Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
« تقـدیـم به شمـا مردمـان ایـران زمـیـن »
« آنچه در قسمتِ قبل گذشت »
...نمیتونم بگم که میشه کاری انجام داد
ولی ادامه بده
خونهی جدید رو اینجا میسازیم
یهروزی دوباره برمیگردیم اینجا
مگه نـه؟ - آره -
بگذارید ویلیام باکلیمی مککنزی رو بهتون معرفی کنم
خدمتکارتون هستم، بانوی من
اون توی کریک دون بود
و منم الان اینجام
راب کامرون هستم
اون انجامش داد، راب جِم رو دزدید
!کار رابه
!کالاهان
!بریانا
خب، الان به کجا تعلق داریم؟
،مسئله این نیست به کجا تعلق داریم مسئله زمانشه
پسرتون بهزودی میاد خونه
پسرم؟
چیزی که ما واقعاً میخوایم اینه که ازت محافظت کنیم
جین کجاست؟
سرگرد جینکینز گفت که اون ناخدا هارکنس رو کُشته
و اون رو دَکش کرده
ما باید بریم
میتونی بیای و با ما توی ریج زندگی کنی
اونجا جات امنه
زنت کی بود؟
اسمش وَیاهوی بود
،امیلی من رو انتخاب کرد، ولی ریچل
من با تمام وجودم، تو رو انتخاب میکنم
...یهمکانی
که میتونیم خانوادهمون رو شکل بدیم
منظورت؟
من با زنت سکس کردم
هنری و بن آن سوی دریا باهم خواهند جنگید
میخوای مجبور بشی به زنت بگی
که پسرانت توی جنگی مُردن
که میتونسته متوقف بشه؟
من تموم تلاشم رو میکنم
میتونیم بریم خونه؟
برنمیگردی ارتش؟
نـه
...اومدم ازت
طلببخشش کنم
♪ کنارِ ساحل ♪
♪ اوه، من دوست دارم ♪
♪ کنار دریا باشم ♪
♪ پس بذار من ♪
♪ کنار ساحل باشم ♪
تو از کجا این آهنگ رو میشناسی؟
مادرم بهم یاد داد
فکر کنم ایمان زنده موند
فکر کنم دخترمون زنده موند
اون پس کجاست؟
میاد
هیچ قاچاقچیای فرصت فروختن
بشکههای ویسکی رو از دست نمیده
خب، امیدوارم اونقدر نزدیک نشده باشه
تا بوی ماهی رو حس کنه
بهش اجازه نمیدم
با اینکه عاشق صداتم، سارسناک
ولی تا مجبور نشدی هیچ حرفی نزن
خیلی مشکلپسندی، آقای روی
یهجورایی
موقع پیدا کردن خریداران توی شمال مشکلی برات پیش نمیاد
ارتشها اونجا حتماً تشنهشونه
میتونی بهراحتی سرمایهگذاریت رو دوبرابر کنی
کی اسمم رو بهت گفت؟
خانم آبوت توی فیلادلفیلا
از جندهها دربارهی کسب و کارت مشاوره میگیری؟
خانم آبوت بهم گفت که شما مَردی هستید که میشه بهش اعتماد کرد
یادمه که تو پول ،برای پرداخت بدهیهات نداشتی
یکمی زمان پرداختت طول کشید، ولی
...با یهچیزی بهتر از سکه برگشتی
...دوتا دخترِ جوون برای صاف کردنِ حسابت
درسته
یادمه
فقط برای ویسکی نبود که میخواستم باهاتون ملاقات کنم، آقای وازکز
میخوام کسب و کارم رو گسترش بدم
بهم بگو، دخترها رو از کجا پیدا میکنی؟
بیشتر اوقات توی دریا پیداشون میکنم
من و افرادم دنبال یه کشتیِ بودیم که توش کالا و اجناس خوبی داشته باشه
ولی اون ناخدا پوکوک
...اینقدری احمق بود که خانوادش رو آورد
