All language subtitles for A.Cursed.Man.1080p.iT.WEB-DL.AAC2.0.H.264-OPEC-Farsi_persian

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

@Sub_Max3

‫خب با چیزهایی که الان می‌دونی،

‫بازم حاضر بودی نفرین بشی؟

‫سؤال خوبیه.

‫راستش رو بخوای، نمی‌دونم.

‫تو رسماً داری به شیطان التماس می‌کنی

‫فقط برای اینکه بهت ثابت کنه خدا وجود داره.

‫آدم‌های شرور وجود دارن، ‫انرژی‌های شرور وجود دارن،

‫و اگه بخوای باهاشون بازی کنی،

‫باید خیلی شانس بیاری که زنده ازش دربیای.

‫قراره خوش بگذره.

‫نبینم ساعت دو نصفه‌شب به من زنگ بزنید

‫بگید این یارو مرده‌ها،

‫اصلاً نمی‌خوام بشنوم.

‫ما در عصر پیشرفت‌های شگفت‌انگیز

‫در علم و فناوری زندگی می‌کنیم.

‫برای اجداد ما، فقط چند صد سال پیش،

‫بخش بزرگی از دنیای امروز

‫هیچ فرقی با جادو نداشت.

‫اما شاید اونقدرها هم که فکر می‌کنیم

‫از دنیای قدیمِ خدایان و خرافات

‫فاصله نگرفته باشیم.

‫۸۰ درصد مردم آمریکا هویت خودشون رو

‫مذهبی یا معنوی می‌دونن.

‫سه چهارم آمریکایی‌ها

‫به نوعی از پدیده‌های فراطبیعی باور دارن،

‫و آمارهای مشابهی در سراسر جهان هم دیده می‌شه.

‫آیا باور به ماوراءالطبیعه

‫صرفاً بازمانده‌ی یک ویژگی تکاملیه،

‫یا حقیقتی عمیق‌تر و بنیادی‌تر

‫در ماهیت خودآگاهی وجود داره ‫که هنوز کشفش نکردیم؟

‫من الان بیشتر از ۲۰ ساله

‫که دارم فیلم مستند می‌سازم.

‫شغلی که ده سال پیش من رو به آمریکا آورد،

‫جایی که با همسرم آشنا شدم

‫و الان یه خانواده‌ی کوچیک و شاد ‫با دو تا گربه دارم.

‫در کارم، این شانس رو داشتم ‫که در بعضی از جاهای عجیب و غریب

‫و اغلب دورافتاده‌ی دنیا فیلمبرداری کنم.

‫چیزی که تخیل من رو به کار انداخت

‫این بود که هرجایی که سفر کردم،

‫درست در زیر پوسته‌ی

‫این دنیای به ظاهر مدرن ما،

‫یک جریان پنهان و مداوم

‫از باور به دنیای ارواح وجود داره.

‫نمی‌تونم از خودم نپرسم،

‫"چرا باور به ماوراءالطبیعه ‫اینقدر در وجود ما نهادینه شده؟"

‫حتماً همه‌ش خرافاته.

‫همون موقع بود که به یک ایده‌ی غیرعادی برخوردم.

‫چی می‌شد اگه داوطلبانه از کسی می‌خواستم

‫که من رو نفرین کنه؟

‫سلام. ‫هی!

‫چطوری؟

‫خوبم، کسی رو پیدا کردی نفرینت کنه یا نه؟

‫نه!

‫از وقتی دیدمت،

‫می‌دونستم که به اینجور چیزا کنجکاوی

‫و همیشه دوست داری دنیای ناشناخته‌ها رو کشف کنی.

‫چه جور نفرینی؟

‫قراره چیکار کنه؟

‫سؤال خیلی خوبیه.

‫منم نمی‌دونم چه نوع نفرینی.

‫خودت انتخاب می‌کنی یا ‫اونا یه بلایی سرت میارن

‫و بعداً می‌فهمی چی بوده؟

‫نمی‌دونم، یعنی اصلاً ‫کسی حاضر می‌شه منو نفرین کنه؟

‫چون حدس می‌زنم برای کسایی که ‫می‌خوام باهاشون حرف بزنم،

‫این اولین باره همچین چیزی می‌شنون.

‫و بعد این سؤال پیش میاد که،

‫خب، من چقدر بهش باور دارم؟

‫تو دلت می‌خواد باور کنی.

‫من آدم شکاکی‌ام، ولی تو اون کسی هستی ‫که می‌خواد باور کنه.

‫دلت می‌خواد باور کنی، نه؟

‫آره.

‫خب وقتی اومدم آمریکا، ‫تقریباً با دو تا چمدون اومدم.

‫یکیش لباس بود،

‫و اون یکی یه جعبه‌ی خاطرات بود،

‫پر از عکس‌های قدیمی

‫از دورانی که صخره‌نوردی می‌کردم.

‫چیزی که واقعاً من رو گرفت، پیدا کردن این بود.

‫این کتاب رو وقتی حدود ۱۰ یا ۱۱ سالم بود گرفتم،

‫و دیوانه‌وار دوستش داشتم.

‫اسمش هست «ناشناخته‌ها:

‫اسرار ذهن، علم، فضا و زمان».

‫همه‌جور چیزی توش داره،

‫از تاریخ استون‌هنج گرفته

‫تا حتی بعضی از این ماجراهای یوفوها

‫که الان دارن تو کنگره در موردش حرف می‌زنن،

‫پس یه موضوع خیلی داغه.

‫اما چیزی که واقعاً هیجان‌زده‌م می‌کرد

‫و تخیلم رو به کار می‌انداخت

‫وقتی بچه بودم، این بود:

‫«در جستجوی حس ششم،

‫ای‌اس‌پی، قدرت‌های فراحسی».

‫برای من، این خود جادو بود.

‫اینجا به دکتر «راین»

‫از مرکز تحقیقاتی «راین» اشاره شده،

‫و چیزی که برام خیلی عجیبه اینه ‫که تا چند هفته‌ی دیگه،

‫خودم قراره به اون مرکز تحقیقاتی برم.

‫و فکر نکنم اون منِ ۱۰ ساله

‫حتی می‌تونست تصور کنه که یه روز این کار رو می‌کنم.

‫فکر کنم اینکه این کتاب رو نگه داشتم،

‫به عنوان یکی از مهم‌ترین خاطراتم

‫از بچگی، یه چیزایی در مورد من می‌گه.

‫و حدس می‌زنم دلیل اینکه ‫اصلاً دارم این کارها رو می‌کنم هم همینه.

‫شاید عجیب به نظر برسه،

‫اما این شهر فرشتگانِ پهناور

‫یکی از بهترین شهرهای کشور

‫برای جادوگر بودن محسوب می‌شه.

‫با کلی محفل فعال، شفاگر،

‫فالگیر تاروت و فروشگاه‌های جادویی

‫برای انواع و اقسام وسایل جادوگری.

‫و من با یک محفل شناخته‌شده

‫در اینجا ارتباط برقرار کردم،

‫به این امید که بتونن من رو

‫با دنیای جادوی خودشون آشنا کنن.

‫خب بگید ببینم، اینجا چه جور فضاییه و ما کجاییم؟

‫اینجا معبد ماست، این بالا.

‫جایی که مراسم‌هامون رو انجام می‌دیم.

‫و مجبوریم ازش به عنوان کلاس درس هم استفاده کنیم

‫به خاطر فضایی که داریم.

‫و راستش، فضای خوبی هم برای این کاره.

‫شاید چیزی که می‌گم دیوانگی به نظر برسه.

‫من دنبال یه نفرین می‌گردم،

‫یه جادوی سیاه، یه طلسم که روی خودم اجرا کنم.

‫پس دنبال اینه...؟

‫که خودش رو نفرین کنه.

‫که نفرین بشه. ‫بله!

‫می‌تونیم با حماقت نفرینت کنیم،

‫ولی فکر کنم اون رو که دیگه فول هستی.

‫خب، چون این ایده‌ی خطرناکیه.

‫یعنی، وقتی یه همچین چیزی بهت بخوره،

‫باطل کردنش خیلی بیشتر از اونی که فکر می‌کنی کار می‌بره.

‫و بعضی وقتا وقتی درگیر

‫یه همچین چیزی می‌شی،

‫اصلاً خودت هم نمی‌فهمی که شدی.

‫تو داری یه نیروی روحی رو

‫به کار می‌اندازی که قراره دنبالت بیفته

‫و راه‌هایی برای عملی شدنش پیدا کنه.

‫چرا این رو به عنوان چیزی انتخاب کردی

‫که می‌خوای ببینی به وقوع می‌پیونده؟

‫فکر می‌کنی این تنها جادوی واقعیه،

‫یا فکر می‌کنی این قوی‌ترین راه

‫برای تجربه کردن جادوئه؟

‫فکر کنم دومی درسته.

‫فکر می‌کنم قوی‌ترین راه برای تجربه‌ کردنه.

‫وقتی این کار رو شروع کردم،

‫شاید با خودم فکر می‌کردم که جادو

‫بیشتر تو ذهن آدمِ معتقده،

‫و برای همین حس می‌کردم

‫شاید روی من تأثیری نداشته باشه

‫اگه خودم شخصاً باورش نداشته باشم.

‫خب، مشکل اینجاست،

‫که فقط با همین صحبت‌های امروزمون،

‫یعنی، داریم با هم حرف می‌زنیم

‫و تو داری یه دیدگاه متفاوت پیدا می‌کنی.

‫واقعیت داره درها و پنجره‌های جدیدی ‫به روت باز می‌کنه،

‫جوری که یه سال دیگه

‫ممکنه یهو ببینی درگیر یه نفرین شدی

‫و کاملاً تو اون دنیا غرق شدی.

‫کاملاً حس می‌کنی که واقعیه.

‫و اونوقته که می‌تونه واقعاً نابودت کنه.

‫خب، قطعاً باید خیلی فکر کنم

‫قبل از اینکه این سفر رو ادامه بدم.

‫ولی خیلی دوست دارم ببینم

‫وردنویسی شما چه شکلیه.

‫امکانش هست کاری انجام بدیم

‫که تو این سفرم به من کمک کنه

‫تا به نوعی جادو رو پیدا کنم؟

‫خب، جادو به نوعی یعنی

‫گشودن روح برای رویارویی با جادو.

‫هوم، آره. ‫و این کار رو می‌تونیم بکنیم.

‫ترجیحاً بدون اینکه مجبور بشی

‫نفرین بشی تا تجربه‌ش کنی. ‫آره، جدی می‌گم رفیق.

‫یهو تبدیل به دریچه‌ای به دنیای جادو می‌شی،

‫ممکنه به دردسر بیفتی.

‫خب، اساساً می‌خوایم یه «نردبان جادوگر» درست کنیم،

‫و این نردبان جادوگر توئه،

‫پس ازت می‌خوام که مشارکت کنی.

‫باشه. ‫ازت می‌خوام که

‫یه تصور خیلی واضح از اون حالت شگفتی داشته باشی،

‫یک واقعیت در حال تغییر که ‫ناگهان درهاش رو به روت باز می‌کنه.

‫و در آخر، احتمالاً ازت می‌خوام که

‫نفست رو توی گره آخر بدمی.

‫باشه، عالیه. ‫بسیار خب.

