All language subtitles for The.Wayfinders.S01E05.WEB.H264.FA

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew Download
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫ساختمان قلعه در واقع همین پایینه. ‫دم‌دمای صبح یواشکی می‌ریم تو.

‫یواشکی؟

‫برا چی داریم یواشکی می‌ریم؟

‫خب، قضیه خرابه‌های باستانی اینه که معمولاً یه جونور کثافت و بدقلق

‫اونجا لونه کرده و واسه خودش قلمرو ساخته.

‫منطقیه. تو تمام اون خرابه‌هایی که بازی کردم هم دقیقاً همین شکلی بود...

‫بازی کردی؟

‫آه، تو دنیای من، ما یه چیزی داریم به اسم بازی‌های ویدیویی. ‫تو چیزی ازش نمی‌دونی.

‫یه جورایی... مجازی‌یه؟

‫نه. الکترونیکیه. این دو تا کل صبح ‫رو داشتن همین رو ازش می‌پرسیدن.

‫دارن دور خودشون می‌چرخن.

‫آره، «فلین» یه عشق یه طرفه به

‫«کالیبور» پیدا کرده. واقعاً دیدنش سخته.

‫یه رفاقتِ مردونه؟

‫آره. آه، آره. نه، می‌فهمم.

‫دوست داشتن «کالیبور» راحته. باهوشه.

‫به‌شدت شجاعه. زبون‌باز و خوش‌صحبته.

‫و تو فکر خودش، تو هر کاری که می‌کنه نیتش خیره.

‫اما...

‫اما وقتی اوضاع خیط بشه، که حتماً هم می‌شه، «کالیبور» با صورت پرتت

‫می‌کنه تو لجن و از پشتت مثل پل استفاده می‌کنه تا خودش رو بکشه بالا.

‫این دیگه یکم بی‌انصافیه.

‫سعی کن چند ماه رو تو «داکتو» بگذرونی، ‫اون‌وقت می‌فهمی چی واقعاً بی‌انصافیه.

‫صبر کن ببینم، یعنی تقصیر «کالیبور» بود که تو زندانی شدی؟

‫ترجیح می‌دم در موردش حرف نزنم.

‫ولی آره، همه‌ش تقصیر اون بود.

‫چی؟ چیزی که می‌خوام بگم اینه که اگه شایعات درست باشه...

‫یه «بایکلاپس» تو اقامتگاه رئیس «اولگ» جا خوش کرده.

‫بایکلاپس؟

‫بایکلاپس دیگه چیه؟

‫اسمش شبیه «سایکلاپس» (تک‌چشم) هست، ولی به جای یکی، دو تا چشم داره.

‫آره، دقیقاً.

‫خب ولی ما هم دو تا چشم داریم.

‫یعنی این ما رو هم بایکلاپس می‌کنه؟

‫کدوم بخش این قضیه درکش انقدر سخته؟

‫گوش کن، ما فقط داریم می‌گیم که یه بایکلاپس دو

‫تا چشم داره، که یه تعدادِ معمولی واسه چشمه. ‫و واسه همینم دو برابر کشنده‌تره، احمق.

‫اون فقط یه غول با دو تا چشمه، مثل بقیه ما.

‫خب، بهتره خفه شین وگرنه صداتون رو از همین‌جا می‌شنوه.

‫کسی چیزی درباره بایکلاپس گفت؟

‫آره. «کالیبور» داره همه‌چی رو درباره ‫اون بایکلاپسِ گنده و بدجنس بهمون می‌گه.

‫«کالیبور» زده به سرش.

‫حق با «کالیبور»ـه.

‫«کالیبور» کاملاً درست می‌گه.

‫بایکلاپس وحشتناکه.

‫خیلی افتضاحه.

‫حالم از بایکلاپس به هم می‌خوره.

‫تو و کالیبور امروز با یه بایکلاپس ‫غول‌پیکرِ دو سر می‌خواید چیکار کنید؟

‫خب، فکر کنم اسم بایکلاپس به اندازه ‫کافی واضح باشه. حداقل یه استفاده‌ای

‫واسه شما راهیاب‌ها پیدا کردیم. ‫شماها طعمه‌های معرکه‌ای می‌شید...

‫عجب ایده احمقانه‌ایه!

‫بزن بریم، یالا!

‫ازین بایکلاپس متنفرم!

‫صب کنین..صـ..صـ..صبر کنین.

‫باید کمکش کنم.

‫هی! بایکلاپس! بایکلاپس!

‫بایکلاپس!

‫جفت چشات به من!

‫مارو نگا داریم در می‌ریم!

‫اینجا!

‫احمقا!

‫برید!...برید..برید..برید

‫باید به کش کمک کنیم!

‫تو بمون. من خودم میرم بیرون.

‫اون پسر شاید وضعش از ما بهتر باشه، ولی شماها اگه ‫دلتون می‌خواد برید اون بیرون و بمیرید، راحت باشید.

‫اوه پسر.

‫اون می‌میرم.

‫خلاص!

‫راهیاب ها یک (امتیاز)، بایکلاپس هیچ.

SANDS Movie:ارائه اختصاصی توسط

✦ @amirluminox | Amir Luminox ترجمه از ✦

« راه یـــاب هـــا »

‫عمداً از یه راهیاب به عنوان طعمه استفاده می‌کنه. ‫من به همه‌شون درباره این بایکلاپس هشدار دادم.

‫چه نقشه مزخرفی.

‫نقشه‌ای که جواب بده، ذاتاً نقشه خوبیه، پرنسس.

‫تو واقعاً از کالیبور متنفری، نه؟

‫از ریخت و قیافه‌ش.

‫مخصوصاً از اون صورتِ از خود راضیش.

‫و کلاً از کل وجودش.

‫از این طرف.

‫دیدی؟ آه، آره.

‫یه سوال. چرا این طاق‌ها انقدر فسقلی و کوچیکن؟

‫«اولگ» پادشاه کوتوله‌ها بود. ‫اینجا همه‌چی به طور مناسبی کوچیکه.

‫«اسلیم»، فانوس رو بیار.

‫خب «آرورا»، قضیه تو و «کالیبور» چیه؟

‫ترجیح می‌دم بهش فکر نکنم.

‫به قول تیک‌تاک، حرفت رو بزن، نریز تو خودت.

