All language subtitles for Inter Alia 2025 - National Theatre at Home Farsi

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫کانالی برای عاشقان سینما :Cinephilia ‫https://t.me/Video_Archives

‫تئاتر، می تواند به ما نشان ‫بدهد که هستیم، که بودیم و که خواهیم بود

‫به معنای بزرگتر تصور کردن

‫بهتر درک کردن

‫باهم احساس کردن

‫بر روی صحنه، و تورهای نمایش

‫در مدارس

‫و با جوامع مختلف

‫بر صفحه سینماها در تمام دنیا

‫و حالا در درون خانه ها

‫ما گروه تئاتر ملی هستیم

‫ما برای همگان نمایش می سازیم

‫هنر به ما کمک می کند تا دنیا را به ‫شیوه ای جدید ببینیم

‫داستان های پشت پرده کارهای بزرگ، ‫کمک می کنند که به آنها جان ببخشیم

‫تا شنیدن آنها تنها یک امتیاز خاص نباشد

‫برای همین است که ‫ما برنامه بلومبرک کانکتس را ساخته ایم

‫یک اپ که به شما اجازه می دهد موزه ها، ‫باغ ها و پارکهای فراوانی را کشف کنید

‫مصاحبه های پشت صحنه فیلمها و ‫هنرهای عام از تمام دنیا

‫همه تنها با یک دانلود در ‫کف دستان شما خواهند بود

‫بلومبرگ کانکت، دنیایی از الهام به شما ‫ارائه خواهد نمود

‫به جامعه تئاتر ملی و صدها انستیتوی فرهنگی ‫ملحق شوید

‫تا به واسطه بلومبرگ کانکتس، ‫نگاهی عمیق تر به دنیای هنر پیدا کنید

‫وای از دست این پدرسالاری لعنتی!

‫آقای باکلی!

‫تو لحنم سرزنش حس میشه!

‫شق و رق می شینم، ‫یه مکث می کنم تا خودی نشون بدم!

‫وکیل درباری یه مکثی می کنه! ‫انگار زیاد خوشش نمیاد!

‫داشت پرواز می کرد

‫بازجوییِ متقابل او، سریع و بی‌وقفه، از میان ‫آب‌های متلاطم عبور می‌کرد

‫ و به سوی بندر پیش می‌رفت

‫و به سختی میشد جلوشو گرفت

‫دقیقاً همان جاست در دسترس خودش

‫ولی من صبر می کنم

‫مشاور سلطنتی...

‫پیامم رو می گیره و با ‫بی میلی سرجاش میشینه!

‫ببخشید، آقای باکلی، ناچارم ‫حرف شما را در همین جا قطع کنم

‫انگار که قبلاً این کار رو نکرده ام!

‫آقای باکلی( وکیلِ مدافع) خویشتن‌داری می‌کنه

‫تستوسترون خودش رو مهار می کنه!

‫اون برای نابودی حریف آماده بود

‫ولی اینجا دادگاه ( زمین بازی ) منه!

‫به اون جمع وکلای دادگستری، ردیف ‫وکلا و بخش تماشاگران عمومی نگاه می‌کنم

‫اوه، امروز مردای جوون رو می بینم ‫از متهم پشتیبانی می کنن!

‫و جایگاه متهم رو می بینم، جایی که ‫موکلِ خصوصی آقای باکلی در آن نشسته است

‫و سکوت، همه رو عصبی کرده، ‫که البته هدف هم همینه!

‫شما خودتان بهتر می دونید که ‫ نباید با شاهد این‌طور صحبت کنید

‫اونم وقتی جلوی من هستید، آقای باکلی!

‫مکث می‌کنم، منتظر می‌مونم که تأیید کنه

‫آقای باکلی سعی میکنه ‫حالتی به چهره اش بگیره که نشون دهنده...

‫... ندامت

‫احترام!

‫ولی نمیتونه! تمام وجودش آدرنالینه!

‫فرجامِ بازخواستِ دوگانه، اینک در برابر ماست

‫این یه شکاف بزرگه که ‫اون با یه جمله می‌تونه ببندتش

‫اما حتی خودِ دادستان ‫هم دوست دارد که این کار تمام بشه

‫همه توی دادگاه نفسشون ‫رو توسینه ها حبس کرده اند!

‫اون‌ها این شور و هیجان رو ‫همه‌جا دور و برمون حس می‌کنن

‫انگار که من دارم جلوی...

‫... یه صاعقه رو میگیرم!

‫من صبر می کنم

‫عجب قدرتی!

‫خوب میتونید ادامه بدید آقای باکلی!

‫اون بلند می‌شه تا بازجوییِ ‫متقابلِ فوق‌العاده‌اش رو دوباره شروع کنه

‫اما ....

‫من رو به شاهد می کنم

‫شهادت او در آستانهٔ بی اعتبار شدنه ‫، و همهٔ ما این رو می‌دانیم

‫احتمالا خودشم همین انتظار رو داره!

‫خانم جونز...

‫او با نگاهی سرشار از سپاس به من نگاه می کنه!

‫ملیندا جونز

‫بیست و یک ساله، لاغر، غمگین

‫عصبی

‫عجله نکنید خانم جونز

‫مهارت های ظریف ‫ما این اسمو روشون گذاشتیم!

‫شاهدهای آسیب‌پذیر. بچه‌ها و قربانیای زن

‫واسه اونا مهارت های ظریفی لازمه ‫تا در برابر بازی روانی وکیل ازشون حمایت بشه!

‫خانم جونز، لطفاً برای پاسخ دادن عجله نکنید

‫تا ناچار به همگامی با شتاب وکیل باشید

‫و جناب باکلی، تو دادگاه من، ‫ با شاهد با احترام رفتار می‌شه

‫انتظار دارم کسی با سن و ‫سال شما اینو بهتر درک کنه

‫اخمیِ خفیف بر چهرهٔ وکیل نقش می‌بندد

‫میذارم یه دقیقه دیگه صبر کنه، چون میتونم!

‫و چون کار من راضی‌کردنِ اون نیست

‫کار من محافظت از شاهد است، محافظت ‫ازش در برابر آسیب‌های روحیِ بیشتر

‫این پرونده ها به ما قضات زن داده میشن، ‫پرونده های این شاهدان لرزان

‫زنهای کتک خورده، کودکان گریان

‫اینجاست که من میتونم تغییر ایجاد کنم

‫من به هیئت منصفه پیام میدم که ‫اینا آدمای واقعی هستن!

‫تاجایی که میتونن تلاش می کنن ‫تا به دادگاه شهادت بدن

‫و من به بعضی از قضات اشاره نمیدم! ‫ البته واسه مردها و پیرها، اینکارو می کنم

‫چون اونا بی صبر و دلخور و رنجیده اند

‫اونم بخاطر اون خاطرات مبهم یا فقدان صراحت

‫خوب راستش حقیقت رو همیشه ‫نمیشه خیلی راحت توضیح داد

‫این روش منه که یکم ‫اخلاق وارد دادگاه کنم

‫البته اینجا دادگاه اخلاق ‫نیست، دادگاه قانونه

‫ولی خوشم میاد که... ‫یکم اینجا رو انسانی تر بکنم

‫و یکم مهربان تر

‫اما اینجا، روی نیمکت ‫قضاوت، اوضاع فرق می‌کنه

‫وظیفه من گوش دادنه، ‫و من گوش دادن رو خوب یاد گرفته ام

‫همه جا گوش دادن رو تمرین می کنم

‫تو کافه، تو صف ‫ساندویچی پرت، تو اتوبوس!

‫صدای کلمات، ظرافت های کلامی، لحن ها ‫و نفس ها رو می شنوم!

‫هیس!

‫هیسسسس!

‫تازه وقتی قاضی شدم بود که ‫فهمیدم گوش دادن واقعی چیه!

‫و الان دارم گوش میدم، دارم این ‫سالن رو مطالعه می کنم

‫اینجا توی دادگاه خودم

‫هیئت منصفه ریزه‌کاری‌های کلام را درک ‫می‌کنند و در هر چیزی به دنبال معنا می‌گردند

‫با اشاره‌ای نامحسوس به ‫وکیل میگویم که ادامه دهد

‫و آقای باکلی با بازجویی پایانی اش ‫ طرف رو کله پا می کنه!

‫هدف من صرفاً روشن کردن این موضوع است ‫که دقیقاً چه روی داده است، خانم جونز

‫این کار را با مهارتی تحسین ‫برانگیز انجام می دهد، اما لحنش...

‫این لحنش است که دوست ندارم، نه کلماتش ‫بلکه چیزی که ورای حرفاشه، اون میکه:

‫ممکنه شما قاضی باشید و منم ‫طبق میل شما باهاتون همراه میشم

‫ولی من از هر لحنی ‫که بخوام استفاده می کنم

‫تیغِ پنهانِ این کشمکشِ ناگفته را ‫بین خودمون حس می کنم

‫اون وکیلیه که من یه ‫زمانی کنارش کار می کردم

‫و حالا می بایست از من اطاعت کنه!

‫بنابراین این لحن اون، این ‫ " آرام صحبت کردن غیر ضروری"

‫واسه من یه پیام داره

‫- پیامش اینه: کون لقت! ‫- مامان!

‫خوب من سرجام میشینم تا وقتی که اون بگه: ‫سوال دیگه ای ندارم عالیجناب!

‫مامان؟

‫- خانم جونز، لبخند می زند ‫- مامان!

‫صدام آروم میشه، فقط با اون صحبت می کنم

‫میتونید محل شهادت رو ترک کنید خانم جونز!

‫اون امیدوارانه به من نگاه می کنه

‫هنوز متوجه نشده که امید اندکی واسه ‫پیروز شدنش وجود داره

‫مامان!

‫نوری محو و کوچک از ‫آیفونم توجهم رو جلب می کنه

‫مخفیانه آن را زیر نیمکت ‫قضاوت برمی‌گردانم. اوه!

‫هشت تا پیام ناخوانده از هری! ‫حتما اتفاقی افتاده!

‫ام... من برای چند لحظه بلند میشم

‫مطمئنم که اعضای هیئت منصفه ‫نیاز به یه استراحت کوتاه دارن!

‫و به منشی‌ام، مینا، زمزمه می‌کنم: ‫پونزده دقیقه دیگه همه رو صدا بزن!

‫و مینا میگه: همه از جا بلند شن!

‫و با عجله به اتاقم برمیگردم، ‫به خلوتگاه قضاوتم

‫کلاه گیس رو برمیدارم، ‫ردام هنوز برتنمه

‫اوه مینا کلاه‌گیسِ منو روی پایه‌اش ‫میگذاره، خیلی خوب، خیلی خوب

‫به من اشاره می کنه که آیا قهوه میخوام؟

‫آهان! ولی نمیخوام!

‫اون میره، و من موهای صاف شده ‫از کلاه گیسم رو تکون میدم

‫و دوباره خودم میشم!

‫دوباره جسیکا میشم، جسی، جس! ‫دوباره میشم...

‫- مامان؟ ‫- هری چی شده؟

‫- پیرهنم رو پیدا نمی کنم ‫- اوه

‫- همون که گل گلیه! ‫- کدوم؟ آبیه؟

‫نه مامان، اون مال ‫بچگی هام بود،ده سالم بود!

‫- خوب اون یکی رو یادم نمیاد ‫- آره یادته، همون قرمزه

‫- هنوز روحمم خبر نداره! ‫- سفید و قرمز بود

‫- توروخدا نگو! ‫- خودت کریسمس واسم خریدی،تابستونیه

‫تو کمدت رو گشتی؟

‫آره!

‫معلومه که گشتم

‫- مثل پسرا گشتی یا مثل دخترا؟ ‫- بابا اونجا نیستش!

‫- عزیزم، آخرین بار کی تنت بود؟ ‫- نمی دونم!

‫- ببین، حالا خیلی ضروریه عزیزم؟ ‫- آره، آره خیلی ضروریه

‫ببین میخوام جمعه شب ‫تو یه مهمونی تنم کنم

‫- اوه! ‫- تم مهمونی لباسای هاواییه!

‫- اوه، مهمونی خونه کیه هری؟ ‫- تو اونا رو نمی شناسی

‫خوب میتونم وقتی ‫رسیدم خونه دنبالش بگردم

‫- خوب اگه دیروقت بیای چی؟ ‫- دیر نمی کنم!

‫خوب تو همیشه دیر میایی، مامان ‫من همین الان بهش نیاز دارم!

‫عزیزم من سرکارم، تازه وسط ‫یه محکمه هم هستم!

‫و باید برگردم دادگاه! قول میدم ‫واست پیداش کنم

‫خوب اگه پیداش نکنی چی؟ ‫من که لباس دیگه ای ندارم

‫اوه، مینا با قهوه برمیگرده!

‫- مامان اونوقت من... ‫- تلفن رو اینجا می چسبونم تا چیزی نشنوه!

‫پسرمه، یه موضوع خیلی مهمه

‫اون صبر می کنه

‫- تمام... ‫- عزیزم؟

‫قول میدم این وضعیت رو درست می کنیم

‫اوه پس حالا این شد یه وضعیت؟

‫- وقتی قطع کنم فحش میده ‫- من غلط کنم فحش بدم!

‫میدونم عصبانیه، همیشه عصبانیه و ‫دلم براش می سوزه

‫و حالا با اینکه دوباره به دادگاه برگشتم، ‫هنوزم تو حس و حال مامان باقی موندم

‫تصور می کنم بخاطر ‫اون مهمونی خیلی عصبیه

‫و بخاطر پیرهنی که می دونم ‫تمام شب دنبالش خواهم گشت

‫اوه، اوه پیف!

‫من با هری همیشه مشکل ‫گشتن و پیدا کردن دارم

‫انگار قلبم تو یه مشت ‫تو سینه ام فشرده شده

‫قبلا که یه وکیل بودم...

‫اوه خدای من چه تلاشی ‫میکردم که واسش مادری کنم

‫و از طرف دیگه به اون ‫پرونده های لعنتی ام برسم

‫وقتی باهاش تو پارک بودم، لیوان قهوه ‫به دست تماس های کاری رو جواب میدادم

‫هری با یه دختر رو میله های بازیه!

‫اوه، ببخشید جکی، آره!

‫یه لحظه حواسم پرت شد، چی میگفتی؟

‫من اینجام هری!

‫اوه نه، اونکه تامین و عرضه به حساب میاد!

‫آره، درسته، واسه استفاده شخصی نبوده

‫هری؟

‫آره آره، پس ما اول به اون زنگ می زنیم

‫و اونو به عنوان شاهد دوم احضار می کنیم

‫ببخشید، شما یه پسر ‫کوچولو با کت زرد ندیدید؟

‫سر یه زن ناشناس تکون می خوره

‫نه نه نه،همون که اسمش خیلی بلنده, ‫آقای گوادویچ، اسمش تو پرونده هست

‫حالا از یه نفر دیگه می پرسم، ‫ببخشید شما یه پسر کوچولو رو ندیدید؟

‫چهارسالشه، با موهای روشن فرفری ‫اون... اون اونجا بود، اسمش هریه

‫هری؟

‫باقی مادرا سربلند می کنند، ‫همشون تو هم محو میشن!

‫امم ، نه جکی، نه، فکر نکنم!

‫یه دفعه توجهشون جلب میشه، ‫به من نگاه می کنن

‫چشماشون پر از ترحم ‫و ترس درشت میشه

‫فشار خونم بالا میره

‫شروع می کنم اینطرف و اونطرف رفتن

‫هری؟

‫هری؟

‫هری عزیزم، این کارت بامزه نیست!

‫هری؟

‫یه زن با کت پوستی نارنجی ‫میاد پیشم

‫نکنه با یه غریبه رفته باشه؟

‫چرا؟ مگه چی دیدی؟

‫خوب یه نفر بود که داشت ‫بچه ها رو نگاه می کرد

‫و الانم رفته!

‫خون داغ تو رگهام فوران می کنه!

‫یه چیزایی میاد جلو چشام

‫خدایا، من کی چشم ازش برداشتم؟

‫یا خدا! عجب مادر بدی هستم!

‫بچه ام رو نادیده گرفتم!

‫تمام مادرای دیگه یه دفعه ‫دست بچه هاشون رو چنگ می زنن!

‫و یه دختر کوچولو! اوه نه، داره التماس ‫میکنه که برگرده سر میله های بازی

‫هری؟

‫قلبم اونقدر تند می زنه که ‫نفسم بالا نمیاد

‫فکرم میره به تصاویر بچه هایی ‫که سر کارم دیدم!

‫تصاویر پرونده ها، اوه خدایا! ‫توروخدا نذار این اتفاق بیفته

‫این اتفاق نمی افته ‫اون کجاست؟

‫پسرم کجاست؟ هری؟ هری؟

‫هری؟ هری؟

‫هری! زنای دیگه هم اسم ‫پسرم رو صدا می زنن

‫هری؟ هری؟

‫دختر بچه فکر می کنه این یه بازیه

‫یه سگ پارس می کنه

‫هوا داره تاریک میشه

‫چشمم به همه طرفه

‫خدایا، نمیتونم یه جا بند بشم

‫کت زرد، شلوارک آبی نفتی

‫آخرین تصویر پسرم تو مدرسه رو ‫تو صفحه اول روزنامه ها تصور می کنم

‫بعد از گم شدن بچه، سی دقیقه اول ‫زمانی بسیار حیاتی است

‫پلیس تو دادگاه همیشه همینو میگه

‫سی دقیقه، و من ده دقیقه اش رو از دست دادم

‫سریعتر تو جهت های نامشخصی می دوم

‫خدایا، چه جور مادری بچه اش رو گم می کنه؟

‫اون زنه با کت نارنجی پشمی ‫به سمتم می دود و فریاد می کشه

‫نکنه هری رو پیدا کرده؟

‫ما به پلیس زنگ زدیم

‫وای خدا، خدای من، پلیس!