‫شروع می‌کنیم.

‫روشنایی و تاریکی می‌چرخند، ‫به من و به این آتش بنگر.

‫روشنایی و تاریکی می‌چرخند، ‫به من و به این آتش بنگر.

‫این دیگ جادوگری به آیین‌های کهن تقدیس شده،

‫ما طلسم را آغاز خواهیم کرد.

‫با گره‌ی نخستین افسون می‌کنم

‫تا نردبان جادوگر آغاز شود، ‫باشد که کار ما به سرانجام رسد.

‫با گره‌ی دوم افسون می‌کنم،

‫که به هدف خورد و راست نشیند.

‫آتش جادوگر در حال شعله‌ور شدنه.

‫این نشانه‌ی خوبیه برای کارمون.

‫با گره‌ی سوم افسون می‌کنم،

‫آنگونه که اراده کنیم.

‫با گره‌ی چهارم افسون می‌کنم، آری،

‫تا درِ شعله‌ور را بگشایم.

‫با گره‌ی پنجم افسون می‌کنم،

‫که طلسم ما زنده بماند.

‫با گره‌ی ششم افسون می‌کنم،

‫با گره‌ی هفتم افسون می‌کنم،

‫طلسمی در ستارگان،

‫همانطور که در آسمان است، بر زمین نوشته شود.

‫با گره‌ی هشتم افسون می‌کنم،

‫تا به دست سرنوشت به سرانجام رسد.

‫با گره‌ی نهم افسون می‌کنم،

‫این طلسم از آن من است، این طلسم از آن من است.

‫با نَفَس جادوگر، اراده‌ات جاری خواهد شد.

‫با نَفَس جادوگر، اراده‌ات جاری خواهد شد،

‫و از میان شعله‌ها، تو را رها می‌کنم.

‫خب، تمام شد. ‫تمام شد.

‫طلسم کوتاهی بود.

‫جادوگری شکل‌های مختلفی داره.

‫در واقع، اگه یه اتاق پر از جادوگر داشته باشی،

‫احتمالاً نظرات بیشتری پیدا می‌کنی

‫تا تعداد آدم‌های توی اتاق.

‫چون هر کسی نگاه شخصی خودش رو بهش داره.

‫و درک من از جادوگری،

‫و وجه اشتراک ما،

‫اینه که همه‌مون یه رابطه‌ای داریم

‫با دنیای نامرئی، با قلمروهای روح.

‫و این شامل قلمرو ارواح الهی هم می‌شه،

‫که بعضی‌ها بهشون می‌گن خدایان.

‫ما همگی خارج از چارچوب

‫ادیان سازمان‌یافته کار می‌کنیم.

‫پس ما از طریق روحانیون با ارواح ارتباط نمی‌گیریم،

‫ما رابطه‌ی شخصی و مستقیم خودمون رو داریم،

‫که عملاً یعنی ما مُرتد هستیم.

‫اگه قرار باشه جادوگری رو باور کنیم،

‫طلسم «نردبان جادوگر» درهایی رو به روی من باز می‌کنه

‫تا رویارویی با جادو رو تجربه کنم.

‫و با وجود هشدارها،

‫من هنوز مصمم‌ام که یه نفرین پیدا کنم.

‫برای همین دارم به شهری می‌رم که

‫به تاریخچه‌ی «وودو» معروفه.

‫نیواورلئان که به فستیوال‌ها و زندگی شبانه‌ش شهرت داره،

‫به همون اندازه هم به خاطر

‫ارتباط طولانی‌ش با جادو شناخته شده‌ است.

‫و امیدوارم برای پیدا کردن یه نفرین،

‫جای درستی اومده باشم.

‫اما جدا کردن افسانه‌های وودو

‫از آیین واقعی‌ش کار سختیه.

‫پس اول، می‌خوام سراغ یه متخصص برم

‫تا بفهمم وودو دقیقاً چیه.

‫سؤال همینه، مگه نه؟

‫وودو یعنی چی؟

‫بعضی‌ها می‌گن یعنی روح یا الوهیت،

‫ایزد، می‌دونی، ما یه مفهومی داریم به اسم «آشه»،

‫که همون انرژی الهی و مقدس چیزهاست.

‫همه‌چیز «آشه» داره، این صندلی «آشه» داره،

‫این چهارراه، این فضا، «آشه» داره،

‫و ما «آشه» رو در درون خودمون جشن می‌گیریم،

‫و همینطور در دنیای وحشی بیرون، هرجا که پیداش کنیم.

‫به نظر من، وودو واقعاً همینه.

‫یه جور درکه

‫که همه چیز به هم متصله.

‫اینقدر تصورات غلط در مورد وودو وجود داره که...

‫یعنی، امیدوارم مردم

‫کم‌کم با چیزایی مثل این کنار بیان که، می‌دونی،

‫همه‌ش منفی نیست،

‫بد نیست، تاریک نیست.

‫فکر کنم مردم می‌فهمن

‫که مثلاً عروسک‌های وودو چیز واقعی‌ای نیستن،

‫می‌فهمن که زامبی‌ها چیز واقعی‌ای نیستن.

‫از طرفی، چیزایی هم داره

‫که خیلی روی نفرین و طلسم متمرکزه

‫و چیزایی که مردم بهش می‌گن جادوی سیاه.

‫اما من به مردم می‌گم،

‫اگه می‌دونستی شریک زندگیت یا بچه‌ت داره آسیب می‌بینه،

‫تلافی نمی‌کردی؟

‫یا فقط می‌شستی و هیچی نمی‌گفتی؟

‫معلومه که سعی می‌کنی مقاومت کنی

‫و نذاری آسیب ببینن،

‫با هرچیزی که در اختیارت داری.

‫و ما این جادوی خیلی قدرتمند رو داریم.

‫جادوگری، مثل همه‌ی ادیان،

‫پیچیده و اغلب متناقضه.

‫و حالا می‌دونم که نفرین کردن در این آیین انجام می‌شه.

‫برای همین با یه کشیش وودوی

‫شناخته‌شده تماس گرفتم،

‫به این امید که شاید از جستجوی من

‫برای یافتن جادوی سیاه استقبال کنه.

‫درود بر شما، خوش آمدید. ‫متشکرم.

‫دستاتون رو برای من بشورید و بفرمایید تو.

‫باشه، حتماً.

‫این یه جور تبرکه. ‫ممنونم.

‫و یه راه شیک برای اینکه ‫بهتون ضدعفونی کننده بزنم.

‫و به خانه‌ی شاهزاده‌ی الهی خوش آمدید.

‫خیلی ممنونم.

‫اینجا مکان مقدس منه.

‫می‌شه گفت اتاق عبادتگاه منه.

‫شما تو این اتاق «سانتریا» می‌بینید،

‫«لوکومی» می‌بینید،

‫«ایفا» می‌بینید،

‫و قطعاً حضور «وودو» رو هم تو این اتاق می‌بینید.

‫یه چیزی که توجهم رو جلب کرد ‫این مجسمه این پایینه.

‫می‌شه یه کم در موردش بهم بگید؟

‫باید مراقب اون باشی.

‫بلند شو. ‫باشه.

‫این یه همزاد روحه،

‫یه جنگجوئه، اگه بخوای اینطور بگی.

‫کارهای بدی رو که من نمی‌تونم

‫در عالم روح انجام بدم، اون انجام می‌ده.

‫و هر کدوم از این میخ‌ها ‫نمایانگر یه مأموریت موفقه

‫که این ایزد انجام داده.

‫این مجسمه کارهای قدرتمندی برام کرده.

‫و برای همین مردم رو ازش دور نگه می‌دارم.

‫می‌شه بگید مردم معمولاً

‫برای چه جور چیزایی پیش شما میان؟

‫میان که متبرک بشن،

‫پاکسازی بشن،

‫محافظت بشن.

‫من با نیاکان ارتباط می‌گیرم،

‫با ایزدان «لوآ» و «اُریشا» ارتباط می‌گیرم،

‫و قطعاً نیاز دارم که ذهن مراجع هم

‫در مراسم فعال باشه.

‫پس نمی‌تونم کاری رو برات انجام بدم، می‌دونی،

‫که خودت حاضر به پذیرشش نباشی.

‫شاید درخواستم کمی عجیب به نظر برسه،

‫ولی من دنبال یه نفرین می‌گردم،

‫یه جور طلسم.

‫نه برای اینکه چیزی رو جلوی دوربین ثابت کنم،

‫بلکه برای اینکه شخصاً به خودم ثابت کنم

‫که می‌تونم چیزی رو تجربه کنم.

‫اصلاً برام منطقی نیست.

‫دنبال یه نفرین می‌گردی که چی رو اثبات کنی؟

‫یعنی یه چیز مثبت، یه برکت،

‫یه چیز معجزه‌آسا این کار رو برات نمی‌کنه،

‫حتماً باید نفرین باشه.

‫یه چیز مثبت حس می‌کنم می‌تونه ‫یه اتفاق روزمره باشه،

‫که هر روز اتفاق میفته،

‫در حالی که چیزی مثل نفرین

‫شاید خیلی غیرعادی‌تر باشه

‫و چیزی باشه که باور شخصی من رو

‫تأیید کنه.

‫به عنوان یه مرد سیاه‌پوست تو آمریکا،

‫من دقیقاً برعکسش رو حس می‌کنم.

‫من هر روز با نفرین سر و کار دارم،

‫هر روز از جهنم می‌گذرم.

‫آدم‌هایی که هر روز نفرین شدن

‫برای کمک به من زنگ می‌زنن و باهام تماس می‌گیرن.

‫حالت عادی، نفرین شدنه.

‫و برای همین حرفت، بی‌احترامی نباشه،

‫تقریباً طلبکارانه به نظر میاد.

‫نکته‌ی خوبیه،

‫و اصلاً قصد ندارم قضیه رو سبک جلوه بدم.

‫حس می‌کنم دنبال یه چیز تکان‌دهنده‌ام

‫که بتونه توجهم رو جلب کنه

‫و به من یه درکی بده از اینکه

‫شاید چیزی فراتر از این دنیای مادی وجود داره.

‫نمی‌تونم بهت بگم این کار چقدر خطرناکه.

‫و داری خودت رو در معرض چی قرار می‌دی،

‫از دست دادن همه‌چیز.

‫اوه، الان حرفام شبیه کشیش‌های انجیلی می‌شه.

‫تو رسماً داری به شیطان التماس می‌کنی

‫که درِ خونه‌ت رو بزنه،

‫فقط برای اینکه بهت ثابت کنه خدا وجود داره.

‫جهان ما قوانینی داره.

‫و حتی قبل از اینکه چیزی از دهنمون دربیاد،

‫باید تو ضمیر ناخودآگاهمون باشه.

‫پس کائنات همین الان درخواستت رو شنیده.

‫زاویه‌ی دیدی که شما ازش به دنیا نگاه می‌کنید

‫چیزی نیست که دیدنش برای من خیلی راحت باشه.

‫ما باید چیزها رو خودمون تجربه کنیم،

‫و این کاریه که من دارم می‌کنم،

‫من دنبال یه تجربه‌ی شخصی‌ام.

‫ترس من در حال حاضر اینه

‫که چرخ‌ها به حرکت دراومدن.

