Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
..: دانـوش طباطبایــی ..: مترجم: ..: ItsUrGoodDay :..
..: @ItsUrBadDay ..: ارتباط:
زمانی که من و "استفان" در سال هفتاد و سه فارق التحصیل شدیم
نصف آفریقای جنوبی غرق در آتیش بود.
پلیس ها به بچه های سیاه پوست مثل خرگوش شلیک میکردن
در حالی که نصف دیگه کشور سواحل پین کولادس
.مخصوص سفید پوست ها خوش میگدروندن
بزرگ شدن با قانون آپارتاید
به این معنی بود که بر اساس رنگ پوست چه رفتاری باهات میشه.
و اولین ثانیه ای که چشمامون باز شد
این قانون جلومون بود.
من اینطوری بدنیا اومدم
و ازش خجالت زده هم نیستم. خود خدا شاهده!
چیزی که همیشه قبول میکردیم رو الان دیگه نمیشه قبول کرد
ما یک زندگی بر اساس دروغ و تفاوت نمیخواستیم
ما میخواستیم که به این مبارزه
.برای آزادی و دموکرات آفریقای جنوبی بپیوندیم
زندگی ای که بر اساس تبعیض نباشه.
ولی درصورتی که ما از برتری های سفید پوستیمون نمیگذشتیم
و کاری نمیکردیم، همه ی این حرفا بی معنی میبود.
کاری که انتخاب کردیم انجام بدیم، تاثیر زیادی داشت
و بدون شک، مثل یک انفجار بود
ما به کنگره ممنوع ملی آفریقای جنوبی پیوستیم
و ماموریت های ضد آپارتاید انجام میدادیم
و کنار برادر ها و خواهران سیاه پوست و آسیاییمون
خبر های آزادی و برابری برای همه نژاد هارو رو پخش میکردیم
و اینکه به هرقیمتی شده باید بجنگن.
- بریم - نمیخوایم تماشا کنیم؟
نه استفان، برای اینکار وقت نداریم. باشه؟
بیا فقط...
دارن بهمون نزدیک میشن.
هی، تو! همونجا بمون!
و بیشتر از چیزی که فکر میکردیم برامون آب خورد
پولو جور کردم. نزار با این پول بگیرنت.
دوازده سال دیگه بهت اضافه میکنن.
- مطمئن شو که گیر نیوفتی - نمیوفتم
من نمیخوام برم از یک قاضی عوضی
خواهش کنم که بهمون سخت نگیره.
بدش بهم.
هرچیزی اونجا اتفاق افتاد، تسلیم نشو.
نمیشم.
برو، برو، برو. دوستت دارم.
خیلی خب
همه برخیزن
جمهوری آفریقای جنوبی در مقابل "تیموتی جنکن" و استفان لی"
حکم من برای محاکمه.
پرونده خیلی خوبی دارن
هیفده دستگاه دست ساز
برای بیست و شیش انفجار مختلف کم چیزی نیستش.
ولی از قسمت هولناک
نوع تفکرتون...
...به این که همه نژاد ها برابر هستن هستش
که قوی ترین بخش پرونده ـتون هم حساب میشه.
و اگه درست متوجه شده باشم،
پدر یکی از متهمین داروساز
و دیگری محقق انسانیت ـه.
این کشور بزرگتون کرده.
بهتون زندگی بخشیده
و تمام نیاز هاتون رو برآورده کرده.
و اینطوری جوابش رو میدین؟
و الان هم دولت آفریقای جنوبی
چیزی که قراره در ازاش بپردازین رو بهتون میگه.
پس حالا،
متهم شماره یک و مسئول ساخت بمب، تیموتی جنکن
شما حکمتون
دوازده سال زندانـه.
و متهم شماره دو، شریک جرم، استفن لی
شما هم حکمتون
هشت سال زندانـه.
شما حبستون رو در
زندان پریتوریا مخصوص سفید پوستان مذکر میگذرونید.
خب...اینم از این
همه برخیزن.
بشین اینجا!
لعنتی! شلیک نکن! شلیک نکن!
بیا درموردش حرف بزنیم، باشه مرد؟
بیا حرف بزنیم. بزار من فـ...
دهنتون بسته باشه اون تو!