یه زن
و دوتا دختر
با چاقوم ،بهعنوان دلگرمی
اون حاضر بود محموله رو ول کنه بره
ولی حاضر نبود دخترها رو ول کنه
پس منم مجبور شدم گلوش رو ببُرم
یکی از دخترا برای سکس خیلی جوون بود
حتی کوچیکترین مَردا هم میتونستن جِرش بدن
،ولی با اون قیافه و اون موهای فرفریِ طلایی
مطمئن بودم که اگه گروگانش بگیرم میتونم پول خوبی به جیب بزنم
یه تضمینی برای آینده
ولی خواهرش رسیده و آماده بود
فکر نکنم تا حالا یه کیرم از نزدیک دیده بوده باشه
البته قبل از اینکه کیر خودم رو نشونش دادم
با اون میتونستم تا الان
صد برابر بدهیم رو بدم
ولی زنِ ناخدا
اوف، از اونم میشد خوب پول در آورد
خوشگل، موهای بهمریخته، پوستش مخملی بود
خیلی حیف شد که نتونستم بکنمش
وقتی به دخترش دست زدم ،مثل سگ عصبی شد
...چنگ میزد، گاز میگرفت، داد میزد
از کشتی پرتش کردم بیرون
فقط مرگ میتونست اون رو خفهش بکنه
ما باید بریم، سارسناک
خیلی زود کُشتمشون
باید میذاشتم اون حرومی رنج بکشه
باید میذاشتم هر قدر دردی که
بدن یه نفر میتونه حس کنه رو بکشه
...ولی بازم
ولی بازم، بهاندازهی کافی ادب نمیشد
خب، شیطان اون رو
بهخاطر کاری که با جین و فرنسس و ایمان کرد
به سزای اعمالش میرسونه
اون زنده بود
،میتونستم باهاش زندگی بکنیم
ولی اون این فرصت رو از ما دزدید
فقط اون نبود
تو بهم گفتی
بچهمون رو اون همه سال ،توی دستات نگهداشتی
،اون جنینِ مُرده بوده همون موقع هم از دستمون رفته بود
پس اون چطور شد که با ناخدای کشتی
و با دوتا بچه ازدواج کرد؟ - نمیدونم -
نمیدونم
مادر هیلدگارد، خب، اون حتماً کاری کرده
...یا
ارباب ریموند
اون ازم طلببخشش کرد، ولی چرا؟
یهکسی این وسط دروغ گفته
ولی چرا؟
چرا باید بچهمون رو ازمون بدزدن؟
من همیشه دخترمون رو توی بهشت تصور میکردم
من برای یه روحِ بیگناهی که شانس برای زندهموندن داشت عزاداری کردم
که بعدش بفهمم اون زندهست
که اون زندگیش ناتموم موند
ای خدا
اون بیرون بود، جیمی
صدای خندهش چطوری بود؟
...خب، آیا اون
اون مثل تو و بِری، توی خوابش لبخند میزد؟
وقتی اون گریه کرد کی بهش کمک کرد؟
وای، خدا
اگه کسی اینکار رو نکرده باشه چی؟
اگه اون کل زندگیش رو
با این باور که کسی نمیخوادش گذرونده باشه چی؟، درحالی که
ما بیشتر از هرچیزی توی دنیا اون رو میخواستیم؟
،تو پدر و مادرت رو وقتی بچه بودی از دست دادی
عزیزِ دلم
،توی جهان سرگردون بودیم ولی بعدش همدیگه رو پیدا کردیم
من خونهی حقیقیِ قلبِ توام
شاید برای دخترمون هم همین بوده
،شاید اونم پرسه زده
و خونهش رو پیدا کرده
یه خانواده تشکیل داده
حتماً کسی عاشقش بوده، کلیر
باید این رو بپذیرم
« Fx ترجمه از : آرمان پیوندی و ابوالفضل » «Armanpe & Abolfazl_Fx»
