آره، برداشتن دیوار واقعاً عملیات پیچیدهای بود.
چون باید، خب، با فولاد نگهش داری،
زیرسازی کنی، کف طبقه بالا رو، تا یهو نریزه پایین.
گوش کن، آنی، واقعاً متاسفم. اون...
نمیدونم اون چی بود.
امیدوارم اینجا برات جای خوبی واسه استراحت و ریکاوری باشه.
- ما واقعاً نیتمون خیره... - من خیلی خستهام.
میشه برم بالا دراز بکشم؟
البته، آره. میتونی تشریف ببری اتاق ایزی، اگه اشکالی نداره؟
- اوه، آره، عالیه. - خب، میدونی کجاست دیگه.
آره.
- اینا وسایل بابامه؟ - آره، من آوردمشون بالا!
- فکر کردم شاید... - این چادر منه!
کریس برام خریدش.
بعد از اینکه بابام فوت کرد.
توی جنگل برپاش کردیم.
خاکستردان بابامو بردیم اونجا و باهاش خوابیدیم.
باشه.
وای، بهترین چیزی بود که میشد باهاش روبرو شد.
من فقط اتاق ایزی رو برات چک میکنم.
مطمئن شم تمیزه و چیزی اینور اونور نیفتاده.
- سلام. - سلام.
آنی... هنوز اینجاست؟
طبقه بالاست.
من... میخوام یه مشروب باز کنم.
- تز: خب، من که همیشه پایهام. - اریکا: باشه، یه کم زوده، ولی...
- دارم چایی درست میکنم... - نه، ممنون. اون کجاست؟
- تو اتاق تو. - تنها؟
خوب پیش رفت؟
آ-آره.
آره چی؟
ام... خاکستری نبود.
- چی؟ - خب، ما رسیدیم اونجا.
کریس خاکستردانو باز کرد و هیچی توش نبود.
- چی؟ - ولی کلی آدم اونجا بود.
از محل کار کریس
و هانا و تز.
همهمون اونجا وایساده بودیم و بعد وقتش رسید،
ولی چیزی که گُهش زد بالا این بود که اون همینطور ادامه داد.
- اوه، خدای من. - همینطور وانمود میکرد انگار خاکستر هست!
اونم فقط به همه زل زده بود.
هانا سعی میکرد جلوی خنده بچههاشو بگیره!
- اون کجاست؟ - اون چیزی گفت؟
نه، چند نفر از همکارای کریس گفتن: «حالت خوبه؟»
- اون کجاست؟ - همین الان گفتم تو اتاق توئه!
- تو اتاق من نیست. - فکر میکنی دارم دروغ میگم؟
میشه تو خونه من صداتو بیاری پایین؟
لنی: پیداش میکنم!
کریس: رفیق، میشه چند تا لیوان بیاری؟
اریکا: صبر کن.
- من میتونم انجامش بدم. - دست منه.
میشه بدی به من، لطفاً؟
- چی؟ من میتونم بازش کنم. - دفعه قبل چوب پنبهاش خراب شد.
- ها، آره! خراب کرد. - نه، خرابش نکردم!
نمیخوام دوباره چوب پنبه رو از تو بطری دربیارم.
وااااای!
میشه دست از دروغ گفتن برداری؟
- ایزی، یه کم شراب میخوای؟ - آره.
این شراب لامصب خیلی معرکهس، کریس!
اون تو اتاق خواب شماست.
- کریس: چی؟ - نه، تو تخت شما خوابیده.
- اوه، من بهش گفتم دراز بکشه. - تو تخت ما؟
- آره. خب گمونم. - چیکار باید بکنم؟
- برو بیدارش کن. - نه.
- آره. - آره، برو بیدارش کن، لنی.
- من دیگه بهتره برم، رفیق. - نه، بمون. تز، بمون.
میخوام کلی غذای الشامی سفارش بدم.
- بمون. بمون. - الشامی؟
- آره. - اوه، حالا شد یه چیزی.
- من میرم میگیرمش! - نه، میگیم بیارن.
- جَلدی میرم، جَلدی میام. - کریس: تِری!
