All language subtitles for Life of Pi 2023 1080P Cinephilia

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

کانالی برای عاشقان سینما :Cinephilia https://t.me/Video_Archives

‫مترجم: «امیرحسین ثقفی»

به لطف و حمایت AMIN

‫صبح بخیر، پای.

‫مهمون داری.

‫وقتشه بری بیرون.

‫بیا عزیزم، برو بیرون.

‫به نظر آدم‌های خوبی میان.

‫ام...

‫آقای پاتل...

‫من لولو چن هستم از سفارت کانادا در مکزیک

‫متأسفم که تا حالا فرصت آشنایی پیش نیومده بود

‫مدارک شمارو در وینی‌پگ پیدا کردم.

‫حال‌تون چطوره؟

‫اجازه بدید آقای اوکاماتو رو معرفی کنم ‫از وزارت حمل‌ونقل ژاپن.

‫ایشون مایلن با شما درباره‌ی اتفاقی که ‫افتاد صحبت کنن

‫صبح بخیر، آقای پاتل.

‫من اومدم تا دربارۀ غرق‌شدن کشتی تیم‌سام ‫با شما صحبت کنم

‫هشت ماهه که هیچ خبری نبوده.

‫همه مشتاقن بدونن شما چه چیزی رو به خاطر میارید

‫من دارم گزارش رسمی این فاجعه رو تهیه می‌کنم

‫- اجازه می‌دید مکالمه‌مون رو ضبط کنم؟ ‫- اهم!

‫اوه!

‫شما انگلیسی صحبت می‌کنید؟

‫آیا مترجم لازم دارید؟

‫نه.

‫فقط خجالتیه...

‫شکلات می‌خوای پای؟

‫مم... شربت لیمویی، ‫مورد علاقه‌مه.

‫شما هم میل دارید؟

‫نه، ولی ممنونم.

‫با ما می‌نشینید؟

‫مم.

‫- ضبط برای چیه؟ ‫- برای همه‌ی طرف‌های درگیر:

‫وزارت‌خانه، شرکت کشتیرانی، ‫خانواده‌های خدمه‌ی مفقودشده،

‫و شرکت‌هایی که بار از دست دادن.

‫ما بابت این فقدان به شدت متأسفیم، آقای پاتل.

‫راحت هستید؟

‫بله، شما چطور؟

‫آه، من کاملاً راحتم، ‫مرسی.

‫می‌تونم شروع کنم؟

‫از توکیو تا اینجا اومدید؟

‫بله، دیروز رسیدم.

‫خانم چن امروز صبح منو برد دیدن قایق نجات.

‫- سفر خوبی داشتید؟ ‫- داشتم، مرسی.

‫من سفری وحشتناک داشتم.

‫بله... واقعاً متأسفم.

‫۱۹م فوریه ۱۹۷۸

‫این مصاحبه در درمانگاه بنیتو خوآرز، ‫توماتلان، مکزیک،

‫درباره‌ی غرق شدن کشتی تیم‌سام است.

‫لطفاً نام کامل‌تون رو بفرمایید.

‫پیسین مولیتور پاتل.

‫؟پیسین؟ ‫هه! اسم خاصیه.

‫به معنی "استخر شنا"ست، به فرانسوی.

‫- آه. ‫- می‌تونید منو "پای" صدا بزنید.

‫آقای پاتل، چند سالتونه؟ ‫و خانواده‌تون اهل کجان؟

‫من...

‫هوم؟

‫ایشون هفده سالشه و خانواده‌شون ‫اهل پاندیچری هند بودن

‫درسته.

‫آیا تحت تهدید بودن، پای؟

‫می‌دونیم که الان در هند ناآرامی سیاسی هست

‫چرا رفتن؟

‫چرا کانادا رو انتخاب کردن؟

‫برای زندگی بهتر، خانم چن.

‫حدس می‌زنم والدین شما هم همین کار رو کردن

‫چیزی برای خوردن دارید؟

‫آه، ام...

‫کمی کلوچه دارم.

‫می‌تونید بگید اون روز که کشتی غرق شد ‫چه اتفاقی افتاد؟

‫آیا کشتی دیگه‌ای هم در کار بود؟

‫شاید انفجاری رخ داد؟

‫لطفاً برای ضبط صحبت کنید.

‫- شاید بهتر باشه به پای زمان بدیم... ‫- اومدید که داستان منو بشنوید؟

‫- بله. ‫- از کجا شروع کنم؟ «یکی بود یکی نبود»؟

‫ما بچه نیستیم، آقای پاتل.

‫ما همه بچه‌ایم، آقای اوکاماتو.

‫تیم‌سام هشت ماه پیش مانیلا رو ترک کرد ‫و از اون زمان ناپدید شده.

‫شما تنها بازمانده‌ی شناخته‌شده هستید.

‫باید بدونم چه اتفاقی افتاد.

‫مرد مذهبی‌ای هستید، آقای اوکاماتو؟

‫ام... ‫نه، واقعاً نه.

‫چرا نه؟

‫من همه چیز رو براتون تعریف می‌کنم...

‫چون داستان من باعث میشه به خدا ایمان بیاری

‫یکی بود، یکی نبود...

‫من تو باغ گیاه‌شناسی پوندیچری زندگی می‌کردم ‫توی باغ‌وحش

‫باغ‌وحش خیلی بزرگی بود، ‫در چندین هکتار گسترده شده بود،

‫اون‌قدر بزرگ که یه قطار می‌تونست توش بگرده

‫الان اون‌قدر کوچیکه... ‫که توی ذهنم جا می‌شه.

‫باکینگهام!

‫- باکینگهام! ‫- کجا میری، رانی؟

‫داشتم باکینگهام رو می‌بردم دامپزشکی، پیسین

‫ولی طنابو گاز گرفت و پاره کرد.

‫تو طنابو گاز زدی؟

‫گاز زدی...

‫- اصلاً کمکی نمی‌کنی، شاش‌دون ‫(شوخی با ابتدای اسم پیسین) ‫- بسه دیگه.

‫شاش، شاش، پاتل شاشو.

‫دیگه اینو نگو. این دیگه اسمم نیست.

‫چی می‌گی تو؟

‫از این به بعد می‌خوام اسمم "پای" باشه.

‫مثل "پای لیمو"؟

‫نه. ‫یعنی مثل عدد پی ... ۳٫۱۴۱...

‫...۵۹۲۶۵۳۵۸۹۷۹.

‫آهان،

‫چون مثل یه عدد بی‌نهایت، ‫هی ادامه می‌دی و تموم نمی‌شی.

‫- اوخ! باکینگهام! ‫- خواهر بزرگم، رانی.

‫نابغه ریاضی، ‫ولی واقعاً رو اعصاب.

‫- بابا... ‫- وقت ندارم، پسین.

‫بلک‌ان‌وایت همکاری نمی‌کنه ‫(اسم گورخر: سیاه و سفید)

‫کاش می‌تونستم تربیتش کنم.

‫- یاه! ‫- یاه! آاا...

‫- باید درستش کنم. ‫- بابام باغ‌وحش رو از صفر ساخت.

‫همیشه آرزو داشت مربی سیرک بشه،

‫ولی به این نتیجه رسید که ‫صاحب باغ‌وحش شدن هم بهترین چیزه

‫- پسین! کجایی؟ ‫- دارم میام، آما ‫(Amma: مادر به زبان تامیل)

‫و مامانم از همه‌مون مراقبت می‌کرد.

‫ارنج جویس الان مامان شده، پسین.

‫باید مواد معدنی بیشتری تو رژیمش باشه.

‫- و موزها پر از پتاسیم‌ان. ‫- آخ!

‫نه عزیزم، ‫اینا برای اورانگوتانه.

‫اوه، به بابات بگو دایی و خاله‌ت میان برای چای

‫یاه، یاه، یاه، یاه...!

‫در رو باز کن، پسرم.

‫یاه، یاه، یاه!

‫- وای! ‫- بابا، ماماجی (دایی) و خاله میان برای چای

‫خوبه. ‫بلک‌ان‌وایت لج‌بازی می‌کنه...

‫وای!

‫...و پرخاشگر شده، پسین

‫دقیقاً مثل دولت‌مون.

‫اگه فقط به حرفم گوش می‌داد، ‫همه‌چی راحت‌تر می‌شد.

‫یاه! یاه! یاه!

‫خب، امروز من مسئولم، ‫بلک‌ان‌وایت، برو تو قلمروت.

‫یاه! یاه!

‫- یاه، بلک‌ان‌وایت، یاه! ‫- یاه، بلک‌ان‌وایت!

‫- من مسئولم. ‫- یاه!

‫سلام خاله

‫- هیس! ‫- چی کار می‌کنی؟

‫می‌خوام از این کفتار یه عکس نزدیک بگیرم ‫برای کلاس

‫مشاهده و تحلیل، کلید درک دنیای طبیعیه پسین

‫تو مدرسه مجبور بودم خاله‌مو «خانم کومار» صدا کنم ‫چون معلم علومم بود

‫- اوه خدای من! ‫- چی شده؟

‫یه دندونه!

‫کروکوتا کروکوتا ‫می‌تونه با این دندونا یه گاو وحشی رو خرد کنه ‫[کروکوتا، موجودی اساطیری شبیه به کفتار]

‫- خیلی نزدیک نرو، پسین. ‫- حالت خوبه؟

‫دندونو گرفتم!

‫به بابات نگو. ‫کار دستم می‌دی.

‫می‌خوام اینو ببرم سر کلاس، پسین.

‫«پای»!

‫«پای پاتل»

‫خوشم اومد.

‫- ماماجی! ‫- آها!

‫خاله‌تو دیدی، پسین؟

‫هی گم می‌شه ‫میره دنبال حیوانا.

‫- حالا منو «پای» صدا کن، ماماجی. ‫- چی؟ چرا؟

‫ماماجی خودش اسممو انتخاب کرد.

‫ولی «پسین» اسم باارزشیه.

‫نه‌تنها خوش‌یمنه، ‫بلکه فرانسویه.

‫اسم تو برگرفته از بهترین استخر پاریسه!

‫استخر مولیتور.

‫آبش اون‌قدر تمیز بود ‫که می‌تونستی باهاش قهوه درست کنی.

‫استخر مورد علاقه‌ی خدایان.

‫و اون کسی بود که شنا رو یادم داد.

‫آه، فردا برای کلاس شنات...

‫ما باید روی صاف و کشیده نگه داشتن بدنت ‫کار کنیم

‫زیاد فکر نکن.

‫- فقط به جلو حرکت کن، فهمیدی؟ ‫- فهمیدم.

‫خوبه! هاها!

‫اورنج جوس! (Orange Juice)

‫به عنوان یه مادر جدید،

‫آخرین چیزی که بهش فکر می‌کنی خودته،

‫ولی باید قوی بمونی.

‫این خیلی مهمه.

‫و این موزها شما دوتا رو قوی نگه می‌دارن.

‫- می‌تونم یکی بدم، اما؟ ‫- اوه...

‫هی... هو!

‫ببین، اورنج جوس. از یه پسر به یه پسر دیگه.

‫اوه، تقریباً یادم رفت، ‫ماماجی و خاله اومدن.

‫زندگی‌مون رؤیایی بود،

‫ولی دولت آشفته بود، ‫بحث می‌کرد و می‌خواست همه‌چیز رو کنترل کنه.

‫در خیابون‌ها شورش بود.

‫مردم از آینده می‌ترسیدن. ‫دیگه به باغ‌وحش ما نمی‌اومدن.

‫ولی پدرم هیچ‌وقت دست نکشید.

‫فکر می‌کرد یه ببر بنگال ‫می‌تونه کسب‌و‌کار جدیدی بیاره.

‫ببر اومده؟

‫- امروز وقت زیادی نداریم. ‫- هنوز نه.

‫یه ببر بنگال برای کارمون خیلی خوبه، گیتا.

‫- امیدوارم همین‌طور باشه. ‫- هوم؟

‫- دیدی؟ ‫- ها؟

‫بزها رو تو محوطه کرگدن‌ها گذاشتیم.

‫ولی... این امنه؟

‫خب، کرگدنمون تنها بود،

‫فکر کردم بزها می‌تونن براش هم‌نشین خوبی باشن

‫کاش سیاستمدارامون از حیوونات یاد می‌گرفتن

‫یعنی چی؟

‫همه این دعواها توی پارلمان ‫داره آشوب درست می‌کنه

‫همش بخاطر ناتوانی احزاب سیاسی در سازشه

‫لازم نیست همدیگه رو دوست داشته باشن

‫- فقط باید کنار بیان. ‫- دقیقاً.

‫- کامیون رسید به در اصلی. ‫- چی؟

‫- ببر داره میاد! ‫- هوو!