‫باید مشخصات پسرم رو به پلیس بدم!

‫یه بچه گم شده؟

‫چشم آبی، صورت گرد، ‫زیر چونه اش جای یه زخم داره

‫اون کت نارنجیه پسرش رو بغل کرده، ‫اوه اون مادر خوبیه!

‫به خاطرم میسپارم: وقتی هری رو ‫پیدا کردم شماره اش رو میگیرم

‫شاید پسرش و پسرم بتونن ‫همبازی همدیگه باشن

‫ولی این چه فکریه؟ او خدای من، ‫فعلا بی خیال اون باش

‫اوه آره مرسی ، آره، پلیس ‫ممنونم!

‫اون روشو به مادرای دیگه برمیگردونه

‫اونم یکی از اونهاست

‫آره من جزو اونا نیستم، من... ‫من کسی هستم که بچشو گم کرده

‫هری!

‫اونجا برق یه لباس زرد رو می بینم

‫نه!

‫نه!

‫آره، آره، اونجا پشت درخته، ‫اون واقعیه؟

‫حتی قبل از اینکه بتونم تصمیم به ‫حرکت بگیرم، خودمو می رسونم اونجا

‫با هرچی تو دستمه هری رو بغل می کنم

‫از شدت خوشحالی گریه می کنم

‫مامان، یه سنجاب اینجا بود، ‫تو ترسوندیش!

‫خدایا، دلم میخواد سرش داد بزنم

‫میخوام تکونش بدم و سفت نگهش دارم

‫هری عزیزم، توروخدا ‫دوباره این بلا رو سر من نیار!

‫باید همونجایی که مامان ‫می بینتت باقی بمونی

‫نمیتونی همینطوری جیم بشی، ‫این کارت خیلی بی ادبیه

‫گریه می کنم و سرزنشش می کنم، ‫البته پیام خیلی واضحی بهش نمیدم!

‫یه احساس عجیبی از خشم و شادی ‫خالص وجودم رو فرا گرفته

‫راحت شدم

‫می برمش پیش مادرا و اون زنه ‫تو کت نارنجی لبخند می زنه!

‫داره با تلفن حرف می زنه، اوه ‫به پلیس میگه که هری پیدا شده

‫خدایا!

‫هری پیدا شده!

‫مادرا دورش رو می گیرن و مثل مرغ ‫قد قد می کنن!

‫امیدمون دوباره جون گرفته، واسه هممون!

‫میشه دوباره فکر کرد، میشه ‫انتخاب کرد که فکر کرد

‫من نه...

‫ما نه...

‫جکی، آه بله جکی، ببخشید، ببخشید

‫آره... بهت زنگ می زنم

‫صب بخیر!

‫- هری کجاست، ساعت هشت شده، هری! ‫- دارم میام!

‫صبح بخیر گریس!

‫گریس پشت میز آشپزخانه‌ام نشسته، ‫کفشای دادگاهش رو در آورده و پاهاشو بالا گذاشته

‫هری، داره دیرت میشه ها!

‫منتظریم ادیسون لی دوتامون رو ‫ببره به دادگاه!

‫- ام... مایکل؟ ‫- بله؟

‫یادت نرفته که هری رو صبح زود ببری ‫کلاس آموزش طبل؟

‫- هری دیگه داره دیرم میشه ‫- الان میام!

‫و تبریک به قاضی سیمور!

‫گریس الان دیگه قاضی شده

‫یکی دیگه! مبارک باشه گریس!

‫بالاخره یه دوست نزدیک ‫روی اون نیمکت قضاوت همکارم میشه

‫و نه یه پسر بادکرده از یه مدرسه ‫خصوصی یا یه دختر خودشیفته!

‫میخوام گریس رو با تقلید ‫صدای تک‌تک قضات بخندونم

‫ادای اون مردای به ظاهر منصفی رو در میارم ‫که باهاشون کار می کنیم

‫و بعد، ادای یه قاضی زنِ ارشدِ ‫حسابی ترسناک رو درمی‌آرم

‫- این همون زنه است با... ‫- نخیر اون یکیه که...

‫اوه اون زنه ....

‫- گریس زیاد خرناس می کشه ‫- هری من دیگه رفتم!

‫اوه از دست این گریس!

‫راستش وقتی وارد کار شدم، با ‫من به‌شدت زشت و ناجور رفتار کرد

‫می دونی، اون یک پروندهٔ تجدیدنظرِ ‫بسیار پیچیدهٔ کودک‌آزاری رو به من ارجاع داد

‫اون اولین پرونده‌ای بودکه ریاستش را بر ‫عهده گرفتم، کاری که از اولش باختنی بود

‫- خانم اینکار رو کرد تا بتونه بره سفر اسکی! ‫- ... بره سفر اسکی

‫گریس چشماشو می چرخونه!

‫ای خدا جس، چقدر هوای خواهرتو داری!

‫حالا که صحبت خواهری پیش اومد...

‫خدایا بهم بگو چی تو سر ‫اون دخترای فوق العاده است؟

‫دخترای گریس رو میگم، یه دفعه شروع کردن ‫به قرار گذاشت با پسرا و اونم دیوونه شده!

‫خیلی صبورانه به قصه هاش گوش ‫میدم، اونم درباره موم انداختن بدن...

‫لیزر کردن، اپیلاسیون برزیلی...

‫صاف و صوف کردن اونجاها!!!

‫لخته های پریود!

‫- هری دیرمون شد! ‫- آره!

‫خدایا گریس، خدا رو شکر که ‫من پسر داشتم!

‫- می بینمت مامان! ‫- خوب خداحافظ هری عزیزم! دوست دارم!

‫دوست دارم...

‫منم دوستت دارم!

‫خدافظ عزیزم!

‫میشه وقتی رفتی خرید نوشیدنی یه کم ‫از اون شراب قرمزی که من دوست دارم رو هم بخری؟

‫اوه، حتماً، هم یه پرونده رو حکم بدم، هم به ‫هیئت منصفه توضیح بدم، هم خرید خونه رو انجام بدم

‫بعدشم بیام خونه و آشپزی کنم!

‫کارت عالیه! خدافظ!

‫- یادت نره شام سر ساعت هفت... ‫- ساعت هفت...

‫خدایا، گریس، قسم می خورم تمام زندگیمو

‫به انجام کارای مورد نیاز بقیه گذرونده ام!

‫و گریس اخم می‌کند. می‌گه:

‫آره زندگی منم همینه: ‫یه سر بزن به تسکو، یخچال رو پر کن!

‫بعدش شکایتهای بقیه رو بشنو! ‫هیچی واسه خوردن نداریم!

‫صندلی عقب تاکسی نشستیم و ‫من بازوی گریس رو فشار میدم

‫می دونی، واقعا خوشحالم ‫که رو نیمکت کنارم می شینی!

‫انگار الان میتونیم یه ذره ‫خوش بگذرونیم!

‫میتونیم کارایی که تا حالا ‫انجام میشده رو تغییر بدیم

‫به من نیشخندی می زند: ‫آره، به خدا!

‫دنبالش داد می زنم: ‫هی یادت نره امشب ساعت هفت شروع میشه

‫نه. ولی، هی، اگه یه مارتینیِ ‫یواشکی می‌خوای، ساعت شش و نیم بیا

‫گریس قراره دوست دخترش ‫آنوک رو بیاره

‫وای خدا ما عاشق آنوکیم!

‫اون... اون دیوونه مهمونی رفتنه!

‫کلاه گیس به سر و ردا به تن دوباره ‫به سوی اتاق محکمه راه می افتم

‫و مینا، منشی همیشگی ام ‫نمیدونم از کجا یه دفعه پیداش میشه

‫درست مثل زنگ لعنتی ساعت!

‫همیشه آمادست که ‫منو تا دادگاه همراهی کنه

‫ولی من خودمو پرت میکنم ‫تو دستشویی شخصی ام!

‫و به چهره ام در آینه خیره میشم

‫ردا به تن، کلاه گیش به سر، یقه قاضی بسته

‫یه صورت بدون شخصیت خاص!

‫یا خدا! درست شبیه یه قاضی شدم!

‫بعدش، رژ لب قرمز روشن!

‫خیلی خوب دوباره اومدم

‫توی دادگاهم

‫باید حکم بدم

‫یه پسر بیست ساله به جرم ‫تجاوز گناهکار شناخته شده

‫توی جایگاه ایستاده و ‫پائین رو نگاه می کنه

‫منتظر اعلام حکم از طرف منه

‫قربانی رو یادمه یه دختر بیست ‫و یک ساله بود، خوب... البته الان

‫اون موقع هجده ساله بود

‫چند هفته پیش توسط یه وکیل مدافع ‫سر سخت بازجویی شد

‫تو میگی اون موقع شب گرمی بود

‫درسته بگیم حد اقل پوشش رو به تن داشتی؟

‫خودت رو به نمایش گذاشته بودی؟

‫آقای کوپر!

‫من اجازه نمیدم اینطور ‫سوالها توی دادگاه مطرح بشه

‫همیشه واضح و روشن میگم که این ‫ قصه های تجاوز اینجا جایی ندارن

‫من تو دادگاهم تحملشون نمی کنم

‫اما حقیقت اینه که اگر خطری برای ‫زندانی شدن متهم وجود داشته باشه

‫اون وقت وکیلِ مدافعِ متهم می‌تونه ‫روزگارِ سختی برای شاکیِ قربانی درست کنه

‫شما در هیچ جایِ بازجوییِ پلیسی

‫نگفتید که رضایت داشتید، درسته؟

‫چون اگه اجازه بدید باید بگم: ‫حقیقت اینه که شما واقعا رضایت داشتید

‫و بعد از اون پشیمون شدید

‫که خوب واسه همینه که ‫الان همه ما اینجا هستیم

‫و من بدبختانه باید اون رو بپذیرم

‫اما بعد من به دادستان اجازه می‌دهم که ‫یک ویدیوی تازه‌کشف‌شده رو پخش کنه

‫که متهم اونو واسه ‫یکی از دوستاش فرستاده

‫این یه مدرک عینیه، قانع کننده ‫و محکوم کننده

‫و این یکی از اون معدود دفعاتی بود

‫که هیئت منصفه توی یه پروندهٔ ‫تجاوز، رأی به مجرمیت داد

‫خیلی کم پیش میاد

‫به مرد جوان در جایگاه که حالا ‫یک متجاوز محکوم است نگاه می کنم

‫دیگه قراره به زندان بره و ‫خودشم از این موضوع با خبره

‫و من کسی ام که اونو می فرستم زندان

‫آقای دریک

‫تجاوز به خانم آرندن وقتی که ایشون ‫به خواب بودند انجام شد

‫دلایل علیه شما غیر قابل انکار است

‫و دادسرا یک تجاوزِ وحشیانه با ‫قصدِ خصمانه را اثبات کرده است

‫شما فیلم‌هایی به‌شدت ‫آزاردهنده ضبط کردید

‫که قربانی‌تان را در معرض ‫درد و تحقیرِ بیشتر قرار می‌دهد

‫و وحشتِ این جنایت رو چند برابر کرده

‫شما در هیچ مرحله ای نه مسئولیتی ‫پذیرفتید و پشیمانی ای نشان دادید

‫همچنان ماسک منتقدانه خود ‫را برچهره دارم

‫و باید از لحنِ قاطع و مؤکّدِ خود بهره ببرم

‫او گناهکار شناخته شده است

‫هفت سال زندان

‫که حد اقل دو سومِش ‫رو باید توی زندان بگذراند

‫هنگامی که دارند او را می برند

‫صدای فریادی را می شنوم ‫که دردادگاه طنین می اندازد

‫و مجبور نیستم نگاه کنم

‫می دانم که این صدای مادر فرد محکوم است

‫شنیدن آن صدا بسیار سخت است

‫این هم زنی دیگر است که ‫از اعمال او زجر می کشد

‫تازه او هم مقصر نیست که پسرش ‫این کار را کرده، درست است؟

‫واقعا نیست؟

‫درسی که بهش آموخته نشده؟

‫ارزشی که در وجودش نهادینه نشده؟

‫این فکر رو از ذهنم بیرون می کنم

‫به من ربطی نداره

‫همین‌طور که دارم دادگاه را ترک می‌کنم، آقای ‫کوپر شروع می‌کند به پچ‌پچ کردن با دستیارش

‫خوب من به شکل ‫حساب شده ای می ایستم

‫هنوز از اونجا بیرون نرفته ام

‫منشی‌ام، مینا، روش کارم ‫رو بلده. اون هم می‌ایسته

‫یادآوری می‌کنم که من هم به ‫اندازهٔ قضات مرد، حقِ احترام دارم

‫اتاق آرومه

‫کم کم ساکت میشه

‫وقتی به سمت در می‌روم، ‫نگاهم با نگاه مادره گره می‌خوره

‫به یاد آن شبِ بی‌نظیر می‌افتم، قدم‌زنی ‫کنار دریا، وقتی هری هنوز کوچک بود

‫مایکل تو هتل خواب بود

‫پس اون تنها یک گشت‌وگذار ‫ساحلیِ مادر و پسر بود

‫هری سعی کرد چیزی بهم بگه

‫حتی وقتی خیلی سعی میکنم، ‫نمیتونم همه کارها رو خوب انجام بدم!

‫چرا که میتونی عزیزم ‫خوبم میتونی

‫و این ترم نقاشی هات واقعا قشنگ بودن

‫تنها بخاطر اینکه آقای جان کمکم کرده بود

‫آقای جان؟

‫یه دفعه گوشام رو تیز می کنم!

‫آقای جان دیگه کیه؟

‫اون به خانم فیشر کمک می کنه

‫حتما دستیار معلمه، خوب ‫حالا دیگه باید خیالم راحت شده باشه

‫ولی من پرونده‌هایی مثل این رو تو دادگاه رسیدگی ‫کرده‌ام. من... من پرونده‌ها رو خوانده‌ام

‫عزیزم، هری؟

‫میدونی که بدنت فقط به خودت تعلق داره، ‫درسته؟ هری عزیزم؟

‫و تو تنها کسی هستی که ‫تصمیم میگیری لمس بشه

‫جواب نمیده!

‫عزیزم اگه کسی سعی کرد به ‫جاهای خصوصی بدنت دست بزنه...

‫همینطوری بهم نگاه می کنه، وای خدای من!

‫به همین زودی؟ یعنی به اندازه ‫کافی مراقبش نبودم؟

‫هری خیلی حساسه

‫مگه بچه بازا دنبال همین نیستن؟

‫سعی می کنم راحت باهاش حرف بزنم، ‫نمی خوام یه دفعه هول کنه

‫آیا آدم بزرگی سعی ‫کرده دست بزنه به آلتت!

‫اونم درحالی که بهت میگه: ‫کیک برنج میخوای؟

‫چون اگه این کار رو کرده باشه، ‫باید به مامانت بگی

‫اون فقط کنارم راه میره، پاهاش ‫تپ تپ تپ روی شن ها صدا میدن

‫نمیخوام بترسونمش ولی ‫دلم واقعا داره شور می زنه

‫عزیزم کسی این کار رو باهات کرده؟

‫آیا کسی به آلتت... به دودولت دست زده؟

‫آره!

‫از شدت وحشت کاملا ساکت میشم

‫گلوم خشک شده

‫عزیزم، کی؟ هری، بهم بگو کی؟

‫به مامان بگو کی این کارو کرده عزیزم؟ ‫کی به دودولت دست زده؟

‫خودت، تو حموم!

‫خوب راستش فکر میکنم خیلی ضایع شدم!

‫ولی اگه شماهم اون چیزی که ‫من دیده بودم رو می دیدید

‫یه فکری دارم، بیا یه بازی بکنیم

‫دستش رو می‌گیرم،می‌برمش تا کنار آب

‫حالا عزیزم بگو، اگه ‫کسی غیر از مامان و بابا...

‫دوست دارم از ته دل فریاد بزنی

‫دوست دارم جیغ زدن با صدای بلند رو ‫تمرین کنی، همینطوری

‫به دودولم دست نزن، باشه؟!!!

‫هری بهم نگاه می کنه و می خنده

‫نه عزیزم، امتحان کن تا درست ‫یاد بگیری انجامش بدی

‫هرچی مامان میگه رو تکرار کن

‫کمک، دوست ندارم این ‫آقا به دودولم دست بزنه!

‫اوکی، یالا هری امتحان کن

‫و صدای هری با فریادی بلند میشه

‫کمک! میخوام به دودولم دست بزنید!

‫نه، نه، نه عزیزم، نه ، نه، نه!

‫باید بگی: کمک، کمک، نمیخوام این آقا ‫به دودولم دست بزنه!

‫مجبورش می کنم با خودم تکرار کنه، یالا!

‫و من و پسرم باهم با ‫اون بدجنس روبرو میشیم

‫کمک! دوست ندارم به دودولم دست بزنی!

‫اطرافم رو نگاه می کنم و مردی رو می بینم

‫داره تو ساحل قدم می زنه

‫داریم تمرین می کنیم

‫مرد یه جورایی پریشون به نظر می‌رسه

‫ام... می دونید که!

‫واسه روز مبادا!

‫هری هنوزم داره جمله منو فریاد می زنه

‫مرده با عجله فرار می کنه

‫و همینطور که هری غش غش میخنده

‫صدای درونی خودمو می شنوم که ‫داره بهم تبریک میگه

‫اوه، این کار باعث میشه پسرم ‫امنیت داشته باشه

‫و اون حس مادر خوب و پرغرور بهم ‫دست میده، که حس نادریه!