تز: جدی میگم، رفیق، مهمون من.
یه کم حالم بده. فکر کنم بهتره برم بالا.
همینجا بمون.
خب.
اریکا: خوابیدی؟
- خوابیدم! بالاخره. - نخوابیده بودی؟
نه، من واقعاً نمیخوابم. آره، خواب از من متنفره.
هر روز صبح ساعت ۵ بیدارم، هر اتفاقی هم بیفته.
چی پوشیدی؟
- غذا سفارش دادیم. - اوه، من سیرم، راستش.
چطور پیش رفت؟
بیا بشین، آنی.
- ایزی، خوبی؟ - این چه وضع عنیه، آنی؟
- هی. - هی.
چیکار کردی؟
اوم...
- نمیدونم، من، اوم... - لنی: خوبی؟
- میشه اونو خاموش کنی، لطفاً؟ - آنی: من باهاش اکیم.
تو باهاش اکی؟
- آره. - خاکسترا کجان؟
اریکا: کریس، صبر کن.
- دوباره حالت بده؟ - نه.
هوم؟
داری دارو مصرف میکنی؟
- لازمه به اون یارو زنگ بزنم؟ - کریس، میشه بس کنی؟
دکتر جیمیسون، یا ترتیب اونم دادی؟
- میشه در مورد اون حرف نزنی؟ - اون دکتر وقت تلف کردن بود!
- داری چی میگی؟ - من پول یه روانپزشک خیلی گرون رو دادم.
- ازت نخواستم. - کریس، بس کن!
- اوه، تو هم دست داری تو این قضیه؟ - ایزی: آره.
آنی: نه، تو نیستی.
- تو کارهای نیستی. - فقط اجازه بده. من باهاتم، خواهش میکنم.
- اینجان، آنی؟ - اریکا: خدای من، داری چیکار میکنی؟
- وای! - داری چیکار میکنی، کریس؟
اینجا یه داروخونه کامل داری! اینا واسه چیان؟
- ام... خوشبوکننده دهانن. - کریس: اوه، واقعاً. آها.
- دهنتو، وای! - ایزی: بس کن!
این واقعاً حال بهمزنه، آنی. این غذا انگار مال یه ماه پیشه.
- دهنت سرویس! - گه توش حال بهمزنه!
تو دیگه عجب رویی داری حمال، میدونی!
باورم نمیشه تو اون پارک خراب شده وایساده بودی و خبر داشتی!
- تو سر این گُهکاری کمکش کردی! - داری چیکار میکنی؟
خاکسترا دست اونه! خاکسترای لعنتی رو دزدیده!
چرا کسی باید این کارو بکنه؟ چرا تو این کارو کردی؟
اون اینجا مرد، باید همینجا بمونه.
- منظورت چیه اینجا مرد؟ - اون بیرون بین درختا خودکشی کرد.
خفه شو.
آنی: نمیدونستی؟
اریکا: من میدونستم.
- فکر کردی نمیفهمن؟ - لنی، برو بالا، لطفاً.
- نه. چی، خودکشی؟ - نه، لنی. داره دروغ میگه.
- چند سالت بود؟ - شونزده.
- اریکا... - آنی: من پیداش کردم.
داشت لبخند میزد.
- نه، هیچ لبخند مبخندی در کار نبود. - چرا؛ بود.
کریس، تو میدونی که میزد. اوه، خدای من، یادت نیس؟
باد خیلی شدیدی میومد.
نمیتونستم باهات تماس بگیرم. کلاً صبح نبودی.
آنی، خاکسترای برادرمو بده به من.
نه.
کجان؟ هوم؟
- آخ! - ایزی: کریس.
گفتی میتونن تو خونه بمونن. این عن بازی رو تمومش کن!
- دستتو بکش، کریس! - بس کن!
بس کن! مامان، بگو بس کنه!
بگو بس کنه! کریس، بس کن!
بس کن! دست اون نیست! خاکسترها اونجا نیست، کریس!
طبقه بالان، من دیدمشون!
- نیستن، کریس. - برو بیارشون. تو خودِ فتنهای!