[ بـیـگـانـه ] [ فصل هشتم : قسمت اول ]
« قسمت اول : روحِ یک شورشی »
« ساوانا، ایالت جورجیا » « سال 1779 »
تونستی بخوابی؟
نـه
...نـه بدون فکر کردن به ایمانمون
و همهی اون چیزایی که باید بفهمیم
ایکاش فنی چیزای بیشتری یادش میبود - آه -
اون نمیتونسته بیشتر از 5 سالش بوده باشه
وقتی که به جندهخونه فروخته شده
نباید اون رو تحت فشارش بذاریم
اون همین الانشم بیشتر از هر بچهای رنج کشیده
...اول پدر مادرش
جین
بهنظرت باید بهش بگیم؟
که اون نوهی ماست؟
چطور میتونیم اینو بهش بگیم
وقتی خودمون هم نمیدونیم این اتفاق چطور ممکنه؟
اون ممکنه حرفمون رو باور نکنه
اگه اینطوری بشه هرچی
اعتماد به ما داشته به باد فنا میره
این معجزهی کوچیکی نیست که یه تیکهی کوچیکی از ایمان
پاش به زندگیمون باز شده
دخترش
،علیرغم همه اون چیزایی که از دست دادیم
میتونیم از خدا بهخاطر این موهبتش ازش تشکر کنیم
عاه
!اوهو
صبح بخیر، پدربزرگ و مادربزرگ
بیاید پایین صبحونه بخوریم
مگه به شما نگفتن
بذارید پدربزرگ و مادربزرگتون استراحت کنن؟
...حالا، از اونجا برید کنار
اوه
صبح بخیر به هردوتون
هرموقع آماده شدید
بیاید پایین براتون قهوه آماده کردم
چه عالی
ممنونم، مارسلی
،هی، حالا که بیدار شدید
بگم که من حوصلهی سر و کله زدن با مطبوعات رو ندارم
ما الان میایم پایین، پسرم
و خیلی مشتاقم کارگاهت رو ببینم
« کارگاهِ پسران فرگوس فریزر » « چاپِ کتاب »
ما وقتی رسیدیم بریتانیا ،تازه این شهر رو تصرف کرده بود
و شروع به چاپِ روزنامه هم نکرده بودیم
،حالام مراقبم توی صفحاتش کاملاً بیطرف باشم
تا زیاد به ارتشِ بریتانیا نسبت به اون چیزی که حقشونه
تعریف و تمجید نشه
تصمیم خوبیه
عاه
چون ممکنه وفاداری یه فرانسوی رو زیر سوال ببرن
قطعاً
و همچنین میگه که یه رژیمی از اسکاتلندیها بودن
که ساوانا رو بهنام بریتانیا تصرف کردن
و منم اتفاقی یه زنِ اسکاتلندی گیرم اومد
برای همون اسمِ فریزر بالای دَره
برای همون، گناهان زیادِ من رو بخشیدن
ولی بریتانیا اون آشوب رو نمیبخشه
خب، پس بهتره گیر نیفتم
نگران نباش
هرکاری که تو یادم دادی رو انجام میدم
الان فرق داره، تو خانواده داری
خب، توام اون موقع خانواده داشتی
و اونا توی مناطقِ بالایی اسکاتلند ،جاشون امن بود
،نـه پیش منی که توی ادینبورگ بودم اون موقع جنگ نبود
برای همینه که این کار الان
مهمتر از کاریه که قبلاً انجام دادیم
،که برای همینه الان خطرناکتره
،توی این دوران
همهی کارها خطرناکن
،اگه قراره بهخاطر چیزی کُشته بشم
دوست دارم بهخاطر چیزی که ارزش داره بمیرم
« شمشیرِ من قلمم هست »
فقط بهم قول بده که مراقبی
« مراقبم »
چرا عمو ایان باهات نیومد، بابابزرگ؟
،اون خیلی دلش میخواست ببینتت