‫- اوه یا خدا ‫- سلام مامان!

‫ای داد، به همین زودی جمعه عصر شد؟

‫یه لیست از چیزای اضافه‌ای که ‫برای شام امشب کم دارم، می‌نویسم

‫نگران نباش، خودم اونا رو میگیرم

‫اوکی، از تسکو بخر!

‫هنوزم نمیتونم خودمو قانع کنم که ‫برم اون فروشگاه های لوکس

‫مادرم همیشه می‌گفت: اونجا مال ‫کساییه که پول دارن ولی عقل ندارن!

‫اوه، چقدر سریع!

‫بیسکویت ترد، پاته، یه مقدار ‫حمص و سس‌های مدیترانه‌ای

‫روغن زیتون فرابکر!

‫و برگ اسفناج ریز، تخفیف خورده!

‫خیلی هم خوب، و شیر!

‫- اوه.. ‫- اوه نه!

‫شیر!

‫من پنیر گرفتم

‫داده برامون بفرستنش!

‫و یه لیست آهنگ خفن واسه مهمونی!

‫وای خدایا، حتما بازم " آر . ای .ام" ؟

‫یادت باشه قراره اون آهنگه که ‫باهم تمرین کردیم رو اجرا کنیم

‫نه بابا، یادت باشه من ‫باید برم مهمونی خودم

‫آره، آره میدونم، قبل از اینکه بری !

‫- آره، آره ‫- دنیله

‫دنیل یه وکیل ارشد عالیه که ‫قبلا باهاش همکار بودم

‫خوب یه روزی اونم قاضی میشه، ‫از این بابت مطمئنم

‫سلام!

‫آره، آره ، آره همین الان حکم اون ‫پرونده تجاوز رو صادر کردم

‫اوه، نمیدونم، چی لازم داریم؟

‫چه میدونم، شاید چندتا آب گازدار ‫واسه روی میز شام

‫دنیل یکه می خوره!

‫مهمونی شام واسه شونزده نفر!

‫دیوونه! زندگیتم مثل کارته! همه چیز رو ‫با سرعت انجام میدی!

‫هردومون می خندیم!

‫اما وقتی گوشی رو میگذارم به حرفهاش ‫فکر می کنم و یه ذره اذیت میشم

‫بخاطر این کارمونه، ‫خیلی رومون تاثیر می گذاره

‫اصلا تعادل نداره

‫به عنوان یه مادر همیشه ‫احساس گناه دارم

‫به عکس هری روی طاقچه نگاه می کنم

‫یه توپ دستشه، داره می خنده

‫اما تو صورتش یه ذره ترس و تردید می بینم

‫هیچوقت تو ورزش مهارتی نداشت، بچه بیچاره

‫و سعی کردم ساعتهایی رو که با هری ‫گذروندم به خاطر بیارم

‫اون کار رو با عجله انجام ندادم

‫پسر خوشگل نازنینم

‫آسیب پذیریش رو ...

‫خدایا، آخه والدین بودن دیگه چی بود؟

‫نگرانی، اصلا درمورد نگرانی هاش ‫هیچی بهت نمیگن

‫- هری، حواست رو جمع کن! ‫- اوه نه مایکل!

‫ای خدا، از دست گیجی پدرش ‫خیلی معذب میشم

‫آخه نمیدونه اون تو ورزش هیچ مهارتی نداره!

‫- نه، هری با اونا نه! ‫- اینش به من نرفته!

‫اوه مایکل، خودم تمیزش می کنم

‫مایکل می خنده، ولی ته دلش جدیه!

‫بندازش تو ماشین لباسشویی

‫یه وکیل مدافع کیفری، یه وکیلِ درجه‌یکِ ارشد!

‫دوست داره مردم بدونن چقدر قدرتمنده!

‫و اون ساعتها وقت صرف کرد تا بتونه ‫هری رو با توپ به یه جاهایی برسونه!

‫تا اینکه یه روز هری دیگه ‫نخواست با توپ بازی کنه

‫اون پسر دوازده ساله نحیف ‫جلوی پدر قدرتمندش ایستاد

‫و دیگه هیچوقت باهاش توپ بازی نکرد!

‫و با اینکه خودش نمی‌خواست نشون بده، ولی ‫فکر می‌کنم... مایکل ته دلش به خودش می‌بالید

‫که پسرش دل و جیگر داره!

‫مایکل، میخوای با این پنیرا ‫چیز خاصی درست کنی؟

‫یه دقیقه صبر کن،باید دوش بگیرم

‫هری، تو که نمی خوای اونو ‫بدون اتو زدن بپوشی نه؟

‫نه، مشکلی نداره

‫نه آخه داری میری بیرون، شاید ‫با یه نفر آشنا بشی

‫باید شیک و پیک باشی

‫بیا، بدش به من

‫- دوش گرفتی؟ ‫- آره

‫- نه نگرفته ‫- صبح گرفتم!

‫پیف، برو بازم دوش بگیر!

‫هری،بپا!

‫هیچوقت به هری نمیگم که ‫منم تو ورزش خیلی مهارت دارم

‫همینکه باباش یه همچین ‫ستاره ایه از سرمونم زیادیه!

‫آیا من و مایکل درمورد بچه داری ‫با هم هم عقیده بودیم؟

‫قبلا وقتی هردومون ‫وکیل بودیم، بذار ببینم کی بود...

‫خوب سه سال پیش از اینکه من ‫به عنوان یه قاضی قسم بخورم

‫ساعت هنوز ده صبح هم نشده بود

‫داشتم تو راهرو دادگاه قدم می زدم که ‫چراغ گوشیم روشن شد، مایکل بود

‫قبل از اینکه توی دادگاه برم و این ‫پرونده مشکل رو شروع کنم بهم زنگ زده بود

‫اون میدونست اون قاضی ‫خودش یه چالش بزرگه

‫از مدرسه زنگ زدند، نتونسته بودن ‫باهات تماس بگیرن!

‫اوه، چیکار داشتن؟

‫اون یه دقیقه صبر می کنه ، که باعث ‫میشه چیزای وحشتناکی به ذهنم برسن

‫و وقتی میفهمم موضوع تنها یه بازوی ‫شکسته بوده، به طرز عجیبی آروم میشم!

‫اوه، یه بازوی شکسته؟

‫با عجله میرم توی دادگاه و درخواست ‫فوری برای تعویق جلسه می‌دم

‫و بعد با یه حال پریشون سوار تاکسی ‫می‌شم و میرم به سمت بیمارستان

‫درحالی که همش به خودم میگم: ‫این واسه همه بچه ها پیش میاد

‫اما ته دلم مشکوکم که حتما یه ‫ماجرای بزرگتری اتفاق افتاده

‫هری...

‫خوب اون الان هشت سالشه و ‫پسرا هم یه خورده...

‫موجودات پیچیده ای هستن!

‫هری!

‫تو اورژانس، پرستار مدرسه که با ‫هری اومده به بیمارستان به استقبالم میاد

‫من جاشو می گیرم!

‫هری!

‫چی شده؟

‫اون شونه ای بالا می اندازه

‫معلومه که داره یه چیزایی رو پنهان می کنه

‫تو صفِ بخش شکستگی هستیم

‫و قراره یک ساعت منتظر بمونیم

‫خوب هممون میدونیم که حالا ‫حتما یه ساعت لعنتی طول نمی کشه

‫ولی... هری بهم نگاه می کنه

‫و... داستان عوض میشه

‫بهم میگه که تو مدرسه دعوا کرده بودند

‫اوه، خدایا

‫دوباره اتفاق افتاد، منظورم زورگوییه

‫آخه هری کوچولو تر از پسرای همسن و سالشه

‫اون... همیشه قربانی اوناست

‫کی اذیتت کرد؟

‫سرش رو تکون میده

‫تا وقتی قول ندم که به مدرسه ‫گزارش نمیدم، هیچی بهم نمیگه

‫ قول میدم

‫اونم برام تعریف می کنه

‫نیک و لوسین

‫اون کثافتای کوچولو

‫هری... با اون صدای ضعیفش، اوه!

‫به نظرم اتفاقی بود

‫من پر از خشم شدم

‫میخوام برم و اون پسرا رو پیدا کنم

‫میخوام از بهترین صدای وکیل مانند خودم ‫استفاده کنم و اونا رو به زندان تهدید کنم

‫دلم می‌خواد اونا رو بکشونم تو یه کوچهٔ ‫تاریک و کله‌های احمقشون رو به هم بکوبم

‫خوب به هرصورت

‫در اون... در اون انتظار ‫طولانی تو اتاق اورژانس

‫از لب تاپم استفاده می کنم تا ‫سخنرانی اختتامیه رو تنظیم کنم

‫اونم در حالی که سعی می کنم

‫از این اقدام عمدی خشونت مجدد ‫نسبت به بچه ام خودم رو آروم کنم

‫و تنها بعد که دارم با هری به خونه میرم

‫درحالی که دستش توی اون ‫گچ نارنجی پر زرق و برقه!

‫اون موقع است که به ذهنم می رسه

‫چرا مایکل خودشو به بیمارستان نرسونده!

‫چرا به من زنگ زد

‫اون داشته خودشو واسه ‫یه پرونده آماده می کرده!

‫خوب خوشحالم که من در کنار هری بودم

‫ولی از کی تاحالا من تنها ‫مسئول نگهداری اصلی از اون شده ام؟

‫من و مایکل کی همچین تصمیمی گرفتیم؟

‫ما که همچین تصمیمی نگرفتیم ، پس من اینو ‫باش مطرح می‌کنم، فقط واسه اینکه آگاه بشه

‫و اون متوجه نمیشه و گارد میگیره!

‫و اون همون چیزی رو میگه

‫که همه مادرا نمیتونن جوابش رو بدن!

‫خوب فکر کردم اون ترجیح میده ‫مامانش پیشش باشه

‫و من بین این دو گیر می کنم: هم ‫دلم می‌خواد به این قضیه اعتراض کنم،

‫و هم دلم میخواد اون تعریف بالقوه رو ‫بشنوم که من مادر خوبی هستم!

‫میخوای همین لباس رو بپوشی؟

‫اوه، تعریفه رو انتخاب می کنم!

‫یالا هری بیا، دیرشده، ساعت هفت شبه!

‫ساعت هفته؟ ای گندش بزنن!

‫- مامان مهمونا اومدند ‫- آره مایکل میتونی یکم معطلشون کنی؟

‫- نه، نمیتونم! ‫- چی؟ ای داد،مایکل داره گیتار رو وصل میکنه!

‫هری، میشه یکم دم در باهاشون صحبت کنی؟

‫- آخه درباره چی؟ ‫- من چه میدونم!

‫درباره نمره های بیستت صحبت کن عزیزم ‫یا ازشون بپرس تاحالا هاوایی رفتن!

‫هاوایی؟ مامان اینکه احمقانه است!

‫خوب پس بهشون بگو بابات لخته!

‫- واقعا؟ واقعا؟ لختی؟ ‫- نه!

‫- نه، ولی اگه بود که بار اولش نبود! ‫- چی؟ کی بود؟

‫- خوب، سالگرد پنجاه سالگیش ‫- اوه، توروخدا یادم ننداز!

‫اوکی، بذار بیان تو

‫مهمونی شروع میشه، وای ماهیا!

‫واسه خودش یه موفقیت بزرگه!

‫مایکل حال و هوای خیلی خوبی داره

‫داره با تمام وجودش می نوازه!

‫آنوک و گریس دارن رو میز می رقصن

‫منم تصمیم میگیرم بهشون ملحق بشم!

‫اوه، بعدش مریلین و دوست پسرش ‫می پرن بالا!

‫و قاضی ارشد لندن روببین، ‫داره کرم می ریزه!

‫توروخدا مراقب قر دادنت باش!

‫و دنیل داره با آنتونی ‫مارشال یه بحث عمیق میکنه

‫وای موسیقی واقعا خفنه!

‫خیلی خوب من دیگه میرم، خدافظ مامان!

‫اوه خدافظ هری، عزیزم، عاشقتم!

‫عاشقتم!

‫پیرهنت واقعا بهت میاد!

‫کمی بعدتر، شمع ها دیگه آب شده اند

‫ظرفای غذا توی سینک ظرفشویی تلنبار شدن

‫و شیشه های شراب نیم خورده ‫اینطرف و اونطرف پخش شده اند

‫من از اونطرف میز به مایکل لبخند می زنم

‫همه رو دور خودش جمع کرده

‫پوزخند می زنه و در جنب و جوشه!

‫اوه، می خندن، گپ می زنن

‫آی، یه نفر فریاد می زنه!

‫خدای من عجب مهمونی فوق العاده ای

‫کمی بعد، همه رفتن خونه هاشون!

‫دارم ماشین ظرفشویی رو پر می کنم

‫و همسرم از پست سر بهم نزدیک میشه!

‫- سلام ‫- سلام

‫بهم تکیه می کنه، وای گرمای بدنش ‫از پشت بهم منتقل میشه!

‫انگشتاش زیر و روی لباس ‫ابریشمی حرکت می کنند

‫امشب کارت عالی بود

‫احساس امتنان دارم، که گیجم می کنه! ‫چرا این احساس رو دارم؟

‫ولی اون خیلی خوشحاله!

‫خیلی آروم توی گوشم زمزمه می کنه

‫انگار ویسکی درست و حسابی ‫حالشو جا آورده!

‫منم به سمتش برمیگردم!

‫و انگشتاش منو لمس می کنن

‫اوه خدایا، چقدر حال میده، ‫یه ذره هم تکون نمی خورم

‫ولی یه جورایی نگران این میشم ‫که هری کی به خونه برمیگرده

‫امشب با دوستاش توی اون ‫مهمونی با تم هاواییه!

‫بنابراین هر لحظه ای ممکنه که...

‫ولی یه دفعه باز همه چی یادم میره!

‫لباس ابریشم از تنم در میاد و ‫باسنم نمایان میشه!

‫انگشتای شوهرم خیلی ماهرانه...

‫اوه... خدایا، خیس شدم!

‫اوه، همه چی روبراهه!

‫به شدت مشتاقشم!

‫مایکل خودشو داخلم می کنه و ما ‫با هم تکون می خوریم!

‫و یه لحظه تصویر قربانی ‫اون پروندهٔ تجاوز به ذهنم میاد

‫همون که همین تازگی حکمشو دادم

‫- جس؟ ‫- آره، آره ، آره!

‫- جس؟ ‫- آره، نا امیدانه از ذهنم کنارش می زنم!

‫ولی بازم اون ویدیو میاد تو دهنم!

‫صورت دختره فشار داده شده به کف اتاق ‫و پسره به زور داخلش کرده

‫بازم اون تصویر و کنار می زنم ولی ‫هرچی بیشتر سعی می کنم...

‫اون ویدیویی که واسه ‫دوستش فرستاده واقعا وحشتناکه

‫- حال می کنی؟ ‫- یکم ببرش سمت چپ!

‫اوه، جهت میدی؟ باشه عالیجناب!

‫ببخش، ببخش، میدونم که از صدای ‫دادگاهی خوشش نمیاد!

‫همه برخیزید!

‫اوه آره! اوه عالی شد!

‫و دستم رو پشتم می اندازم و مایکل ‫رو به خودم نزدیکتر می کنم

‫اون از شدت لذت ناله می کنه و ‫من تصویر گریه اون دختره تو ویدیو رو می بینم

‫واقعا وحشتناکه

‫دوست دارم شوهرم این تصویر رو ‫ از ذهنم بیرون بکشه!

‫مایکل بیشتر فروش می کنه توی من

‫و من... من نمیتونم! باید متوقفش کنم!

‫ادای ارگاسم شدن رو در میارم!

‫و شوهرم داخل من ارضا میشه!

‫ماها رو باش!

‫سکس توی آشپزخونه!

‫- اوه، ای داد بیداد! ‫- یا عیسی مسیح!

‫صدای هری رو که پشت دره میشنویم و ‫تندی از هم جدا میشیم!

‫آشفته و خیس!

‫لباسامون رو مرتب می کنیم و ‫قیافه عادی به خودمون می گیریم

‫شیر آب رو باز میکنم و دستکشای ‫ظرفشویی رو دستم می کنم

‫مایکل یه چیزی بردار بذار توی یخچال!

‫سلام عزیزم!

‫چقدر زود اومدی!

‫عجب مهمونی خوبی بود!

‫- آره! ‫- عالی بود!

‫آره!

‫آره!

‫آره!

‫آرررره!

‫وقتی هری دوازده ساله بود، ‫عاشق کتاب خوندن بود

‫و مهم ترین روز ماه مارس براش ‫روز جهانی کتاب بود

‫ولی البته من بدبخت بودم که باید اون رو ‫به ولدمورت تبدیل می کردم

‫آره... احتمالا باید در می زدم ولی...

‫اون اونقدرا هم بزرگ نبود

‫خوب اون تو تخت بود و ‫داشت یه چیزی رو تماشا می کرد

‫منو که دید محکم در لب تاپ رو بست

‫وای خدای من، پسرم چه چهره ‫گنهکارانه ای به خود گرفته بود

‫اون هیچوقت نمی‌تونه من رو گول بزنه

‫و منم تصمیم گرفتم الان دیگه وقت صحبت کردنه

‫داشتی پورن نگاه میکردی هری؟

‫از اینکه گیر افتاده به شدت ترسیده ‫به نظر می رسید

‫نه! نه!

‫خیلی خوب، خیلی خوب، ولی ‫اون نمیتونست به مادرش دروغ بگه

‫و خیلی گناهکار به نظر می رسید

‫درواقع دلم براش سوخت

‫بنابراین کنارش نشستم و ‫با لحن آرومتری صحبت کردم

‫ اون خودشو کنار کشید

‫و بعدش من شروع کردم...