‫- می‌تونیم بریم ببینیمش؟ ‫- دارن میارنش سمت محوطه.

‫باید همین حالا مراسم رو انجام بدیم.

‫- چرا همیشه باید این کارو بکنیم؟ ‫- دلیلشو می‌دونی.

‫چون شگون داره.

‫اون تو امنه؟

‫برای چند دقیقه.

‫پراساد رو درست کردم، ‫ولی خونه جا گذاشتمش. ‫[پراساد، غذای پیشکش مذهبی در آیین هندو]

‫اسم ببر چیه، بابا؟

‫ام... ریچارد پارکر.

‫واقعاً؟

‫رو کاغذها همین نوشته.

‫زود باش، ماماجی.

‫Om namo namah. ‫[سر تعظیم فرود می‌آوریم - سانسکریت]

‫خدایان این ببر و این باغ‌وحش رو برکت بدن.

‫و این دوران سخت، ‫ما رو قوی‌تر کنه.

‫Om Sarve Bhavantu Sukhinah ‫[همگان در شادی به سر برند - سانسکریت]

‫Sarve Santu Niramayah ‫[همگان در سلامتی به سر برند - سانسکریت]

‫ریچارد پارکر...

‫Sarve Bhad Rani Pushyantu ‫[همگان در خوش‌احوالی به سر برند - سانسکریت]

‫Maa Kaschid Dukhabhaag Bhavet ‫[هیچ‌کس گرفتار رنج‌وعذاب نباشد - سانسکریت]

‫Om Shaanti Shaanti Shaanti ‫[صلح صلح صلح باشد - سانسکریت]

‫- واقعاً؟ ‫- سانتوش!

‫باشه، بیا بیرون دیگه. ‫داری منو عصبی می‌کنی.

‫و کلاس سانسکریت ببر کی شروع می‌شه؟

‫- بس کن! ‫- وقتی تو شنا یاد بگیری.

‫اوه! کارت عالی بود، عزیزم!

‫ما تو هند مدرن زندگی می‌کنیم.

‫یعنی واقعاً نمی‌تونیم این مراسم‌های مسخره رو بذاریم کنار؟

‫عالی بود ماماجی. ممنونم.

‫- نمی‌بینمش. ‫- صبر داشته باش.

‫ببخشید گیتا، ‫ولی واقعاً باید بریم.

‫- ساعت سه باشگاه شنا دارم. ‫- اوه، معلومه.

‫نمی‌خوای ببر رو ببینی؟

‫- فردا میایم. ‫- زود می‌بینیمش.

‫- قول می‌دیم. ‫- خداحافظ همگی.

‫خیلی طول کشید!

‫- جعبه رو باز کردن. ‫- هان؟

‫الان دارن می‌برنش تو.

‫از داروهای بیهوشی هنوز گیجه.

‫چی شده سانتوش؟

‫باز هم توی سیب فیل‌ها تیغ پیدا کردن!

‫هوی رام! ‫فیل‌ها خوردنشون؟

‫- نه. ‫- خداروشکر!

‫- رانی، اون کجاست؟ ‫- نمی‌بینمش.

‫بهت دارم می‌گم گیتا، خطرناک‌ترین موجود این باغ‌وحش، انسانه.

‫همه چیز از بالا داره به پایین نشت می‌کنه.

‫خودتو ناراحت نکن.

‫مردم فکر می‌کنن می‌تونن هر کاری بکنن چون دولت کاملاً فاسده

‫اونا به ما نشون می‌دن که رفتار بد هیچ عاقبتی نداره.

‫- عزیزم، باید آروم باشی. ‫- دلم می‌خواست یه درس حسابی به حزب کنگره بدم. ‫(حزب سیاسی اصلی هند)

‫مثل شیرهایی هستن توی سیرک،

‫ولی اگه ما بلندتر داد بزنیم و تازیانه بزنیم،

‫می‌فهمن که شیر غالب کیه، نر برتر کیه.

‫ما به نظم نیاز داریم گیتا. نظم!

‫اوضاع زیادی بی‌ریخته.

‫- نمی‌تونم ازمون محافظت کنم. ‫- می‌دونم سخته.

‫نه، دیگه اینجا امن نیست.

‫توی خیابون‌هامون خشونته، توی باغ‌وحشمون خشونته

‫نمی‌دونم چقدر دیگه می‌تونیم اینجا بمونیم.

‫یعنی چی؟

‫این خونه‌ی ماست.

‫من نمی‌خوام برم.

‫ریچارد پارکر، بیا دیگه، ‫منتظریم ببینیمت.

‫پیسین! ‫داری چی کار می‌کنی؟

‫- هیچی...! ‫- فوراً بیا اینجا!

‫- رانی این کارو کرد! ‫- من کاری نکردم!

‫پیسین، ‫باید به قوانین احترام بذاری.

‫فقط می‌خواستم توجهش رو جلب کنم.

‫و تو رانی، تو که باید عاقل‌تر باشی!

‫- چرا همیشه تقصیر منه؟ ‫- ساکت، هر دوتون!

‫- بابا، نمی‌اومد بیرون. ‫- ریچارد پارکر چه حیوانیه؟

‫یه ببر سلطنتی بنگال، بابا.

‫و ببرها فوق‌العاده خطرناک‌ هستن.

‫شنیدی چی گفتم؟

‫آنجلی!

‫بابات الان خیلی تحت فشاره.

‫نه، زیادی نرم‌گیر بودیم گیتا.

‫وقتشه بزرگ بشن و واقعیت رو بفهمن.

‫با پنهون کردن حقیقت ازشون، امن‌تر نمی‌شن.

‫- باید خطرها رو درک کنن. ‫- درک می‌کنن. بهشون گفتم.

‫باید واقعیت رو بهشون نشون بدیم.

‫- هی... ‫- باکینگهام.

‫باکینگهام.

‫می‌بینی؟

‫تور رو بیار.

‫بابا، داری چی کار می‌کنی؟

‫بابا؟

‫هیچ وقت اینو فراموش نکن.

‫در قفس تغذیه رو باز کن.

‫بابا... باکینگهام رو بیار بیرون، ‫بابا، خواهش می‌کنم؟

‫- بابا، خواهش می‌کنم، بیارش بیرون، بابا، خواهش می‌کنم ‫- همین‌جا بمون، همه چیز مرتبه.

‫چرا این کارو کردی؟

‫خیلی وحشتناک بود.

‫چطور تونستی اجازه بدی این اتفاق بیفته؟ ‫نمی‌فهمم.

‫باکینگهام به کسی آسیبی نزده بود.

‫عزیزم، اون فقط یه حیوانه.

‫- من دوستش داشتم. ‫- می‌رم تو اتاقم.

‫نه، همین‌جا می‌مونی.

‫فکر می‌کنی اینجا جای امنیه؟

‫خرس‌های هیمالیا -

‫با یه ضربه‌ی پنجه‌شون،

‫دل و روده‌ت رو در میارن و پخش زمین می‌کنن.

‫فهمیدی؟

‫- فهمیدی؟ ‫- بله، پدر.

‫کفتارها قوی‌ترین آرواره‌ها رو دارن توی طبیعت.

‫اونا زنده‌زنده می‌خورن‌ت.

‫- فهمیدی؟ ‫- بله، پدر.

‫اورانگوتان‌ها، ‫قدرت ده مرد رو دارن،

‫- استخون‌هات رو مثل چوب‌کبریت می‌شکنن. ‫- بله، پدر.

‫شترمرغ خنده‌دار به نظر میاد، نه؟

‫ولی یکی از خطرناک‌ترین حیوانات باغ‌وحشه.

‫با یه لگد، کمرت می‌شکنه.

‫- فهمیدی؟ ‫- بله، پدر.

‫هیچ حیوانی رو بی‌خطر فرض نکن.

‫زندگی، از خودش دفاع می‌کنه ‫حتی اگه خیلی کوچیک باشه.

‫این دنیا خطرناکه.

‫اینکه بی‌خیال باشی، یه اشتباهه.

‫فقط ببین دولت با ما چیکار می‌کنه.

‫فهمیدی؟

‫بله، پدر.

‫خوبه.

‫باید ازتون محافظت کنیم، عزیزهای من.

‫یه روزی امیدوارم همه‌ی اینا برات معنا پیدا کنه.

‫الان خوشحالی و سیر شدی؟

‫واسه همینه که خرخر می‌کنی؟

‫تو یه هیولا هستی.

‫کاش هیچ‌وقت نمی‌اومدی اینجا.

‫ازت متنفرم، ریچارد پارکر.

‫ازت متنفرم!

‫همه‌ی اینا خیلی جالبه،

‫- ولی من باید برگردم سر اصل ماجرا. ‫- کدوم ماجرا بود؟

‫اون شب روی تمت‌سام چی شد؟

‫دارم به اون قسمت می‌رسم.

‫- آره، ولی خیلی کند پیش می‌ری. ‫- دارم از خانوادم برات می‌گم.

‫می‌فهمم.

‫ولی من باید در مورد کشتی بدونم.

‫اگه اینا جواب‌هایی نیستن که می‌خواین، ‫آقای اوکاماتو،

‫باید سوالای دیگه‌ای بپرسین.

‫- اه... ‫- اوه!

‫خانم چن، من این همه راه اومدم! ‫وقت به نفع من نیست.

‫- می‌خواین چیکار کنم؟ ‫- نمی‌دونم.

‫با مافوقتون حرف بزنم؟

‫اون مفیدتره شاید؟

‫فکر کنم بدونین اون رفته مرخصی ‫و الان من مسئولم.

‫پای، ببخشید.

‫می‌دونم سخته، ‫و آقای اوکاماتو هم...

‫به این نوع مصاحبه‌ها عادت نداره، ‫ولی واقعاً باید بدونه چی شده.

‫- پس باید سوالای درستی بپرسه. ‫- درسته.

‫کاملاً موافقم، ولی میای بیرون ‫که دوباره سعی کنه؟

‫من یه سوال از آقای اوکاماتو دارم.

‫مطمئنم با کمال میل جواب می‌ده.

‫وقتی پرسیدم که مذهبی هستی یا نه، ‫چرا مکث کردی؟

‫خب، سوال شخصیه. ‫غافلگیر شدم.

‫الان که آماده‌تری، ‫می‌تونی جواب بدی؟

‫من به خدا اعتقاد ندارم.

‫خیلیا تو مسیر زندگی، خدا رو گم می‌کنن.

‫من خدا رو گم نکردم.

‫اصلاً هیچ‌وقت باورش نداشتم.

‫دین یه عادته، نه حقیقت.

‫یه عصا به وقت نیاز.

‫چرا اینطوری فکر می‌کنی؟

‫سال‌ها پیش، آقای پاتل، ‫زنم خیلی مریض شد.

‫هر روز ‫از خدا می‌خواست کمکش کنه.

‫»کجایی؟» گریه می‌کرد.

‫«اینجایی؟»

‫خدا هیچ‌وقت نیومد.

‫اونی که نجاتش داد، خدا نبود.

‫دارو بود.

‫- پس، بی‌خدایی. ‫- بله.

‫بهت احترام می‌ذارم.

‫بی‌خداها هم یه نوع ایمان دارن.

‫اونی که نمی‌فهمم، ‫آگنوستیک‌ها هستن. ‫[ندانم‌گراها]

‫هیچ‌چیزی رو نمی‌پذیرن.

‫انتخاب شک به عنوان فلسفه‌ی زندگی،

‫مثل انتخاب سکون ‫به منظور سفر می‌مونه.

‫متأسفم بابت بیماری همسرت.

‫- الان حالش بهتره؟ ‫- آره. ممنون.

‫آقای پاتل، می‌شه برگردیم به تیم‌سام؟

‫راهی برای برگشت به تیم‌سام نیست.

‫داشتی از خانوادت می‌گفتی، پای.

‫چطور آدمایی بودن؟

‫مذهبی بودن؟

‫سوال خیلی خوبیه، ‫خانم چن.

‫پدرم اصلاً مذهبی نبود، ‫ولی آما اون‌قدر دعا می‌کرد که برای هر دوشون کافی بود

‫وقتی که، ام...

‫وضعیت اضطراری تو کل کشور اعلام شد، ‫حتی بیشتر دعا می‌کرد.

‫اون موقع بود که بابا تصمیم گرفت ‫باید بریم.

‫یه باغ‌وحش تو کانادا پیدا کرد ‫که ما و همه‌ی حیوانات رو می‌خواست.

‫هر آخر هفته می‌رفتیم بازار

‫تا برای سفر آماده شیم.

‫هنوز کلی کار مونده.

‫امیدوارم بابات اون گلد فلیک‌شو پیدا کنه. ‫(Gold Flake: برند قدیمی سیگار در هند)

‫فقط یه هفته وقت داریم ‫تا راه بیفتیم به سمت کانادا.