‫باید حسش کنی تا بتونی درمانش کنی، مگه نه؟

‫نه، معذرت می‌خوام، من اصلاً نمی‌فهمم چی می‌گی. ‫این جمله‌بندی‌ها قراره هوشمندانه باشه

‫فقط چون قافیه داره؟

‫منظورش اینه که احساساتت رو به اشتراک بذار.

‫آره دیگه، می‌دونی، قبل از اینکه تلمبار بشه ‫و سرت بترکه، همه‌چی رو به دوستات بگو.

‫نه،

‫احتمالاً بهتره که نگم. چی؟

‫احساساتت رو بگو.

‫مردم دنیای شما واقعاً همچین اراجیفی رو تحمل می‌کنن؟

‫حالا که فکر می‌کنم، شاید عاقلانه باشه که ‫شماها حقیقت رو درباره دوست‌مون «کالیبور» بدونید.

‫کدوم حقیقت؟

‫همه‌چی قبل از اینکه حتی همدیگه رو ببینیم شروع شد.

‫اون موقع که من نامزد شاهزاده «فردریک» بودم.

‫شاهزاده فردریک؟

‫صبر کن، از اول اولش بگو.

‫نامزد؟

‫جدی؟ فکر نکردی لازمه به این اشاره کنی که نامزدِ اون

‫شاهزاده «تایکو»ـیِ پیری بودی که می‌خواد ما رو بکشه؟

‫نامزد بودیم، نه زن و شوهر. یعنی قرار بود با هم ازدواج کنیم.

‫تو دنیای شما کلمات درست و حسابی بهتون یاد نمی‌دن؟ ‫خب اون نیاز به کتاب خوندن داره. ولی بازم «فردریک»...

‫این یه ازدواجِ اجباری و مصلحتی بود که ‫خانواده‌های سلطنتی ترتیب دادن تا تخت پادشاهی رو حفظ کنن

‫و صلح و رفاه بیارن.

‫یه روزی، ما پادشاه و ملکه می‌شیم.

‫و سرنوشت قلمرو دست ما می‌افته.

‫و تو چه جور پادشاهی می‌شی؟

‫من قلمرو رو به شکوهِ سابقش برمی‌گردونم.

‫از شورای جادوگرها شروع می‌کنم.

‫درحالی‌که قبلاً برای لیاقتِ فردی ارزش قائل بودیم، ‫حالا جاش رو به اصالتِ خون و تولد دادن.

‫شجاعانه‌ست. نجیب‌زاده‌ها از این کار خوش‌شون نمی‌آد.

‫من از جنگیدن برای حق‌شون نمی‌ترسم.

‫باستانی‌ها طرف من هستن.

‫و اگه موفق شدی، بعدش چی؟

‫من به مرزها صلح می‌آرم، «مارو» رو بین کسایی که

‫به بهترین شکل ازش استفاده می‌کنن ‫تقسیم می‌کنم؛ یعنی بناها، کشاورزا و صنعت‌گرا.

‫فقط نجیب‌زاده‌هایی که اون رو صرف زیبایی، لذت و فساد کردن، هدرش دادن.

‫و وقتی برادرها و خواهرهای «ریشی» ما ببینن که این قلمرو

‫همون‌قدر که مال ماست، متعلق به اون‌ها هم هست،

‫همه ما در رسیدن به هدف متحد می‌شیم.

‫گفتی «ما»؟

‫خواسته من اینه که...

‫تو و من این کار رو بکنیم.

‫با هم.

‫پس چرا صبر کنی تا پادشاه بشی؟

‫تو همین الانشم اونقدر نفوذ داری که ‫بتونی کارهای به این بزرگی رو شروع کنی.

‫که «مارو» رو از دست‌های مادرم بیرون بکشم

‫اونجوری جنگ راه می‌افته.

‫من تو مطالعاتم، داستان‌هایی از باستانی‌ها خوندم که با

‫فقط یه ذره «مارو»، بناهای عظیمی می‌ساختن.

‫باستانی‌ها خیلی وقته که رفتن.

‫و رازهاشون رو با خودشون به گور بردن.

‫من درباره شیئی خوندم که قدرت باستانی‌ها رو تو خودش داره.

‫به یه دنیای دیگه تبعید شد.

‫جمجمه «ماردوک».

‫داری با من شوخی می‌کنی؟

‫تو درباره جمجمه به «ودریک» گفتی؟

‫نه.

‫متأسفانه، آره.

‫من اول این فکر رو انداختم تو سرش.

‫عجب آدمِ دهن‌لقّی هستی.

‫«ودریک» اولش نیتش خیر بود.

‫آخ!

‫۸۰ تا از بهترین سواره‌نظامم کشته شدن.

‫این وحشی‌ها جلوی جادوی «اشی» هیچی نیستن.

‫اگه مادرم فقط چند تا خمره از «مارو» رو سرفه می‌کرد، پیروزی مال ما بود.

‫عمراً یه تیکه از چیزی که جلوش ایستاده رو به دست بیاره. هیس.

‫من

‫نمی‌دونستم که تو

‫موهبتِ شفا دادن داری.

‫اون هیچ‌وقت نپرسید.

‫تمرکزمون رو روی این قضایا نذاریم.

‫یه خبر خوب دارم.

‫جاش رو پیدا کردم.

‫اون طرف ستاره‌ها، خارج از خشکی.

‫به‌زودی کلیدی رو پیدا می‌کنم که تو رو ببره اونجا.

‫«آرورا»، تو منو شگفت‌زده می‌کنی.

‫واقعاً داری راست می‌گی؟

‫باشه، شما دو تا خیلی صمیمی بودین، فهمیدیم.

‫عاشقش بودی یا اون عاشقت بود وقتی همدیگه رو بوسیدین؟

‫این کجای داستان اهمیت داره؟

‫چطور اهمیت نداره؟

‫ولش کن. ادامه بده.

‫من تو قدیمی‌ترین مدارک بیشتر جستجو کردم و فهمیدم یه شیء باستانی

‫وجود داره که می‌تونه راهِ رسیدن به اون یکی دنیا رو باز کنه.

‫«کلید خلأ».

‫و قبل از اینکه حتی بتونم فکر کنم با این اطلاعات چیکار کنم، «زایا» اومد

‫پیشم. و بهم درباره یه آینده تاریک هشدار داد ‫آینده‌ای که توش «ودریک» غرقِ قدرتِ جمجمه می‌شه.

‫و «ودریک» از دست من شاکی بود.

‫تو اصلاً چرا با «زایا» حرف می‌زنی؟ اون مخش تعطیله.

‫همه اینو می‌دونن.