‫حالا که درباره درباره پورن صحبت می کنیم!

‫نه! درواقع درباره پورن صحبت نمی کردیم

‫خوب یه چیزایی هست که تو باید بدونی

‫خوب میدونم مامان، این واسه دخترا ‫و زنا خیلی بده

‫خوب آره ولی چیزای دیگه ای هست ‫که می بایست بدونی

‫و من دارم با بهترین صدای حقوقی‌ام حرف ‫می‌زنم، صدایی شفاف، بی طرف و بی احساس

‫فقط اطلاعات رو بهش منتقل می کنم

‫چشمش به کف اتاقه

‫سه چیز مهم هست که باید اونا رو بدونی

‫اوه راستش همیشه خوندم که اگه ‫اونا رو به سه مورد تقسیم کنید

‫بچه ها بهتر اونا رو درک می کنن

‫خوب هری چیزی نمیگه

‫ولی بهتون میگم که داره گوش میکنه

‫اولا یادت باشه پورن فقط برای سرگرمیه

‫نه برای یادگرفتن

‫چون اون چیزی که توی ‫پورن می بینی، یه جورایی...

‫اممم... خیلی اغراق شده است

‫و راستش اونا کارایی نیستن که ‫همه کس انجام بدن

‫مخصوصا نه برای تو که تازه اول راهی!

‫و می‌دونی، کشف کردن این که چطور با کسی که دوستش ‫داری رابطهٔ جنسی داشته باشی، خیلی لذت‌بخشه

‫یه زن جوون

‫یا یه مرد جوون، یا یه شخص جوون با...

‫دوما اینکه همه چیز....

‫همه چیز توی پورن خیلی ‫اغراق شده است

‫و منطورم اینه که اونجا داری...

‫اونجا داری ....

‫آلتهای خیلی درشتی می بینی

‫و دوست ندارم فکر کنی ‫اینا آلت مردهای طبیعیه!

‫یا اینکه اندازه...

‫اینکه اونا آلت های مردهایی ‫با اندازه طبیعی هستند

‫و تو نمی تونی که خودت رو...

‫با اون مقایسه کنی

‫و همچنین زنا، وای خدا، زنا!

‫زنای پورن یه جورین که انگار

‫تمام مدت دارن لذت می برن

‫ولی به اونا پول دادن که اینطوری ‫به نظر برسن، آخه این شغلشونه!

‫و احتمالا همشون دارن تظاهر می کنن

‫بنابراین این خیلی مهمه

‫تو باید از دخترا بپرسی که ‫واقعا از چی خوششون میاد

‫البته وقتی که وقتش برسه!

‫کاملا خشکش زده!

‫و سوما...

‫هری می پره وسط حرفم، ‫میخواد تمومش کنه!

‫آره مامان میدونم، این یه تبعیضه در حق زنا!

‫خوب آره... نه، نه عزیزم نه، نه!

‫نکته شماره سه اون نیست، ‫شماره سه خیلی مهمه

‫چون توی پورن هیچوقت " نه" وجود نداره

‫و حتی اگه یکی از بازیگرا تو داستان بگه: ‫نه! نه! نه! نه!

‫قبلش رضایت کاملش رو ارائه داده

‫منظورم اینه که واسه بازی ‫توی فیلم بله رو گفته!

‫و این تو زندگی عادی خیلی فرق می کنه

‫آره مامان، می دونم، نه یعنی نه!

‫خوب آره، اما نه! نه! نه فقط نه!

‫چیزای دیگه ای هم هستن که ‫معنی نه میدن!

‫آره، میشه حالا دیگه بری؟

‫هری واقعا میخوام بدونم تو اون کامپیوتر ‫چی داشتی نگاه می کردی؟

‫واقعا ترسیده!

‫عزیزم، عصبانی نمیشم، قول میدم

‫نگاهش به بالا برمیگرده

‫چشماشو می بنده

‫و اعترافات از درونش فوران پیدا می کنن

‫فقط داشتم یوتیوب می دیدم

‫یکی داشت" کال آف دیوتی" بازی می کرد

‫متاسفم مامان،میدونم که اونو ‫واسم ممنوع کرده بودی

‫کال آف دیوتی؟ ‫[فراخوان انجام وظیفه]

‫اینکه یه بازی ویدیویی لعنتیه!

‫منو بگو که داشتم درباره...

‫آلتای گنده صحبت می کردم!

‫خب، خیلی زود قضاوت کردم ‫واقعا خجالت می کشم

‫خوب پس دیگه بیشتر از این نگاه نمی کنی!

‫آره ، آره ببین داره دیوانه وار سرشو تکون میده

‫با عجله میرم و لباس ولدمورت رو ‫روی چوب لباسی آویزون می کنم

‫پشتم بهشه، یه سکوت ‫خیلی عجیب حاکم شده!

‫به هرحال هنوزم مهمه که هرچی بهت ‫گفتم رو به خاطر داشته باشی

‫صحبت کردن درباره چیزایی از اون قبیل ‫همیشه خیلی فایده داره!

‫بعدش دیگه تندی از اونجا میزنم بیرون!

‫همون شب که واسه تمام عمر از ‫سکس ترسوندیش!

‫وقتی هنوز یه مامان باحال بودم!

‫- خوب به نظرم هنوز ریزشو داری ‫- نه " ریزشو"

‫مگه بچه ها این روزا همینو نمیگن

‫نه میگن " ریز" داری، تو " ریز " داری، مگه نه؟ ‫[ریز مخفف کاریزما!]

‫ولشون کن، خودم صبح می شورمشون!

‫خدای من!

‫ هری بیدار شد

‫صبح یکشنبه است!

‫صبح بخیر عزیزم، مهمونی چطور بود؟

‫یه راست رفت سر یخچال!

‫- هری؟ ‫- آره، آره خوب بود!

‫کی اونجا بود؟

‫- دوستام ‫- جدی؟ کسی که من بشناسم بود؟

‫مامان، من بازجویی نیاز ندارم

‫نه، نه من فقط علاقمو نشون میدم!

‫- فضولی که نمی کنم! ‫- آره جون خودت

‫اوه قهوشو برمیداره و از من فاصله میگیره

‫دیگه دست خودم نیست:

‫- همه لباس هاوایی تنشون کرده بودند؟ ‫- بفرما، دوباره شروع کردی!

‫ببخشید!

‫همونجاها چرخ می زنم!

‫- خوش گذشت؟ ‫- خدایا، مامان چقدر اعصاب خوردکنی!

‫اونم با یه لحن خاص! ‫معمولا با این لحن بامن صحبت نمی کنه

‫عقب نشینی می کنم! آخه دردم گرفت!

‫عزیزم از اینطوری صحبت کردن باهام ‫اصلا خوشم نمیاد

‫اوه از جاش بلند میشه و با دلخوری میره بیرون!

‫و همون موقع است که اون خراش ‫کوچولو بالای ابروش رو می بینم

‫- صورتت چی شده؟ ‫- هیچی

‫- چرا، یه چیزی شده، یه بریدگی رو صورتته! ‫- دیگه شورش رو در آوردی

‫هنوز دستشو گرفتم!

‫- صب بخیر! ‫- عزیزم، چی شده؟

‫- کسی اذیتت کرده؟ ‫- مامان! مامان!

‫- دوباره اتفاق افتاده؟ ‫- بسه! بس کن!

‫دلم هری می ریزه، هنوز تصویر ‫زخم و کبودی های چند سال پیش تو ذهنمه

‫دوباره شروع شد؟

‫این پسرا چشونه؟

‫- عزیزم، کی این کارو کرد؟ ‫- هیشکی

‫- همه چی روبراهه هز؟ ‫- آره!

‫به به، بیکن!

‫وای خدا واقعا اذیت میشم

‫اونم وقتی مایکل تظاهر می کنه ‫همه چیز عادیه!

‫قضیه همینه، من تنها کسی هستم که ‫مسئولیت بار عاطفی این خونواده به دوششه

‫همون مهارت های ظریف!

‫و نه مایکل!

‫ولی بعدا انتظار داره بهش بگم ‫چه اتفاقی افتاده

‫هری، از زورگوها حمایت نکن!

‫نمی کنم، یه نفر تصادفا باعث شد ‫با سر بخورم به حصار

‫- کی هلت داد؟ ‫- یادم نمیاد

‫- آره همیشه پای یه تصادف در میونه! ‫- جسیکا!

‫من فقط چندتا آبجو خورده بودم

‫- چند تا؟ ‫- تو که قاضی من نیستی!

‫- هری! ‫- هری!

‫کسی بهت زور داده، رفیق؟

‫- نه ‫- پس مشکلی نداره

‫من اینجا تنها و بی کس موندم!

‫من یه زنم، یه مادر!

‫ولی میدونم یه خبریه، پسرم رو می شناسم

‫و من همین الان از زیر پوست بازوش ‫حس کردم یه چیزی شده

‫از عرق اون بچه!

‫یه بچه ترسیده

‫- عزیزم، حالا مطمئنی؟ ‫- ولی کن جس، حالش خوبه

‫مایکل، توروخدا منو مثل یه مادر ‫وحشت زده تصور نکن!

‫- تا اونو به سمت خودت بکشونی ‫- پس مثل یه مادر وحشت زده رفتار نکن!

‫آخه من میخوام ببینم چه خبره و ‫انتظار ندارم کسی منو دست کم بگیره

‫اوه جس، این کارت تو دادگاه ممکنه جواب بده

‫ولی اینجا تو این خونه ‫تو یه قاضی لعنتی نیستی!

‫یکی حسابی خماره

‫روزی که من به عنوان یه قاضی قسم خوردم

‫یکی از عجیب ترین تجربه های زندگیم بود

‫من با مایکل و هری توی ‫دادگاه‌های سلطنتی هستیم

‫و مردی که کارش اینه، تن من ‫ردا و کلاه گیس قضایی می کنه

‫و وقتی اون کلاه‌گیسِ بزرگ و بلندِ رسمی ‫رو می‌ذاره روی سرم، خودم رو تو آینه می‌بینم

‫و مایکل به شوخی میگه: ‫حالا مامان یه کلاه گیس گنده است!

‫و راستش من همیشه ‫طرفدار طنز و شوخی بوده ام

‫چون از نحوه برخورد مایکل ‫با اون موضوع عصبی هستم

‫و من... سعی می‌کنم همه ‫چیز رو به سرعت پیش ببرم

‫ولی او یاروی متخصص پوشاندن ردا ‫بهم اجازه نمیده عجله کنم

‫نه، نه، نه، باید وظیفشو انجام بده، آره

‫نه، نه! انگار حسابی مغروره از اینکه اطمینان ‫حاصل کنه من درست وحسابی لباس تنم کردم

‫و من و مایکل درمورد ‫اون مسئله صحبت نکرده ایم

‫ولی تو نگاهش می بینم که شوکه شده ‫که من قاضی شدم و نه خودش

‫و می بینم که الان رفتارش بیشتر تو چش منه

‫سعی می‌کنم اون حس جدید که که ‫داره تو ازدواجمون قل قل میکنه رو خاموش کنم

‫از اینکه اینقدر موفقم احساس گناه می کنم!

‫گندش بزنن!

‫بنابراین مخفیانه به مایکل میگم

‫ببین، انگار دیگه دارن واسه زنا هم ‫فرصت هایی جور می کنن!

‫این یه جور تبعیض مثبته!

‫ته دلم امیدوارم که مایکل ‫با این حرفم موافقت نکنه!

‫که اون بگه: چرت نگو، تو مناسب ‫ترین آدم واسه این شغل به نظر می رسی

‫ولی... ولی...

‫ای داد، مایکل موافقه!

‫اون میگه: آره، آره همینطوریه، ‫فوق العاده است، بایدم اینطور باشه

‫فقط... امیدوارم که...

‫چی؟

‫می دونی، امیدوارم اونایی که ‫واقعا استحقاق دارن رو کنار نذارن

‫ولی من واقعا استحقاقشو دارم مایکل!

‫آره، نه! منظورم کنار گذاشتن دیگر افرادیه که ‫واقعا استحقاق این شغل رو دارن

‫ الان باید حواسم به غرور و منیتش باشه

‫هی! بازوهات فوق العاده به نظر می رسن

‫وقتی پیش رئیس‌قضات سوگند یاد می‌کنم

‫می بینم مایکل یه چیزی تو ‫گوش هری زمزمه می کنه

‫و اونا دزدکی نخودی می خندند!

‫و دوست دارم بدونم چی بهم میگن؟

‫متوجه شدم این روزا این واقعه ‫زیاد اتفاق می افته

‫هری، داره به سمتی میره که ‫همه پسرای نوجوون میرن

‫داره دوستای جدید پیدا می کنه ‫جایگاه خودش رو کشف می کنه

‫جایگاهی که مادرش توش وجود نداره

‫و بخشی از اون کنار گذاشتن منه

‫البته که درکش می کنم، فقط میگم...

‫دلم واسه اون دوران مادر فرزندی تنگ شده

‫اون زمانایی که وقتی می اومدم خونه، ‫اون کوچولو با پیژامه به سمتم می دوید

‫حالا، هروقت سعی میکنم بهشون ‫ملحق بشم یه نگاهی به هم می اندازن

‫و میدونم که... میدونم ‫این مسئله همیشگی نیست

‫اما وقتی همسرم و پسرم رو توی این ‫حباب می بینم، احساس جدا افتادگی می کنم

‫دیگه رازها و جوک هاشون رو به من نمیگن

‫دیگه نمی گن

‫اوه، دنیله!

‫وای خدا!

‫سلام! اوه!

‫اوه نه نه، منکه یادم نرفت، ‫باورکن که نرفته!

‫نه، نه، دارم میام!

‫آره، با یه دوچرخه لایم دارم میام ‫[دوچرخه های شرکت لایم]

‫کریوکی شروع شد!

‫♪ بزن بریم دخترا! ♪

‫اولین سه‌شنبه‌ی اول ماه، ‫شب دختراست! یالا!

‫ایستگاه شانسری لین، محله لاکی وویس ‫کوکتل نگرونی!

‫♪ میخوام امشب برم بیرون، حالم توپ توپه ♪ ‫♪ [ترانه ای از شنایا تواین] ♪

‫♪ باید خودمو رها کنم... ♪

‫با صدای بلند آواز میخونم، ‫انگار واسه صحنه ساخته شدم!

‫♪ میخوام یکم سرو صدا کنم ♪

‫♪ واقعا صدامو بالا ببرم ♪

‫♪ آره میخوام جیغ بکشم و فریاد بزنم! ♪

‫دنیل بهترینه، او عاشق وکالته، عاشق وکیل بودنه

‫اون حسو خوب می شناسم

‫♪ بی‌خیال همه چیز ♪

‫♪ شرط و شروط نذار ♪

‫♪ یه کمی از... ♪

‫نیگرونی ام رو برام بیار ‫میخوام یه پارچش رو بخورم

‫♪ من نمی‌خوام سیاسی‌بازی دربیارم ♪

‫♪ فقط میخوام یه خورده خوش بگذرونم! ♪

‫گریس به تلفنم اشاره می کنه! ‫اوه یه اس ام اس برام اومده

‫هریه! مامان زود میایی خونه؟

‫نه!

‫♪ کاملا به سرش زده! ♪

‫گریس بلند میشه

‫دختراش صدتا اس ام اس ‫واسش فرستادن!

‫هرکدوم از اون یکی شکایت داره!

‫از دست این نوجوونا، انگار فهمیدن ‫ما داریم خوش می گذرونیم

‫و اینطورین که: همین الان بهتون نیاز داریم!

‫گریس نوشیدنیشو با خرناس بالا میکشه، ‫حالت خوبه؟

‫جس، عاشق کار کردن باهاتم

‫تو راه رو تو مسیر فمینیسم ‫برای همهٔ ما هموار کردی

‫اوه خدایا، فقط من نیستم!

‫♪ مرد! احساس میکنم یه زنم! ♪

‫گریس بازوهاشو باز می کنه

‫زندگی عالیه مگه نه؟!

‫آره، ولی من نگران هری ام

‫و اون نگران به من نگاه می کنه، دوست عزیزم

‫آره، اون هری خوشگله راهشو پیدا می کنه

‫اوه، اوه دنیل برگشته، اون یه ‫آهنگ جدید میخواد

‫نه، نه... ترانه از فیلمای موزیکال نه!

‫اوه حالا اون دروغی داره التماس می کنه ‫که میکروفون رو بگیرم!

‫آه می کشم!

‫- هری پیامک میده ‫- مامان تو کجایی

‫زود برمیگردی خونه؟

‫♪ صدات می زنم، بهت نیاز دارم، ♪ ‫♪ قلبم آتیش گرفته ♪ ‫[ترانه تینا ترنر]

‫ولی بلند میشم، بلند میشم و با ‫تمام وجود می خونمش

‫عجیبه، کریوکی واقعا به آدم حال میده!

‫♪ تو به سراغم میایی، به سراغم میایی ♪ ‫♪ وحشی و وحشیانه تر! ♪

‫قاضی رو از وجودم میندازم بیرون، ‫برمیگردم به شوخ طبعی خودم

‫♪ اوه تو میای سراغم ♪

‫کودک وحشی من!

‫♪ هرچی نیاز دارم رو بهم میدی ♪

‫دوس دارم که خودم باشم

‫♪ تو خیلی ساده بهترینی! ♪

‫می رقصیم و از ته دل داد می زنیم

‫♪ بهتر از همه اونای دیگه ♪

‫کاملا فالش می خونم!

‫♪ بهتر از هر کسی که... ♪

‫ولی کارم عالیه

‫♪ هرکسی که تاحالا دیدم! ♪

‫♪ وابسته قلب تو شده ام ♪

‫الان تو یه تاکسی ام و ساعت ‫تازه از نه گذشته

‫وای خدای من ساعت ‫درست نه شبه!