تو نیومدی.
وقتی تو نیستی، اتفاقای وحشتناکی میفته.
متاسفم، آنی. واقعاً، واقعاً متاسفم.
- برو بیرون. - آنی: کریس.
اگه از شرشون خلاص شی، من میمیرم.
از خونهم برو بیرون!
برو بیرون! برو بیرون!
باشه.
آنی، نرو، لطفاً.
لطفاً، آنی، دوباره این کارو نکن.
آنی؟ آنی، نکن.
- آنی، فکر کردم بهتر شدی. - لنی: اون چادره؟
اون نمیتونه بیرون بخوابه، کریس.
- لنی: کمک میخوای؟ - آنی: نه، ردیفم.
- لنی: بیرون خیلی سرده! - گوربابای خاکسترها.
فراموشش کن، اگه به اون کمک میکنه مهم نیست...
لنی: کریس، چرا این کارو میکنی؟ داری دیوونه بازی در میاری.
ببین، شاید اگه یه جایی تو اون ته باغچه باشه
- خاکسترها رو بذاریم، حالش خوب بشه. - کریس: لطفاً فقط تنهام بذارید.
کریس، داری غیرمنطقی رفتار میکنی، فقط بذار خاکسترها رو نگه داره. چیز مهمی نیست.
- لطفاً تنهام بذارید. - کریس، داری بیانصافی میکنی!
- چرا چشمتو رو همه چی بستی؟ - لنی، ربطی به اون خاکسترای سگ مصب نداره.
پس به چه عنی ربط داره؟
تز: واقعاً مجبور شدم کلی با خودم کلنجار برم که قبل از رسیدن اینجا چیزی نخورم.
اریکا، هرچی تو منو بود گرفتم. نزدیک بود نرسم چون...
- اون چادر قدیمیته؟ - کریس: آره.
رفیق، چه خبره؟
نمیدونم.
- اریکا: مشکلی نیست. - تو میدونی. کریس، که اون چیکار کرده؟
- ایزی: خفه شو، تز! - باشه.
چیزی که اون میخواد اینه که همهمون بهش زل بزنیم.
لنی: کریس، لطفاً. مجبور نیستی.
- لنی، لطفاً دست از سرم بردار. - رفیق، این چه عنیه؟
میشه با اون خاکسترا ور نری؟
داری دیوونه بازی در میاری!
فقط دستاتو بشور و بیا غذا بخور. نذار دوباره درگیرش بشی.
اون خود فتنهس، تری، اون فتنهس.
رفیق، میدونی تهش به کجا میرسه. میدونی به جهنم ختم میشه.
- حتی نمیتونستی... - هی، تری! دهن گالهتو ببند!
"عررررررر!"
دَ هَـ نِ گا لَه تو بِ بَند!
کریس: نه. کافیه.
میرم یه دوری با ماشین بزنم
دیگه شورش رو درآوردی!
کجا رفت؟ اونارو برد؟
تز: دارم بهت میگم، یه انرژی منفی بدی این دور و بر هست.
الشامی (اسم رستوران) بودم و پرندهها داشتن همدیگه رو تیکه پاره میکردن که به چیپسها برسن.
کلی پرنده داشتن ترتیب همو میدادن.
آنی، ببین، میتونم ببرمت ایستگاه؟
یا هر جای دیگه؟
بلیطتو برات میخرم. هرچی.
اوه، خدای من.
نمیدونم چه اتفاقی داره میفته.
برو کنار!
آنی، خیلی متاسفم.
نمیدونم چی... میتونم برات یه لیوان آبی/چیزی بیارم؟
لنی: آنی، نمیدونم میخوای با کسی حرف بزنی یا نه.
یا لازم نیست حرف بزنیم.
فقط واقعاً فکر میکنم نباید الان تنها باشی.
آنی، لازم نیست بری.
دیگه شورش رو درآوردین!
چیه؟
اگه میخواد اونجا چادر بزنه، خب بذار بزنه.
اون لنگۀ باباشه.
تز...
ببینید بچهها، کاری از دست ما برنمیاد.
