Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
زمان حال
فیلمی از کنستانتین لوپوشانسکی
.سیاهه
.همه چیز دور و بر سیاهه
.آسمون کاملاً سیاهه
... و من یک خوابی دیدم
«تغییر قرن»
:نویسنده و کارگردان کنستانتین لوپوشانسکی
ما را از طریق کانال تلگرامی ِ *** ناسینما *** دنبال کنید @NAcinema @Naacinema
ترجــــمه کـــاری از شـــایــان بــقــایــی نـــژاد
الآن بیدار شدی؟
ساعت چنده؟
هنوز زوده. نمیخواد .الآن بیدار شی
.عصر به خیر. بیا داخل .این طرف، لطفاً
دیر رسیدم؟
.نه، سر وقت اومدی. بشین، لطفاً
.ممنونم
چای یا قهوه میخوای؟
.نه، ممنون .فقط یکم آب لطفاً
ترافیک بود؟
.آره. خیابونا واقعاً قفلان
امروز دوباره سوابق پزشکی مادرت ،رو خوندم
.و همچنین نامهی تو
.ممنونم. لطف کردید
.برای همین بود که ازت خواستم بیای اینجا
مشکلی پیش اومده؟ - .نه، همه چیز خوبه -
...ولی، میدونی
... نمیدونم چطوری مطرحش کنم
،این فقط یک سری اطلاعات جامعـه .حقایق ابتدایی
... چیزی که میخوام بدونم
.طرز برخورد تو با کل این مسئلهست
... به عبارتی، میخوام بدونم
.مشکل اصلی مادر تو چیه
... چرا میخوای اون
یک دورهی درمانی رو توی کلینیک ما بگذرونه؟
... یعنی، چرا میخوای که اون
اصلاح ذهنش رو تجربه کنه؟
باید بپذیری، این یک پروسهی .خیلی جدیـه
یک دخالت خیلی جدی .در ذهن انسان
دربارهی این پروسهی از بین بردن .گذشته صحبت میکنم
.و البته باقی چیزها
.دکتر، متوجه منظورتون میشم
لطفاً سعی کن مادرت رو ... متصور بشی
.وقتی دربارهش صحبت میکنی
باشه؟
چیزی که ازت خواستم حس بدی رو بهت القا میکنه؟
.نه، مشکلی باهاش ندارم .دربارهی روش کار شما اطلاع دارم
واقعاً؟
قبلاً به کلینیک ما اومدی؟
به عنوان خبرنگار. 5 سال پیش داشتم .یک برنامه دربارهی «استانکوفسکی» میساختم
و اون موقع چند جلسهای رو .شرکت کردم
.درسته. یادم میاد
.خب، خیلی هم برای تو خوبه .باشه، شروع کنیم
.سر تا پا گوشم
.ببخشید، یه لحظه صبر کنید، لطفاً
میدونید، واقعاً نمیدونم ... چجوری بگمش
... اون
.زمان حال رو نمیپذیره ...
،فکر میکنه کل زندگی جدید اطرافش ،که به تازگی شروع شده
.نسبت به اون متخاصمـه
،دیوانهوار به نظر میاد .ولی اون حتی تلویزیون هم نگاه نمیکنه
،اون زن مسنی نیست. تحصیلات خوبی داره .به زبانهای خارجی صحبت میکنه
میتونه توی این دوران .شرایط خیلی خوبی داشته باشه
... حداقل میتونه آبرومندانه زندگی کنه، ولی
.این چیزی نیست که داره اتفاق میافته .اون توی این زندگی یک آدم طرد شدهست
،مثل یک انسان ولگرد .که کنار جاده وایساده
دقیقاً همین، یک انسان ولگرد .که کنار جاده وایساده
.این روزا این جور افراد توی روسیه زیادن .من متوجهش میشم
ولی من مطمئنم مشکل ریشه در خود اون .فرد داره، در ذهنش
.اون خودِ مشکلـه
فقط تصورش رو بکن، اون فقط توی 2 سال .برای بار سوم دست به خودکشی زد
برای بار سوم؟ چه اتفاقی افتاد؟
ببینید، صادقانه بگم، من چیز زیادی .دربارهی اون نمیدونم
.از سال 1993 خیلی همدیگه رو ندیدیم
.احتمالاً اتفاقات اون زمان توی مسکو رو یادتونـه (اشاره به کودتای بوریس یلتسین، رییس جمهور وقت روسیه)
.اون نیمچه جنگ داخلی
... و ما متوجه شدیم
.که توی جناحهای مخالف هم وایسادیم
.اون هیچوقت من رو به خاطر این نمیبخشه
بحث اصلی اینه که ... مردی که اون تمام زندگیش دوستش داشت
.توی این شورشها کشته شد
.اون توی دستهای مادرم جون داد
و افراد جناح مخالف تبدیل به .سرسختترین دشمناش شدن
حتی تو؟ - .حتی من -
ولی میدونید، این به سیاست .برنمیگرده
پس به چی برمیگرده؟
شاید همهی اینا مربوط میشه به عدالت؟
اون نگاه سفت و سختی نسبت به .عدالت داشت
... این عجیبه، ولی اون فکر میکنه
سمتی که اون وایساده .عدالت وجود داره
میدونید، تمام افراد مورد توهین .و تمسخر واقعشده اون سمتن
.همهی اون آدمای پیر سرخورده
،راستشو بگم
.منم اون موقع ازش متنفر بودم
.خونهای زیادی اون زمان ریخته شد
یعنی، مردم داره .یه چیزیشون میشه
یک مرزی وجود داره، که ورای اون مرز .چیزی جز خلأ عمیق و نفرت نیست
مهم نیست چه کسی توی جناح .دیگه باشه، برادرت، خواهرت یا مادرت
تو فقط نفرتی رو حس میکنه .که داره خفهت میکنه
من هم این حس رو تجربه کردم، و میدونم .که درمان شدن این نفرت زمان میبره
