Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
♪~
~♪
خسته نباشید. دارید استراحت میکنید؟
اِ...
راستش من تو کار فروش بیمه هستم.
میشه فقط چند لحظه به حرفام گوش بدید؟
ای بابا، دست از سرم بردار.
۵ دقیقه... نه، کلاً ۳ دقیقه طول میکشه.
نکنه واسه یه نرهخَری خرج میکنی که اینقدر پیلهای؟
بله؟
نکنه کلی بدهی بالا آوردی و جیم زدی؟
نه نه، اصلاً اینطور نیست.
آخه هر روز داری مثل سگ جون میکنی.
این دخترمه، نازه نه؟
آخ، افتاد.
هوی... با این اوضاع میشه برگشت خونه اصلاً؟
فکر کنم یکم غیرممکن باشه.
وقتی این بچه به دنیا اومد هم هوا دقیقاً همین شکلی بود.
خانم فوجیکو!
زور بزن، یالله، چیزی نمونده!
اون شب هم عجب رعد و برق وحشتناکی میزد...
طوری که میخواستم اسمشو بذارم "رعد" یا یه چیزی تو همین مایهها.
آآآآآآآآآآآآآآآآآه!
اومد بیرون؟
یهو برقها رفت و همه جا تاریک شد...
همه دست و پاشون رو گم کرده بودن، نمیدونستیم پسره یا دختر.
فکر کنم پسره... نه، یه لحظه وایسا!
این بند نافه؟ اِ... یه دیقه...
تو هم عجب وقتِ گندی رو واسه اومدن انتخاب کردی، شانسِ ما رو باش.
به دنیا اومد، به دنیا اومد! آفرین، گل کاشتی.
چقدر نازه، ای جونم.
دلم میخواست مثل گل آفتابگردون، یه بچهی سرزنده و پرانرژی باشه.
واسه همین اسمش رو گذاشتم "ماری".
نه بابا، شوخیش هم ترسناکه.
ماری...
پس فوجیکو هم مامان شد، هه.
تا همین چند وقت پیش تو دیسکو داشت مثل سگ خودش رو تکون میداد و میرقصید.
یه وقت شبیه ننهت نشیها!
شاید منم باید یه توله پس بندازم.
بیخیال بابا ایسامو خان، تو که واسه خودت پادشاهِ مجردهایی.
اصلاً مگه کسی رو داری که بخوای باهاش بچه درست کنی؟
واقعاً اونقدر بانمکه که آدم میخواد قورتش بده.
فوجیکو بیدار شو، ماری رو خوردن، فوجیکو!
خب، بچهداری چطوره؟ رو به راهه؟
نه بابا، رسماً دهنم سرویس شده.
فکرشم نمیکردم یه وجب بچه اینقدر دنگ و فنگ داشته باشه.
عجب.
با جیرو چی؟ با هم میسازین؟
- خب... - چی داری میگی آخه؟
جلوی چشمش درد زایمانت شروع شد، ولی گذاشت رفت سر کار، مگه نه؟
- چارهای نبود. - تو از کجا میدونی؟
شهر کوچیکیه، آمار همه هست. حالا بگو ببینم، معذرتخواهی کرد؟
اصلاً و ابداً.
از دهن اون کلمهی «ببخشید» بیرون نمیاد.
تو اصلاً مردشناس نیستی، حواست رو جمع کن.
- الان بیدار میشه. - ماری...
هوی، خیلی نزدیکی! اون سیگارو هم خاموش کن.
- دودشو نده اینوری. - من که ندادم.
مگه نه، ماری کوچولو؟
جیرو، زنت کی میخواد تشریف بیاره؟
ماری تازه به دنیا اومده، هنوز زوده.
چه خوشاشتهاییه! بقیه باید جون بکنن و اون خانوم لم بده.
لم نداده که؛ داره شبانهروز توی خونه بچهداری میکنه.
چی؟
من به محض اینکه اتسوکو رو زاییدم...
عین آدم رفتم سر کار.
آهای، تو اصلاً نگران مامان نیستی؟
تمام کارایی که وظیفهی اون زنه رو دوش مامان انداختین، میفهمی؟
اگه بلایی سر مامان بیاد، همش تقصیر اون عوضیه. اونوقت دیگه من میدونم و اون.
اه، بسه دیگه، تمومش کنین.
ولی خب، آخرش خودت باید تصمیم بگیری.
چون زندگیِ خودته.
مثلاً مردی، ولی خیلی شُل و بیعرضهای.
مرد باید... جذبه داشته باشه و بقیه رو دنبال خودش بکشه.
تو، از فردا بیا سرِ کارخونه.
چی؟
اگه وقت داری بری تو کافهها ول بگردی، پس کارخونه هم میتونی بیای. فهمیدی؟
وایسا ببینم، پس تکلیف ماری چی میشه؟
خب اونم با خودت بیار، مگه چیه؟
باز دوباره مامان و آبجیت زیر پات نشستن، نه؟
اگه بخوای همیشه همینطوری باشی که نمیشه زندگی کرد.
جیرو، تو دیگه پدر شدی، یه کم به خودت بیا و...
خفه شو دیگه! واسه من تعیین تکلیف نکن!
از فردا میای، تمام.
ای جانم، چیزی نیست، آروم باش.
تا کِی میخوای لفتش بدی و جیم بشی؟
آخ... شرمنده، آخه این بچه اصلاً نمیخوابید.
دیگه بسه، بدش به من
چی؟
فوجیکو-سان، بیا، اینجا بشین
فوجیکو-سان، ما فقط داشتیم با هم حرف میزدیم
واسه یه مدتی...
گفتیم تو که جوونی، تمام وقتت رو بذاری پای کارخونه
و ما هم اینجا مراقب ماری باشیم، اینطوری بهتر نیست؟
نه، اصلاً درست نیست، این حرفا چیه آخه؟
اونی که ایراد داره تویی، نه این حرفا!
کارتو میندازی گردن یه آدم پیر، چه فکری پیش خودت کردی آخه؟!
بسه دیگه، داد و بیداد راه ننداز
فوجیکو-سان
من مشکلی ندارم، حالم خوبه
فقط مسئله اینه، حالا که وارد این خونه شدی...
کارِ کارخونه هم مثل بقیه کارای این خونهست، مگه نه؟
اگه نتونی از پسِ کارای خونه بربیای...
فکر کردم ممکنه مایه خجالتت بشه و آبروت بره
نمیخوام، اصلاً حرفشم نزنید!
بحثِ خواستن یا نخواستنِ تو نیست که!
هی، به من دست نزن!
این چه طرزِ برخوردِ عروس با خانوادهشه آخه؟!