‫نذار خواهرم با دیوونگی‌هاش مغزت رو شستشو بده.

‫صبر کن، صبر کن، صبر کن.

‫«زایا» خواهرِ «ودریکه»؟

‫عجب پیچشی داشت داستان!

‫آره، انگار خیلی چیزها رو از ما پنهان کردی. چون اون

‫فقط چیزهایی رو بهت گفته که به نفع خودش بوده.

‫من فقط سعی داشتم گیج‌شون نکنم. ولی این همه چی رو عوض می‌کنه.

‫چطور می‌تونیم به «زایا» اعتماد کنیم وقتی ‫داداشِ خودش می‌خواد سر به تن ما نباشه؟

‫در واقع برادر ناتنی‌شه.

‫ولی این «زایا» بود که اول از همه اون تاریکی رو تو وجودش دید.

‫بازم دلیل نمی‌شه بهش اعتماد کنیم.

‫مگه نه؟ آره، هیچ‌وقت عاقلانه نیست که به «زایا» اعتماد کنی.

‫خیلی خب «هملت». انقدر به اون جمجمه زل نزن.

‫وقتشه توضیح بدی این کوفتی چطوری قراره کمک کنه «فلین» رو برگردونیم.

‫فکر کنم قدرتم رو برای دیدنِ آینده‌های احتمالی تقویت می‌کنه.

‫و برادرم رو.

‫ما داریم این کار رو می‌کنیم که «فلین» رو صحیح و سالم برگردونیم خونه، درسته؟

‫در حالت ایده‌آل، این بخشی از هدف‌مونه.

‫خب، این تنها هدفِ منه. پس بیا فقط روی همین قسمتش تمرکز کنیم.

‫اوه.

‫سلام. نمی‌دونستم مهمون داری، «دریل».

‫آره، خب.

‫فقط یه دوسته.

‫آهان.

‫می‌تونم یه لحظه تو اون یکی اتاق باهات حرف بزنم؟

‫یه دقیقه ریلکس باش.

‫ریلکس؟

‫ریلکس. یعنی همین‌جا بمون. به چیزی دست نزن و کاری نکن. من الان برمی‌گردم.

‫دریل، چیزی نمونده که تنبیه بشی و حصر خانگی بشی. ‫اینکه «فلین» غیبش زده دلیل نمی‌شه

‫همه قوانینِ خونه رو ببوسی بذاری کنار. آخه این دختره تو اتاق تو چیکار می‌کنه؟

- ‫«زایا» مالِ من نیست... ما با هم نیستیم... - تو دروغگوی خیلی بدی هستی. بهتره که

‫پشت سرِ «برینلی» یواشکی آمارِ کسی رو نگیری. نه مامان. اصلاً اینجوری نیست.

‫«زایا» فقط داره سعی می‌کنه بهم کمک کنه «فلین» رو پیدا کنم. اگه چیزی می‌دونه، باید

‫به پلیس بگه.

‫اون... اون هنوز چیزی نمی‌دونه.

‫امیدوارم به‌زودی بفهمه چون اون، خب... یه حسِ ششمِ قوی داره.

‫حس ششم؟

‫منظورت اینه که فالگیره؟

‫ولی واقعاً، می‌دونم احمقانه به نظر می‌رسه، ولی من فقط دارم سعی می‌کنم «فلین» رو پیدا کنم.

‫و الان، این تنها سرنخی‌یه که دارم.

‫عزیزم، واقعاً متأسفم. انقدر نگرانِ «فلین» بودم که حتی نفهمیدم

‫تو تو چه حالی هستی. نه.

‫منو به لیستِ نگرانی‌هات اضافه نکن.

‫راستش، حالم خوبه.

‫خوشحالم که اینو می‌شنوم.

‫ولی به خاطر اینکه یه دختر رو ‫یواشکی آوردی تو اتاقت، هنوز تنبیهی. خب، جهتِ

‫اطلاع بگم که اون خودش یهو پرید تو.

‫کمکی بهت نمی‌کنه.

‫من باید برم. انگار «میچ» یه سرنخِ واقعی پیدا کرده.

‫هی، منو در جریان بذار.

‫باشه.

‫این خانومِ جوون بهتره تا ده دقیقه دیگه از اینجا رفته باشه.

‫می‌شه بکنیش بیست دقیقه؟

‫اوم، اون داره از یه جمجمه جادویی استفاده می‌کنه ‫تا قدرتش رو زیاد کنه، ممکنه یه ذره طول بکشه.

‫واو!

‫واقعاً دروغگوی افتضاحی هستی. پنج دقیقه دیگه اینجا نباشه.

‫اگه «زایا» بهت درباره «ودریک» هشدار داده بود، ‫پس اون چطوری باز تونست «کلید خلأ» رو

‫به دست بیاره؟ آره پرنسس، چطوری تونست کلید رو بگیره؟

‫با وجود هشدارهای من، «ودریک» روی اون جمجمه قفل کرده بود.

‫مردی که تحسینش می‌کردم داشت از دست می‌رفت و غرقِ تاریکی می‌شد.

‫بدجوری می‌خواستم نجاتش بدم.

‫واسه همین «کالیبور» رو استخدام کردم ‫تا به مقبره‌های «ایولوئید» دستبرد بزنه و قبل از

‫«ودریک»، «کلید خلأ» رو برام بیاره.

‫نصفِ پول رو الان بهت می‌دم، نصفِ دیگه‌ش هم وقتی کلید دستم رسید.

‫این عتیقه‌ای که دنبالشی مگه چی داره که انقدر مهمه؟

‫به تو مربوط نیست.

‫حتماً انقدر مهم هست که جرأت کردی تنهایی بیای دیدنم،

‫پرنسس.

‫هیچ‌کس نباید بفهمه امروز ازت چی خواستم.

‫هیچ‌وخت.

‫از اینکه بهم اعتمادِ کامل کردی ممنونم.

‫به‌زودی با جایزه‌ت برمی‌گردم، پرنسس.

‫روحمم خبر نداشت که «زایا» همه‌چی رو دیده و واسه خودش نقشه‌هایی داره.

‫«کابین» از جاهای تنگ خوشش نمی‌آد.

‫تو این تونل اصلاً هوا واسه نفس کشیدن نیست.

‫هی، کلی هوا هست.

‫ما اینجا هستیم، لازم نیست هول بشیم.

‫من با «کوین» موافقم. آره، تونل‌های کوتوله‌ها بدترین جای دنیان.