‫چون مهم نیست تو به من چی می‌گی،

‫تو همین الان این انرژی رو آزاد کردی،

‫و من فقط می‌تونم بپذیرم ‫که تو کاملاً به چیزی که می‌گی

‫باور داری، و این من رو می‌ترسونه.

‫یه نفرین می‌تونه به زندگیت پایان بده،

‫اونوقت چی رو داری ثابت می‌کنی؟

‫«خب من الان مُردم، ولی وای،

‫حالا می‌دونم واقعاً چیزی فراتر از این دنیا هست.»

‫اوه، نبینم به من زنگ بزنید

‫ساعت دو نصفه‌شب

‫بگید این یارو مرده،

‫اصلاً نمی‌خوام همچین چیزی بشنوم.

‫اصلاً نمی‌خوام بشنوم.

‫هی، چطوری؟

‫سلام علی.

‫اینجا یه کم روزای سختی رو گذروندیم.

‫به سختی می‌تونم کسی رو قانع کنم

‫که منظور و نیتم چیه.

‫وقتی باهاشون حرف می‌زنی چی می‌شه؟

‫خب، خیلی مقاومت می‌کنن

‫و مثلاً، می‌دونی، سعی می‌کنن بهم یادآوری کنن

‫که من چقدر خوشبخت‌ترم

‫نسبت به خیلی‌های دیگه تو دنیا.

‫آره، یعنی می‌فهمم چرا،

‫اگه فقط بگی این یه جور سفر شخصیه،

‫«این سفریه که من توش هستم»،

‫این حرفا برای مردم شبیه شعارهای توخالیه، می‌دونی؟

‫فکر کنم باید یه راه بهتری

‫پیدا کنم تا بگم چرا این موضوع برام مهمه.

‫چون واقعاً جدی‌ام.

‫و فکر می‌کنم اگه برم بگم،

‫«هی، من دنبال یه برکت می‌گردم»،

‫و بعد تو خیابون راه برم

‫و یه اسکناس ۱۰ دلاری پیدا کنم،

‫حس می‌کنم این نظرم رو عوض نمی‌کنه.

‫اون تاییدی نیست که دنبالشم.

‫اصلاً نگران نیستی

‫که اگه کسی رو پیدا کنی که حاضر باشه نفرینت کنه،

‫واقعاً چه شکلی خواهد بود؟

‫می‌دونی، دیگه نمی‌دونم

‫چی رو در مورد این چیزا باور کنم.

‫فکر کنم اوایل کار،

‫شاید شکاک‌تر بودم، ولی هرچی روزا می‌گذره،

‫دیگه مطمئن نیستم چی فکر می‌کنم.

‫آیا واقعاً باید نگران نفرین شدن باشم؟

‫و آیا اصلاً مدرک واقعی‌ای وجود داره

‫که جادو می‌تونه واقعی باشه؟

‫خوشبختانه، کسانی هستند ‫که دارن علمِ

‫این پدیده رو مطالعه می‌کنن.

‫مؤسسه‌ی علوم نوتیک که ۵۰ سال پیش ‫توسط فضانورد آپولو ۱۴،

‫دکتر ادگار میچل تأسیس شد،

‫یکی از مراکز پیشرو در زمینه‌ی تحقیق

‫در مورد قدرت آگاهی انسانه.

‫چیزی که ما مطالعه می‌کنیم ‫تجربیات استثناییه.

‫این حسن تعبیر ماست.

‫اما منظور تجربه‌ی عرفانی، تجربه‌ی روانی،

‫و انواع دیگر تجربیات دگرگون‌کننده‌ست.

‫اهداف مؤسسه‌ی علوم نوتیک چیه؟

‫ما یه فرضیه‌ی کاری داریم

‫که همه‌ی ذهن‌ها به هم متصلن.

‫پس بخشی از هدف، آزمودن ایده‌هاییه

‫که این فرضیه رو تأیید یا رد کنن.

‫بیشتر وقتا هم تأییدش می‌کنیم.

‫و البته، این بخشی از سنت‌های باطنیه

‫که قدمتشون به اندازه‌ی خود بشریته.

‫و ما داریم سعی می‌کنیم ‫ابزارهای علم رو به کار بگیریم

‫تا چیزی رو بهتر درک کنیم که ظاهراً

‫پیشینیان خیلی خوب می‌دونستن.

‫من به طور خاص به ایده‌ی

‫نیروی اراده، جادو،

‫و اینکه آیا نیت فکری

‫واقعاً روی دنیای اطرافمون تأثیر می‌ذاره، علاقه‌مندم.

‫خب تو آزمایشگاه،

‫این نوع آزمایش به عنوان

‫«تأثیر ذهن بر ماده» در نظر گرفته می‌شه.

‫آیا ذهن می‌تونه چیزی رو تغییر بده

‫که از راه دور قابل اندازه‌گیری فیزیکی باشه؟

‫خب، جواب مثبته.

‫بزرگترین دسته‌ی مطالعات

‫شامل سیستم‌های فیزیکی تصادفی می‌شه.

‫داریم در مورد مولدهای اعداد تصادفی الکترونیکی حرف می‌زنیم.

‫شما از کسی می‌خواید در حین تولید بیت‌ها،

‫صرفاً اراده کنه که تعداد «یک»‌ها بیشتر بشه

‫یا تعداد «صفر»ها.

‫و بعد از ۵۰ سال یا بیشتر انجام آزمایش،

‫به عنوان بخشی از یه تست آزمایشگاهی، این کار جواب می‌ده.

‫پس ما همه‌ی اینا رو در نظر می‌گیریم

‫و بعد به این سؤال می‌پردازیم که،

‫«خب، آیا نیروی اراده جواب می‌ده؟»

‫در دنیای واقعی،

‫من می‌گم جملات تأکیدی، وردهای جادویی،

‫و بقیه‌ی این چیزا، جواب می‌دن.

‫ولی معمولاً جواب نمی‌دن

‫با سرعتی نزدیک به اون چیزی

‫که ما تو آزمایشگاه می‌بینیم.

‫تمرین‌کنندگان جادوگری سنتی

‫باور دارن که وردنویسی‌شون

‫می‌تونه روی دنیای اطراف تأثیر بذاره.

‫و حالا دانشمندان دارن شواهدی پیدا می‌کنن

‫که ذهن انسان می‌تونه روی سیستم‌های دیجیتال در آزمایشگاه تأثیر بذاره.

‫یکی از بزرگترین آزمایش‌ها در این زمینه

‫توسط «پروژه‌ی آگاهی جهانی» انجام شد.

‫این گروه، مولدهای اعداد تصادفی رو

‫اطراف شهرهای پرجمعیت قرار دادند

‫تا ببینن آیا افکار و احساسات

‫گروه‌های بزرگ مردم

‫می‌تونه خروجی دستگاه‌ها رو

‫از شانس ۵۰-۵۰ برای «یک» یا «صفر» بودن، منحرف کنه یا نه،

‫به خصوص در طول رویدادهای مهم جهانی.

‫داده‌های ثبت‌شده روی این دستگاه‌ها

‫در حوالی رویدادهای ۱۱ سپتامبر

‫انحرافات قابل توجهی رو نشون داد که برای خیلی‌ها،

‫نشان‌دهنده‌ی وجود یک میدان یکپارچه‌ی آگاهی انسانی بود.

‫من از تمرین‌کنندگان جادو پرسیدم

‫که آیا حاضرن به نوعی یه طلسم منفی

‫یا یه نفرین یا سِحر روی من اجرا کنن.

‫با توجه به تجربیات شما، چقدر احتمال داره

‫که چه من باور داشته باشم چه نه،

‫بازم به نوعی تحت تأثیر قرار بگیرم؟

‫می‌تونی تحت تأثیر قرار بگیری

‫صرفاً به دلایل روانشناختی.

‫یعنی وقتی ناخودآگاهت

‫این ایده رو بپذیره که کسی داره نفرینت می‌کنه،

‫می‌تونه آسیب جدی بزنه.

‫و این می‌تونه روی فیزیولوژی‌ت فشار بیاره،

‫می‌تونه انواع و اقسام کارهای جالب رو بکنه.

‫و اگه من کسی رو پیدا می‌کردم که می‌خواست

‫با این روش آسیب بزنه، سریع ازش فاصله می‌گرفتم.

‫چون خدا می‌دونه دیگه چه فکرهایی تو سرشونه.

‫من اصلاً دلم نمی‌خواد دور و بر همچین آدمایی باشم.

‫جستجوی من برای جادوی سیاه در نیواورلئان هنوز تموم نشده.

‫با یه تمرین‌کننده‌ای ارتباط برقرار کردم

‫که فعالانه جادوی منفی رو

‫به دلایل مشروعی که خودش معتقده، انجام می‌ده.

‫سلام، الیاس. ‫سلام.

‫از دیدنت خوشبختم. ‫منم از دیدنت خوشبختم.

‫بله، حتماً.

‫وای، این مغازه فوق‌العاده‌ست.

‫ممنونم.

‫نیواورلئان خیلی به وودو معروفه،

‫ولی آیین شما چیه؟

‫من «هودو» و جادوگری تمرین می‌کنم.

‫به چندتا سنت دیگه هم وابستگی دارم،

‫ولی مردم من رو به اسم‌های مختلفی صدا می‌زنن.

‫بهم می‌گن مردِ افسونگر، می‌گن جادوگر،

‫بهم می‌گن شعبده‌باز، می‌گن کشیش،

‫اما برای من، همه‌ش یکیه.

‫من علاقه‌مندم در مورد

‫دنیای نفرین‌ها بدونم.

‫حتماً، می‌تونیم قطعاً

‫در مورد نفرین‌ها صحبت کنیم.

‫بسیار خب، از کجا شروع کنیم؟

‫همین الان با فال گرفتن شروع می‌کنیم.

‫باشه، عالیه، انجامش بدیم.

‫چرا نفرین و نه یه چیز دیگه؟

‫توضیحش سخته.

‫حس می‌کنم می‌خوام مرزهای

‫تجربه‌ی شخصی خودم رو تا جایی که می‌تونم پیش ببرم.

‫این حرفم منطقی به نظر میاد؟

‫یعنی تمرین‌کننده‌هایی مثل شما،

‫مرزهای تجربه‌ی خودشون رو جابجا می‌کنن؟

‫آره، درک می‌کنم.

‫فکر می‌کنم تو داری یه سری توافق می‌کنی.

‫داری می‌گی در ازای دانش بیشتر

‫و بینش نسبت به این مفاهیم معنوی باطنی،

‫حاضرم خودم رو در معرض خطر قرار بدم،

‫که به نظرم یه بخشیش شجاعته، یه بخشیش حماقت.

‫و بهترین چیزای زندگی

‫معمولاً از همین ترکیب به وجود میاد.

‫از اینکه بدون حس کردن یه تور نجات کامل، قدم برداری.

‫خب، کارت‌های تاروت فقط یه ابزارن.

‫در واقع کاری که من می‌کنم، صحبت با ارواحه.

‫دارم به طور مشخص در مورد هر کاری که ممکنه انجام بدیم می‌پرسم،

‫که چطور روی تو تأثیر می‌ذاره.

‫پس هرجا کارت جادوگر تو فال بیاد،

‫همونجاست که جادو وارد ماجرا می‌شه.