یه لحظه صبر کن، ماری، چیزی نیست، آروم باش
صبر کن، یه لحظه صبر کن... فوجیکو-سان، طوری نیست، عیبی نداره
فوجیکو-سان، چیزی نیست، صبر کن... ماری یه لحظه وایسا، صبر کن!
صبر کن... ماری یه لحظه وایسا، صبر کن!
خانم فوجیکو
ماری، ماری... چیزی نیست، آروم باش
ماری! خانم فوجیکو
ماری، ماری!
ولم کن! ماری! خانم فوجیکو، چیزی نیست، آروم باش
بس کن دیگه!
آآآآآ... ماری!
صبر کن! وایسا!
ماری!
بفرما
هان؟
هههههه
خوشمزهست؟ معلومه که خوشمزهست
مگه میشه نباشه؟ فکر کردی کی درستش کرده؟
فوجیکو! چی شده؟
ماری...
ماری چی؟
خیلی خب، بیا تو، زود باش
- یه لحظه - چیه؟
بیا اینجا، خودتو جمع و جور کن. چه ریختی شدی آخه
گریه نکن!
وقتی آدم میره توی یه خونوادهی دهاتی، عاقبتش همین میشه دیگه
هه، آخه اینا اصلاً رنگ تربیت و آموزش رو دیدن؟
قضیه همینه خانم؟
با خانواده شوهرت به مشکل خوردی؟
هه هه، آره دیگه، همش سر و صدا و اعصابخردکنیه.
آره... راستش میخواستم چیزی نگم ولی...
حقیقتش پدرزن منم خیلی رو مخه.
مخصوصاً وقتی بحث تربیت بچهها باشه، دیگه واقعاً شورشو درمیاره.
با خودم گفتم حتماً این آموزش و پرورش خیلی چیز حیاتیایه که اینطوری میکنه.
همینطور که داشتم به حرفاتون گوش میدادم، این به ذهنم رسید.
میدونی، با اینکه به قیافهم نمیخوره، ولی من داماد سرخونهام.
هه هه، واسه همین همیشه اونجا خوار و خفیفم و بهم زور میگن...
- جناب راننده؟ - بله؟
قصه زندگیت بمونه واسه بعد، حواستو بده به رانندگیت.
آه، بله، ببخشید.
ماری...
مثل اینکه بچه رو به زور ازشون گرفته.
فقط مسئولیت یه دردسر رو قبول کردم.
فوجیکو خانم، وقتی پای یه بچه وسط باشه...
من میخوام طلاق بگیرم.
- صبر کن، مامان؟ - خیلی خودخواهانه حرف میزنی.
اونی که خودخواهه کدوممونه؟
بسیار خب.
- چی؟ - حالا که اینقدر اصرار داری...
نه نه، من همچین حرفی نزدم.
- با طلاق موافقت میکنم. - هی، یه لحظه صبر کن.
بچه رو هم خودمون نگه میداریم.
هی! یه لحظه وایسید!
فقط اینکه...
معلومه که خرجِ بچه رو ازتون میگیرم.
چی؟
معلومه دیگه! | نه، آخه...
نه نه، یه لحظه صبر کنید. زاییدن که آخرِ کار نیست، بچه رسیدگی میخواد.
زاییدن که آخرِ کار نیست، بچه رسیدگی میخواد.
یه... یه لحظه صبر کنید.
اینکه بندازیش گردنِ شوهرت و خداحافظ، که نشد کار!
نه نه نه، من همچین حرفی نزدم. اینقدر بیمسئولیت بودن اصلاً قابلقبول نیست.
اینقدر بیمسئولیت بودن اصلاً قابلقبول نیست.
مامان، مامان!
تو همچین حرفی نزدی، مگه نه؟
اصلاً من از همون اولش...!
با اصلِ بچهدار شدن هم مخالف بودم...
مسخرهبازی درنیار!
چه مرگته؟ | چه غلطی داری میکنی تو؟!
داشتم هیچی نمیگفتم و گوش میدادم، ولی داری بدجوری چرت و پرت میگی.
تو یکی دهنتو ببند!
من خودم باید ازتون خسارت بگیرم!
اونوقت... چی؟ خرجِ بچه؟!
شوخی بردار نیست! | مسخره...
بچه میخوای؟ آها، خب بفرما، مالِ خودت!
شماها دیگه چقدر کثافت و لجنید!
تو روی مامانت وایسادی داری چه زری میزنی؟!
یه لحظه صبر کن! اینطوری نیست
- همش داری زر مفت میزنی! - خفه شو!
- با کی داری اینطوری حرف میزنی؟ - با تو!
تو هم مثلاً والدی، یه تشر درست و حسابی به این پیرزن سلیطه بزن!
به کی میگی پیرزن؟ خودتی پیر کفتار!
هی! یه لحظه وایسید
تمومش کنید، مامان خواهش میکنم!
تا کی میخوای همونطوری کِز کنی؟ زود غذاتو بخور
چشم
میگوها مدام پوستاندازی میکنن
این یعنی "تولد دوباره"
مگه نه؟ قدیما بابات هم همیشه همینو میگفت
واسه الانِ تو دقیقاً همینه، زود بخورش
آآه
حیفه، حرومش نکن
زود بخورش وگرنه گناهش میگیرتت
آره، وحشتناک خوشمزهست
میخوای بخوری؟
عالیه
از وقتی برگشتم خونهی پدریم...
چیز زیادی یادم نمیاد
مثل یه پوستهی خالی بودم، انگار یه خلأ زمانی بود
آآه...
آ، هاها...
از وقتی داداشم ازم گرفتش دیگه دست بهش نزدم
اوه...
همهش به باد رفت
آ... هوم...
فوجیکو، ناگومیسان اومده دیدنت
خانم چیو، منم هیتومی
آ...
فوجیکو، دارم میام تو
مامان...
داری چه غلطی میکنی فوجیکو؟
آخه داشت سفت میشد...
زود باش، بیا بریم
این و این رو بردار، یالا بریم
- چی؟ - داریم میریم
یالا
زنانگی دیگه چه صیغهایه؟
- آزادیِ زنان! - آزادیِ زنان!
لابد قیافهم جوری بوده که انگار دارم غزل خداحافظی رو میخونم
یه روز مامانم به زور منو با خودش کشوند بیرون
فوجیکو! فوجیکو، بیا اینور، اینور
زنانگی دیگه چه صیغهایه؟
آزادیِ زنان!
آزادیِ زنان!
معرکهست، مگه نه؟
- آزادیِ زنان! - آزادیِ زنان!