‫ پیامک میدم... ‫♪ به هر کلمه ای که میگی چنگ می زنم ♪

‫اوه تباهم!...

‫ای داد بیداد!

‫تو... ماهم!

‫ای گندش بزنن!

‫تو... را... هم!

‫اوه وقتی می رسم تمام خونه روشنه

‫مایکل و هری روی مبل نشستن و ‫تلویزیونم روشنه

‫اوه هری چه تو همه، یه اتفاقی افتاده!

‫- همه حالشون خوبه؟ ‫- آره

‫- آخه هری داشت بهم پیامک می داد ‫- یه خورده اوضاعش نامیزونه

‫- ای وای، چی شده؟ ‫- نمیخواد به مهمونی آخر سال مدرسه بره

‫اوه هری، چرا؟

‫یه نفر پیامک های ناراحت کننده ای ‫براش می فرسته

‫قلبم می ریزه ولی خدا رو شکر ‫که فقط پای پیامک در میونه

‫- هری، کی اینکارو می کنه؟ ‫- یه دختر

‫خدایا از دست این مایکل ‫که همش جای اون جواب میده دیوونه شدم!

‫هری، کیه؟

‫خوب یکی از شماها باید اونو بشناسید، ‫این دختره تو مدرستونه؟

‫نه!

‫ببین، فقط گفت از من خوشش نمیاد

‫خشم ناگهانی مادرانه!

‫بهت پیامک زد که ازت خوشش نمیاد؟

‫آره، همینکارو کرد، یه ‫دختریه مال همون مهمونی

‫مهمونی با تم هاوایی!

‫اوه خوب اونکه یه دختره میون هزار دختر ‫میخواد توجهتو جلب کنه

‫من و پدر بابت تهمت زدن! ازش شکایت می کنیم

‫نه، نه، نه ، نه!

‫اون یه چیزایی روهم ‫تو اینستاگرامش گذاشته

‫خوب اگه خیلی ناجوره باید ‫حذفشون کنه!

‫- اسمش چیه؟ ‫- مامان!

‫اسمش چیه، بگو ببینم ‫چی پست کرده؟

‫نه! فکر نکنم قصدی داشته باشه

‫عزیزم اگه یه چیزایی درمورد تو توی ‫اینستاگرام پست میکنه، به اینکار میگن زورگویی

‫قول بده که نمیری با مدرسه صحبت کنی

‫یا با پدر و مادرش صحبت کنی یا هرکار دیگه ای!

‫آره، قول میدم

‫اگه اسمشو بهم بگی!

‫- ایمی ‫- فقط ایمی؟

‫آره، فقط ایمی

‫جواب پیام های این " فقط ایمی" رو دادی؟

‫- آره جواب داده ‫- من دارم از هری می پرسم!

‫من این مسئله رو حل کردم جسیکا!

‫مایکل ، اگه اینطوره چرا زنگ زدید ‫تا انقدر زود بیام خونه؟

‫بعدا بخاطر این پدرمو در میاره!

‫- هری، جوابشو دادی؟ ‫- آره

‫فقط... امیدوارم بازم بتونیم دوست باقی بمونیم

‫ایمی... دوست دخترت بود هری؟

‫- نه، اونطوریا نبود! ‫- این یعنی چی؟

‫- یعنی دوست دخترش نیست جسیکا ‫- اوکی، اوکی!

‫ولی هری، تو اونو بوسیدی؟

‫بله!

‫و بعدش تو...

‫باهاش سکس کردی؟

‫- جسیکا! ‫- ببخشید!

‫حالا کردی؟

‫هری با یه دختر خوابیده!

‫چه غرور عجیب غریبی دارم!

‫خوب چطور بود؟ دختره خوشش اومد؟

‫وای خدایا!

‫من فقط میخوام بدونم مشکل چیه!

‫ببین یه مهمونی خونگی بود!

‫ما همه یه چیزایی نوشیدیم! ‫ایمی و من همدیگه رو بوسیدیم

‫و بعدشم باهم سکس کردیم

‫- خوب پس حتما ازت خوشش اومده ‫- همه داشتن باهم سکس می کردن

‫خدای من این چه جور مهمونی ای بود؟

‫جس اون هیجده سالشه، ‫خوب مهمونیه دیگه!

‫حالا داره یه مشت دروغ ‫درباره من پخش می کنه

‫- همه چی اسلوموشن میشه، اون چی گفت؟ ‫- شایعه پخش می کنه

‫- چه شایعه ای؟ ‫- اوه، مایکل یه دفعه هشیار میشه!

‫پس خیلی بیراه نمیرم نه مایکل؟ هری ‫چه شایعاتی پخش کرده؟

‫فکر کنم با دخترای مدرسه ام صحبت کرده

‫اصلا منطقی نیست

‫عزیرم وقتی مهمونی رو ترک کردی هم ‫همینطوری بود؟

‫نه!

‫و وقتی از مهمونی رفتی باهاش ‫خداحافظی کردی؟

‫آره

‫- و اون موقع حالش خوب بود؟ ‫- آره فکر کنم! آره!

‫و تو چی؟ روز بعد بهش پیامک دادی؟ ‫روز شنبه!

‫نه!

‫چی؟ بعد از اینکه باهاش سکس کردی ‫دیگه بهش پیام ندادی؟

‫نه، ندادم، کار اشتباهی کردم؟

‫- خوب احتمالا چون سراغشو نگرفتی ناراحت شده ‫- باید پیام می دادی بهش!

‫این کار آدمای با شرافته!

‫بابا این فکرا دیگه عتیقه شده

‫خوب چرا اون نمیتونست به من پیام بده؟!

‫تو حق داری، اون حق داره!

‫شاید زیاد تو سکس مهارت نداشتم!

‫وای خدا، دلم واقعا براش می سوزه!

‫و بعدش دیگه وحشت می‌کنم، ‫بازم قراره آزار ببینه ؟

‫ایندفعه توسط دخترا؟

‫عزیزم فکر می کنم باید از اون مدرسه ‫بیرونش بیاریم

‫- ولی نمره هاش که خیلی خوبه ‫- فقط یکی دو روز، تا همه چیز تموم بشه

‫- میتونیم به مدرسه بگیم بیماری جنسی گرفته! ‫- نه! مسموم شده!

‫آره مسمومیت غذایی، خیلی بهتره!

‫- مسمومیت غذایی! ‫- بهش میگم یه مدت سراغ اینستا نره

‫و اسنپ چپ هم بی اسنپ چت!

‫روز بعد تو دادگاه حواسم پرت پرته!

‫دادگاه مواد مخدر، خیلی درهم برهمه!

‫پیچیده است!

‫شش متهم مواد فروش ‫روی نیمکت ها نشسته اند

‫و همشون مردای جوونی هستن

‫اصلا هنوز ریشاشون در نیومده!

‫همه وکلای تسخیری دارن،زندگیشون در خطره

‫و شش تا وکیل مدافع

‫که اکثرشون از وکلای درجه‌یکِ سلطنتی‌ان ‫خدایا، و یه وکیلِ ارشدِ باهوشِ غیرِ سلطنتی

‫همه جلوی من نشسته اند

‫وکیلِ مدافعِ متهمِ شماره‌ی دو بلند ‫می‌شود و درخواستی مطرح می‌کند

‫که فردا بتونه از طریق ویدیویی ‫در دادگاه حاضر باشه

‫آه... اوه! این بی‌عدالتیِ محضه

‫یعنی میخواد این متهم بیچاره‌ی ‫بی‌پناه رو همین‌طور تنها بذاره

‫ولی اون فکر میکنه میتون ‫اینطوری قسر در بره

‫اهم، نه، ابدا به هیچ وجه

‫درخواست شما رد میشه آقای...

‫کریون!

‫او به ارائهٔ استدلال‌هایش ادامه می‌دهد

‫عجب آدم یه دنده ای! اوه ‫یه پرونده دیگه هم داره!

‫پرونده هاش باهم تداخل داره!

‫و منم مثل یه فیوز روشن عصبانی ام!

‫آقای کریون من در اون مورد حکم دادم!

‫اگه یه قاضی مرد بود هیچوقت ‫این کار رو نمی کرد

‫و دستیارم مینا هر از گاهی ‫یه نگاهی بهم می اندازه

‫میدونم امروز زیاد خودم نیستم!

‫فکرم همش به دیشب برمیگرده!

‫به مشکل هری!

‫و خشمِ فروخورده‌ام سرازیر ‫میشه توی جواب‌هایی که به آقای...

‫کریون میدم!

‫خوب من نگاهم رو از اون می دزدم

‫و اون رو قفل می کنم رو وکیلی که از ‫متهم شماره سه دفاع می کنه

‫که مردیه که قبلا می شناختمش

‫دانشکده حقوق...

‫سالها پیش

‫رفرتی!

‫رف!

‫اوه اون صمیمیتی که ‫سالها پیش باهم داشتیم!

‫اون بهم نگاه می کنه و ‫در یه لحظه خیلی کوتاه

‫من دانشجوی حقوقی رو می بینم که منو ‫تو صندلی عقب تویوتا کورولاش بوسید

‫اوه خدایا فقط فکرشو بکن اگه ‫اون شب می دونستیم که

‫امروز به اینجا می رسیم!

‫زندگی خیلی عجیب غریبه

‫نگاهمون باهم تلاقی می کنه

‫ومن خیلی سریع یه نگاه ‫به پرونده هیئت‌منصفه‌ام می‌ندازم

‫ارجاع به سند شماره هفت، بخش 9.3

‫در هنگامِ تنفّسِ نیم‌روزی، ‫به دفترِ گریس سر می‌زنم

‫درباره حضور رف توی دادگاه بهش میگم

‫- هنوزم دوسش داری؟ ‫- بس کن! نه!

‫خیلی خوب منکه منظورم این نبود

‫عجیبه که یادم اومده، اونم ‫درحالی که اون جلوم نشسته!

‫گریس از هری می پرسه و من ساکت میشم

‫خوب نگرانیم چون انگار آزار و اذیتش دوباره شروع شده ‫ایندفعه یه چیزایی توی شبکه های اجتماعیه

‫و گریس پیشقدم میشه!

‫دخترای منم همین مشکلو دارن، ‫در نهایت تموم میشه

‫باید کاری کنیم هری و دخترا وقت ‫بیشتری باهم بگذرونن

‫میتونن زخمای جنگیشون رو ‫به هم نشون بدن!

‫و این لحظه، یه نگرش تازه‌ای به من می‌ده

‫همه دچار این مشکل میشن

‫برمیگردم به دادگاه

‫آقای کریون دوباره از جاش بلند میشه

‫انگار داره واسه درخواستش برای حضور ‫ویدیویی در دادگاه اصرار می کنه

‫این درواقع یه پرونده خصوصیه

‫اوه، اوه، پول بیشتر، اوه ازش متنفرم

‫آقای کریون

‫به یه طرف خم میشه، هنوزم مغرور به نظر می رسه

‫و من طوری باهاش حرف می‌زنم که ‫کلمات، تار و پودِ وجودِ طرف رو بلرزونه

‫انتظار دارم که فردا حتما ببینمتون

‫تو دادگاه... با موکلتون، اونهم حضوری!

‫و خوشم میاد بگم که انگار بادش خالی میشه

‫اما فکر می‌کنم فقط شوکه ‫شده که کسی جلویش ایستاده

‫رف بهم لبخند می زنه

‫جیگرم حال اومد!

‫خوشم میاد که رف کارمو دوست داشت

‫آره، من مقابل یه زورگو ایستادگی کردم!

‫احساس می کنم سبک تر شدم

‫همه چی در مورد هری روبراه میشه

‫- یه نفر بهم زنگ زد ‫- اوه، کی بود؟

‫- از ایستگاه پلیس ‫- اوه!

‫- خوب اونا چی میخوان؟ ‫- میخواستن باهام صحبت کنن

‫- درباره چی؟ ‫- نمی دونم

‫- مایکل؟ ‫- بله؟

‫از طرف پلیس به هری زنگ زده اند

‫- درباره چی؟ ‫- ازم خواستن فردا برم اونجا

‫- و باهاشون صحبت کنم ‫- خوب نگفتن واسه چی؟

‫فقط گفتن دارن یه اتهام رو بررسی می کنن

‫- اتهام؟ چی؟ اتهام به تو؟ ‫- نمی دونم

‫خوب، وقتشه که یه وکیل بگیریم

‫- یه وکیل؟ ‫- خوب یه دقیقه صبر کن مایکل!

‫- هری، پلیس دقیقا چی گفت؟ ‫- من به شرکت وکلای بوتر چیورز و رینگهام زنگ می زنم

‫- مایکل خواهش می کنم ‫- لوکاس برادلی

‫همین اخیرا شریکِ ارشد ‫شده. واقعاً کارش عالیه!

‫- هری، فکر می کنی چیکارت دارن؟ ‫- چیزی نگفتن!

‫چی؟ فقط گفتن یه نفر متهمت کرده؟

‫سلام من مایکل ویتلی هستم،میشه با ‫لوکاس برودلی صحبت کنم؟

‫هری، آیا مشخص بود که ‫اتهامات علیه تو بودند؟

‫نه، نه، نه مامان، فقط یه ‫گروهی از افراد هستن که...

‫- من کار اشتباهی نکردم ‫- لوکاس فردا میتونه همراه من و هری

‫- به ایستگاه پلیس بیاد ‫- یا خدا انگار همه چیز از کنترل خارج شده

‫- مایکل، یه خورده کوتاه میایی؟ ‫- در مورد من یه چیزایی تو اینترنت گذاشتن

‫- این گروه چی هستن؟ ‫- نمی دونم مامان!

‫- میشه نشونم بدی چی پست کرده اند؟ ‫- نه، منو تو همه جا مسدود کرده اند

‫آنتونی، مایکل هستم، میخوام شماره موبایل ‫لوکاس برودلی رو پیدا کنم

‫میشه باهام تماس بگیری؟ دستت درد نکنه

‫مایکل، امیدوارم با آنتونی مارشال صحبت ‫نمی کردی، توروخدا اینقدر دردسر درست نکن!

‫-من میدونم چیکار کنم، باید سرسخت باشیم ‫- منم همینطور

‫آخه ما نمیدونیم چه اتفاقی افتاده

‫تو سالهاست که تو خط مقدم نبودی!

‫- ای بابا، من یه قاضیم ‫- دقیقا!

‫دقیقا، آخرین باری که رفتی ایستگاه ‫یه پلیس کی بود؟

‫می بینم که داریم داد می زنیم سرهم ‫پس فعلا بی خیال میشم

‫هری داره می لرزه

‫- الو؟ ‫- ببخش ، ببخش

‫- لوکاس، مرسی که زنگ زدی ‫- مایکل...

‫- راستش ما یه وکیل نیاز داریم ‫- عزیزم گوش کن، باباته دیگه!

‫مامان، من ترسیدم

‫بابا این یه کلک قدیمیه، ‫من فقط میخواستم همه چی روبراه بشه

‫دلم میخواست مثل بچگیاش واسش ‫چسب زخم و شربت کالپول بیارم

‫عزیزم، هرچی شده ما فردا درستش می کنیم

‫به نظرم پای ایمی درمیونه

‫ایمی؟

‫چی؟ همون دختره که باش خوابیدی؟ چرا؟

‫چرا؟ ایمی کسیه که اون چیزا رو ‫آنلاین پست کرده؟

‫نه مامان، ایمی زورگو نیست ولی...

‫- تو ایمی رو از کجا می شناسی؟ ‫- از مدرسه ابتدایی می شناسمش

‫- ایمی؟ ‫- همبازی بودیم

‫خدایا، حس گناه مادرانه به سراغم میاد، ‫هیچوقت نرفتم مدرسه بیارمش خونه

‫- مامان؟ ‫- خوب عزیزم... هر اتفاقی که افتاده...

‫فردا روبراهش می کنیم، باید یکم بخوابیم

‫می خوابونمش

‫و اونم میذاره این کار رو بکنم

‫انگار دوباره یه بچه کوچولو شده

‫خیلی خوبه که میذاره پتو رو روش بندازم

‫کاری می کنم که راحت راحت باشه

‫مامان؟

‫یعنی میرم زندان؟

‫نه، خدای من نه، این چه حرفیه که می زنی؟

‫آخه هیچوقت به ایستگاه پلیس نرفته ام

‫نه عزیزم، اونا فقط میخوان باهات صحبت کنن

‫- خیلی خوب؟ ‫- باشه

‫حالا یکم بگیر بخواب

‫و فردا که رفتیم اونجا

‫لوکاس دوست بابا که ‫وکیله هم اونجا خواهد بود

‫خوب پس هرکاری لوکاس ‫بهت میگه رو انجام بده، باشه؟

‫باشه!

‫همه چی رو درس می کنیم

‫صبح که میشه...

‫نمیتونم صبحونه بخورم

‫تصمیم میگیرم که تو خونه منتظر بمونم

‫تا مایکل و هری از ایستگاه پلیس برگردند

‫به مینا زنگ می زنم

‫میشه با طرفین محاکمه تماس بگیرید

‫بهشون بگو که دیر شروع می کنیم، ‫آره میتونیم بعد از ظهر جلسه داشته باشیم

‫و می‌نشینم و فکر می‌کنم که آقای کریون ‫بالاخره امروز صبح مرخصی خواهد داشت

‫به تلخی لبخند می زنم!