باشه؟
پس، بهتره غذا بخوریم.
صد پوند خرج این کردم.
ایزی، کاری از دستت برنمیاد.
ما باید چیکار کنیم، اریکا؟ تو این وضعیت از ما چه انتظاری میره؟
- مامان، چت شده؟ - نمیدونم دیگه چیکار کنم، لنی.
پس، بیاین حرومش نکنیم.
لعنتی!
بهت میگم، تو الشامی بکش بکش بود.
نزدیک بود شاممون رو اون پرندههای شخمی بدزدن.
این قضیه الشامیه، خب؟ واسه خودش یه پا سازمانه، لنی.
منظورم اینه که، سیستم سلطنتی رو دیدی انگار الشامی رو دیدی.
- عاشق برهشم. - اوه، برهش دیوونهکنندهست!
- یه چیز دیگهست. - آره.
گوش کن، اِ... اریکا، من اینجا میمونم.
باشه، وقتی اومد باهاش حرف میزنم و نمیذارم عن بازی دربیاره.
- واسه لنی گیاهی گرفتی؟ - اِ... سوسیس.
وااااا!
- نه، براش یکم... یکم سالاد گرفتم. - ای بابا، تری. ببخشید، لن.
گرسنهم نیست! ببین، اون بیرون خیلی تاریکه.
بیخیال! من همسن تو بودم دو دفعه شام میخوردم.
آآآآآ!
- هرچی بابا. - اریکا: لنی...
نه، مامان! ریده شده توش.
تز: بیخیال، ایزی.
یه نوشیدنی بخور.
کشتارگاه!
پسسست!
واااا!
ببخشید، تو تا الان اینجا چه غلطی میکنی؟
واسه اینکه رانندگی کنم برم خونه زیادی مست بودم.
واسه همین، گفتم منتظر کریس بمونم، کشیک بدم.
- نذارم گهبازی دربیاره. - ببخشید، ساعت چنده؟
ساعت 4:30ئه.
صبر کن. اون پیام داده.
"زود برمیگردم."
تو اصلاً خونه میری؟
آره.
به خانمم زنگ زدم؛ اونم داشت پتیاره بازی در میآورد، راستش.
- خب. - رو همین حساب، اریکا گفت همینجا بخوابم، پس...
یه جای مخصوص تو بهشت برای هانا هست.
- اگه بتونه از در رد شه! - اوه، خدای من، تری.
نه بابا، واقعاً دوسش دارم.
اوه، ودکا!
اوم، ودکای مخصوص.
آره، بده بیاد.
حالم بهم خورد!
خب، خدافظـــــی!
میدونی اون دقیقاً مثل باباته؟
آره.
وقتی واقعاً داغون و بیپول بود، اون نمیذاشت کسی بیاد ببینتش.
فقط اون بود و بابات که تمام روز خودشونو حبس میکردن.
- تو احتمالاً به ندرت میدیدیش. - من کوچیکتر بودم.
خدا بهت رحم کرده.
من تو خیابون اصلی میدیدمش که سر پرندهها داد میزد!
آره. هدفون داشت، انگار میتونست بشنوه چی میگن.
اون حتی وقتی نوپا بود افسرده بود. تو مدرسه...
تری، من چیزی فراتر از اتفاقیام که برای بابام افتاد.
باشه. آره، آره، متاسفم.
- میفهمم که دلت براش تنگ شده. - من زیاد بهش فکر نمیکنم.
اوه، آها، پس برای همینه برگشتی اینجا، آره؟
- نه. - اوه. چرا؟
بگو دیگه، بهم بگو، بگو.
اوم...
از پس اجارهم بر نمیاومدم، آره.
به هرحال، از لندن متنفرم.
پر از آدمای پولدارِ شاده و...
آره، و تو تصمیمگیری هم مشکل دارم.
- اوه، آره. - و اینجا رو دوست دارم، دنج و راحته.
و میخوام برند لباسمو از اینجا دوباره راهاندازی کنم.
- وای! - چون من، انگار...
نمیدونم، فقط یه جورایی حس میکنم که...