‫جایی که جادو وارد چت می‌شه، درسته؟

‫خب، هر کسی که چشم بصیرت داشته باشه

‫و حتی یه کم از هنر سر در بیاره،

‫می‌تونه ببینه که رنگ‌ها اینجا یه کم عوض شدن،

‫و حال و هوا بعد از انجام کار تغییر کرده.

‫پس ما از کارت جادوگر،

‫به سه سکه،

‫مرد به دار آویخته، و بعد به «خودِ سایه» می‌رسیم.

‫به نظر میاد زندگی نسبتاً مثبتی داری.

‫به نظر میاد عشق زیادی

‫و فرصت‌های زیادی داری.

‫تو قراره یه کم به اون آسیب بزنی.

‫ولی به چیزی که می‌خوای می‌رسی.

‫یه تجربه به دست میاری

‫و جواب سؤال‌هات رو می‌گیری.

‫تو در ادامه

‫به عنوان «امپراتور» به تصویر کشیده شدی.

‫چیزی که من می‌بینم دگرگونیه،

‫تصوری که از خودت داری تغییر می‌کنه.

‫اما فکر می‌کنم اصل حرفی که کارت‌ها می‌زنن اینه،

‫تو داری دری رو باز می‌کنی

‫که آگاهانه داری می‌گی

‫می‌خوای منفی باشه، به سمت یه مسیر منفی،

‫تا کشف کنی پشتش چیه،

‫و پیداش هم می‌کنی.

‫و این تأثیرات مخربی خواهد داشت

‫روی چیزهایی که همین الانم دور و برت مثبت هستن.

‫درسته. ‫طبق اینا، و متأسفم،

‫ولی این چیزیه که... ‫آره،

‫این چیزیه که کارت‌ها می‌گن.

‫کارت‌ها همین چیزی هستن که الان هستن.

‫و اگه من هنوز بخوام که کار نفرین رو پیش ببرم،

‫شما هنوز با انجام دادنش موافقید؟

‫آره، ولی الان سرگرم‌کننده‌تر شد.

‫خب امروز، قراره یه طلسم بسازیم

‫که عملاً یه نفرین باشه.

‫اول قراره تو رو

‫به یکی از این میخ‌های تابوت گره بزنیم.

‫پس مقداری از موی تو رو،

‫به این میخ تابوت گره می‌زنیم.

‫این باید یه کم سرعتت رو کم کنه،

‫و انجام دادن کارهایی رو که

‫امید داری انجام بدی، برات سخت‌تر کنه.

‫و بعد، آدم‌هایی رو که می‌تونستن

‫بهت کمک کنن، ازت دور می‌کنه.

‫خب، باحال به نظر میاد؟

‫باشه! ‫آره، انجامش بدیم.

‫انجامش بدیم. ‫بسیار خب.

‫ای نیاکان، ای کسانی که

‫خون و عرق و اشک خود را برای وجود ما فدا کردید،

‫شما را فرامی‌خوانم.

‫از شما می‌خواهیم که اینجا با ما باشید.

‫عشق، خرد،

‫راهنمایی و بصیرت شما را در زندگی‌مان می‌طلبیم.

‫بار دیگر، ای نیاکان، ای کسانی که

‫خون و عرق و اشک خود را برای وجود ما فدا کردید،

‫شما را فرامی‌خوانیم،

‫از شما می‌خواهیم که اینجا با ما باشید.

‫جای نگرانی نیست

‫که خیلی بترسونتت، هنوز نه.

‫اما چنین خواهد شد،

‫که به ندای خداوند، خدای خود گوش فرا نخواهی داد،

‫و همه‌ی فرمان‌ها و احکام او را

‫که من امروز به تو امر می‌کنم، به جا نخواهی آورد،

‫که همه‌ی این نفرین‌ها بر تو نازل شود

‫و تو را فراگیرد.

‫خداوند تو را مبتلا خواهد کرد

‫به زوال و به تب،

‫به التهاب و به سوزشی شدید.

‫و تو را دنبال خواهند کرد تا هلاک شوی.

‫و اراده‌ی تو...

‫ما که همه‌ی اینا رو نمی‌خوایم، یا می‌خوایم؟

‫خداوند باران سرزمینت را به پودر

‫و غبار تبدیل خواهد کرد و از آسمان بر تو فرو خواهد ریخت

‫تا نابود شوی.

‫خداوند تو را

‫در زانوان و ساق‌ها مبتلا خواهد کرد.

‫علاوه بر این، همه‌ی این نفرین‌ها بر تو نازل خواهد شد

‫و تو را دنبال کرده و فرا خواهند گرفت

‫تا نابود شوی.

‫یوغی از آهن بر گردنت خواهد نهاد

‫تا تو را نابود کند.

‫ای نیاکان، او این را خواسته است

‫به خاطر تجربه‌اش،

‫میلش به دانستن و آموختن

‫و رشد در آیین معنوی خودش.

‫از شما می‌خواهم که این را به او بدهید،

‫ولی تو خودت این رو خواستی.

‫من خودم این رو خواستم، بله. ‫بسیار خب.

‫حتی اگه این رو نندازی گردنت،

‫بازم بهت وصله.

‫و این روغنِ هلاکت است.

‫روغن هلاکت، یعنی مرگ بر دشمن من.

‫از یه دیگی به اسم «اِنگانگا» میاد،

‫و «اِنگانگا» یعنی احضار ارواح آفریقایی.

‫پس اول کابوس‌ها میان،

‫احساس‌های ناگهانی وحشت، گیجی،

‫مه‌آلودگی ذهن،

‫و بعد بیماری میاد،

‫ناتوانی در خوابیدن، و بعد از دست دادن میاد.

‫باید یه جایی تو این مسیر

‫جلوش رو بگیری.

‫هوم، قبل از اینکه خیلی دیر بشه.

‫هوم، و اگه کاری که لازمه رو نکنی،

‫هرچیزی که گفته شد، همون چیزیه که مقدر شده.

‫بفرما.

‫پس انجامش دادیم؟

‫اوهوم!

‫سنگین‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم.

‫عالیه، قراره سنگین و سنگین‌تر

‫و سنگین و سنگین‌تر بشه، مثل یه یوغ آهنی دور گردنت.

‫همونطور که گفته شد،

‫اگه واقعاً می‌خوای ببینی جواب می‌ده یا نه،

‫پس درش نیار.

‫قراره خوش بگذره.

‫بعد از انجام این کار چه حسی داری؟

‫شیطانی.

‫وای، حتماً خیلی وسوسه‌انگیزه.

‫هست، ولی این همون قدرتیه که داری فرامی‌خونی،

‫شیطان، مگه نه؟

‫خیلی وسوسه‌انگیز.

‫و حالا با توئه.

‫پس نفرین می‌تونه برای یه نفر اتفاق بیفته

‫چه باورش داشته باشه یا حتی ازش خبر داشته باشه،

‫چون جادو داره

‫روی کیفیت روح در دنیای اون فرد تأثیر می‌ذاره.

‫اگه حس قوی‌ای از هویت خودت نداشته باشی،

‫حس قوی‌ای از شخصیت نداشته باشی،

‫و فقط از انرژی اطرافت

‫پیروی کنی، اونوقته که دیگه مهم نیست

‫باورش داری یا نه،

‫اون کیفیت روح رو حس می‌کنی

‫که داره اطرافت دستکاری می‌شه،

‫و تو رو به مسیری می‌بره

‫که منفی خواهد بود.

‫فکر می‌کنم خطر انجام کاری وجود داره

‫که برای خودت مضره،

‫برای اطرافیانت که شاید

‫محافظت نشده باشن، مضره.

‫همونطور که گفتم، آدم‌های شرور وجود دارن،

‫انرژی‌های شرور در کائنات وجود دارن.

‫و اگه بخوای با اونا بازی کنی

‫و ندونی داری چیکار می‌کنی،

‫باید خیلی شانس بیاری که زنده ازش دربیای.

‫تا حالا تأثیرات جادوی سیاه رو

‫دیدی یا تجربه کردی؟

‫اوه آره، وقتی به خونه‌م دزد زد.

‫یه نفر بود، دقیقاً می‌دونستم کیه.

‫وقتی من نبودم، کولر رو هل می‌ده تو،

‫و میاد تو خونه‌م.

‫ولی بعدش رفت سراغ محراب‌ها، اشتباهش همون بود.

‫و مشروب‌های خیلی گرون رو از روی محراب‌ها دزدید،

‫وسایل مقدس رو از روی محراب‌ها برداشت.

‫من فوراً به همه‌ی بزرگانی که تو شهر می‌شناختم زنگ زدم،

‫«این قضیه سر انتقام نیست،

‫ربطی به میل من

‫برای انجام جادوی سیاه نداره،

‫من نمی‌تونم ازش محافظت کنم.

‫اون به حریم مقدس من تجاوز کرده، نمی‌تونم ازش محافظت کنم.

‫باید وادارش کنید اون وسایل رو برگردونه.»

‫هفت روز بعد، مُرد.

‫بسیار خب، لیام، صدام رو داری؟

‫بله، صداتون رو دارم.

‫عالیه، می‌تونی شاتر رو باز کنی.

‫باشه، شاتر بازه.

‫در چند ماه گذشته،

‫با کسانی که جادو تمرین می‌کنن صحبت کردم.

‫حالا، قراره با فراروانشناسانی ملاقات کنم

‫که تحقیقاتشون در مورد «ذهن برتر از ماده»

‫شامل مطالعه‌ی شفادهندگان معنوی هم می‌شه.

‫می‌خوام بدونم شفای معنوی چطور ممکنه رخ بده،

‫و آیا باید نگران نقطه‌ی مقابلش، یعنی جادوی سیاه، باشم؟

‫هرچی نباشه، من الان رسماً یه مرد نفرین‌شده‌ام.

‫وقتی بچه بودم،

‫خانواده‌م خیلی نسبت به پدیده‌هایی که

‫ما اینجا مطالعه می‌کنیم، ذهن بازی داشتن، ‫انواع مختلف شفا.

‫مادرم شفاگر بود، یه چیز خانوادگی بود.

‫و بعد وقتی ۲۰ و چند سالم بود،

‫فهمیدم که مرکز تحقیقاتی «راین» وجود داره.

‫جایی بود که به صورت علمی روی ای‌اس‌پی،

‫پی‌کی، و پدیده‌های مختلفی که بهشون علاقه داشتم، مطالعه می‌کردن.

‫خب، سال‌ها بعد، در سال ۲۰۰۹،

‫من به یه تیم تحقیقاتی پیوستم و اینجا شروع به کار کردم.

‫وقتی مردم به اصطلاح «فراروانشناسی» فکر می‌کنن،

‫به چیزای مختلفی فکر می‌کنن.

‫خیلی‌ها به پاگنده یا هیولای لاک‌نس فکر می‌کنن،

‫یا می‌دونی، دنبال یوفوها گشتن.

‫و اینا موضوعات خیلی جالبی هستن،

‫ولی چیزی نیست که ما در فراروانشناسی مطالعه می‌کنیم.

‫فراروانشناسی در واقع یه علمه

‫که پنج پدیده‌ی خیلی مشخص رو مطالعه می‌کنه.

‫یکی تله‌پاتی، ارتباط ذهن به ذهن.