‫به گریس زنگ می زنم ‫اگه نباشم اون می فهمه

‫سعی می‌کنم ....بی‌تفاوت به نظر بیایم

‫آره،تو مدرسه یه اتفاقی افتاده

‫و هری رفته تا با پلیس در این مورد صحبت کنه

‫اوه خدایا، اون که ‫خودش قربانی نیست نه؟

‫نه نه، اون فقط یه شاهده!

‫در مورد یه سری بچه هایی که ‫خلافکاری کردن

‫دارم به بهترین دوستم دروغ میگم! آخه چرا؟

‫چرا این کارو می کنم؟

‫گریس من... ‫اون صداش می زنن

‫باشه ، باشه باشه! بعدا ‫بهت زنگ می زنم

‫این چه چیزیه که می ترسم ‫اتفاق افتاده باشه؟

‫مایکل امروز صبح هری رو با خودش برد

‫می دونید، انگار یه کاری بود که ‫فقط مخصوص مردهاست

‫ملاقات با لوکاس، قبل ‫از اونکه به دیدن پلیس برن

‫خوب راستش شکرگذارم که مایکل ‫تونست لوکاس رو پیدا کنه که وکیل ما باشه

‫اونم به این سرعت !

‫اوه امیدوارم که امروز آخرش باشه

‫هری و مایکل خیلی بی هوا بازمی‌گردند

‫صدام رو جوری کنترل می‌کنم ‫که انگار این طبیعی ترین اتفاق ممکنه

‫پسرم و پدرش باهم از ‫ایستگاه پلیس بر می گردن!

‫موقعیت سوررآلیه

‫چطور شد؟

‫خوب هری به سوالهاشون جواب داد

‫- درباره؟ ‫- من فکر می کنم...درواقع لوکاس فکر میکنه

‫حتمالاً ادلّه‌ی کافی برای ‫طرحِ اتهام علیه هری وجود داره

‫- اتهام؟ چه اتهامی؟ ‫- خوب حالا شاید لوکاس اشتباه کنه

‫اما به‌نظرش ممکنه اتهامِ ‫تجاوز هم مطرح بشه

‫- تجاوز؟ ‫- به یه دختر، به ایمی

‫- تو اون مهمونی جمعه پیش ‫- اوه خدای من!

‫انگار زمین واقعاً از زیرِ پام فرو می ریزه!

‫امّا، مایکل، این غیرقابل‌قبوله!

‫و هری خیلی صریح و ‫واضح بهشون گفته بود

‫- به وضوح گفته که دختره همه چیزو شروع کرده بود ‫- حق با تو بود مامان

‫- باید بعد از مهمونی بهش زنگ می زدم ‫- اوه خدای من، هری!

‫آیا تو بلایی سرش آوردی؟ کاری کردی ‫که فکر کنه...

‫- بهم بگو چی شده؟ ‫- من که بهت گفتم!

‫خوب دوباره بگو، همه ماجرا رو بگو!

‫- ما همدیگه رو بوسیدیم و سکس کردیم ‫- و اون اینو میخواست؟

‫آره مامان، البته که می خواست

‫- و کجا باهم سکس کردید؟ ‫- جسیکا!

‫تو یه اتاق پشتی تو مهمونی

‫- خیلی خوب؟ ‫- خیلی خوب!

‫- و... تو اون سه کلمه رو گفتی؟ ‫- بله مامان، البته!

‫- کدوم سه کلمه؟ ‫- اون سه کلمه دیگه...

‫- آیا اوکی هستی؟ ‫- آیا اوکی هستی، آره مامان!

‫ببین من کار اشتباهی نکردم، قول میدم

‫مامان، حرفمو باور نمی کنی؟

‫البته که باورت می کنم، البته عزیزم

‫وقتی هری رو بالاخره متهم می‌کنن، ‫همه چیز خیلی سریع پیش میره

‫شرایطِ وثیقه این است ‫که پیش ما باشه

‫و باید از اون دخترک ایمی هم دوری کنه

‫لوکاس میگه هری پرونده خوبی داره

‫من و مایکل به هم پناه می‌بریم

‫سعی میکنیم خودمون رو قانع ‫کنیم که این فقط یه اشتباه وحشتناکه

‫لوکاس فکر می کنه باید اون بفرستیم ‫روانشناس معاینه کنه

‫چی؟ چرا؟

‫چی شده هری با لوکاس درباره ‫صدمه زدن به خودش صحبت کرده؟

‫نه، نه. نه، نه، نه، نه. ‫این یک روندِ قانونیِ عادیه

‫فکر نکنم منظورش این بود!

‫گندش بزنن!

‫اوه خدایا!

‫- من... ‫- جس، نه، نه

‫اینا رو تو خودم نگه نمیدارم، ‫همه چیز رو به اون میگم!

‫دنیل، تو چی فکر می کنی؟

‫اون مهربونه، خیلی همدردی می کنه

‫جس، این یه اتهام خیلی جدیه!

‫یعنی، خوب البته میدونم که ادعای بی ‫گناهی می کنه ولی... لعنت به این شانس!

‫اوضاع هری چطوره؟

‫شروع میکنم به جواب دادن ولی ‫یه دفعه گریه ام می گیره!

‫دن، خیلی نگرانشم!

‫اگه الان به خودش صدمه بزنه چی؟

‫وکیله مجبورش کرده بره سراغ روانشناس

‫دنیل به گرمی جواب میده

‫عیب نداره، اینکه به اون معنی نیست ‫که در معرض خودکشیه!

‫این یه برنامه منطقی واسه ‫پیشرفت پروندشه

‫جس تو که خودت میدونی ‫ما همه همینکارو می کنیم

‫این صرفا یه جور بیمه کردنه

‫واسه چی؟ اوه واسه اتهامش؟

‫واسه حکم دادن!

‫خدایا، دنیل!

‫اون هجده سالشه، منظورم اینه ‫که تازه هجده سالش شده

‫می فرستنش زندان بزرگسالا وهمه ما ‫میدونیم تو زندان بزرگسالا چه اتفاقی می افته

‫دنیل لحن حمایت کننده می گیره: ‫نگران نباش، به اونجاها نمی کشه!

‫پس واسه چی متهمش کردن؟

‫تا وقتی شواهد و مدارک رو نبینیم نمی فهمیم

‫ولی همه چی روبراه میشه جس!

‫ما هرکاری از دستمون بربیاد انجام میدیم

‫دنیل قبلا هم با مادرایی مثل من ‫روبرو شده بوده

‫ببین ما هردو میدونیم ‫چقدر سخته

‫که محکومیتش تو پرونده‌ی تجاوز قطعی بشه

‫تنها مدرک حرفهای اون دختره علیه اونه

‫نفسمو بیرون میدم

‫ولی نه بدون دردی سخت تو دلم

‫یعنی باید خوشحال باشم که آمار ‫محکومیت تجاوز خیلی پائینه؟

‫خدایا، بسه دیگه، من همچین آدمی نیستم!

‫دن، خیلی ترسیدم

‫می دونم، معلومه که ترسیدی

‫هری کاملا مطمئنه که هیچ کار ‫اشتباهی نکرده

‫و حتما هم همینطوره جس

‫لعنت دنیل، حالا چیکار کنم؟

‫ببین، خودت میدونی چیکار کنی و میدونی ‫که اگه بخوای خودم ازش دفاع می کنم

‫یه زن؟ واسه...

‫واسه حفظِ ظاهر

‫و این قضیه میانِ ما دو نفر که ‫هر دو فمینیستیم جا خوش کرده!

‫اون حفظ ظاهر لعنتی... آخه من...

‫ما همیشه به این بازیِ آشکارِ فریب‌گری، ‫اعتراض داشتیم!

‫بعد دنیل یه دفعه شروع میکنه ‫بهم اطمینان بده:

‫چیزی نیست، همه این کارو می کنن!

‫بازم سکوت، بعد اون میگه

‫درواقع این واسه قربانی هم بهتره!

‫منظورم کسیه که ادعا کرده قربانیه

‫آره، آره

‫نه، نه، نه، میدونم، میدونم!

‫اگه یه زن ازش شهادت بگیره ‫زیاد واسش استرس زا نیست

‫و ما هردو در سکوت این مسئله رو ‫توجیه می کنیم، و مکالمه رو تموم می کنیم

‫نه، من اجازه نمیدم

‫با وحشت به شوهرم نگاه می کنم

‫- اجازه نمیدی؟ ‫- دنیل؟

‫خوب آره، هیئت منصفه معمولا تو پرونده ‫های تجاوز از وکلای مدافع زن خوششون میاد

‫این باعث می‌شه که متهم، ‫قابلِ ترحم‌تر به نظر بیاد

‫این ممکنه نتیجه‌ی عکس بده. ‫این‌روزها هیئت‌منصفه ها بدبین شدن!

‫می فهمن صحنه سازی کردیم

‫از طرف دیگه نمیتونیم زندگی ‫پسرمون رو به دستای دنیل بسپاریم

‫- چرا نه؟ ‫- اون به اندازه کافی حرفه ای نیست

‫- حرفه ای؟ ‫- من بهترین ها رو میخوام

‫- خوب اون بهترینه! ‫- اون حرفه ای نیست!

‫واسه هری بهترینه

‫آنتونی مارشال، یه وکیلِ ‫سلطنتیِ جناییِ درجه‌یکه

‫همون وکیلِ سلطنتیِ ‫درجه‌یکِ گرون‌قیمت و مشهور؟

‫این فکر واقعا وحشتناکیه!

‫- کی میگه؟ ‫- من میگم!

‫خوب میدونم حضورِ یه جوون با وکیلی سلطنتی ‫و مشهور تو دادگاه، چه تصویری ایجاد می‌کنه

‫به‌نظرِ مرفه و اشرافی ‫میاد، و در نتیجه گناهکار

‫جس تو منطقی فکر نمی کنی، نسبت ‫به دنیل زیادی احساساتی هستی

‫چی؟ وای خدایا، حالا فهمیدم!

‫مسئله انتخاب بهترین وکیل ‫واسه دفاع کردن از بچمون نیست

‫- تو فکر می کنی مردا همیشه کارشون بهتره ‫- نخیر مسئله جنسیت مطرح نیست

‫- پای پسرمون در میونه

‫و من بیشتر از تو درباره تفکرات افراد ‫هیئت منصفه میدونم، ناسلامتی خودم قاضیم

‫شروع نکن جس، من خودم هر روز ‫جلوی هیئت منصفه بحث و جدل می کنم

‫اما قضات تمامِ روز را به شنیدن می‌پردازند. ‫ما تو رفتارِ موکلا دقیق میشیم

‫من خودم وکیل بودم، میدونم ‫که تو تمام روز نگاه نمی کنی!

‫معلومه که نگاه می کنم جس

‫من از تو وکیل جنایی ارشد تری هستم، ‫چیزی که تو هیچوقت نبودی

‫خب، فقط به خاطر ‫اینکه من رفتم قاضی شدم

‫واووو!

‫- تو از موفقیتم متنفری ‫- چی؟

‫میشه یه خورده حسادتت رو کنار ‫بگذاری تا متوجه بشی حق با منه؟

‫که من بیشتر از تفکرات ‫افراد هیئت منصفه با خبرم تا تو

‫- آره! ‫- مایکل، مایکل!

‫من اینجا چون قاضی هستم ‫نمی جنگم

‫برای این قضیه می جنگم چون یه مادرم

‫- چون اون پسرمه ‫- اون پسر منم هست

‫و من قبلا همه چیز رو به آنتونی گفتم!

‫خوب اگه به دادگاه کشیده بشه، ‫اون وکیل ما نمیشه!

‫ولی از طرفی میدونم اگه پای هری ‫درمیون نبود، من تسلیم می شدم

‫منظورم اینه که وقتی با مایکل می جنگم ‫همیشه تسلیم میشم!

‫چون همیشه بهش اجازه میدم تو این ‫دعواهای کوچیک خونگی برنده بشه

‫از وقتی که پیش از اون به مقام سلک( وکیل ‫سلطنتی) رسیدم، همیشه خودمو سرکوب کردم

‫تمام دستاوردهام رو سبک جلوه دادم

‫چرا؟ ساعت دو صبح روی تخت ‫دراز کشیدم و از خودم می پرسم چرا!

‫آیا از احساسِ ناامنیِ اون هراس داشتم؟

‫اون نیاز مردانه‌اش به اینکه کسی ‫باشه که بیشتر از همه می‌دونه؟

‫آیا من می ترسیدم که...

‫که در غیر این صورت اون منو ترک می کنه؟

‫وای خدایا، احساس می کنم که ‫فمینیست خیلی بدی هستم

‫آیا من برای هری الگوسازی کردم

‫که یک مرد باید مهم‌ترین باشه،

‫باید موردِ احترام باشه و تصمیم‌ها را بگیره؟

‫احساس نفرت از خودم بهم غلبه می کنه

‫یه عالمه ازش!

‫محکم می ایستم، باید این یکی رو ببرم!

‫اگه کار به جاهای باریک بکشه، ‫دنیل باید از هری دفاع کنه

‫یه هفته بعد

‫وقتی خلاصه‌ی پرونده‌ی ‫اتهام از طرفِ دادسرا بیرون میاد

‫منظورم جزئیاتِ اولیه‌ی پرونده‌ی اتهامه

‫مایکل اصرار میکنه که آنتونی مارشال ‫خودش اون رو بیاره

‫و من مطمئنم که به اون گفته که من ‫یه وکیل دیگه میخوام

‫بنابراین وقتی بهش خوش آمد میگم، وضع ‫یه خورده ناجور به نظر میاد!

‫آنتونی میگه: هری بیا پائین

‫و اونا تنهایی باهم حرف می زنن

‫و بعدتر وقتی آنتونی میگه: ‫مایکل بیا

‫منم دنبالش میرم

‫آنتونی فکر می کنه به عنوان مادر هری ‫بهتره از جزئیات باخبر نشی

‫خوب آنتونی می فهمه که من دختر بالغی ‫هستم که خوب میتونه این چیزا رو تحمل کنه

‫و برای اینکه حرفم را ‫ثابت کنم، اصرار دارم که

‫خلاصه‌ی مصاحبه‌ی پلیس با ‫اِیمی رو با صدای بلند بخونم

‫دادسرا ادعا می‌کند که هری ویتلی مرتکبِ

‫"آمیزشِ جنسیِ آلت‌تناسلی با ‫واژن بدونِ رضایت" شده است

‫جرمِ تجاوز براساس ماده‌ی یک...

‫ ماده‌ی یک از قانونِ جرایمِ جنسی مصوبِ 2003

‫در اوایل آن شب

‫متهم، هری ویتلی شاکی ‫را در مهمانی می بوسد

‫این کار در ساعت ده شب انجام شده

‫شاکی به خاطر می آورد که ‫به جوک متهم خندیده بوده

‫آره، اون به جوک من خندید!

‫متهم و شاکی سپس به سمتِ ‫اتاقی در انتهای خانه رفتند

‫شاکی اظهار می کند که ‫آنها روی تختی دراز کشیدند

‫و متهم دستانش را روی ‫کرست نارگیل شکل من گذاشت

‫- کرست نارگیلی؟ ‫- مهمونی با تم هاوایی بوده!

‫شاکی فکر می کند که دستانش را روی...

‫آلت تحریک شده متهم گذاشته بوده!

‫شاکی بیان می‌کند که ‫به‌نظرِ او متهم سپس اقدام به

‫ "دخولِ انگشتی در واژنِ شاکی" کرده،

‫و بعد کمی ور رفتن نیز در کار بوده است

‫ولی شاکی تمامی جزئیات را به خاطر نمی آورد

‫شاکی که احساس خواب آلودگی و مستی می کرده

‫خودش را کنار می کشد و به متهم ‫می گوید که خسته شده است

‫و بعد در همان اتاق از هوش می رود

‫و ساعت دو صبح بیدار می شود و متوجه ‫می شود متهم در حال سکس کردن با او است

‫- نه، این اتفاق نیفتاده ‫- ساعت ده صبح؟ هری نصفه شب خونه بود

‫ما دیدیمت که اومدی خونه، ما داشتیم...

‫- مایکل! ‫- داشتیم ظرف می شستیم!

‫- من ساعتم رو نگاه کردم، نصفه شب بود ‫- من حالم بد بود، زیادی نوشیده بودم

‫آنتونی از این ناهماهنگی خوشش میاد

‫به خوندن ادامه میدم

‫شاکی شوکه شده و گیج بود

‫- او تمایل نداشت با او سکس داشته باشد ‫- نه مامان، از خداش بود!

‫- اصلا نگفت.. ‫- متهم روی دختر بوده

‫او ترسیده و مست بود

‫شاکی سعی میکنه یقه تی شرت ‫متهم رو بگیره

‫ولی هری تی شرت به تن نداشت

‫یه پیرهن به تن داشت، ‫یه پیرهن دکمه ای

‫یه پیرهن دکمه ای جلو باز هاوایی

‫درسته جس؟ خودت براش اتوش زدی!

‫آنتونی از این اطلاعات خیلی ‫هیجان زده شده!

‫شاکی فریاد می زند، نه و ‫متهم را کنار می زند

‫متهم کارش را متوقف کرده ‫و صحنه جرم را ترک می کند

‫شاکی در تنهایی گریه کرده و ‫سعی می کند لباسهایش را به تن کند

‫و حدود ساعت سه صبح، تلو تلو خوران ‫ از مهمانی بیرون می رود

‫سه صبح؟!

‫او تا روز بعد این موضوع را ‫برای دوستش تعریف نمی کند

‫بعد برای متهم پیامکی می فرستد: ‫تو یه منحرف کثیفی!

‫فکر می کردم قضیه این بود که ‫از تو خوشش نیومده!

‫هیشکی جوابی بهم نمیده

‫شاکی در اینستاگرام پستی می گذارد: ‫هری ویتلی به من تجاوز جنسی کرده

‫یا عیسی مسیح!