،ولی عمه ریچلت بچه داره
پس اون مشتاق بود که اون رو برگردونه به ریج
،نمیتونم این رو گردن اون بندازم
با توجه به اون شانسش موقعِ بچه آوردن
!برای صبحونه کلوچه داریم
خب، پس مامانبزرگها برای چین؟
بفرمایید
سهتا جینش برای من - !هی -
چطور اینکار رو میکنی؟
زیاد سخت نیست، سارسناک
از شمردن بُزها و گوسفندها هم راحتتره
و بعد از همه، کلوچهها ...چون پا ندارن
پا؟ - هی -
،برای اینکه بدونی چندتا بُز داری
باید تموم پاهاشون رو بشماری و تقسیم بر 4 کنی
شاید فنی بتونه
بهمون کمک کنه تا بستههای صبحگاهی رو بشمُریم
قبل از اینکه خبرها منسوخ بشن، نـه؟
بجنب، پسر
مرسی، مامانبزرگ - قابلی نداشت -
هی، تعارف نکن
هنری انگاری خیلی شاد و سرحاله
آره
شادیِ زندگیمون پسرمونه
دخترِ کوچولوی فنی
و همچنین روشنیِ زندگیمون هم هست
برای کسی که توی
جندهخونه بزرگ شده خیلی پاک مونده
آره، خواهرش از بیگناهی و عفتش
تا اونجایی که میتونست حفاظت کرد
ولی هنوزم، نمیتونه براش آسون باشه
جندهخونه یه مکان ایدهآلی ،برای بچه نیست
ولی اگه اون تنها خونهای که اون میشناسه پس اونجا براش یه خونه حساب میشه
با اینکه اونجا و حتی خواهرشم از دست داده
برای همینه نمیتونیم زیادتر بمونیم
به فرنسس و کلیر سوگند یاد کردم
وقتشه بریم خونه
ولی خیلی دلمون براتون تنگ میشه
مام دلمون براتون تنگ میشه
ولی این قرار نیست خداحافظی باشه، بازم همو میبینیم
رسیدیم یا نـه؟
کی به ریجِ فریزر میرسیم؟
ما دو روز قبلی رو اونجا بودیم
یعنی همهی اینا برای شماست؟
آره
اینا تا جایی که چشمات بتونه ببینه برای ماست
اینجا خونهمونه
خونهی توام هست
!بچه رو بیدار کردی، لعنت بهت
این مرد رو زمانی
که یه مشاجره بین یه گروهی از شورشیان بیرون از شهر رخ داد آوردن به بازداشتگاه ما
اون میگه که نهمین اِرل السمر (عنوان اشرافی توی انگلیس)
و سربازِ بازنشسته توی ارتشِ پادشاهش بوده
ناخدا بوده
من ناخدای ارتشِ پادشاهم بودم
قبل از اینکه از شغلم استعفا بدم
ما فکر میکنیم که اون یه جاسوسه
اون بهمون گفت که شما میتونید این موضوع رو برامون روشن کنید
،بله متوجهی این گیجی هستم
با توجه به اینکه این اربابمون بیشتر قیافش شبیه یه راهزنه
تا یه اِرل
ولی بهتون تضمین میدم، اون همون کسیه که داره خودش میگه
...اون خطری
هیس
یا مشکلی برای کشورمون نداره
خیالم راحت شد
بابت این مزاحمت من رو ببخشید، سرورم
برو به سلامت
شیطون کوچولو داره دندون در میاره
و نخوابیدن حالش رو بهتر نمیکنه
بچه توئه؟
معلومه، احمق
،بذار بهت تِرور واتیسوید گری رو معرفی کنم
بچهی پسر عموت بنجامین
اینجا زندگی میکردی؟
خب، اینجا خیلی دیگه زیادی رشد کرده
اگه خودم با چشمای خودم نمیدیدم
باورم نمیشد اینجا آتیشسوزی رخ داده