وقتی کارای خودتو میکنی، انگار یه مسیر خطی نیست.
و من این کارو میکنم که، مثلاً، این لباسا رو از مغازههای خیریه میگیرم
- و یه جورایی روشون بافتنی کار میکنم. - اوه، مثل بازیافت؟
نه، باکلاستره.
خب، من اینا رو بیشتر از اون پیژامههای دیگهت دوست دارم.
تو پیژامههای منو ندیدی!
اوه، آهنگ باحال!
آره.
ببخشید، الان گوزیدی؟
رفتم اونور!
تو واقعاً این آهنگو گذاشتی که راحت بگوزی؟
باشه، من الان میرم با آنی حرف بزنم.
میدونی اونجا چه خبره، مگه نه؟
خب، با اون چادره.
چی داری میگی؟
خب، عموت رو لبه تیغه، مگه نه؟
بهش گفتم نذاره بیاد، و اون تو صورتم تف کرد.
یه کصخل تمام عیار!
خب...
نه بابا، کل زندگیش کلاهبرداریه.
پس، کون لقش، آره؟
حس میکنم تو منظورمو میگیری، ایزی.
بیخیال، اون دوتا عین همن، اندازه همدیگه بدن.
یه نوشیدنی به ما بده.
خب، من خوشحالم.
آره، من، تری. خوشحالم که اینجایی.
من اینجا زندگی میکنم.
خب، تو زود یه پسرو پیدا میکنی، سر و سامون میگیری، بچه دار میشی، از اینجا میری.
- نه... - ولی خیلی خوشهیکلی، ایزی.
یالا، شاد باش. خوشحال باش.
فقط چون یکی خوشهیکله معنیش این نیست که خوشحاله، هست؟
خب، باید باشه!
و اگه، منظور از "خوشهیکل" سوال اینه که آیا من باهات برنامه کنم؟
آره.
و تو کدوم سیارهای این منو خوشحال میکنه؟
اوه... اوه، خدای من.
- نه، بیخیال. تو داشتی با من لاس میزدی. - یا عیسی مسیح، تری!
من واقعاً نمیخوام کاری باهات بکنم.
اینقدر معصومبازی درنیار!
چون حوصلم سر رفته باهات لاس میزنم!
حوصلهمو سر میبری. خیلی حوصلهسر بری.
تز: آره، باشه.
نکن...
این روزا تو این مملکت هیچکی جنبه شوخی نداره.
فقط ولش کن. میشه لطفاً بری بیرون؟
اوه، لعنتی!
ولی هنوز اوکیایم دیگه، نه؟
من...
- اوه، بیخیال... - تری، بس کن. فقط بس کن.
باشه.
ولی ببین، نباید اجازه بدی باهاش تنها بمونه، فهمیدی؟
- تری، برو بیرون! - یه بلای روانی سرش میاره... باشه!
پس منم تو ماشین میخوابم. ای خدا!
انی؟
انی؟
انی!
خواهش میکنم، خواهش میکنم، خواهش میکنم.
خواهش میکنم، خواهش میکنم، خواهش میکنم.
انی، کدوم گوری بودی؟ فقط بیا تو.
- کریس هنوز برنگشته؟ - نه. انی، فقط بیا تو.
چرا لباسای بابا رو پوشیدی؟
اوم...
دوسشون دارم.
دلم براش تنگ شده.
آره، منم همینطور.
میدونی که مردم میگفتن بابا رو دیدن، مثلاً، تو خیابون سر پرندهها داد میزده؟
- خیلیا سر پرندهها داد میزنن. - ولی اونا نمیدونن چی دارن میگن.
میتونی دنبال عدالت باشی بدون اینکه بلد باشی چطور بیانش کنی.
- بابا اونقدرام بابای خوبی نبود. - من که اینجوری فکر نمیکنم.
- پس چرا همینجوری ولمون کرد رفت؟ - کریس نگفت کجا میره؟
نه.
زود برمیگرده، چون به تز اس ام اس داده.
آنی، وقتی برگشت، شاید بتونیم...
