Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
کانالی برای عاشقان سینما :Cinephilia https://t.me/Video_Archives
مترجم: دانیال افشار
به لطف و حمایت آقای قدسی منش
تئاتر: میتواند به ما نشان دهد که چه کسی هستیم.
چه کسی بودهایم و چه کسی میتوانیم باشیم.
یعنی بزرگتر تصور کردن،
بهتر درک کردن،
با یکدیگر احساس کردن،
روی صحنههایمان و در تورهای نمایشی،
در مدارس،
و میان جوامع،
بر پردههای سینما در سراسر جهان
و اکنون، در خانه.
ما تئاتر ملی هستیم.
ما تئاتر را برای همه میسازیم.
هنر کمک میکنه که بتونیم دنیا رو از دریچههای تازهای ببینیم،
داستانهای پشت آثار بزرگ بهشون جان میبخشه،
و شنیدنشون نباید یک امتیاز ویژه باشه.
به همین دلیل ما Bloomberg Connects رو ایجاد کردیم،
اپلیکیشنی که به شما امکان میدهد موزهها، باغها، پارکها،
مصاحبههای پشت صحنه و آثار هنری عمومی را در سراسر جهان کشف کنید،
همهی اینها با یک دانلود، درست در دستان شما.
Bloomberg Connects دنیایی از الهام را در اختیارتان میگذارد.
به جامعهی تئاتر ملی و صدها مؤسسهی فرهنگی دیگر بپیوندید
تا نگاهی عمیقتر به دنیای هنر داشته باشید، از طریق Bloomberg Connects.
سپیده دم آمد، اما روزی در کار نبود.
صبح که شد، گرد و غبار مثل مه در هوا معلق بود.
مردان کنار فنسهایشان ایستاده بودند و به مزارع نابودشدهی ذرت نگاه میکردند،
که حالا بهسرعت خشک میشد.
تنها رگهای از سبزی زیر لایهای از گرد و غبار نمایان بود.
♪ میدونم که میتونم خیلی قویتر باشم
♪ خیلی قویتر از دیروز
♪ میدونم که دیگه چیزی نمونده
♪ راهم رو پیدا میکنم
♪ میدونم که دیگه چیزی نمونده
♪ راهم رو پیدا میکنم
سلام.
جاده از جهنمام گرمتره.
تو تام جود کوچیکه نیستی؟
پسر تام بزرگ؟
آره، خودمام.
دارم برمیگردم خونه.
فک نکنم منو یادت باشه،
ولی من یه وقتی توی جوی آب تعمیدت دادم.
- ها! تو واعظی؟ - بودم، واعظ بودم.
واعظ جیم کیسی، از اون واعظای آتیشی بودم.
یه زمانی اسم عیسی رو داد میزدم تا به آسمون برسه.
ولی خب... دیگه نه. حالا فقط جیم کیسیام.
دیگه اون ندای درون رو ندارم.
کلی فکرای گناهآلود تو سرمه، ولی به نظر خودم منطقی میان.
خب، وقتی آدم بشینه فکر کنه، معلومه که فکرای جورواجور سراغش میاد.
معلومه که تو رو یادمه. خوب هم وعظ میکردی.
یه بار یادمه، کل مراسم روی دستات راه میرفتی
و همینجوری هوار میکشیدی.
مامان از همه بیشتر دوستت داشت.
مامنبزرگم میگفت انقدر روح تو تنت بود که داشت از تن و بدنات میزد بیرون.
یه جرعه میزنی؟
میدونی، من دیگه زیاد موعظه نمیکنم.
مردم دیگه اون حس و حالو ندارن، بدتر از اون...
منم دیگه حس و حالشو ندارم.
ولی نه که اونقدر مقدس باشی که دست رد به مشروب بزنی، درسته؟
عجب مشروب خوشخوریه!
آره، باید هم باشه.
مشروب کارخونهایه، یه دلاری آب خورده.
بله آقا! بله آقا!
- میگم خیلی وقت میشه که ندیدمت. - آره خب.
هیشکی منو ندیده.
رفتم یه گوشه، نشستم و فکر کردم.
هنوز همون روح تو وجودمه، ولی دیگه مثل قبل نیست.
خیلی چیزها هست که دیگه خیلی ازشون مطمئن نیستم.
یه زمانی مردم رو به وجد میآوردم، به زبونهای غریب حرف میزدن،
انقدر رو به خدا فریاد میزدن تا از حال برن.
بعد بعضیهاشونو تعمید میدادم که به خودشون بیان، بعدش... میدونی چی کار میکردم؟
یکی از دخترها رو میبردم تو چمنها و باهاش میخوابیدم.
هر دفعه این کارو میکردم، بعدش پشیمون میشدم، دعا میکردم،
دعا میکردم ولی فایده نداشت.
هر بار که دوباره من و اونا تو حالوهوای روحانی میرفتیم، باز همون کارو میکردم.
هیچی مثل یه موعظهی داغ، آدمو به اون حال نمیاندازه.
- خودمم اینکارو کردم. - آره ولی تو واعظ نبودی.
یه دختر واسه تو فقط یه دختر بوده...
باید زن میگرفتی.
یه بار یه واعظ با زنش مهمونمون بودن،
از اونایی بودن که یهوه رو میپرستیدن،
تو انبار موعظه میکردن و همون بالا هم میخوابیدن.
ما بچهها هرشب گوش میدادیم.
یه مدت فکر میکردم فقط منم که این حسو دارم.
نه.
آخر سر، دیگه بریدم و ولش کردم.
تنها واسه خودم رفتم یه گوشه و یه دل سیر در مورد دخترها فکر کردم.
یه بار تو ذهنت سبکسنگینش کردی.
زیر یه درخت دراز کشیده بودم که دوزاریام افتاد.
نفهمیدم چی شد، دیدم دارم به خودم میگم: به جهنم!
نه گناهی هست و نه ثوابی،
فقط یه سری کار هست که آدمها انجام میدن.
بالاخره ته و توشو در آوردی.
بعد با خودم گفتم: خب، این ندا چیه؟ این روح چیه؟
چیه این؟
و بعد گفتم عشقه.
من اینقدر آدما رو دوست دارم که گاهی حس میکنم دارم میترکم.
بعد گفتم: "خب، عیسی رو دوست نداری؟"
فکر کردم و فکر کردم، آخر سر گفتم...
"نه، من کسی به اسم عیسی رو نمیشناسم."
خیلی ور زدم، نه؟
یه چیز دیگه هم کشف کردم که بهت میگم.
واسه یه واعظ، این دیگه غیردینیترین حرفیه که میشه زد.
واسه همین دیگه نمیتونم واعظ باشم، چون بهش فکر کردم و باورش دارم.
چی کشف کردی؟
اگه به مذاقت خوش نیومد، به دل نگیر، باشه؟
من چیزی به دل نمیگیرم، مگر اینکه یه مشت بخوره تو دماغم!
چی کشف کردی؟
من راجع به روحالقدس و راه عیسی فکر کردم.
گفتم: چرا باید همهچی رو بندازیم گردن خدا یا عیسی؟
گفتم: شاید... شاید همه مردا و زنا رو دوست داریم.
شاید همین عشقه که روحالقدسه، روح آدمیزاد، همهی ماجرا همینه.
شاید همهی آدمای دنیا یه روحِ بزرگ دارن که همه یه بخشی از همونن.
نشسته بودم فکر میکردم، یهو دیگه میدونستم.
یه جورایی از عمق وجودم مطمئن بودم که حقیقت داره،
و هنوزم باورم همینه.
با اینجور فکرها دیگه کسی تو کلیسا دورت جمع نمیشه.
با اینجور فکرها مردم از کشور میاندازنت بیرون.
اون بالاپایین پریدنها، اون فریادها،
ملت از این چیزا خوششون میاد، حالشونو جا میاره.
وقتی مامانبزرگ شور میگرفتش و به زبونهای دیگه حرف میزد، کسی جلودارش نبود.
منم وقتی سرمست از فیض الهی بودم، تعمیدت دادم.
اون میتونست یه شَماسِ بالغ رو با مشت نقش زمین کنه.
اون روز آموزههای مسیح،
همینجوری پراکنده از دهنم سرازیر میشد.
خب، دیگه باید راهمو بکشم برم.
میدونی، خیلی جالبه...
وقتی اومدی داشتم به تام جود پیر فکر میکردم.
داشتم فکر میکردم که باید برم سراغش.
تامِ پیر حالش چطوره؟
نمیدونم چطوره.
چهارساله خونه نبودم.
یعنی چی، یعنی خونه نبودی و واسه خودت این ور و اون ور میگشتی؟
نشنیدی راجع به من؟
- اسمم تو تموم روزنامهها بود. - نه، نشنیدم، چی شده؟
این چهار سال توی مکآلستر بودم.
آها، نمیخوای در موردش حرف بزنی، ها؟
خب، منم دیگه ازت سوال نمیپرسم که کار بدی کردی یا نه...
اگه پیش میاومد بازم همون کارو میکردم.
توی دعوا یه بابایی رو کشتم.
مست بودیم، تو یه مجلس رقص.
چاقو زد بهم، منم...
با یه بیل که اونجا افتاده بود کشتمش.
زدم تو کلهاش، عین هندونه ترکید.
- یعنی اصلاً بابتاش شرمنده هم نیستی؟ - نه که نیستم.
برام هفت سال زندان بریدن، تازه اون اول چاقو زده بود بهم.
چهارساله اومدم بیرون، عفو مشروط.
خب، اصلاً دوست ندارم زیر آفتاب برم ولی الان دیگه اونقدرها هم بد نیست.
انگار یه عمر میشه که تامِ پیرو ندیدم.
بیا با هم بریم.
آره، منم که کلاً میخواستم برم سراغش.
من یه مدت طولانی عیسی رو آورده بودم پیش همشهریهای شما.
پس بریم، بابا از دیدنت خیلی خوشحال میشه.
- واقعاً؟ - آره، مامانبزرگ از خوشحالی شاخ در میاره.
واقعاً عجب زنیه، ببین مامانبزرگت، هردفعه که موعظه میکردم...
♪ کی قراره بهم بگه که چه خبره
♪ آره
♪ خدایا، بگو ببینم این مدتی که نبودم، چی گذشته
♪ کی قراره بهم بگه که چه خبره
♪ آره
♪ خدایا، بگو ببینم این مدتی که نبودم، چی گذشته
♪ چون هیچ نوری نمیبینم که از خونهم بتابه
♪ آره
یه چیزی شده، هیشکی نیست اینجا.
یا مسیح! انگار اینجا جهنمی بپا شده، هیچی نمونده.
بریم تو خونه رو نگاه کنیم، سر و شکلاش بهم ریخته.
یهچیزی زده خونه رو داغون کرده.
نه رفتن...یا مامان مرده.
اگه مامان این دور و اطراف بود، این دروازه هم بسته شده بود و هم چفت.
همیشه حواسش به این بود که دروازه رو ببنده.
از همون وقتی که اون خوک رفت خونهی جیکوبها و بچهشونو خورد...
اگه هنوز واعظ بودم، میگفتم دست خدا بوده که فرود اومده ولی الان...
- نمیدونم چی شده. - این مالِ مامان بود.
دیگه پارهپوره شده.
مامان خیلی دوستشون داشت، سالها میپوشیدشون.
نه، رفتن...یا مامان مرده.
تامی؟
- میولی؟ - کی آزاد شدی تامی؟
دو روز پیش.
یه کم طول کشید تا با مُفتیسواری گرفتن خودمو برسونم خونه.
ببین اینجا چی دیدم. خونوادهم کجان میولی؟
همهشون رفتن پیش عمو جانت، یه قشون کامل!
دارن پول جور میکنن که برن طرف غرب.
عمو جانت هم اخطار گرفته.
واعظ کیسی رو یادته؟
آره، آره، خوب یادمه.
اینجا چه اتفاقی افتاده؟
خب، خونوادهت میخواستن بمونن،
تا وقتی که بانک اومد و زمینو با تراکتور صاف کرد.
خونه رو داغون کردن، یه تکون بهش دادن انگار سگه که داره یه موشو تکون میده.
چرا دارن مردمو از زمینهاشون بیرون میکنن؟
بانک نمیتونه مستأجرا رو نگه داره.
مادرقحبهها.
مادرقحبههای پستفطرت.
من همینجا میمونم. نمیتونن منو بیرون کنن.
آره، حتماً.
برام عجیبه بابا اینقدر راحت رفت.
برام عجیبه که بابابزرگ کسی رو با تیر نزد،
تا حالا نشده کسی به بابابزرگ بگه کجا بره و کجا نره.
مامانم کسی نیست که بشه زور بهش گفت.
یه بار دیدم با یه مرغ زنده افتاد به جون یه دستفروش،
فقط چون سر قیمت باهاش بحث کرده بود.
چطور خونوادهم اینقدر راحت رفتن؟
راحت که نبود، تامی.
یه چیزی از تو وجود بابات کنده شد.
یه جورایی داغونش کرد.
آدم که به یه جا عادت کنه، دل کندن ازش سخت میشه.
آره آقا، ولی یه چیزی هم جالبه.
وقتی به من گفتن باید از اینجا برم یه اتفاقی برام افتاد.
اولش میخواستم برم و کلی آدمو نفله کنم.
ولی کسی نبود که بشه ازش انتقام گرفت.
شرکت «شان لند و کَتِل» کیه؟
کسی نیست. یه شرکته.
آدمو دیوونه میکنه.
بعدشم که همهی خونوادهم زدن به جاده، رفتن غرب.
منم افتادم به پرسه زدن.
شدم مثل یه روح سرگردون تو قبرستون.
هی میرم همون جاهایی که یه زمانی یه اتفاقایی توش افتاده بود.
مثل اونجا، کنار طویله، همونجایی که بابام رو گاو شاخ زد و کشت.
خونش هنوز روی اون خاکه، همین الانم هست...
باید هم باشه، کسی که نشُستش.
دستمو گذاشتم روی همون خاکی که خون بابای خودم شده بخشی ازش.
به نظرتون من دیوونه شدم؟
نه...تنهایی، ولی دیوونه نیستی.
خونوادهت رفتن سمت غرب. تو هم باید میرفتی.
- نباید از خونوادهت جدا میشدی. - نمیتونستم.
یه چیزی بهم اجازه نمیداد.
من خیلی وقته با کسی حرف نزدم.
خب باید حرف بزنی.
گوش کن، گاهی اوقات یه مرد غمگین...
میتونه غمانگیزترین چیزو به زبون بیاره.
هی، این چیه؟
احتمالاً سرکارگر این بخش از زمینهای پنبهس.
شاید یکی آتیشمونو دیده.
ما کار بدی نکردیم.
بخوابین زمین، اومدیم تو زمین مردم، نمیشه اینجا بمونیم.
همینجا بشین، ما که خلافی نکردیم.
بشین، تام. تو با عفو مشروط آزادی!
دو ماهه دنبال منن که بگیرنم.
میولی؟
میولی؟
اینجا نیست، بریم.
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز مجبور شم تو زمینای بابام قایم بشم.
♪ خیلی وقته که دارم این جاده رو گز میکنم
♪ و هنوزم راهو بلد نیستم
♪ همش با خودم کلاً اشتباهی حرف میزنم
♪ الان دیگه چیزی برای گفتن نمونده
♪ چون دیگه نمیبینیم هیچ نوری به سمتم بیاد
♪ نه، نمیبینم نوری به سمتم بیاد
♪ نه، دیگه نمیبینم نوری از خونه به سمتم بیاد
♪ آره...
♪ آره...
♪ آره...
♪ آره...
- بابا. - چی میخوای؟
تامیه! تامی اومده خونه.
تامی!
فرار نکردی؟ نباید قایم شی؟
نه بابا، مشروط آزادم کردن. آزادم، مدارکمو دارم.
تامی.
داریم میریم کالیفرنیا.
ولی میخواستیم برات نامه بفرستیم و بهت بگیم.
ولی حالا دیگه برگشتی، میتونی همراهمون بیای.
میتونی...
روتی، تمومش کن دیگه.
مامانت یه حس بدی داشت که دیگه هیچوقت نمیبیندت.
تا حدی که نمیخواست بیاد کالیفرنیا از ترسِ اینکه مبادا دیگه تو رو نبینه.
بیا غافلگیرشون کنیم.
بریم تو یهجوری که انگار تو هیچوقت نرفتی. بریم بعد ببینیم مامانت چی میگه.
واعظ رو یادت میاد؟ همراهم اومد.
- اونم زندان بوده؟ - نه، تو جاده دیدمش.
- یه مدتی دور بوده. - خوش اومدی، آقا.
خوشحالم که اینجام.
برگشت یه پسر به خونهاش دیدن داره.
- دیدن داره. - خونه؟
پیش خونوادهاش.
بابا، برو طویله بابابزرگ و مامانبزرگ رو بیار.
مامان، دو نفر تازه از راه رسیدن،
میخواستم ببینم میتونیم یه لقمه غذایی چیزی بهشون بدیم؟
بذار بیان، غذا زیاد داریم.
بهشون بگو باید دستاشونو بشورن.
دارم گوشتها رو از رو آتیش برمیدارم.
شانس آوردیم امروز کلی نون پخت...
خداروشکر.
وای! خداروشکر!
تامی، تحت تعقیب که نیستی؟ فرار که نکردی؟
نه مامان، عفو مشروط دادن بهم. مدارکم اینجاست.