باشه؟
- چطوری؟ - خودت چطوری؟
بالاخره بمب گذار ها رسیدن، نه؟
و بعد از همه حقه های تمیزت،
کارت به جایی رسید که میخواستی مثل موش از پنجره فرار کنی، ها؟
هیچکس مجبورتون نکرد که به کشورتون خیانت کنین!
شما ماندالا سفید هستین.
شما از همشون فریب کار ترین.
"وَن درما"
بخونش!
"خودکار، رادیو، روزنامه
"و صحبت های سیاسی ممنوع.
"بسته های بزرگتر از شیش در چهار ممنوع
"هرماه فقط یک ملاقات کننده
"و هیچ فعالیت جنسی ای
"در هیچ بخشی انجام نمیشه"
اینجا! پشت خط واستا
پشت خط واستا.
در بخش رو باز کن
حرکت کنین.
توی یک خط حرکت کنین
حرکت کنین
حرکت کنین
بجنب، حرکت کن.
داخل.
39378.
داخل.
بچرخ.
حرکت کن!
خیلی خب، تازه واردا
چراغا ساعت یازده خاموش میشه. صبح هم ساعت پنج زنگ میخوره.
صبحانه ساعت هفت و نیم
دوست دارم سلول هام تمیز بمونه
این قوانین یادتون باشه، زندگی طولانی ای خواهید داشت
حالا...کامل ساکت باشین
از میله ها فاصله بگیر
بهترین سلول های سال.
میتونم به این وضعیت عادت کنم.
حرکت کنین!
احمق.
برو، حرکت کن. حرکت کن!
خیلی خب، رفقا. حرکت کنین
خیلی خب، ساکت باشین یکم ساکت باشین
حرکت کن، حرکت کن
برو
بشین
مرسی.
اونجا نشین.
ما با اونا فرق داریم، رفیق
یک دلیلی داره که رنگ لباسمون فرق داره.
البته درصورتی که دوست داشته باشی کنار یک قاتل بشینی
نه، این...این خوبه
کیستون.
خیلی خب، ساکت شین
اون چی بود؟
میتونم بهتون ملحق بشم، آقایون؟
- میتونم...؟ - آره
درمورد شما دوتا شنیدیم.
- ما هم درمورد تو شنیدیم - آره، افتخار بزرگیه
چند سال؟
من هشت سال. ایشون هم دوازده سال
ولی برنامه مون این نیست که کل مدت اینجا بمونیم.
به همین خشم بچسبین.
بهتون یاد آوری میکنه که دنیایی هم اون بیرون هست.
کسی نگفت واستی، حرکت کن!
آروم باش.
خدای بزرگ.
خانوما، قراره صداش کنیم "غذای ساده"
سعی کن همینطوری بمون، رفیق
آشغالای عوضی
بیا. بیا اینور
پسر خوب
احساس میکنم یک چیزی باعث شده کند بشین
چیزی جاساز کردین؟
از نوع راه رفتنتون میشه گفت که حداقل
یک بطری آبجو یک جایی اون پایینا دارین.
قالب سیگار. رَند سیصدو شصت
سلیقه گرونیه
بزارین بهتون این دور و بر رو معرفی کنم.
اگه براتون سواله، اون دیوار شیش متر و ده سانتی متره.
سیم خاردار هم هستش که قشنگ میره زیر پوستتون
نور افکن ها. از غروب آفتاب فعال میشن تا طلوع آفتاب.
هر سانتی متر حیاط رو پوشش میدن.
سربازای مسلح. از شروع روز تا عروب آفتاب
هیچی بیشتر از اینکه سوراخ سوراختون کنن، خوشحالشون نمیکنه.
و به هرسمت تونل بزنین
دوباره میرسین به محیط داخل زندان.
پشت اون دیوار یک خیابون عمومیه.
یک یارویی بود قبلا
هرچقدر هم سعی کرد نتونست پولش رو بیاره بیرون
آخرش هم عفونت کرد.
چیزی که سعی دارم بگم اینه که هرکی که میاد اینجا
میخواد همون هفته اول فرار کنه.
ما زندانی های وجدانمون هستیم
برای ما فرق میکنه.
ولی ما که زندانی های جنگیم.