‫اما مادرش مجبورش می کند آن را پاک کند

‫آنها به سراغ پلیس می روند

‫دیوانه‌وار همه‌چیز را ‫در ذهنم بررسی می کنم من...

‫سوالهای زیادی دارم ‫ولی نمیتونم اونا رو بپرسم

‫باشه جس، آزمایش تجاوز نشون ‫نداده که دخولِ اجباری صورت گرفته

‫هری انکار نمی کنه که ‫اونها باهم سکس داشتن

‫واضحه که باید دفاعیةِ بی‌گناهی مطرح بشه

‫با شواهدی به این ضعیفی، ‫هیچکس ادعای گناهکاری نمی کنه

‫بابا من این کارو نکردم، قسم ‫می خورم، من دوستش داشتم

‫تنها چالش ما، اثباتِ دلایلِ او

‫ برای طرحِ اتهامِ دروغین علیه هریه

‫هری؟

‫خوب نمیدونم

‫شاید...

‫من خیلی آدم محبوبی نیستم

‫این حقیقت در هوای میان ما ‫پخش می شود، دلم برایش می سوزد

‫تازه دوست پسر قبلیشم از من متنفره

‫خوب اینم سه دلیل خوب واسه ‫دروغگویی، مگه نه؟

‫اون شواهد رو جعل کرده

‫تا خوابیدنش با کسی که زیاد ‫محبوب نبوده رو توجیه کنه

‫و داره به دوست پسرش که از هری ‫متنفره دروغ میگه

‫و سوما نباید فراموش کنیم، هری با ادامه ندادن ‫به سکس با اون یه جورایی تحقیرش کرده

‫- اون داره هری رو تنبیه میکنه ‫- ولی مایکل، اینا... ببخشید...

‫همه‌ی این‌ها کلیشه‌هایِ رایج درباره‌ی قربانی ‫هستند. به‌عبارتی، این‌ها همان افسانه‌هایِ تجاوزند

‫می دونم جس ولی کلیشه ها هم ‫یه مقدار حقیقت تو خودشون دارن

‫حالم خوب نیست، ذهنم خیلی مغشوشه!

‫خوب اینا سه انگیزه خوب برای ‫جعل این دروغاست

‫با وحشت نگاه می کنم، پسرم سرتکون ‫میده و آنتونی همه اینا رو یادداشت می کنه

‫خیلی راحت به اون نتیجه می رسن

‫دختره دروغ میگه، ‫همه اینا رو از خودش درآورده

‫تازه خودش گفت که مست بوده

‫اونا هردوشون مست بودن!

‫آره، ایمی مست بود و ‫هری هم همینطور، درسته؟

‫اونقدر مست بودی که داشتی ‫بالا می آوردی

‫آره شواهد ایمی بالا پایین زیاد دارن

‫ولی ما نباید سریع نتیجه بگیریم که ‫اون مورد تجاوز قرار نگرفته!

‫اون وحشتزده بوده، اون...

‫شاید هری رو با کس دیگه ای اشتباه گرفته

‫خیلی خوب، باشه، خیلی خوب، پس بیائید

‫یه احتمال دیگه رو هم اضافه کنیم

‫بنابر شواهد خود اون، ‫وقتی هری از مهمونی میره

‫چون خوب ما می دونیم که اون ‫نیمه شب خونه بود

‫ایمی به خواب میره و ساعت دو صبح...

‫یه نفر دیگه که تی شرت ‫تنش بوده وارد میشه

‫من واقعا نیمه شب خونه بودم

‫خدا رو شکر

‫بعدا آنتونی بلند میشه که بره و ‫دستشو روی شونه هری میگذاره

‫و اونو فشار میده

‫بر اساس مدارک و شواهد، فکر میکنم ‫که پرونده خیلی قوی ای داری

‫خوب باید خیالم راحت شده باشه

‫مایکل حق داره، ایمی مست و وحشتزده بوده

‫مسلما در مورد اینکه کی ‫بهش تعرض کرده اشتباه کرده

‫- اونم وقتی ساعت دو صبح از خواب بیدار شده ‫- مامان!

‫اوه، هری بلند میشه که از اتاق بره بیرون ‫بعد می ایسته...

‫من هیچوقت از این کارا نمی کنم

‫نمی دونم چرا ایمی میگه تقصیر منه

‫من هیچوقت به اون صدمه نمی زنم

‫می دونم

‫می دونم

‫یه چیز دیگه! ‫نمیتونم جلوی خودمو بگیرم!

‫راستش این مسئله ‫یه خورده اذیتم می کنه!

‫یه آزمایش؟!

‫اون خراش!

‫اون کار ایمی بود

‫ولی اون بخاطر...

‫وقتی داشتیم میرفتیم اتاق پشتی ‫هردومون زمین خوردیم

‫و اون چنگ زد به صورتم و منو ‫کشوند سمت خودش

‫ولی هردومون مست بودیم و می خندیدیم

‫- پس هیچ خط قرمزی رو رد نکردی ‫- مامان هیچی اتفاق نیفتاد

‫فقط میخوام ازش خوشت بیاد و ‫بخاطر اینکه مست بوده قضاوتش نکنی

‫چون من می خواستم ‫اون دوست دخترم باشه

‫اوه، اشکالی نداره، چیزی نیست

‫نمیدونم دروغای دیگه هم ‫تو چنته داره؟

‫ولی سعی کردم این فکرو از ذهنم دور ‫کنم! هرچند به طور کامل از بین نرفت!

‫بنابراین همونجا نگهش داشتم!

‫شب بعد وقتی از دادگاه برگشتم، ‫رفتم به اتاق هری تا ببینمش

‫قرار بود مقاله زبان ‫انگلیسیشو باهم تموم کنیم

‫بعد از اتهام تمام کارای مدرسه اش ‫رو باید آنلاین انجام بده

‫و خوب مهم نمره های بالای اونه،پس ‫من بهش کمک می کنم

‫عزیزم ، آماده هستی که... ‫اوه، چی شده هری؟

‫عزیزم داری گریه می کنی؟

‫- چی شده؟ ‫میرم قدم بزنم

‫راستشو بخواید انرژیم اونقدر کم بود که از ‫اینکه باهاش حرف نزدم احساس آرامش کردم

‫و...

‫نمی خوام این کار رو بکنم...

‫ولی من...

‫حتی نمیدونم قراره دنبال چی بگردم!

‫ولی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم

‫پسوردش رو میدونم، اسم گربمونه!

‫تایپ می کنم، ا، ل ،م ، او

‫ا، ل، م، صفر!

‫به خودم میگم اگه واقعا براش مهم بود ‫پسوردش رو عوض می کرد

‫و با احساس گناه وحشتناکی ‫روی برنامه پیامهاش کلیک می کنم

‫هیچ پیامی از ایمی نیست

‫اوه چقدر پیام از منه، معلومه که ‫پلتفرم اشتباهی رو دارم چک می کنم

‫حالا گالری عکسای آی فوتوش رو چک می کنم

‫چند از این صورتا رو تشخیص میدم ‫خدایا، این مردا قبلا بچه بودن!

‫پسرای بزرگ، پر از اعتماد به نفس، به هم ‫چنگ زدن،با چهره های عصبانی سلفی گرفتن

‫و هری هم جزئی از اوناست، ‫منظورم اینه که واقعا جزئی از اوناست

‫و داره سیگاری می کشه! خدای من، آره!

‫بزار برم سراغ سابقه نرم ‫افزار اینترنت گردی اش

‫یه جستجوهایی واسه مقاله ‫درس زبان انگلیسی

‫خوبه

‫جستجوی کفش ورزشی، استاک اکس

‫استاک اکس ‫[سایت خرید کفش های دست دوم]

‫پورن هاب! پورن هاب!

‫یو پورن!

‫ایچ، کیو پورنر!

‫تو چندتاشون یه چرخی می زنم

‫ناراحت کننده است، ولی خوب ‫دیگه کارشون همینه دیگه!

‫از این چیزا نگاه می کنن

‫حالا میرم سراغ شبکه های اجتماعی

‫وارد اسنپ چت میشم

‫گروه ها!

‫یه عکسایی از بدن زنای جوون ‫رو به اشتراک گذاشتن

‫خدایا، این دخترا میدونن؟

‫همشون روی آلتای جنسی زوم کردن

‫و پیام ها درجه بندیشون میکنن، ‫دربارشون قضاوت می کنن

‫هری اینجا یه کامنت گذاشته: ‫ وای چه سکسیه!

‫ایموجی صورتی که عرق کرده!

‫یه ویدیو هم هست، یه دختر جوونه! ‫اوه خدایا چقدر مسته!

‫اونقدر مسته که نمیتونه سرشو بلند کنه

‫یه پسری داره با سینه هاش ور میره!

‫و یه کامنت هم از هری هست

‫سینه های خوبی داره ولی ‫نوک پستوناش فاجعه است!

‫ایموجی جمجمه!

‫این شخص کیه؟

‫بازم عکس هست

‫و... یه کامنت از هری

‫اوه نه... یه کامنت دیگه از هری

‫اوه خدای من... نه! چی؟

‫این دیگه کیه؟

‫یه کامنت دیگه از هری

‫اوه، نه نه! من اونو نمیشناسم، ‫اونو نمی شناسم

‫میرم پائین، کامپیوتر رو با خودم می برم ‫و تو تاریکی می شینم

‫یه لیوان شراب واسه خودم می ریزم

‫و مایکل میاد و منو اونجا پیدا می کنه

‫قشنگ فهمیده که من بهم ریختم!

‫خطرناکه!

‫حالت خوبه؟

‫- روز سختی تو دادگاه داشتی؟ ‫- تو همیشه به من می گفتی پارانویدم!

‫همیشه میگی باید هری رو به حالش خودش ‫بگذارم چون یه مرد جوونه!

‫- همه این چرت و پرتا... ‫- جس، چت شده؟

‫من سعی کردم یه پسر فمینیست بزرگ کنم!

‫- خوب منم همینطور! ‫- واقعا؟ جدی؟

‫- باورم نمیشه حتی اینا رو ازم می پرسی ‫- تو همیشه میگفتی خودم درستش می کنم

‫خوب من میدونم مرد جوون بودن ‫چطوریه، همین!

‫پس فقط وقتی ناراحت میومد خونه ‫سرحالش می آوردی؟

‫تو داری تمام این ماجرا ‫رو می اندازی گردن من؟

‫نه! میخوام بدونم دقیقا چی یادش دادی؟

‫اونم درمورد اینکه مرد جوونی باشه ‫که به زنا احترام بگذاره

‫- اون همه اینا رو می دونه! ‫- نه، مایکل من میخوام بدونم...

‫آیا تا حالا اونو نشوندی که ‫از اون گفتگوها باهاش داشته باشی؟

‫- چه گفتگوهایی؟ درباره سکس؟ ‫- نه درباره سکس!

‫درباره احترام گذاشتن به زنا

‫تو پدرشی و باید براش الگوی خوبی باشی

‫من الگوی خوبی بوده ام!

‫- خوب واسش چیکار کردی؟ ‫- منظورت چیه؟

‫چه میدونم، ببری بیرون واسه قدم زدن

‫درباره اشتباهایی که کردی باهاش صحبت کنی

‫درباره دل شکستی، رضایت و ‫پذیرفته نشدن باهاش صحبت کنی

‫لعنت به تو جس!

‫کدوم مردی این کارا رو با پسر شونزده ‫هفده هجده ساله اش می کنه؟

‫خوب من از تو می پرسم: ‫چرا اینکارو نمی کنن؟!

‫- چون که... ‫- چون شماها همه بزدل هستید

‫اینطور نیست

‫منم شبیه همه مردای چهل ‫پنجاه ساله هستم

‫ماها نمیدونیم چی بگیم

‫چرا نه؟ شماها تو نوجوونی ‫و بیست سالگیتون هم مرد بودید

‫- تجربه های لعنتی دست اولی دارید! ‫- آره، ولی قوانین عوض شدن!

‫چی؟

‫ما همه فکر می کردیم دخترا و زنا، ‫واسمون ناز می کردن

‫- اوه خدا لعنتت کنه! ‫- خدایا، جس، دارم بهت میگم!

‫نمیدونم چی بهش بگم

‫تو دوره ما همه چی متفاوت بود

‫بابا اینطوری به من زل نزن!

‫اون موقع اینکار مثل یه بازی بود

‫رقص واسه این بود که ‫اون اولش می گفت نه!

‫و ما قرار بود باهاش وراجی کنیم و ‫کاری کنیم که به اون کار راضی بشه

‫اینا رو میخوای براش تعریف کنم؟

‫تجربیاتم رو صمیمانه باهاش ‫درمیون بذارم؟

‫چون اگه خوب دربارش فکر کنم...

‫اگه خیلی از مردا خوب دربارش فکر کنن...

‫نمیتونم صد درصد مطمئن باشم

‫ما همه می ترسیم یکی گذشته ما رو لو بده!

‫مطمئن نیستم هرکسی که ‫میخواست اینکارو بکنه

‫حتما اطمینان حاصل میکرد ‫که طرف رضایت داشته

‫همه مست بودیم و دنبال شکار

‫- و یه خورده خنده بودبم! ‫- یه خورده خنده؟

‫البته من باور داشتم که طرف راضیه، ولی

‫ولی؟

‫همه...

‫همه همون کار رو می کردن

‫تو جس، تو هم با من همینکار رو کردی

‫اینکارو کردی جس

‫اوکی، پس همینو بهش بگو!

‫باشه اشکالی نداره، بهش بگو، به ‫هری اعتراف کن که هیچی نمیدونی

‫چون، ببین مایکل، ببین!

‫تو باید همه اینا رو به آنتونی نشون بدی

‫کاملاً افتاده توی حلقه‌ی برادرا. یعنی، ‫رفته توی همون فضای لعنتی مردسالار

‫و من ، منظورم ما زنها، ماها نمیتونیم ‫پامون رو تو اون محدوده بگذاریم!

‫این کار توست

‫چرا اونجا همراش نبودی؟ سعی نکردی ‫اینا رو براش تفسیر کنی؟

‫بهش می گفتی که کشمکش درونش رو درک می‌کنی، ‫و اینکه لازم نبود حتماً وارد بازی بشه

‫بهش میگفتی که درک میکنی که یکی از اون ‫پسرا باشی ولی واسه زنا ارزش قائل باشی

‫من خودمومی‌بینم که دارم مشت می‌کوبم ‫به سینه‌ی مایکل و مثل بچه گریه می‌کنم

‫من سهم خودم رو انجام دادم ولی ‫دوست داشتم تو هم اینطور جاها راهنماش باشی

‫اون به تو نیاز داره

‫اون به مردی نیاز داره که بهش بگه ‫اشکال نداره آسیب پذیر باشی

‫اشکال نداره که... حساس باشی

‫اون به تو نیاز داره که یادش بدی ‫چطور یه مرد خوب باشه

‫وای! بسه، بسه دیگه

‫تاحالا ندیدم مایکل اینطوری گریه کنه

‫وحشتناکه!

‫مدتی طولانی همونجا می مونیم

‫نمیدونم چطوری اینا رو یادش بدم!

‫حتی نمیدونم چطور باهاش صحبت کم

‫حقیقت اینه که...

‫بیشتر مردا...

‫ما درباره این چیزا صحبت نمی کنیم

‫و منم فکر کردم

‫- خوب تو گفتی که درباره سکس باهاش حرف زده بودی ‫- آره، آره میدونم

‫واسه اون ارتباط برقرار کردن باهاش ‫خیلی به خودم تبریک گفتم!

‫ولی هیچوقت به عمق وجودش نفوذ نکردم

‫به خاطر آن تلاش‌های احمقانه‌ی ‫کوچیک بی ارزشم،مغرور شدم

‫- اونا بی ارزش نبودن ‫- چرا، بودن

‫کاری می کنم که هری اون چیزا ‫رو به آنتونی نشون بده

‫اوه خدایا، آره حالا فهمیدم!

‫الان دیگه حتما آنتونی باید توی ‫دادگاه از هری دفاع کنه

‫آخه فکرشم وحشتناکه که دنیل اون ‫چیزای روی کامپیوتر پسرم رو ببینه

‫ولی اینکه میگم بهتره ‫آنتونی اینا رو ببینه تا دنیل...

‫دارم چه تفکری رو ادامه میدم؟

‫جس، ما هردو میدونیم که اینا ‫به اون معنی نیست که اون گناهکاره

‫- نه، البته که نیست، میدونم ‫- نه، حرفمو گوش کن، مهمه!

‫- خودت قضاوت کن! ‫- نه، نمیتونم، الان نمیتونم

‫هری گفت که دختره راضی بوده

‫پس تا وقتی هری باورداره که اون راضی بوده، ‫اینکه واقعا راضی بوده یا نه اصلا مهم نیست

‫- البته که مهمه ‫- از لحاظ قانونی میگم

‫حتی اگه این دختره، ایمی، حقیقت رو بگه

‫- نه... نه! ‫- ...حتی اگه بگه، در بدترین شرایط

‫تعرض جنسی و تجاوز تنها ‫جرایمی هستند که نیازمند به این هستن

‫که اونها هردوشون راستشو بگن

‫منظورم اینه که حتی اگه هری مقصر بود...

‫خوب هری باور داره که ‫رابطه با رضایت طرفین بوده

‫و تا وقتی که اون منطقا ‫این موضوع رو باور داره

‫و دادگاه نتونه اون رو رد که

‫بنابراین اون گناهکار به حساب نمیاد جس

‫- منظورت از این حرفها چیه؟ ‫- فقط دارم میگم...