‫قطعاً یه چمدون دیگه لازم داریم.

‫چمدونا زیادی شدن، آما.

‫- خودم کمک می‌کنم ببرمشون رو کشتی، آما. ‫- آفرین پسر خوبم.

‫اوه! نزدیک بود یادم بره!

‫- برای امروز لیچی لازم داریم!(سرخالو، میوه‌ای چینی با طعم شیرین) ‫- من می‌رم بخرم.

‫سانتوش، ‫فکر می‌کنی تو کانادا لیچی داشته باشن؟

‫می‌فهمیم.

‫- سیگارتو گرفتی؟ ‫- نه، گلد فلیک نداشتن.

‫- خب، نذار بمونه واسه لحظه‌ی آخر. ‫- نمی‌ذارم.

‫میوه‌ها فوق‌العاده‌ان، رانی.

‫بفرما.

‫اگه به سازوکار هندونه فکر کنی...

‫هندونه که سازوکار نداره.

‫خب، خواصش رو بگیم.

‫میوه‌ای نرمه توی پوسته‌ای سفت

‫که توش دونه‌های سیاه با توان رشد صدها میوه دیگه

‫منتظر شکوفا شدن هستن.

‫یه معجزه است که منتظره اتفاق بیفته.

‫می‌تونیم بریم؟ کلی کار برای بستن چمدون دارم.

‫پای! السلام علیکم.

‫و علیکم السلام.

‫چه دیدار دلپذیری!

‫- خانم پاتل! ‫- هوم؟

‫امروز توی این دکه خرما نیست.

‫دولت گیر داده به مالیات خرماها!

‫دیگه چی مونده؟

‫پای! چه تصادف جالبی!

‫آقای پاتل، خوشحالم دوباره می‌بینمتون.

‫پای، وقتی بری کانادا خیلی دلمون برایت توی معبد تنگ می‌شه

‫هوم.

‫با عرض احترام، آقا و خانم پاتل.

‫بلیط کشتی‌تونو رزرو کردین؟

‫- بله، پاندیت‌جی. (راهب هندو) ‫- اما، من می‌رم خونه.

‫- کتاب‌هامو جا گذاشتم. ‫- کتاب؟

‫- ام، پای... ‫- بله؟

‫می‌تونیم رو حضورت توی گروه کر جمعه‌ی این هفته حساب کنیم؟

‫- چه گروه کری؟ ‫- اعضای جماعت من.

‫پای صدای فوق‌العاده‌ای داره.

‫- لیچی! یادم رفت لیچی بخرم. ‫- نه، یه کم اینجا بمون.

‫ببخشید پدر، ولی پای جمعه توی مسجد خواهد بود.

‫- مسجد؟ ‫- آشنایی‌اش با قرآن کریم فوق‌العاده‌ست.

‫- خیلی امیدبخشه. ‫- چرا میری مسجد، پسین؟

‫بابا، بریم خونه؟ رانی باید وسایلش رو جمع کنه، نه؟

‫نه، من اینجام راحتم.

‫فکر کنم شما دوتا قاطی کردین.

‫پای طبق معمول جمعه توی معبد خواهد بود.

‫- میری معبد، پسین؟ ‫- می‌تونی این هفته باهاش بری، سانتوش.

‫مطمئن نیستم بتونم بیام، پاندیت‌جی.

‫متأسفم اگه ناامیدتون می‌کنم ‫ولی پای جمعه در مراسم عشای ربانیه

‫نه، پای توی مسجده!

‫می‌فهمم -

‫تو این روزای پرآشوب لازمه که جمعیتو بالا ببریم

‫وقتی حضور مردم کم شده.

‫ولی پای توی معبده.

‫«بالا بردن جمعیت»؟

‫مسجد ما پر از مومنین واقعیه، مرسی.

‫اگه شما می‌گین.

‫حداقل ما نیازی نداریم با پرکردن سالن عبادت از خدایان متعدد ‫جبران کنیم

‫نه، شما سالن‌هاتون رو با همسران متعدد پر می‌کنین

‫اوه!

‫نمی‌دونم چرا می‌خندی.

‫سوءهاضمه دارم.

‫خدای خودتو به صلیب کشیدن

‫خیلی روش متمدنانه‌ای برای رفتار با پیامبر نیست، نه پای؟

‫- هوم؟ ‫- عیسی برای همه‌ی ما مرد، پای،

‫ولی هنوز زنده‌ست!

‫من نمی‌فهمم این چطور ممکنه.

‫یه معجزه‌ست.

‫تو دین شما که اصلاً معجزه‌ای وجود نداره.

‫ما معجزه‌ی وجود داشتن رو داریم.

‫پرواز پرنده‌ها، باریدن بارون، رشد محصولات.

‫- ما همه اونارو داریم. ‫- ما یه خدای باشکوه داریم!

‫و با وجود یه خدا هنوز سر هیچی توافق ندارین!

‫اوه! اینو کسی می‌گه که از نظام طبقاتی دفاع می‌کنه.

‫- اوه! ‫- تقسیم مردم این‌طوری اصلاً مذهبی نیست.

‫نه به اندازه‌ی خوردن گوشت خدای خودتون!

‫خب، حداقل ما گاو نمی‌پرستیم.

‫نه، شما فقط خون می‌نوشین!

‫چطور جرأت می‌کنی به آیین مقدس توهین کنی؟

‫خانم‌ها و آقایان، لطفاً!

‫ما هنوز تو کشور عزیزمون آزادی مذهب داریم.

‫آزادی «یک» مذهب!

‫آقای پاتل، پای نمی‌تونه هندو باشه

‫اگه به یه دین نوظهور اعتقاد داشته باشه، نه دین اصلیمون.

‫خانم پاتل، پای نمی‌تونه مسلمون باشه ‫اگه به صدها خدا باور داشته باشه، نه فقط یکی

‫آقا و خانم پاتل،

‫پای نمی‌تونه مسیحی باشه اگه برای بت‌ها دعا می‌کنه.

‫پسین؟

‫خب، حق با اوناست.

‫باید یکی رو انتخاب کنی.

‫کدوم رو انتخاب می‌کنی؟

‫خیلی فکر کردم... خیلی در مورد مرگ.

‫مهم نیست که باکینگام به بهشت رفته،

‫به زندگی پس از مرگ یا تجسد دوباره.

‫همه‌ی این‌ها نسخه‌هایی از یک چیز هستند.

‫فقط از من می‌خواهی که داستان بهتر رو انتخاب کنم.

‫چرا باید انتخاب کنم؟

‫باهاش حرف می‌زنیم.

‫عزیزم، باید یکی رو انتخاب کنی.

‫همینطور که زندگی می‌کنه.

‫تو که هندو هستی، ‫چرا همون رو ادامه ندی؟

‫ماماجی دو تا گذرنامه داره.

‫- هندی و فرانسوی. ‫- نکته خوبیه.

‫این کاملاً فرق داره.

‫فرانسه و هند ملت‌هایی روی زمین هستند.

‫پس، چند تا ملت در آسمون وجود داره؟

‫میدونی... خیلی کارها برای بسته‌بندی و رفتن داریم.

‫این چیزها می‌تونن منتظر بمونن.

‫باید برگردیم خونه قبل از ساعت منع رفت و آمد.

‫و باید تمرکز کنیم روی رسیدن به کانادا.

‫کشتی سیم‌سام اسمی عبری و به معنای لفظی فروکاستن ‫برگرفته از آموزه‌های کابالای یهودی اسحاق لوریا است

‫حیوانات کجان، بابا؟

‫دارن تو داک تخلیه‌شون می‌کنن.

‫هی!

‫بار رسید.

‫- آما کجاست؟ ‫- داره همه چیز رو توی کابین‌ها مون باز می‌کنه.

‫خونه رو دور از خونه می‌سازه.

‫این کشتی خیلی بزرگه. ‫احساس می‌کنم توش گم می‌شیم.

‫واوو، واوو، واوو!

‫مواظب باش!

‫اونجا یه کفتار هست. ‫آرام باش!

‫این طرف. این طرف. ‫مواظب باش! مضطرب شدن

‫- فقط وقتی مضطرب می‌شن می‌خندن. ‫- باشه، باشه.

‫- آها! ‫- ماماجی!

‫- نمی‌ذاشتیم بدون این بری. ‫- هیچ‌وقت تسلیم نمی‌شی!

‫خواستم بهش بگم.

‫وقتی رسیدی به کانادا، سانتوش، ‫یاد بگیر شنا کنی.

‫- دیدن شما هر دو خیلی خوبه. ‫- باید می‌اومدیم.

‫می‌شه لطفا اورنج‌جوس رو خیلی آروم ببری؟ ‫اون از حرکت‌های یهویی خیلی بدش میاد.

‫مواظب باش!

‫بچه می‌ترسه، بابا.

‫وقتی حرکتشون قطع بشه، ‫همه چیز خوب میشه.

‫باید قفل رو چک کنی، پسین.

‫این‌جایی!

‫کابین‌ها چطورند؟

‫همون اندازه‌ اتاق‌های حیوانات.

‫در پایین‌ترین قسمت کشتی.

‫و کشتی داره بیشتر و بیشتر پایین میره.

‫راهروهای فلزی داره، ‫و صداهای عجیبی از خودش درمیاره.

‫ریچارد پارکر ‫خوشحال به نظر نمی‌رسه، بابا.

‫واوو، واوو، واوو...

‫من... دوباره بی‌هوشش می‌کنم. ‫خوابش می‌بره.

‫گربه‌ها خیلی دریازده می‌شن.

‫آرام، آرام، آرام!

‫واو! ‫واوو، واوو، واوو...

‫- حیوانات خوب خواهند بود؟ ‫- امیدوارم.

‫خاله! خاله، صدای آب رو از کابینمون می‌شنویم.

‫- می‌خوای بیای ببینی؟ ‫- فکر نمی‌کنم وقت باشه.

‫کاش با ما می‌اومدی.

‫اینجا موندن امن نیست.

‫برای شما فرق می‌کنه. ‫شما بچه دارید.

‫مواظب باشید.

‫خواهیم بود.

‫حتماً میایید دیدن‌مون؟

‫وقتی مستقر شدید.

‫- رانی! ‫- مم؟

‫تو همه چیزتو به دانشگاه تورنتو بده.

‫تو بهترین نمرات رو در امتحانات نهایی گرفتی.

‫درک تو از ریاضیات ‫کاملاً غریزیه.

‫- تو یه استعداد داری. ‫- ممنونم خاله.

‫می‌بینمت که پل می‌سازی.

‫هیچ فشاری نیست. ‫یک پل کافیه.

‫- فقط دارم تلاش می‌کنم هدف‌گذاری کنم. ‫- البته، عزیزم.

‫- پای... ‫- بله، ماماجی؟

‫الان شناگر خیلی خوبی هستی! ‫باید تمرینو ادامه بدی.

‫چالش بعدی‌ات اینه که باید ‫آبهای بی‌انتها رو تسخیر کنی.

‫یعنی چی؟

‫دریای پهناور.

‫- های رام! ‫- اه... استخر برای من کافیه.

‫اوه، بزرگ فکر کن، سانتوش.

‫یادت باشه، پای - ‫بدن صاف و چابک.

‫دست‌ها رو تا جایی که می‌شه بکش

‫و فقط به حرکت ادامه بده.

‫میتونی با حلقه لاستیکی‌ت به او ملحق بشی، دوستم.

‫چقدر خنده‌دار!

‫دلمون برای همه‌تون خیلی تنگ می‌شه.

‫- بهتره بریم عزیزم. ‫- وگرنه از رو کشتی می‌ندازنمون تو دریا

‫سریع سریع سریع

‫سفر امنی برای همه.

‫در پناه دورگا ‫[دورگا - الهۀ قدرت و امنیت]

‫خداحافظ ماماجی!

‫- خداحافظ! ‫- خداحافظ!

‫- خداحافظ هند! ‫- فراموشمون نکنید!

‫- سانتوش، «گولد فلیک» گرفتی؟ ‫- نه.

‫اما من موکدا ازت خواسته بودم!

‫- خداحافظ! ‫- تو کانادا هم سیگار دارن گیتا.

‫اصلاً تو که سیگار نمی‌کشی.

‫آره، ولی اونجا «گولد فلیک» دارن؟

‫بستنی «آرون» دارن؟ ‫(Arun: برند بستنی هندی)

‫تلویزیون‌هاشون «اونیدا»ست؟ ‫(Onida: برند معروف تلویزیون در هند)

‫ماشین‌هاشون «امبسدر» هستن؟ ‫(Ambassador: خودروی کلاسیک ساخت هند)

‫- هنوز می‌تونم ببینمشون. ‫- همه‌چی درست می‌شه.