زمین در آخر همهچی رو پس میگیره
!آه
!ایان
!سلام
عمه، عمو - !سلام -
و فرنسس رو که یادته
سلام، به ریجِ فریزر خوش اومدی
ریچل بچه داره؟
بچه هنوز بهدنیا نیومده
ریچل خیلی خوشحال میشه که ببینتت
ولی اولش، میشه یه کمکی بهم بکنی؟
باشه
با انبار ذرتت چیکار کردی، پسر؟
اصطبلها کجان؟
بیا دنبالم
یهچیزی رو باید بهت نشون بدم
چه اتفاقی برات افتاده؟
یه شایعهای به گوشم رسیده که ناخدای خائن
ممکنه وقتی نیروهامون
شهر رو تصرف کنن با شورشیان بجنگه
و با خودت فکر کردی اون ناخدا ایزکبل ریچاردزه؟
اومدم که بفهمم
هیچکدوم از شورشیان باهام حرف نمیزنن
تا اینکه بهشون آبجو بدم و جلوشون قُپی بیام
و تونستی محلِ زندگیِ
اون خائنِ حرومی رو پیدا کنی؟
متاسفم
گفتی اون بچهی پسر عمومه؟
بنجامین بچهدار شده؟
تازه زنم گرفته
نمیدونستم، ولی خوشحالم که اینجاست
ولی خیلیخوشحال میشم اگه ببینمش
این رژیم واگذار شده یا نـه؟
...اون، ام
اینجا نیست
...ویلیام، من
...خیلی متاسفم که میخوام اینو بهت بگم
بن مُرده
نـه، امکان نداره
اونو وقتی داشت با یه حزب یورش میاورد گرفتن
و توسط شورشیان توی اردوگاه میدلبروک نگهداری میشد
توی نیوجرسی
...اون
تبش اوت کرده بود
...من
وقتی خبرها رو شنیدم ناگهان غمگین شدم
همینطور میدونم اگه توام بودی میشدی
میدونم چقدر بهش احترام میذاشتی
فرماندهی این حزبِ یورشی کی بود؟
چطور بن اسیر شد؟
کسی از رفقاش رو هم باهاش برده بودن؟
من هرچی اطلاعات داشتم رو بهت دادم
عمو هال میدونه؟
هنری چطور؟
هنوز نـه
برای برادرم
شیش تا شیشتا نامه فرستادم
ولی میترس وقتی بفهمه
...بزرگترین و عزیزترین پسرش مُرده، بعدش
...اون از غم زیاد میمیره، و
من فکر نکنم بتونم این رو تحمل کنم
و بچه چی؟
مدتی بعد از اینکه
،خبرِ مرگِ بنجامین به دستم رسید
یه زنِ جوون با یه بچه توی بغلش اومد جلوی درِ خونم
و ادعا میکرد، بیوهی بنجامینه
انگاری بانو گری
،توی شرایط سختی
بهخاطر نبود همسرش گیر افتاده
...و خب، ام
من دعوتش کردم تا اینجا بمونه
وایسا ببینم
تو هیچوقت اسمی از این زنه
تا قبل از اینکه خبرِ مرگِ بنجامین به دستت برسه نشنیده بودی؟
نـه، باورم نمیشه
اگه بن ازدواج کرده بود، حتماً بهم میگفت
آخرین باری که بن برات نامه نوشت کی بود؟
آره میدونم، که اجازه دادم روابطمون
...بعد از
...اون اتفاقایی که سالِ پیش افتاد کم بشه، ولی
ولی بازم باید به برادرش میگفت
و هنری اصلاً چیزی دربارهش نگفت
اون زنِ جوون با کلی ،نامههای عاشقونه سر رسید
همه با انگشترِ امضای بنجامین مهر خورده بودن
و اسمِ پسره، واتیسوید
اسمِ خانوادگیه که چندان رایج نیست
من ادعاش رو باور دارم
هر شارلاتانی که بخواد از غمِ خانوادهی ما سود ببره
میتونه نامههای عاشقونه رو جعل کنه