فرقی نمیکنه. من یک جا برای مخفی کردنش دارم
براتون امن نگه ـش میدارم.
قبل از اینکه داخلت بپوسه سریع تر درش بیار.
اون روی هربدبختی که نقشه داشته باشه آب سردی میریزه و ناامیدشون میکنه
من باهاش حرف نمیزنم.
پس قبلا هم میخواستن انجامش بدن؟
بعضیا یکم پیش رفتن...
...بعضیا یکم بیشتر ولی هیچ کس نرفته بیرون.
هرچیزی رو باید یکبار امتحان کرد
این چیزیه که من فکر میکنم.
این وظیفه ـمونه.
من به وجدان زندانی ها و این چرت و پرت ها اعتقادی ندارم.
اگه نقشه ای دارین، منم هستم.
زمان تمومه!
سلول ها مثل یک مقبره میمونن
تنها راه خروج از میله هاست.
هروقت چیزی پیدا کردین بهم خبر بدین.
برگردین به سلول هاتون!
هر زندانی ریش سفید خودشو داره،
.و ریش سفید ما "دنیس گولبرگ" بود
اون بهش چهار بار حبس کامل خورده بود
چون سعی کرده با خشونت
سیاست آپارتاید رو نابود کنه.
با همون محاکمه ای که ماندلا و سیسول داشتن
اون خیلی وفادار بود.
برای شب های زیادی، روی تختم دراز کشیدم و به قفل در خیره شدم
توی سرم صدتا ایده رو بررسی کردم...
...و بعدش هم صدتای دیگه
هرشب اونجا بود و بهم خیره میشد
و بعدش چیزی رو متوجه شدم.
لازم نیست همه چی رو بدونی.
فقط کافیه که به اندازه کافی بدونی.
ساکت!
با چیزی که میدونی شروع میکنی و به عقب حرکت میکنی
یک چیزی پیدا کردیم.
کاری که میخوایم بکنیم شامل کندن نباید باشه.
نه. ما کلید درست میکنیم
چـی؟
واستا، واستا. گوش کن
من اندازه قفل رو با یک نقاشی و مداد بررسی کردم...
میخوای با یک مداد و نقاشی کلید درست کنی؟
نه، نه. از چوب میخوام درست کنم
دیوانه شدی. میشکنه
اگه زاویه درست رو پیدا کنی، نمیشکنه.
یک دلیلی داره که کلیدارو از فلز درست میکنن
فکر کردم گفته بودی هرکاری رو یکبار باید امتحان کرد.
باشه
چوب رو از کجا میخوای بیاری؟
- از کارگاه - مواظب باشین
سه دقیقه دیگه
حرکت کنین.
ساکت باشین.
وقتی اومد به کلیدش توجه کن
با دقت بررسیش کن.
نه، نه، نه! عقلتو از دست دادی!
درمورد چی حرف میزنی؟
- چه خبره؟ - چیز خاصی نیست
دعوایی درکار نیست. فقط داریم حرف میزنیم
بین شما سفیدا خیلی آرامش
و یا حرف زدن آروم تر وجود نداره، نه؟
نه، نه.
کار تو نیست.
هردوتون برگردین به سلولتون. همین الان!
مسخره ـست.
اون کاری نکرد.
میخوای همراهش باشی؟
پس درست رفتار کن!
سریع بیا اینجا این گندکاری رو تمیز کن!
اینجا!
بعدی! حرکت کنین!
بعدی
خیلی خب، زندانی بعدی! حرکت کنین.
خیلی خب، بعدی
وقت تمومه!
لعنتی!
عجب احمقی
هالت!
فقط لی.
بقیه برن بیرون.
خالی کنین!
بیا اینجا!
میدونی، ظاهر درستی نداری، جنکن.
ببخشید
"شرمنده، منر"
شرمنده، منر
پس تنها کاری که باید بکنیم اینه که...
ساکت.
یک کلید خیلی پیچیده بسازیم...
و یک به یک سوراخ قفل
یک در آهنی زخیم برسه.
که بهش هیچ دسترسی ای هم نداریم.
دیوانگی کامل
عاشقشم
همینه!
آره، آره!
نه، نه! نه!
تیم، تیم، تیم!
یکی داره میاد، بجنب!