زنانگی دیگه چه کوفتیه!
ببین، اون دختره که لیدره، مشتریِ مغازهی ماست
میدونی؟ مردم به این جنبش میگن...
«هیستریِ زنهای تُرشیده»
خیلی بیانصافیه، نه؟
با این حال، همهشون دارن اینطوری فریاد میزنن
چون اگه خفه خون بگیری، هیچی عوض نمیشه
تا تکون نخوری، به چیزی که میخوای نمیرسی
آزادیِ زنان
- زنانگی دیگه چه صیغهایه! - زنانگی دیگه چه صیغهایه!
- آزادیِ زنان! - نگاه کن
فوجیکو، تو هم داد بزن، سبک میشی!
زنانگی دیگه چه صیغهایه!
- آزادیِ زنها! - آزادیِ زنها!
- زنانگی دیگه چه صیغهایه! - زنانگی دیگه چه صیغهایه!
- آزادیِ زنها! - آزادیِ زنها!
- زنانگی دیگه چه صیغهایه! - زنانگی دیگه چه صیغهایه!
- آزادیِ زنها! - آزادیِ زنها!
- زنانگی دیگه چه صیغهایه! - زنانگی دیگه چه صیغهایه!
- آزادیِ زنها! - آزادیِ زنها!
- زنانگی دیگه چه صیغهایه! - زنانگی دیگه چه صیغهایه!
- ماری رو پس بدین! - ماری رو پس بدین!
ماری رو پس بدین!
ماری رو پس بدین!
- ماری رو پس بدین! - ماری رو پس بدین!
ماری رو پس بدین!
ماری رو پس بدین!
- ماری رو پس بدین! - ماری رو پس بدین!
ماری رو پس بدین!
ماری رو پس بدین! ماری رو...
چیه؟ دیگه شورشو درآوردین، چقدر سر و صدا میکنید!
اه، بو گند میده!
ببخشید، ببخشید، معذرت میخوام ماری.
چیزی نیست، طوری نیست، خوب میشی... چیزی نیست.
ماری، ببخشید، چیزی نیست.
کاش همونجوری با پست پسش میفرستادیم
واقعاً، اه، چقدر هم رو اعصاب بود
بعد از این همه بدبختی که ماری رو برگردوندیم
آخه چه فکری با خودت کردی؟
خیالت راحت باشه، تصمیم گرفتم خودم تنهایی بزرگش کنم
بچهای مثل تو آخه چی میفهمه از بچهداری؟ اصلاً حرفشم نزن!
آااااه! باز شروع کردی، باز داری واسه من قضاوت میکنی!
هی میگی نمیشه، نمیشه، نمیشه... واقعاً رو مخی، خفهمون کردی!
لابد الانم میخوای دوباره قضیه بابا رو پیش بکشی، نه؟
اینم بهت بگم، اگه من نتونستم برم دانشگاه
واسه مریضی بابا نبود، همهش تقصیر تو بود مامان!
وقتی هیچی حالیت نیست، رو حرف من حرف نزن!
همین الان گمشو بیرون!
لازم نیست تو بگی، خودم دارم میرم!
بری بیرون که چی بشه؟ یه زنِ تنها چطوری میخواد بچه بزرگ کنه!
به خودم مربوطه، زندگی خودمه!
ببخشید عزیزم، ترسیدی نه؟
ببخشید، ببخشید... آخ ببخشید
ترسیدی؟ چیزی نیست، هیچی نیست، درست میشه
ببخشید، ببخشید... آخ ببخشید
ماری جان، ماری قشنگم، ببخشید
- نه، یه لحظه... - مامان، یه دقیقه صبر کن
- مامان! - نه، نه، نمیخوام
"نمیخوام" چیه، یه لحظه گوش بده...
آره ماری، ماری... آره ماری، ماری...
آره، ردیفه، ردیفه.
باشه، باشه، باشه، باشه...
طوری نیست، طوری نیست...
از خونه زدی بیرون؟
آره.
نه نه نه... میفهمم موندن اونجا سخت بود، ولی...
حتماً اگه میموندی خیلی بهتر میشد، نه؟
آره، واقعاً همینطوره.
از روی عصبانیت، یهو جوگیر شدم...
یهو قاطی کردم...
چطور بگم...
عجب اخلاق گندی داری تو.
واقعاً همینطوره، بعدش هم که...
اوه!
آ...
آخ ببخشید، باید تا وقت هست غذای پرسنلیمو بخورم.
آره راست میگید، شرمنده. دستتون درد نکنه.
آ... تو هم میخوری؟
آره... میخورم، ممنون.
نه بابا، اضافه مونده بود.
خب؟
بعدش چی شد؟
آ...
اونموقع بود که یه جا واسه موندنمون پیدا شد...
اوه.
فوجیکو، اینجا چالهآبه، حواست باشه، از این طرف.
- همینجا. - مرسی.
عجب، این بارون اصلاً قصد بند اومدن نداره...
خب، اینم از اینجا.
اینجا انبارِ مغازهی مشروبفروشیِ مامانم بوده.
برق... آه، ایناهاش.
اوه، چقدر کثیفه...
اون قدیما که مشروب میساختن...
کارگرایی که از راه دور میاومدن رو اینجا اسکان میدادن.
آها.
خب، حموم هم داره، پس لابد بشه توش زندگی کرد.
آره، دلم میخواست کرایه ازت نگیرم اما...
چون اینجا جزو املاک اجارهایه...
نه، ردیفه... واقعاً ممنون.
ولی عجب خاک و خلی گرفته ها.
برم یکم وسایل تمیزکاری بیارم.
- مامان. - هوم؟
میشه دوباره تو «فارست» کار کنم؟
چی؟ اگه ماری هم باهات باشه که عملاً غیرممکنه.
آره... نه، اینجا هم واقعاً معرکهست...
اِ؟!
آه، یهلحظه... اجاره رو یهخورده برات کمتر میکنم.
برو تو یهکم منتظر بمون، میرم وسایل نظافت رو بیارم.
یعنی ماری حالش خوبه؟
خوبه، خیالت تخت.
خانم فوجیکو سوگانامی.
بله.
چی؟
عرض کردم، توی مهدکودک برای بچههای زیر یک سال...
هیچ قانونی نداریم.
آخه اگه نتونم بچهم رو جایی بسپرم...
نمیتونم کار کنم.
خب چرا نمیدینش دست پدر و مادرتون؟
نمیشه، پدرم مریضه و...
باکلی دعوا و مخالفت از پیششون اومدم بیرون.
خانوادهی طرف چی؟ اونا که اصلاً راه نداره.