‫تونل‌های کوتوله‌ها بهترینن.

‫کوتوله‌ها استادِ تونل‌سازی هستن. چی باعث شده فکر کنی کوتوله‌های اینجا

‫شبیه اونایی هستن که تو کتابا خوندی؟

‫شاید اصلاً افسانه‌های مربوط به کوتوله‌ها از همین‌جا اومده باشه.

‫یه جور تداخلِ قدیمی بین دنیای ما و اونا.

‫خب معلومه دیگه. اصلاً ولش کن.

‫پس می‌دونیم که «اولگ» کوتوله بود. اینم می‌دونیم که یه تاج داشت.

‫چیز دیگه‌ای هم هست؟

‫خب... شاه اولگ دو تا پسر داشت، در واقع دوقلو بودن.

‫اما ملکه موقع زایمان مُرد و هر دو تا بچه هم‌زمان از شکمش بیرون آورده شدن.

‫واسه همین هر دو تاشون حق پادشاهی داشتن.

‫و هر کدومشون هم به خاطر همین موضوع از اون یکی متنفر بود.

‫واسه همین وقتی اولگ پیر شد، تصمیم گرفت ‫بذاره سرنوشت حاکم بعدی رو انتخاب کنه.

‫هر کدوم از پسرا که زودتر تاج رو پیدا می‌کرد، پادشاه می‌شد.

‫پس هر دو تا دوقلو برای پیدا کردنش راهی سفر شدن.

‫هیچ‌کدوم برنگشتن.

‫و تاجِ اولگ دیگه هیچ‌وقت دیده نشد.

‫تا امروز، اگه شانس بیاریم، شایدم نه.

‫رسیدیم به ته جاده.

‫این نقشه‌ت به درد لای جرز دیوار می‌خوره، فلین.

‫البته.

‫حالا دیگه می‌خوای اعتبارش رو بدی به من.

‫اونم وقتی که رسماً خوردیم به بن‌بست.

‫تقصیر من نیست که یه نقشه داغون بهم دادی.

‫یه لحظه صبر کن.

‫می‌شه اون رو یه ثانیه بهم قرض بدی؟

‫ممنون، کالوین.

‫یه کنده کاریِ کوتوله‌ایه.

‫حتماً یه معنایی داره.

‫اگه راهی برای رد شدن باشه، از همین دیواره.

‫نگاه کنید!

‫یکی دیگه هم این طرف هست!

‫دو تا کوتوله. برادرهای دوقلو.

‫دو تا پسرهای شاه اولگ.

‫ایول، تحت تأثیر قرار گرفتم، نه؟

‫حالا چی فکر می‌کنی، کالیبور؟

‫هنوزم فکر می‌کنم بن‌بسته.

‫آخه کی میاد بن‌بست بسازه و این همه بار و بندیل هم اینجا بذاره؟

‫بده من ببینم اونو.

‫نبردِ مغزها.

‫فکر می‌کنی کی برنده می‌شه؟

‫فکر کنم همه‌مون قراره بمیریم.

‫بفرما، شروع شد.

‫دستت رو از روی اون دکمه بردار.

‫بوم. مثل باد شکوفا شو.

‫نه، کلینت!

‫هیچ‌وقت، ابداً نباید به ریشِ یه کوتوله دست بزنی. دست زدم دیگه. شرمنده. حالت خوبه؟

‫اون پاش داغون شده. هر دو تاش خرد و خاکشیر شدن.

‫نمی‌تونم تکون بخورم.

‫حالم خوبه.

‫- آرورا، من «مارو» دارم. می‌تونی شفا بدیش. - آره. ‫- اون‌وقت مدیونش می‌شم که نجاتم داده.

‫نه، مرسی.

‫چی، یعنی می‌خوای همین‌جا ولو شی و کمکش رو قبول نکنی؟

‫تعجبی نداره.

‫یه احمقِ کله‌شقه.

‫خوبم.

‫نیاز به کمکش ندارم. این دیوونه‌بازیه. ‫اون موقع که فرستادیش بره «کلید خلأ» رو بیاره،

‫بین شما دو تا چی شد؟

‫خب تابلوعه که موفق شدم.

‫توی گند زدن به همه‌چی موفق شدی.

‫هنوز راهی برای رفتن به اون یکی دنیا پیدا کردی؟

‫هنوز دارم می‌گردم.

‫حتی اگه همچین راهی وجود داشته باشه، ازت خواهش می‌کنم.

‫بازم می‌گم، تجدید نظر کن.

‫با خواهرت حرف بزن.

‫اوه، من قبلاً با «زایا» حرف زدم.

‫راضی شده که بخشی از نقشه من باشه.

‫چه نقشه‌ای؟

‫«زایا» همراهِ «گوران» به اون یکی دنیا می‌ره.

‫با قدرتی که داره، اون رو به سمت جمجمه هدایت می‌کنه.

‫و «زایا» با این موافقت کرده؟

‫عصبی به نظر می‌رسی، آرورا.

‫چیزی شده؟ نه.

‫نه، من باید برگردم سرِ درس و مشقم تا یه ‫راهی برات پیدا کنم. دیگه نیازی نیست. واسه اون کار.

‫تو چطور... هیچ‌وقت به یه دزد اعتماد نکن.

‫آره، رفیقت کالیبور «کلید خلأ» رو به من فروخت.

‫هرچند ده برابرِ اون چیزی که تو بهش می‌دادی براش آب خورد. باید حرفم رو باور کنی،

‫ودریک. من هیچ‌وقت نمی‌خواستم بهت صدمه بزنم. فقط می‌خواستم نجات...

‫دروغ بسه.

‫تو بهم خیانت کردی.

‫و این چیزیه که نمی‌تونم تحمل کنم.

‫نگهبان‌ها! ببرینش به «داکتو». ودریک، اگه به این راه ادامه بدی،

‫نابود می‌شی.

‫از «زایا» بپرس.

‫ببرینش تو.

‫دستت رو از رو من بردار!

‫ودریک، نه.

‫بهم دست نزن!

‫اگه خنجر داشتم، باهاش بهت خنجر می‌زدم.

‫نامردیه داداش.

‫توقع داری اونجوری لوش بدم؟

‫اوه، بی‌خیال بابا.

‫اون یه دختر لوس و پولدار از خاندان سلطنتی «ایشی» بود ‫که داشت به شوهرِ «ایشی»ـش دروغ می‌گفت.