‫- از کجا می‌دونی؟ ‫- چون با هم‌ایم.

‫اونا رفتن، و من گرسنه‌م.

‫- تو همیشه گرسنه‌ای. ‫- معلومه که هستی.

‫ببخشید، می‌شه کمکمون کنید؟

‫- چی شده... ‫- اوه!

‫می‌گردیم دنبال سالن غذاخوری.

‫- ببخشید، می‌تونید راهنمایی‌مون کنید؟ ‫- هی! هی، لنگر رو بالا بکشید!

‫زیاد صمیمی نیستن، نه؟

‫- اوه، ببخشید. ‫- چیه؟

‫رستوران کجاست؟

‫شاید هم کافه‌تریا؟

‫امم، انگلیسی صحبت می‌کنید؟

‫ما...

‫نیاز داریم به...

‫غذا.

‫فکر کردی من احمقم؟

‫اوه! شما انگلیسی صحبت می‌کنید!

‫منو دارید که نگاه کنیم؟

‫- منو؟ ‫- هوم.

‫انتخاب سرآشپز باشه یا خودتون امر می‌فرمایید؟

‫قبل از این‌که نوع گوشتی که میل دارید رو بپرسم

‫مایلید میزتون رو به باغ‌های زیبا باشه؟

‫نه، نه، لازم نیست.

‫- بیف بورگینیون؟ (خوراک فرانسوی با گوشت گاو) ‫- ما گوشت گاو نمی‌خوریم.

‫- سوسیس استراسبورگ؟ (سوسیس فرانسوی) ‫- گفت سوسیس؟

‫- کنفی داک؟ (غذای فرانسوی با گوشت اردک) ‫- حتماً گزینه‌های دیگه‌ای هم دارید.

‫اوه... ‫مرغ به سبک بروتانی!

‫- چیزی گیاهی ندارید؟ ‫- سم اسب! (اشاره کنایه‌آمیز و تمسخرآمیز)

‫- بس کن! ‫- اوه!

‫ببخشید که داد زدم.

‫صرفا می‌خواستم بدون که شما

‫- بابا! ‫- سبزیجات دارید

‫لعنتی!

‫عجب گه‌دونی‌ایه اینجا.

‫پر از احمق‌ها!

‫استعدادهای من اینجا حروم می‌شن!

‫من گارسون نیستم.

‫من سفارش نمی‌گیرم.

‫من می‌پزم، شما می‌خورید.

‫ساعت شش.

‫هیچ انتخابی ندارید.

‫خوبی؟

‫- هیچی غذای گیاهی ندارن. ‫- حتماً یه چیزی پیدا می‌شه.

‫چی بخوریم حالا؟

‫اوه، اورنج جوس موز داره.

‫- نمی‌تونیم چهار هفته موز بخوریم. ‫- اوه!

‫صبح مسخره‌م کردی سانتوش، وقتی بهت گفتم.

‫- می‌دونم. ‫- نگفتم بهت؟

‫- گفتی. ‫- چی گفتی بهش؟

‫من «تیفین» آوردم! ‫(Tiffin: ظرف غذای سنتی در هند)

‫پر از برنج و عدس

‫- دوستت دارم آما ‫- من کی قراره یاد بگیرم؟

‫- همیشه حق با توئه! ‫- درسته!

‫بیاید بریم بچه‌ها.

‫بریم پایین، سمت کابین‌مون.

‫میای؟

‫یه دقیقه دیگه.

‫- سه طبقه پایین و سمت چپ. ‫- گرفتم.

‫کانادا... ما داریم میایم!

‫آماده‌ای برای ما؟

‫پای پاتل داره میاد!

‫و فقط برای اینکه بدونی، ‫من گیاه‌خوارم!

‫- باغ‌وحش... ‫- باغ‌وحش...

‫ام... ببر، ببر. اررر... ببر!

‫ببر!

‫- آهان! تی‌گره. ‫- آهان!

‫پس، شکارچی‌ای که ببر رو گرفت

‫اسمش «ریچارد پارکر» بود.

‫شکارچی...

‫اوه، شکـ... شکارچی.

‫شکارچی!

‫شکارچی! شکارچی!

‫- شکارچی. ‫- آهان!

‫شکاری‌ای که تی‌گره رو گرفت ‫ریچارد پارکر نام داشت.

‫ولی کارمند باربری اسامی رو قاطی کرد، و...

‫- کارمند چی؟ ‫- باربری؟

‫کارمند باربری...

‫کارمند باربری! کارمند باربری!

‫کارمند باربری! کارمند باربری...

‫اسامی رو قاطی کرد، و بعد ببر شد ریچارد پارکر.

‫- آهان! ‫- ریچارد پارکر.

‫آه!

‫طوفان داره میاد! ‫بجنبید!

‫طوفان!

‫اینجا چه کار می‌کنی، سوامی عیسی؟ ‫(اشاره‌ای کنایه‌آمیز به ترکیب اعتقادات هندویی و مسیحی)

‫- خوابم نبرد. ‫- ها؟

‫فکر کردم رفتی حج!

‫یا شاید هم رفتی رم برای مراسم تاج‌گذاری‌ات، پاپ پایوس ‫(Pi-us بازی زبانی با اسم پای و پایوس به معنی دیندار)

‫بس کن دیگه!

‫یه ختنه هم بکنی یهودی هم میشی

‫رانی!

‫اگه پنج‌شنبه بری معبد، جمعه مسجد، شنبه کنیسه، یکشنبه کلیسا

‫فقط سه تا دین دیگه لازمه تا کل عمرتو تعطیل باشی

‫- شماها چرا بیدارید؟ ‫- خوابمون نبرد.

‫- تو چی؟ ‫- کف کابین آب جمع شده.

‫فقط یه بند انگشته، ‫نگران نباش.

‫گفتیم بهتره کسی رو در جریان بذاریم.

‫در جریان چی؟

‫- کف کابین آب جمع شده. ‫- شاید نمی‌تونن بشنون چی می‌گی.

‫مطمئنا طبیعیه که یه کم آب نشت کنه.

‫به یکی از خدمه می‌گم.

‫خدای من!

‫- بابا! ‫- اورنج جوس؟

‫بابا!

‫- چطوری آزاد شده؟ ‫- درست مهارش نکرده بودن.

‫- به حرف‌مون گوش ندادن. ‫- بچه‌اش کو؟

‫نمی‌بینمش. برای همین مضطربه، بیچاره.

‫عقب وایسا، گیتا.

‫اورنج جوس بیا بریم سر جات، عزیزم.

‫- مواظب باش، سانتوش. ‫- هستم. بیا دختر خوب...

‫منم... منم...

‫- وای خدای من! بابا! ‫- هوو!

‫اون چطوری از قفسش دراومده؟

‫همه عقب وایسید.

‫رانی!

‫باید تفنگو بیارم.

‫- خدای من. ‫- باهات میام.

‫نه!

‫- شاید کمک بخواد. ‫- باشه، می‌تونی بیای.

‫تفنگ توی انباریه.

‫پیسین، ‫پیش مادرت بمون.

‫- برگرد پایین توی کابین، گیتا. ‫- مراقب خودتون باشید.

‫- ما خوبیم، عزیزم. ‫- بیا بریم پایین، پیسین.

‫- کف عرشه آبه، پیسین. ‫- یکی همه‌ی قفس‌هارو باز کرده، آما.

‫- کی ممکنه این کارو بکنه؟ ‫- نمی‌دونم!

‫وای خدای من!

‫پای!

‫پای، توی بیمارستانی، ‫می‌شنوی منو؟

‫پای، حالت خوبه. ‫چیزی برای ترسیدن نیست.

‫ولی هست، خانم چن.

‫ترس به بزرگترین نقطه‌ضعفت حمله می‌کنه.

‫ترس با نقاب شک ‫تو ذهنم خزید.

‫«هیچ‌کس بهت فکر نمی‌کنه، پای. ‫تو مهم نیستی.»

‫سعی کردم ساکتش کنم.

‫این واقعی نیست، اتفاق نمی‌افته ‫ولی ترس قوی‌تر شد

‫با منطق بهش حمله کردم.

‫«آروم باش پای. در معرض دید باش، ‫اونا پیدات می‌کنن.»

‫ولی ترس منطق رو له کرد ‫و منو شکست، خانم چن.

‫تمام بدنم رو از وحشت پر کرد -

‫ریه‌هام... روده‌هام، زبونم، ‫گوش‌هام، عضله‌هام، زانو‌هام،

‫قلبم تند می‌زد، اسفنکترم (عضله انقباض مقعد) شل شده

‫همه‌چی در برابر ترس تسلیم می‌شه.

‫- و بعد... و بعدش... ‫- هی! هی، هی، آروم باش!

‫هیس، حالت خوبه، پای. ‫در امانی.

‫مرگ به زندگی حسادت می‌کنه، ‫چون زندگی خیلی زیباست.

‫ولی حالا دیگه در امانی.

‫نگاه کن دور و برتو. ‫توی بیمارستانی.

‫هی! غیر از ما ‫کسی اینجا نیست.

‫پای...

‫پای، تو کاملاً در امانی.

‫آقای پاتل، می‌تونیم برگردیم به پرسش در مورد اون شب؟

‫آقای اوکاموتو، می‌تونم چند کلمه باهاتون صحبت کنم؟

‫این پسر واضحاً دچار اضطرابه. باید متوقف کنیم.

‫این پرونده تا سه روز دیگه بسته میشه.

‫باید تکلیف ادعای بیمه مشخص بشه.

‫همه منتظر گزارش من هستن.

‫من فقط دارم پیشنهاد می‌دم مراقب‌تر باشیم.

‫به من گفته بودن

‫سفارت کانادا در این مسئله بهم کمک می‌کنه، خانم چن.

‫و همین کار رو هم کردیم، آقای اوکاموتو.

‫من امشب باید سوار هواپیما بشم.

‫ببینید، من درکتون می‌کنم،

‫ولی به‌عنوان مسئول کنسولی، اولویتم محافظت از این پسره.

‫من فقط دارم سؤال می‌پرسم. همین و بس.

‫من به حقایق نیاز دارم.

‫و باید بپذیریم که

‫پنج روز پیش که آوردنش اینجا، نزدیک بود بمیره!

‫ما همه از اون‌چیزی که فکر می‌کنیم ‫به مرگ نزدیک‌تریم خانم چن

‫وقتی کشتی غرق شد، سیگنال اضطراری شنیدی؟

‫– آیا آتیشی در کار بود؟ ‫– آقای اوکاموتو، مجبورم پافشاری کنم...

‫اگه می‌تونید یه شرح مختصر از وقایع اون شب بدید

‫آما! آما!

‫اوه، بلک‌ن‌وایت! پات شکسته.

‫ویشنو ما رو حفظ کنه! ‫(ویشنو، یکی از خدایان هندو)

‫الله، ما رو محافظت کن!

‫مسیح، ما رو نجات بده!

‫آما؟

‫بابا؟

‫رانی؟

‫رانی؟

‫کجایید؟ صدای منو می‌شنوید؟

‫شنا کن!

‫بدنت رو صاف و کشیده نگه‌دار.

‫دست‌هاتو تا جایی که می‌تونی دراز کن،

‫و فقط به جلو حرکت کن.

‫تو می‌تونی. مطمئنم می‌تونی.

‫شنا کن... پا بزن...

‫بگیرش، رانی!

‫رانی، بگیرش! گرفتمت!

‫خدای من!

‫یاه!

‫تو نمی‌تونی بیای اینجا، ریچارد پارکر

‫من نمی‌خوام اینجا باشی!

‫برو عقب!

‫برو عقب! ول کن، ریچارد پارکر!

‫برو عقب!

‫من نمی‌خوام اینجا باشی!

‫برو عقب!

‫عیسی، مریم، محمد، ویشنـو...

‫کمکم کنید!

‫خدایا! تو رو خدا کمکم کن!

‫آما؟

‫بلک‌ن‌وایت، تو قراره...

‫اوه! ببخشید! ببخشید!

‫شیش!

‫کمک می‌رسه، بلک‌ن‌وایت، پات رو هم درست می‌کنن.

‫به‌زودی نجات پیدا می‌کنیم.

‫همه چیز درست می‌شه. نباید نگران باشی.

‫هی، نگاه کن، نگاه کن، نگاه کن.

‫یکی دیگه هم نجات پیدا کرده! اوه!

‫حتماً افراد بیشتری هم هستن.

‫فقط باید منتظر بمونیم.

‫می‌تونیم یه هم‌زیستی عجیب باشیم که ‫خاله هم دلش بخواد درباره‌ش بشنوه

‫تو!

‫تو نجات پیدا کردی؟

‫نه!

‫می‌تونیم این قایق رو شریک شیم؟

‫می‌شه همچین چیزی؟

‫اگه من اینجا بمونم، و فقط آروم باشیم...