خب، پس چارهای جز واگذاری به بهزیستی ندارید.
معلومه که نمیتونم، چه حرفیه میزنید؟!
اصلاً مگه تنهایی بزرگ کردن این بچه...
از همون اولش غیرممکن نبود؟
از دست ما کاری ساخته نیست.
نفر بعدی بفرماید.
خواهش میکنم، یه جوری این بچه رو قبول کنید.
اینجا یهکم...
تورو خدا، یه کاریش بکنید. خواهش میکنم.
ظرفیتمون تکمیله، جا نداریم.
آها، تموم شد. آخیش!
آره، آره، راحت شدم!
تورو خدا، التماستون میکنم.
هرچقدرم اصرار کنی، نوزاد راه نداره.
شرمندهام، ببخشید. لطفاً یه کاری برام بکنید.
تورو خدا، ببخشید...
مگه کوری؟ نمیبینی جا نداریم؟
خب... دیگه برو.
- نه، نه! - راه بیفت ببینم.
آخه چرا انقدر زود جدا شدی؟
حداقل باید دو سال دندون روی جگر میذاشتی.
میشه زودتر شرّت رو کم کنی؟
ببخشید، آخه اگه بچهمو اینجا نذارم...
نمیتونم برم سر کار. تورو خدا، یه لطفی بکنید.
زیاد گریه نمیکنه، مطمئنم اذیت نمیشید.
چقدر سریشی تو آخه!
تقصیر خودته که طلاق گرفتی، به ما چه!
چی گفتی...؟
توئه نرهخرِ بیریخت از حال و روز زنا چی میفهمی آخه؟
گمشو برو بیرون، سلیطه!
آره، دارم میرم، مرتیکهی خیک!
- گمشو برو گمشو کثافت! - آره، دارم میرم!
- چته وحشی؟ - گمشو بیرون!
طوری نیست، نگران نباش. دفعه بعد حتماً ردیف میشه.
نمیتونی بیای تو. وسط تمرینیم.
معذرت میخوام.
شرمنده، ولی...
خواهش میکنم. دیگه هیچ جا رو ندارم جز اینجا.
- اینطوری هم که بگی باز... - تمنا میکنم.
شرمنده، نمیشه.
آخ...
فوجیکو؟
عه... آکیرا.
اینجا چیکار میکنی؟ موش آبکشیده شدی که.
سلام ماری چان.
خودت اینجا چیکار میکنی آکیرا؟
مگه بهت نگفته بودم؟ اینجا مال یکی از فامیلای منه.
- جدی؟ - آره.
- خاله خانوم. - بله؟
بیا، اینم همونی که سفارش داده بودی.
آخ دستت درد نکنه.
راستی، فکر کنم این خانم تازه اومده باشه اینجا...
فوجیکو...
از دوستای منه.
چی؟ واقعاً؟
به لطف این رفیقی که اتفاقی دیدمش...
قبول کردن که بهطور استثنایی نگهش دارن
بالاخره حس کردم دارم دوباره از نو شروع میکنم، اما...
زندگیِ دو نفره خیلی سختتر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم
اول صبح از خواب پا میشم، رختها رو میشورم، دندونهامو مسواک میزنم...
پوشکِ «ماری» رو عوض میکنم
بهش شیر میدم و بعدش رختها رو پهن میکنم
آخ!
با دوچرخه راه میافتم سمت مهدکودک
... ...
خانم مربی «هاتایاما»، صبحبهخیر!
«ماری» رو میسپارم به مربی و...
- سپردم به شما. - حتماً
بعدش هم تو مغازهی مامان یکسره سگدو میزنم و کار میکنم...
خوش اومدین، بفرمایین
یه نفره؟ بله، حتماً
خیلی ممنون، به سلامت
خوش اومدین، یه نفره؟ بفرمایین
دوباره سوار دوچرخه میشم
میرم دنبال «ماری»
واسش غذای بچه درست میکنم...
هر روز و هر روز، فقط همینا تکرار میشد
صبحبهخیر!
چه خوشگل شدی، «ماری» کوچولو
- ها؟ - بله
ماریجان
مرسی، آه...
اونجا بود
آره...
آه... مامان، راستش...
در مورد اون پوله میخواستم بگم...
چی؟ باز دوباره مساعده میخوای؟
شرمنده
اممم، ببین، اصلاً دلم نمیخواد این حرف رو بزنم...
ولی خب بحث پوله دیگه...
اون قبلیها رو چطوری میخوای برگردونی؟
از سال دیگه که بره مهدکودک، یه کم اوضاع...
اونم که فقط باعث میشه چاله چولههات پر بشه
هرچند به من ربطی نداره اما...
بهتر نیست کارت رو عوض کنی؟
واقعاً متأسفم
حالا نمیگم همین الان پس بده، ولی درست بهش فکر کن
- آه مامان... - بله؟
میتونم از امروز شیفتم رو بیشتر کنم؟
نه، وقتشه بری دنبال بچه. دیگه پاشو برو
طوری نیست، از تلفن استفاده میکنم
خب دیگه، فعلاً خداحافظ تا فردا
- تا فردا - بایبای
-(مادر) خداحافظ. - بله، به سلامت.
فعلاً، خداحافظ.
هههه، دلتنگش شدی نه؟ طفلکی، کار مامانت طول کشیده.
یالا، باید بخوری وگرنه ضعف میکنی.
- جیش دارم! - آه، باشه باشه، بدو بریم.
اومدم!
- فوجیکو چان. - هوم؟
اگه دنبال پولی، یه کارِ توپ سراغ دارم، معرفیت کنم؟
نمیخوای کلاً بزنی تو یه خط دیگه؟
اه، بیخیال شو بهتره.
پیشنهادای این ایسامو هیچوقت بوی خیر نمیدن.
تو که هنوز نشنیدی، پس الکی زر نزن.
حالا واقعاً کارِ درست و حسابی هست؟
بیا، خودت ببین.
آخ، مامان ببخشید.
بله.
بله، کلوپ فارست بفرمایید.
چی؟ آره، همینجاست.
یه لحظه گوشی دستتون.
- فوجیکو. - بله؟
ماری، ماری! هی، داری چه غلطی میکنی؟
- ماری، هی! - ما بودیم که...
همهش تقصیر ما بود.
ماری، مگه بهت نگفتم حق نداری جیم بزنی؟ ماری!
- هی! - عصبانی نشو
ببین، این...
فکر کردم مامان گرسنهست
واسه همین خواستم براش بیارمش...
مگه نه؟ هاهاها
میدونم اوضاع خیلی سخته، اما...