نه، نه. بیا بیرون. بیا بیرون
تیم! تیم!
بجنب!
تو مدرسه یکی رو با مشت زدم
چرا؟
چون بهم گفته بود حرومزاده
...و اینکه پدری ندارم
ولی این درست نیست.
متاسفم
من چیکار کردم؟
ازم عصبانی ای، بابا؟
نه. نه.
اصلا عصبانی نیستم
این بهترین روز
از کل امساله...
اینکه تورو میبینم.
مامان میگه وقتی آزادت کنن
ریش در اوردم و بیست و سه ساله ـم شده
این درسته؟
بهت قول میدم که...
چیزی نمونده از اینجا بیام بیرون.
برو عقب!
چه مرگته، داری میترسونیش
درست رفتار کن و تکیه بده، وگرنه بچه رو میبرم بیرون
شما مردم چه مرگتونه؟
خیلی خب. این جلسه تموم شد. بگین خانوم بیاد داخل
خیلی خب. متـ...متاسفم
ببرینش بیرون. این جلسه تمومه
بیا "آنتوان"!
لطفا. هنوز سی دقیقه هم نشده
نه، لطفا. لطفا
ویزاش چی شد؟
ردش کردن. قراره دوباره اقدام کنیم
- زمان تموم شده! تمومه! - حالش خوبه؟
اون حالش خوبه؟
اون گفت بگم که پنجمین سالگرد عروسیمون مبارک باشه.
از این فرانسوی بازیا خسته شدم. برین بیرون!
اون داره میره به بُردکس.
متاسفم
- بابا! - متاسفم، "لئونارد"
- بابا! - داد نزن
بابا! بابا!
دستت رو بـ...! هی! هی!
تلاش هیفده. برو!
پونزده ثانیه.
پسرت...پسرت چطوره؟
خیلی خب. دوباره بریم.
برو!
- ملاقاتش خوب پیش نرفته - شنیدم
و تو؟ پدرت حالش چطوره؟
نمیدونم
مریضه.
باید از اینجا بریم بیرون.
فکر کنم یک ایده داشته باشم.
آنتوان یک بادبادک درست کرده
یک نخ سیاه روش هست.
میتونیم به دوسر کلید ببندمش و ردش کنم
به همین آسونی
از ایده ش خوشم اومد
- نه - چی؟
اگه نتونی بچرخونیش...هیچ فایده ای نداره
هیچ فایده ای نداره؟
خیلی خب
خیلی خب، پس چی میتونه از این مارو برسونه به این؟
اینکه از داخل سلول بهش دسترسی داشته باشیم.
دقیقا
میبینی، برای همینه که نخ ایده خوبیه
میتونیم ثابت نگه ـش داریم و هیچیـ...
عصربخیر، منیر
درباره چی حرف میزدین؟
هیچی، منیر. فقط داشتیم حرف میزدیم
- آره - و طی میکشیدیم
سلول تمیز، قلب تمیز.
شاید
- خیلی خب، رفتش - چه مدت اونجا واستاده بود؟
صدامون رو شنید؟ چیزی ازمون شنید؟
چیز بخصوصی نمیگفتیم
خیلی خب، خیلی خب. اگه چیزی پرسید...
ما فقط داشتیم درمورد... درمورد نخ حرف میزدیم؟
برای اینکه چطوری طی رو آویزون کنیم خوبه؟
- چیز دیگه ای نمیگفتیم - واستا، واستا
آره. بدش بهم
یکم دیگه...
درسته؟
- نه هنوز - بیشتر نمیره؟
وای، نه
لعنتی!
خیلی خب، خیلی خب
خب؟
ببین
کل شب رو نخوابیدم.
ولی انجامش دادی؟
آره، هر دو در
جدی...جفتشون رو باز کردی؟
آره. بازشون کردم
احسنت
آشغال؟
کارت عالی بود.
قراره نیست که شکوفه کنه
اون خیابون بیرونه.
صدای چیه؟
مواظب باش.
لعنتی
اون اینجا چیکار میکرد؟
اون داشت آشغال های منو جمع میکرد، منیر.
آره، دیدم احمق ولی اون وظیفه باغبونی نداره.
چرا اون باید ازت بگیره؟ چرا اون نباید بگیره؟
از الان به بعد...