از اینکه داشتیم بدون تو میرفتیم ترسیده بودم،
از اینکه دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم.
خوب سر کارت گذاشتم مامان!
میخواستیم سر کارت بذاریم و همین کارو هم کردیم.
کاش بابابزرگ هم اینجا بود و میدید.
اگه بابابزرگ بود چنان از خنده میکوبید رو پای خودش که لگناش از جا در میرفت.
بابابزرگ کجاست؟ ندیدم اون شیطون پیرو.
با مامانبزرگت دارن چرت میزنن، تو طویله خوابیدن.
بابا، بدو برو بهشون بگو تامی برگشته خونه.
- همیشه محبوب بابابزرگش بود. - معلومه.
باید زودتر میرفتم صداشون میکردم!
- تامی؟ - بله؟
تامی، باید یه سوالی ازت بپرسم، دیوونه که نشدی؟
دیوونه مامان؟
از فرط کینه دیوونه نشدی؟ از هیشکی متنفر نیستی؟
تو زندون کاری نکردن که روانتو به هم بریزه، که قاطی کنی؟
نه. یه مدت کوتاه قاطی کرده بودم، ولی نه مثل بعضیا که غرور الکی دارن.
میذارم چیزا ازم بگذرن.
- خداروشکر! - ولی مامان!
وقتی دیدم با خونهمون چیکار کردن...
تامی، یه وقت تنهایی نری بجنگشون،
عین یه گرگ شکارت میکنن.
میگن ۱۰۰ هزار نفر مثل ما رو از خونههاشون انداختن بیرون.
اگه همهمون مثل تو عصبانی بودیم تامی، دیگه نمیتونستن کسی رو شکار کنن.
- خیلیها این حسو دارن؟ - نمیدونم.
همه انگار گیج و ویج شدن.
یهجوری این دور و اطراف راه میرن که انگار تو خواب و بیدارین.
قبلاً هیچوقت اینجوری نبودی.
قبلاً خونهمو خراب نکرده بودن.
قبلاً خونوادهمو توی جاده ول نکرده بودن، قبلاً مجبور نبودم همه چی رو بفروشم.
- الحمدالله! - دارن میان.
- خدایا شکرت! - کجاست این...ایبابا...
کجاست این...
خب!
لعنتی! نگاش کن!
زندون رفتهی ما رو!
خیلی وقت بود هیچ جودی پاش به زندون باز نشده بود.
حق نداشتین بندازینش زندون، منم جاش بودم همینکارو میکردم.
مادرقحبهها حق نداشتن!
یه نامرد نالوطی هم پیدا شد،
که پز میداد که وقتی از زندون بیای بیرون، چجوری میخواد بهت شلیک کنه.
براش پیغام فرستادم.
گفتم: اگه تفنگ بهدست نزدیک تامی پیدات بشه،
تفنگه رو میگیرم، میکنمش تو کونت. حسابی ترسوندمش.
خدا رو شکر واسه این پیروزی!
حال و روز خودت چطوره بابابزرگ؟
همیشه میگفتم تامی از زندون در میره،
عین یه گاوِ نر که از تو طویله فرار میکنه.
- کار خودتو کردی! - فرار نکردم، خودشون گذاشتن بیام بیرون.
از سر راهم برو کنار که گشنمه.
عجب آدمیه این بابابزرگ!
دنیا مردی از این شرورتر و فحاشتر به خودش ندیده!
مستقیم داره میره جهنم، خدا رو شکر.
میخواد کامیون برونه! ولی از این خبرها نیست.
- چطوری نوح؟ - خوبم.
تو چطوری؟
- عمو جان! - خوشحالم میبینمت تامی.
- شما چطورین...بچهها؟ - سلام.
سلام.
- خوبیم. - خوبه.
یه بشقاب واسه خودت بردار و هرجا تونستی بشین.
اینم از رزاشارن و کانی، به موقع واسه شام اومدن.
رزاشارن یه مدته پیش خونوادهی کانی جا خوش کرده.
خدایا! حتی اینم نمیدونی که رزاشارن با کانی ریورز ازدواج کرده.
رزاشارن هم بهزودی میزاد، الان باید سه، چهار یا پنج ماهه حامله باشه.
شکمش داره میاد بالا.
رزاشارن ببین، تامیه! عفو مشروط خورده.
یا عیسی مسیح، رزاشارن که یه بچه کوچولو بود.
این کانیه، شوهرم.
خب...
میبینم که مشغول بودین.
- نخیر نمیبینی، هنوز نمیبینی. - بابابزرگ گفت بهم.
- کی بدنیا میاد؟ - دیگه خیلی نمونده.
قراره بچه رو توی مزرعه پرتقال به دنیا بیاری؟
تو قرار نیست ببینی.
رزِشارون، بیا اینجا و کمک کن غذا رو بچینم روی میز.
هی! واعظ کجاست؟ همینجا بود که، کجا رفت؟
واعظ؟ واعظ همراهت آوردی؟
برو بیارش که قبل از غذا دعا بخونیم.
واسه ایشون که دیر شده، خورد غذاشو.
- برو واعظ رو بیار تامی. - جیم کیسی.
- چیکار میکردی؟ قایم شده بودی؟ - خب، نه ولی...
آدم نباید تو مسائل خانوادگی یکی دیگه فضولی کنه،
نشسته بودم داشتم فکر میکردم.
بیا غذا بخور.
مامانبزرگ میگه یه دعایی بخونیم.
ولی من که دیگه واعظ نیستم.
بیا دیگه، واسهش یه دعایی بخون.
- قدمتون رو چشم. - قدمتون رو چشم، بیاین شام بخورین.
- اول دعا. - من این واعظ رو میشناسم!
کارش درسته.
همیشه ازش خوشم میاومد، از اون موقعی که دیدم داره حسابی...
خفهشو، بزِ پیر گناهکار!
خب، شب همگی بخیر...
باید بهتون بگم دوستان...
- من دیگه واعظ نیستم. - دعا بخون.
خب، اگه فقط بهخاطر این باشه که از اینجا بودنم خوشحالم،
و شکرگزارم بخاطر آدمهایی که مهربوناند و سخاوتمند، اگه این براتون کافیه...
خب، در این صورت یه همچین دعایی رو میخونم.
بخون، و چند کلامی هم در مورد ما که داریم میریم کالیفرنیا بهش بگو.
درسته، خب...
داشتم فکر میکردم...
تو تپهها که بودم فکر میکردم،
شاید بتونین بگین
مثل عیسی که زد به برهوت تا یه راهی برای بیرون اومدن از گرفتاریهاش پیدا کنه.
شکرِ خدا.
حالا من نمیگم که مثل عیسیام، ولی...
مثل اون خسته شدم، مثل اون گیج شدم،
و مثل خودش زدم به برهوت، بدون هیچ چادر و وسیلهای.
الحمدلله!
و شروع کردم به فکر کردن...
ولی اون فکر کردن نبود، عمیقتر از فکر کردن بود.
به این فکر کردم که ماه چجوری اونجاست و ستارهها و تپهها...
و بعد من...که دارم نگاهشون میکنم.
و دیگه از هم جدا نبودیم، یک چیز بودیم.
- و اون یک چیز مقدس بود. - وای، آره، خدا حفظت کنه!
بعد به این فکر کردم که چطور وقتی یک چیز بودیم، مقدس بودیم.
و بشریت هم وقتی یک چیز بود، مقدس بود.
فقط وقتی ناپاک شد که یه بدبختِ بیچاره، افسار رو گرفت
و راه خودشو رفت...
زد و خورد و کشمکش و کتککاری.
یه همچین آدمی تقدس رو از بین میبره.
اما وقتی که همهمون داریم با هم کار میکنیم،
انگار به کل قضیه متصلایم و این درسته.
این مقدسه.
بعد به این فکر کردم که اصلاً نمیدونم منظورم از مقدس چیه.
من دیگه نمیتونم مثل قبلاً دعا بخونم.
بخاطر تقدس این شام خوشحالم، و خوشحالم که اینجا عشق وجود داره.
همین.
ایوای، انقدر حرف زدم شامتون سرد شد.
آمین!
برادرت اَل، قبل از اینکه هادسون رو بخریم، بررسیاش کرد.
میگه که همه چیزش درسته.
اون چه میدونه؟ اون که فقط یه پسر بچهست.
واسه یه شرکت کار میکرد، واسهشون کامیون میروند،
یه چیزهایی سرش میشه، این زبل زبوندرازی که من میشناسم یه چیزهایی سرش میشه.
میتونه یه موتورو سر هم کنه، ال بلده.
الان کجاست؟
خب، داره واسه خودش یللیتللی میکنه.
میخواد انقدر دختربازی کنه که هلاک بشه.
یه نوجوون ۱۶ سالهی لافزن که هرچی غریزهاش بگه فقط همون کارو میکنه.
یه هفتهست که شب اینجا نبوده.
من بدتر بودم.
من خیلی بدتر بودم.
میشه گفت من خیلی شر و شور بودم.
همین الانم شبیه شر و شورها هستین بابابزرگ.
خب آره، الانم یهجورایی هستم.
ولی دیگه به گرد پای اون کسی که بودم نزدیک هم نمیشم.
صبر کنین تا برسم کالیفرنیا،
جایی که بتونم واسه خودم یه پرتقالی چیزی از رو درخت بچینم.
یا انگور! انگور! انگور چیزیه که هیچوقت ازش سیر نمیشم.
اگه اشتباه نکنم، یه بچه زبل زبوندراز
دمشو رو کولش گذاشته و داره میاد خونه.
انگار حسابی هم خسته و داغونه.
سلام اَل.
یا مسیح، مثل لوبیا داری رشد میکنی! جایی میدیدمت اصلاً نمیشناختمت.
میگن دستت توی کار با کامیون خوبه.
خب آره، یعنی خیلی چیزی ازش سر در نمیارم...
تو از زندان فرار کردی؟
نه، عفو مشروط.
بیا اینجا، بذار دکمههاتو ببندم.
ولم کن...نمیخوام...
میخوام بذارین خودم دکمهی شلوارِ خودمو ببندم.
تو کالیفرنیا نمیذارن آدمها با دکمهی باز واسه خودشون بچرخن ها!
نمیذارن، ها؟ خب من...من نشونشون میدم.
اصلاً میاندازمش بیرون و میرم میچرخم.
انگاری این طرز حرف زدنش هرسال داره بدتر میشه.
گمونم دنبال جلب توجهه.
میدونی وقتی رفتم اونجا میخوام چیکار کنم؟
بهت میگم، میخوام یه خوشه انگور از یه بوته یا هرچی که هست بچینم،
و لهاش میکنم تو صورت خودم،
و میذارم آبش از سر و صورتم بریزه پایین،
بعد یه تشت واسه خودم میگیرم،
پرش میکنم از انگور،
بعد میشینم توش،
و فشارشون میدم، و میذارم آبش بره تو همهجای شلوارم.
بابا، کی میخواین شروع کنین؟
خب، حالا که یللیتللی این آقا تموم شده،
فکر کنم شاید بشه از فردا شروع کرد.
یا پسفردا.
هرچی سریعتر شروع کنیم، بیشتر مطمئنیم که به اونجا میرسیم.
یه بابایی میگفت حدود دو هزار مایل راهه.
روتی، وینفیلد، بشقابها رو جمع کنین،
رزاشارن، لگن شستشوم رو بیار.
من باید حواسم باشه مامان، نباید چیزی از رو زمین بلند کنم.
- من براش میارم. - ال، بیا اینجا کمکم کن.
تام، امیدوارم اوضاع تو کالیفرنیا روبهراه باشه.
- چی باعث شد فکر کنی که نیست؟ - خب، هیچی...
یهجورایی بیش از حد خوب به نظر میاد.
اعلامیههایی که داشتن پخش میکردن رو دیدم،
که توشون نوشته بود اونجا چقدر کار هست و چقدر دستمزدها خوبن،
تو روزنامهها دیدم نوشتن که نیاز به نیرو دارن واسه چیدن انگور،
و چیدن پرتقال و هلو!
عجب کار خوبیه تام، هلو چیدن رو میگم.
وقتی همهچی خیلی خوب باشه ترس ورم میداره، به شک میافتم.
خب، اگه نمیخوای مثل کرم تو خاک بلولی، خیلی بلندپروازی نکن.
میدونم این حرف درسته.
- فکر کنم این تو انجیل نوشته شده، درسته؟ - گمون کنم، شبیه انجیل که هست.
با اینحال، دوست دارم به این فکر کنم که همهچی قراره تو کالیفرنیا چقدر خوب باشه،
هیچوقت سرد نیست و همهجا پرِ میوهست.
و مردمی که تو قشنگترین خونهها زندگی میکنن.
خونههای نقلی سفید وسط درختهای پرتقال.
به این فکر میکنم که...البته به شرط اینکه همهمون کار گیر بیاریم...
شاید ما هم تونستیم یهدونه از اون خونههای سفید نقلی بخریم.
شاید.
من یه فکری دارم، چرا داریم الکی دور خودمون میچرخیم؟
میخوام قال قضیه رو بکنم، میتونیم همین الان بریم، چرا نمیریم؟
میتونیم تا هوا روشن میشه جمع و جور کنیم و بعد بریم.
تنها کاری که باید بکنیم اینه که گوشت خوک رو نمکسود کنیم.
- میگن دوهزار مایله. - راه خیلی درازیه.
- باید بریم. - نوح، تو گوشتا رو ببُر.
بقیهمونم شروع میکنیم به بار زدنِ کامیون.
اگه یه چیزی از قلم بندازیم چی؟ تو این تاریکی که معلوم نمیشه.
- صبح که شد یه نگاه دیگه هم میاندازیم. - وسایلا رو جمع کنین.
- بجنبین، بچهها. - میگم که...
میگم میشه منم با شما بیام؟
داره یه اتفاقی میافته، رفتم یه نگاهی انداختم، خونهها همشون خالیان.
زمینها خالین، کلِ این کشور خالی شده.
دیگه نمیتونم اینجا بمونم.
باید برم همونجا که بقیه دارن میرن.
باید دقیق حساب و کتاب کنیم.
حساب و کتابِ دقیق، کار غمانگیزیه.
بذار ببینم... پدربزرگ و مادربزرگ، این شد دو نفر.
من و جان و مامان، پنجتا.
نوح و تامی و ال، هشتتا.
رُزاشارون و کانی، دهتا. روتی و وینفیلد، دوازدهتا.
و دو تا خوکِ تیکهشده.
یه شکم اضافه هم میتونیم سیر کنیم؟
میتونیم، مامان؟
مسأله این نیست که "میتونیم؟" مسأله اینه که "میخوایم؟"
اگه به "میتونیم" باشه، هیچی از دستمون برنمیاد، نه رفتن به کالیفرنیا، نه هیچ چی،
ولی اگه به "میخوایم" باشه، هر کاری که بخوایم، میکنیم.
مدتهاست که خونوادهی ما اینجاست، و قبلش هم اون طرف شرق بوده،
تا حالا نشنیدم هیچ جودی یا هیچ هیزلتی
دست رد زده باشه به سینهی کسی که غذا یا سرپناه خواسته،
یا میخواسته تو جاده سواری بگیره.
جودهای نامرد زیاد بودن، ولی هیچوقت در اون حد نامرد نبودن.
ولی اگه جا نشه چی؟
- اگه همهمون توی ماشین جا نشیم چی؟ - همین الانم جا نیست.
بیشتر از شیش نفر جا نمیشن، ولی دوازده نفر که قراره حتماً برن.
یه نفر اضافهتر بیاد که به جایی بر نمیخوره.
خب، جناب واعظ، حالا که قراره باهامون بیای،
بپر اون ور و یه دستی برسون.
مامان، میز رو جمع کن،
نوح باید گوشتا رو تیکه کنه.
- نمک داری؟ - آره، کلی نمک داریم.
دو تا بشکهی پُر داریم.
مامان، چی از تو آشپزخونه میخوای ببریم؟
سطل، همهی چیزایی که باهاش غذا میخوریم،
بشقابها، لیوانها، قاشقها، چنگالها و کاردها.
همه رو بذار توی کشو، کل کشو رو بیار.
تابهی بزرگ، دیگِ خورشت، قهوهجوش.
توری توی فر رو هم بردار، خوبه واسه گذاشتن روی آتیش.
خیلی دوست دارم تشتِ رختشوییم رو هم ببرم، ولی انگار جا نمیشه.
لباسها رو توی همون سطل میشورم.
برداشتنِ خردهریز فایده نداره.
تو یه دیگِ بزرگ میشه چیزای کوچیکرو پخت،
ولی تو یه قابلمهی کوچیک، نمیشه چیزای بزرگ پخت.
بابا، بابا! یه چیزی به ذهنم رسید.
- چی؟ - تام با عفو مشروط آزاده.
این یعنی نمیتونه از ایالت خارج بشه،
اگه بگیرنش، سه سال باید بره زندان.
یا عیسی مسیح، امیدوارم اینی که میگی درست نباشه، تام رو لازم داریم.
- آره، درسته. - اَل...
دو هفتهی گذشته رو کجا بودی؟
خب، وقتی آدم داره از ولایتش میره، یه سری کارا هست که باید انجام بده.
در مورد تام چیزی به مامانت نگو.