وظیفه اصلی پدر و مادر مراقبت از بچهست
شما به عنوان مادر باید اینو خوب یادتون باشه
از نظر مالی بدجوری تو فشار بودیم
ماری هم داشت پابهپای من سختی میکشید
درست تو اوجِ بیچارگی و بدبختی بودیم که...
- آره... - شوجی هم خیلی سختی کشید
ممنون که زحمت کشیدین و اومدین
سوبای مغازه «اویشی» رو دوست داشتی، مگه نه؟
پدرم فوت کرد
خیلی ممنون، ببخشید
چیزی کم و کسر ندارین؟
اوه، ببخشید
یعنی میبازم؟... ای بابا
چند سالش شد؟
هی فوجیکو، ماری چند سالش شده؟
سه سال
سه سال؟ چقدر زود گذشت
فوجیکو، برگرد خونه
چی؟
مامان تنها میمونه. واسه خودتم اینجوری راحتتره.
داری چی میگی؟
حق با شوجیه. همین کارو بکن، فوجیکو.
اصلاً از اولشم غلط بود که یه زن تنهایی بچه بزرگ کنه.
آره، راست میگه.
یه لحظه صبر کنین. خب داداش، تو برگرد پیشش.
چی داری میگی؟ من اونجا کار و زندگی دارم.
خب منم دارم!
اگه تو تونستی بری دانشگاهِ توکیو...
فقط به خاطر این بود که من قید دانشکده هنر رو زدم.
باز دوباره من باید قربانی بشم؟
پسر بزرگ باید پول دربیاره، چاره دیگهای نیست.
اگه پیش مامان باشی، حقوق بازنشستگیش هم هست.
آره.
پولی هم که من میفرستم هست. لجبازی نکن و برگرد.
- فهمیدی؟ - آره، راست میگه.
تو که مثل شوجی تو توکیو واسه خودت کسی نشدی.
- آره آره. - مگه نه؟
دیگه تنهایی بچه بزرگ کردن جواب نمیده، فوجیکو.
شنیدم خودتم دیگه به ته خط رسیدی و کم آوردی.
تازه بیپول هم که هستی.
شنیدم همش داری از حقوقت مساعده میگیری.
- میخوای چیکار کنی؟ - به عنوان یه مادر، مایه خجالتی.
- آره فوجیکو. - میخوای چه غلطی بکنی؟
اینقدر زر مفت نزنین!
آ... آقای اویشی، چی شده؟
چی شده چیه دیگه! اه، لعنتی...
شما عوضیها...
اصلاً حالیتون نیست چه خبره.
این دیگه چه صیغهایه؟ تو اصلاً کی هستی؟!
من کیام؟ سوبافروشم! سوبافروش!
یه لحظه...
هر ننه قمری که بخواد این بچه رو اذیت کنه...
حق نداره پاشو تو مغازهی من بذاره!
سوبافروشم من!
آکیسان... آکیسانِ عزیز...
به جای این احمقها، خودم حواسم بهش هست.
دارم عین آدم بزرگش میکنم... خوب داره بار میاد. آره.
آکیسان، دلم میخواست دوباره با هم یه پیکی بزنیم.
هعی... خب دیگه...
وقتِ خداحافظیه.
- آقای اویشی. - با اجازه.
- دارین میرین؟ - آره.
خوبی؟ دستت درد نکنه. خوبی؟
یکی نمک بیاره بپاشه پشت سرش!
- نمک رو بیارید! - مراقب خودتون باشید.
- خیلی ممنون. - اون نمک کوفتی رو بیار!
همون سوبافروشیِ "اویشی"...
- سوبافروش بود؟ - غذاش که آشغاله.
معلوم نشد کدوم احمقی رید به این اوضاع.
-آره واقعاً. -آره، همینه.
اه، لعنتی... هففف...
اصلاً معلوم نیست چی میخواد.
مگه شماها کی هستین که واسه بقیه آدم شدین؟
مثلاً خودتون آدم حسابی هستین؟!
با چنگ و دندون دارم فقط زنده میمونم!
خفه شین کثافتا!
-ماری، دیگه برمیگردیم. -نه، نمیخوام.
نمیخوام نداریم، برمیگردیم. ماری، پاشو.
-نمیخوام! از اونجا متنفرم! -ماری، پاشو ببینم.
ماری، پاشو! دیگه تمومش کن!
ماری، خوبی؟ درد گرفت، نه؟
آدم که بچهشو کتک نمیزنه!
بمیرم، خیلی درد داشت... طوری نیست، طوری نیست، طوری نیست.
آره عزیزم، آروم باش، آروم باش.
ماری جونم، دیگه درد نمیکنه... دردا پر کشیدن رفتن.
آره قربونت برم، آروم باش.
ماری...
ماری، منو ببخش.
ماری جونم...
آها، راه افتاد
چیزی نیست، نترس
اگه «ماری» از رعدوبرق میترسه
واسه اینه که مامانت ماری رو تو یه روز طوفانی به دنیا آورد
مگه آدم میتونه روز تولدش رو خودش انتخاب کنه؟
نه، نمیشه... نه روز تولد، نه خونه، هیچی دست خود آدم نیست
حتی اینکه بابا نداریم؟
چیزی نیست، نترس
این چه آهنگیه؟
راکِ دیگه
راک دیگه چیه؟
چی بود واقعاً... یادم نیست
اینو ببین چطوری میپاشه، هاها
شاید حالم ردیف نیست
واسه اینه که همهش آبجو میزنی؛ اصلاً آب میخوری؟ آب!
- نه والا - بهتره یه ذره آب بخوری
- ببخشید - شاید واقعاً حالم خوش نیست
یه ذره آب بخور
- چقدر مهربون - جانم، اومدم
مهربون
ببین ایسامو جان...
اون کاری که اوندفعه گفتی رو برام ردیف میکنی؟
آره.
مطمئنی؟
این همون فوجیکوئه که پشت تلفن بهت گفتم.
موفق باشی.
پاشو مرتیکه! هوی!
بیا اینطرف! میکُشمتها آشغال!
هوی! بنال پاشو!
راه بیفت هوی! گمشو برو دیگه!
هوی.
اومدم.
با اجازه.
شرطها رو رو کنید...
جلو!
عقب!
عقب!
عقب، عقب!
شرطها رو رو کنید...
زود باشید، شرطها رو رو کنید...
- یاکیسوبا. - چشم.
عقب، عقب!
- واسه منم بیار. - چشم.
هوی، یه یاکیسوبا هم واسه اینطرف بیار.
چشم
هر دو طرف، هر دو طرف...
اولی!
سفارش رو میگیری، میپزی و میدی دستش. فقط همین.