‫دیگری، روشن‌بینی، یعنی گرفتن اطلاعات

‫در مورد اشیاء یا رویدادهای پنهان.

‫حوزه‌ی سوم، پیش‌آگاهیه،

‫گرفتن اطلاعات از طریق زمان.

‫ما اینا رو با هم گروه‌بندی می‌کنیم و بهشون می‌گیم ای‌اس‌پی

‫یا ادراک فراحسی.

‫علاوه بر ای‌اس‌پی،

‫ما سایکوکینesis یا تأثیر ذهن بر ماده رو هم

‫مطالعه می‌کنیم.

‫حوزه‌ی پنجم، مطالعات بقاست.

‫مطالعات بقا شامل همه چیز می‌شه

‫از تجربیات نزدیک به مرگ،

‫تجربیات خروج از بدن،

‫زندگی‌های گذشته یا تناسخ.

‫پس این پنج حوزه‌ایه

‫که فراروانشناسان مطالعه می‌کنن.

‫این یه لامپ تکثیرکننده‌ی نوره

‫که سطوح خیلی پایین نور رو اندازه‌گیری می‌کنه.

‫آدما به طور طبیعی سطوح خیلی پایینی از نور

‫در طیف فرابنفش تولید می‌کنن.

‫و چیزی که ما اینجا دنبالشیم اینه

‫که ببینیم آیا وقتی مردم دارن شفا می‌دن،

‫مدیتیشن می‌کنن، هنرهای رزمی کار می‌کنن، ‫یا هر فعالیت روانی دیگه‌ای،

‫آیا تغییری در سطح نور ساطع شده ازشون ایجاد می‌شه یا نه.

‫و این کاریه که این دستگاه برای انجامش طراحی شده.

‫ما افرادی رو که می‌گن شفاگر هستن میاریم،

‫تست نمی‌کنیم تا مطمئن شیم شفاگرن.

‫این کار رو تو آزمایشگاه‌های دیگه می‌کنن،

‫کسایی که کار پزشکی می‌کنن این کار رو می‌کنن.

‫کاری که ما اینجا می‌کنیم اینه که سعی می‌کنیم بگیم:

‫«مکانیسم پشت شفا چیه؟»

‫بسیار خب لیام، یه خط مبنای عالی داریم.

‫می‌خوای مدیتیشنت رو الان شروع کنی؟

‫باشه، مدیتیشن رو الان شروع می‌کنم.

‫خب می‌بینی که جلسه‌ی فعال رو شروع کردیم،

‫و یه جهش داشتیم که از خط مبنا، ‫به ۱۲ رسید،

‫در حالی که قبلش زیر هفت بود.

‫فقط یه جهش داشتیم که تا ۱۲ بالا رفت،

‫تفاوت خوبیه،

‫ولی ما دوست داریم یه کم بیشتر از یکی ببینیم.

‫پس دوست داریم ببینیم آیا باز هم

‫از این جهش‌ها در طول جلسه‌ی فعال داریم یا نه.

‫خط مبنا معمولاً حدود ۱۲ تا ۲۰ فوتون در ثانیه‌ست.

‫ما می‌بینیم که این عدد به ۸۰ می‌رسه.

‫این چهار برابر خط مبناست،

‫از نظر آماری خیلی بزرگه.

‫ولی آدمایی رو هم می‌بینیم که ‫به صدها و هزارها می‌رسن.

‫برای فهمیدن این موضوع نیازی به آمار نداری.

‫یه اتفاق غیرعادی تو آزمایشگاه داره میفته.

‫خب، تقریباً در تمام مدت

‫یه خط مبنای صاف داشتیم. ‫باشه.

‫ولی یه تغییر جزئی وجود داشت.

‫هوم! ‫و اگه نگاه کنی

‫به نمودار این طرف، می‌تونی ببینی،

‫به محض اینکه شروع کردی، ‫این جهش رو تا ۱۱ یا ۱۲ دیدیم.

‫حالا، معمولاً ما می‌خوایم ‫چندین جهش مثل این ببینیم.

‫پس من این رو یه نشانه‌ی خیلی قوی در نظر نمی‌گیرم،

‫ولی یه شروعه.

‫باشه.

‫اگه این انرژی زیستی، ‫اگه این نور فرابنفش

‫که از آدما ساطع می‌شه، ‫به عنوان یه موج حامل استفاده بشه

‫برای انتقال اطلاعات بین آدما

‫و اجازه بده شفا در یه شخص دیگه رخ بده،

‫شاید این چیزیه که ما تو آزمایشگاهمون پیدا می‌کنیم.

‫این جاییه که ما الان هستیم،

‫در حال بررسی شفا در حوزه‌ی فراروانشناسی.

‫اگه آدما توانایی شفا دادن رو دارن،

‫فکر می‌کنید آدما این توانایی رو هم دارن

‫که برعکسش رو انجام بدن

‫و کسی رو نفرین کنن،

‫مثلاً، و مریضش کنن؟

‫من... من نمی‌فهمم،

‫چرا باید اجازه بدی کسی عمداً بهت آسیب بزنه؟

‫هر کسی که بتونه روی کسی به شکل سالم تأثیر بذاره

‫ممکنه بتونه به شکل منفی هم روش تأثیر بذاره

‫و به سلامتیش آسیب بزنه.

‫هیچکس نمی‌خواد خودش رو در معرض خطر قرار بده.

‫چرا باید واقعاً اجازه بدی کسی این کار رو بکنه؟

‫این کار خطرناکیه.

‫می‌دونم تو فکر دیگه‌ای تو سرت داری.

‫آره، نه، نه.

‫خب، می‌دونی، دیگه رو بازی می‌کنم.

‫من با آدمایی بودم

‫که ادعا کردن این توانایی رو دارن.

‫البته! ‫و من ازشون خواستم

‫که این کار رو با من بکنن.

‫بسیار خب، چه حسی داری؟

‫من الان وسط همین ماجرام.

‫باشه، اگه کمک خواستی، بهم بگو.

‫شوخی نمی‌کنم.

‫چند هفته بعد از اینکه الیاس من رو نفرین کرد،

‫شروع کردم به دیدن یه سری خواب‌های خیلی نگران‌کننده.

‫آخریش واقعاً تکونم داد

‫و باعث شد تمام روز احساس اضطراب کنم.

‫فکر کنم باید در مورد خطرات کاری که

‫احتمالاً دارم با روانم می‌کنم، مشاوره بگیرم.

‫متوجه شدم نفرین رو

‫الان دور گردنت ننداختی.

‫خب بهم گفته شد که وقتی دور گردنمه

‫در قوی‌ترین حالتشه.

‫ولی در هر صورت به من وصله

‫و کارش رو در هر حال انجام می‌ده.

‫حدود ۳ تا ۴ هفته بعد از اون تجربه،

‫شروع کردم به دیدن یه سری خواب‌های خیلی بد.

‫خواب‌هایی که خشن‌تر بودن، شوم‌تر بودن.

‫خواب دیدم که اسیر شده بودم

‫یا یه چیزی می‌خواست،

‫می‌خواست گربه‌م رو شکنجه کنه

‫و من رو مجبور کنه تماشا کنم.

‫تنها راه برای جلوگیری از این اتفاق

‫این بود که من

‫سعی کنم گربه‌م رو خلاص کنم

‫تا عذاب نکشه.

‫و اون خواب

‫واقعاً، واقعاً اذیتم کرد.

‫حتماً. ‫آره.

‫اون یکی از لحظاتی بود که،

‫به خصوص وقتی حس کردم،

‫شاید این چیزا داره بهم اثر می‌کنه.

‫برای من، دنبال کردن همچین چیزی،

‫دنبال کردن نفرین‌ها،

‫خطرات روانی بالقوه‌ش برای من چیه؟

‫خب، فکر کنم بعضی‌هاش رو

‫همین الانم تجربه کردی، درسته؟

‫اضطراب و، درسته،

‫یه جور ترسی که به وجود اومده.

‫فکر می‌کنم اینا یه جورایی طبیعی‌ان،

‫عادی‌ان، درسته، تلقین‌ها.

‫ذهن منطقی رو دور می‌زنن.

‫مستقیم میرن سراغ ناخودآگاه،

‫ذهن منطقی رو دور می‌زنن،

‫و بعد تأثیر می‌ذارن،

‫نه تنها روی انتظارات و تصوراتت،

‫بلکه روی رفتارهات بدون اینکه خودت آگاه باشی.

‫به نظر من، خطرش اینه که بعدش

‫کنترل رو به دست می‌گیره و همه‌چیز منفی می‌شه،

‫همه‌چیز یه مشکل می‌شه.

‫و کاری که تو کردی این بود که رفتی و گفتی،

‫«من الان می‌خوام به سمت منفی متمایل بشم.»

‫خب این رو تا کجا می‌خوای ادامه بدی؟

‫در چه نقطه‌ای اضطراب کافی برات وجود داره،

‫خواب‌های بد کافی برات وجود داره،

‫چیزهای کافی برات وجود داره تا یه تصمیمی بگیری

‫که به سمت مثبت متمایل بشی؟

‫هرچقدر هم که ناراحت‌کننده بوده باشن،

‫فکر نمی‌کنم کابوس‌های خشنم

‫برای قانع کردن من کافی باشن

‫که وجود جادو رو هنوز باور کنم.

‫پس تصمیم گرفتم فراتر برم.

‫دنبال یه نفرین دیگه می‌گردم، از جایی که معروفه

‫به داشتن بعضی از قدیمی‌ترین آموزه‌های ثبت‌شده‌ی جادو

‫در جهان.

‫شاید این به بازی گرفتن سرنوشته،

‫ولی من نفرینم رو با خودم نگه می‌دارم

‫وقتی به جایی سفر می‌کنم که بهش می‌گن:

‫«سرزمین جادوی سیاه».

‫دارم به روستای «مایونگ» سفر می‌کنم

‫در شمال شرقی‌ترین نقطه‌ی هند.

‫«مایونگ» که در کرانه‌های رود پهناور «براهماپوترا» قرار گرفته،

‫سبک زندگی سنتی‌ش

‫تاریخ غنی‌ش در جادو،

‫جادوگری و حتی قربانی کردن انسان رو پنهان کرده.

‫تبار ناگسسته‌ی آموزه‌های جادویی‌ش

‫نسل به نسل

‫برای صدها سال منتقل شده.

‫امروزه، انجام جادوی سیاه غیرقانونیه،

‫و این آیین‌ها در خفا انجام می‌شن.

‫خوشبختانه، یه دوست قدیمی دارم

‫که یه روزنامه‌نگار باتجربه اینجا تو هنده

‫و قبول کرده کمکم کنه تا

‫بعضی از تمرین‌کنندگان جادوی مرموز هند رو پیدا کنم.

‫«مایونگ» جای کوچیکی نیست.

‫باید مساحتش حدود، شاید ۵۰، ۶۰، ۷۰

‫کیلومتر مربع باشه.

‫و «مایونگ» تقریباً مرکز

‫تمام جادوی سیاه در این کشوره.

‫خب اینجایی که ما امروز هستیم

‫یه معبده که صدها ساله

‫اینجا بوده.

‫و یه مکان اصلیه

‫که مردم میان تا خودشون رو پاک کنن

‫از هر جادوی سیاهی که روشون انجام شده.