فکر کنم وقتشه که مامانبزرگ و بابابزرگ رو بیدار کنیم، نزدیکای صبحه.
بابابزرگ داره میاد، انگار یه طوریشم شده.
من هیچ طوریم نشده.
- فقط من نمیام، همین. - نمیای؟ منظورت چیه؟
باید بریم، جایی واسه موندن نداریم.
در مورد موندن شما چیزی نگفتم.
شما تشریف ببرین.
من، میمونم.
کلی بهش فکر کردم، تقریباً تموم شبو.
این سرزمین منه.
من به اینجا تعلق دارم.
حتی اگه انگورها و هلوها اونقدر زیاد باشن که آدمو از رختخواب پرت کنن بیرون،
بازم برام مهم نیست.
من جایی نمیرم.
بابابزرگ، کل شبو نخوابیدی،
بذار پسرهات کمکت کنن لم بدی روی یه تشک نرم که برات آماده کردیم.
یه شربت آرامبخش دارم که قشنگ خوابآلودت میکنه.
بعد از اینکه یه چرت کوچولو زدی،
مفصل در مورد موندنت تو جایی که بهش تعلق داری حرف میزنیم.
من جایی نمیرم!
اینجا چهخبره، سرصبحی دارین چیکار میکنین؟
بابا، یه چادر روی باربند زدم که اگه بارون گرفت،
بتونن برن زیرش و خیس نشن.
اون جلو، خیالمون راحته که خیس نمیشیم.
عجب فکر بکری، دست مریزاد.
لعنتی دیگه نزدیک طلوعه. باید راه بیافتیم، بریم.
مامان، تو و رزاشارن یه مدت کنار اَل بشینین،
بعد جابهجا میشیم که راحتتر باشین، ولی فعلاً اینجوری شروع کنیم.
یا خدا، این فنرها صافِ صاف شدن!
شانس آوردیم که زیرشون پایه گذاشتم.
- اَل؟ - همم؟
راش بنداز.
من هیچجا نمیرم.
♪ کل کشور داره کوچ میکنه
♪ به سمت غرب
♪ وقتی برای درنگ کردن نیست
♪ این آزمایشِ الهیه
نمیخوای یه نگاهی به پشت سرت بندازی مامان؟
داریم میریم کالیفرنیا دیگه، مگه غیر اینه؟ پس بریم کالیفرنیا.
یا مسیح، چقدر سنگینه ماشین!
با این سرعت به هیچ جا نمیرسیم.
♪ میخوام خودمو بلند کنم
♪ از بین مردهها بلند کنم
♪ بهجهنم، باید یه تکونی بخورم
♪ بعدش میبینی که من...
♪ میخونم تا بفهمم
♪ دوباره ایمانم رو بهدست میارم
ویل! ویل!
رُزاشارن، دختر خوب، برو کنار مادربزرگ دراز بکش.
الان به یکی نیاز داره، حالا دیگه فهمیده.
باید ببینیم که چیکار میشه کرد.
قانون میگه باید مرگ رو گزارش بدیم، و اگه این کار رو بکنیم،
یا باید چهل دلار بدیم برای کفن و دفن، یا اینکه اونو مثل بیکس و کارها دفن میکنن.
ما هیچوقت نذاشتیم یکیمون مثل بیکس و کارها بره زیر خاک.
خب، شاید باید یاد بگیریم.
تا حالا هیچوقت اینطوری هم از زمینمون پرتمون نکرده بودن بیرون.
بابابزرگ بابای خودشو با دستای خودش خاک کرد.
با عزت این کارو کرد، قبرشو با بیل خودش صاف و مرتب کرد.
این مال دورانی بود که یه مرد این حق رو داشت که توسط پسر خودش خاک بشه،
و پسر هم این حق رو داشت که توسط پدر خودش خاک بشه.
قانون الان یه چیز دیگه میگه.
بعضی وقتا آدم نمیتونه از قانون پیروی کنه، عمراً.
حداقل با عزت و شرافت نمیتونه. خیلی وقتها نمیشه.
بعضی وقتا آدم باید قانون رو کنار بزنه.
حرفم اینه، من حق دارم که بابای خودمو خاک کنم.
کسی چیزی برای گفتن داره؟
قانون عوض میشه، ولی "باید"ها همیشه هستن.
تو حق داری کاری که باید انجام بدی رو انجام بدی.
تو هم این حق رو داری، جان. حرفی داری؟
حرفی مخالف کارت ندارم، فقط...
فقط انگار داریم یواشکی خاکش میکنیم.
شیوهی بابابزرگ این بود که بیاد شلیک کنه.
ما نمیتونیم مثل بابابزرگ رفتار کنیم.
باید برسیم کالیفرنیا، اونم قبل از اینکه پولمون تموم بشه.
خب، بعضی اوقات اونایی که سرِ زمین کار میکنن،
وقتی جنازه پیدا میکنن کلی سر و صدا راه میاندازن، فکر میکنن طرف کشته شده.
واسه دولت، مردهها مهمتر از زندهها هستن.
زمین و زمانو زیر و رو میکنن ببینن طرف کی بوده و چجوری مرده.
پیشنهاد من اینه که یه تکه کاغذ بنویسیم، بذاریم تو یه بطری، کنار بابابزرگ دفنش کنیم،
توش بنویسیم کیه، چطور مرده و چرا اینجا خاکش کردیم.
خوب فکریه.
با یه دست خط خوب نوشته بشه.
اینجوری خیلی حس تنهایی هم نداره، میدونیم که اسمش کنارش هست.
یه پیرمرد بینام و نشون نیست که...
زیر خاکه.
کسی دیگه چیزی برای گفتن نداره؟
تام، تام، برو اونجا و اون نوشته رو آماده کن.
عمو جان، نوح، اَل، بیاین شروع کنیم.
تو هم همینطور کانی.
- مامانبزرگ چطوره؟ - خوابه.
مامان، کاغذ قلم داری؟
نه! همین یه مورد رو با خودمون نیاوردیم.
- این مداد. - ممنون.
اینم انجیل.
یه صفحهی خالی اولش داره، رو اون بنویس و پارهش کن.
مامان، باید یه چیزی ازت بپرسم.
باز ترسیدی؟
خب، هیچ زنی نیست که اون نه ماهو بدون غصه بگذرونه.
اگه واسه بچه بد بشه چی؟
قدیما میگفتن: بچهای که از تو غم و غصه بدنیا اومده باشه، بچهی شادی میشه.
اما شاید هم آسیب ببینه؟
اگه بشینی هی واسه خودت غصه بخوری،
و هی سرتو بکنی تو لاک خودت، آره، شاید.
حالا، یه دقیقه بچه رو فراموش کن.
خودش از پسِ خودش برمیاد.
بده، بده منم یه کم کار کنم، باشه؟
- بده. - باشه.
مامان، اینو گوش کن.
اینجا ویلیام جیمز جود آرمیده،
مرده به خاطر سکته، یک پیرمردِ خیلی پیر.
خانوادهش دفنش کردن چون پول کفنودفن نداشتن.
کسی نکشتش، فقط سکته کرد و مرد.
خب، این خوبه.
نمیتونی یه چیزی از کتاب مقدس هم بیاری توش که مذهبی بشه؟
کتاب مقدس رو بازش کن، یه آیهای، یه جملهای بهش اضافه کن.
باید کوتاه باشه، تو صفحه خیلی جای خالی نمونده.
"خدا رحمتش کنه" چطوره؟
نه، اینجوری انگار دارش زدن، بذار یه چیزی پیدا میکنم.
یه دو سه فوت دیگه، خوب و عمیق بکنین.
یه جملهی خوبِ کوتاه پیدا کردم:
"لوط گفت: آه، نه، ای پروردگار من."
خب، اینکه اصلاً معنی نداره.
حالا که میخوایم چیزی بنویسیم، حداقل یه چیزی باشه که معنی داشته باشه.
مزامیر رو باز کن، از اونجا به بعد، تو مزامیر همیشه یه چیزی پیدا میشه.
خیلی جالبه...
از دست دادن بابابزرگ هیچ تغییری توی حسم ایجاد نکرد.
- غمگینتر از چیزی که بودم نیستم. - این دو تا یه چیز بودن.
بابابزرگ و همون ولایت قدیمی، این دو تا یکی بودن.
میخواست انگور رو کلهش له کنه...
و از اینکارها بکنه.
آره، همهش داشت مسخرهبازی در میآورد.
فکر کنم میدونست.
بابابزرگ امشب نمرد...
به محض اینکه از اونجا آوردیمش بیرون مرد.
پیدا کردم، این چیز خوبیه و خیلی هم مذهبیه.
"خوشا به حال کسی که گناهانش آمرزیده شده، و خطاهایش پوشیده شده."
- چطوره؟ - خیلی خوبه.
اینو بکن تو بطری و درشو سفت و محکم ببند.
- مامانبزرگ چی؟ - خوابه.
شاید بعدا سرزنشم کنه ولی من که بیدارش نمیکنم.
خستهست.
باید دعا بخونیم، کمکمون میکنی؟
کمک میکنم، اما سرِ کارتون نمیذارم.
هیشکی از خونوادهی ما بدون چند کلمه دعا خاک نشده.
- دعا میخونم. - باید بخونی.
بدون دعا که درست نیست. حالا یه چیزی هرچند کوتاه.
یه دعای خیلی کوتاهه.
این پیرمردی که اینجاست، زندگی کرد و بعد هم زندگیش تموم شد و مرد.
نمیدونم خوب بود یا بد، ولی اینش خیلی مهم نیست.
زنده بود، و چیزی که مهمه همینه.
یه بار یه بابایی داشت یه شعری میخوند و شنیدم که گفت: هرچی زندهست مقدسه.
یه کم که فکر کردم دیدم حرفش از چیزی که گفت بزرگتره.
من واسه یه پیرمرد که مرده دعا نمیکنم، اون که روبهراهه.
یه کاری واسه انجام دادن داره، راهشم از پیش براش چیده شده، یه راهم بیشتر نداره.
ولی ما...
ما یه کار داریم و هزارتا راه برای انجام دادنش هست.
نمیدونیم از کدوم راه بریم.
پس اگه قرار باشه دعا کنم،
واسه اونایی دعا میکنم که نمیدونن باید کدوم راهو برن.
اما بابابزرگ، راهش راحت و سرراسته.
خب، حالا خاکش کنین، بذارین بره سراغ کارش.
- آمین. - آمین.
♫ دشتهای سبز صدام میزنن...
♫ فریادشون رو میشنوی؟
♪ باید زنده بمونم...
خیلی صدا میده، ولی فکر کنم اوضاعش خوب باشه.
با این باری که داریم، خدا میدونه اگه بخوایم از تپه بالا بریم چی میشه.
مامان، بین اینجا تا کالیفرنیا تپهای چیزی داریم؟
بهنظرم تپه هست.
البته من که نمیدونم، ولی فکر کنم شنیدم هم تپه هست،
هم کوه، کوههای بلند.
اگه سربالایی باشه داغون میشیم ها!
باید یه کم از وسایلها رو بریزیم دور.
شاید نباید اون واعظو با خودمون میآوردیم.
صبر کن، جلوتر که بریم، خوشحال میشی که باهامونه.
اون واعظ قراره کمکمون کنه.
مامان...مامان...
تو از رفتن میترسی؟
از رفتن به یه جای جدید میترسی؟
یه کمی.
فقط اونقدرها شبیه به ترسیدن نیست. من اینجا نشستم و منتظرم.
اگه اتفاقی بیافته و باید کاری بکنم، اون کارو انجام میدم.
به این فکر نمیکنی که وقتی رسیدیم اونجا چی میشه؟
از این نمیترسی که اونجوری که فکر میکردیم خوب نباشه؟
نه، نه نمیترسم.
نمیتونی اینجوری فکر کنی. منم نمیتونم اینجوری فکر کنم.
زندگی کردنِ کلی زندگی بیش از حد توانمونه.
جلو رومون هزار تا زندگی هست که ممکنه داشته باشیم،
ولی وقتش که برسه فقط یکیشو داریم.
اگه بخوام همه رو زندگی کنم، طاقت نمیارم.
تو باید تو آینده زندگی کنی، چون خیلی جوونی.
ولی واسه من، فقط یه جادهس که داره رد میشه.
موضوع فقط اینه که کی میخوان بازم دندهی خوک بخورن،
تنها کاری که میتونم بکنم همینه، بیشتر از این نمیتونم.
و اگه بخوام به بیشتر از این فکر کنم، بقیه هم ناراحت میشن.
همه رو من حساب کردن که فقط به همین یه مورد فکر کنم.
♪ میخوام خودمو بلند کنم
♪ از بین مردهها بلند کنم
♪ دوباره ایمانم رو بهدست میارم
♪ بعدش میبینی که من...
♪ میخونم تا بفهمم
♪ دوباره ایمانم رو بهدست میارم
خدا رو شکر که اون تیکه رو جور کردیم. فردا صبح راهش میاندازیم.
اگه شما سه نفر بخواین اینجا چادر بزنین، باید چهار دلار بدین.
جا واسه چادر زدن گیرتون میاد با آب و هیزم،
کسی هم کاری به کارتون نداره.
یعنی چی؟
میتونیم کنار جاده تو یه گودال بخوابیم، مفتی هم در میاد.
شبی که کلانتر از اینجا رد میشه...
شاید اوضاع براتون یهکم سخت بشه.
تو این ایالت قانون داریم که کسی بیرون نخوابه،
واسه آوارهها هم قانون داریم.
خب اگه یه نیم دلاری بدم دیگه آواره نیستم، ها؟
درسته.
احتمالاً کلانتر دامادتون که نیست، نه؟
نه، نیست.
ولی هنوز اون موقع نرسیده که ما محلیهای اینجا
بخوایم از شما ولگردها حرفشنوی داشته باشیم.
ولگرد؟
از کی تا حالا ما شدیم ولگرد؟
ما چیزی ازت نخواستیم.
همهمون ولگردیم، ها؟
خب، ما واسه اینکه بتونیم دراز بکشیم و استراحت کنیم یه قرون هم از تو نخواستیم.
- بیخیالش شو، تام. - آره، حتما بیخیال میشم.
دلم نمیخواد دردسر درست کنم.
ولی سخته آدمو ولگرد صدا بزنن.
ها! از این نمیترسم که هم خودتو نفله کنم، هم اون کلانترتو، به جان تو راست میگم.
- ولی خب به صلاح نیست. - نیم دلار هم نداری؟
چرا دارم، ولی لازمش دارم، نمیتونم واسه خوابیدن خشک و خالی خرجش کنم.
- خب، ما هم باید خرج زندگیمونو دربیاریم. - آره؟
کاش یه راهی بود که آدم بیاینکه از بقیه بِکَنه، پول در بیاره.
صبح زود راه میفتیم. ببین آقا، ما پول دادیم.
اینایی که اینجان جزو خونوادهمونند.
نمیتونن بمونن؟ یه دلار و نیم پول دادیم.
واسه نه نفر.
سه نفر دیگه، یعنی پنجاه سنت اضافی.
ما میریم تو جاده، صبح میایم دنبال شما، با این مشکلی نداری؟
اگه فقط همونایی که اومدن و پول دادن بمونن، مشکلی نداره.
وقتی برسیم غرب، کار پیدا میکنیم،
و یه تیکه زمینِ کشاورزی میگیریم که آب هم داشته باشه.
شماها باید یه پول درستوحسابی کنار گذاشته باشین.
نه، ما پولی نداریم،
ولی همهمون کاربلدیم، آدمای خوبی هم هستیم.
اونجا دستمزدهای خوبی میدن،
همه رو رو هم میذاریم، از پسش برمیایم.
شرط میبندم دارین میرین کالیفرنیا.
خودم بهت گفتم، چیو حدس زدی.
من، من دارم بر میگردم.
اونجا بودم،
حالا دارم برمیگردم که از گشنگی بمیرم.
ترجیح میدم یکبار و برای همیشه از گشنگی بمیرم.
داری چی میگی واسه خودت؟
من یه برگهی تبلیغاتی دارم که میگه دستمزد خوبی میدن.
یه چند وقت پیش توی روزنامه خوندم که واسه چیدن میوه کارگر لازم دارن.
نمیخوام حالتونو بگیرم.
قرار نیست حالمونو بگیری.
حالا که چرت و پرتت رو گفتی دیگه تا آخرش بگو.
اعلان میگه کارگر لازم دارن.
آخه تو نمیدونی چجور کارگرهایی لازم دارن.
منظورت چیه؟
ببین، تو اون اعلان شما نوشته شده چندتا کارگر میخوان؟
هشتصد نفر، تازه فقط واسه یه گوشهی کوچیکش.
- برگهی اعلانش نارنجیرنگ نبود؟ - چرا بود.
تهش اسم یه بابایی رو ننوشته بود که فلانی، پیمانکار کارگرا؟
- درسته، تو از کجا میدونی؟ - ببین، با عقل جور در نمیاد.
این بابا هشتصد تا کارگر میخواد بعد پنج هزارتا از اونا رو چاپ کرده.
بعد شاید بیست هزار نفر اینو بخونن.
از بین اونا شاید دو یا سه هزارنفر راه بیفتن به سمت اونجا.
همهشم رو حساب همین اعلان.
- آدمایی که از نگرونی دیوونه شدن. - ولی خب، باز هم با عقل جور در نمیاد.