.ولی ردهایی از خودش به جا میذاره
.مثل یک زخم
میتونید حدس بزنید این چیه؟
.این یک گلولهست - .درسته، یک گلوله -
خورد به دوربین فیلمبرداریم. دوربینم .رو نزدیک صورتم نگه داشته بودم
.ولی اونا من رو نشونه گرفته بودن
این یه جورایی یادآور من از .اتفاقات سال 1993 ست
ببخشید، میتونم یکم آب بخورم؟ - .حتماً -
.ممنونم
در ضمن، کل این 6 سال وقت به وقت .بهش زنگ میزدم
.سعی کردم باهاش آشتی کنم .ولی گوشی رو روم قطع میکرد
شش ماه پیش سر از بیمارستان در آورده بود .و من سریعاً رفتم پیشش
تمام احساسات جریحهدار شدهام .رو کنار گذاشتم
.دکترا نجاتش دادن .واقعاً یک معجزه بود
.اون خودشو با گاز مسموم کرده بود
.ممنونم
.خیلی تغییر کرده بود .به سختی تونستم بشناسمش
.چیز جدیدی توی صورتش بود
.انگار که ورای مرز رو دیده بود متوجه میشید چی میگم؟
.ورای اون مرز
.فهمیدم که باید نجاتش بدم - .میفهمم منظورتو -
.باید فقط نجاتش بدم. همین
اون موقع بود که برای اولین به گذاشتنش .توی یک کلینیک فکر کردم
،اگر میتونستم یک چیزی رو اساسی تغییر بدم .اون به حالت عادی برمیگشت و به زندگی ادامه میداد
... وگرنه
میدونید، این تقصیر من نیست. خب؟
.شرایط این طور رقم خوردن
.ولی من نمیتونم با این شرایط زندگی کنم
.واقعاً نمیتونم .سعی کنید درکم کنید
اون کی میاد؟ - .فردا -
.مستقیم بیارش اینجا - .ممنونم -
.ولی باید یه چیزی رو بهت بگم
موقعی که بیمارانمون جلساتشون ،رو شروع میکنن
ممکنه خانوادههاشون هم تحت تاثیر .قرار بگیرن
ممکنه دچار فوران احساسات و دیدن ،خوابها و تصاویر رنگارنگ بشن
.حتی توی شرایط غیرمعمولی قرار بگیرن
.روندش این شکلیـه
ولی چیز جدیای نیست. فقط تو خاطرت .باشه، به خصوص موقع رانندگی
.باشه، مراقبم
.مواظب خودتون باشید - .میبینمت -
.فردا منتظرتم - .باشه -
آره، منم. بلیت خریدی؟
.گوش کن
.فرودگاه فقط یک خروجی داره
،دنبال جمعیت برو .گمش نمیکنی
.آره، خودشه
.تا فردا. مشتاق دیدارت هستم
!اولگا
!اولگا! اولگا
!خدای من، اولگا
!مامان
!خدای من، بالاخره !مامان، عزیزم
بیا بریم. باشه؟ - .باشه -
موهاتو کوتاه کردی، نه؟
آره. دوستش نداری، مگه نه؟ .به نظرم، بد نیست
.آره بد نیست، ولی باید بهش برسی .خیلی به هم ریختهس
خودت کوتاهشون کردی؟ - .آره. دیروز -
نمیتونستی دو روز صبر کنی؟ .میبردمت پیش یه آرایشگر
میدونی که کجا داری میری؟
مامان، پولدارترین افراد از همهجای دنیا .میان به این کلینیک
.یعنی، اونا نخبههای اروپاییان
.نگران نباش. لباس سیاههم رو با خودم آوردم .میدونی، همون خوشگله
گفتی لباس سیاه؟
با یه پاپیون؟ آره؟
.آره، با یه پاپیون
.فهمیدم
خب، بیا بریم برات یه سری لباس بگیریم .که بیشتر مناسب اروپا باشه
وایسا. کجا داری میری؟ چیز خیلی بدی بهت پیشنهاد دادم؟
،اولگا، محض رضای خدا
... اگه بودن من باعث خجالتتـه، میتونم
چی؟ فکر میکنی دارم پولمو پای تو حروم میکنم؟
بریم. ببین. اینجا .خیلی چیزای خوشگلی دارن
.بیا بریم برات کفش بگیریم - .به گمونم خیلی گرون باشن -
خواهش میکنم، نگو من دیوونهام، باشه؟
،ازت میخوام یه کار انجام بدی و تو انجامش میدی. باشه؟
،با صدای بلند و به آلمانی بگو .«من دارم زندگیم رو تازه میکنم»
.بس کن، خواهش میکنم
مامان، میشه لطفاً انجامش بدی؟
.باشه
این عکسو دوست داری؟ - .آره، دوستش دارم
ولی تو هم یکی از اینا داری، مگه نه؟
.آره، عکس خیلی خوبیـه .منم یکی ازش دارم
.خب، همه چی آمادهس. بیا بریم
.حواست به جلوی پاهات باشه
.زیباست
.خوشحالم که دوستش داری .از خودت پذیرایی کن
.ممنونم
،راجع به جلسهها .میتونم برات دربارهشون بگم
.مثل آب خوردنـه .ـه x-ray میدونی، یه جورایی شبیه
کمک میکنه عکسهایی از داخل روانت ،رو ببینی
تا کل افکار مثبت رو تقویت کنی .و کل افکار منفی رو از بین ببری
.مثل یه جراحیـه
.ولی روی روحت، نه بدنت
.اصلاح ذهن این جوری انجام میشه
.مثل یه عمل آپاندیس میمونه
آپاندیس بالاخره باید یه موقعی برداشته بشه، درسته؟
.و هرچی زودتر، بهتر
،الزامی بر برداشتن آپاندیس نیست .میدونی که
مامان، ولی ما تصمیممون رو گرفتیم، نگرفتیم؟
.منظورم این نبود
اون مینویسه، گیومه باز .رازهایی وجود دارند»
،و اگر بخواهی درون آنها را نگاه کنی .مجازات خواهی شد.» گیومه بسته