‫چقدر سخته که بتونیم

‫خودمون از نزدیک اجرای جادوی سیاه رو ببینیم؟

‫طبق قانون هند ممنوعه، خیلی سخته.

‫مردم حتی می‌ترسن در موردش حرف بزنن،

‫چه برسه به اینکه بهت نشون بدن.

‫کار آسونی نخواهد بود.

‫این تمرین‌کننده‌ای که اینجاست،

‫کمک می‌کنه جادوی سیاه رو از روت برداره.

‫یعنی ممکنه یکی برات طلسمی بذاره،

‫اون همه‌ی اون ارواح رو دور می‌کنه.

‫می‌گه می‌تونه اون رو برات پاک کنه.

‫«تارا بابا» یکی از تمرین‌کنندگان عرفانی تانترای هنده

‫که گفته می‌شه توانایی این رو دارن که

‫دنیاهای فیزیکی و ماوراءالطبیعه‌ی ما رو به هم ببافن.

‫امیدوارم بیشتر یاد بگیرم

‫در مورد قدرت این آیین باستانی

‫قبل از اینکه دنبال تجربه‌ی جادوی سیاه برم.

‫اینا دوستاتن؟

‫آها، پس این تسخیر

‫توسط جن هست. ‫آره، آره، آره!

‫از دیدن صحنه‌های یه جن‌گیری واقعی شوکه شدم.

‫چه ارواح خبیث باشن یا صرفاً باور

‫از طریق قدرت تلقین،

‫در هر صورت، یادم افتاد که ذهن ما چقدر می‌تونه

‫شکننده و مستعد این خطرات باشه.

‫به خصوص اگه خودمون دنبالشون بریم.

‫آیین معنوی «تانترا»

‫البته خیلی فراتر از جادوگریه.

‫آموزه‌های اون که اولین بار در قرن ششم ثبت شد،

‫می‌گن که هر چیزی در این دنیای مادی

‫به هم متصله و با قدرت الهی زنانه آمیخته شده.

‫وسواس من برای پیدا کردن جادوی سیاه

‫با یه اصل مهم تانتریک همسو به نظر میاد.

‫اینکه با درگیر شدن فعالانه با موانع معنوی‌مون،

‫مثل میل و ترس،

‫می‌تونیم یاد بگیریم بر اونا غلبه کنیم

‫و از نظر فیزیکی و معنوی با تمام چیزایی که

‫اطرافمونه در هم تنیده بشیم.

‫امشب یه فستیوال مهم هندوهاست،

‫و در معابد سراسر کشور،

‫جشن‌های بزرگی به افتخار «لرد گانش» برگزار می‌شه.

‫فرصت مهمیه

‫برای پیدا کردن چندتا تمرین‌کننده‌ی جادوی محلی.

‫برای کمک به من برای گشتن تو فستیوال،

‫با راهنمای محلی

‫و عکاس حیات وحش، «چامپاک» ملاقات می‌کنم.

‫با شروع جشن‌های شبانه،

‫تیم ما یه ارتباط مهم برقرار می‌کنه

‫با این تمرین‌کننده‌ی تانترای مرموز

‫که قبول کرد یه مراسم جادوی سیاه انجام بده،

‫ولی فقط تو جنگل دورافتاده.

‫تانتریک‌های محلی بهمون توصیه کردن

‫که به دل طبیعت وحشی نزنیم

‫با این تمرین‌کننده‌ی ناشناس.

‫اما وقتم اینجا داره تموم می‌شه

‫و مصممم که یه مراسم

‫جادوی سیاه رو خودم تجربه کنم.

‫درسته.

‫باشه!

‫این چیزیه که بهتون گفت؟

‫سلاحی در کار خواهد بود؟

‫خب، حدس می‌زنم این اطلاعات جدیدیه.

‫بعدش نمی‌تونیم برگردیم پایین.

‫نه! ‫خیلی دورافتاده به نظر میاد.

‫درسته.

‫درسته، حدس می‌زنم باید روش بخوابیم و ببینیم چیکار می‌تونیم بکنیم

‫چون نمی‌خوام برگردم خونه و بهش نرسم،

‫ولی قطعاً نمی‌خوام کسی رو به خطر بندازم.

‫آره!

‫مریدان معنوی هند زود بیدار می‌شن

‫تا نمازهای روزانه‌شون رو شروع کنن.

‫جایی که هم زندگی و هم مرگ جشن گرفته می‌شه.

‫امروز روز آخر ما اینجاست،

‫آخرین شانس ما برای پیدا کردن جادوی واقعی.

‫پس با وجود هشدارها،

‫من و گروهم تصمیم گرفتیم با اون تانتریک ملاقات کنیم،

‫که حاضره ما رو به محل تمرین معنوی‌ش ببره

‫در اعماق کوه‌های جنگلی.

‫با وسایل بسته‌بندی شده،

‫صعود یک و نیم مایلی رو به سمت یه غار شروع می‌کنیم

‫جایی که اون الهه‌ی خودش، «چیناماستا» رو فرا می‌خونه.

‫به نظر مناسبه که سفر من

‫برای پیدا کردن روشنایی از دل تاریکی ‫من رو به «چیناماستا» رسونده،

‫الهه‌ی هم زندگی و هم مرگ،

‫الهه‌ی تخریب و بازآفرینی،

‫الهه‌ی تناقضات.

‫وقتی به مقصدمون نزدیک می‌شیم،

‫از یه حلقه‌ی آتش‌های بوته‌ای عبور می‌کنیم.

‫بهم گفته شد که خیلی بیشتر از برگ‌های خشک نمی‌سوزن.

‫شاید فقط نفرینیه که همین الانشم بهم وصله،

‫ولی نمی‌تونم جلوی این فکر رو بگیرم که ‫راه‌های فرار ما

‫داره بسته می‌شه.

‫تانتریک‌ها فضای مقدس رو آماده می‌کنن

‫با پیشکش‌هایی برای خدایان

‫در حالی که منتظر شب هستیم.

‫امشب، تانتریک اینجا قراره سعی کنه

‫روح «چیناماستا» رو فرا بخونه.

‫بله. ‫و اون روح

‫قراره در مورد ما قضاوت کنه.

‫با نزدیک شدن شب،

‫تانتریک ذهنش رو متمرکز می‌کنه،

‫آماده برای مراسم امشب.

‫قبل از اینکه فرصت کنم به انتخاب‌هایی که

‫من رو به اینجا رسوندن فکر کنم،

‫به فضای مقدس فراخونده می‌شم.

‫لیام، بیا، بیا اینجا.

‫هیچوقت تا حالا سرنوشتم اینقدر به معنای واقعی کلمه

‫در دست خدایان نبوده.

‫حس خوبیه، آروم باش.

‫هوم، بله.

‫هوم؟ ‫هوم، آروم باش.

‫نمی‌دونم منتظر چی بودم.

‫شاید خود الهه از دل شعله‌ها بیرون بیاد.

‫اما جادوی واقعی یه حقه بازی روی صحنه نیست.

‫حس خوبی دارم، حس قدرت می‌کنم.

‫بله، بله.

‫هوم، بله، می‌کنم.

‫وقت‌هایی تو زندگیم بوده که سرنخ‌هایی پیدا کردم

‫که شاید همه‌مون به طور جهانی و معنوی

‫به هم متصلیم، به شکلی

‫که تعریف عقلانی‌ش سخته.

‫دارم کم‌کم می‌فهمم که جستجوی من برای یه نفرین نیست.

‫من دنبال یه درم،

‫یه دروازه به سوی الوهیت،

‫چیزی که قبلاً تجربه‌ش کردم.

‫یه اتفاق بزرگ تو زندگیم افتاد،

‫یه تصادف بزرگ تو صخره‌نوردی داشتم.

‫آره، می‌دونم قبلاً در موردش بهم گفتی.

‫داشتم یه مسیر بزرگ رو تو انگلیس صعود می‌کردم.

‫رسیدم به بالاترین نقطه،

‫و بعد پام تو صخره گیر کرد.

‫فهمیدم که موقع بالا رفتن به اندازه‌ی کافی

‫ابزار حمایتی تو صخره نذاشتم.

‫معنیش این بود که

‫اگه می‌افتادم احتمالاً می‌خوردم زمین.

‫وحشت بود، وحشت مطلق،

‫چون باید پام رو از صخره‌ای که گیر کرده بود درمیاوردم.

‫و لحظه‌ای که پام دراومد،

‫دستام رها شدن، و افتادم.

‫فقط یادمه دستام رو گذاشتم روی چشمام.

‫فقط یادمه با خودم فکر کردم، «قراره بمیرم.

‫فقط نمی‌خوام وقتی اتفاق میفته ببینمش.»

‫اینجاست که قضیه عجیب می‌شه.

‫من از وحشتناک‌ترین ترسی که تو عمرم داشتم

‫به یه حس فوق‌العاده،

‫یه حس فوق‌العاده‌ی سعادت رسیدم.

‫اونقدر احساس آرامش می‌کردم

‫به شکلی که باورنکردنی بود.

‫تا همین امروز، هیچ منطقی نداره.

‫از شانس خوبم، به زمین نخوردم، و با خودم گفتم،

‫«من زنده‌ام.»

‫حس کردم چیزی رو لمس کردم

‫که در سطح طبیعی و عادی ما نبود.

‫و نمی‌دونم اون چیه،

‫نمی‌دونم چی بود، و اذیتم می‌کنه.

‫اذیتم می‌کنه که باعث می‌شه حس کنم

‫این چیزا رو نمی‌فهمم

‫یا آماده نیستم بهشون نگاه کنم.

‫می‌دونم این برای اکثر مردم منطقی نیست،

‫که مثلاً، «چرا باید این کار رو بکنی؟»

‫من تقریباً می‌خوام تاریکی رو تجربه کنم

‫تا بدونم که روشنایی وجود داره.

‫و فکر می‌کنم این چیزیه که دنبالشم.

‫حالا می‌دونم که اگه بخوام به خودم ثابت کنم

‫تجربه‌ی سقوطم تو صخره‌نوردی واقعی بوده،

‫نمی‌تونم از به خطر انداختن خودم بترسم.

‫پس دارم دنبال خطرناک‌ترین جادویی که می‌تونم پیدا کنم می‌گردم.

‫من به «کاتماکو» در جنوب مکزیک اومدم،

‫یه شهر زیبا و عمیقاً معنوی.

‫از قضا، شهرتش بیشتر

‫به خاطر کلیسای کاتولیک محترمش نیست،

‫بلکه به عنوان یه قبله‌گاه برای ‫جادوگریه.

‫سنت غنی شمنیسم این شهر

‫به تمدن باستانی «اولمک» برمی‌گرده

‫و هنوزم خونه‌ی خیلی از جادوگران زن و مرده

‫که بهشون «بروهو» و «بروها» می‌گن.

‫هر سال، یه فستیوال برگزار می‌شه

‫در سواحل دریاچه‌ی «کاتماکو»،

‫گردهمایی خیلی از تمرین‌کنندگان جادوگری منطقه.

‫هزاران نفر از مردم میان تا ببینن

‫شمن‌هایی که با لباس‌های خارق‌العاده در شهر رژه می‌رن.

‫جشنی از آیین جادویی

‫و تاریخ بسیار محترمشون.