‫در بدترین حالت ممکن

‫حتی اگه مسئله زمان

‫و اون یاروی تی شرت پوش رو کنار بگذاریم

‫تاوقتی هری به روایت خودش ‫پابند باشه

‫هیچ مدرک مستقلی بر ضد اون ‫وجود نخواهد داشت

‫اونا فقط حرفهای دختره رو دارن

‫- منظورت اینه که فکر میکنی هری اینکارو کرده؟ ‫- جس...

‫- مایکل... ‫- جس...

‫تا زمانی که او بر بی‌گناهی خود پافشاری کنه

‫با این استدلال، هیچ هیئت منصفه ای ‫اون رو گناهکار نخواهد دونست

‫- ولی مایکل، آیا تو... ‫- هیچ هیئت منصفه ای اونو گناهکار نمیدونه جسیکا

‫به خاطر خدا،تو الان اینجا قاضی نیستی

‫تو مثلا مادرشی

‫پس مادرش باش

‫برو سراغش

‫خاطره دوران بچگیش که میخندید به ذهنم میاد

‫اون دوران پسریِ مهربان، ‫بی‌قرار، کنجکاو و پرتحرکش

‫و من...

‫و من... من...

‫مامان!

‫دوشنبه در طول روز چندباری ‫استراحت کوتاه می کنم

‫رسانه های اجتماعی رو چک می کنم

‫آنتونی با موفقیت تونسته که

‫که پوشش خبری رسانه‌های ‫اصلی رو محدود کنه

‫ولی از امروز هر لحظه ممکنه اون ‫جنگجوهای صفحه کلیدی حمله کنن!

‫هری ویتلی متهم، پسر قاضی پارکسه

‫و بعد یه خبری درز می کنه

‫یکی به ما مرتبط شده

‫خبر فوری. همه‌جا پخش شده

‫بد شد، واسه هممون بد شده

‫هم واسه هری بد شده ، هم ‫واسه حرفه من و هم حرفه تو

‫واسه هری خیلی سخته که ‫تو اینقدر مشهوری!

‫من تار و پود هویتم را باز می‌کنم

‫باز میکنم... من یه مادر بدم، یه همسر بد

‫و حالا انگار یه قاضی بد هم شدم!

‫ما هردو باید بریم خونه پیشش باشیم

‫یه کاری کنیم زیاد از این چیزا نخونه

‫مایکل، انگار فلج شدم!

‫عیبی نداره

‫خودم میرم

‫این برای اولین باره که مایکل میره!

‫و من... من به گریس زنگ می زنم

‫اون تو دادگاهه

‫واسش پیام میگذارم

‫مرتب خبرا رو می خونم

‫سوالاتی در مورد توانایی من برای ریاست ‫بر پرونده‌های تجاوز در آینده، مطرح شده

‫اونا دارن قضاوت منو، بیطرفی منو ‫زیر سوال می برن!

‫واسه گریس پیامک می زنم

‫باید قبل از اینکه چیزی ‫بشنوه باهاش حرف بزنم

‫ظاهرا قضاوت من تحت تاثیر ‫اتهام پسرم قرار گرفته

‫انگار کمتر حاضرم حرف زن‌ها رو باور کنم

‫من! من!

‫و بالاخره اون چیزی که قرار بود ‫اتفاق می افته

‫حالا حکم هایی که صادر کردم ‫زیر سوال رفته اند!

‫او آنقدرها هم سخت گیر نبود!

‫بیش از حد مسامحه کار بود!

‫او اصلا برای صندلی قضاوت فرد مناسبی نیست

‫بعد از نهار حکم مرد دیگری را به ‫اتهام خشونت خانگی صادر می کنم

‫اون زنش رو تا حد مرگ کتک زده

‫تو هیچ انسانیت و ترحمی نشون ندادی

‫اونم وقتی همسرت برای جونش التماس می کرد

‫در دادگاه هم پشیمانی ای ارائه ندادید

‫تنها دلت برای خودت سوخته!

‫و در حکمی که بهش دادم نهایت ‫بی رحمی رو داشتم!

‫ولی از سوی دیگه ترسیده هم بودم

‫وحشتزده!

‫اگه پسرم تبرئه نشه، اونوقت ‫کی نسبت به اون بیرحمی نشون میده؟

‫به منشی گریس زنگ می زنم

‫بازم با جدی ترین لحن قاضی واری ‫که در توانم هست!

‫قاضی پارکس هستم، ‫میخوام با قاضی سیمور صحبت کنم

‫امکان نداره هنوز توی دادگاه باشه!

‫منشی بهونه میاره

‫مسخره است، تصمیم خودمو میگیرم

‫میرم به اتاق گریس و بی هوا وارد میشم

‫گریس، چقدر بهت زنگ زدم

‫قیافشو ببین!

‫آره، میدونم، میدونم، این فقط یه اتهامه

‫گریس خیلی جدیه

‫جس، پرونده رفته برای محاکمه

‫آره میدونم، منظورم اینه که ‫هری مقصر نیست

‫یه سوء تفاهمی پیش اومده، اشتباه شده

‫گریس اخم می کنه

‫اوه، توروخدا گریس، این هریه!

‫میدونی که اون اینکاره نیست...

‫سکوت می کنی؟ چی شده؟

‫گریس آرومه

‫شاید هیچکدوم از ما بچه هامون رو ‫درست و حسابی نمی شناختیم!

‫گریس این دختریه که خیلی دوستش داره ‫و تازه اونم هری رو دوست داره!

‫اونا تو مهمونی همدیگه رو بوسیدن، ‫دختره به جوکهاش خندیده!

‫میشه لطفا این کارو نکنی؟

‫توروخدا گریس! اونا مست ‫بودن، هردوشون مست بودن

‫دختره انقدر مست بوده که بیهوش شده

‫ببین من از این کلیشه ها اصلا ‫خوشم نمیاد

‫خدایا، گریس، منکه نمیگم دختره دروغ میگه

‫منظورم اینه که شاید یه نفر ‫دیگه رو با هری اشتباه گرفته

‫جس، من دوتا دختر دارم

‫من نمیتونم درباره یه زن جوون ‫اینطوری صحبت کنم

‫و تو هم اگه پای هری در میون نبود ‫اینطوری صحبت نمی کردی

‫ولی پای هری در میونه!

‫بلند میشه، انگار که میخواد منو...

‫انگار که میخواد تا دم در منو همراهی کنه

‫به اتاق خودم برمیگردم

‫پشت میزم می شینم

‫گریس نمیتونه درکم کنه، ‫اون فقط دختر داره

‫باید بتونم بدون اینکه به ایمی ‫صدمه بزنم از پسرم دفاع کنم

‫بدون اینکه تجربه ایمی رو ‫نامعتبر نشون بدم

‫ولی این کار خیلی سخته

‫همه چیز باید سیاه و سفید باشه

‫اینجا مسئله قربانی دربرابر ظالم مطرحه

‫خوب اگه هردوشون رو محق جلوه بدیم چی؟ ‫اونطوری چه جور به نظر می رسه؟

‫یاد حرف گریس می‌افتم که گفت شاید هیچ‌کدوم‌ما ‫اونقدر که فکر می‌کنیم بچه‌هامون رو نمی‌شناسیم

‫و در تنهایی برای اولین بار جرات می کنم ‫تصور کنم که هری این کارو انجام داده

‫و بدنم به رعشه میفته

‫خدا میدونه که هم دیدم و هم شنیده ام که

‫چطور عواقب تجاوز میتونه یه زن رو نابود کنه

‫حس امنیت، استقلال و ‫حقیقت وجودش رو نابود کنه

‫به خودم تناقض‌ها رو یادآوری ‫می‌کنم، تناقض زمانی، پیرهن!

‫ولی خاطره یه قربانی...

‫شک هام رو کنار می زنم

‫و اون رعشه ها به این آسونی ها از بین نمیرن!

‫سرم رو روی میز میگذارم

‫و اشکهام روی میز ردی

‫روی چرم تیره به جا می گذارند

‫مامان؟

‫- مامان؟ ‫تو اطاق مطالعه هستم هری

‫بابا رفته بدوه!

‫اوه خیلی خوب، مرسی

‫باید باهات حرف بزنم

‫حتما، حتما!

‫- داشتم به ایمی فکر می کردم ‫- آره، منم همینطور

‫شنیدم حالش خوب نیست!

‫خوب عزیزم، تجاوز آدمو خیلی داغون می کنه

‫حتی نمیتونی تصورش بکنی

‫ولی ایمی کسانی رو داره ‫که ازش مراقبت کنن عزیزم

‫پلیس رو داره

‫خوب مادرشم هست!

‫و تو هم میتونی حمایت ‫ما رو داشته باشی عزیزم

‫تو هم داری یه دوره ‫وحشتناک رو می گذرونی

‫و من پشتتم عزیزم، باشه؟ ‫تو منو داری!

‫- قول میدی؟ ‫- آره، البته، من مامانتم!

‫- دوست دارم همه چیز تموم بشه ‫- آره، میدونم، منم همینطور

‫هی مامان، اگه گفته بودم گناهکارم چی؟

‫خوب نمیتونی اینکارو بکنی عزیزم، ‫نمیتونی به دادگاه دروغ بگی!

‫- آره میدونم، فقط آرزو می کنم... ‫- میدونم، منم آرزو می کنم...

‫چی رو؟

‫مامان، چی رو آرزو می کنی؟

‫نه، نه

‫به نظرم شاید ایمی شوکه شده بوده

‫برای همین تو بعضی از جزئیات ‫اشتباه کرده

‫ادامه بده

‫راستش من نمی خواستم...

‫منظورم اینه که از اول واسش ‫برنامه ای نداشتم

‫اصلا قبلش برنامه ای نبود، خوب آره ‫ما دوتا یه جورایی مست کرده بودیم

‫بعد بعضیا ما رو دیدن که داریم میریم ‫اون اتاق پشتی

‫و بعد همشون اینطور بودن که: یالا زودباشید!

‫و ما هردومون...

‫میدونی، واقعا مست بودیم

‫و خوب، ایمی...

‫به نظرم از هوش رفت و...

‫و منم فکر کردم خوب شاید نفهمه

‫یا شاید اصلا یادش نیاد

‫مامان؟

‫مامان یه چیزی بگو، یه چیزی بگو، نه... اوه!

‫راستش نمیدونم، واقعا نمیدونم چی شد

‫خوب من ... من واقعا مست بودم و ‫فکر می کنم...

‫فکر می کنم... فکر می کنم فکر کردم که...

‫- فکر کردم که، فکر کردم که... ‫- فکر کردی؟

‫خوب فکر می کنم واسه این باهاش سکس کردم که....

‫- ام... بخاطر اینکه... ‫- بخاطر اینکه؟

‫خوب بخاطر اینکه اون اونجا بود!

‫چون می تونستم!

‫تا وقتی که بیدار شد!

‫- و اون خراش؟ ‫- مامان، همه این کارو می کنن

‫- خوب خداکنه اینطور نباشه لعنتی! ‫- منظورم اینه که همه سکس می کنن!

‫- ما درباره سکس کردن صحبت نمی کنیم ‫- اوکی مامان تو همیشه از این چیزا حرف می زنی

‫درباره چیزایی که بهشوت اعتقاد داری، ‫درباره احساس داشتن و اون مهربونی کوفتی!

‫ولی وقتی من تنها کسی هستم...

‫و اونجا اینطوری نیست مامان، ‫باورکن اینطوری نیست!

‫تو نمیدونی، تو اونجا نبودی

‫منظورم اینه که این لعنتی تقصیر من نیست

‫- تقصیر تو نیست؟ ‫- نه! نه که نیست...

‫فشار زیادی رومه!

‫چیه؟ چیه؟ چیه؟

‫چیه؟ باید چیکار میکردم بهم بگو!

‫چیکار کنم میخواستی مجبورش کنم ‫که یه کاغذ کوفتی رو امضا کنه؟

‫چیکار کنه؟ بام قرارداد ببنده؟ ‫میخواستی این کارو بکنم؟

‫- تو بهش تجاوز کردی! ‫- می دونم!

‫- بهش تجاوز کردی هری! ‫- می دونم

‫به زور خودتو به یه دختر تحمیل کردی

‫کسی که وقتی بچه بودی ‫همبازیت بود

‫و تو خودتو به زور بهش تحمیل کردی ‫و بهش تعرض کردی

‫اونم وقتی که اون لعنتی حتی بیدار نبود!

‫هری تو بهش صدمه زدی

‫- تحقیرش کردی! ‫- متاسفم...

‫و دروغ گفتی، دروغ گفتی، ‫خدایا، دروغ گفتی!

‫تو اجازه دادی پدرت و آنتونی ‫تمام قصشو بی اعتبار کنن

‫تو دروغ گفتی، دروغ گفتی و دروغ گفتی!

‫- حالم ازت بهم می خوره ‫- تو ازم متنفری

‫- نه ازت متنفر نیستم، متنفر نیستم ‫- هستی، هستی!

‫- از دستت عصبانی هستم ‫- میگی که از مردایی که این کارو میکنن متنفری

‫آره چون فکر می کنم وقتی گناهکارن ‫می بایست مسئولیت کارشون رو بپذیرن

‫ولی مامان، من این کارو کردم، من گناهکارم!

‫و میخوام اعتراف کنم

‫- چی؟ ‫- میخوام راستشو بگم مامان

‫میخوام ایمی بدونه من متاسفم ‫مامان، بهم کمک میکنی این کار رو بکنم؟

‫اوه خداوندا میخوام ازت دوری کنم، ‫از همون کار وحشتناکی که کردی

‫مامان، توهم باهام میایی به ایستگاه پلیس؟

‫ولی همچنین یه جرقه از اون کسی که ‫میخواد باشه رو هم می بینم

‫کسی که میخواد اعتراف کنه و ‫مسئولیت کارشو به عهده بگیره

‫مامان، یه چیزی بگو!

‫میدونم که من همیشه قطب اخلاقی هری بوده ام

‫و من... و هر چیزی که الان بگم، سرنوشت‌سازه

‫صدای مایکل رو می شنوم: ‫مامانش باش! مامانش باَش!

‫اون میخواد کار درستو انجام بده

‫ولی اون کار درست ‫واقعا زندگیشو نابود می کنه

‫مامان!

‫اوکی، خوب گوش کن!

‫اگه معذرت خواهی بکنی... اگه ‫قبول کنی که گناهکاری

‫- می دونم، میرم زندان ‫- میگی که می دونی، ولی نمیدونی

‫- تو نمیدونی، من میدونم! ‫- مامان، من میخوام حقیقت رو بگم!

‫گوش کن ببین چی میگم

‫تو حق داری که محاکمه ‫بشی تا مدرک‌ها رو بررسی کنن

‫صدای خودمو می شنوم، ‫الان یه وکیل تمام عیارم!

‫- کل وجودم وکیل مدافعه! ‫- چی؟

‫- هنوز میتونی ادعای بیگناهی بکنی ‫- ولی من گناهکارم

‫- فقط از لحاظ اخلاقی ‫- چی؟

‫نه از لحاظ قانونی، حد اقل الان نه!

‫این وظیفهٔ دادستان‌ست ‫که ثابت کنه اون اتفاق افتاده

‫اونطور که ایمی گفت

‫و اثباتش تقریباً محاله، پس...

‫پس میتونی بری تو دادگاه ‫و هیچی نگی

‫می‌تونی ببینی که ‫شواهد به نتیجه نمی‌رسند

‫- میخوای دروغ بگم؟ ‫- نه اینکه دروغ بگی، فقط هیچی نگو

‫- ولی من این کار رو کردم ‫- این وظیفهٔ دادستانه که اون رو ثابت کنه، هری

‫- اثبات جرم به عهدهٔ اوناس ‫- این منصفانه نیست

‫تقصیر تو نیست، تقصیر قانونه

‫- ولی من نمیتونم مامان... ‫- گوش کن، میدونم میخوای چیکار کنی

‫ولی تو قانون همه چیز فرق می کنه

‫تبرئه شدن با بی‌گناهی فرق داره

‫این فقط یعنی که هیئت منصفه نمیتونن ‫مطمئن باشن

‫- اینکه عدالت نیست! ‫- خوب سیستم ما همینه!

‫- پس ایمی چی؟ ‫- حس میکنم صورتم داره می سوزه

‫خوب اون می بازه

‫هری، می‌دونم که می‌خوای ‫اعتراف کنی و مسئولیت رو قبول کنی

‫و به عنوان یه زن از این بابت خوشحالم

‫ولی به عنوان مادرت، نمیتونم

‫باید سعی کنم نجاتت بدم

‫مامان یعنی بهم میگی هنوز باید ‫ادعای بیگناهی کنم؟

‫آره

‫و نمیتونی به پدر یا آنتونی یا ‫هیچ کس دیگه ای

‫اون چیزی که الان بهم گفتی رو بگی

‫اشتباه می کنی

‫هری تو نباید... هری، هری!

‫هری؟

‫هری!

‫هری؟

‫هری؟

‫هری؟

‫اوه... هری؟

‫هری؟

‫نه...

‫نه! هری؟ هری؟

‫هری...

‫هری، این کارت بامزه نیست عزیزم، هری!

‫هری؟

‫هری؟

‫هری!

‫هری؟

‫هری

‫نه!

‫هری!

‫هری!

‫هری!

‫هری...

‫هری!

‫هری

‫- ایمی ‫- شما گم شدید؟

‫آره

‫آره گم شدم، فکر می کنم... ‫فکر می کنم بدجور گم شدم

‫هری

‫خوب پس حالا کجا میری؟

‫میری سراغ پلیس؟

‫توهم باهام میایی؟

‫مامان، باهام میایی؟

‫آره!

‫آره، باهات میام

‫ترجمه شده توسط گروه پیشگام ‫مترجم: رضا رستگار

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.