.اینا حرفای اونه .چیزی که اون مینویسه
حرفای کی؟
استانکوفسکی. کتابش رو خوندی؟
.«ماجراجویی برای ضمیر خود»
به روسی؟ - .آره. ترجمه شده -
کی منتشر شده؟ ده قرن پیش؟
.نه، تازگی
بهم زنگ زدی، دربارهی این کلینیک .بهم گفتی، و منم خریدمش
و اون تو دربارهی چی مینویسه؟ دربارهی کلینیک؟
.نه
،دربارهی بیمارها مینویسه
.که قراره برای مرگشون آماده بشن
.شوخیت گرفته
،نمیدونم، شاید، هستن ... یعنی .بودهن اینجور بیمارایی توی کلینیک
اما اساساً همهی اونها افراد خیلی .منطقی با مشکلات معمولیان
،من یه دوست داشتم .اسمش «گیزل» بود
.سه سال پیش به این کلینیک رفت
.به خاطر مشکلاتش با زندگی شخصیش
.داشت پشت سر هم بدشانسی میآورد
،اما وقتی یه هفته بعد برگشت .به زور میتونستم بشناسمش
.شده بود یک زن زیبا و شاداب
.میدونی، حتی 10 سال جوونتر به نظر میرسید
و حتی فراتر از اون، توی همه چیز .خوششانس شده بود، حتی چیزای کوچیک
آره، به شکل غیر قابل باوری .خوش شانس شده بود
چون اون تغییر کرده بود و دنیای اطرافش .هم با اون تغییر کرده بود
.انگار که یه حقهی شعبده بازیـه
باورت میشه؟ .سرنوشتش هم تغییر کرد
،یالا، بیا به سلامتی شانس خوب بخوریم
.تا همه چیز درست از آب در بیاد
.و به سلامتی دیدار دوبارهمون
.میخوام یه چیزی بگم
.لطفاً لیوان رو نذار زمین
بیا از این به بعد نریم سراغ ... موضوعاتی که
.میتونن باعث دعوامون بشن
.بیا به سلامتی این بخوریم
.باید بهم قول بدی
مامان، منظورم رو میفهمی؟
.قول میدم
.دو ساعت دیگه میرسیم لهستان
انقدر سریع؟ - .آره، این بزرگراه خیلی خوبه -
چرا نمیخوای دربارهی اون فیلم بسازی؟
دربارهی کی؟ دربارهی استانکوفسکی؟
.آره، و کلاً دربارهی این کلینیک
.دربارهی این کلینیک
میخوای یه چیزی رو بشنوی؟
.ولی قول بده که به هیچ کس اینو نمیگی
.این یه رازه
خلاصه بگم، 5 سال پیش اومدم اینجا که یه .فیلم دربارهی استانکوفسکی بسازم
اون زمان یه آدم عصبی درب و داغون .بودم، و دارو مصرف میکردم
میدونی، معتاد الکل بودم .و مشکلات زیاد دیگهای داشتم
.ولی بحث اصلی این نیست
میخوام بگم که اون زمان .خیلی وضعم داغون بود
.الآن باورت نمیشه
... ولی اون موقع
.واقعیتش، من هیچ فیلمی اون موقع نساختم
ولی یه سری مشکل جدید .به مشکلای قبلیم اضافه کردم
،حتی اسمشو رابطهی عاشقانه نمیذارم .اگه منظورم رو بفهمی
.فقط سه روز برقرار بود
.جنون محض بود .واقعاً احمقانه بود
.میدونی، یه جورایی عقلمو از دست دادم .و فقط من نبودم
اسم استانکوفسکی اون موقع ،مثل یک رمز بود
که تأیید میکرد تو جزو .جامعهی خردمند اروپا هستی
مردم وقتی فقط اسمشو میشنیدن .از خود بیخود میشدن
بامزه به نظر میرسه، ولی وقتی مردم دربارهی ... روابط به خصوص ما خبردار شدن
به من به چشم یک شیء زنده .از یک موزه نگاه میکردن
متوجه میشی چی میگم، مگه نه؟
.همین بود .چیز دیگهای نبود
.هیچ چیز دیگهای نبود
.شبیه یک رویا بود
ولی چیزی که برام عجیبتر از همهست اینه .که اون بعد از این که رفتم حتی زنگ هم نزد
.هیچی
باورم نمیشه. درست مثل .مامان بزرگتی
اونم همین داستان عشق و عاشقی رو داشت؟
.تقریباً همین
.باشه، بعداً دربارهش بهم بگو .دوست دارم بشنوم
.عصر بخیر، منتظرتون بودیم .میرم به دکتر بگم شما اینجایید
.یک دقیقه، لطفاً
خستهای؟
.نه، نیستم
.الآن دیگه میتونی استراحت کنی
این خونهایه که الآن .قراره توش زندگی کنی
اونجا؟
.آره، رسیدیم
.بالاخره
این دفترچهی قوانین .برای مراجعینمونـه
.سریع بخونش .اهمیت زیادی داره
نیم ساعت دیگه میام .و میبرمت
.ممنونم، بدرود
و این کیه؟
،این مامانبزرگمـه .وقتی که یه دختر کوچولو بود
و این زن؟
.این مادرمـه
.اینجا خیلی جوونـه
و میدونی چی متعجبم میکنه؟
شبیه دخترمـه، درسته؟
.آره، خیلی شبیه همان
.درسته
هیچ عکسی داری که اون توش پیرتر باشه؟
.نه، ندارم
.وقتی فقط 10 سالم بود اون غرق شد
... پس
این تویی زمانی که یک دختر کوچیک .بودی و وقتی یک زن جوون بودی
.این مال وقتیـه که میرفتم دانشگاه .این «آندرِی»ـه
.این تو و آندریاین .این آندریـه
.این آندریـه - .آره. آندری -
.این مادربزرگ و مادرت هستن .این اولگاست زمانی که دختر کوچولو بود
... این اولگاست
.این تویی
.این تویی و اولگا - .درسته -
.باید مرتبشون کنیم .بر اساس کاراکترها