تا وقتی اون بابایی که این برگه رو پخش کرده رو نبینی، هیچی دستگیرت نمیشه.
ولی میبینینش.
قراره کنار یه خندق با پنجاه تا خونوادهی دیگه چادر بزنین.
اون بابا سرک میکشه توی چادرت که ببینه چیزی برای خوردن داری یا نه.
اگه ببینه هیچی نداری میگه: "کار میخوای؟"
تو هم میگی: "بله آقا!
خیلی هم ممنون میشم اگه یه کاری بهم بدین."
اونم میگه: "به کارم میای."
شاید فقط ۲۰۰ نفر لازم داشته باشه، ولی با ۵۰۰ نفر حرف میزنه.
اونا هم به بقیه میگن، و وقتی میرسی اونجا، میبینی ۱۰۰۰ نفر جمع شدن.
اون بابا میگه: "ساعتی 20سنت میدم."
بعد نصف آدمها پا میشن میرن،
ولی هنوز پونصد نفر هستن که انقدر گشنهشونه
که حاضرن هیچی نگیرن و فقط واسه یه تیکه نون کار کنن.
مطمئنی جزو اون آشوبطلبها نیستی؟
- مطمئنی از اون کارگرنماها نیستی؟ - بخدا قسم که نیستم.
از اون قماش زیاد پیدا میشه، میرن اینور اونور و آشوب بپا میکنن.
ملت رو دیوونه میکنن، خودشونو با دوز و کلک قاطی بقیه میکنن، خیلی زیادن.
یه روزی میرسه که همهشونو از درخت آویزون میکنیم، همهی این آشوبطلبها رو.
از کشور پرتشون میکنیم بیرون.
مردی که بخواد کار کنه، قدمش رو چشم.
اگه نمیخواد بهتره بره به جهنم.
من یه چیزی رو میخواستم بهتون بگم که...
یه سال طول کشید تا خودم بفهمم.
دو تا از بچههام باید میمردن، زنم باید میمرد تا بفهمم، ولی نمیتونم بهتون بگم.
کاش میدونستم، ولی هیشکی نمیتونست به خودِ منم اینو بگه.
نمیتونم واستون بگم که اون بچههای کوچیک چطور توی چادر افتاده بودن،
شکمشون باد کرده بود و فقط پوست و استخون مونده بود.
میلرزیدن و مثل تولهسگ ناله میکردن،
و من اینور اونور میدوییدم که یه کاری پیدا کنم...
نه واسه پول، نه واسه دستمزد!
به خدا قسم، فقط واسه یه پیمونه آرد و یه قاشق روغن.
بعد مامور متوفیات اومد.
گفت این بچهها از ایست قلبی مردن.
همینو نوشت تو برگهش.
چقدر میلرزیدن...
و شکمهاشون مثل مثانهی خوک باد کرده بود.
مامانبزرگ هم بالاخره رفت تو چرت.
این یارو داشت میگفت...
چیزی که این یارو داشت میگفت جالب بود...
میگفت خیلیها مثل ما دارن میرن همون سمتی.
آخ، دلم پر میکشه برم! میخوام زودتر برسم اونجایی که سرسبزه و غنی.
- میخوام زودتر برسیم. - همه آمادهان؟
همه جز کانی و رزاشارن. رفتن تو هوای آزاد بخوابن.
میگن توی کمپ زیادی گرمه.
اگه حرفای اون یارو راست باشه، چی؟
واقعاً داره حقیقت رو میگه. چیزی که واسه خودش حقیقته.
- الکی چیزی بهم نمیبافت. - خب ما چی؟
واسه ما هم حقیقت همونه؟
نمیدونم.
نمیدونم.
♪ ما مردمیم
♪ ما هموناییم که زندگی میکنیم
♪ ما محکم میایستیم
♪ ما مردمیم
♪ چیزی نیست که شجاعتمون از پسش برنیاد
♪ ادامه میدیم
♪ آدم روح داره، اما روحش واسه خودِ خودش نیست
♪ جزئی از یه چیز بزرگتره
♪ زن مثل رود جاری میشه، پیش میره
♪ نیرویی که نمیشه جلوش رو گرفت
♪ ما مردمیم
♪ ما هموناییم که زندگی میکنیم
♪ ما محکم میایستیم
شماها عجب جربزهای دارین.
- منظورت چیه؟ - این که با این قراضه راه افتادین.
وقتی هیچ چارهای نباشه،
واسه انجام کارها جربزه لازم نیست،
باشه، مرسی. ما راه میفتیم.
خب، همه سوار شین!
وای خدا، چه گروه زمختیند!
این اوکلندیها، همهشون زمختند.
خدا شاهده، من جرات نداشتم با همچین قراضهای راه بیفتم.
خب، من و تو عقل داریم.
ولی این اوکلندیهای لعنتی؟ نه عقل دارن، نه احساس، اصلا آدم نیستن.
یه آدمِ درست و حسابی اینجوری زندگی نمیکنه که.
یه آدمِ درست و حسابی نمیتونه تحمل کنه که اینقدر کثیف و بدبخت باشه.
♪ ما مردمیم
♪ چیزی نیست که شجاعتمون از پسش برنیاد
♪ ادامه میدیم
خب، هنوز کویر رو تو راهمون داریم.
باید آب پیدا کنیم، یه کم استراحت کنیم.
بده من درش بیارم.
مامان، وقتی رسیدیم،
شماها میخواین میوه بچینین و یه گوشه تو دهات بمونین، نه؟
ما هنوز نرسیدیم، نمیدونیم اونجا چجوریه، باید ببینیم.
خب، من و کانی دیگه نمیخوایم تو ده زندگی کنیم.
برنامهشو ریختیم که میخوایم چیکار کنیم.
نمیخواین پیش ما بمونین؟ پیش خونواده؟
خب، من و کانی در موردش حرف زدیم...
مامان، ما میخوایم تو شهر زندگی کنیم.
کانی میخواد توی یه مغازه یا شاید یه کارخونه کار پیدا کنه.
میخواد خونه درس بخونه، شاید دربارهی رادیوها،
که یه روزی بشه یه کارشناس و بعدش شاید مغازهی خودشو داشته باشه.
بعد هر وقت که دلمون خواست میریم سینما.
کانی میگه وقتی بچه بخواد دنیا بیاد، برام دکتر میگیره،
میگه بستگی داره اوضاع چطور پیش بره، ولی شاید برم بیمارستان.
بعدش یه ماشینم میگیریم، یه کوچیکشو.
وقتی درس خوندن شبونهاش تموم شد...
خب، خیلی خوب میشه.
یه صفحه از مجلهی داستانهای عاشقانهی وسترن کند،
میخواد سفارش بده واسهی یه دورهی آموزشی، چون ارسالش مجانیه.
همین رو هم تو اون آگهی نوشته بود، خودم دیدم.
تو شهر زندگی میکنیم، هروقت خواستیم میریم سینما، بعد...
بعدش من یه اتوی برقی میخرم.
فکر کردم شاید همهمون بریم شهر،
بعدش وقتی کانی مغازهشو زد، اَل هم میتونه بره پیشش کار کنه.
نمیخوایم ازمون جدا بشی، خوب نیست که آدم از خونوادهش جدا شه.
من برم واسه کانی کار کنم؟ ها!
چطوره کانی بیاد واسه من کار کنه؟
فکر میکنه تنها تخمِ حرومی که میتونه شبها درس بخونه خودشه؟
این چندروز گذشته بدجوری تو خودت بودی.
چته؟ پکر شدی؟
وقتی واعظ بودم انقدر حرف زدم که تا آخر عمرم بسه.
آره، ولی گاهی حرفای درستی هم میزدی.
همهش فکرم درگیره.
توی جاده به ماشینهایی که از کنارمون رد شدن و از کنارشون رد شدیم خوب دقت کردم.
به چیشون دقت کردی؟
هزارتا خونواده مثل ما دارن میرن غرب، هیچکدومشون به طرف شرق نمیره.
- متوجه شده بودی؟ - آره، متوجه شده بودم.
انگار کل کشور داره جابهجا میشه.
آره، کل کشور داره جابهجا میشه، ما هم همینطور.
حالا اگه خودِ ما و بقیهی مردم...
اگه اونجا هیچ کاری واسهشون نباشه چی؟
لعنتی! من از کجا بدونم؟
فقط دارم یه پا رو میذارم جلوی اون یکی.
چهارسال تو مک همین کارو کردم،
فقط راه میرفتم، یه بار تو سلول، یه بار بیرون سلول،
یه بار تو غذاخوری، یه بار بیرون غذاخوری، ایخدا!
فکر میکردم وقتی بیام بیرون فرق میکنه!
- گوش کن، تام... - نه، میخوام حموم کنم.
میخوام خودمو بشورم، بعد کل روز برم زیر سایه چرت بزنم.
این چه وضعشه! هرچی بخوای بگی خیلی سخته!
اوه! یا عیسیمسیح، همینو میخواستم.
- ما این کوههارو رد کردیم؟ - آره.
هنوز کویر مونده.
شنیدم بد مادرقحبهایه.
- امشب میخوایم ازش رد بشیم؟ - نظر تو چیه بابا؟
خب، نمیدونم، یه استراحت کوچیک خوبه برامون، مخصوصاً واسه مادربزرگ.
ولی از یه طرف، دلم میخواد هر چه زودتر ازش رد بشیم و بریم سر یه کاری.
من دلم میخواد همینجا بمونم.
دوست دارم تا ابد همینجا دراز بکشم،
نه هیچوقت گرسنه بشم،
نه هیچوقت غصهدار.
فقط همینجوری کل زندگیمو توی آب لم بدم،
تنبلتر از یه خوک توی گل.
هیچوقت کوههایی به این ناهمواری ندیده بودم.
این سرزمینه انگار قاتله.
اینا انگار استخونهای یه سرزمینند.
دوست دارم ببینم هیچوقت ممکنه به یه جایی برسیم،
یه جایی که بشه زندگی کرد، بدون اینکه هی با سنگ و صخرهها دستوپنجه نرم کنی.
یهبار عکسهای یه کشور رو دیدم، صاف بود و سرسبز،
با خونههای نقلی سفید، مثل همونایی که مامان میگه.
مامان واسه یه خونهی سفید دلشو حسابی صابون زده.
گاهی فکر میکنم همچین جایی اصلاً وجود نداره.
صبر کن برسیم به کالیفرنیا.
اونوقته که یه سرزمین قشنگ میبینی.
بهتره خوب بری اون زیر!
آفتاب حسابی کبابت میکنه.
- تام؟ - بله.
تام، من دیگه نمیخوام برم.
یعنی چی؟
تام، من دیگه نمیخوام این آب رو ول کنم.
میخوام همینطور این رودخونه رو برم پایین.
دیوونه شدی.
نه، یه تیکه نخ پیدا میکنم...
ماهی میگیرم.
آدم کنار یه رودخونهی قشنگ نمیتونه از گشنگی بمیره.
خونواده چی؟ ها؟ مامان چی؟
کاری از دستم برنمیاد.
نه، نمیتونم این آب رو ول کنم.
میدونی چجوریه دیگه تام.
میدونی که همه...
چجوری باهام خوب بودن، ولی...
- ولی واقعاً من که براشون مهم نیستم. - نه.
نه، زده به سرت.
نه، نزده به سرم.
ببین...
من میدونم چجوریام.
و میدونم اونا متاسفند، ولی...
نه، من جایی نمیرم.
تو به مامان بگو تام.
- نه، گوش کن ببین... - نه، من باید رودخونه رو برم پایین تام.
من ماهی و چیزمیز میگیرم...
ولی نمیتونم رودخونه رو ول کنم، نمیتونم.
پس تو به مامان بگو تام.
- گوش کن احمق نفهم! - تام، فایده نداره.
من...
من غمگینم.
ولی نمیتونم کاریش کنم.
باید برم.
ویل!
ویل همین الان بیا اینجا!
بهش گفتم بیاد اینجا.
گیرش میارم،
موهاشو از جا میکنم!
بدجور مریض شده.
وقتی جوونی رزشارن، هراتفاقی که میافته انگار یه چیزی واسه خودشه.
و خیلی حس تنهایی داره تو خودش، میدونم.
منم یادمه، رزشارن.
تو قراره بچهدار بشی، رزشارن،
و این برای تو چیزیه که تنهایی داره و دوره،
ولی قراره درد داشته باشه،
و اون درد یه درد در تنهاییه.
و این کامیونم انگار تنهاست توی دنیا.
یه وقتایی هست که همه چی عوض میشه،
و اون موقع که برسه،
مردن، یه تیکه از تموم مردنهاست،
و زاییدن، یه تیکه از تموم زاییدنهاست،
و زاییدن و مردن،
دو تا تیکه از یه چیزن.
و اون موقعست که چیزها دیگه حس تنهایی ندارن.
و اون موقع دیگه درد اونقدرهام درد نداره،
چون دیگه یه درد تنها نیست، رزاشارن.
آخ که کاش میتونستم طوری بگم که بفهمی، ولی نمیتونم.
ویل! ای کثافت!
هیچوقت قرار نیست تمیز بشی.
بیا، مامانبزرگت رو باد بزن.
اینکار کارِ خوبیه.
آخ که کاش میتونستم یه جوری بگم که بفهمی.
مامان.
یه چیزی باید بهت بگم.
نوح...
رفت پایینِ رودخونه.
نمیخواد با ما بیاد.
چرا؟
نمیاد؟
چه مرگش شده؟
نمیدونم، میگه باید بمونه.
میگه باید همینجا بمونه.
میگه من اینو بهتون بگم.
پس چی میخواد بخوره؟
نمیدونم. میگه ماهی میگیره.
خونواده داره از هم میپاشه، نمیدونم...
اون آدم خاصیه مامان...
طوریش نمیشه.
دیگه مغزم کار نمیکنه...
- تقصیر منه... - نه، اون دیگه مرد شده...
دیگه نمیخوام حرفشو بزنم، دیگه نمیخوام.
پس کویر که میگن اینه، ها؟
میتونی تصور کنی پیاده ازش رد بشی؟
آدما این کارو کردن.
خیلیا این کارو کردن.
اگه اونا تونستن، ما هم میتونیم.
ولی خیلیا هم حتما توش مردن.
خب، ما هم خیلی تر و تمیز ازش بیرون نمیایم.
کیسی، من...
کیسی، تو از اونایی هستی که میدونن چیکار باید کرد.
چیکار باید کرد در مورد چی؟
نمیدونم...
خب، کارم خیلی راحت شد.
تو یه واعظ بودی...
ببین جان، همه از من سوال میپرسن چون یه زمانی واعظ بودم.
یه واعظم چیزی جز یه آدم نیست.
ولی یه نوع آدم خاصه، وگرنه واعظ نمیشد.
میخوام یه چیزی ازت بپرسم.
خب...
خب، به نظرت یه نفر میتونه بدبیاری بیاره واسه بقیه؟
نمیدونم.
نمیدونم.
ببین، من ازدواج کرده بودم...
با یه دختر خوب و نجیب.
بعد اون حامله بود...
یه شب دلدرد گرفت،
و گفت: بهتره بری دکتر بیاری.
منم گفتم: بابا، تو فقط زیادی غذا خوردی.
یه نگاهی بهم کرد.
تمام شب ناله کرد،
فردا بعد از ظهرش هم مُرد.
متوجهی، من کشتمش.
از اون موقع تا حالا، خواستم جبران کنم...
بیشتر واسه بچهها.
سعی کردم آدم خوبی باشم،
ولی نتونستم.
مست میکنم، دیوونهبازی درمیارم.
همه دیوونهبازی درمیارن، منم همینطور.
آره، ولی تو یه گناهی رو دلت سنگینی نمیکنه مثل من.
معلومه منم گناه کردم!
همه گناه کردن.
گناه یعنی چیزی که از ته دل مطمئن نیستی درسته یا غلط.
اونایی که فکر میکنن همه چی رو میدونن و هیچ گناهی نکردن، خب...
اگه من خدا بودم، همچین آدمایی رو با لگد از بهشت پرت میکردم بیرون!
اصلاً نمیتونستم تحملشون کنم!
حس میکنم واسه خونوادهی خودمم بدبیاری میاریم.
آدم باید کاری که باید رو انجام بده.
فکر میکنی اینکه گذاشتم...
زَنم اونجوری بمیره، گناه بوده؟
خب، واسه هرکس دیگهای یه اشتباه محسوب میشه،
ولی اگه تو فکر میکنی گناهه، پس گناهه.
هر آدمی خودشه که از بیخ و بن گناه خودشو میسازه.
باید یه کم بیشتر بهش فکر کنم.
- هی! اینجا چه خبره؟ - بازرسی کشاورزی.
باید وسایلتونو بگردیم.
- سبزی یا تخم گیاهی چیزی دارین؟ - نه.
ولی باید وسایلتونو بگردیم.
- باید خالیش کنین. - جناب، ما یه پیرزن مریض داریم.
باید ببریمش دکتر، وقت نداریم، نمیتونین معطلمون کنین.
آره؟ خب، باید بگردیمتون.
به خدا هیچی نداریم! به خدا قسم، حالِ مامانبزرگ خیلی خرابه.
- نگاه کن! - اوه! بخدا که راست میگه.
برین، راهتون بازه.
وای! یا عیسیمسیح! نگاه کنین!
- خدای بزرگ! - میخوام نگاهش کنم.
فکرشم نمیکردم همچین جایی وجود داشته باشه.