...مشخصه، توسط یه سری
زنِ لعنتی گول خوردی
من زنِ لعنتیم؟
ویلیام، بذار بهت آمارانتوس، همسرِ ویسکنت گری
و بیوهی بنجامین رو بهت معرفی کنم
،بن از یه پسرعمویی به نام ویلیام حرف میزد
البته اون فراموش کرد که بگه پسرعموش
یه الکلیِ بدبخت و یه احمقه
روز خوبی داشته باشی، عمو جان
به خونه خوش اومدی
چیکار کردی، پسر؟ این دیگه چیه؟
براتون خونه ساختم
خونهی ماست؟ - آره -
اون نقشههایی که ریخته بودید رو قبل از اینکه برید گرفتم
همه رو دور هم جمع کردم
،جوونها
و چند نفریم از افرادِ دیگهی آردزمیر
اصطبلها رو خراب کردیم
و از اون کُنده برای شروع استفاده کردیم
و وقتی مردم شنیدن که ما داریم چیکار میکنیم
با چوب و اساسیههایی که میتونستن ،تهیه کنن اومدن
یا حتی برای کمک
ایولا
ایان، خیلی قشنگه
نگران نباش، عمهجون
برات یه باغچه هم درست کردم
اوه
حس کردم صداهایی شنیدم
ریچل
نگاش کن
داری میدرخشی
حالت چطوره؟ - خوبم -
حالا، میخواید خونهتون رو ببینید؟
ایانِ عزیزم، خیلی ازت ممنونم
قابلی نداشت، عموجون
خب؟ نظرت چیه؟
به به، ایان
فقط کار من نیست
خیلیها کمک کردن
.درست همونطوری که فکر میکردم اینا رو از اصطبل گرفتی
منظره رو ببین
واقعا جای زیباییه
خارقالعادهست
آشپزخونه رو ببین
شما برای جراحیهاتون نور زیادی لازم دارید
پس من پنجرههایی زیبا و بزرگ به سمتِ جنوب ساختم
میز رو حفظی ساختمش
امیدوارم ارتفاعش مناسب باشه
خوشت میاد، کلیر؟
اصلاً زبونم بند اومده
این همه چیز رو از کجا گرفتی؟
خب، بعضیها رو وقتی داشتم از ویلمینگتون رد میشدم پیدا کردم
بقیشم از تجارتخونهی جدید گرفتم
تجارتخونهی هایرام کرامبی، کنار ساختمان اجتماعاته
...ایان، ریچل، این
اینجا رو خیلی هوشمندانه ساختید
تحتتاثیر قرار گرفتم
خب، اگه بگم وقتی داشتم اینا رو درست میکردم
،یکمی مغرور شدم دروغ گفتم
با توجه به اینکه دوتا مریض اولیت دقیقاً اینجان
خب، من قول میدم
از هردوشون، به خوبی مراقبت کنم
خب، اینم نقشههاست
...فرنسس
بیا بریم طبقهبالا رو ببینیم
نظرت دربارهی این اتاق چیه، فرنسس؟
خیلی زیباست، آقای فریزر
خب، ناراحت نمیشی
اگه بهت بگم که داشتم به این فکر میکردم اینحا اتاقت باشه؟
...میتونم برات یه
کمد بزرگ اینجا برای لباسهات درست کنم
و یه صندلی برای اینکه بشینی و کتاب بخونی
البته اگه دوست داشته باشی
منظورتون اینه کل اتاق برای منه؟
اگه دوست داشته باشی
خیلی دوست دارم
اندامت توی نورمهتاب، سارسناک
تو دقیقاً همون شکلی هستی
که موقعی که ایمانمون رو بستیم بودی
میدونی کی باردار شدم؟
منم حتی نمیدونم
...خب، شاید اشتباه کنم، ولی
همیشه فکر میکردم اون شبی بود
که اولین بار توی
تالارِ لایرد، لایبراخ بهم گفتی عاشقمی