با واژهی «کاراکترها» مشکلی نداری؟
،طبق گفتهی دکتر استانکوفسکی .زندگی ما چیزی جز یک نمایش نیست
برای فهم بهترش باید تمام کاراکترهایی .که توش بازی میکنن رو ببینیم
.ولی بعداً دربارهش صحبت میکنیم
،و الآن
بیا دربارهی اون روز ناراحتکننده ... صحبت کنیم
.موقعی که کنترلت رو از دست دادی
بیشتر دنبال جزئیات اون روزم تا .جزئیات اون اتفاق
مثل افکارت، گفتگوها و .رویاروییهای تصادفیت
رویارویی؟ - .آره، ملاقاتهای تصادفی -
.غریبهها هم شاملش میشه
.اونها هم کاراکترهای اون روز هستن .و نقش مهمی رو ایفا میکنن
.متوجهم
.ولی اون اتفاق تلاشی برای خودکشی نبود
.قطعاً. میدونم
برای همینه که از اصطلاح .از دست دادن کنترل» استفاده کردم»
.از صبح شروع کن صبح چه اتفاقی افتاد؟
... صبح
.آره، یادمـه
... قرار بود
.قرار بود برم یک مدرکی رو بگیرم
،و یهو به سرم زد .اونا دارن ما رو از بین میبرن
میفهمی؟
.اونا دارن ما رو میکشن
.اونا دنبال مرگ ما هستن
.هیچ کس به ما اهمیتی نمیده
.کسی اینجا ما رو نمیخواد .ما اضافیایم
.ما فقط برای اونا مشکل درست میکنیم
.این یه جور حلقهی معیوبـه
.ما پولی نداریم
.امیدی نداریم .ما هیچی نداریم
جون سالم به در بردن .خیلی سخته
... و من
من اون روز حتی پول برای .خرید نون نداشتم
.هیچ پولی نداشتم
.همه چیزم تموم شده بود
،و متوجه شدم هیچ راهی وجود نداره
.این آخرشـه
.من ازش جون سالم به در نمیبرم
و علاوه بر این، هیچ کس .برای کس دیگهای احساس تاسف نمیکنه
.همینه
.من یه بطری سالمایک توی کیفم دارم
.پیداش کردم
.یکم آب بیار
.زنگ بزنید پلیس
.ببین، یه ولگرد
.هی، اینجا .بطری رو بردار عجوزه
.بعدش رسیدم خونه
،اون روز هیچجا نرفتم
با این که کارای زیادی برای انجام دادن .داشتم
.ولی موندم خونه
.خیلی خسته بودم
.میخواستم قهوه درست کنم .ولی زیاد جوش اومد
.باید پا میشدم و گاز رو خاموش میکردم
،خیلی ضعیف شده بودم .حتی نمیتونستم پا شم
.اینو به وضوح یادمه
... بعدش
.دربارهی زمان فکر کردم
به این که چطور حرکت میکنه .گوش میکردم
... یعنی
.جوری که ثابت وایساده بود ...
... به نظر من میرسید که زمان
.وایساده بود
،و بعدش تو اون روز رو به خاطر آوردی
.اکتبر 1993
،و خیلی با جزئیات دیدیش درسته؟
.درسته
.نه
.نه، من اینو نمیخوام
.هیچ وقت نبوده .نه. نه
،خواهش میکنم، همینجا وایسا !دنبال من نیا
!حرومزادهها
!زنازادهها
!وایسید! خواهش میکنم بس کنید !التماستون میکنم
ای وای، چش شده؟
بشونش روی مبل و بهش .آرامبخش بده
.بذار بخوابه. یالا
خودت نمیتونی ببینیش؟
،تموم این آت و آشغالا ... این حرومزادههای نفرتانگیز
از پلههای نردبونای همهی شغلا .بالا رفتن و الآن مقام بالایی دارن
اونا همه بُردهان. منظورم همهی این .دزدا و کل این مافیاست
در ضمن نصف اونا سران .حزبهای مختلف بودن
.و همهشون در حال پیشرفتن
.الآن دوران اوناست
و همچنین بیشعور و ... نجسترین حرومزادهها
.الآن خوش شانسترینا ان
... اونها به این زمان تعلق دارن
و زمان درک میکنه چه کسی به الآن .تعلق داره و بهش کمک میکنه
و افراد باشرافت و نجیب .به نابودی محکومن
.الآن زمان اونها نیست
.اونا به این زمان تعلق ندارن
و بحث دیگه ابتذالـه. که هر .گوشه و کناری پیدا میشه
.این ابتذال توصیفنشدنی و فراگیره
.انگار که همه یه شبه عقلشونو از دست دادن
انگار که ما هیچوقت تاریخ عالیمون رو نداشتیم .و چیزی نیست که به عنوان الگو بهش نگاه کنیم
چطور باید با همهی اینا دست و پنجه نرم کنیم؟
،و این ابتذال فقط یک شاخصه نیست .یک طرز تفکر به خصوصـه
.یه سبک زندگی به خصوص
منظورت اینه که اهریمن قبلی بهتر بود، نه؟
نه، من نمیگم که اهریمن .قبلی بهتر بود
.من هم با اون مبارزه کردم
میدونی، همونطور که خیلی از .مردم نسل من باهاش مبارزه کردن
.ولی یک معمایی اینجا وجود داره
،ما اهریمن قبلی رو نابود کردیم .ولی یک اهریمن جدید درست سر جای اون رشد کرد
!و عجب اهریمنیـه
... به خاطر همینـه که میگم خود زمان
.واقعاً کثیف و خیانتکاره ... اون به مردم در
.مقدسترین انتظاراتشون خیانت کرد
این بخش از کتاب «مکاشفات» رو یادته؟
روح جابهجایی روح دشمن» «.مسیح است
.به من حس درستی میده
جابهجایی. ما اینجا یک .جابهجایی رو داریم
ولی چرا؟
... فکر میکنم
.مقصر خودمون هستیم ...