- چشم. - مبادا سفارش رو اشتباه کنی.
در ضمن، اگه یه چیز بدمزه درست کنی، سرت رو میبُرن.
- فهمیدی؟ - بله.
پس این یاکیسوبا چی شد؟!
اومد!
هوی.
بله!
فقط نگو بله؛ اینو ببر واسه میز شماره ۴.
خب، رو کنید ببینم!
با اجازه.
اولی کـابو... بعدش گوکه.
لعنتی!
- چند بار باید ببازم آخه؟ - اه، ریدم توش!
این دیگه چه وضعیه...
دست بعدی، بعدی، زود باش بعدی!
با اجازه.
- هوی خوشگله. - بله؟
- ها؟ - چیه، مگه پول نمیخوای؟
آه... خیلی ممنون.
- یالا، هر دوتاشون... - ساکی! ساکی!
بفرمایید!
خوشمزهست، نه؟
ایول! ماری، نگاه کن.
(دو نفر) ایول، ایول...
دو تا دیگه مونده...
مامان، مامان... ببخشید دیر شد، ولی بیا اینو بگیر.
- هوم؟ - مرسی.
بفرما! چطوره؟
ها؟
آها! اون ته، اون ته، اون ته.
یه لحظه، اینو بذار اینجا. وایسا ببینم.
پس چرا انگشت نداری؟
اینو میگی؟
خوردمش! هههههه.
- فوجیکو چان! - جانم!
فوجیکو چان، اینو... اینو کجای اینجا بذارم؟
آها، اینو میذارم اینطرف.
خب، حله حله... یواش...
- باشه، باشه... - دمت گرم.
خب دیگه... مرسی.
آخ، ببخشید.
معلومه، اصلاً فکر نمیکردم با همین یه ذره سر و تهش هم بیاد.
اون روز یهو از راه رسید.
آخ!
پلیسه! تکون نخورید!
فقط داشتم غذا میپختم، از هیچی خبر نداشتم.
- همین رو بگو. - چی؟
فقط داشتم غذا میپختم.
- همین رو بگو! - آخه...
شما دوتا هم باید با ما بیاید، زود باشید!
میدونستی که این کار خلافه، مگه نه؟
فقط داشتم غذا میپختم و هیچی نمیدونستم.
پول خوبی هم به جیب میزدی، هان؟
فقط داشتم غذا میپختم.
هیچی نمیدونستم.
گوش کن، این...
فقط داشتم غذا میپختم و هیچی نمیدونستم.
(نگهبان) هوی، آزادی. بزن به چاک.
بله، معذرت میخوام. خیلی ممنون.
آره، من برگشتم.
یه لحظه صبر کن. بیا اینجا ماری.
یه لحظه اینجا بشین
میخوام بهم کمک کنی
غرورمو گذاشتم کنار، اولین کسی که به ذهنم رسید اون بود
خیلی وقته ندیدمت
آره، خیلی وقته
هیتومی-سان، واسه من قهوه بیار
اون دستت...
فروختمش
آخه کی اونو میخره؟
یه مدت پیش
یه انفجاری شد، یادته که؟
درست وقتی بود که کارخونه به فاک رفته بود و داشتم سگدو میزدم
خب، آخرش که ورشکست شد
ماری خوبه؟
آره
خوبه
که اینطور
بفرمایید، معطل شدید
ممنون
بیا
از این استفاده کن
بخاطر همین یه خورده پول دستم اومد
بابت همه چی شرمنده
میدونم سخته، ولی هوای "ماری" رو داشته باش
هاه...
نمیخوامش
لازم نیست بگی، "ماری" خودش داره درستوحسابی بزرگ میشه
فکر کردی بچه کیه؟
هاه...
هیچ عوض نشدی
بفرما
ممنون
ببینم، اینو از کجا کندی؟
اِ...
واقعاً معذرت میخوام!
- عجب، همه رو از ریشه کندی - شرمنده
خب، گلها دوباره در میان، ولی خب...
بله... معذرت میخوام
از اینا گذشته، تو مراسم ختم "آکی-سان"
مثل اینکه یه قشقرقی راه انداختی...
- ببخشید - اوه، نه بابا، این حرفا چیه...
اصلاً، به هیچ وجه اینطور نبود
- واقعاً نبود؟ - بله
- جدی؟ - بله
راستی، با پدرم...؟
آره، یه جورایی همپیاله بودیم دیگه.
آه، پس اینطور بوده.
آره آره آره، بدجوری عشق ویسکی بود.
آه، که اینطور.
چی شده؟ چی شده؟ اسمت چیه کوچولو؟
- ماری. - ماری خانم.
گشنمه.
گشنته؟ نه، طوری نیست.
خونه... بریم خونه برات یه چیزی درست کنم، باشه؟
از این جوانههای کوفتی خسته شدم.
خسته شدی؟ دیگه بسه، تمومش کن.
خب، دیگه کمکم بریم.
- چیزی میخوری؟ - اوه، نه نه نه.
خوبیم. بریم دیگه، مامان خودش برات درست میکنه.
ای بابا، اون ریشهها رو که یادت رفت! اه، لعنتی، این همه راه...
اوه، خوش اومدین، بفرمایین.
- از طرف سوگانامی؟ - بله.
بابت اون دفعه معذرت میخوام، انگار بابام یه گندی زده بود.
اوه، نه نه، اصلاً این حرفا نیست.
- فک و فامیلمون یه مشت احمقن دیگه. - آره خب، واقعاً.
ولی خدایی زیادهروی کردن، مگه نه؟
بشین، بشین برات چای بیارم.
آه، ممنون، شرمنده.
راستی، اوضاع شماها روبهراهه؟
- دزد زده بهتون، نه؟ - آره، منم شنیدم!
وای خدا مرگم بده! چیزی ازت دزدیدن؟
آره... پساندازی که توی کمد گذاشته بودم...
- چی؟... - چی؟ چقدر؟
- چی؟ چقدر بوده؟ - همهشو بردن.
- نه بابا! همهشو؟ - وای، این که خیلی بده!
یعنی حتی یه قرون هم تهش نمونده؟
- وای، این که خیلی فاجعهست! - آخه، خب...
دخترم سالمه، همین که زندهایم خودش غنیمته.
بحث این حرفا نیست که دختر!
- پلیس چی؟ - آره، پلیس!
پلیس...
باید بری، همین الان.
بیا یه چیزی بخور، پول هم نمیخواد بدی.
- نه نه نه... - مگه گشنهت نیست؟
بیا یه لقمه بخور، بیا دیگه.
مهمون منی، تعارف نکن.