‫نظرت چیه؟

‫من نفر بعدیم؟

‫اوه!

‫اوه، ای عیسی مقدس!

‫اون آماست!

‫ممنونم. ممنونم.

‫می‌دونستم زنده‌ای.

‫می‌دونستم. توی دلم حسش می‌کردم.

‫این یه معجزه‌ست.

‫چقدر دوستت دارم.

‫چقدر دلم برات تنگ شده بود.

‫اورنـج جوس؟

‫اون اورنج جوسه...

‫بیا، اورنـج جوس. ‫بیا، بیا. بیا، بیا...

‫اوه!

‫موزها از هم جدا شدن ‫("banana split" و نیز نوعی دسر)

‫هی، تو!

‫بخاطر تکون‌های شدیده اورنج‌جوس. ‫می‌گذره.

‫هر لحظه ممکنه نجاتمون بدن.

‫بابا روی یه کشتی دیگه‌ست ‫و دنبال ما می‌گرده.

‫همه چی... هی!

‫همه چی درست می‌شه.

‫سلام آقای لاک‌پشت.

‫می‌تونی به کسی بگی ‫که من اینجام؟

‫ما چهار روزه از مانیل دور شدیم، ‫(پایتخت فیلیپین)

‫و اسم من پای پاتله.

‫داری چیکار می‌کنی؟

‫داری چیکار...؟

‫هی، داری چیکار می‌کنی؟

‫بذارش سر جاش!

‫بس کن! داری قایق رو کج می‌کنی.

‫چیکار داری می‌کنی؟

‫هی!

‫ولش کن، دست از سرش بردار!

‫هی!

‫بس کن لعنتی...! ‫ولش کن!

‫بس کن! ولش کن...

‫مواظب باش، آب‌نارنجی.

‫زیاد نزدیک نشو. ‫اون خطرناکه.

‫تو رو خدا بس کن!

‫ولش کن!

‫اونم یه موجود زنده‌ست، خواهش می‌کنم! ‫بذار راحت باشه.

‫تو رو خدا، تو رو خدا! ‫تو رو خدا نکن این کارو!

‫اورنج‌جوس، تو خیلی شجاعی.

‫نمی‌دونستم این‌قدر شجاعی.

‫بزنش اورنج‌جوس

‫بندازش تو دریا. ‫تو می‌تونی.

‫بزنش!

‫خدایا...

‫ای سگ پست!

‫چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟

‫فکر می‌کنی نوبت منه؟ ‫همینه؟ هان؟

‫می‌خوای صبر کنی تا خوابم ببره ‫و نصفه شب منو ببلعی؟

‫منو نصفه بخوری ول کنی ‫مثل بلک‌ن‌وایت؟

‫نه!

‫نه! ‫بهت اجازه نمی‌دم.

‫این‌طوری تموم نمی‌شه.

‫تا سر حد مرگ باهات می‌جنگم!

‫بیا، ‫کروکوتای کثیف!

‫بیا، سگ زشت!

‫بیا! بیا!

‫بیا! بیا!

‫بیا!

‫بیا!

‫چرا عقب می‌ری؟ ترسیدی؟ هان؟

‫خب باید هم بترسی.

‫بابا راست می‌گفت — ‫خطرناک‌ترین حیوان، انسانه.

‫پرده دوم از نمایش ‫«زندگی پای»

‫می‌گی ۲۲۷ روز ‫روی یه قایق نجات بودی

‫با یه اورانگوتان که رو کلی موز شناور شده بود

‫یه گورخر با پای شکسته،

‫یه کفتار که گورخر رو خورد ‫و بعد سر میمون رو کند،

‫و یه ببر بنگال که کفتار رو خورد ‫ولی تو رو نه؟

‫اورانگوتان‌ها با میمون‌ها فرق می‌کنن، ‫ولی باقی ماجرا درسته.

‫چطور ممکنه همچین چیزی؟

‫قبول دارم که غیرمنتظره‌ست.

‫این داستانی که تعریف می‌کنی، ‫واقعا... باور... ‌نکردنیه.

‫- موافقم. ‫- تا حالا پیش روان‌پزشک رفتی، آقای پاتل؟

‫آقای اوکاماتو می‌خواد بگه ‫که نگرانته، پای.

‫با کسی صحبت می‌کنی؟

‫فکر کنم واضحه که صحبت می‌کنم.

‫منظورم مشاوره‌ست. ‫خیلی می‌تونه مفید باشه.

‫- خودمم تجربه‌شو داشتم... ‫- اوه، چرا؟

‫- دوران سختی بود و... ‫- ببخشید، می‌تونم برگردم سر بحث؟

‫من داستانتو باور نمی‌کنم، آقای پاتل. ‫باورکردنی نیست.

‫- چی باورنکردنیه؟ ‫- همه چیز.

‫- کشتی که غرق شد. ‫- نه، بقیه‌اش.

‫چی منظورتونه؟ دقیق بگید.

‫خب، اممم...

‫موز روی آب شناور نمی‌مونه. ‫خیلی سنگینه.

‫- نه، نیست. ‫- چرا هست.

‫- نشونت می‌دم. ‫- نه، لازم نیست.

‫سینک رو پر کن، این موزا رو بنداز توش، ‫ببینیم کی راست می‌گه.

‫- ترجیح می‌دم ادامه بدیم. ‫- من اصرار دارم.

‫- ممنونم. ‫- باعث افتخاره.

‫- آقای پاتل، فقط می‌خوام... ‫- دوست دارید بشینید، آقای اوکاموتو؟

‫من کاملاً راحتم.

‫سر پا بودن خسته‌کننده‌ست.

‫خیلی انرژی مصرف می‌کنی بی‌اینکه متوجه بشی.

‫- فقط می‌خوام به ته ماجرا برسم... ‫- بهتره بشینی.

‫سینک پر شده؟

‫اوه، هنوز نه.

‫بالا گرفتن پاها جلوی ورم رو می‌گیره ‫و کمک می‌کنه خون بهتر به همه جا برسه.

‫ظرف‌شویی پره.

‫- موزها رو انداختی توش؟ ‫- آره، انداختم.

‫- خب؟ ‫- دارن روی آب می‌مونن؟

‫آره، رو آب موندن.

‫واقعاً... رو آب موندن؟

‫آره، رو آب موندن!

‫خیلی موز لازمه تا بتونه یه اورانگوتان رو نگه داره.

‫آره، نگه داشت. ‫وزنش نزدیک یه تن بود.

‫نمی‌دونستم موز می‌تونه روی آب بمونه.

‫- می‌تونم موزامو پس بگیرم لطفاً؟ ‫- واقعاً رو آب می‌مونن.

‫حالا باورتون شد، ‫آقای اوکاموتو؟

‫موزاشو بده بهش.

‫مرسی.

‫- چیزی گم کردی، پای؟ ‫- هوم؟

‫آره، باید این‌جا باشه، ‫یه کم...

‫- چی؟ ‫- یه چیزی برای خوردن.

‫- غذا می‌خوام. ‫- توی جعبه‌ات غذا هست.

‫آب هم هست. ‫باید یه جایی باشه.

‫- بیارم برات؟ ‫- از کجا می‌خوای بیاری؟

‫از شیر آب.

‫این مال منه، ریچارد پارکر.

‫و بدونش نمی‌رم.

‫ایسای مسیح، مریم، یوسف!

‫هو هو هو! ‫خیلی سریعم برات، ریچارد پارکر.

‫خیلی سریعم. هاها!

‫سپاس خدای بزرگ - آب.

‫تو نابغه‌ای، پیسین.

‫نابغه‌ای!

‫آب مقطر، با تقدیر فراوان از کمپانی اچ‌پی، بریتانیای کبیر ‫[اچ‌پی یک کمپانی بزرگ و قدیمی غذایی در انگلستان]

‫مرسی عیسی مسیح. ‫مرسی الله.

‫چطور بازش کنم؟

‫چطور بازش کنم؟

‫در بازکن قوطی...

‫در بازکن قوطی...

‫در بازکن قوطی...

‫آروم باش، پای. صبر کن.

‫ولی نمی‌تونم بازش کنم.

‫احساسی برخورد نکن.

‫چی لازم داری؟

‫یه در بازکن قوطی.

‫که نداری. پس چی؟

‫مشاهده و تحلیل!

‫یه چیز تیز. ‫یه چیز... یه چیز تیز.

‫یه چیز تیز، یه چیز تیز، ‫یه چیز...

‫نمیاد بیرون.

‫سر کلاس اینو یاد گرفتیم.

‫- یه سوراخ دیگه روبه‌روش بزن. ‫- آره.

‫سوراخ دوم اجازه می‌ده هوا بیاد تو، ‫تا آب بتونه...

‫...جاری بشه!

‫من مستم، خاله!

‫ولی مست شدن از آب، ‫کاری نجیبانه و سرخوشانه‌ست، نه؟

‫اوه‌هو، بیسکویت‌های لارسن.

‫آرد گندم، مالت، ‫ویتامین‌ و گلوکز.

‫چربی حیوانی نداره.

‫گلوکز باعث می‌شه بدن ‫در حالت کاری باقی بمونه

‫و مهم‌ترین منبع انرژی ‫در تمام موجودات زنده‌ست.

‫صبر کن، پیسین.

‫بدون فکر غذا نخور.

‫محاسبه کن چی داری ‫و تا کی برات می‌مونه.

‫- رانی ریاضیدان بود. ‫- انجامش بده.

‫هجده بسته بیسکویت تقویتی داریم.

‫- تو هر بسته چندتاست؟ ‫- شش تا.

‫پس جمعاً چندتا می‌شه؟

‫- نودتا. ‫- نه.

‫- صدتا. ‫- حدس نزن! حساب کن!

‫- نمی‌تونم. ‫- اوف!

‫اگه سر کلاس بیشتر دقت می‌کردی...

‫صد و هشت تا؟

‫آفرین، پای.

‫دیدی اگه بخوای می‌تونی؟

‫خب، اگه روزی سه‌تا بخوری...؟

‫سی و شش!

‫سی و شش روز!

‫خب...

‫الآن می‌دونیم کجاییم.

‫یکی دیگه می‌تونی بخوری.

‫- فقط یکی؟ ‫- فقط یکی.

‫آشپزی نروژی بهترین آشپزی دنیاست، خاله!

‫از منطق و ریاضی استفاده کن، پای.

‫از هر چی بلدی استفاده کن... ‫و با احتمالات بجنگ.

‫اون چی، خاله؟

‫من نمی‌تونم اینجا بمونم. اینجا امن نیست. ‫باید برم روی اون قایق.

‫چطور می‌تونم برم روی اون... قایق؟

‫منطق و ریاضی، پای.

‫تحلیل.

‫چی داری؟ ‫غذا و آب برای ۳۶ روز داری،

‫و اون داره...

‫...هیچی.

‫هیچی!

‫من صبر می‌کنم تا تو اول بمیری...

‫...و با احتمالات بجنگم!

‫سی روز در دریا...

‫هنوز زنده‌ای، ریچارد پارکر؟

‫تحلیل کن، پای.

‫تو داری...

‫...چهار بسته بیسکویت،

‫یک قوطی آب،

‫ده‌تا چتر

‫یک چاقوی دست‌ساز،

‫و...

‫...کتاب «بقا در دریا».

‫توجه!

‫این کتاب چندین‌بار تجدید چاپ شد

‫به‌خاطر سبک روشن، خلاصه و کاربردی من.

‫البته فروش نرفت،

‫ولی سلیقه عموم همیشه ‫دلیل بر کیفیت نیست.

‫فرمانده گرانت-جونز.

‫دستورالعمل‌ها رو دقیق دنبال کن.

‫- ادرار ننوش... ‫- من آب آشامیدنی می‌خوام.

‫...نه آب دریا و نه خون پرنده.

‫- هرگز این کار رو نکن! ‫- بدون آب تازه تا هفت روز می‌تونی زنده بمونی.

‫- هفت روز؟

‫- خون لاک‌پشت نوشیدنی خوبیه، بدون نمک ‫- من خون نمی‌خورم!

‫...و تخم‌هاشون یه خوراک حسابی‌ان. ‫و اگه تو، اممم...

‫فقط آب می‌خوام!

‫- گیرنده‌ی باران. ‫- آهان، پس اینا این‌ان.

‫وسیله‌ای برای جمع‌کردن و هدایت آب باران ‫به ظرف مناسبی در زیرش.

‫آب باران نوشیدنی ایمنیه،

‫ولی همیشه باید مراقب اجسام خارجی باشی ‫که ممکنه افتاده باشن یا بالا خزیده باشن.

‫- دروگا! دروگا! ‫- آره، خیلی خوبه.