...خودت آشغال هاتو جمع میکنی
بله، منیر.
کاپیتان داره سختگیری میکنه.
برای همینه که اینقدر ترسیدن.
پس قبل از اینکه هرکار که داری میکنی رو بکنی
مطمئن شو که از شر اون تک تیراندازا خلاص بشی
- آره. یک فکری به حالش میکنی - خب مواظب باشین
اگه موفق نشین، در بهترین حالت 25 سال حبس میخورین
در بدترین حالت هم یک گلوله توی مغزتون.
تک تیرانداز روی اون برج یک روانی کامله.
شنیدم که توی یوبرگ به چندتا بچه شلیک کرده
و فرستادنش اینجا که به اعصابش مسلط بشه
من مراقبتون هستم
ولی نقشه ـتون به احتمال زیاد شکست میخوره.
امیدوارم یکی از این روزا
از خواب بیدار شی و خودت هم این واقعیت رو ببینی
جوونی، منم ازت خوشم میاد
ولی الان بخشی از یک جنبشی.
هرکار بکنی روی بقیه هم تاثیر میزاره
آره، پس کمکمون کن.
ولی اگه بتونم سه تا در رو باز کنیم، میتونیم بیست تای دیگه رو هم باز کنیم
تو حتی نمیدونی چند تا در هستش.
صد تا هم باشین اهمیتی نداره.
اگه اونا یک قفل داشته باشن، میشه بازشون کرد.
خب، خیابون بیرون چی؟
ما به لباس شهروندی و .یک سری چیزای دیگه نیاز داریم
چطوری از کشور خارج بشیم؟
داریم روش کار میکنیم. قدم به قدم
خیلی ناشناخته زیاده!
و ما همشون رو معلوم میکنیم. صبور باش
تو باید با ما صبر داشته باشی.
صبر رو از بقیه بخوا. من همچین چیزی بهت نمیدم.
بیست سال باید اینجا باشم
و هر سال، اونا فقط سی دقیقه
میزارن با پسرم تنها باشم.
اونا سعی دارن که مارو بشکننن
دیگه صبری در کار نیست.
ما باهاشون مقابله میکنیم.
اون خیلی دمدمی مزاجه
اون تصمیمش رو گرفت. تو چی؟
خیلی خب، گوش کنین!
ما هممون تو یک جبهه ایم
تو زندان هیچ چیز بدون تغییر باقی نمیمونه،
و در همین حال هیچ چیزی هم تغییر نمیکنه.
کارهای روزمره تنها چیزیه که به زمان معنی خاصی میبخشه
پس باید ازش استفاده کنی.
باید از همه چی استفاده کنی.
نقطه ضعفشون رو پیدا میکنی
و از همه شون بیشترین بهره برداری رو میکنی
یک روز پس از دیگری.
و میان اون نقاط ضعف
در این زندگی بی دردسر داخل زندان
پیروزی از آن توست.
همینطوریه که فاشیست ها رو شکست میدی
یکی پس از دیگری.
- کیتسون - در چه حالی؟
هنوز مسئول کمد فیلم هایی؟
امشب دارم میرم اونجا.
آخرین بار کی کلید رو بهت دادن؟
سفارشتون.
الان واضح میتونم ببینم
عوضی فسقلی
راستی، پوتلاک
همون موش سیاه که باهاش رفیق شده بودی
سه روز پیش زخمی شد
شنیدم مجبور شدن دوتا بخیه بزننش.
دماغش هم شکسته بود.
دزدی مسلحانه،
و بعدش باد یک تحصیلات رایگان و یک مراسم خاکسپاری قانونی گیرش میاد
بیشتر از چیزی که ملت مسخره ـش میتونست بهش بده، نه؟
از عینکت لذت ببر.
من نا امید نمیشم
..: دانـوش طباطبایــی ..: مترجم: ..: ItsUrGoodDay :..
بجنبین، بیاین داخل
نه، نه، نه
خیلی خب.
- امتحانش میکنیم - خیلی خب
مواظب باش نشکنه
- کافیه. کافیه
کافیه. بجنب، بجنب
محض رضای خدا
بیخیالش شو. بریم
بجنب، بجنب!