‫من از کجا باید می‌دونستم که اون خوبه و پسره بد؟

‫انگار تنها تصمیمی که باید می‌گرفتی بین طلا و طلای بیشتر بود.

‫تصمیمِ راحتیه.

‫با توجه به موقعیت، منطقیه.

‫یه دزدِ حرفه‌ای معلومه که دنبالِ پول می‌ره.

‫جدی جدی الان طرفِ کالیبورین؟ اون قشنگ به آرورا خیانت کرد.

‫دمت گرم، «اوکلی». آره، من کاملاً طرفِ آرورا هستم.

‫کوین طرفِ هیچ‌کس نیست. این داستان خیلی طولانی و خسته‌کننده‌ست.

‫پس برات ساده‌ش می‌کنم. من به این ‫مارِ هفت‌خط اعتماد کردم و اون بهم خیانت کرد.

‫کل چیزی که باید بدونید همینه.

‫اگه بهم اعتماد داشتی، بهم می‌گفتی که قضیه چقدر جدیه.

‫اگه می‌دونستم واقعاً داری چیکار می‌کنی، ‫هیچ‌وقت کلید رو به فردریک نمی‌فروختم.

‫الان اینو می‌گی، ولی همه‌مون می‌دونیم تنها چیزی که برات اهمیت داره

‫پول درآوردنه.

‫اینجوریاست؟

‫خب، «سایر» حاضر بود حقیقت رو بهم بگه، و آره.

‫این همه‌چی رو عوض کرد.

‫تو کار وحشتناکی کردی.

‫بیشتر از یه بار.

‫ولی شاید بتونی دقیق‌تر بگی، خانومِ جوون.

‫اون پول به دردت نمی‌خوره.

‫دنبالِ چی هستی؟

‫با کی هستی؟ دادنِ اون پول به دهکده‌ت جلوی سوختنش رو نمی‌گیره.

‫تو از کجا می‌دونی؟ وقت زیادی نداریم.

‫و باید نقشه بکشیم.

‫صبر کن، یعنی «زایا» بهت گفت که دهکده‌ت قراره بسوزه؟

‫خب، اون بهم نگفت چطوری جلوش رو بگیرم. و یه طومارِ کوچیک بهش داد.

‫بی‌خیال بچه‌ها، این با عقل جور درمی‌آد.

‫داره راست می‌گه.

‫یا فقط بخشی از حقیقت رو می‌گه؟

‫تو اون طومار چی نوشته بود؟

‫برو به «الدریچ کیپ»، روز سومِ ماهِ نیمه تابستون، و «کلید خلأ» رو بردار.

‫فقط اینکه یه جزئیات کوچیک رو از قلم انداختم.

‫اینکه «ودریک» قراره اونجا باشه و یه ارتش از نیروهای مقاومت رو قتل‌عام کنه.

‫و البته، اون هیچی درباره...

‫شما سه نفر نگفته بود.

‫نه، نه، نه.

‫قرارمون این نبود.

‫«زایا» کجاست؟

‫جمجمه رو بهت داد؟

‫- چی؟ - ووید رو بده من بچه.

‫جنگ رو باختیم.

‫عقب‌نشینی بود.

‫اون زمین‌گیر شده.

‫«زایا» انگار همیشه بخش‌های بد ماجرا رو نمی‌گه.

‫ولی همین ثابت می‌کنه که اون همه‌چی رو حساب‌کتاب کرده.

‫قرار بود «کالیبور» قبل از اینکه دستِ «ودرا» به «کلید خلأ» برسه، اون رو بدزده.

‫توقع نداری که باور کنیم «کالیبور» قهرمانِ این داستونه. مخصوصاً وقتی

‫تو این‌همه تلاش کردی که از من یه آدم‌بده بسازی.

‫بازیت چیه؟

‫تو عمراً از «زایا» دستور نمی‌گرفتی.

‫پس واقعاً واسه چی تو «الدرد کیپ» بودی؟

‫واسه پول.

‫مهم نیست.

‫حرفی نداری بزنی، نه؟

‫خودت گفتی.

‫پشیمون نیستی.

‫پشیمونی؟

‫خیله‌خب.

‫می‌خوای بدونی چرا به حرف «سایر» گوش دادم؟

‫چون اون قسم خورد که اگه هر کاری ازم می‌خواد رو انجام بدم، اینجوری

‫نجات پیدا می‌کنه... نجات پیدا می‌کنی...

‫تو. آرورا.

‫و اون هم همین‌طور.

‫که همین‌طور هم شد.

‫حالا هم که می‌بینی، من هنوز تو این مخمصه گیر افتادم.

‫دارم سعی می‌کنم لیستِ بلندبالای اشتباهاتم رو جبران کنم.

‫و تا اینجا هم خیلی به دردم خورده.

‫اوه، متوجه‌ام.

‫یجورایی سخته که الان طرفِ «کالیبور» نباشم.

SANDS Movie:ارائه اختصاصی توسط

‫بسیار خب، حالا این قراره چطوری کار کنه؟

‫اول اینو نگه دار.

‫مطمئن نیستم وقتی به این دختر دست بزنم چی می‌شه.

‫من نرمال نیستم، حتی بینِ آدم‌های خودم.

‫«مارو» توی کل بدنم جریان داره و ممکنه این دختر اون «مارو» رو بخواد.

‫اوکی، من اصلاً نمی‌فهمم داری چی می‌گی.

‫جمجمه خبیثه. ممکنه بخواد از من استفاده کنه، واسه همین این گرز رو آوردم.

‫ولی من که قرار نیست با چماق بزنمت.

‫قبوله.

‫فقط قصدم این بود که بزنم رو جمجمه‌ای که تو دستمه.

‫آهان.

‫آماده‌ای؟

‫اصلاً.

‫شوخی می‌کنی؟

‫هی.

‫سلام.

‫خوبه که برگشتی.

‫خب، پیام‌هات جوری بود که انگار اصلاً نمی‌تونه منتظر بمونه. آره.

‫نشون دادنش راحت‌تره.

‫می‌خوای بیای تو؟

‫می‌خوای بیای دنبال‌مون؟ نه.

‫چطوری؟ دارم می‌گذرونم. «دریل» چطوره؟

‫«دریل» خوبه. یه کم شوکه شده، ‫ولی همه‌مون داریم سعی می‌کنیم خودمون رو

‫سرِ پا نگه داریم، مگه نه؟

‫آره. سعی می‌کنیم دیوونه نشیم.

‫اوه، سلام.