مامان، بیا ببین!
اینجا کالیفرنیاست.
رسیدیم!
مامان کجاست؟ میخوام مامان ببینه.
مامان...
خدایا مامان، حالت خوبه؟
- میگی رسیدیم اون ور؟ - آره، ببین!
آه، خدا رو شکر! خونوادهمون اینجاست.
مامان، مریضی؟
نه، فقط خستهم.
مامانبزرگ حالش بد بود؟
مامانبزرگ مرده.
کی؟
قبل از این که دیشب جلومونو بگیرن.
پس واسه همین نخواستی بگردنمون؟
میترسیدم نذارن رد شیم، به مامانبزرگ گفتم...
که دیگه کاری از دستمون برنمیاد.
خونواده باید میرفتن اونور.
حالا دیگه میشه یه جای سرسبزِ قشنگ خاکش کنیم.
حالا میتونه تو کالیفرنیا سرشو بذاره زمین.
خدایا! تو کل شب کنارش دراز کشیده بودی؟
خونواده باید رد میشد.
بهم دست نزن! اگه بهم دست نزنی میتونم رو پام وایستم،
ولی دست بزنی از پا میافتم.
تمومِ شب.
جان، زنی که اینقدر پر از عشقه منو میترسونه.
منو میترسونه و تلخ میکنه.
خیلی قشنگه.
کاش اونا هم میتونستن ببینن.
کاشکی...
اونا خیلی پیر بودن.
اگه بودن هم چیزی از اینجا نمیدیدن.
بابابزرگ وقتی جوون بوده، اینجا حتماً سرخپوست میدیده و دشتهای پهناور.
و مامانبزرگ هم فقط اولین خونهای که توش زندگی کرده بوده رو یادش میاومد...
نه، اونا خیلی پیر بودن.
اونایی که واقعاً اینجا رو میبینن، روتی و وینفیلدن.
ببین تامی چجوری مثل آدمبزرگها حرف میزنه.
- تقریباً مثل واعظها حرف میزنه. - بزرگ شده...
انقدر بزرگ شده که گاهی اوقات نمیتونم دیگه حتی بهش برسم.
گمونم بهتره ببریمش پزشکی قانونی،
حالا هرجایی که هست.
باید درستحسابی دفناش کنیم.
چقدر پول مونده بابا؟
حدوداً چهل دلار.
خدایا! پس یعنی داریم از صفر شروع میکنیم.
با خودمون هیچی نیاوردیم.
ادامهی نمایش تا یک دقیقهی دیگر
♪ ولی پناهندهها یه چیزی دارن که اونایی که تو خونههان، ندارن
♪ فشاری روی دوششونه که مجبورشون میکنه برن جلو
♪ این مهاجرها یه چیزی بیشتر از اونایی که تخت و زمین مال خودشونه دارن
♪ ولعی دارن، توی جونشون
♪ یه شوق برای زنده موندن
♪ ولی پناهندهها یه چیزی دارن که اونایی که تو خونههان، ندارن
♪ فشاری روی دوششونه که مجبورشون میکنه برن جلو
♪ این مهاجرها یه چیزی بیشتر از اونایی که تخت و زمین مال خودشونه دارن
♪ ولعی دارن، توی جونشون
♪ یه شوق برای زنده موندن
♪ آه، کوچنشینان تو جادهان
♪ آه، کوچنشینان تو جادهان
♪ آه، کوچنشینان خونه میسازن
♪ آه، کوچنشینان تو جادهان
وسیلههامونو هرجا که بذاریم اشکالی نداره؟
وسیلههاتونو هرجای اینجا که دوست داشتین بذارین.
کسی صاحب اینجاست؟ کسی که قبل از چادر زدن لازم باشه باهاش حرف بزنیم؟
- میخواین اینجا چادر بزنین؟ - فکر کردی من چی دارم میگم؟
خب، اگه میخواین اینجا چادر بزنین چرا نمیزنین؟ من که جلوتونو نگرفتم.
فقط میخوام بدونم اینجا مال کسیه؟
- باید به کسی پول بدیم؟ - مال کیه؟
لعنت بهش!
موتور انگار داره خوب کار میکنه، نه؟
آره، خوب سرهمش کردی. همینو میخواستی بهت بگم؟
راستش کل راه ترس داشتم...
میترسیدم از کار بیافته و تقصیر من باشه.
نه، کارت خوب بوده.
ولی بهتره یه دستی بهش بکشی، فردا باید بریم دنبال کار.
راه میافته، تو اصلاً نگرانش نباش.
اینجا مال کیه؟ کی قراره بندازتمون بیرون؟ تو بهم بگو.
بهتره بری قشنگ بخوابی، لازم داری.
- شما تازه رسیدین؟ - آره، همین امروز صبح اومدیم.
- تا حالا تو هوورویل بودین؟ - هوورویل دیگه کجاست؟
همین جاست دیگه.
اون پیرمرده چش شده؟
شهردار؟ خدا میدونه.
گمونم عین گاو کودن شده.
عین گاو کودن شده چیه دیگه؟
شاید پلیسا اونقدر زدنش که هنوز گیجه.
چرا پلیس باید همچین کسی رو بزنه؟
خدا میدونه، فقط یه مدتی یهجا چادر بزن
بعد میبینی کلانتر چه سریع پیداش میشه که بکشه زیرت.
- ولی خب واسه چی؟ - من چه میدونم.
بعضیا میگن نمیخوان رأی بدیم، انقدر جابهجامون میکنن که نتونیم رأی بدیم.
بعضیا میگن نمیخوان بریم تو لیست کمکهای دولتی.
بعضیا هم میگن اگه یه جا دورِ هم بمونیم، بعد میتونیم خودمونو سازماندهی کنیم.
نمیدونم چرا...
فقط میدونم دارن دائم میچزوننمون، حالا صبر کن خودت ببینی.
ما که ولگرد نیستیم، دنبال کار میگردیم، هرکاری باشه انجام میدیم.
دنبال کار میگردین؟ پس دنبال کار میگردین، ها؟
بعد فکر کردی بقیه دنبال چی میگردن؟
الماس؟
فکر میکنی واسه چی اینهمه جون کندم تا این سوپاپا رو پیدا کنم؟
یعنی کار نیست؟
نمیدونم...باید باشه.
ولی این موقع سال که محصولی نیست.
هنوز وقت چیدن انگور نرسیده، وقت چیدن پنبه هم نرسیده.
راه میافتیم، همین که این سوپاپا رو بسابم و صاف کنم.
من و زن و بچهم شنیدیم که تو شمال کار هست.
داریم میریم شمال، سمت سالیناس.
تو ولایتمون که بودیم، یه عده اومدن اعلامیه پخش کردن، اعلامیه نارنجیرنگ.
گفتن کلی کارگر میخوان، برای چیدن محصول.
میگن اینجا سیصدهزار نفر آدم مثل ما هست...
و شرط میبندم تکتک این خانوادههای کوفتی اون اعلامیهها رو دیدن.
ولی کار که هست...
خدایا، با این همه چیز که داره رشد میکنه...
کلی باغ هست و انگور و سبزیجات، خودم دیدم.
باید کارگر بگیرن، من خودم این همهچیز دیدم.
بذار بهت بگم، یه باغ هلوی بزرگِ خرکی بود که توش کار میکردم.
کل سال فقط نه تا کارگر میخواد.
ولی هلوها که برسن، یهو سههزار نفر میخوان واسه دو هفته.
اگه همون موقع چیده نشن، خراب میشن.
پس چی کار میکنن؟
از این سر کشور تا اون سرش اعلامیه میفرستن.
سه هزارتا کارگر میخوان، ولی شیش هزار نفر گیرشون میاد.
اونا رو با هر رقمی که دوست دارن بدن به کار میگیرن.
و اگه پولی که میدن رو قبول نکنی...
هزار نفر دیگه منتظرن جاتو بگیرن.
اون هلوها همین الان باید چیده بشن، درسته؟
- درست وقتی که رسیده شدن... - آره، معلومه.
حالا فکر کن همه جمع بشن و بگن: بذار خراب بشن!
به خدا دیری نمیگذره که قیمت میره بالا.
خب، همهی اینا رو خودت فهمیدی، نه؟
از توی کلهی خودت میاد...
هی! من خستهم، کل شب رو رانندگی کردم،
نمیخوام جر و دعوا راه بندازم
ولی انقدر خستهام که راحت میتونم دعوا راه بندازم.
واسه من پررو بازی در نیار، خواهش میکنم!
منظوری نداشتم، ولی تو اینجا نبودی. همه اینو فهمیدن.
اونا که باغ هلو دارن هم فهمیدن.
وقتی ملت با هم جمع بشن باید یه رهبری هم باشه.
باید باشه...یکی که حرفزدنها رو انجام بده.
اولین کسی که همچین کاری کنه، فوری میگیرنش و میاندازنش زندون.
اگه یکی دیگه پیدا بشه،
اونو هم میگیرن میاندازن زندون.
ولی حداقل تو زندون آدم یه لقمه نون گیرش میاد.
بچهها گیرشون نمیاد.
دوست داری تو زندون باشی و بچههات از گشنگی بمیرن؟
آره، یعنی باید بسازیم دیگه، ها؟
یا اینکه از گشنگی بمیریم.
اگه صدامون در بیاد، بازم از گشنگی میمیریم.
نه، من یکی که دیگه تحمل نمیکنم.
من و خونوادهم گوسفند نیستیم. میزنم دهن طرفو سرویس میکنم.
- پلیس باشه چی؟ - هرکی باشه.
کسخلی؟
سریع جمعت میکنن. نه اسمی داری، نه ملکی.
فردا جنازتو تو جو پیدا میکنن، با دهن و دماغی که خون روش خشک شده.
یه جملهی کوتاهم تو روزنامه چاپ میکنن، میدونی اون جمله چیه؟
«ولگردی پیدا شد، مرده.»
و تموم.
یه عالمه از اون جملهها میبینی.
ولگردی پیدا شد، مرده.
آره. خب، یکی دیگه هم کنار همین ولگرد، مرده پیدا میشه!
کسخلی؟ آخه هیچ فایدهای نداره.
مثل گاو کودن!
چند روزه جیکت در نیومده.
همهش داری فکر میکنی؟
آره، همهش فکر میکنم.
میشه یهکم بیخیال فکر کردن بشی و یه دقیقه به حرفهام گوش بدی؟
من همیشه گوش میدم.
واسه همینه که اینقدر فکر میکنم.
حرفای مردم رو گوش میدم،
میشنوم مردم چی حس میکنن، مدام تو سرمه.
همه رو میشنوم و حس میکنم.
مثل پرندهای که گیر افتاده تو اتاق زیرشیروونی بالبال میزنن.
بالهاشونو میزنن به یه شیشهی پر از گرد و خاک و میخوان از اونجا در برن.
این همون چیزیه که میخواستم بهت بگم و انگار خودت دیدی.
دیدم.
یه ارتش از ما هست...بدون هیچ غل و زنجیری.
تو کل راه همینو دیدم، هرجا که وایستادیم همینو دیدم.
مردم دلشون گوشت نمکسود میخواد، ولی وقتی گیرشون میاد، سیر نمیشن.
بعد وقتی خیلی گشنهشون میشه و نمیتونن تحمل کنن...
به من میگن براشون دعا کنم.
بعضی وقتها براشون دعا میکنم...
قبلاً فکر میکردم همین کافیه.
یه وقتی فکر میکردم اگه یه دعا کنم، همهی بدبختیا میچسبه به اون دعا...
عین مگس که میچسبه به کاغذ مگسگیر.
و دعائه میرفت، شناور میشد تو هوا...
همهی مشکلاتو با خودش میبرد، ولی دیگه جوابگو نیست.
دعا هیچوقت گوشت نمکسود نذاشته جلو آدم.
باید یه بچهخوکی باشه تا بشه ازش گوشت گرفت.
آره.
آره.
و خدای بزرگ هیچوقت هیچ دستمزدی رو افزایش نداده.
این مردم فقط میخوان یه زندگی آبرومند داشته باشن،
بچههاشونو آبرومند بزرگ کنن.
وقتی پیر شدن، بشینن دم در، غروب آفتابو تماشا کنن.
وقتی جوونن، بخونن، برقصن و بخوابن پیش هم.
میخوان بخورن، مست کنن، کار کنن و همین.
میخوان زور بزنن، جون بکنن و خسته بشن.
- خدایا! من دارم چی میگم؟ - نمیدونم، ولی یهجورایی قشنگه.
بهنظرت کی میتونی دست از فکر کردن برداری و شروع کنی به کار کردن؟
باید یه کاری دستوپا کنیم، پولمون داره تموم میشه،
بابا پنج دلار داد که یه تیکه تخته بندازن سر قبر مامانبزرگ .
دیگه چیزی برامون نمونده.
من هیچ خیری به کسی نمیرسونم...
نه به خودم، نه به هیشکی دیگه...
داشتم فکر میکردم، شاید بهتره تنهایی برم پی کارم،
دارم نونتونو میخورم، جاتونو میگیرم، ولی هیچی دستتون نمیدم.
شاید یه کار ثابت پیدا کردم، ها؟
شاید تونستم یه خرده از اون چیزایی که بهم دادین رو جبران کنم.
کاش یه بسته تنباکو داشتم.
خیلی وقته یه نخ سیگار نکشیدم.
تو مکآلستر، همیشه یه کم توتون پیدا میشد.
کمکم دارم آرزو میکنم که کاش برمیگشتم همونجا.
تو تا حالا زندان بودی؟
نه، هیچوقت نبودم، چطور؟
توی زندون، حس آدم یهجورایی تیز میشه.
آدما حق ندارن زیاد با هم حرف بزنن، دو نفر شاید، ولی نه دستهجمعی.
واسه همین، حس آدم قوی میشه.
اگه قراره یه اتفاقی بیفته، قبل از اینکه بیفته حسش میکنی.
اگه قراره شورش بشه، نیازی نیست کسی بهت چیزی بگه...
خودت حسش میکنی، میدونی؟
- آره! - الان وقت رفتنت نیست.
هنوز نه.
اگه میدونستم اوضاع اینجوریه، اصلاً نمیاومدم.
اگه خونه بودیم شبها مینشستم دربارهی تراکتورها مطالعه میکردم،
یه کار با دستمزد سه دلاری پیدا میکردم.
میدونی آدم میتونه با سه دلار در روز چقدر خوب زندگی کنه؟
تازه هرشب هم میتونه بره سینما.
ولی تو قراره شبها در مورد رادیوها درس بخونی، مگه نه؟
آره، معلومه، همین که یه کم رو پام وایسم، یه کم پول دستم بیاد.
- یعنی تسلیم که نمیشی؟ - نه، نه، معلومه که نه، ولی...
نمیدونستم همچین جاهایی هم هست که آدم باید توش زندگی کنه.
- خب، مجبوری دیگه. - آره، میدونم. باید رو پای خودم وایستم...
یه کم پول در بیارم.
بهتر بود همونجا میموندم و دربارهی تراکتورها درس میخوندم.
سه دلار در روز در میارن، تازه یهکم پول اضافه هم گیرشون میاد.
ولی من درس میخونم.
همین که تونستم یهکم رو پای خودم وایستم.
ما باید قبل از اینکه این بچه دنیا بیاد، یه خونه داشته باشیم.
چون من قرار نیست توی چادر بچهدار بشم.
معلومه که نه.
همین که تونستم رو پای خودم وایستم.
مثل اینکه کارت تمومه، نه؟
دو تا دیگه مونده.
اینجا اصلاً دختر هم پیدا میشه؟
من من وقت دختر بازی ندارم، خودم زن دارم.
خب، من که همیشه واسه دخترها وقت دارم، واسه هیچی دیگه وقت ندارم.
یه کم گرسنه بشی، نظرت عوض میشه.
خب شاید، ولی هنوز که این باورمو تغییر ندادم.
اون پسری که یه کم پیش باهاش حرف زدم با شماست، نه؟
آره! برادرم تام.
بهتره باهاش شوخی نکنی، یه نفرو کشته.
- واقعاً؟ واسه چی؟ - تو دعوا.
یه نفر با چاقو زدش، تامم با بیل زد کشتش.
جدی؟ قانون چی کار کرد؟
هیچی، چون دعوا بود ولش کردن.
قیافهش به دعواییها نمیخوره.
نه خب، اینجوری که نیست.
ولی تام، حرف زور تو کتش نمیره.
تام کمحرفه، ولی باید حواست بهش باشه.
خب من که باهاش حرف زدم، بهنظر نمیاومد بدجنس باشه.
کمک میخوای واسه سوار کردن سوپاپها و سرسیلندر؟
آره، کمک بدی خوشحال میشم.
- من فلوید نولزَم. - منم اَل جود.
- از آشناییت خوشحالم. - خدایا...
تو دنیا هیچی رو بهاندازهی دل و رودهی موتورِ ماشین دوست ندارم.
- دخترها رو چی؟ - آره، دخترها رو هم دوست دارم.
- شماها کار میخواین؟ - آره، معلومه کار میخوایم.
شما پیمانکاری و مجوز داری،
مجوزتو نشونمون بده و سفارش کار بده،
بگو کی، کجا و اینکه چقدر دستمزد میگیریم،
بعد امضاش کن، اون موقع همهمون میریم.