‫و فقط یه پیشنهاد، ‫روی اون قایق بیشتر در امانی.

‫این واقعاً یه وسیله‌ی دریانوردی مناسب نیست.

‫هوم. ‫ولی رو اون قایق یه ببره.

‫یادت باشه، ‫عرض جغرافیایی رو می‌تونی با انگشتات اندازه بگیری

‫با اون ببر چیکار کنم؟

‫سرت رو گرم نگه دار. ‫ذهن بیکار ممکنه غرق بشه.

‫همخوانی گروهی می‌تونه روحیه رو بالا ببره.

‫داری گوش نمی‌دی به من!

‫من دارم دستور می‌دم. ‫کارمه.

‫نگاه کن!

‫خدای من!

‫ببر بنگال، یه کم دردسر داریم.

‫این یکی سخته.

‫نقشه‌ت چیه، سرباز؟

‫می‌خوام صبر کنم. الآن هم آب دارم هم یه ذره غذا. ببین

‫اون هیچی نداره. ‫می‌مونم تا اون اول بمیره.

‫فکر خوبی‌ه.

‫ارزش امتحان داره.

‫کارت درسته، پسر خوب.

‫یادت نره ‫مرتب آبت رو چک کنی.

‫قصه‌گویی هم می‌تونه راه خوبی باشه ‫برای گذر زمان.

‫اگه زنده‌موندن رو عمیقا بخوای، ‫حتما زنده می‌مونی.

‫نمی‌تونی بیای اینجا.

‫دور شو، ریچارد پارکر!

‫نمی‌تونی بیای اینجا.

‫نمی‌تونی بیای اینجا!

‫برو گمشو! ‫نمی‌خوامت اینجا!

‫تو غذا داری.

‫و می‌تونی آب دریا بخوری.

‫من زودتر می‌میرم...

‫...مگر اینکه برم رو اون قایق.

‫- پیسین؟ ‫- خدایا!

‫- چی می‌شنوی؟ ‫- دارم دیوونه می‌شم.

‫- گوش کن، پسین. ‫- اشکالی نداره، پای.

‫گرسنگی دیوونه‌ت می‌کنه.

‫این صدا پرستن‌ه ‫(نوعی صدا از گربه‌سانان به منظور انتقال برخی از احساسات)

‫همون صدای خرخر ماننده دوباره‌.

‫ببرها صداهای مختلفی در‌می‌آرن، پسین.

‫یه "آهوووه" بلند موقع جفت‌گیری.

‫غرش تهدیدآمیز موقع حمله.

‫پرستن آروم‌ترین صدای اون‌هاست،

‫یه پف از بینی برای نشون دادن دوستی و نیت بی‌خطر

‫- گفتی ببرها خطرناکن. ‫- آره، می‌دونم.

‫اون باکینگهام رو خورد.

‫- آره، اما... ‫- پس چی شد که یه‌هو بی‌خطر شد؟

‫نشد.

‫ولی یه وعده غذا خورده.

‫اون ماهی آرومش کرده و خواب‌آلود.

‫این یه پنجره‌ی امکانه، پسرم.

‫- یه پنجره؟ ‫- یه پنجره‌ی کوچیک.

‫وقتی خوشحاله رامش کن پیسین ‫و باهاش همزیستی کن

‫چطور باید این کارو بکنم؟

‫مربی سیرک چرا داد می‌زنه و شلاقشو تو هوا می‌زنه؟

‫برای نشون دادن سلطه و ایجاد نظم.

‫دقیقاً.

‫یاه... بلک‌ن‌وایت.

‫یاه... ریچارد پارکر!

‫ترومپت‌ها بنوازند،

‫طبل‌ها به صدا درآیند،

‫نمایش بزرگ زمین شروع می‌شود!

‫بانوان و آقایان، دختران و پسران،

‫آماده‌ی شگفت‌زده شدن باشید!

‫باعث افتخار منه که به شما تقدیم کنم...

‫باعث افتخار منه که به شما تقدیم...

‫اوه، بجنب! پسین!

‫تو می‌تونی.

‫پای پاتل، سیرک شناور...

‫- اقیانوس‌پیمای هندی-کانادایی ‫- آره!

‫برو بالا قایق، پسرم.

‫من رئیس‌ام، ریچارد پارکر.

‫به نام نامی الله، من رئیس‌ام.

‫- ووو...! ‫- یاهوو...!

‫از سوت استفاده کن. ‫بترسونش.

‫قلمروتو مشخص کن.

‫بابا، نمی‌تونم این کارو بکنم.

‫برگرد رو قایق. تحریکش کن.

‫صدای مداوم علامت تهاجمه.

‫- بابا، خواهش می‌کنم، نمی‌تونم. ‫- این تنها شانست.

‫این قایق منه، ریچارد پارکر.

‫این عرشه مال منه. ‫عقب برو! برو اون زیر!

‫تماس چشمی رو قطع نکن!

‫سوت بزن.

‫اوه!

‫بابا! بابا!

‫پسین!

‫کجایی؟

‫اینجام!

‫گربه‌های بزرگ دریازده می‌شن.

‫قایقو تکون بده.

‫یاه!

‫- یاه! ‫- دست بالا رو بگیر.

‫تو نر غالبی.

‫از اون چیزی که داری استفاده کن.

‫تو ریچارد پارکری!

‫من نر غالبم!

‫حالت خوب نیست؟ هان؟

‫بدترت می‌کنم.

‫آرغ! آرغ!

‫این...

‫قایق منه!

‫خواهش می‌کنم آقای پاتل! آروم باشید!

‫مراقب باش.

‫- سلام! پرستار؟ اینجا کمک لازم داریم! ‫- میاد؟

‫سلام؟

‫- این قایق منه! ‫- یه‌هو شروع کرد داد زدن.

‫آما؟

‫آما! موفق شدم، آما!

‫من بردم! ‫خدا با منه.

‫- به بابا بگو خدا با منه. ‫- بیا و بشین، پای.

‫همه‌چیز خوبه، پسرم.

‫استراحت کن

‫آروم باش.

‫- این قایق منه! ‫- مشکلی نیست.

‫می‌خوام یه دارو بهت بدم

‫- که حالت بهتر بشه، باشه؟ ‫- این قایق منه!

‫ببخشید، چی گفتید؟

‫- این چیه، پرستار؟ ‫- یه آرام‌بخش.

‫- یه آرام‌بخشه. ‫- نباید بذاره بخوابه.

‫- من به شهادتش نیاز دارم. ‫- واضحه که خیلی آشفته‌ست.

‫لطفاً، خانم چن. ‫این موضوع مهمه.

‫می‌گه آقای پاتل رو نخوابونید. ‫می‌خواد مصاحبه‌اش رو تموم کنه.

‫فقط آرومت می‌کنه.

‫من باید زود برم. ‫اگه بخوابه، چیزی دستگیرم نمی‌شه.

‫اون گفت فقط آرومت می‌کنه.

‫آخ!

‫آخ!

‫حالا حالت بهتره، ‫آقای پاتل؟

‫می‌تونیم ادامه بدیم؟

‫این یه قایق هندوئه.

‫برزنت، جلیقه‌ی نجاتم، حلقه‌ی نجات،

‫پنج تا پارو، شش تا نگهدارنده‌ی پارو،

‫سوت‌های پلاستیکی، ‫همه‌شون نارنجی‌ان.

‫نارنجی یه رنگ هندوعه.

‫نارنجی رنگ استاندارد بقاست.

‫تا حالا دقت کردی... ‫آسمون چقدر اعجازانگیزه؟

‫ببخشید. من خیلی... وای خدای من!

‫ببخشید. واقعاً ببخشید.

‫یـه‌یـه‌یـه‌یـه...

‫ای پروردگار مبارک، ویشنو!

‫تو با خلق ماهی دنیا رو نجات دادی...

‫...و حالا داری منو نجات می‌دی.

‫سپاس‌گزارم

‫بابت این قربانی ممنونم

‫ریچارد پارکر!

‫اوه!

‫این جلبک دریایی واقعاً خوشمزست.

‫خوشحالم که کنار تو غذا می‌خورم، ‫ریچارد پارکر.

‫می‌خوام یه راز بهت بگم.

‫ازت می‌ترسم،

‫ولی وقتی باهاتم، حس بهتری دارم.

‫اینجا خیلی زیباست.

‫گوش کن!

‫صدای منو می‌شنوی؟

‫ما هنوز زنده‌ایم، و همه‌چیز خوبه.

‫این غذای خداست.

‫لباس خدا!

‫گربه‌ی خدا!

‫کشتی خدا!

‫اینا دشت‌های پهناور خدایند!

‫همه‌ی اینا خلقت خداست!

‫هووو!

‫اون یه کشتیه؟

‫ریچارد پارکر، ‫بالاخره یه کشتی!

‫نجات پیدا کردیم!

‫اوه...

‫آدما...

‫سلام!

‫کشتی باریه، ریچارد پارکر.

‫اینجاییم!

‫اینجاییم، پایین!

‫من اینجام!

‫خواهش می‌کنم، پایین رو نگاه کنین.

‫سلام!

‫من اینجام!

‫من اینجام! لطفاً پایین رو نگاه کنین! ‫نگاه کنین! نگاه کنین!

‫من اینجام!

‫من اینجام!

‫من اینجام...!

‫چرا داری امتحانم می‌کنی؟

‫پنج روز بدون آب

‫داری چیکار می‌کنی؟

‫داری چیکار می‌کنی؟

‫ریچارد پارکر، ‫نمی‌تونی اونجا این کارو بکنی!

‫این قایق منه،

‫قلمرو منه و...

‫نه!

‫فقط غذاست، درسته؟

‫غذای بازفرآوری‌شده‌ست.

‫خدایا کمکم کن.

‫خواهش می‌کنم یکی کمکم کنه

‫سلام آقای لاک‌پشت.

‫امروز حالت چطوره؟

‫چیزی خوشمزه خوردی امروز؟

‫هوم؟

‫جزئیات کامل غذا خوردنتو برام تعریف کن.

‫چند سالته، آقا؟

‫پنجاه؟

‫صد؟

‫شاید شبیه پیرمرد باشم، ولی من...

‫چند سالمه واقعاً؟

‫هنوز هفده سالمه؟

‫لاک‌پشت یه وعده‌ی غذایی عالیه.

‫خونش مغذیه و بدون نمک.

‫نه!

‫هر فرصتی رو باید غنیمت شمرد.

‫برش گردون و چاقو رو فرو کن.

‫اون یه موجود زنده‌ست.

‫تو ۱۳۷روزه که تو دریا هستی.

‫- این‌که هنوز زنده‌ای یه معجزه‌ست. ‫- آره.

‫لاک‌پشت مثل رستورانیه که پا داره.

‫هفت نوع گوشت مختلف توی یه لاشه هست.

‫من هندو هستم.

‫تا حالا لب به گوشت نزدم.

‫اگه همین الان نگیریش، می‌میری.

‫- ترسیده. ‫- معلومه که ترسیده. بهش حمله شده.

‫قوی‌تر بجنگ.

‫ببخش که مجبورم این کارو بکنم.

‫- گناهان ما رو ببخش. ‫- برش گردون!

‫آفرین لاک‌پشت باهوش. ‫داره از خودش محافظت می‌کنه.

‫حالا رگ‌ها و شریان‌های گردنشو قطع کن.

‫نمی‌تونم، نمی‌تونم...

‫این قانون طبیعته

‫دنیا یه زنجیره‌ی بلند غذاییه، پای.

‫آخرش یا می‌خوری یا خورده می‌شی. ‫کدومو انتخاب می‌کنی؟

‫- نمی‌تونم. لطفاً نه... ‫- بکشش!

‫- لطفاً مجبورم نکن... ‫- همین الان بکشش

‫ای کالی کمکم کن! ‫(کالی: الهه هندو، نماد مرگ و بازآفرینی)

‫ببخشید.

‫خیلی متأسفم.

‫بخورش.

‫مثل لاسی خنک آما می‌مونه. ‫(لاسی نوعی نوشیدنی خنک سنتی با ماست و انبه)

‫دقیقاً همونه.

‫همه‌چی رو نگه دار.

‫همه‌چیز یه استفاده‌ای داره.

‫پوسته‌اش می‌تونه بشقاب باشه، ‫سرپناه، محافظ.

‫گوشتش می‌شه شام، صبحانه، ناهار.

‫هیچ‌وقت یادت نره، ‫مهم‌تر از همه اینه که یه جنتلمن باشی.

‫تمدنه که انسان رو از حیوان جدا می‌کنه.

‫یادت باشه، ‫تعریف یه جنتلمن اینه که

‫حتی وقتی تنها غذا می‌خوره ‫از چاقوی کره‌خوری استفاده می‌کنه.

‫تو همیشه گیاه‌خوار بودی، پیسین.