نزدیک پنجره ایستاده بودی
،ماه داشت به داخل میتابید و همون موقع
من اومدم پیشت
...تو بهم گفتی
که از همون بار اولی که من رو دیدی شیفتهم شدی
باید یهکاری با حشری بودنم
و کونم گِردم میکردم
آها، پس اون اتفاق رو یادته
آره؟
چطور میدونی همون شبی که ایمان رو بستیم باردار شدم؟
من میخواسمت
باید مالِ من میشدی
،و یهباری که درونت بودم
اگه اون آخرین چیزی بود که حس کردم پس باید بهش قانع باشم
...بعدش ما شروع کردیم
من یه تیکه از وجودم رو تا ابد درونت گذاشتم
چون داشتم بهت یه بچه میدادم
وقتی ایان بهم گفت کرامبی یه تجارتخونه داره
انتظار این دمو تشکیلات رو نداشتم
آقا و خانم فریزر
پسرا
ما تازه خبر برگشتتون رو شنیدیم
اِیمی
خیلی خوشحالم که دوباره میبینمت
خانم مککالم و ایدن کوچولو و اوری کوچولو
دیگه کوچولو نیستید، نـه؟
ممنونم
و اینکه، دیگه اسمم مککالم نیست
الان لیندزیه.
اِوِن!
مکداب!
اِوِن.
به خاطر خانوادهی جدیدت تبریک میگم.
فکر نمیکردم از پسش بربیای.
از خوشحالی رو ابرهام. خوشحالتر از این نمیشه.
و خیلی ممنون برای همه کمکی که برای خونه کردین.
لازم نبود.
شما دوتا هم همین کارو میکردین
برای هرکدوم از ما.
تیر به تیر، مثل یه دعای کوچیک بود،
که شما رو به خونه صدا میزد.
یا چشمهام منو گول میزنن یا فریزرها برگشتن.
به هردوتون خوشآمد میگم.
اینجا حسابی کسبوکار راه انداختین، آقای کرامبی.
خب، کتاب مقدس به ما میگه
از نعمتهامون استفاده کنیم تا به همدیگه خدمت کنیم
به عنوان امانتداران فیض خدا.
فهمیدم که حسابی استعداد دارم
در پیدا کردن چیزهایی که مردم لازم دارن،
مثل این پارچه.
به دردتون میخوره، خانم لیندسی؟
خیلی هم خوبه، ممنون.
اجازه میدین کسبوکارمون رو معرفی کنم؟
پارچههای خیلی خوبی داریم،
و اینها هم تازه رسیدن.
و اینجا هم ابزارهای کار شماست، خانم فریزر.
اوه.
خیلی خوبه که دیگه لازم نیست
برای بعضی از اینها به وولامز کریک سفارش بدیم.
اتفاقا پوست درخت جِزوئیت ندارین جایی؟
اون اسم دیگهای برای پوست درخت سینکونا نیست؟
چرا.
خانم بیردزلی
دیروز دقیقا همین رو میخواست.
باید یه مقداری تهیه کنیم، آقای کرامبی.
راستش من دنبال اون بودم تا براش یه تونیک درست کنم.
فکر نکنم افتخار آشنایی داشتیم
- با شما آقا. - اوه، ببخشید.
ایشون کاپیتان چارلز کانینگهامن.
ایشون شریک من در این کار هستن.
کاپیتان، اینها فریزرها هستن، که تازه برگشتن.
ژنرال و خانم فریزر،
خیلی خوشحالم بالاخره میبینمتون.
راستش خیلی عجیب بوده
برای من و مادرم که روی این زمین زندگی کنیم
بدون اینکه صاحبهاشو دیده باشیم.
اِم، شریک گفتین؟
وقتی به فریزرز ریج رسیدم،
به نظرم رسید یکم تجارت بد نباشه.
و از قضا، آقای کرامبی
فکرای مشابهی در سر داشت.