ببینم، تو داری بهم میگی کارمو چجوری انجام بدم؟
اگه ما قراره برات کار کنیم پس قضیه به ما هم مربوطه.
تو قرار نیست بهم بگی چیکار کنم. چیدن میوهها شروع شده، کارگر لازم دارم.
ولی نمیگی که چندتا کارگر میخوای!
- و نمیگی چقدر پول میدی! - مرد حسابی، خب خودمم هنوز نمیدونم.
اگه نمیدونی حق نداری کارگر استخدام کنی.
من حق دارم کارمو به روش خودم بچرخونم.
حالا اگه شماها میخواین همینجا علاف بشینین، مشکلی نیست.
دارم واسه شهرستان تولِری کارگر میگیرم.
- کلی کارگر لازم دارم. - دو بار گول این حرفا رو خوردم.
شاید هزار نفر لازم داشته باشه،
ولی پنج هزار نفر میبره، بعدش ساعتی پونزده سنت میده.
شما فلکزدهها هم مجبورین قبول کنین چون گرسنه میمونین.
اگه میخواد کارگر استخدام کنه، بذارین استخدام کنه،
و قرارداد بنویسه و بگه چقدر دستمزد میده.
مجوزشم نشون بده، چون بدون مجوز حق استخدام نداره.
هی جو، این یارو رو قبلاً دیدی؟
- کدوم یکی؟ - این یکی.
چی کار کرده؟
داره حرفهای کمونیستی میزنه، تحریک به شورش میکنه.
اگه این یارو راستراستی اینکاره بود، پلیس با خودش میآورد؟
- تا حالا دیدیش؟ - هوم... فک کنم دیدمش.
هفتهی پیش، موقعی که از اون انبارِ ماشینهای اسقاطی دزدی شد،
انگار همین یارو رو اونجا دیدم، همون دور و بر پرسه میزد.
آره، قسم میخورم خودشه.
- همین الان میای بریم. - هی! هیچ آتویی ازش نداری.
میخوای تو رو هم ببریم؟ فقط یه بار دیگه اون گالهتو وا کن.
دو نفر بودن که دور و بر اونجا میپلکیدن.
من هفتهی پیش اصلاً تو این ایالت نبودم!
شاید جای دیگهای تحتتعقیب باشی.
تو فقط گالهتو ببند، اوکلندی پاپتی!
هی، شماها، گوش ندین به حرف این کمونیستهای کوفتی!
اینا دارن تحریکتون میکنن، شما رو هم به دردسر میاندازن.
دارم واسه شهرستان تولری کارگر میگیرم...
شاید بهتر باشه که جمع کنین برین.
بهداشت گفته این اردوگاه باید جمع بشه.
اگه خبرش بپیچه...
که شما اینجا کمونیست دارین...
شاید یکی آسیب ببینه.
یه چند نفری میان اینجا، شاید با چماق بیان، اگه تا اون موقع نرفته باشین!
گفتم که، من کارگر میخوام.
اگه نمیخواین کار کنین، به خودتون مربوطه!
راه بیفت دهاتی، میخوایم یه چرخی بزنیم.
دست به من نزن!
- حواست هست داری چیکار میکنی؟ - بزن بچاک!
ولم کن!
حرومزادهی لعنتی...
باید بری، همین الان باید بری!
اسلحه داره!
چرا...
همچین آدمی حق نداره اسلحه داشته باشه.
یالا، یالا! باید بری از اینجا!
باید فرار کنی! برو کنار درختا قایم شو!
ندید من زدمش، ولی دید تو پاتو جلو آوردی.
- نمیخوام برم. - انگشتنگاری میکنن...
تو با عفو مشروط آزادی، برت میگردونن زندان.
زود برو، قبل از اینکه به هوش بیاد!
- لعنتی، چه ضربهای زدی بهش! - برو از اینجا، تو هیچی نمیدونی!
- پس تو چی؟ - یکی باید تقصیر رو گردن بگیره.
من زن و بچه ندارم، فقط میاندازنم زندون، کاری هم نکردم که...
نه، اینکه دلیل نمیشه تو بخوای خودتو...
- گفتم بزن بچاک! - نه! من از کسی دستور نمیگیرم.
اگه بمونی کل خونوادهتو گرفتار میکنی،
خودت برام مهم نیستی، ولی مامان بابات، اونا تو دردسر میافتن.
شاید تامو دوباره برگردونن مکآلستر.
باشه، ولی به نظرم تو خیلی احمقی.
- آره، چرا که نه. - این چه وضعیه اینجا راه انداختین؟
ها؟
من زدم همکارتو ناکار کردم.
توضیح بده ببینم چی شده.
خب، گندهگویی کرد، منم زدمش...
شروع کرد به تیر زدن، یه زنم اونجا زخمی شد، منم...دوباره زدمش.
خب، بگو اول ماجرا چیکار کردی.
جوابشو دادم.
- خیلی خب، همراه من میای. - حتماً.
ولی یه زنی اونجا داره از خونریزی میمیره، بخاطر تیراندازی بد همکارتون اینجوری شده.
به اون بعداً رسیدگی میکنیم، جو! این همون بابایی که زدتت؟
نه، این شبیه اون نیست.
خودم بودم، رفیق.
جلو آدم اشتباهی شاخ شدی.
تو شبیه اون یارو نیستی...ایخدا، الان بالا میارم.
هی، من میام.
بدون ایجاد هیچ مشکلی میام.
میام.
ولی بهتره ببینین وضع اون زنه چقدر وخیمه.
ولی بهتره ببینین وضع اون زنه چقدر وخیمه!
آخه واعظ رو چه حسابی همچین کاری کرد؟
گناه رو میشناخت.
ازش پرسیدم گناه چیه، جوابم رو داد ولی...
نمیدونم درست میگفت یا نه.
میگفت اگه یه نفر فکر کنه گناه کرده، پس گناه کرده.
من تموم زندگیام رازدار بودم. کارایی کردم که به هیشکی نگفتم.
پس الانم به ما نگو جان، به خدا بگو.
نباید بارِ روی دوش آدمها رو با گناهانت سنگین کنی، کار درستی نیست.
- ولی داره از درون منو میخوره. - خب نگو.
برو کنار رودخونه، سرتو ببر زیر آب و توی جریانش زمزمهش کن.
- باید بگم. - خیلهخب بابا! کیو کشتی؟
پنج دلار.
- دزدیدی؟ - نه.
نه، داشتمش. قایمش کرده بودم.
مال خودت بوده، مگه نبوده؟
آره، ولی حق نداشتم قایمش کنم.
من که گناهی توش نمیبینم، مال خودت بوده.
فقط به خاطر قایم کردنش نمیگم.
قایمش کردم که باهاش مست کنم.
میدونستم یه وقتی میرسه که باید حسابی مست کنم،
وقتی که...اونقدر از درون درد بکشم که مجبور بشم مست کنم.
فکر کردم هنوز وقتش نرسیده و بعد...
بعد واعظ رفت خودشو تسلیم پلیس کرد که تامو نجات بده.
نمیفهمم اینکه اون تامو نجات داده چه ربطی به مست کردن تو داره.
نمیتونم بگم.
ببین تو که پول داری، دو دلار به من بده.
واسه مست کردن هفت دلار لازم نداری.
حالا لازم نکرده بری شامپاین بخوری.
اینو بگیر، دو دلار بهم بده، با دو دلار میتونم یه مشروب درست درمون بگیرم.
نمیخوام گناهِ اسراف هم به گردنم بیفته.
هرچی دارم خرج میکنم، همیشه همینجوریام.
بفرما، آدم باید کاری که باید بکنه رو بکنه.
هیشکی اونقدر نمیدونه که بهش بگه چیکار کنه.
ازم ناراحت نمیشی؟
میدونی که مجبورم.
ایخدا، آره! خودت میدونی باید چیکار بکنی.
کانی کجاست؟ خیلی وقته کانی رو ندیدم، کجا رفته؟
ندیدمش، دیدمش بهش میگم دنبالش میگشتی.
حالم خوب نیست، کانی نباید تنهام میذاشت.
گریه کردی؟
خودتو جمع کن، اینجا کلی آدم هست ها!
بیا بشین و سیبزمینی پوست بکن.
- داری دل به حال خودت میسوزونی. - نباید ول میکرد میرفت!
تو باید کار کنی! وقت نداشتم صدات کنم ولی الان بهت میگم.
این چاقو رو بگیر، برو سراغ سیبزمینیها.
صبر کن ببینمش...بهش میگم.
شاید بزندت.
حقتم هست، چون همهش داری غر میزنی و لوسبازی در میاری،
اگه یهجوری بزنه که عقل بیاد تو سرت، ازش ممنون هم میشم.
کیسی نباید این کارو میکرد.
ولی خب باید حدسشو میزدم چون همهش میگفت هیچ کاری واسه ما نکرده.
یه جورایی آدم عجیبیه، اَل. همهش تو فکر بود.
اینا از وعظ کردن میاد، این واعظها همیشه قاطی میکنن.
بهنظرت کانی کجا رفته؟
- گمونم رفته برینه. - واسه همچین کاری زیادی دور شده.
- شما میخواین برین؟ - نمیدونم، بهنظرم بهتره بریم.
شنیدی اون پلیسه چی گفت، اگه نرین آتیشتون میزنن.
اگه فکر میکنی یارو کتک میخوره و با یه جماعتی برنمیگرده اینجا، یعنی زده به سرت.
بچههای سالن بیلیارد همین امشب میان اینجا که آتیشمون بزنن.
پس فکر کنم بهتره بریم، شما کجا میرین؟
فکر کنم بریم شمال.
- فلوید، خداحافظ. - خداحافظ. شاید بازم ببینمت.
- امیدوارم. - خداحافظ.
تامه! خداروشکر!
- باید از اینجا بریم. - باز چی شده؟
فلوید میگه امشب قراره اردوگاه رو آتیش بزنن.
رو چه حسابی؟ ما که کاری نکردیم.
- غیر از اینکه پلیسو زدیم، هیچی. - خب، ما که نزدیمش.
از حرفای اون یارو معلوم بود که میخوان بندازنمون بیرون.
- کانی رو ندیدی؟ - چرا.
راه افتاده سمت پایین رودخونه، داره میره جنوب.
- یعنی داشت فرار میکرد؟ - من چه میدونم.
رزاشارن، تو یه مدته رفتار و حرفات عجیب شده، کانی بهت چی گفته؟
گفت بهتر بود تو خونه میموند و در مورد تراکتورها مطالعه میکرد.
کانی به درد نمیخورد، از همون اول هم برام معلوم بود.
جربزه نداشت، فقط زبونش دراز بود.
پس اینکه بریم گیرش بیاریم هم فایدهای نداره، ها؟
نه، وقتی بیعرضهست، به چه دردمون میخوره.
این چه حرفیه میزنی!
خب بیعرضه بود دیگه، همهش داشت میگفت میخواد فلان کارو بکنه،
هیچوقت هم هیچ کاری نمیکرد، موقعی که اینجا بود نمیخواستم چیزی بگم،
ولی حالا که فرار کرده...
واسه چی؟ چرا باید ساکت بشم؟ در رفته دیگه، نه؟
رزاشارن داره بچهدار میشه و اون بچه نصفش از کانیه.
خوب نیست خونوادهی بچه، وقتی داره بزرگ میشه هی بگن باباش آدم خوبی نیست.
از دروغ گفتن در موردش که بهتره.
نخیر، نیست. فرض کن مرده...
کانی اگه مرده بود که پشت سرش بد نمیگفتی.
این چه بحثیه؟ هنوز معلوم نیست کانی برای همیشه رفته یا نه،
بعدم اصلاً وقت جر و بحث نداریم.
- باید راه بیافتیم. - راه بیافتیم؟ ما تازه رسیدیم!
مامان امشب میخوان اردوگاه رو آتیش بزنن.
میدونی که من نمیتونم همینجوری وایستم و سوختن وسیلههامونو تماشا کنم.
بابا هم این مدلی نیست، عمو جان هم همینطور.
ما جلوشون وایمیستیم، و من نمیتونم خطر کنم که بگیرنم.
همین امروزم اگه واعظ نیومده بود وسط گرفته بودنم.
- خب، بجنبید! باید سریع باشیم. - اَل، شروع کن به بار زدن کامیون.
- جان چی میشه؟ - جان کجاست؟
- رفته مست کنه. - ایخدا! شما کامیونو پر کنین...
من میرم دنبال جان.
بله آقا، دختری بود با پاهای خیلی قشنگ، یه بارم رقصید.
بیا بریم عمو جان.
تامی! باید یه دختر پیدا کنم که باهاش حرف بزنم.
شایدم باهاش خوابیدم، اصلاً من باید همیشه مست بمونم.
ماشالا چه زود شروع کرده.
- به این زودی؟ - رزاشارن کجاست؟
بیا رزاشارن، داریم میریم.
- من جایی نمیرم. - باید بریم.
تا اون برنگرده هیچجا نمیرم.
- کانی رو میخوام. - کانی پیدامون میکنه.
- رزاشارن، خوشگل من، پاشو... - میخوام منتظر باشم!
- نمیتونیم منتظر باشیم! - پیدامون میکنه، نگرانش نباش.
اگه رفته باشه کتاب بگیره واسه درس خوندنش چی؟
- اگه بخواد غافلگیرمون کنه چی؟ - شاید واقعاً همینکارو کرده باشه.
چیزی نمیخواین بذارین واسه یکی که ممکنه بدردش بخوره؟
چیزی به ذهنم نمیرسه، چیزی نداریم که بذاریم.
- شما نمیری؟ - نه.
- ولی آتیشتون میزنن. - میدونم، قبلاً هم اینکارو کردن.
خب پس رو چه حسابی نمیری بیرون؟
چه میدونم، جمع کردن چیزمیزهام خیلی وقت میبره.
- این چشه؟ - سر پلیسا قاطی کرده...
یکی میگفت مثل گاو کودن شده،
اون کلانترهای لعنتی اونقدر زدن تو سرش که اینجوری شده.
خب مامان، بابا، گوش کنین
بابا...بابا! من و شما و مامان میشینیم جلو.
اَل، تو اینو بگیر.
اگه کسی خواست از پشت سوار شه، حسابشو برس.
- من هیچی دستم ندارم. - خب، دسته جک رو بردار!
یه وقتی میرسه که یه مرد دیوونه میشه.
تام، تو بهم گفتی، بهم قول دادی که اینجوری نیستی و نمیشی، قول دادی!
میدونم مامان، دارم سعی میکنم، ولی اون کلانترها...
اگه قانونی عمل میکردن، میتونستیم تحمل کنیم، ولی این دیگه قانون نیست.
دارن روح و روانمون رو داغون میکنن،
میخوان بشیم مثل یه سگ کتکخورده، بخزیم و زار بزنیم.
میخوان خردمون کنن!
بخدا مامان، یه وقتی میرسه که تنها راهی که یه مرد میتونه شرافتشو حفظ کنه،
اینه که یه مشت حواله پلیس کنه.
دارن شرافت ما رو میگیرن.
تو قول دادی، تام!
دارم سعی میکنم، مامان، بخدا دارم سعی میکنم.
تو که نمیخوای مثل یه سگ کتکخورده با شکم رو زمین بخزم، میخوای؟
دارم دعا میکنم که خودتو بکشی کنار تام، خونواده داره از هم میپاشه،
باید خودتو بکشی کنار!
سعی میکنم مامان، ولی وقتی یکی از اون حرومزادههای گنده میافته به جونم...
کار سختی دارم که جلو خودمو بگیرم.
اگه قانون بود یه چیزی،
ولی آتیش زدن اردوگاه، این دیگه قانون نیست!
آروم باش! باید صبر داشته باشی.
ببین تام، ما آدمایی هستیم که حتی وقتی اونا از بین رفتن، بازم هستیم.
تام، ما اونایی هستیم که زنده میمونن.
نمیتونن ما رو محو کنن، تام، ما مردمیم...ما ادامه میدیم!
- ماییم که همیشه داریم کتک میخوریم. - ولی تام، ما ادامه میدیم.
نگران نباش تام، یه دوران تازه در راهه!
- از کجا میدونی؟ - نمیدونم.
تو زندگیم ندیده بودم انقدر حرف بزنی.
بیا جان، بیا.
- بیا بریم، بریم. - باید راه بیافتیم.
- گرفتمت. - بریم.
- دارم میام. - بیا، آها...حواسمون هست.
حاضر؟
از اینجا برین بیرون!
- برو به جهنم! - برگرد سر جات!
برگرد سر جات!
اینجا هفتهای یه دلار خرج داره، ولی میشه با کار درش آورد،
با تمیز کردن اردوگاه و بردن آشغال و این جور چیزا.
جای خوبیه، جماعتی که اینجا بودن تازه رفتن.
- آره، ما یه کاریش میکنیم. - دوشنبه صبح برو پیش کمیته.
- پلیس چی؟ - اینجا پلیس نداریم.
پلیس خودمونو داریم.
آدما اینجا با رایگیری یه کمیتهی قانونگذاری انتخاب میکنن، هرچی بگن همونه.
یعنی میگی اونایی که اردوگاهو میچرخونن، هموناییاند که اینجا زندگی میکنن؟
- آره، و جواب میده. - پلیس هم در کار نیست؟
نه آقا، هیچ پلیسی بیحکم نمیتونه بیاد اینجا.
خدایا، باورم نمیشه!