چیه، مگه هشتتون گرو نهتون نیست؟
ببین، وقتی میگم مشکلی نیست، یعنی ناز نکن و قبول کن.
واقعاً؟ خیلی ممنونم.
چی میخوری؟
- اومم، رامن. - رامن!
بابا جان، بلدی رامن درست کنی؟
- اوه... - اوه؟ "بابا جان"؟
همون سوبا خوبه دیگه، نه؟
ای بابا، چه گوشهای تیزی هم داره.
خیلی ممنون، ببخشید
نگران نباش عزیزم
گناه داری اگه گشنه بمونی
اونم یه دخترِ نازی مثل تو
اوه، خیلی ممنونم
هر وقت خواستی میتونی بیای اینجا
بله، خیلی ممنونم
ببخشید، واقعاً ممنونم، خیلی لطف کردید
بعد از اون حرفِ محبتآمیزش که گفت هر وقت خواستید بیاید...
من و ماری هم...
- ! - خب، بفرما
بله... یا پیرِ مرد!
بزنیم تو رگ!
واقعاً تصمیم گرفتیم هر روز بریم اونجا
ببین، درست و حسابی ببرش
- بیا، اینم کیکِ ماهی سیاه -(فوجیکو و میچیکو) آخ، دمت گرم
- اصلاً جا نیست بذارمش - طوری نیست، ردیفش کن
از این بخور، مالِ مغازه ناکاموراست
واقعاً لذیذه
- بردار، تعارف نکن - بیا، اینم سس سویا
دارن حسابی میخورنا!
آره، ببین چطور دارن میزنن تو رگ!
اِ، ماری! تو یه ذره چاق نشدی؟
عیب نداره، یه کمی تپل باشی که خیلی بهتره
تو یکی دیگه نباید این حرفو بهش بزنی!
چیه بابا؟ همش داری حرفای مفت میزنی
خب، بشقابو بده من
مرسی، دمت گرم
ماری؟
کجا غیبت زد ماری؟
بیا کمک!
یا...
... هیش... هیش...
ماری!
یه لحظه بیا اینجا
اومدم
اینجوری، زیاد بهش فشار نیار، خب؟...
اینطوری؟
ایول، قبلاً این کاره بودی؟
نه، خوبه؟ همینجوری؟
- مگه بابات سوبافروشی داره؟ - نه. هوی! ماری!
- بار اولمه - آهان، که اینطور
ای بابا، این چه گندیه زدی آخه
ببخشید معطل شدید، بفرمایید اینم سوبا
خانم فوجیکو
- یه لحظه... - بله؟
اگه تو یه روز به اون سقف فروشی که گفتین برسم...
تو شرکتهای بیمه میشه کل ۳۰ روزو استراحت کرد؟
خب... اگه بخوایم خیلی سختگیرانه بگیم، آره همینطوره
حتماً بذارید بیام واسه مصاحبه
خب، راستش... دست من نیست که همین الان تصمیم بگیرم.
بفرما، اینم تمپورای میگو.
آخه من اینو سفارش ندادم...
- مهمون ما باش. - مهمون شما؟...
از فردا، یا اصلاً اگه بخواین از همین امروز میتونم بیام سر کار.
هر کاری باشه انجام میدم.
فعلاً باید با رئیسم صحبت کنم ببینم چی میشه.
فقط میخوام یه جوری مشغول کار بشم.
دمتون گرم، روتون حساب میکنم.
باشه... پس با اجازهتون شروع میکنم.
بزنیم بر بدن!
با اجازه.
- بفرما. - *قار و قور*
خب، اینم از این. ردیف شد و رفت.
عجب چیزیه!
- هی ماری چان! -(میچیکو/فوجیکو) وای ماری، ماری!
اگه آقای اویشی و بقیه نبودن...
تا الان یه گوشه خیابون نفله شده بودم.
جدی میگم.
تا آخر عمر مدیون اون آدمام.
شرمنده.
کلی وقتتونو گرفتم و براتون فک زدم.
نه بابا، این چه حرفیه.
بیمه...
ارزونترینش خوبه؟
اِ؟! جدی؟ مشکلی نیست؟
خب، راستش... همینطوری هم تو فکرش بودم که ثبتنام کنم.
خیلی ممنون!
اینم بروشورمونه، بفرمایید...
اِ، فوجیکو خانوم که!
آخ! بابت ثبتنام اونروزیتون خیلی ممنون!
بالاخره ساسائوکا هم ثبتنام کرد؟
خب وقتی آدم قضیه دخترشو میشنوه، معلومه که مینویسه دیگه.
اگه صفحه بعد رو ورق بزنین...
اینجا طرح پوشش کامل رو داریم که...
این یکی ۱۸۰۰ ینه، یه خورده ارزونتر درمیاد.
کلِ کارمندای هتل رو بیمه کردن...
سبکِ بازاریابیش واقعاً حرف نداره.
با مظلومنمایی خرشون میکنه.
اون دختره حتماً داره بهشون پا میده، شک نکن.
- هوی! - شک نکن، خودشه.
انگار هوای آخر هفته ردیفه.
ماریچان منتظرِ دریا بود؟
اون بچه با چه ذوق و شوقی داشت مایوشو حاضر میکرد، خندهم گرفته بود.
تو این سرما واقعاً میخواد بره تو آب؟
که اینطور. خب پس منم میرم تو آب، فوجیکو تو هم بیا.
عمراً، بیخیال!
آها، اینجایی... یه لحظه میای؟
آره
- آره - هوم
چی شده؟
بابا، تا حالا اصلاً پاتو از شیزوئوکا بیرون گذاشتی؟
آره، رفتم
آخه وقتی همش تو شیزوئوکا باشی...
چون همه آدمو میشناسن...
هیچوقت احساس خفگی نمیکنی؟
اینکه مثلاً دلت بخواد بری یه شهر بزرگتر و این حرفا...
آره
- بیست و پنج سالم که بود - بیست و پنج سالگی؟
آره، بدجوری دلم میخواست بزنم به چاک
عجب، پس اینطور
خب دیگه...
خب...
پدربزرگ اینجاست! دلم میخواد یه چیزی بخورم
اِ، همین الان لمبوندی که!
توتفرنگی که داریم
هه هه
- میخوری؟ - آره، میخورم!
اِ، باز میخوای بخوری؟ شکمو
خیلی خب، بریم... بریم دنبال توتفرنگی...
- برید به سلامت - بریم، بریم
اِ، ببین، مگه باز دارن نمیان؟
- میخوام عکس بگیرم. - عکس؟
خب، بگید سیب!