بیرون سلولتون واستین
مریض شدی، جنکن؟
نه، کاپیتان
مشکل تنفسی ای چیزی داری؟
عفونت کردی؟
نه کاپیتان
خیلی خب. خیلی خب
زنگ خورد و شما هم صداش رو شنیدین
چرا بیدار نشدین؟
معذرت میخوام، کاپیتان
متاسفی؟ خیلی تاثیر گذار بود
بزار یک چیزی بهت بگم
وقتی که این بعد از ظهر زنگ ناهار
و عصر زنگ تفریح رو شنیدین
داخل سلولت میمونی.
و بهت هیچ غذایی نمیدم.
چطور بنظر میاد؟
من...من خیلی متاسفم کاپیتان
که خیلی متاسفی، ها؟
تو عضو یک گروه تروریستی سیاه پوستا شدی
اونا هم جوییدنت و تفت کردن بیرون.
و حالا اینجا با من گیر افتادی، نه؟
و بیست سال سابقه کارم بهم میگه که
خواب موندی چون خسته بودی،
و خسته بودی چون دیر خوابیده بودی. نه؟
چرا دیر خوابیده بودی؟
ازت یک سوال پرسیدم
من...معذرت میخوام کاپیتان
"من معذرت میخوام کاپیتان"
"من معذرت میخوام کاپیتان"
نه، نه، نه. من میتونم بوش کنم
معذرت میـ...
دیگه هیچوقت خواب نمیمونی، فهمیدی؟
حرفم رو کامل شنیدی، جنکن؟
- بله کاپیتان - خوبه
خیلی خب، حالا برو بیرون واستا
همینطوری اونجا وانستا
وقتی دارم باهات حرف میزنم بهم نگاه کن
لطفا. مال پسرمه
لطفا. اون مال پسرمه
میتونم یک عکس از پسرم داشته باشم
نه، نه، نه
بهشون دست نزن
بشین روی زانوهات!
فقط خفه شو!
اونا مال منن!
مال منن!
اونا مال منن! فاشیست!
اونا مال منن! فاشیست!
بهشون دست نزن
مال منن !مال منن!
مال منن!
- مال منن! - خفه شو
از این چرت و پرت ها هم اینجا نگه ندار
هی! جنکن! اینجا
از اون چرت و پرت ها اینجا نگه ندار
بله، کاپیتان
هیچوقت درک نکردم چرا
عکسای مسخره کوچیک دوربرتون میزارین
و شنیدم یک بازدید رو از دست دادی درسته؟
بله کاپیتان. مریض بوده
پس اینو بهت گفته بودن، ها؟
این چیه؟
این...
این...این...این برای عکسه کاپیتان
عجب ایده احمقانه ای
مثل زنای خونه دار شدی، نه؟
کافیه
یک چیزی هست
یک چیزی هست و من پیداش میکنم
حالا همه ی این آشغال هارو جمع کن
یکی دیگه؟
خیلی خب، بریم
استرسم رو تاجایی که میتونستم پنهان کردم
ولی وقتی بهت وارد میشه باید به یک صورت خارج بشه
و هر روزی که میگذشت
و حملات عصبی شبانه شدت میگرفت.
و هر وسیله ای نشان دهنده یک چیز جدید بود
پس کل زندان شد جایی برای مخفی کردن
کتاب ها
شکاف های توی دیوار
سطل های لباسشویی که با آب صابون پر شده بودن
ما کاملا آزاد بودیم توی زندان
وقتی یک در بسته میشد
یک در دیگه باز میشد.
خیلیاشون با کلید هایی که من درست کرده بودم
آزادی ایده خیلی ساده ایه.
و احتمالا برای همینه که خیلی هم راحت از دست میره
خیلی خب
یک خرابی اینجا هست
وقتی که به پشتش ضربه میزنین.
باید جراحی کنم و درش بیارم.
دوباره نه، لعنتی!
بمون!
لاگی! در الکترونیک!
ما اینجا واستادیم!
لاگی در رو باز کن! دکمه رو بزن!
در کوفتیو باز کن لاگی!
باریکلا
خیلی خب
حرکت کن
لعنتی، بلند شو مرد
توی چند ماه اخیر سی و نه کلید
برای پونزده در مختلف درست کردیم.