...یه جوری درستش کنیم؟
نمیدونم، حداقل میشه یه تلاشی بکنیم؟
- هیچی تو این خراب شده درست کار نمیکنه! - ها! حق الهی.
وای خدای من! پِرسی پیگز! (یه جور آبنبات) آره!
معلومه، مورد علاقه کریسه.
ولی هی، به خاطر اون ازشون بدت نیاد، آنی.
پِرسی پیگ رو اذیت نکن.
بیا بریم.
چرا زندگی نمیتونه مثل پِرسی پیگ باشه؟
ببخشید!
حالت خوب میشه. هوم؟
نه، آنی؟
- دارم خیلی چیزها رو به یاد میارم. - عالیه.
آره. من هیچ وقت نمیتونستم چیزی رو به یاد بیارم.
چرا از کریس پول نمیگیری؟ اون خیلی پول داره.
- نه. - اون واقعاً زیادی پول داره.
اگه ازش بخوای بهت میده. منظورم اینه که، این کاریه که من میکنم. ببین، من...
خیلی چیزها ازش گرفتم
و بعضی وقتا، با خودم میگم شاید نباید درخواست کنم
و بعدش میخوام و اونم همینجوری بهم میده.
اون میخواد کمک کنه، انی.
خندهداره، من در واقع خیلی زود رسیدم اینجا امروز صبح، حدود شش.
چی؟ کی؟
اینجا. اون بیرون بین درختا وایسادم و خونه رو نگاه کردم.
فکر کنم همهتون خواب بودین.
آره، فوقالعاده بود.
واقعاً حس کردم بابا اونجاست.
انگار که یه جورایی... بالای سقف بود.
مراقب تو بود.
پس، از ساعت شش اون بیرون بودی؟
نه، بعدش رفتم گرگز (یه شیرینیفروشی زنجیرهای) حدود چهار ساعت.
یه چیزی برات دارم.
- میتونی اینو نگه داری؟ - آره.
- منتظر میمونی؟ - آره، البته.
آره.
یه لیست از تمام خاطرات خوبی که از خودمون دارم رو نوشتم.
حدود صد تاست. همشون خیلی کوتاهن ولی فکر کردم شاید خوشت بیاد.
اوه، آره، توش نقاشی هم کشیدم.
یه هدیهست.
ممنونم.
- نه، این برای توئه. - اوه، ببخشید.
آره، حس کردم مراقبم بودی، انی.
واقعاً حس کردم.
دیدن اون چادر خیلی دیوونهکنندهست.
حس میکنم اون تابستون فقط بازی ویدیویی میکردیم.
و، مثلاً، تو و کریس اون موقعها همیشه خندون بودین.
- حس میکردم شما پدر و مادرم هستین. - ما بازی ویدیویی نکردیم.
- نه، فکر کنم کردیم. - نه، نکردیم. تو خوب یادت نمیاد.
آره، خب، فکر کنم هیچوقت واقعاً درباره اون زمان حرف نمیزنیم.
مگه نه؟
میتونی بگی حدوداً چند شب تو و کریس تو اون چادر خوابیدین؟
انی؟
چرا رفتی؟
اون واقعاً مدرسه خوبی بود.
ایزی: میدونی که دوستت دارم.
حالا، میدونی که دوستت دارن، انی.
میدونی.
اوه، لعنتی! انی.
- کریس... - اوه.
- اومدی تو. - آره.
- بیرونش ننداز، کریس. - ایزی، برو بخواب.
نه، میتونیم فقط در موردش حرف بزنیم، سه نفری، لطفاً.
انی: اشکالی نداره.
ایزی: تو خوبی؟
آره، برو بخواب.
باشه.
یه حالیه.
واقعاً میخوای اون درختا رو قطع کنی؟
آره. واسه خاطر نور.
بابا اونا رو کاشته بود.
نه. بابای ما کاشت، پدربزرگت.
- خب، حسابی داغونش کردی. - آره.
یهو بدجوری ازش متنفر شدم.
هی، تو...؟
تو اونو کشیدی، یا کار ایزی بود؟
اوم...
آره، نه، اون کار منه.
اون یکی کار ایزی بود.
و این تو بودی.