... این
.مثل یک نوار کاست خشدار میمونه
داره میچرخه و با هر چرخشش .یه صدای خش خش تولید میکنه
،در واقع، موسیقی خوبی روش ضبط شده .ولی نمیتونی گوشش کنی
.ما شبیه این نوار کاستِ خشداریم
توی عمق روح و ژنتیکمون .خراش داریم
.خدا میدونه کی اون خراش رو درست کرده
ولی کسی که درستش کرده .کل موسیقی رو خراب کرده
.نمیدونم .خیلی طولانیـه
.هیچ کس نگاهش نمیکنه .تازه، خیلی بدبینانهست
میدونی چیه؟ بیا ... فقط 2-3 تا بخشش رو برداریم
بعد با یه سری عکس کازینو و .عکس بدن کنار هم بذاریمشون
.میتونم بهش یکم موسیقی اضافه کنم .به نظرم جواب بده
.به نظرم خوبه .روش موسیقی پخش میکنیم
اولگا، میشه یه دقیقه قرض بگیرمت؟
اون امروز بعد از ظهر اومد و خیلی .به خاطر این فیلم سرم غر زد
.مشکلی نیست .ممنون
.بله؟ گوش میکنم
میشه توضیح بدی اینجا چه خبره؟
چرا میخوای بهترین بخشاش رو برداری و یه سری زباله رو جاش بذاری؟
.از عمد داری برنامهی بد میسازی
ولی چرا؟
پس تو میگی این زبالهست، آره؟
.آره، زباله. خودتم اینو میدونی
.باشه، برات توضیح میدم
پس زبالهست، آره؟
.آره موافقم، زبالهست .ولی پولسازه
.دنیا عوض شده .ملت میخوان خوش بگذرونن
.دنبال چیزای فلسفی نیستن
زندگی اینه. باشه؟
نیازی هست برات توضیحش بدم؟
.پس اینجوری بهش نگاه میکنی .جالب به نظر میاد
تو چجوری نگاه میکنی؟ فکر میکنی باید یکم ،زباله باشه، یکم جنبهی تبلیغاتی داشته باشه
یکم هم روشنفکرانه باشه؟ هر سه تا یه جا؟
،تا همه بدونن تو یه عقل کلی .و صرفاً مجبوری که پول در بیاری
.خوش به حال تو
.امروز حرف زدن باهات واقعاً سخته
باشه، کجای این فیلم مشکل داره پس؟
.همه جاش
.دربارهی یه آدم از گذشتهست
و برنامهی ما دربارهی مردم امروزی .توی روسیهست. البته که اونا مبتذلن
البته که اونا احمقن. البته که اونا دستههای .مافیایی تشکیل میدن. ولی آینده مال اوناست
و فیلسوف لعنتی تو فردا روز .از گشنگی میمیره
،یادمه وقتی رفتیم پیشش .نمیتونست یه فنجون چایی جلومون بذاره
یخچالش خالی بود. فقط یه تیکه .نون بیات اون تو بود
آخه تو از روسیه چی میدونی؟ - کی؟ من؟ -
.آره، تو. روشنفکر غربی
شما فکر میکنین کل مردم .روسیه داستایوفسکیان
این طور نیست. ما دیگه .اینجا داستایوفسکی نداریم
.ما الآن آدمکش و جنده و مافیا داریم
.و بانکدارهایی که قبلاً خبرچین بودن
.همین. ولی دیگه داستایوفسکی نداریم اونا منقرض شدن. باشه؟
میدونی چیه؟
... اولگا، اگه همینجا تمومش نکنی
،اگه در ادامه هم همین کار رو بکنی ... .دیگه باهات کار نمیکنم
.شوخی هم نمیکنم
.مارکوس، وایسا
.خستهام. خیلی خستهام
ما رسیدن هزارهی جدید رو .به شما تبریک میگیم
مرسی. اسمت چیه؟
.الکساندر
.از هیچ چیز نترس .همه چیز خوبه
.فقط باید دوز رو ببریم بالا .یه ذره
.سیاهه
.یه خونه میبینم
.مادرم توی اون خونهس
.آره
.اوم میره داخل خونه
.اون تو سیاه مطلقـه
.میترسم دنبالش کنم .اونجا ... مرگـه
.مرگ
.بیخیال، مرگی اونجا نیست
.اشتباه میکنی. هست
.میدونم
.همهی این، مرگـه .همه چیز کاملاً مرگـه
.سایهها
.اونها سایه هستن
.اما مثل موجودات زندهان
... چهرههاشون
... شبیه
.از قبل میشناختمشون ...
... انگار که اونا میخوان
.چیزی رو نشونم بدن
.فهمیدم. اونا دربارهش بهم گفتن .قراره یه چیزی اون تو ببینم
.این خیلی حیاتیـه
.دوباره
.دوباره بهم نشونش میدن
.من باید متوجه چیزی بشم
این خیلی مهمه. ولی چه چیزیه؟
چی؟
.نمیدونم
چی؟
.فهمیدم. منظورشون این بود
.آره
.الآن همه، بخشهای دیگهای رو بازی میکنن
.بعد از این که مُردم، حرفا رو شنیدم
«.الآن همه بخشهای دیگهای رو بازی میکنن»
.این رویای منـه
.انگار که همهمون زیر آب زندگی میکنیم
.معمولاً این خواب رو میدیدم
که ماهیهایی توی پنجره هستن .و شنا میکنن
.یادم میاد
میشه لطفاً روش دقت کنی؟
.دقیقتر نگاه کن
... آره، آره. سایههایی رو میبینم
.لطفاً آروم باش .اون هم حسش میکنه
.آره، میفهمم
... اونا
.دارن اونجا خوش میگذرونن ...
.صدای موسیقی میشونم
.و میتونم ببینم
.آره، این آندریـه
اون الآن یه دانشجو توی .موسسهی ادبیاتـه
.آزمونهاش رو با موفقیت قبول شد
.اون خیلی جوونـه
.خیلی خیلی جوونـه ... فقط یه پسربچه
.بیا بریم
کجا؟ - .باید یه چیزی بهت بگم -
.یه سورپرایز دارم برات - چه سورپرایزی؟ -
.میخوای بدونی؟ چشماتو ببند پس
چرا؟ - .ببندشون دیگه -
.باشه
... دوستان، ما به اندازهی کافی قوی هستیم
تا از سیارهای که توش زندگی میکنیم .در برابر یک جنگ جدید محافظت کنیم
،ما برای صلح، برای دوستی ،برای لبخند جگرگوشههامون
و برای دیدارهای زیبا و .دوستانه اینجا هستیم
... و حالا یک دست محکم به افتخار