‫و برای خیلی از بازدیدکننده‌ها،

‫این یه فرصته که با «بروهو»ها ملاقات کنن

‫تا یه طلسم جادویی بگیرن

‫برای سلامتی بهتر، بخت و اقبال،

‫یا شاید یه چیز شوم‌تر.

‫و البته، من اینجام تا با یکی از «بروهو»ها ملاقات کنم

‫و هنوز دنبال یه تجربه‌ی معنوی‌ام

‫از طریق قدرت جادوی سیاه.

‫سلام!

‫در ادیان مسیحی،

‫می‌گن که شیطان یه موجود منفی و شروره.

‫چرا شما حس می‌کنید که اینطور نیست؟

‫من دنبال یه درخواست غیرعادی‌ام.

‫دنبال کسی می‌گردم که من رو نفرین کنه.

‫این کاریه که شما می‌تونید انجام بدید؟

‫چه چیزای بالقوه‌ای ممکنه برام اتفاق بیفته

‫وقتی این درخواست رو بکنم؟

‫من همین الانشم یه نفرین بهم وصله،

‫ولی یه حسی بهم می‌گه

‫هنوز چیزای بیشتری برای تجربه کردن هست.

‫برای همین امشب، «خوان» من رو به یه عشای ربانی شیطانی دعوت کرده.

‫بهم گفته شده این اولین قدمه

‫برای بستن پیمان با شیطان.

‫خب امشب دیدن و بخشی از این ماجرا بودن خیلی سنگین بود.

‫حرف زدن در مورد احساسش سخته،

‫حسی که بهت دست می‌ده،

‫سطح انرژی‌ای که بهت دست می‌ده

‫وقتی تو یه محیط اینجوری هستی.

‫موسیقی، دود، آتش، طبل‌ها،

‫همه‌ش داره درونت جمع می‌شه،

‫و یه انرژی خیلی قدرتمندی ایجاد می‌کنه.

‫و می‌فهمم چرا این تو رو در یه حالتی قرار می‌ده

‫که می‌تونه تو رو مستعد باور کردن کنه،

‫یا بعضی‌ها می‌گن تو رو

‫در یه حالتی قرار می‌ده که آماده‌تر باشی برای دریافت

‫و ارتباط با دنیای ارواح.

‫خب امشب، در تئوری، من این گفتگو رو باز کردم،

‫این مکالمه رو با شیطان.

‫ولی این فقط بخش اولشه.

‫فردا، می‌ریم به غار شیطان.

‫«خوان» می‌گه اونجا یه ارتباط قدرتمندتر

‫و مستقیم‌تر با دنیای ارواح داره.

‫و اونجا، قراره با شیطان پیمان ببندم

‫تا این نفرین رو روی من بذاره.

‫فکر می‌کنم تفاوت این یکی

‫و اینکه چطور بازی عوض شده

‫اینه که تو این سناریو،

‫من باید دقیقاً بنویسم که چی می‌خوام اتفاق بیفته.

‫پس من نمی‌خوام قدرت کس دیگه‌ای رو امتحان کنم،

‫در واقع دارم یه نفرین برای خودم درخواست می‌کنم.

‫دارم با شیطان پیمان می‌بندم

‫تا یه چیز منفی درخواست کنم،

‫یه بیماری، یه آسیب، یا حتی مرگ.

‫می‌خوام یه تلاش جدی بکنم

‫برای تجربه کردن یه چیز ماوراءالطبیعه.

‫اما آیا ماوراءالطبیعه‌ست

‫یا فقط دارم از ذهن خودم علیه خودم استفاده می‌کنم؟

‫باید خیلی با دقت فکر کنم

‫در مورد چیزی که تو این پیمان می‌نویسم.

‫چیزی که درخواست می‌کنم اونقدر شدیده

‫که حتی نمی‌خوام با کسی در میون بذارمش

‫چون ممکنه عواقب خیلی واقعی‌ای

‫برای کاری که دارم می‌کنم وجود داشته باشه، و چه جادویی باشه چه روانشناختی،

‫حدس می‌زنم باید صبر کنم و ببینم.

‫شیطان، این درخواست من از توئه،

‫و من با فروتنی اون رو به تو تقدیم می‌کنم.

‫آیا ارتباط یا پیوندی می‌بینی

‫بین قدرت تلقین و جادو؟

‫قطعاً، بعد از اینکه تو مکزیک بودم

‫و اون درخواست رو برای خودم کردم،

‫با خودم فکر می‌کنم که آیا اون حتی خواب‌ها رو یه سطح بالاتر برد یا نه.

‫قطعاً حس می‌کنم ایده‌ی اینکه ‫همیشه مراقب باشم

‫و نسبت به موقعیت‌ها محتاط‌تر باشم

‫قطعاً تشدید شده،

‫این حس که شاید الان باید

‫یه کم محتاط‌تر باشی.

‫از انجام دادنش پشیمونی؟

‫من واقعاً یه ترس بزرگ دارم

‫که ممکنه یه آسیب فیزیکی به خودم زده باشم.

‫ما می‌دونیم که علم چیزایی رو ثابت کرده

‫مثل اثر دارونما و نوسِبو،

‫و ذهن ما می‌تونه تأثیرات فیزیکی

‫روی بدنمون داشته باشه وقتی باور می‌کنیم.

‫احساس پشیمونی من ممکنه متفاوت باشه

‫اگه بفهمم که نتایج پزشکی من

‫مشکلی رو نشون بده که شش ماه پیش نداشتم.

‫خب دوچرخه‌سواری کوهستان قطعاً یکی از

‫بزرگترین علایق من تو زندگیه.

‫واقعاً هیچی مثل پایین اومدن از مسیرها نیست،

‫گاز دادن، خوش گذروندن.

‫و باید اعتراف کنم، از وقتی رفتم نیواورلئان،

‫نفرین شدم،

‫و بعد از غار مکزیک بیرون اومدم،

‫از دوچرخه‌سواری زده شدم و این حالم رو گرفته.

‫پس تصمیم گرفتم الان اون رو پشت سر بذارم.

‫باید برم تو مسیرها، یه کم خوش بگذرونم،

‫و فقط به این چیزا فکر نکنم، می‌دونی؟

‫رفیق، خوبی؟

‫آخ، زانوم، آخ...

‫آره...

‫عکس‌برداری بیمارستان نشون داد چیزی نشکسته، خدا رو شکر،

‫ولی یه بریدگی عمیق داشتم که بخیه لازم داشت.

‫ورم زانو خیلی شدید بود

‫و پنج شش هفته طول کشید

‫تا بتونم دوباره درست راه برم.

‫حتی وقتی سعی کردم ازش فرار کنم،

‫ذهنم درگیر نفرین‌هاست.

‫هرجا توجهت بره، انرژی‌ت هم همونجا می‌ره.

‫و می‌ترسم که دارم برای خودم خطرناک می‌شم.

‫چیزی که عجیبه اینه که فیلم نفرین

‫«الیاس» رو چک کردم و جایی که دقیق شد، شوکه‌م کرد.

‫خداوند تو را در زانوان

‫و ساق‌ها مبتلا خواهد کرد.

‫آیا جادو واقعیه،

‫و اگه آره، از کجا میاد؟

‫جادو این حقیقته

‫که تو یه موجود زنده‌ای که در حال حاضر وجود داری

‫و اونقدر آگاهی که این سؤال رو بپرسی.

‫این جادوئه.

‫پس بله، جادو به همون اندازه واقعیه.

‫اینکه بری و دنبال تجربه بگردی اشتباه نیست.

‫ارزش داره،

‫ولی باید، باید، مراقب باشی

‫چون همه‌ی اون چیزا، همه‌ی اون چیزا حقیقت دارن،

‫همه‌ی اون چیزا خیلی، خیلی حقیقت دارن.

‫الان چند ماهه که گذشته

‫و خواب‌ها دارن بدتر می‌شن.

‫در حال حاضر به سختی می‌خوابم،

‫و اون حس اضطرابی که باهاش بیدار می‌شم

‫در طول روز باهام می‌مونه.

‫همیشه احساس پارانویا دارم.

‫حتی وقتی تو ترافیک نشستم،

‫همش فکر می‌کنم هر ماشینی قراره بهم بزنه.

‫هر بار که تلفن زنگ می‌زنه،

‫فکر می‌کنم یه اتفاق بدی افتاده،

‫و این حس دائمی وحشته.

‫شاید به کم‌خوابیم ربط داشته باشه،

‫ولی این حس فیزیکی رو دارم

‫که یه اتفاق بدی در راهه.

‫تا کی می‌خوای مرد نفرین‌شده باقی بمونی؟

‫فکر کنم دیگه کافیه.

‫دقیقاً خواب‌ها بود که گفتی دیگه کافیه؟

‫یا تصادف بود یا اضطراب؟

‫هر چی چیزای کوچیک

‫و فیزیکی‌تری اتفاق میفته،

‫اون سپر دفاعی «همه‌ش تو ذهنته» رو داره از بین می‌بره.

‫و حس می‌کنم اگه سعی نکنم

‫و یه جوری این رو باطل کنم،

‫چه جادو واقعی باشه چه نباشه،

‫ممکنه دارم یه سری عادت‌های منفی واقعی پیدا و شکل می‌دم.

‫پس تا حالا چی جلوی تو رو گرفته

‫که خودت رو ازشون رها کنی؟

‫نمی‌دونم آیا قراره

‫به همین راحتی باشه یا نه.

‫فکر کنم الان تو یه موقعیت سختی هستم

‫که اگه شاید

‫به جادو باور نداشتم،

‫و با این حال یه جوری به ناخودآگاهم نفوذ کرده

‫که حالا واقعاً باید باور کنم

‫تا بتونم خودم رو از این وضعیت خلاص کنم.

‫با وجود هشدارهای شما-

‫بله؟ ‫من نه یکی،

‫بلکه دو نفر رو پیدا کردم که حاضر شدن من رو نفرین کنن.

‫ببین، برای همینه که در مورد ما بریتانیایی‌ها تعجب می‌کنن،

‫فکر می‌کنن ما دیوونه‌ایم. ‫درسته، ولی نمی‌تونم تصور کنم چرا.

‫و حس می‌کنم دارم یه لیست بلندبالا از چیزایی

‫که دارن خراب می‌شن، جمع می‌کنم.

‫من چندتا کلیپ با خودم آوردم

‫از کارایی که باهام کردن.

‫اول قراره تو رو

‫به یکی از این میخ‌های تابوت گره بزنیم.

‫پس مقداری از موی تو، ‫خداوند تو را مبتلا خواهد کرد

‫به زوال و به تب،

‫و به التهاب و به سوزشی شدید،

‫و تو را دنبال خواهند کرد تا هلاک شوی.

‫خداوند تو را در زانوان- ‫خدای من...

‫و ساق‌ها مبتلا خواهد کرد.

‫و یوغی از آهن بر گردنت خواهد نهاد

‫تا تو را نابود کند.

‫وای.

‫لعنتی رفیق!

‫خب الان حدود شش ماه از اون موقع می‌گذره،

‫و قطعاً یه سری اتفاقا برام افتاده.

‫تو خوابات شروع شد؟

‫بله، الان کابوس‌های خیلی شدیدی

‫دارم می‌بینم، واقعاً.