- چی، اون قلبه؟ - آها.
یا عیسی مسیح!
من کی بودم؟
ممنون.
لطفاً الان برو، انی. فقط برش دار و برو.
- چرا میخوای از شرش خلاص شی؟ - فقط دارم سعی میکنم از سر بگذرونمش.
تو دیگه... حسش نمیکنی؟
حس؟ حتماً.
آره. هر روز.
اون با کاری که کرد همه چیزو مسموم کرد،
و من هیچوقت نمیتونم ببخشمش.
خب، من میتونم.
کریس...
- من میخوام که اون اینجا باشه. - یا خدا!
تو گفتی اون همیشه اینجا میمونه، قول دادی.
- داری چی میگی؟ - تو قول دادی اون اینجا باشه.
گفتی خاکسترش تو خونه میمونه
و اگه لازم داشتم میتونستم باهاش حرف بزنم.
- نه، نگفتم. - آره، گفتی.
انی، تو بچه بودی. احتمالاً یه چیزی گفتم که فقط بهت اطمینان بدم.
- ولی اون اینجاست. - نه.
- آره، هست. - اون اینجا نیست، انی.
تو هم حسش کردی.
بعد از اینکه مرد.
به نوبت این کارو میکردیم.
کف اون چادر مینشستیم!
و ما...
...باهاش حرف میزدیم.
کریس، ما بدجوری ادای اونو درمیاوردیم.
به نوبت، و تو منو بغل کردی، مهربون بودی.
اون یه اشتباه بود. ناراحت بودم، درست فکر نمیکردم.
خواهش میکنم، انی، دارم سعی میکنم پیش برم.
- خب، پس چرا برگشتی؟ - چی؟
چرا داری اینجا زندگی میکنی؟
کریس، تو پول داری، میتونی هر جایی زندگی کنی.
چرا داری تو خونهی برادر مردهت زندگی میکنی؟
- چون این خونهی منه. - پس، من چرا اینجام؟
- چرا ازم خواستی بیام؟ - من نخواستم، اریکا خواست.
انی، گوش کن، متاسفم.
باشه؟
متاسفم.
متاسفم که تو رو فرستادم به اون مدرسه.
میدونم که بهت آسیب زدم.
میدونم که زدم، ولی کار درست رو انجام دادم.
و سعی کردم بهت پول بدم.
- من پول تو رو نمیخوام. - سعی کردم مراقبت باشم.
خواهش میکنم، انی.
دارم یه زندگی جدید شروع میکنم.
یه فرصت دارم.
تو باید میرفتی.
جدی، چرا؟
من عموی توام.
تو بچه برادرمی.
من کار درست رو کردم، انی!
آره، قسمتی که نمیفهمم اینه که اون تابستونی که بابام مرد تو خیلی خوشحال بودی.
اصلاً به پول اهمیت نمیدادی.
میخندیدی!
کریس، یادت میاد میخندیدی؟
شیطون بودی.
حتی وقتی ناراحت بودی، شیطون بودی.
لعنتی، چقدر شبیهشی!
لعنت بهت، انی.
لعنت بهت!
- لعنت بهت. - من چرا اینجام؟
... چون...
...اون تابستون اینجا با تو آخرین باری بود که من زنده بودم.
اونا میدونن چقدر عجیبی؟
... نه. نه.
نه، فکر کنم فقط تو میدونی چقدر عجیبم.
و من میدونم تو چقدر عجیبی.
همه میدونن من چقدر عجیبم.
خب، میتونیم ادامهش بدیم؟
ها-ها، باشه.
باشه.
باشه.
بسه، بسه.
دخلمون اومد؟
آره، شاید.
نه، من زندهام، مگه نه؟
نه، آره، تو زندهای.
- چیکار کنیم؟ - نمیدونم، انی.
اوه، لعنتی!
- به ایزی میگه؟ - هان؟ اوه.
انی.
نه، نگام نکن.
شاید...
فکر کنم بدی نیست برم بدوم.
اوه، ... بیرون خیلی تاریکه.
یا... یا یه پیادهروی.
آره.