‫واو، چقدر زیادن! نه؟

‫کل تیمِ فروشم دارن زنگ می‌زنن. هر کسی که فکرش رو بکنی دنبالِ...

‫مسئول آی‌تیِ من به شبکه‌ی دوربین‌های زنگِ درِ محله نفوذ کرده.

‫داریم دوربین‌های امنیتی رو چک می‌کنیم. ‫همه‌ی دوربین‌ها رو. داریم از نرم‌افزارِ

‫تشخیص چهره استفاده می‌کنیم تا فیل‌م‌ها رو اسکن کنیم.

‫این کار قانونیه؟

‫آره، شاید، یه جورایی.

‫یعنی اصلاً فرقی هم می‌کنه؟

‫بازم می‌پرسم.

‫زنت با این قضایا چطور کنار می‌آد؟

‫«جنی»؟

‫خب، راستش، آره، ما... یه مدتی هست که از هم جدا شدیم، ولی خب

‫الان دیگه رسماً طلاق گرفتیم.

‫واسه همین، اون الان با دوست‌پسرِ جدیدش ‫تو مراکش داره خوش‌گذرونی می‌کنه.

‫روحش هم از قضیه‌ی «کاش» خبر نداره. واسه همین، آره، فقط...

‫من اینجا تنها موندم.

‫فکر کنم دل کندن از یه سری چیزها برام سخته.

‫ببخشید، اینا به من ربطی نداره. حالت خوبه «میچ»؟

‫آره، خوبم.

‫خوبم.

‫یه کم روبراه نیستم، نه؟

‫مطمئنم بوی گند می‌دم و...

‫فقط دارم چرت‌وپرت می‌گم چون این‌همه ردبول خوردم و نخوابیدم و این حرفا.

‫می‌دونی چیه؟ نه، خوب نیستم.

‫باید یه دوش بگیرم.

‫مگه نه؟ شاید بعداً.

‫خب، حداقل داری یه کاری می‌کنی. آره.

‫حتی اگه... آره.

‫آره. آره.

‫خب، سرنخی چیزی پیدا کردی؟

‫آره. آره.

‫نظرت چیه؟

‫یه نفر رو سراغ دارم. یه کاری کردم ‫که همه بدونن به کی باید... باید به

‫فلین بگم. اون می‌تونه بخشی از...

‫اوکی. بپر بالا «جیمی».

‫چیز قطعی‌ای نیست، ولی یه نفر مشکوکه که مدام همه‌جا

‫دیده می‌شه.

‫یه ولگردِ شمشیر به دست. اولین باری که پیداش شد دو هفته پیش بود.

‫این فیلمِ دوربینِ زنگِ درِ یه خونه‌ست که ازش سرقت شده. صاحبش یه

‫تاریخ‌دان بود. آثار باستانی جمع می‌کرد.

‫اوکی، کلانتر گفت اون فقط یه دیوونه‌ی رده‌خارجه و هیچ ربطی به

‫بچه‌های ما نداره. متنِ بازجویی‌هاش همین‌جاست.

‫یه مشت اراجیف گفته، ولی قطعاً بچه‌هامون رو دیده. همین‌جا

‫نوشته. اون یه چیزهایی می‌دونه.

‫یه خبرایی هست.

‫و معلومه که پلیس قرار نیست هیچ غلطی بکنه.

‫اوکی، کلانتر هنوز بازداشتش کرده؟

‫کرده بود.

‫ولش کردن.

‫نگاه کن.

‫واقعاً؟

‫نمی‌دونم. یعنی اتفاقیه؟ عجیبه، نه؟

‫این یارو کیه؟

‫رسماً هیچ سوابقی از این آدم وجود نداره.

‫تنها چیزی که می‌دونیم اینه که اسمش «گوران»ـه.

‫پلیس فکر می‌کنه بچه‌ها فرار کردن.

‫اونا قرار نیست این معما رو حل کنن، «شونا».

‫همه چی دستِ خودمونه.

‫باشه.

‫چطوری می‌تونم برای پیدا کردن این «گوران» کمک کنم؟

‫یه آیپده هست.

‫یه لحظه صبر کن.

‫من دنبال محل اقامتِ یک انسان هستم؛ یک مرد،

‫یک مرد جوان، «دریل» از خاندانِ «گریفین».

‫شرمنده، ما اطلاعاتِ کسی رو به... اون شمشیره؟

‫اون هنوز یه آدمِ پست‌فطرته. همه‌تون باید اینو یادتون باشه.

‫فقط جهت اطلاع بگم، این کار باعث نمی‌شه من مدیونِ تو بشم.

‫من هیچ‌وقت نخواستم تو مدیونِ من باشی.

‫این هیچی رو عوض نمی‌کنه.

‫اون یکی کارت رو هم هیچ‌وقت نمی‌بخشم.

‫ما فقط داریم برای یه هدفِ بزرگ‌تر با هم همکاری می‌کنیم.

‫همکاری برای یه هدفِ بزرگ‌تر... آره جونِ خودت.

‫شاه اولگ دو تا پسرِ دوقلو داشت.

‫دقیقاً مثل این دو تا نقاشیِ روی دیوار.

‫آره.

‫خودشه.

‫واسه هر کدومشون یکی هست.

‫انگار... فقط یه دکمه‌ی مخفی وجود نداره.

‫دو تاست.

‫حتماً یادم رفته بوده.

‫ما روی سیاره‌ی «لایوس» هستیم.

‫پات چطوره؟

‫مثل روز اولش شده.

‫آماده‌ای؟ آره. سه، دو...

‫خب دیگه داریم شروع می‌کنیم. رفتن؟

‫اوه، من چراغ‌قوه دارم.

‫اونا از نور متنفرن.

‫کسی رو گاز نگرفتن؟

‫از کجا بفهمیم؟

‫تنگیِ نفس، ضعفِ دست و پا، و ‫اینکه دهنت مزه‌ی خاکستر می‌ده.

‫من که نه. اوکیم.

‫دهنِ من مزه‌ی زیرسیگاریِ ننه بزرگم رو می‌ده.

‫«کوون» رو یادِ خونه‌شون می‌ندازه.

‫خب، شانس آوردیم.

‫درست بغلِ گوش‌مون بودن.

‫حتماً دارن می‌رن سمتِ مراسم.

‫چیکار کنیم؟

‫اون دیگه چیه؟

‫کیسه‌های تخمِ سوسکِ «روم».

‫تنها پادزهرِ شناخته شده برای سمِ عنکبوتِ سوزنی.