... ایوان الکساندرویچ کوشکین»، یکی از»
... بلندمرتبهترین مترجمان ادبیات
.آمریکایی ما بزنید
... من یک حقیقت خیلی مهم از زندگینامهی
.ایشون رو نگفتم
ایشون از همین موسسه در سال 1924 .فارغالتحصیل شدن
.باید واسه امتحانم بخونم
چی؟ این «وُزنِسنسکی»ـه. میرم .ازش بخوام کتاب شعرش رو واسم امضا کنه
.باشه. میام - .موفق باشی -
،روزی به مسکو بیا
.و توی خیابون «آربات» یه قدم طولانی بزن
... توی خیابون «ورسکایا» در
کوچه پس کوچههای سبز زمزمهکننده .غوطهور شو
... باید حداقل یک بار ببینی که
... دخترها چطور کفِ
... خیابونهای بزرگ آبیرنگ
.میرقصن
... آهنگ در حال پخشـه
!باورنکردنیـه
یالا، نگاه کن. اون چیه؟ میبینیش؟
.یه جشن بال ماسکهست
بال ماسکه توی کلینیک؟
هنریک استانکوفسکی میخواد یه .مهمونی خداحافظی ترتیب بده
.و طبق معمول، زمان شب
تو میری اونجا، نه؟ - .نگران نباش. هنوز وقت دارم -
.اگه بخوای میتونیم با هم بریم .دعوتیم
.نه، خودت برو. من اینجا میمونم
.من عاشق دریام. خیلی زیاد
.منم
ببین، از دستم واسه دوباره پیش کشیدن .این بحث عصبانی نشو
.فقط سعی کن در آرامش بهش فکر کنی
چرا نمیتونی با من توی آلمان زندگی کنی؟
شروع نکن. بیا بیخیالش شیم. باشه؟
.این کارو نکن. نمیتونم .نه، نه
.نه میتونم نه میخوام
.نه، این کار جوابگو نیست
تو چطور؟
چی؟
چرا برنمیگردی روسیه؟
.من هیچ وقت به روسیه برنمیگردم
.متوجهام
چی شده؟
.هیچی
.زندگی در گذره .همین
حسش نمیکنی؟
... مدام فکر میکنم
چرا وقتی بچه بودیم گلها وگلبرگها بوی .واقعاً قویای داشتن
چرا الآن نمیتونم حسش کنم؟
میدونی، اون یه کلمه هم راجع به .پدرم نگفت
.آندری، فقط اونو یادش میاد
.فقط یک عشق و یک زندگی .مثل مامانبزرگم
.بخواب
.اولگا، عزیزم، بیا تو یخ زدی، مگه نه؟
ژاکتت رو در بیار. سریع. میخوام به .یکی معرفیت کنم
.بیا تو
.بفرمایید
.ایشون «آندری واسیلویچ»ـه
اون از این به بعد اینجا زندگی .میکنه، با ما
.بیا، باهاش آشنا شو
.من آندری وایسلویچام
.میتونی منو عمو آندری صدا کنی
چرا انقدر خجالتی شدی؟
هیچوقت ولت نمیکنم، میشنوی چی میگم؟ .هیچوقت
.میدونم که سرنوشتمون به هم گره خورده .قسم میخورم
.هر شب توی کمپ به این خاطر دعا میکردم
.من جلوی هر سختیای وایمیستم
.من جلوی هر سختیای وایمیستم - .نه، من جلوی هر سختیای وایمیستم -
.عاشقتم. واقعاً میگم
.بیشتر از هر چیزی توی دنیا عاشقتم
.وقتی کنارمی، از هیچی ترس ندارم .چون عاشقتم
.ما کنار هم میمونیم
.عاشقتم. آره، هستم. هستم
.دیوونهوار عاشقتم
... عاشقتم - .چیزی نگو، خواهش میکنم -
.آندری، عزیزم. من هیچوقت ولت نمیکنم تو پیش من میمونی، باشه؟
.من هیچوقت ولت نمیکنم
همین. خیلی وقت منتظر .تو بودم
.تمام این مدت منتظر تو بودم
.منم منتظر تو بودم .میدونستم که برمیگردم
.و الآن بالاخره پیش هم برگشتیم - .ممنونم -
.خیلی خوشحالم که الآن کنار همیم
.و تا زمان مرگمون کنار هم هستیم
الآن از هیچی نمیترسم. تو رو .بیشتر از زندگی خودم دوست دارم
.منم دوستت دارم .خیلی زیاد
!آندری، عزیزم، خیلی دوستت دارم
الو؟
سلام، خانم اولگا لژنوا؟
سلام، شمایید دکتر لیبنر؟
بیدارت کردم؟ - .نه -
.واقعیتش ما یه سری مشکل داریم
چی شده؟
... بهتره که میتونی بیای اینجا؟
.حتماً
.الآن میام اونجا .آره، ممنونم
میخوای باهات بیام؟
.نه
مشکل چیه، دکتر؟ - .الآن برات توضیح میدم -
.ولی خواهش میکنم آرامشت رو حفظ کن
.باشه، باشه
.میبینم که آروم شدی
خب حالا بیا چیزایی که فهمیدیم .رو تحلیل کنیم
.نمیخوام تحلیلش کنم، تمام
.البته
سوزوندن یکجای همهی تصاویر .سختـه. متوجه میشم
.اینا فقط تصویر نیستن. این زندگی منـه
نه، این زندگی نیست. اینا صرفاً یه سری .خیالات هستن. باور کن
.تصاویری از ضمیر ما .و نه چیزی بیشتر
.ببین، من هیچ چیزیو نمیتونم بسوزونم
حرف منم دقیقاً همینـه. نیازی نیست .همهش رو یکجا بسوزونیم
.بیا تحلیلشون کنیم
.بیا مثلاً بریم سراغ اتفاقات اکتبر 1993 یادت میادشون؟
.آره، یادم میاد - .خوبه -
حالا بهم بگو، چه نیازی هست که این کابوس رو به یاد داشته باشی؟
،چرا باید این چیزای دلهرهآور
تمام این خون و خونریزی و وحشت رو توی حافظهت نگه داری؟
مشکلش چیه؟ همهمون .میتونیم یه سری چیزا رو فراموش کنیم
.تو هم میتونی فراموششون کنی
.نمیتونم فراموششون کنم. تمام
.این زندگی منـه
میفهمی این زندگی منـه؟
.باشه، این زندگی توئه
.اما این یک صحنهی ترسآوره
چرا باید به یاد آوردش؟
.ولم کن
از جون من چی میخواید؟ چرا این همه مصیبت؟
.تنهام بذارید !برید بیرون
.خواهش میکنم
... اولگا، اولگا
.مامان، عزیزم، آروم باش. خواهش میکنم
.ازت خواهش میکنم آروم باش