اریکا: اون گوشی تزه.
- هان؟ - من باید، ... پردهها رو انتخاب کنم.
هنوز این کارو نکردیم.
تز هی میگه باید طوسی رو انتخاب کنیم، ولی به نظرم اشتباه میکنه.
خواهش میکنم. اریکا، خواهش میکنم، نگام کن.
چند ساعت دیگه، میتونیم یه نگاهی بندازیم و ببینیم.
اریکا، بهم بگو چیکار کنم.
لنی شنا داره. تو باید ببریشون.
اریکا، خواهش میکنم، من...
چیکار کردی؟
هان؟
انی همین الان خاکستر رو بهم داد و میخواد پخششون کنه.
- چیکار کردی؟ - من...
ایزی: تو خوبی، انی؟
ببخشید، اوم... اوم...
انی الان راضیه که خاکستر رو پخش کنیم.
- از شرشون خلاص نشدی؟ - نه، نشده.
انی، کی این تصمیم رو گرفتی؟
همین الان.
- مطمئنی نمیخوای نگهش داری؟ - لطفاً دوباره منو بیرون ننداز.
- اریکا... - انی، هیچکس قرار نیست تو رو بیرون بندازه.
- لابد خیلی احساس میکنی کنار گذاشته شدی، ایزی. - چی؟
از خواب پاشو بابا! نمیبینی؟
- جلوی چشمات داره اتفاق میوفته. - انی: کریس...
- فکر میکنی داشتن چیکار میکردن؟ - اریکا.
فکر میکنی هردوشون داشتن چیکار میکردن؟ من دیدمشون.
من دیدمشون.
ایزی: راسته!
مگه نه؟
دوباره داری بهم دروغ میگی؟
اوه، کُهترین قسمتش اینه که من احساس گناه میکنم.
فقط این نگرانی دائمی رو دارم که کار اشتباهی کردم.
- همهش درباره توئه، انی، و زندگی تو. - کریس: ایزی، صبر کن.
- نه! نه! تو، کریس، خفه شو! - صبر کن.
منم دلم براش تنگ شده!
اون بابای منم هست!
اون بابای منه.
من فقط میخوام زندگیمو بکنم.
تو دیگه خیلی خودخواهی، انی.
خدایا، همین الان فهمیدم ازت خوشم نمیاد.
میرم خاکسترشو پخش کنم.
هوا داره روشن میشه.
کریس: ایزی.
ایزی.
دوستت دارم.
دوستت دارم.
دوستت دارم.
یه چیزی بگو.
انی...
من...
من باید با همسرم تنها صحبت کنم.
دیگه حسش نمیکنم.
- اریکا، من... - تو منو تباه کردی، کریس.
- صدای داد زدن ایزی رو شنیدم. - اریکا: هی، لنی.
هیچکس داد نمیزد، من بودم. دستم خورد به میز.
مامان، چی شده؟ کریس، چه خبره؟
اوه، هیچی، لنی. هیچی.
- انی هنوز تو چادره؟ - لنی، من گشنمه.
میخوام چند تا تخممرغ درست کنم. کمکم کن، چند تا تخممرغ از یخچال بیار؟
- اریکا، خواهش میکنم... - املت، آره همینو درست میکنیم.
لعنتی
لنی، تو بمون.
لنی: انی؟
مردم میگن یه چیزایی هست که نمیشه بخشید، ولی ما میبخشیم.
همیشه این کارو میکنیم.
ما همه جور چیزی رو میبخشیم که نباید ببخشیم.
اریکا: نمیدونم این کار با ما چیکار میکنه.
اگه بتونیم این کارو بکنیم.
لنی؟
لنی؟
لنی: انی.
مامان.
اریکا: انی!
- انی، نه! - مامان، کمکش کن، لطفاً.
- انی! انی! - مامان، نمیدونم چیکار کنم.
- خواهش میکنم، مامان! - انی!
نگام نکنین، خواهش میکنم.
گفتم نگام نکنین.
نه، نگام نکنین، خواهش میکنم.
خواهش میکنم، نگام نکنین.
نگام نکنین!
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.