‫دست و پات که سر جاشه

‫یا اتفاقی نیفتاده، درسته؟

‫نه، حدود پنج، شش هفته بعد از

‫اتفاقی که برای زانوم افتاد،

‫مجبور شدم زانوم رو بخیه بزنم. ‫باشه.

‫ناجوره.

‫به زانو ختم نمی‌شه، ادامه داره.

‫اگه این رو تموم نکنی،

‫می‌تونه خیلی بد بشه... ‫قراره شروع بشه

‫و خیلی فیزیکی بشه. ‫آره.

‫شاید باید همونجا متوقف می‌شدم.

‫یه «بروهو» تو مکزیک پیدا کردم

‫که کارش رو مشخصاً با شیطان هماهنگ می‌کنه.

‫بهم گفت که باید درخواست رو بنویسم

‫و اون درخواست رو به شیطان تقدیم کنم

‫در یه جای خیلی خاص.

‫من این کار رو کردم، و با خون بسته شد.

‫بستن با خون، باطل کردنش رو آسون نمی‌کنه.

‫شیطان، این درخواست من از توئه،

‫و من با فروتنی اون رو به تو تقدیم می‌کنم، و ازت متشکرم.

‫اوه اون تو رو علامت‌گذاری کرد.

‫این یکی چیزیه که تو علامت‌گذاری شدی و گرفتی،

‫و درخواست کردی، پس...

‫برای یه عمر، نه فقط نفرین،

‫بلکه این قراره از این به بعد زندگی تو باشه،

‫این چیزی بود که اساساً می‌شنیدم.

‫مشکل اینجاست که تو داری بهش نزدیک می‌شی

‫مثل یه حقه بازی،

‫و برای همین خود این عمل بی‌احترامیه.

‫و برای اون، ممکنه، ممکنه یه سیلی بخوری،

‫یا ممکنه دعوامون بشه.

‫صادقانه بگم، فقط برای اینکه بدونی،

‫برای اینکه سعی کنی این رو باطل کنی،

‫باید به این ایمان پیدا کنی

‫تا بتونی باطلش کنی.

‫تو کلید باطل کردنش خواهی بود.

‫باشه.

‫خب، حاضری؟

‫من حاضرم. ‫بسیار خب، با من بیا.

‫یکی از آن تو، سه برای تو،

‫نه از آن من.

‫یکی برای زمین و یکی برای تو.

‫یکی از آن تو،

‫سه برای تو، و نه از آن من.

‫محافظت روانی.

‫و هر کسی که میاد تو،

‫به هر کدوم یه سکه می‌دی.

‫سه برای تو، و نه از آن من.

‫پرداختت رو قبول کن.

‫نه از آن من.

‫پرداختت رو برای این کار قبول می‌کنم.

‫ما اینجا جمع شدیم تا قراردادهایی رو

‫برای «لیام» ببندیم، به دلایل مشروع.

‫فکر می‌کنم اون یه احمق بود،

‫ولی ما اینجاییم تا باطلش کنیم.

‫خدایانم، «کرومان» رو فرا می‌خوانم،

‫خون رو در رگ‌هام بشنو

‫سوگندهایی رو که بر محراب‌های باستانی خوردم بشناس.

‫نگهبانان رو فرا می‌خوانم،

‫ارواح سیاه و سفید، ارواح سرخ و خاکستری،

‫در هم آمیزید، در هم آمیزید، در هم آمیزید، هر که می‌تواند،

‫بیرون، بیرون، بیرون، دور و اطراف،

‫دنیایی در درون و دنیایی در بیرون،

‫دنیایی در درون و دنیایی در بیرون،

‫خوب، بماند، و بد، برود.

‫دو نفرین روی «لیام» گذاشته شده.

‫اولی برای باطل شدن ساخته شده بود.

‫در خدمت «لیام»،

‫من حالا در این لحظه،

‫این نفرین رو قطع می‌کنم، هوم، محکم بسته شده.

‫باز کن و تمیز کن.

‫تیکه‌تیکه‌ش کن، پاره‌پاره‌ش کن،

‫همه‌ش رو بشکن.

‫بیا، داس رو بگیر، چندتا نخ رو ببر،

‫پارچه رو ببر، برش دار، قطعش کن.

‫به کسی که بهت خدمت کرد برکت بده.

‫بدون که کارش رو انجام داده.

‫ممنونم که این تجربه رو بهم دادی.

‫ولی خوشحالم که تموم شد.

‫این تموم شده و انجام شده.

‫بعدی سخت‌تره،

‫گام محفل.

‫تو را فرا می‌خوانم ای فرشته‌ی سقوط کرده،

‫پیمانی که او اکنون می‌خواهد به پایان برسد،

‫دانشی که به دست آورده

‫می‌داند که حقیقت دارد،

‫و از طریق این کاری که انجام می‌دهد،

‫این دانش را با جهان به اشتراک خواهد گذاشت.

‫برای این، او می‌خواهد که به رسمیت شناختن این پیمان

‫تکمیل و به پایان برسد.

‫به آینه نگاه کن

‫و از اون تکمیل شدن بگو.

‫می‌دونی که حقیقت داره، لیام؟

‫بله، می‌دونم که حقیقت داره.

‫من قدرت رو به رسمیت می‌شناسم.

‫دیگه کافیه.

‫تو آماده‌ای.

‫من آماده‌ام.

‫این کاملاً تموم شده، انجام شده.

‫من با این کار تموم کردم.

‫اون روزی که تو اون غار بودی رو می‌بینی

‫و این پیمان رو بستی؟

‫بله.

‫فشار بده، فشار بده، پیمان رو حس می‌کنی؟

‫بله، حسش می‌کنم.

‫اون رو جلوی خودت می‌بینی.

‫می‌تونم ببینمش، آره، اون انرژی رو حس کردم.

‫الان حسش می‌کنی؟

‫می‌تونم حسش کنم، بله.

‫حالا، اون بندها رو قطع کن.

‫قطعشون کن، یکی یکی.

‫پاره‌پاره‌شون کن.

‫من این بندها رو قطع کردم،

‫این پیوندها رو قطع کردم.

‫با افتخار و احترام.

‫با افتخار و احترام.

‫حس کن هر چیزی که در تو بسته شده

‫حالا در اون آینه بسته بشه.

‫از نفست استفاده کن.

‫دوباره.

‫غرش کن، غرش کن.

‫غرش کن!

‫آره. ‫یالا، فشار بده.

‫فشار بده!

‫به داخلش، و مهر و موم کن.

‫آره! ‫آره!

‫تمومه؟ ‫آره!

‫تمومه، بذارش تو.

‫دست‌ها روی لبه‌ی دیگ.

‫تموم شد.

‫فشار بده!

‫فشار بده!

‫هیچ قرارداد دیگه‌ای وجود نداره.

‫همه‌چیز به پایان رسیده.

‫حالا، این رو پاره کن و بنداز تو.

‫قرارداد تمومه.

‫فشار بده!

‫با تمام افتخار و احترام،

‫چیزی که بهم دادی رو برمی‌گردونم.

‫با تمام افتخار و احترام، چیزی که بهم دادی رو برمی‌گردونم.

‫پایین!

‫جادوگران از چشم‌هاتون استفاده کنید،

‫بذارید دیدتون حقیقی باشه.

‫آه، رفت، بالاخره، تموم شد.

‫همه خوبن؟

‫تموم، تموم، تموم، و تموم؟

‫تموم!

‫لیام، بلند شو.

‫سر پایین، دست‌ها بیرون.

‫و ریشه.

‫خب شش ماه از وقتی که نفرین شدم می‌گذره.

‫شش ماه؟ ‫الان پاکسازی شدم.

‫چه حسی داری؟ ‫خیلی بهترم.

‫واقعاً؟ ‫آره،

‫دارم بهتر می‌خوابم.

‫خوبه.

‫این یه چیزیه،

‫فکر کنم این موضوع یه کم

‫ذهنم رو درگیر کرده بود.

‫بالاخره نتایج

‫چکاپ دکترم، آزمایش خونم رو گرفتم.

‫و هنوز بازش نکردم.

‫الان یه کم نگرانم.

‫واقعاً؟ ‫آره.

‫باشه، خب ما برای چندتا سرطانی که تو خانواده‌م هست غربالگری کردیم،

‫و غربالگری‌ها نرمال هستن.

‫خوبه، پس چه حسی داری؟

‫یعنی، راستش، این یه خیال راحتی واقعیه.

‫نگرانش بودی. ‫آره.

‫نمی‌دونستم اینقدر ذهنت رو درگیر کرده.

‫آره، می‌دونی، با خواب‌ها و همه چیز،

‫یهو از کاری که کرده بودم ترسیدم.

‫و اینکه این برای تو و ما چه معنایی داشت.

‫و داشتم نگران می‌شدم که

‫ممکنه اشتباه بزرگی کرده باشم.

‫خوبی؟ ‫آره، همه چی خوبه.

‫آخ جون. ‫هیچ، هیچ چیز بدی نیست.

‫خوبه.

‫فکر می‌کنم جادو قطعاً واقعیه.

‫نمی‌دونم قابل اندازه‌گیری هست یا نه،

‫اون یه چیز دیگه‌ست،

‫و بعد اینکه با چی داریم اندازه‌گیریش می‌کنیم؟

‫ولی قابل اثباته، مؤثره.

‫یه جورایی، تقریباً می‌خوام تعریفش کنم

‫همونطوری که فرهنگ رو تعریف می‌کنم،

‫مثل اون کل پیچیده‌ای که یه شخص رو می‌سازه.

‫ریشه‌ی جادو، توانایی به کار بردن اراده‌ی آزاده.

‫ما از اراده‌ی آزادمون استفاده می‌کنیم تا تغییر خاصی رو

‫در آینده از طریق اعمال امروز به وجود بیاریم.

‫پس رابطه‌ی ما با ارواح الهی

‫خیلی پویاتر از چیزیه که اکثر مردم

‫در سیستم‌های مذهبی دیگه دارن.

‫آیا می‌تونیم، و آیا کارهایی کردیم

‫که خیلی خارق‌العاده باشن؟

‫قطعاً، ولی من عصای جادویی ندارم.

‫قرار نیست زندگی شما رو یه شبه درست کنم،

‫به خصوص اگه خودتون سرمایه‌گذاری نکنید.

‫اونا نقششون رو در نظر نمی‌گیرن،

‫پاسخگویی‌شون، مسئولیتشون

‫در زندگی‌ای که براشون رقم خورده.

‫خب به مردمی که فکر می‌کنن این شیطانیه چی می‌گم؟

‫برگردید و هر فکری رو که به عنوان یه شخص

‫بهتون تحمیل شده به چالش بکشید.

‫ذهن شما، واقعیت شماست.

‫و پس چیزی که تصمیم می‌گیرید بهش اجازه ورود بدید

‫و چیزی که تصمیم می‌گیرید رهاش کنید

‫دنیای اطرافتون رو شکل خواهد داد.

‫من رفتم دنبال رازهای جادو،

‫و فهمیدم که ذهن ما واقعیتمون رو شکل می‌ده

‫به شکلی که شاید هنوز فراتر از درک ماست.

‫شاید فقط می‌خوام باور کنم

‫که این به نظر من شبیه جادوئه.

@Sub_Max3

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.