از سلولمون میتونستیم بیایم بیرون
بریم پایین و بخش اجرایی
چهارصد و چهار روز بدون گیر افتادن
میخوایم با شما هم به اشتراک بزاریمش.
چرا شماها نباید بیاین؟
خودت گفتی. اونا دارن یک اسلحه روی ساختمون میسازن
- هنوز درست عمل نمیکنه - تو اینطوری فکر میکنی
گوش کن، دوییدن اینور و انور
و زنده موندن اون بیرون دوتا مورد کاملا جداست.
باهات نمیایم چون جایی نیست که بریم.
میتونیم بریم به موزامبیک، و از اونجا به تارزانیا.
بهمون گوش نمیدی
خسته شدم از گوش دادن بهت.
یکم ادب داشته باش
خیلی خب، کافیه! پیشنهاد میکنم از الان...
همه میدونیم تصمیم تو چیه
اینکه همینجا بمونیم و پرچم صلح نشون بدیم.
- ما موافق نیستیم - حالا باید به تو گوش بدیم؟
- وجدانت رو دنبال کن - تو وجدان منی؟
آره. اگه مجبور باشیم
ما باید فرار کنیم
خودتم اینو میدونی.
یکی یکی، دولت هرچیزی که ما
به عنوان صلح براش میجنگیم رو نابود میکنه
و هیچکار نکردنمون خودش بدترین کاره!
هر روزی که اینجا بیکار بشینیم روش اونا رو تایید کردیم!
ولی شاید شما سفیدای آفریقای جنوبی همه مثل همین، ها؟
همتون فقط حرف میزنین. عمل نمیکنین
خیلی خب! خیلی خب!
عوضی
یادت باشه با کی داری حرف میزنی، پسر!
دقیقا میدونم با کی دارم حرف میزنم
- که اینطور؟ - آره
عمل نمیکنیم؟ این چرت و پرتا رو به مندلا بگو
یا هرکدوم از ما تو ریونیا! ما هرکار میتونستیم توی سال شصت و جهار کردیم
من یکی که باعث افتخارمه که کنارم برادرانم مبارزه کردم.
با هم دستگیر شدیم، با هم محکوم شدیم
و اگه مجبور باشیم هممون باهم میمیریم.
این چرته!
اگه میتونستن همشون فرار میکردن
فقط نمیتونن. چون این اسلحه ای که ما داریم رو ندارن
چیزی که داریم وحدته
اونا ممکنه مدت ها مارو بازجویی کنن
حتی شاید ماه ها شکنجه،
و حتی سال ها اینجا، اونم بخاطر تو
پس با ما بیاین.
اگه میخوای حکمت دوبرابر بشه، برو.
ولی ما باهات نمیایم
و این فکر هم به سرت نزنه که
بیای به کشور من و بهم بگی چیکار کنم!
از قبل از اینکه بدونی آپرتاید جیه من تو زندان بودم!
منم مجبور بودم بزرگ شدن بچه هام رو
از توی اون پنجره کوچیک بازدید کننده ها تماشا کنم.
من پونزده سال از حبس عبدم گذشته
و آسون تر هم نمیشه
ولی دونه یک میوه باید داخل زمین بمونه
قبل از اینکه بتونی از میوه گیاهش لذت ببری.
این قیمتیه که باید بپردازیم
- بجای اینکه فرار کنیم - فرار نمیکنیم
- پس بمونین، بجنگین - ما اینطوری میجنگیم
همه میتونیم امشب بریم.
و وقتی گیر بیوفتین؟
وقتی که گیر بیوفتیم...
این فرصت رو دارین که از مرگ برگردین
و به اون برادرایی که ازش حرف میزنین بپیوندین.
ولی اینکارو نمیکنین
بعدا به این موقع نگاه میکنین
و از این تصمیمی که گرفتین، برای بقیه عمرتون پشیمون میشین.
بیا بریم. سعیمون رو کردیم.
کریسمس مبارک.
همچنین.
بیاین داخل.
لعنتی!
فکر کنم خیلی دیره
که دندون خرابت رو مسواک بزنی، نه؟
شایدم باز میخوای با اون گوریلای سیاه پوست معامله کنی
ببرینشون بیرون، الان
خیلیی خب، پری دندون. برو بیرون
از سلولم برو بیرون، بیرون!