دیشب اون کلانترها اردوگاه کنار رودخونه رو سوزوندن.
پاشون به اینجا باز نمیشه.
بعضی شبها پسرا نردهها رو میپان، مخصوصاً شبهایی که رقص داریم.
شبهای رقص؟ یا خدا! چرا از این جور جاها بیشتر نیست؟
اینو دیگه باید خودت بفهمی.
- این مال شماست. - مرسی.
- همینجا میمونیم؟ - آره، شما کامیونو خالی کنین.
- من باید برم دفتر. - بیا بریم، آقای جود.
خب...
- فکر میکنی چی باشه؟ - نمیدونم...
یه تومور زنده داری!
کدومو ترجیح میدی؟
نمیدونم، فکر کنم پسر.
آره، پسر خوبه.
- تازه رسیدین، نه؟ - اوهوم.
- میمونین؟ - نمیدونم...
اگه کار پیدا کنیم، فکر کنم بمونیم.
"اگه کار پیدا کنیم." همهمون همینو میگیم.
برادرم میگه شاید بتونه خیلی زود کار پیدا کنه.
عجب، همچین چیزی میگه، ها؟ شاید گیر بیاره...
شاید شما خوششانس باشین.
حواست به شانس باشه، نمیتونی به شانس اعتماد کنی.
فقط یهنوع شانس میتونی داشته باشی، بیشتر از یکی نمیشه.
دختر خوبی باش.
خوب باش.
اگه گناهی مرتکب شدی...
بهتره حواست به اون بچه باشه.
توی این اردوگاه کارهای زشتی در جریانه.
- واقعاً؟ - و بذار همین الان بهت هشدار بدم.
فقط چندتایی آدم خدا دوست باقی مونده.
هر شنبه شب که اون گروه شروع میکنه به ساز زدن،
بهجای اینکه سرود مذهبی بخونن، دارن توی هم میلولن!
بله جناب، توی هم میلولن!
و فکر هم نکن که کارهای اون گناهکارها از چشم خدا پنهون میمونه،
نه جناب، داره دونهدونه گناهاشونو مینویسه.
خدا داره نگاه میکنه!
منم دارم نگاه میکنم.
- یکیشونو همین تازگیا از پا انداخت. - واقعاً؟
با چشم خودم دیدم.
یه دخترِ بود با یه کوچولو تو شکمش، درست مثل تو.
و بعد تو بغل یکی رقصید.
بعد هی لاغر و نحیفتر شد،
- بعد اون بچه رو مرده بدنیا آورد. - وای خدا!
مواظب اون بچهای که تو شکمت داری باش و از گناه دوری کن.
من اینکارو کردم.
تو بغل یکی دیگه رقصیدم، تو سالیساو، من و کانی.
- بهت هشدار دادم... - روز بخیر.
- مامان، این خانومه میگه... - سلام، من خانم سندریام، الیزابت سندری.
سلام علیکم.
تو در محضر خدا خوشحالی؟
- تا حدی خوشحالم. - نجات پیدا کردی؟
- آره، نجات پیدا کردم. - خوبه، خوشحالم.
گناهکارا این دور و بر خیلی قدرت دارن.
اومدین به یه جای وحشتناک.
اطرافتون پر از شرارته.
آدمای پلیدی هستن و کارای پستی در جریانه...
که حتی یه مسیحیِ خالص هم بهسختی میتونه طاقت بیاره.
- آدمای شرور! - ولی بهنظر من که آدمای خوبی اینجان.
گناهکارها دورمونو گرفتن!
برو! برو بیرون قبل از اینکه منم بشم یکی از اون گناهکارها و بگم کجا باید بری!
- فکر کردم شماها مسیحی هستین. - خب هستیم.
نه، نیستین!
شماها همهتون گناهکارهای دوزخی هستین!
روحتون رو دارم میبینم که داره میسوزه.
برو! و هیچوقت برنگرد، من آدمایی شبیه تو رو زیاد دیدم،
شماها از همون خوشیهای کوچیک هم نمیگذرین، نه؟
میبینم اون بچهی بیگناه تو شکم اون دختر داره تو آتیش میسوزه!
خب، آمادهاین؟
یک، دو، یک، دو، سه، چهار!
خب همگی آمادهاین؟
یک، دو، یک، دو، سه، چهار!
♪ آوارهها تو جادهاند
♪ آوارهها تو جادهاند
♪ آوارهها خونه میسازن
♪ ♪ آوارهها تو جادهاند
♪ چون پناهندهها چیزی دارن که اونایی که تو خونههان ندارن
خب رفقا، با من همراه میشین؟
♪ آوارهها تو جادهاند
♪ آوارهها تو جادهاند
♪ آوارهها خونه میسازن
♪ آوارهها تو جادهاند
♪ چون پناهندهها چیزی دارن که اونایی که تو خونههان ندارن
حالا رقص مرغی... پاها رو بکوبین!
میدونو تنگ کنین... وقتِ رقصه! پا رو میکوبونه به زمین...
حالا با مچ پا مرغی برقصین، یهوری خم شو... آره همونجوری!
یهوری خم شو...
یک، دو، سه، چهار! ببین پسر اوکلاهمایی رو!
پاهای درازش شُل شده... چهارتا زده رو زمین، ندیدم تا حالا پسری بکنه این چنین،
بچرخ حالا!
دختره رو بچرخونین، ببین چه میکنه!
ببین چه جوری نفس میزنه، ببین سینهش بالا پایین میشه!
گونههاش گل انداخته، نوک پاش رفته بالا!
ببین چه جوری نفس میزنه، ببین سینهش بالا پایین میشه!
میگی کم آورده؟ میگی خستهست؟
نه بابا... هنوزم سر حاله!
خب، یه نفسی تازه کنین!
حالا یهکم آرومترش میکنیم.
♪ بلندت میکنم تا بالا بالاها
♪ وقتی که اون پایینهایی
♪ برای شب میخونیم
♪ تا وقتی جغدها صدا بدن
♪ به آسمون نگاه میکنیم
♪ و اونوقت میفهمیم
♪ هنوزم جا هست واسه پر کشیدن
♪ اگه بلندت کنم تا بالا بالاها
ببین، اینا برای توئه.
- ولی گوشم سوراخ نیست. - خب من برات سوراخش میکنم.
- درد داره. درد داره! - نه.
نکن!
- قلقلکم میاد. - خب میخوام بیاد.
قراره با هم ازدواج کنیم، نه؟
آره، حتماً، یه وقتی.
- فکر کردم گفتی زودِ زود! - خب، زود یعنی هر وقت که برسه.
قول دادی.
گفتی میخوایم ازدواج کنیم.
آره خب، معلومه که میکنیم.
- زودی میری سر کار؟ - آره، خودت میبینی.
جیبم پر پول میشه،
بعدش میریم هالیوود، فیلم میبینیم.
تموم شد.
حالا هرروز یه گره رو باز میکنیم،
چند هفته دیگه همش وا میشه و میتونی گوشوارهتو بندازی.
بگیر، دیگه مال توئن. نگهشون دار.
خب، درد که نداشت، فقط یه کم سوخت.
باید خیلی وقت پیش گوشتو سوراخ کرده بودی.
حالا بیا بریم برقصیم، بچهی تو، بچهی خوبی میشه.
نزدیک بود بچهدار بشی بدون اینکه گوشت سوراخ باشه.
- ولی دیگه خیالت راحت. - یعنی یه معنیای داره؟
خب معلومه که داره.
معلومه که داره.
♪ بلندت میکنم تا بالا بالاها
♪ وقتی که اون پایینهایی
♪ برای شب میخونیم
♪ تا وقتی جغدها صدا بدن
♪ به آسمون نگاه میکنیم
♪ و اونوقت میفهمیم
♪ هنوزم جا هست واسه پر کشیدن
♪ اگه بلندت کنم تا بالا بالاها
حالش خوبه؟
- صبح قراره بزنیم بیرون. - آره؟ کدوم طرفی میرین؟
فکر کردیم یهکم بریم سمت شمال.
دیشب یه بابایی اومد گفت شاید اونور کار پیدا بشه، واسه چیدن هلو.
ما که بیکاریم، غذامون هم دیگه تمومه.
اینجا مردم خیلی مهربون بودن، تونستیم هر روز حموم کنیم.
تو زندگیم اینقدر تمیز نبودم.
اصلاً دوست نداریم بریم، موضوع اینه که کار نیست.
♪ توی دل آدمها
♪ خوشههای خشم در حال پر شدنه
♪ برای مردم در حرکت و در جستجو
♪ دیگه راه برگشتی نیست
♪ توی ذهن آدمها
♪ داره سنگین و سرریز میشه
♪ توی نگاه آدمها
♪ خشمی داره رشد میکنه
- دنبال کارین؟ - آره، معلومه. چه خبره اینجا؟
- این شلوغپلوغی واسه چیه؟ - به تو مربوط نیست.
- کار میخوای؟ - آره، حتماً.
- اسم؟ - جود.
- چند تا مرد؟ - چهار.
- زن؟ - دوتا.
- بچه؟ - دوتا.
- همهتون میتونین کار کنین؟ - فکر کنم آره.
خیلهخب.
خونهی ۶۳ رو پیدا کن. دستمزد پنج سنت واسه هر جعبه.
میوهی لهشده هم در کار نباشه.
خیله خب، دیگه برین. صبح اول وقت کارو شروع کنین.
بابا، من میرم بیرون ببینم این سر و صداها واسه چیه،
- میخوای بیای؟ - نه.
میخوام به مدت فقط کار کنم و به هیچی فکر نکنم.
تو چی، ال؟
فکر کنم اول یه چرخی این دور و بر بزنم.
خب، عمو جان هم که میدونم نمیاد.
فکر کنم خودم تنهایی برم. بدجوری کنجکاو شدم.
من اگه بودم، قبل از هر کاری،
بیشتر بابتِ اون پلیسهایی که اونجان کنجکاو میشدم.
شاید الان دیگه نباشن.
خب، من که نمیخوام بفهمم هستن یا نه.
به مادرت نگو کجا میری، از نگرونی دیوونه میشه.
هی، تو که کنجکاو نیستی؟
من یهکم توی اردوگاه گشت میزنم.
- دنبال دختر میگردی، ها؟ - من سرم تو کارِ خودمه.
من که رفتم.
- کسی نیست؟ - تو کی هستی؟
- تو کی هستی؟ - واسه خودت داری کجا میری؟
میخوام یه قدمی بزنم، قانونی هست که میگه نمیشه قدم زد؟
- بهتره یهجای دیگه قدم بزنی. - از اینجا که نمیتونم برم بیرون.
نه امشب نمیتونی.
میخوای خودت برگردی یا سوت بزنم یکی بیاد ببرت؟
واسه من مسالهای نیست آقا.
اگه قراره اوضاع بشه، معلومه که برمیگردم، برام مهم نیست.
ببین واسه خودت میگم.
اون اعتصابکنندههای خل و چل ممکنه گیرت بیارن.
کدوم اعتصابکنندهها؟
- کمونیستهای لعنتی. - من در جریان نبودم.
وقتی اومدی که ندیدیشون، دیدی؟
یه مشت مرد دیدم که دارن فریاد میزنن.
انقدر پلیس که نفهمیدم داستان چیه، فکر کردم تصادف شده.
- بهتره برگردی! - باشه، مسالهای نیست آقا.
مشکلی نیست.
- شب بخیر. - تو کی هستی؟
گمونم...گمونم فقط دارم از اینجا رد میشم.
اینجا کسی رو میشناسی؟
نه...گفتم که...فقط دارم رد میشم.
چه خبر شده؟
کیسی؟ کیسی؟
- یا خدا، تو اینجا چیکار میکنی؟ - خدای من!
- تام جوده، تامی! - میشناسیش، آره؟
میشناسم؟ کلی ساله میشناسمش، با خودش اومدم غرب.
- این همون بابایی که در موردش حرف میزدی؟ - آره بابا، خودشه.
محض رضای خدا بگو خونوادهت کجان؟ اینجا چیکار میکنی؟
خب، شنیدیم اینجاها کار هست و اومدیم،
و یه مشت پلیس ایالتی، ما رو انداختن تو این مزرعه.
یه مشت مرد رو دیدم که دارن داد و فریاد میکنن، هیچی بهمون نمیگفتن،
اومدم که ببینم چهخبره.
آخه تو چجوری سر از اینجا در آوردی کیسی؟
تامی...
زندان یهجورایی جای جالبیه.
من میرفتم توی دل طبیعت که بتونم یه چیزی بفهمم،
و میشه گفت گاهی اوقات هم فهمیدم،
ولی تو زندان بود که واقعاً فهمیدم.
یه عده از همبندیهام واسهخاطر مستی اونجا بودن،
ولی بیشترشون واسه دزدی اونجا بودن.
بیشترشون چیزایی رو دزدیده بودن که لازم داشتن
و جور دیگهای بدستش نمیآوردن، میفهمی؟
- نه. - خب آدمهای خوبی بودن...
چیزی که بدشون کرده بود این بود که یه چیزهایی لازم داشتن.
اونجا بود که تازه فهمیدم.
نیازه که باعث همهی مشکلات میشه.
هنوز همهشو نفهمیدم ولی...
یه روز بهمون لوبیا دادن که گندیده بود،
و یه نفر شروع کرد به داد و بیداد کردن ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد صداشو انداخت رو سرش.
نگهبانه اومد یه نگاهی انداخت، هیچی نگفت و رفت، بعدش یه نفر دیگه داد زد.
بعد همهمون شروع کردیم به داد زدن، همه هم با یه تن صدای یکسان.
به خدا قسم، انگار اون بند یهجورایی باد کرد...
داشت میترکید، داشت از تو میجوشید و بعدش...
بخدا، یه اتفاقی افتاد.
بدو بدو اومدن تو و بهمون یه غذای دیگه دادن، به ما دادن، میفهمی؟
نه.
شاید من نمیتونم بهت توضیح بدم.
شاید خودت باید بفهمی.
خواهرت چطوره؟
عین گاو گنده شده.
شرط میبندم دوقلو حاملهست. هنوز بهم نگفتی چهخبره.
ما اعتصاب کردیم. اینی که میبینی اعتصابه.
جعبهای پنج سنت زیاد نیست ولی آدم میتونه باهاش شکم خودشو سیر کنه.
پنج سنت؟
- پنج سنت؟ پنج سنت بهتون میدن؟ - آره، میدن.
ببین تام، ما رفتیم اونجا کار کنیم.
میگفتن پنج سنت میدن. ما هم یه لشکری بودیم اونجا.
رسیدیم اونجا، گفتن نه، دو و نیم سنت بیشتر نمیدیم.
با اون پول یه لقمه نون هم نمیشه خورد، اگه بچه داشته باشی هم که دیگه هیچی!
گفتیم قبول نمیکنیم، انداختنمون بیرون،
بعدش همهی پلیسای دنیا ریختن سرمون. حالا به تو پنج سنت میدن؟
اگه این اعتصابو بشکنن، فکر میکنی بازم پنج سنت بهت میدن؟
- نمیدونم، فعلاً که دارن پنج سنت میدن. - گوش کن تام.
ما خواستیم با هم چادر بزنیم، عین خوک پرتمون کردن بیرون،
پخشوپلامون کردن، بعضیهارو حسابی زدن...
باهامون مثل خوک رفتار کردن.
دیگه طاقتمون داره تموم میشه، بعضیهامون دو روزه چیزی نخوردن.
- امشب برمیگردی؟ - آره، قصدم اینه.
برو به اونایی که اون توئن بگو چه خبره تام.
بگو دارن بهمون گشنگی میدن و با اینکارشون به خودشون از پشت خنجر میزنن.
چون قطع به یقین، همین که ما رو بندازن بیرون، مزد میرسه به دو سنت و نیم.
- سعی میکنم بهشون بگم. - آره، حتماً بهشون بگو تام.
تا ما رفتیم، مزد رو تا دو و نیم سنت میارن پایین.
میدونی دو و نیم سنت یعنی چی؟
یعنی واسه یه دلار باید یه تُن هلو بچینی و ببری.
- نمیتونی از پسش بر بیای تام. - آره، نمیتونی!
نمیتونی واسه همچین پولی خودتو نابود کنی، نمیتونی باهاش غذا بخوری.
سعی میکنم بهشون بگم.
بهشون بگو بیان بیرون، دو سه روزه کارو تموم میکنن.
- هلوها رسیدهند. - نمیان.
بهمحض اینکه اعتصاب بشکنه، دیگه پنج سنت گیرشون نمیاد.
- فکر نکنم باور کنن. - بگو به هر حال!
بابا که باور نمیکنه، میشناسمش.
میگه به من چه.
آره، آره فکر کنم حق با توئه.
باید یه کتک درستحسابی بخوره تا بفهمه.
فکر میکنی بابا حاضر میشه به خاطر درد بقیه از گوشتش بگذره؟
رُزاشارن هم باید شیر بخوره.
فکر میکنی مامان دلش میاد بچهرو گشنه بذاره
فقط واسه اینکه یه عده پشت در دارن داد میزنن؟
- فقط کاش میفهمیدن. - حرف، همهش حرف.
ببین، داداشم ال رو در نظر بگیر، الانم بیرون دنبال دختربازیه،
دو روز دیگه یکیو پیدا میکنه، روز به اون فکر میکنه، شب باهاش میخوابه،
- اصلاً براش مهم نیست. - معلومه.