‫باید بخوریش.

‫مجبوری.

‫به‌به، چه خوشمزه!

‫اوکی. الان برمی‌گردم.

‫اینا رو بگیر.

‫داری چیکار می‌کنی؟

‫قورتش بده. من نمی‌تونم قرص قورت ‫بدم. اوکی، پس فقط باهاشون عق بزن.

‫یه آسپرین بده به من.

‫من نمی‌تونم این کار رو بکنم.

‫باید به حست اعتماد کنی، ولی لفتش نده.

‫کاش؟ عجله کن.

‫اوه پسر.

‫این پروتئینه داداش، بزن بر بدن.

‫فقط بخورش. بخور، بخور، بخور.

‫شرمندم.

‫- اگه من در رو باز نمی‌کردم... ‫- شرمنده؟

‫تو کسی بودی که راهِ عبور رو پیدا کرد.

‫حق با اونه.

‫این تنها راهِ پیش رو بود.

‫باید اعتراف کنم، تو توی این کارها استعداد داری پسرم.

‫منظورم اینه که من فقط داشتم راهِ تو رو ادامه می‌دادم،

‫- پس... اونقدری اوکی هستیم که وسطِ مردن با هم «بزن قدش» کار کنیم یا چی؟ ‫- سعی کن تکون نخوری. با هر حرکتی که می‌کنی، سم توی بدنت پخش می‌شه.

‫اگه شانس بیاریم، این کیسه‌های تخم قبل از ‫اینکه نور تموم بشه و عنکبوت‌ها بخورنت، اثر می‌کنن.

‫واقعاً خوشحالم که اون «مارو»ی باارزش‌مون رو ‫خرج کردیم تا تو رو به همون آدمِ غیرقابل‌تحملِ همیشگی

‫تبدیل کنیم. خب، داریم برای یه هدفِ بزرگ‌تر همکاری می‌کنیم دیگه.

‫فلین، اوکلی، با من بیاین.

‫داری خشن می‌شی.

‫صب کنین. برمی‌گردم.

‫صبر کن!

‫آدرس همینه.

‫فقط لطفاً به من صدمه نزن.

‫ببخشید آقا.

‫می‌تونم کمکتون کنم؟

‫آقا؟

‫زایا! وایسا!

‫چی؟ چی شده؟ همه چی.

‫همه چی غلطه. همه چی داره بد پیش می‌ره. چی؟ چی دیدی؟

‫هیچ راهی برای پیروزی وجود نداره، دریل.

‫ودریک برنده می‌شه.

‫همیشه همین‌طوره.

‫پس فلین چی؟

‫اونم مثل بقیه‌مون.

‫ودریک از اون جمجمه استفاده می‌کنه تا دنیای تو و من رو نابود کنه،

‫و هیچ کاری هم از دستت برنمی‌آد ‫که جلوش رو بگیری. ولی جمجمه دستِ ماست.

‫تو بهم قول دادی که فلین رو نجات می‌دی.

‫من تمامِ مسیرهای ممکن رو دیدم، و همه‌شون به یه جا ختم می‌شن.

‫آینده فقط به مرگ و نابودی می‌رسه.

‫نمی‌تونی همین‌جوری بیخیال بشی.

‫هیچ‌کس با اطمینان نمی‌دونه که بقیه قراره چیکار کنن.

‫ما همیشه حق انتخاب داریم.

‫خب، بعضی وقت‌ها هیچ انتخاب یا راهی برای بردن وجود نداره.

‫آینده از قبل نوشته شده.

‫اوکی. می‌گی نمی‌تونیم آینده رو عوض کنیم؟

‫پس اینو بهم بگو.

‫من قراره این بیسکویت رو بخورم یا نه؟

‫فرقی نمی‌کنه.

‫چرا، فرق می‌کنه.

‫همین الان.

‫من این «اوریو» رو می‌خورم؟

‫آینده رو نگاه کن.

‫خب؟

‫نمی‌خوریش. راست گفتی. نمی‌خواستم بخورم.

‫صد در صد. ولی می‌دونی چیه؟

‫یه کم... گشنه‌مه.

‫تو فقط به این خاطر یه تصمیمِ دیگه گرفتی چون من آینده رو بهت گفتم.

‫دقیقاً.

‫ما مسیرِ خودمون رو می‌سازیم.

‫روی اتفاقی که قراره بیفته تمرکز نکن.

‫روی کاری تمرکز کن که الان از دست‌مون برمی‌آد.

‫اصلاً غیرممکنه.

‫شاید واقعاً راهی نباشه.

‫یا شاید این همون چیزیه که جمجمه می‌خواد تو باورش کنی.

‫شاید فقط می‌خواد چیزهای بد رو بهت نشون بده تا ما ناامید بشیم.

‫داره در برابرِ من مقاومت می‌کنه.

‫یه چیزی رو خوب می‌دونم، اونم اینه که وقتی اوضاع ‫خیط می‌شه، دیدنِ نورِ امید تهِ تونل خیلی سخت می‌شه.

‫اما دقیقاً همون‌جاست که باید قوی بمونیم، سخت‌تر بجنگیم، ‫ایمان داشته باشیم و هر اتفاقی که افتاد، باز هم تلاش کنیم.

‫من تصاویرِ خیلی وحشتناکی دیدم، دریل.

‫پس یه راهی پیدا کن که بتونیم عوضشون کنیم و «رن» رو برگردونیم.

‫من بهت ایمان دارم، «زایان».

‫باید بیشتر از این بیسکویت‌ها بگیریم.

‫آره، باشه.

‫ما جفت‌مون حریف‌های قدری هستیم.

‫اینم از اون یکی.

‫هر دو تا برادر مُردن.

‫خب، اونجا تاجِ شاه اولگ رو می‌بینم.

‫تونستیم.

‫واقعاً از پسش برآمدیم.

‫خب، حالا فقط باید بفهمیم چطوری بریم اون تو.

‫نگاه کن.

‫پسراش زنده تا اینجا رسیده بودن.

‫خیلی به تاج نزدیکی.

‫و به نظر می‌آد سرِ همین تاج دخلِ همدیگه رو آوردن.

‫می‌بینی؟

‫این تبرها مالِ خودشون نبوده.

‫شاه اینا رو گذاشته اینجا.

‫هر کدومشون یه سکوی مخصوص دارن.

‫یعنی هر کدوم یه تبر برداشتن و... قشنگ مورتال کمبت بازی کردن. ‫(افتادن به جون هم)

‫ضربه نهایی (فیتالیتی).