مسخره ـست
دارم زمانم رو اینجا حدر میدم!
خدایا شکرت!
مثل یک دختر کوچولو گریه میکرد
موفق باشین، بچه ها
هنوز دیر نیست که بیاین
مطمئن باش که همه چی امنه، شنیدی؟
بجنب، بجنب
چطوری میتونن اینجا چیزی پیدا کنن؟
واستا
این چیه؟
برو، برو، برو
گیره کاغذ کجاست؟ گیره کاغذ؟
- کجاست؟ - باید اینجا باشه
فقط بکشش
منیر! منیر! دارم صدات میکنم!
منیر! منیر!
منیر!
منیر! منیر!
خیلی خب، خیلی خب! کافیه!
- واستین - چیه؟
باید برگردم! باید برگردم!
- چرا؟ - برای دکمه
دکمه در الکترونیک رو باید بزنم
عالی!
ایول!
بجنب!
بجنبین، بجنبین
خیلی خب.
بجنب، بجنب، بجنب
خیلی خب. برو
خیلی خب. کلید کارگاه
نوک گرد
فقط کلید کارگاه
کلید اتاق ویکتور نوک گرده.
نه، اون چیزی نیست که الان بهش نیاز داریم.
- باید نوک گرد باشه - بچه ها! جفتش رو امتحان کنین
نه
دیدی؟
مرسی
چیزی نیست، ادامه بده
برو کنار.
بجنبین، بجنبین
باید کامل فشارش بدی داخل، رفیق
دروازه ها کامل بازن
قشنگ میشه خیابون رو دید.
موفق شدیم.
خدای من.
هیچوقت این لحظه رو فراموش نمیکنم.
- خیلی خب - خوبه
خیلی خب، بعدی
بعدی
بعدی
- کامل فشارش میدی داخل؟ - آره
کامل دارم فشارش میدم داخل
فقط یکی دیگه بهم بده.
تموم شدن.
اون آخرین کلیدیه که داریم
- چیکار باید بکنیم؟ - خب...باید برگردیم
برگردیم؟ ترجیح میدم بهم شلیک کنن
خب، انتخاب دیگه ای نداریم
خیلی، صبر کنین. فقط صبر کنین
شاید.
- چیه؟ - اسکنه رو بده
چه خبره؟ چیکار میکنین؟
نه!
نه! نه! واستا! واستا!
لئونارد!
باعث میشی گیر بیوفتیم!
میفهمن چیکار کردیم!
پیچ گوشتی. باید عمیق تر بکنم
تو کل راهرو صداش میپیچه!
وقتشه که یک نگاهی بندازیم
میبینی؟ داره درست میشه
داره کنده میشه
خیلی خب، پیچ گوشتی رو بهم بده
بجنب، ادامه بده
واستا، واستا
خیلی خب، کافیه. کافیه
اینم از این
خیلی خب. بریم
آماده این؟
بریم
نه، نه، نه واستین
چی...؟
خیلی خب. بریم
خیلی خب میخواستم بگم اگه هم...
تیم، میشه فقط در رو باز کنی؟
نه! نه! واستا!
خیلی خب
میبینی؟
بزار منم ببینم
خیلی خب، داره میره
داره میره...
برو. برو. برو
نقشه. نقشه رو بهم بده
برو
برو. برو
- خیلی خب، خیلی خب - برو، بجنب
سه نفر به یوبرگ
خط سفیدا اونوره
نه، خوبه...همین خط خوبه
نه، همه چی خوبه
بجنبین. بجنبین
خیلی خب
قفل دیگه کار نمیکنه
به من نگو
بجنبین
سوارشین، سوارشین
صبح بخیر خانوما
بلند شین، دخترا!
- صبح بخیر، بابابزرگ - صبح بخیر منیر
صبح بخیر منیر
منیر؟
هی! بیدار شو!
هی!
لعنتی! بعنتی!
نه...
نه.
زنگ خطر رو بزنین!
خدای...
انجامش دادیم.
انجامش دادیم.
..: دانـوش طباطبایــی ..: مترجم: ..: ItsUrGoodDay :..
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.