.آروم
.گریه نکن
.لطفاً منو ببخش .من خیلی احمقم
.من نمیتونم احساساتمو کنترل کنم .متأسفم اولگا
.لطفاً منو ببخش
.میفهمم
.این جلسهها خیلی برات خرج داشت
.ولی نمیتونم اینا رو از ذهنم پاک کنم متوجی میشی؟
.آره، میشم
.اینها مال منـه - .درسته، مال توئه -
.شاید افتضاح و وحشتناک باشه .ولی همهش مال منـه
.این زندگی منـه، اولگا
.زندگی ماست
.من بدون این هیچکس و هیچ چیزی نیستم
.فقط یه پوستهی توخالیام
.اولگا، عزیزم، واقعاً نمیتونم انجامش بدم
.متأسفم اولگا، متأسفم
.منو ببخش
.خواهش میکنم
دکتر، واقعاً قدردان کاری که برای .مامانم کردید هستم
.ولی من هنوز هیچ کاری نکردم
منظورم رو میفهمید دیگه، آره؟
.نمیدونم چطور برای شما توضیح بدم
.ولی اون قرار نیست خاطرهای رو بسوزونه
.دلیلی که به اینجا اومده این نیست
ببخشید، متوجه نشدم. منظورت چیه که «دلیلش این نیست»؟
.همینی که الآن گفتم
.ولی بیاید دربارهش صحبت نکنیم .دیگه اهمیتی نداره
اولگا، متوجه حرفایی که خودت میزنی میشی؟
.این صرفاً یک ضعف موقتـه .و دلسوزی تو برای مادرت به ضررشـه
و عواقب این موضوع برای مدت خیلی .طولانیتره موندگاره. شاید چند دهه
.البته اگر اونقدر زنده بمونه
ما اینجا دربارهی پیشرفت .اندک صحبت نمیکنیم
پیشرفت؟ چه پیشرفتی؟
چه کسی میدونه که چی بهتره و چی بدتر؟
بالاخره بعد از همهی این قضایا ما چی میدونیم؟
... خب
الآن دیگه داری شبیه .پروفسور استانکوفسکی صحبت میکنی
امیدوارم نگی که زندگی .توسط خدا به ما بخشیده شده
.یا این که زجر کشیدنها باعث خلوص ما میشن .من هم این باور رو دوست دارم
.«اونها باعث خلوص ما میشن» .من واقعاً این واژهها رو دوست دارم
اولگا، تعجب میکنم که ... این کفرگویی رو از زنی
.با چنین حرفهی درخشانی میشنوم
بس کن لطفاً. الآن من .موضوع بحث نیستم
.خواهش میکنم تمومش کن
ولی من تمام مسئولیت عواقب .این پرونده رو رد میکنم
.و منظورم امکان خودکشی مادر توئه
متاسفم، ولی مادرت قطعاً متمایل .به خودکشیـه
.متأسفم ولی حقیقت داره
میدونی، نصف این ملت تمایلات خودکشی دارن. که چی؟
.ولی ما باید قدمی براش برداریم .شاید چیز جدیدی رو امتحان کنیم
البته که زمان میبره و .پول اضافهای لازم داره
.زمان، پول
.الآن هیچکدوم از اینا رو ندارم
.هر کاری که میتونستم براش کردم
.اگر خودش نمیخواد نمیتونم مجبورش کنم
دیگه از من چی میخوای؟
.من زندگی خودم رو دارم .تعهدات خودم رو دارم
.قرارداد، کار. منم خیلی درگیری دارم
!و من نمیتونم همینجوری بیخیالش شم نمیتونم! میفهمی؟
!نمیتونم! نمیتونم! نمیتونم
.درسته
.مطمئنم درست میگی. معذرت میخوام
.خیلی برای اون زحمت کشیدی
.واقعاً متأسفم
.زود برمیگردم
.اومدم اینجا که ازت «خداحافظی» کنم
دیروز خیلی سرت شلوغ بود .و متوجه من نشدی
چت شده؟ خوبی؟
.آره، خوبم
همین الآن میخوای بری؟
آره. چرا؟
.مادرم دو ساعت دیگه پرواز داره
.ولی الآن نمیتونی رانندگی کنی
چرا؟
ما الآن وسط یه طوفان مغناطیسی .سنگین هستیم
.و ممکنه بازخوردت دچار مشکل بشه
،اگر فکر میکنی دروغ میگم .رادیو رو گوش کن
اوه، داری میگی یه جورایی نگرانمی، درسته؟
متأسفم، نمیدونم دربارهی چی .داری صحبت میکنی
.بیخیال .هرجور خودت مایلی
.برای تو خیلی معمولـه
یه لحظه جوری رفتار میکنی که انگار خیلی نگرانی و اهمیت زیادی میدی؛
.«و چند لحظه بعدش، «هرجور خودت مایلی
.و برو به درک
.تو اینو گفتی. من نگفتم
.ولی تو بهش فکر کردی
.میدونی، تو خیلی ظالمی هنریک
.واقعاً خیلی ظالمی
.تمام این سالها بهم زنگ نزدی
نه، تو از مقر خداییِ سرد و .بی روحت پایین نمیای
میفهمم، تو خودتو .با نابغهها محاصره کردی
و من کیام؟ خدا میدونه .من کیام و چرا
،در ضمن
.مزاج خوبت بهت خیانت کرد
.چه سکانس غمناکی در آخر داستان
.رهبر قراره که بره
.آخرین مونولوگ
.زیادهرویـه .بیش از حد تحریکآمیزه
.باید بپذیری، زیادی متظاهرانهست
.مسخرهبازیت رو تموم کن، اولگا
.داری اشتباه میکنی
... ولی اگر میخوای حقیقت رو بدونی
من به این خاطر از شغلم توی ... کلینیک استعفا دادم که
که؟ - .بیخیال. فراموشش کن -
.چرا؟ میخوام بشنوم .خیلی جالبـه
داری از کلینیک میری ... چون اخیراً هیچ
.بیمار جدیای نداشتی
فقط یه سری خل و چل، درسته؟
چرا این طور فکر میکنی؟
من تحقیقاتم رو خوب انجام دادم. یادت نره .من خبرنگارم. و حدسهای خوبی میزنم
.بیمارهای وخیم اینجا نمیان
میرن پیش دکتر لیبنر .تا درمان بشن
دکتر لیبنر یه ستارهست .بین استعدادهای اروپایی
.یه ستارهی در حال رشد
منظورم رو میفهمی؟ .اون یه ستارهی جدید و جوونـه
.باشه
.هیئت مدیره تو رو بیرون میکنه