‫این یارو احتمالاً موقع تلاش برای رسیدن به تاج، از خونریزی مُرده.

‫ولی نتونسته دروازه رو بده بالا.

‫آخه کدوم پدری با پسراش این کار رو می‌کنه؟

‫یه پدر از نوعِ پادشاهِ بی‌رحمِ کوتوله‌ها. ‫بیا کمک کن این دروازه رو بدیم بالا.

‫سه، دو، یک.

‫نه، این دروازه تکون هم نمی‌خوره.

‫می‌دونی، تا وقتی پدرم زنده بود،

‫برادرم «دریل» رو به من ترجیح می‌داد.

‫بیخیال بابا. مطمئنم این‌طوری نیست.

‫نه، واقعاً همین‌طور بود. اونا خیلی با هم تفاهم داشتن.

‫فوتبال، کمپینگ، پیاده‌روی، ماهیگیری. اصلاً بحثی نبود ‫که کدوم‌مون رو برای پادشاهی انتخاب می‌کرد.

‫ولی قطعاً نمی‌ذاشت که تا سرحدِ مرگ با هم بجنگیم.

‫بازم می‌گم، اون یه پادشاهِ بی‌رحمِ کوتوله‌ست.

‫آره، ولی پدر هم هست. شاید «اولگ» نمی‌خواسته پسراش با هم بجنگن.

‫شاید...

‫می‌خواسته با هم همکاری کنن، مثل همون ‫موقع که مجبور شدیم دریچه رو با هم فشار بدیم.

‫ولی نگاه کن ببین چی انتظارشون رو می‌کشیده: یه جفت تبر.

‫پیامش کاملاً واضحه، نه؟

‫مگر اینکه... پادشاه به یه دلیل دیگه اینا رو گذاشته باشه اینجا.

‫خب، من تقریباً مطمئنم می‌دونم اینا واسه چیه.

‫چقدر سوراخ سوراخه.

‫شاید سوراخِ کلید باشن.

‫و ما بتونیم از این تبرها مثل دندون‌های غول‌پیکر استفاده کنیم.

‫ببینید، جفت‌تون دارید وقت تلف می‌کنید. می‌دونم باورش سخته، ولی بعضی وقت‌ها قوی‌ها می‌برن

‫و ضعیف‌ها می‌بازن. دنیا کلاً همین‌جوری می‌چرخه.

‫اونا دوقلو بودن، قدرت‌شون برابر بوده.

‫واسه همینم جفت‌شون مُردن.

‫چرا حتماً باید یک نفر انتخاب می‌شد؟

‫چرا نمی‌تونستن با هم حکومت کنن؟

‫چون فقط یه تاج وجود داره، واسه همین.

‫آره، ولی اگه این‌طوره پس باید فقط یه تبر می‌بود، و... اگه این دو تا

‫تبر با هم جفت بشن و یه کلید رو بسازن چی؟

‫آره، می‌دونستم یه جای این طراحی ایراد داره.

‫ردیفش کردی؟

‫از اون طرف.

‫کلید همینه.

‫ممنون.

‫یالا.

‫بگو دیگه. هر چی دلت می‌خواد بگو.

‫بگو. زود باش، بگو.

‫هرچند گفتنش برام سخته، ولی ایول به «فلین»، گل کاشتی.

‫امروز باعث شدی استادت بهت افتخار کنه.

‫خب، پیشِ یه حرفه‌ای یاد گرفتم دیگه.

‫ولی هنوز ناشی هستی.

‫و یه تله‌ی دیگه هم هست که باید باهاش روبرو بشیم.

‫آماده‌ای؟

‫اگه اتفاقی افتاد نگران نباش.

‫من همین‌جام.

‫دریل؟

دریل؟

‫حالت خوبه؟

‫باهام حرف بزن. خوبی؟

‫بیا بریم.

‫من تشنه‌ی «مارو» هستم.

‫سعی کن از بدنم بکشیش بیرون.

‫چی دیدی؟

‫دیدمش. همون لحظه‌ی بیسکویتی رو.

‫فقط یه راه وجود داره.

‫برای تغییر دادنِ آینده؟

‫چطوری؟ باید برای برادرت یه پیغام بفرستیم.

‫چیه؟

‫اسمِ اون زنه چیه...

‫آخرین تله.

‫آره.

‫دارم یه سری خلاقیت‌های هوشمندانه‌ی کوتوله‌ها رو می‌بینم.

‫یه نقشه دارم. «اوکلی»، کیف‌ت رو بده.

‫- نه، واسه چی باید کیفم رو بدم به تو؟ ‫- وقت زیادی نداریم. - زود باش، فقط بدش به من. باشه.

‫آره.

‫این عالیه.

‫شبیه «ایندیانا جونز» شدی.

‫این حرکت واسه «ایندیانا جونز» که جواب نداد.

‫نه! چی؟

‫نه.

‫بدش من!

‫وایسا، داری چیکار می‌کنی؟ آخرین درس، «فلین».

‫به هیچ‌کس اعتماد نکن.

‫بهم نشون بده چطوری باید از راهِ سخت یادش بگیرم.

‫نمی‌فهمم.

‫چی؟

‫اونجا رو نگاه کن.

‫دو تا تاج!

‫بازم حق با تو بود «فلین».

‫انگار پادشاه واقعاً به کارِ تیمی اعتقاد داشته.

‫من؟ من تکی کار می‌کنم.

‫بدرود، مردِ خوب.

‫نه. نمی‌خوام بشنوم.

‫یک کلمه هم حرف نزن!

‫نمی‌فهمم!

‫فهمیدم. خب، باید بریم.

‫همین الان. بریم؟ ولی پس تکلیفِ... نه، نه، نه.

‫اون می‌دونه ما اینجاییم. داره می‌آد.

‫کی؟ کی می‌دونه؟ کی داره می‌آد؟

‫«گوران».

✦ @amirluminox | Amir Luminox ترجمه از ✦

SANDS Movie:ارائه اختصاصی توسط

‫هی، بچه‌ها می‌دونید چیه؟

‫دهنم.

‫دوباره حسش می‌کنم، انگار برگشته به حالت عادی.

‫مالِ منم همین‌طور.

‫واسه تو هم پیش می‌آد.

‫غم‌انگیزه.

‫فکر کنم یعنی دیگه خطری نداره و می‌تونیم حرکت کنیم.

‫دقیقاً، ایول.

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.