‫دیگه چیزی ازت نمونده، رانی.

‫هیچ‌وقت گوشت حیوان نخوردی.

‫چاره‌ای نداشتم.

‫همیشه از قداست زندگی حرف می‌زدی.

‫می‌دونم.

‫چطور هنوز می‌تونی هندو بمونی ‫وقتی گوشت می‌خوری؟

‫فقط خیلی گرسنه‌ام.

‫بهت گفتم، ایمان توی دنیای واقعی ممکن نیست.

‫هنوز ایمان دارم.

‫- هنوز باور دارم. ‫- چطور می‌تونی؟

‫ببین کجایی. به این نگاه کن.

‫ته دریا هستیم. ‫کدوم خدایی همچین کاری می‌کنه؟

‫و اگه هم وجود داشته باشه، ‫من هیچ کاری باهاش نمی‌خوام داشته باشم.

‫رانی... رانی!

‫رانی، امروز روزشه؟

‫روزها رو می‌شمرم ولی گم می‌کنم...

‫ولی یادم می‌ره...

‫امروزه؟

‫مادر!

‫اوه، مادر! ‫چقدر دلم برات تنگ شده.

‫پسر کوچولوی من.

‫مادر؟

‫مادر... ‫امروز روزشه، درسته؟

‫بله.

‫مثل همیشه برات آواز بخونم؟

‫چه کار قشنگی!

‫مادر، بابا هم پیشته؟

‫همیشه.

‫♪ تولدت مبارک

‫♪ تولدت مبارک

‫♪ تولدت مبارک، مادر عزیزم

‫♪ تولدت مبارک... ♪

‫ده روز بدون آب

‫هیچی نمی‌بینم، ‫ریچارد پارکر.

‫تو چیزی می‌بینی؟

‫سلام؟

‫کسی اینجاست؟

‫حسش کردی، ریچارد پارکر؟

‫آره!

‫منم حسش کردم.

‫خدای من! ‫تو بلدی حرف بزنی؟

‫چرا تا حالا هیچی نگفتی؟

‫خجالت می‌کشیدم...

‫- کلی سؤال دارم. ‫- منم همین‌طور!

‫اگه می‌تونستی هر غذایی بخوری، ‫چی انتخاب می‌کردی؟

‫آسون.

‫لوبیا سیاه

‫سامبار تمر هندی تند ‫و ساگو با سبزیجات مخلوط

‫خوراک کرما، ماسالای سیب‌زمینی ‫وادا کلم، ماسالای دوسا

‫- بادمجون شکم‌پر به سبک پریال (روش پخت هندی) ‫- فهمیدم.

‫چاتنی نارگیل، چاتنی نعنا (نوعی دیپ) ‫ترشی فلفل سبز،

‫نان هندی، نان پاپادوم، نان پراتا، ‫کوهی از برنج...

‫من هم...

‫- پودینگ بادام، پنکیک نیشکر ‫- بوف بورگینیون! (خوراک گوشت گاو فرانسوی)

‫سیرابی و مغز گوساله ‫با سس کره‌ای قهوه‌ای!

‫عالیه!

‫بچه خوک برشته‌شده!

‫قلوه گوساله!

‫سوسیس استراسبورگ

‫خرگوش خوابانده‌شده در شراب قرمز!

‫وای خدای من.

‫پای اسب!

‫دل و قلوه پخته‌شده ‫در سس قارچ!

‫حالم داره بهم می‌خوره.

‫امم! سوفله مغز.

‫کنفی اردک

‫قورباغه‌!

‫چیزی هست که نخوری؟

‫من همه‌چیز می‌خورم!

‫گوشت خام و خون‌آلود!

‫خون بسته‌شده خوک مرده!

‫می‌تونم یه چیزی بپرسم؟

‫بله، حتما.

‫تا حالا گوشت انسان خوردی؟

‫ام...

‫آره.

‫دو نفر.

‫یه مرد و یه زن.

‫چرا خوردیشون؟

‫از سر نیاز!

‫چرا با لهجه فرانسوی حرف می‌زنی ‫در حالی که متولد بنگلادشی؟

‫غذایی داری؟

‫نه... ولی یه داستان دارم.

‫اوه!

‫کلمه‌ها... ‫کالری ندارن.

‫غذا رو جایی پیدا کن که واقعاً هست.

‫آه... درست می‌گی.

‫خب، تعریف کن.

‫روزی روزگاری ‫یه موز بود.

‫بزرگ شد تا رسید، زرد شد، ‫و عطر گرفت.

‫از درخت افتاد،

‫یکی پیداش کرد، خوردش، ‫و حس خوبی گرفت.

‫چه داستان قشنگی!

‫نفس آدم رو بند میاره!

‫موز داری؟

‫نه.

‫بیا، برادرم.

‫بیا با هم باشیم...

‫...و از وجود همدیگه ‫سیر بشیم.

‫تو ریچارد پارکر نیستی.

‫ریچارد پارکر کیه؟

‫حرکت کن!

‫نه، نه، نه، نه! اوه...!

‫اوه!

‫بذار برم!

‫بذار برم! تو رو خدا، بذار برم!

‫ریچارد پارکر؟

‫هنوز زنده‌ای؟

‫ریچارد پارکر...

‫اون مرد کجاست...؟ کجاست؟

‫کشتیش؟

‫ریچارد پارکر...

‫ریچارد پا...

‫هیس!

‫چقدر دلم می‌خواست توی باغ‌وحش نوازشت کنم.

‫بابا اگه می‌فهمید، حسابی عصبانی می‌شد.

‫و حالا، دوست عزیزم، اینجاییم...

‫بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوستت دارم.

‫تنها دلیل زنده بودنم تویی.

‫بهت ایمان دارم، ریچارد پارکر.

‫فقط من و توییم.

‫دیگه تکون نمی‌خوریم.

‫حرکتی نداریم.

‫مردیم ریچارد پارکر؟

‫خشکی!

‫زمین محکم، واقعی، استوار!

‫خدا رو شکر!

‫بوی آب رو حس می‌کنم.

‫تا لب دریاچه می‌خزم،

‫و می‌نوشم، و می‌نوشم...

‫...و یهو دوباره می‌تونم ببینم!

‫یه جزیره‌ست!

‫چه سبز و باطراوته.

‫توی بهشتیم.

‫کسی هست؟

‫کسی اینجا هست؟

‫صدای همهمه‌ای بهم پاسخ داد.

‫هزاران دم‌عصایی ‫(meerkat – نوعی پستاندار کوچیک)

‫تنها نیستم!

‫ریچارد پارکر دوید سمت داخل جزیره،

‫اما من اون‌قدر خواب‌آلود بودم که ‫توی قایق داشت خوابم می‌برد.

‫دیدم دم‌عصایی‌ها از درختا بالا می‌رن تا اونجا بخوابن

‫پای، فکر می‌کنم که...

‫چند شب بعد، چیزی روی سطح دریاچه دیدم.

‫شبیه یه کوسه‌ی مرده بود.

‫توی آب حل شد.

‫فکر کردم شاید خواب دیده‌م.

‫و بعد، معجزه‌ای رخ داد؛ میوه پیدا کردم—

‫میوه‌ای خوش‌بو، آبدار، و رسیده، روی نوک یه درخت بلند

‫بالا رفتم، اون میوه رو چیدم و گاز بزرگی زدم—

‫بهترین چیزی بود که تا حالا خورده بودم،

‫از چونه‌م می‌چکید، شیرین و چسبناک.

‫اما یه چیز سفت توی دهنم حس کردم.

‫وقتی درش آوردم،

‫دیدم یه دندون انسانیه.

‫یه میوه‌ی دیگه رو شکافتم، یه دندون آسیا توش بود،

‫- و بعدی هم همین‌طور... ‫- آقای پاتل، لطفاً!

‫هوا داشت تاریک می‌شد ‫فضا پر از بو بود، دوباره خواب‌آلود شده بودم

‫ولی می‌دونستم باید خودمو به قایق برسونم، پس دویدم.

‫بعد زمین...

‫پاهامو سوزوند.

‫اون‌جا بود که فهمیدم این جزیره گوشت‌خواره.

‫با آب شیرین روزها منو جذب می‌کرد،

‫و شب‌ها حواسمو کرخت می‌کرد ‫اسیدی می‌شد، و هر گوشتی پیدا می‌کردو هضم می‌کرد

‫اون چیزی که توی آب دیدم یه کوسه بود. ‫واس همین بود که دم‌عصایی‌ها بالای درخت می‌خوابیدن

‫- اونا می‌خواستن بهم هشدار بدن. ‫- پای، واقعاً فکر می‌کنم که باید...

‫دویدم سمت قایق ‫اما صدای زوزه‌ی ریچارد پارکر از درد می‌اومد

‫نمی‌تونستم ولش کنم. اون جونمو نجات داده بود.

‫پس سوت زدم، غرش کردم، داد زدم.

‫آخرش از درخت‌ها بیرون اومد، پرید توی قایق،

‫و برگشتیم به دریا، و من نجاتش دادم.

‫آقای پاتل، لطفاً!

‫یه جزیره‌ی گوشت‌خوار؟

‫دندون آدم توی میوه؟

‫چنین چیزایی وجود ندارن.

‫- فقط چون شما ندیدینشون. ‫- کاملاً درسته.

‫ما به چیزی که می‌بینیم باور داریم، نه؟ خانم چن؟

‫به نظر نامحتمل می‌رسه.

‫جزیره‌ای که گفتی از نظر گیاه‌شناسی امکان‌پذیر نیست.

‫هیچ دانشمندی باورش نمی‌کنه.

‫دانشمندها که همه گیاه‌های دنیا رو نمی‌شناسن.

‫ولی قوانین پایه‌ی گیاه‌شناسی رو می‌دونن.

‫درواقع دایی‌م چیزای زیادی درباره گیاه‌شناسی بهم یاد داده

‫– استاد بونسای هست و می‌گفت که... ‫– چی؟ ببخشید؟

‫– استاد بونسای؟ ‫– بله، استاد بونسای.

‫می‌دونی، اون درختای کوچیک ‫کمتر از شصت سانتی‌متر قد

‫میشه بغلشون کرد. ممکنه خیلی سن داشته باشن

‫دایی من یکی داره که بیش از سیصد سالشه.

‫درختی سیصد ساله که میشه بغلش کرد؟

‫کی همچین چیزی شنیده؟ ‫این از نظر گیاه‌شناسی غیرممکنه

‫ولی وجود دارن، آقای پاتل.

‫من چیزی رو باور می‌کنم که می‌بینم.

‫چطور تونستی با یه ببر توی قایق نجات زنده بمونی؟

‫باور نکردنیه!

‫اگه توی باور کردن بلغزی،

‫پس برای چی زندگی می‌کنی؟

‫– مگر عشق باور کردنش آسونه؟ ‫– فکر کنم آقای اوکاموتو می‌خوان بگن که...

‫– با مؤدب‌بودن منو مرعوب نکن! ‫– نه، من فقط...

‫عشق سخته برای باور کردن. زندگی سخته برای باور کردن ‫خدا سخته برای باور کردن، نه؟

‫مشکلت با "سخت برای باور کردن" چیه؟

‫فقط می‌خواد منطقی باشه.

‫منم همینطور! من همیشه از منطق و استدلال استفاده کردم.

‫اما اگه زیادی منطقی باشی، ‫ممکنه کل جهان رو با آب وان بریزی دور

‫– پای، لطفاً آروم باش. ‫– چطور آروم بمونم؟

‫باید ریچارد پارکر رو می‌دیدین!

‫غول‌پیکر. ‫دندون‌هایی به این بزرگی!

‫چشمانی که تا عمق روحتو می‌کاوند.

‫یه موجود وحشی، ترسناک...

‫بسه!

‫اون کشتی بدون هیچ ردی غرق شد. ‫جون‌هایی از دست رفتن.

‫خانواده‌ها، شرکت‌ها، دولت، همه دنبال جوابن.

‫من سی ساله توی این شغلم، آقای پاتل.

‫عضو ارشد و مورد اعتماد یک شرکت بسیار محترمم

‫چند سال دیگه بازنشسته می‌شم،

‫و تا الان کارنامه‌ام بی‌عیب و نقص بوده.

‫من دنبال حقیقت اومدم اینجا.

‫ولی تو به‌جاش برام قصه‌های خیالی و عجیب‌وغریب تعریف می‌کنی

‫یه ببر اهلی‌شده؟

‫برخورد اتفاقی با یه فرانسوی وسط اقیانوس آرام؟

‫من سعی کردم کم‌کم ببرمت سمت واقعیت‌ها،

‫ولی هر کسی گزارش منو بخونه، از خنده روده‌بر می‌شه.