- خیس میشیها. - یکی دیگه بگیریم؟
- یکی دیگه؟ آماده... - آه، اومد!
بیا، اینم از طرف ماریچان.
- قشنگه. - هه...
اون سری داشتی با رئیس درباره چی حرف میزدی؟
درباره پیدا کردنِ یه مشتری جدید بود.
هه، آره خب.
چون دیگه با کلِ هتل قرارداد بستیم.
توشیو...
هوم؟
تا حالا به سرت نزده شغلت رو عوض کنی؟ واسه آینده؟
چی؟...
نکنه میخوای بیای بیرون؟
نه، منظورم این نبود، فقط یه مثال بود.
من همینجوری راحتم.
شاید به قیافهم نیاد، ولی کارم برام باارزشه.
مردمِ شیزوکا هم که خیلی خونگرمن.
آره، همینطوره.
فوجیکو، من...
ها؟
اگه بتونم با تو و ماری...
تا همیشه اینجا زندگی کنم...
فکر کنم خوشبختترین آدم روی زمین باشم.
تو اینطور فکر نمیکنی؟
هه هه... آره.
اِ!
با من ازدواج میکنی؟
قول میدم حتماً خوشبختت کنم...
آقای شیمودا! یه عروس دریایی پیدا کردم!
آهای، بهش دست نزن!
- اِ، یه لحظه صبر کن. - آه... نه بابا! شوخی میکنی؟
- اِ، انگشتر... - چی؟
- کجاست؟ - اِ؟ کجاست؟
- ماری، مواظب زیر پات باش. - گندش بزنن، کوش پس؟
اِ! یه لحظه وایسا.
چی شده؟
فقط چندتا صدف اینجاست.
نه نه نه... کجاست پس؟
ماری، تو هم دنبال یه چیز براق بگرد.
خب، بفرما.
هوف... اوممم.
چه بوی خوبی میده.
همینقدر؟
آخ ببخشید، پرید. ببخشید، ببخشید. بیا.
با جناب هویج و...
مامان، آقای شیمودا قراره بابای ماری بشه؟
دلت میخواد بشه؟
آقای شیمودا مجانیه؟
مجانی؟!
اومم، لابد مجانیه دیگه.
آره، اگه کادوئیه من میخوامش.
واسه چی؟
پدربزرگ میگفت هر چی مفت گیرت اومد رو هوا بزن.
هه، پدربزرگ واقعاً همچین حرفی میزد؟
آره.
خب، بیا بخور. میتونی بخوری؟
آره.
بزن بر بدن.
.
.
- خوشمزهست. - خوشمزهست؟
در مورد گذشتهی فوجیکو...
چیزای زیادی از زبون خودش شنیدم.
واسه همین از الان به بعد خودم مسئولیتش رو قبول میکنم...
میخوام کاری کنم یه نفس راحت بکشه.
تا دیگه لازم نباشه اینطوری سگدو بزنه.
میخوام شرایطی رو براش ردیف کنم که...
بتونه تمام وقتش رو برای خونه و ماری بذاره.
نه بابا، این چه حرفیه، واقعاً غافلگیرمون کردین.
نه بابا، این چه حرفیه. ممنونم
خواهش میکنم، این حرفا چیه
حتماً راحت باش، پاهاتو دراز کن
نه آخه... اصلاً، بفرما، راحت باش
خب، حالا که اینطوره...
عجب، پس الان تو کار فروشِ بیمه عمری؟
آره، تو کار فروشم. عجب، چند سالی هست...؟
فکر کنم یه ده سالی میشه
واقعاً آدم حسابیه این آقای شیمودا
خب، لابد خرپول نیست ولی...
ماری هم که انگار بهش عادت کرده
بالاخره میتونی مثل یه مادرِ درستوحسابی تو اجتماع سربلند باشی
آخیش، دیگه خیال من و مامان هم راحت شد، مگه نه؟
ساکت شو دیگه
آدم به این خوبی پیدا نمیشه
همین که میخواد بگیرتت باید کلاهتو بندازی هوا
هاه...
بالاخره وقتش رسید
کی عقد میکنین؟ درستوحسابی یه تاریخ تعیین کن
هوی، فوجیکو
تو... نکنه باز...
لعنتی...
مامان!
این باز داره...
یه چیزی بهش بگو دیگه!
چی داری واسه خودت منمن میکنی؟ هان؟!
از اون یاروی قبلی که خیلی سرتره!
فوجیکو
امشب رو همینجا بمون
اِ...
زود باش ماری رو ببر طبقه بالا بخوابون، وگرنه سرما میخوره
بیا، بگیرش
اصلاً داری گوش میدی چی میگم؟
مسخرهبازی درنیار دیگه!
لعنتی... ای بابا!
داره ضبط میشه؟ آهان...
چیو، تولدت مبارک
دیگه چهل سالت شد... هردومون دیگه از ریخت افتادیم
هه، باز الان شاکی میشی
که چرا این حرفا رو میزنم، هه
نه، راستش هر وقت که فرصت کردی...
میخوام اینو بذاری بچهها هم گوش کنن
دمت گرم، سپردم به خودت
این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟ مگه خونه بابات نبودی؟
آره...
ماری چی؟ تنهاست؟
آره، ماری الان پیش مامانه، خوابیده.
آخه امروز آقای شیمودا اومده بود...
شیمودا... آره، خب، بشین.
باشه.
ببین بابا...
هوم؟
سوبا میخوری؟
آره.
- الان تمپورا سرخ میکنم. - باشه، دستت درد نکنه.
هففف...
بیا، بفرما.
...
- خب، شروع کنیم. - بفرما.
خوشمزهست.
آره؟ خب خوبه.
اونقدر خوبه که اشکت دراومده؟ هاهاها...
عالیه.
هر وقت هوس غذا کردی، هیچی سوبا نمیشه.
اونموقع باز پاشو بیا اینجا.
هههه... آره.
خوشمزهست.
خیلی خوشمزهست.
گفته بودم؟ من تو این ناو جنگی خدمت میکردم.
- نه، جدی؟ - آره دیگه.
آره بابا، ولی هیچ خری ازم نمیپُرسه.
- شوخی میکنی! - خب آدم معمولاً میپرسه دیگه.
- ردیفه؟ - آره.
بسیار خب.
تموم شد، ممنون.
- یک، دو، سه... یالا!
.
دستتو بیار پایین.
.
- بفرما، اینم از این. - بفرما.
ممنون.
- مواظب خودت باش. - تو هم همینطور، توشیو.
- بگو خداحافظ. - اوه، خداحافظ.
خداحافظ. ماریجان، هوای مامانو داشته باشیا.
چشم.
♪~
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.