معلومه...فقط کاری که باید بکنه رو میکنه... همهمون همینیم.
لعنت بهش، خوشم نمیاد.
- چی شده؟ - نمیدونم، همهجام میخاره.
- مثل گربه عصبیام. - خب چی شده؟
نمیدونم!
هر بار فکر میکنم یه چیزی شنیدم، میرم گوش میدم، اما هیچی نیست.
فقط زیادی مضطربی. یه ابر داره رد میشه.
شرط میبندم ابره رعدوبرق داره، واسه همین به خارش افتاده، واسه الکتریسیته.
همهشون خارشی شدن.
این پلیسا هی میگن میخوان حسابی لتوپارتمون کنن،
و از این ایالت بندازنمون بیرون.
فکر میکنن من رهبرشونم، چون زیاد حرف میزنم.
هیس! صبر کن یه لحظه...گوش کن.
- چی بود؟ - نمیدونم.
آدم درست نمیفهمه واقعاً چیزی شنیده یا نه.
آدمو گول میزنه، میترسی، همهمون ترسیدیم، درست نمیشه فهمید.
- تو شنیدی، تام؟ - آره، شنیدم.
فکر کنم از همه طرف دارن میان. بهتره بزنیم به چاک.
- بریم زیر اون پل، اون طرف. - حیفِ چادرم!
- اونجان! - وایسا همونجا که هستی!
- خودشه. - حرومزادهی براق، خودشه.
گوش کنین بچهها، گوش کنین! نمیدونین دارین چی کار میکنین.
- دارین کمک میکنین بچهها از گشنگی بمیرن. - خفهشو، حرومزادهی کمونیست!
گوش کن، نمیفهمی داری چی کار میکنی.
- یا خدا، جورج، فکر کنم کشتیش. - حقشه، حرومزاده!
هی!
بجنب.
♪ اوه، میدونم
♪ میتونم خیلی قویتر باشم
♪ خیلی قویتر از دیروز
♪ اوه، میدونم زیاد دیگه طول نمیکشه
♪ راه خودمو پیدا میکنم
- تام، چی شده؟ - هیس، بلند حرف نزن، دعوام شد.
- تام. - دست خودم نبود، مامان.
- تو دردسر افتادی؟ - آره، دردسر! نمیتونم برم بیرون کار کنم.
- باید قایم بشم. - اوضاع بده؟
- آره، دماغم شکسته. - دعوا منظورمه.
آره، بده! رفتم ببینم سر و صدا واسه چیه، کیسی رو دیدم.
- واعظ؟ - آره، واعظ.
داشت اعتصابو رهبری میکرد و ریختن سرش.
- کیا ریختن سرش؟ - نمیدونم، دستشون چماق بود.
زدن فرق سرش، کشتنش.
من فقط وایساده بودم، دیوونه شدم.
یه چماق برداشتم، زدم یکی رو.
- کشتیش؟ - نمیدونم، قاطی کرده بودم. میخواستم بکشم.
- دیدنت؟ - فکر کنم، چراغ انداخته بودن رومون.
- تام، باید بری. - میدونم، مامان.
یه زخم بد میمونه رو صورتت تام، دماغتم کج شده.
شاید خوبم باشه، شاید کسی دیگه نشناستم.
اگه اثر انگشتام ثبت نشده نبود، خوشحالتر میشدم.
تام، ازت میخوام بری یه جای خیلی دور.
ببین مامان، کل شب تنها قایم شده بودم و داشتم به کیسی فکر میکردم.
همیشه زیاد حرف میزد، اعصابمو خورد میکرد ولی...
داشتم به حرفاش فکر میکردم و همهشو هم یادمه.
آدم خوبی بود.
هیس، گوش کن.
فقط باده، مامان، من صدای بادو میشناسم.
- تام، میخوای چی کار کنی؟ - کاری که کیسی کرد.
- ولی کشتنش! - چون زود جاخالی نداد.
هیچ کار خلاف قانونی نکرده بود.
مامان من خیلی فکر کردم، خیلی به آدمهایی مثل خودمون فکر کردم،
مایی که مثل خوک زندگی میکنیم و زمینهای حاصلخیز همینجوری خالی افتادن.
یا مثلاً یه نفر یه میلیون جریب زمین داره،
در حالی که صد هزار کشاورز درستوحسابی گشنهان.
و به این فکر کردم که اگه همهی مردم ما با هم جمع بشن و داد بزنن...
مثل اونای دیگهای که داشتن داد میزدن...
فقط چند تاشون پشت دروازهن.
تام، میگیرنت و کارتو یکسره میکنن.
در هر صورت میگیرنم، همهی مردم ما رو دارن میکِشن بیرون.
من چطور باید ازت خبردار بشم؟ ممکنه بکشنت و من نفهمم.
ممکنه زخمیت کنن! من از کجا خبردار بشم؟
خب، شاید همونطور که کیسی میگفت آدم یه روح جدا واسه خودش نداره...
فقط تیکهای از یه روح بزرگتره، و اونوقت...
- اونوقت چی، تام؟ - اونوقت دیگه فرقی نمیکنه.
اونوقت من همهجا هستم، توی تاریکی. همهجا هستم.
هرجا نگاه کنی.
هرجا که نبردی هست واسه آدمای گرسنه که بتونن غذا بخورن، من اونجام.
هر جا که یه پلیس داره یکی رو میزنه، من اونجام.
و وقتی مردم ما چیزی رو که خودشون کاشتن بخورن
و توی خونههایی که خودشون ساختن زندگی کنن...
من اونجام.
خدای من، دارم مثل کیسی حرف میزنم!
- نمیفهمم، واقعاً نمیدونم. - منم همینطور.
اینا چیزایین که داشتم بهشون فکر میکردم.
تام، بعداً وقتی اوضاع آروم شد، برمیگردی؟ ما رو پیدا میکنی؟
آره، حتماً.
الان...بهتره برم.
خداحافظ.
♪ آدم روح داره، ولی مال خودش نیست
♪ فقط بخشی از یه روح بزرگه
♪ زن موج میزنه و میره پایینِ رود، راهی که برگشت نداره
♪ نیرویی که نمیشه ازش فرار کرد
♪ آره، ما مردمیم
♪ آره، ما مردمیم
وای، چه قشنگه!
انگار از هر چی که داشتیم قشنگتره.
الان دیگه هیچی نداریم.
مدتهاست نه کاری هست، نه محصولی.
بعدش باید چی کار کنیم؟ از کجا چیزی واسه خوردن گیر بیاریم؟
و بهت بگم که رزاشارن خیلی با موعدش فاصله نداره.
دیگه از فکر کردن متنفر شدم.
میرم سراغ خاطرههای قدیمی تا از فکر کردن فرار کنم.
- انگار زندگیمون تموم شده. - نه! اینطور نیست!
نه، تموم نشده بابا. و این چیزیه که زنها خوب میفهمن.
من اینو متوجه شدم، مردا زندگیشون یه بند تو فراز و نشیبه.
بچهای به دنیا میاد، مردی میمیره، این یه فراز و نشیبه.
زمین میخره، زمینشو از دست میده، اینم یه فراز و نشیبه.
واسه زنها زندگی همهش یه جریانه، مثل رودخونه.
پیچ و خم داره، آبشار کوچیک داره، ولی خود رودخونه، همینجوری میره.
زنها اینجوری بهش نگاه میکنن، قرار نیست بمیریم تموم بشیم که.
آدمها ادامه میدن، شاید یه کم عوض بشن، ولی پیش میرن.
از کجا میدونی؟ چی باعث میشه چیزها متوقف نشن؟
چیه که باعث میشه همهی آدمها خسته نشن و از پا نیفتن؟
سخته گفتنش.
ولی به نظر من هر کاری میکنیم، فقط برای اینه که ادامه بدیم.
واسه من اینجوریه.
حتی گشنگی کشیدن، حتی مریض شدن.
یه عده میمیرن، ولی بقیه قویتر میشن.
فقط باید سعی کنی امروز رو بگذرونی!
فقط امروز رو.
شاید سال دیگه، سال خوبی باشه، وقتی برگشتیم خونهی خودمون.
سلام، فکر کردم تا حالا دیگه خوابیدین.
ال، داشتیم حرف میزدیم. بیا بشین اینجا.
آره، باشه، حتما...منم میخوام حرف بزنم.
من... من باید همین روزها دیگه برم.
نمیتونی بری، ما اینجا لازمت داریم، چرا باید بری؟
ببینین، من و اَگی وینرایت تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم.
و خب... قراره توی یه تعمیرگاه کار کنم،
یه خونه اجاره کنیم،
اینکارو میخوایم بکنیم و هیشکی هم نمیتونه جلومونو بگیره.
ال، خوشحالیم. خیلی خوشحالیم!
- واقعاً؟ - معلومه که خوشحالیم.
تو مرد شدی، باید زن بگیری. فقط همین حالا نرو.
به اَگی قول دادم، باید بریم. دیگه تحمل اینجا رو نداریم.
فقط تا بهار بمون، فقط تا بهار! نمیشه تا بهار بمونی؟
- خب... - شنیدین؟
آره! همین الان شنیدم، خانم وینرایت، همین الان.
- کاش یه کیکی چیزی داشتیم. - برم قهوه بذارم.
- یه کم پنکیک هم درست میکنم. - منم شکر میارم.
- چی شده؟ - خب، یه خبر خوب!
قراره یه جشن کوچیک بگیریم.
چون ال و اَگی وینرایت قراره ازدواج کنن.
دارم یه لباس نو تن اَگی میکنم، الان میام.
چطور به نظر میاد، جان؟
اگه این نهر همینجوری بالا بیاد، همهمونو میبره.
اگه همه با بیل یه سد کوچیک درست کنیم، شرط میبندم میتونیم جلوشو بگیریم.
شاید بشه، ولی نمیدونم بقیه راضی باشن.
- شاید دلشون بخواد برن یه جای دیگه. - ولی اینجا خشکه.
- جای خشکتر از اینجا پیدا نمیکنیم. - داره زود بالا میاد.
باید با بقیه حرف بزنیم ببینیم کمک میکنن یا نه.
اگه کمک نکنن باید از اینجا بزنیم بیرون.
چی شده؟
خانم وینرایت؟ خانم وینرایت!
- بله، با من کار دارین؟ - وقتش شده، زودتر از موعد.
یه دفعه همهجای تنتو گرفت؟
هی، حرف بزن و جوابمو بده.
- آره، داره بدنیا میاد، گفتی زودتر از موعد؟ - شاید بخاطر تبش اینجوری شده.
خب، باید پاشه وایسته، باید یه کم راه بره.
- نمیتونه، رمقی نداره. - ببین، مجبوره، من زیاد بچه به دنیا آوردم.
میرم چراغ رو بیارم، اگی؟
اَگی، حواست به این دوتا باشه.
درسته. روتی، وینفیلد، برین پایین پیش اَگی.
- واسه چی؟ - چون باید برین.
- رزاشارن داره بچهدار میشه. - من میخوام ببینم!
- خواهش میکنم، مامان... - زود باشین، زود!
- داره بدنیا میاد؟ - معلومه.
قراره یه بچهی قشنگ داشته باشی، فقط باید کمکمون کنی.
میتونی پاشی و راه بری؟
- امتحان میکنم. - آفرین دختر خوب.
وقتشه.
- پس اگه بخوایم هم نمیتونیم بریم؟ - نه.
- پس باید سد بسازیم. - مجبورین!
باید سد بسازیم.
- درد دخترم شروع شده. - بچه؟
- آره، نمیتونیم بریم. - بچهی ما که نیست، ما میتونیم بریم.
معلومه که میتونین. خب، برین! چی جلوتونو گرفته؟
برین دیگه!
بالاتر! باید بلندترش کنیم!
جان، آروم باش، خودتو میکُشی!
دست خودم نیست، نمیتونم این نالهها رو تحمل کنم.
- مثل وقتی که...مثل وقتی... - میدونم، ولی آروم باش.
فرار میکنم! به خدا قسم یا باید کار کنم یا فرار کنم.
- اوضاع چطوره؟ - داره میاد.
سرعتش کم شده، اون طرف داره بیشتر میشه.
ولی هنوز داره بالا میاد.
اگه دنیا اومده بود، مامان خبرم میکرد.
آره... آره...
سپیدار! چه گندهس!
سد شکست.
- جان، چی شده؟ - پاهام شُل شد، دیگه نمیکشن.
- بهنظرت میتونی ادامه بدی؟ - آره، من خوب میشم، شما برین.
حالش چطوره؟
فکر کنم خوبه، خوابیده.
نفس نکشید...زنده نبود.
- هر کاری از دستمون برمیاومد، کردیم. - میدونم.
تمام شب کار کردیم، بعد درخت سد رو شکافت.
میدونم، شنیدم.
- فکر میکنی حالش خوب بشه؟ - نمیدونم.
یعنی هیچ کاری نمیشد کرد...؟
نه! فقط یه کار واسه انجام دادن بود و ما انجامش دادیم.
رفتم سراغ کامیون، به درد نمیخوره.
موتور پر از آبه، باتری هم تا الان از کار افتاده.
به دنیا اومد؟ بچه به دنیا اومد؟ کجاست؟
بچهای در کار نیست.
اصلاً هیچوقت بچهای نبود، ما اشتباه کردیم.
کاش واقعاً یه بچه بود...
برو حالا.
ببین، ما که فعلاً گیر افتادیم.
و این هیچ خیری نمیرسونه. فقط غصه و مشکل درست میکنه.
نمیتونین ببرینش بیرون و دفنش کنین؟
حق با توئه، فقط غصه میاره.
قانوناً نباید دفنش کنیم.
آره، خیلی چیزا خلاف قانونه ولی ما نمیتونیم انجامشون ندیم.
آره.
جان، میتونی ببریش و دفنش کنی؟
حتما...
من انجامش میدم.
حتما اینکارو میکنم.
بدینش به من!
یالا بدینش دیگه!
بیل همون بیرونه.
برو پایین و بهشون بگو.
برو تو خیابون...
و بپوس...
و اونجوری بهشون بگو.
اینجوری میتونی حرف بزنی.
من حتی نمیدونم تو پسر بودی یا دختر...
و هیچوقت هم نمیفهمم.
برو پایین، تو خیابون دراز بکش.
شاید اونوقت بفهمن.
آره، وقتشه.
ما داریم از اینجا میریم، میریم یه جای بلندتر.
چه تو بیای، چه نیای،
من رزاشارن و اون دوتا رو از اینجا میبرم.
- نمیتونیم! - ولی داریم میریم!
باشه، میریم.
- مامان، من نمیام. - چرا نمیای؟
- خب، من و اَگی... - باشه...
تو اینجا بمون، ال، حواست به وسایل باشه،
وقتی آب پایین رفت، ما برمیگردیم.
زود باشین، قبل از اینکه بارون بدتر بشه.
بیا، رزاشارن، میریم یه جای خشک.
میتونم راه برم.
ال، همین که آب فروکش کرد، ما برمیگردیم.
اگه تام اومد، بهش بگو ما برمیگردیم و بگو مواظب باشه!
باید ادامه بدیم.
- رزاشارن، حس میکنی میتونی راه بری؟ - یه کم سرم گیج میره.
حس میکنم که انگار...
- حالا که داریم میریم، کجا داریم میریم؟ - نمیدونم.
دست رزاشارن رو بگیر.
نگفتی داری با این عجله کجا میریم.
فکر کنم توی اون انبار خشکه. میریم اونجا تا بارون بند بیاد.
احتمالاً صاحبش ما رو بیرون میکنه.
زود باشین! یه بارون حسابی داره میاد!
طاقت بیار، رزاشارن.
بیا تو.
دراز بکش، رزاشارن.
بخواب و استراحت کن.
همینجوری، یه راهی پیدا میکنم که خشکت کنم.
مامان؟ مامان؟
- چی میخوای؟ - نگاه کن.
- اینجا مال شماست؟ - نه.
ما فقط از بارون پناه گرفتیم، دخترمون مریضه.
اگه یه پتوی خشک داری، میشه بدی که لباسای خیسشو عوض کنیم؟
ممنون.
- اون مرده چشه؟ - اول مریض شد، حالا داره از گرسنگی میمیره.
- چی؟ - داره از گرسنگی تلف میشه!
توی مزرعهی پنبه مریض شد، شش روزه چیزی نخورده.
- باباته؟ - آره.
میگفت گرسنه نیست، یا میگفت تازه خورده.
همهی غذا رو به من داد، حالا دیگه اونقدر ضعیفه که نمیتونه تکون بخوره.
خیالت راحت، تو فقط آروم باش.
نمیدونستم...میگفت خورده یا گرسنه نیست.
دیشب رفتم، شیشهی یه مغازه رو شکستم، یه تیکه نون دزدیدم، به زور دادم بخوره،
ولی همهشو بالا آورد.
بعدش ضعیفتر شد.
باید یه کم سوپ یا شیر بخوره.
شماها پول دارین که براش شیر بخریم؟
نگران نباش، یه کاریش میکنیم.
بهت میگم داره میمیره!
- از گرسنگی داره میمیره! - هیس!
آره.
میدونستم که این کارو میکنین.
میدونستم.
میشه همه برین بیرون؟
بیاین، بچهها، بیاین بیرون توی آلونک.
باید بخوری.
بیا...
بیا...
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.