‫آبرو، احترام و موقعیتمو از دست می‌دم و مسخره‌ام می‌کنن.

‫تو تنها بازمانده‌ی این فاجعه‌ای.

‫هیچ تقصیری توی اتفاقی که افتاده نداری.

‫تو یه قربانی بی‌گناهی.

‫من فقط دنبال حقیقت‌ام.

‫هه!

‫ببرها وجود دارن.

‫اقیانوس‌ها وجود دارن.

‫قایق‌های نجات وجود دارن.

‫فقط چون این سه تا ‫هیچ‌وقت توی تجربه‌ی محدود و بسته‌ی تو با هم جمع نشدن،

‫فکر می‌کنی نمی‌تونن با هم اتفاق بیفتن.

‫تو به هیچ‌چیز باور نداری.

‫آقای پاتل، لطفاً...

‫چیزی که می‌گی...

‫در بهترین حالت... بعیده.

‫بردن قرعه‌کشی هم بعیده، ولی همیشه یکی برنده می‌شه.

‫گفتی آشپز کشتی تیم‌سام یه فرانسوی بوده.

‫شاید اون مرد توی اون‌یکی قایق نجات همون آشپز بوده؟

‫از کجا باید بدونم، ها؟

‫من اون موقع نابینا بودم.

‫ما واقعاً متأسفیم بابت همه‌ی رنجی که کشیدی، پای،

‫و فکر می‌کنم الان بهتره استراحت کنی.

‫آقای اوکاموتو چون نمی‌تونه بگه واقعاً چی شده

‫– «واقعاً چی شده»؟ ‫– بله.

‫پس یه داستان دیگه می‌خواین؟

‫ما حقیقت رو می‌خوایم.

‫مگه گفتن یه چیز، خودش یه داستان نمی‌سازه؟

‫یه داستان همیشه کمی خیال‌پردازی توشه.

‫ما خیال‌پردازی نمی‌خوایم.

‫– ما واقعیت می‌خوایم. ‫– نه!

‫نه!

‫شما داستانی می‌خواهید که چیزی را که از قبل می‌دانید تأیید کند

‫شما واقعیتی خشک و بی‌مایه می‌خواید.

‫داستانی بدون حیوانات.

‫- بله! ‫- ما داستانی متفاوت می‌خواهیم.

‫- بسیار خب، پس. ‫- ممنونیم.

‫کشتی در حال غرق شدن بود.

‫ملوان‌ها من را از عرشه بیرون انداختند.

‫برای رسیدن به قایق نجات شنا کردم، ‫در حالی که می‌دانستم تمام خانواده‌ام دارند غرق می‌شوند

‫وحشت‌زده بودم ‫اگر آشپز من را بالا نمی‌کشید، زنده نمی‌موندم

‫ملوانی که در کشتی با او دوست شده بودم، ‫روی کف قایق از درد به خود می‌پیچید.

‫استخوان پایش از پوست بیرون زده بود.

‫با گذر روزها، بی‌سرپناه و زیر آفتاب سوزان ‫امیدم رو از دست دادم

‫و بعد، از میان پرتوهای کورکننده‌ی خورشید، ‫مثل رؤیای حضرت مریم،

‫مادرم روی کله‌ای از موز ظاهر شد.

‫سینه‌ام از شادی پر شد، طوری که فکر کردم منفجر می‌شوم

‫مادر زیبای من، با آن همه محبت.

‫بدون فکر تور را گرفتم، و خدای را شکر

‫چون به کمک آن می‌توانستیم ماهی بگیریم.

‫وقتی موزها از هم پاشیدند و پراکنده شدند، گفتم: موز شکافته شد ‫(اشاره به دسر banana split).

‫این خنده چقدر آرام‌بخش بود.

‫مادر تا جایی که می‌توانست ملوان را دلداری می‌داد.

‫ما زبانت را نمی‌فهمیم، ‫ولی حالت خوب می‌شود.

‫آن‌ها دنبال ما می‌گردند.

‫آشپز مرد وحشتناکی بود.

‫به خاطر گرما ‫و پای گندیده‌ی ملوان

‫دور و برمان پر شده بود ‫از ازدحام مگس‌های چاق و سیاه.

‫او آن‌ها را می‌خورد.

‫می‌خواهی امتحان کنی؟

‫مادر خیلی مؤدب بود.

‫- ممنون، نه. ‫- او مؤدب نبود.

‫احمق‌ها!

‫من همیشه خیلی گرسنه بودم. ‫غذای خیلی کمی داشتیم.

‫آشپز یک موش روی قایق گرفت و آن را برید.

‫خوشحال بودم که مادرم ندید ‫که من کمی از آن خوردم.

‫پای ملوان ‫سیاه و ورم‌کرده شده بود.

‫- باید پایش قطع شود. ‫- دکتر لازم دارد.

‫آشپز اصرار داشت اگر کمکش نکنیم، می‌میرد.

‫پس من و مادرم او را نگه داشتیم.

‫می‌خواستم پای قطع‌شده را به دریا بیندازم، ‫اما آشپز دیوانه شد.

‫نه! نه، احمق!

‫از آن برای طعمه استفاده می‌کنیم.

‫هدف همین بود.

‫هدف؟

‫یعنی پای این مرد بیچاره را ‫برای طعمه بریدیم؟

‫اگر غذا نداشته باشیم، می‌میریم.

‫تو حیوانی!

‫ما غذا داریم.

‫او جعبه‌ی جیره را گشت.

‫بیسکویت‌ها کجان؟

‫کجان؟

‫- کلی بسته بود. ‫- او با من خوردشان.

‫من نیمه‌خواب بودم، مامان.

‫یکی بهم داد ‫و بی‌فکر خوردم.

‫فقط یکی بود، واقعاً؟

‫مامان. مامان، ببخش، خیلی ببخش.

‫ببخش.

‫- ما کاملاً تنها شدیم، پسین. ‫- اوه.

‫کاملاً تنها.

‫ملوان مرد.

‫آشپز او را تکه‌تکه کرد.

‫همه چیز رو برید، پوست، روده‌ها، ‫تنه، بازوها، شانه‌ها، پاها.

‫آشپز غرق در خون او بود.

‫من و مادرم فقط نگاه می‌کردیم.

‫- انسانیتت کجاست؟ ‫- اوه، اوه...

‫هیچ شرمی نداری؟

‫اون مرد بیچاره!

‫تو هیولا هستی! هیولا!

‫مادرم به او سیلی زد.

‫او حرکتی کرد که انگار می‌خواهد تلافی کند، ‫ولی آن بار نزد.

‫در عوض، ‫تکه‌ای از گوشت ملوان را خورد.

‫مزه‌اش مثل گوشت خوکه.

‫احساس قدرت بیشتری دارم.

‫مادرم طوری گریه کرد... ‫که تا آن موقع ندیده بودم.

‫روز پشت روز گذشت.

‫آشپز یک لاک‌پشت کشت، ‫و همه‌مان با خون و گوشتش مهمانی گرفتیم.

‫و در چنین لحظاتی، من...

‫به او با عشق نگاه کردم... .

‫به‌زودی به خشکی خواهیم رسید.

‫خیلی خوشمزه بود.

‫ممنونم.

‫یه مقدار سس قرمز شراب کنارش عالی می‌شد،

‫ولی حداقل می‌دونیم که تازه‌ست.

‫روزها به هفته‌ها تبدیل شدند.

‫از گرسنگی در حال مرگ بودیم.

‫من... نمی‌تونستم یه ماهی رو نگه دارم.

‫از دستم لیز خورد و فرار کرد، و... آشپز منو زد.

‫بعد آما اون رو زد.

‫و بعد آشپز، آما رو کشت.

‫زمان گذشت، و...

‫...من آشپز رو کشتم.

‫تنهایی شروع شد.

‫رو به خدا آوردم.

‫و زنده موندم.

‫چه داستان وحشتناکی.

‫هم گورخر و هم ملوان پاشون شکست، متوجه شدی؟

‫و کفتار پای گورخر رو کند.

‫- و آشپز پای ملوان رو برید. ‫- درسته.

‫و اون فرانسوی که تو یه قایق نجات دیگه دید،

‫- نگفت که دو نفر رو خورده؟ ‫- گفت.

‫و آشپز، ملوان رو خورد، شاید مادرش رو هم...

‫داستان‌ها با هم جور درمیاد.

‫فکر می‌کنی آشپز سر مادرش رو بریده باشه؟

‫اوه، خیلی وحشتناکه.

‫پس...

‫اون ملوان بیچاره روسی همون گورخره،

‫مادرش اون اورانگوتانه، آشپز کفتاره...

‫که یعنی... خودش ببره.

‫فکر می‌کنم هر چی نیاز بود رو دارم.

‫خیلی متأسفم بابت چیزهایی که برات پیش اومد.

‫ممنون از وقتی که گذاشتی، آقای پاتل.

‫واقعاً بهمون کمک کردی.

‫استراحت کن، پای.

‫چند روز دیگه برمی‌گردم،

‫تا در مورد انتقالت به وینیپگ صحبت کنیم.

‫نمی‌خواید بدونید بقیه‌ی داستانم چی می‌شه؟

‫منظورت چیه؟

‫نمی‌خواید بدونید چه بلایی سر ریچارد پارکر اومد؟

‫چرا.

‫البته که می‌خوایم.

‫آب بارون می‌خوردیم.

‫هیچی نمی‌خوردیم.

‫وقتی به خشکی رسیدیم،

‫اون‌قدر ضعیف بودم که حتی خوشحالی هم برام سخت بود.

‫فقط می‌دونستم که تکون خوردن قایق تموم شد...

‫...و باد توی درخت‌ها می‌پیچه.

‫مثل مار از قایق بیرون خزیدیم.

‫هیچ‌کدوممون توان ایستادن نداشتیم.

‫می‌شنوی؟ می‌شنوی؟

‫صداهایی مثل موسیقی توی باد.

‫من اینجام!

‫الو؟

‫ما اینجاییم.

‫خدایا شکرت!

‫دوستت دارم، ریچارد پارکر.

‫با تمام وجود دوستت دارم.

‫اوه، نگاه کن، نگاه کن، دارن میان سراغمون.

‫کمک داره می‌رسه.

‫نجات پیدا کردیم.

‫کاملاً مطمئن بودم که بعد از همه اون چیزها...

‫...اون یه نگاهی بهم می‌ندازه،

‫یه جوری خداحافظی می‌کنه.

‫ولی نکرد.

‫پس...

‫ریچارد پارکر، همسفر عذابم...

‫...موجودی ترسناک و وحشی که منو زنده نگه داشت

‫...برای همیشه ناپدید شد، و...

‫...من دوباره یتیم شدم.

‫تو زندگی، تموم کردن درست کارها لازمه.

‫فقط اون موقعه که می‌تونی رها کنی.

‫پر از حرف‌هایی‌م که باید می‌زدم.

‫واقعاً متأسفم بابت اون‌چه به سرت اومد.

‫واقعاً برات آرزوی بهترین‌ها رو داریم.

‫قبل از اینکه برید، آقای اوکاماتو،

‫می‌خوام چیزی بپرسم.

‫من دو داستان برای ۲۲۷ روزی که ‫در دریا بودم براتون تعریف کردم

‫- بله. ‫- نمی‌تونی ثابت کنی کدومش حقیقت داره.

‫اما تو هر دو داستان، کشتی غرق می‌شه، ‫خانواده‌م می‌میرن، و من رنج می‌کشم.

‫- درسته. ‫- پس بهم بگو...

‫...کدوم داستان رو ترجیح می‌دی؟

‫کدوم داستان بهتره؟

‫ام...

‫داستان با حیوانات ‫یا داستان بدون اون‌ها؟

‫- سوال جالبیه. ‫- داستان با حیوانات.

‫بله.

‫داستانی که حیوانات توش هستن، داستان بهتریه.

‫درسته.

‫ممنونم.

‫و خدا هم همین‌طوره!

‫همون‌طور که در گزارش من می‌خونید ‫بازجویی سختی بود.

‫آقای پاتل بسیار آسیب‌پذیر بود

‫و نتونست اطلاعاتی درباره دلایل ‫غرق شدن کشتی تیم‌سام بده

‫دلیل حادثه همچنان ‫نامشخص باقی مونده.

‫«اقدام بیشتری نیاز نیست،

‫«و من پیشنهاد می‌کنم ‫پرونده بسته بشه.

‫«فقط اگر اجازه بدید بگم...

‫«این داستانی شگفت‌انگیز از شجاعت و تاب‌آوریه

‫«در رویارویی با دشواری‌ای فراتر از تصور.

‫کمتر کسی از کسانی که در دریا سرگردان شدن ‫این‌قدر دوام آوردن

‫«...و هیچ‌کس در کنار یک ببر بنگال بالغ زنده نمونده»

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.