،ولی این کار رو مؤدبانه انجام میده .یه مهمونی برای بزرگداشت تو ترتیب میده
.ادامه بده، دارم گوش میدم
و میدونی چرا؟
چرا؟
چون بدترین چیز ممکن .برای تو اتفاق افتاد
و بدترین چیز برای هر انسانی چیه؟ .سن بالا
.هیچ چیز نمیتونه مانعش بشه
.تاریخ مصرفت گذشته هنریک
تمام ایدههای بینظیرت، تمام ... نظریهها و باورهات
،الآن فقط زبالههای علمیان .یه سری کاغذ باطله
.الآن دیگه کسی نیازی بهشون نداره
.حقیقت تاریخ مصرف نداره
.من دربارهی حقیقت صحبت نمیکنم
تو خودت گفتی که توی علم .حقیقتی وجود نداره
.فقط زاویه دیدهای متفاوت وجود داره
.و طبق تعریف زاویه دیدها منسوخ میشن کی این حرفو زد؟ تو؟
اگر دنبال پیرو بودم، تو رو .انتخاب میکردم
منظورت اینه که من زود مطلبو میگیرم؟
.آره، تو سریع یاد میگیری .انتظارش رو نداشتم
اگر من مورد قبولتم، یه چیز .دیگه هم بهت میگم
... بعضی موقعا تصور میکنم
که چطور صبحا خودتو .توی آینه نگاه میکنی
.دور پهلوهات چربی میبینی .چربی زیرپوستی
.چه واژهی ترسناکیـه .«چربی زیرپوستی»
و این بو. بوی بدن .در حال پیر شدن
.چقدر ازش متنفرم
.میدونی، از سن بالا متنفرم
چرا داری همهی اینا رو به من میگی؟
.نمیدونم چرا چرا؟
شاید چون توی این کلینیک باید چیزی .که توی ذهنمون هست رو بیان کنیم
.نه، اشتباه میکنم چرا؟ چرا؟ چرا؟
راستی هنریک من .سوابق پزشکیم رو بردم
نمیخوام بعد از این که رفتی کسی .توشون سرک بکشه
.خب دیگه وقت خداحافظیـه
.«نمیگم «میبینمت
.به گمونم هیچوقت دیگه همو نمیبینیم
.خدای من، چقدر لحنم خودخواهانهست .ببخشید
... لطفاً منو به یاد داشته باش
.هنریک ...
چی شده؟
چیز خاصی نیست. یکم گرد و خاک .رفته توی چشمام
چرا انقدر عجله؟
.هنوز خیلی وقت داری بیا بریم قهوه بخوریم. باشه؟
.نه
.اوه، داشت یادم میرفت .بیا. این پول
فقط برای شروع. بعدش .برات میفرستم
.چه پولی؟ برای چی؟ نمیخوام
ولی چجوری میخوای زندگی کنی؟ فکر میکنی نمیدونم؟
تو چی میدونی؟
،شغلی نداری، مستمریت رو نمیگیری .کارات رو منتشر نمیکنن
میخوای چیکار کنی؟ بطری از رو زمین جمع کنی؟
.نگران نباش. اموراتمو میگذرونم .ترجیح میدم بطری جمع کنم
چرا داری انقدر اذیتم میکنی؟ .پولو بگیر گفتم
.اولگا بیخیال این بحث شو
.من همچین پولی رو نمیگیرم. امکان نداره
منظورت از «همچین پولی» چیه؟ .برام توضیح بده لطفاً
لطف کن و برام توضیح بده که منظورت از «همچین پولی» چیه؟
.اولگا، عزیزم، دیرمون میشه .جدی میگم
.اینجوری بهتره
وایسا. چرا گفتی «همچین پولی»؟ .توضیح بده
میخوای برات توضیح بدم؟ - .آره -
.باشه - .لطفاً -
این پولو چجوری گرفتی؟ - منظورت چیه «چجوری»؟ -
چرا این پولو بهت دادن؟
.به خاطر شغلم گرفتم، برای برنامهم داری دربارهی چی حرف میزنی؟
به خاطر به فساد کشوندن ذهن مردم ،با داستانای کثیفت گرفتیش
،برای اتهام به هر چیز و هر کس
برای به گند کشیدن هر چیزی که .قبلاً توی کشورت بهترین بود
چی از خودت میبافی؟ .یه لحظه فکر کن به حرفای خودت
فکر میکنی من دربارهش خبر ندارم؟ .امروز صبح دیدمش
دکتر گفت، «ببین، این .«دخترتـه، توی یه برنامهی محبوب
انقدر خجالتزده شدم که .آماده بودم فرار کنم و قایم بشم
.خدای من، بهتر بود فاحشگی میکردی
چی؟ چی داری میگی؟
.خجالت میکشم از این که تو دخترمی
.دوباره اومدی سر این قضیه
.فکر میکردم دیگه این خزعبلاتو نمیشنوم .نه. همون داستان قدیمی
باشه، بیا اینجا به صف شیم و سرود .اینترناسیونال» بخونیم» (ترانهای که به عنوان سرود چندین جنبش آنارشیست، کمونیست و سوسیالیست در چند کشور از جمله شوروی استفاده میشد)
.عجیبالخلقههای قرمز-قهوهای. شما همینید (اصطلاحی که به پیوند دادن سوسیالیسم و فاشیسم مرتبط میشود که یکی از نمونههای آن انقلاب بولشویک به رهبری لنین در روسیه است)
ما عجیبالخلقهایم؟ ما قرمز-قهوهای هستیم؟
اینترناسیونال قرمز-قهوهایـه؟
شما دربارهی اینا چی میدونید؟
،این شمایید که زندگی ما رو نابود کردید
شما احساسات ما رو لگدمال کردید .و محل سگ بهشون ندادید
... هیچ چیزی برای شما مقدس نیست
.نه ایمان، نه آرزو، نه عشق
شما بردید. شما برندهاید. باشه؟
ولی یادت باشه، کسی که احترام نمیذاره .احترام نمیبینه
.بچههات همین کار رو با تو میکنن .تاوانش رو پس میدی
چون ما جوونیم و مثل شما نیستیم؟ این تقصیر ماست؟
.آره، ما فرق داریم
و هیچوقت مثل شما نمیشیم. باشه؟
ما این طاعون قرمز-قهوهای شما رو .نابود میکنیم. از شرش خلاص میشیم
ما را از طریق کانال تلگرامی ِ *** ناسینما *** دنبال کنید @NAcinema @Naacinema
ترجــــمه کـــاری از شـــایــان بــقــایــی نـــژاد
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.