ولی نه وسیلهای برای عملی کردنش.
من یه مستمری کوچیک داشتم که به الهامش اضافه کردم.
با این حال، خیلی فروتنه که میگه شریکیم.
آقای کرامبی کارها رو انجام میده.
من فقط راضیام پشت میزم بشینم
و هرجا بتونم کمک کنم.
خب، از هردوتون ممنونم.
به نظر میاد در نبود ما خیلی کارها کردین.
و من هم از شما ممنونم، ژنرال،
برای اینجا،
که من و مادرم خوششانسیم خونه صداش کنیم.
حالا اگر اجازه بدین، داشتم میرفتم بیرون.
اگر اجازه بدین همراهتون بیام.
دنبالم بیاین، خانم فریزر.
بله، در واقع، آقای کرامبی...
کاپیتان، باید ازتون بخوام منو آقای فریزر صدا بزنین.
بعد از اینکه از سمتم استعفا دادم
بعد از نبرد مانموث،
دیگه هیچ ارتباطی با ارتش قارهای ندارم.
خب، این از فروتنی شماست، قربان.
معمولا دیدم هر مردی
که یه مقام نظامی هرچند کوچک داشته باشه
تا آخر عمر به عنوانش میچسبه.
نه، مال من فقط یه انتصاب موقت بود.
اما میدونم افسرای خوبی زیادن که سزاوارن
بعد از سالها خدمت طولانی و شرافتمندانه عنوانشون رو حفظ کنن.
مطمئنم دربارهٔ شما هم همینطوره، کاپیتان.
خب، بله، درست میگید که من بازنشستهم
هرچند ترجیح میدم همچنان کاپیتان صدام کنن،
نه صرفا به خاطر افتخار،
بلکه بیشتر به این خاطر که هیچوقت خیلی اسم «چارلز» رو دوست نداشتم.
البته راستش بعد از سی سال خدمت
در ارتش اعلیحضرت
فکر کنم بهش عادت کردم.
پس برای شاه جنگیدی؟
بله
اما شمشیرم رو برای همیشه کنار گذاشتم
بعد از نبرد بیمیس هایتس.
شنیدم شما هم در ساراتوگا بودید.
آره
و احتمالا در دو سوی مخالف
یک میدان جنگ بودیم.
.جنگ چیز وحشتناکیه
و واقعا خوشحالم که کارم باهاش تموم شده
چطور شد اینجا در ریج ساکن شدی؟
خب مثل خیلیهای دیگه، اومدم کارولینای شمالی
به خاطر آشناهایی که اینجا داشتم
دو تا از افسرای سابقم اهل سالزبری هستن.
به خانوادههاشون سر زدم
و بعدش راه افتادم تا جایی که پام دیگه توان نداشت.
تا اینکه جایی پیدا کردم که اونقدر زیبا بود که بهم آرامش بده
.و همونجا ساکن شدم
کانینگهام مرد خوش رویی هست
و بنظر میاد وقتی ما نبودیم نفوذی هم پیدا کرده
آره، بد نیست بیشتر بشناسیمش
کار عاقلانه هم همینه...
مخصوصا با توجه به اینکه ردکوته.
.بازنشستهس، مثل من
.میگه کارش با جنگ تموم شده
دلیلی ندارم که حرفش رو باور نکنم
...با این حال
.شاید جنگ هنوز کارش با اون تموم نشده باشه
خب، فکر کنم یکی هم میتونه
همینو درباره تو بگه
باور کن، سسنخ.
...من تمومم
چه جنگ خوشش بیاد چه نیاد.
درمونِ همون سگی که گازت گرفته
خدای من، این دیگه چیه؟
دستور تهیهش محرمانهست،
اما نتیجهش جای بحث نداره.
بخورش.
یه ساعت دیگه با ژنرال پرووست
قرار شام دارم.
شاید بدت نیاد همراهم بیای؟
آشپزش خیلی بهتر از آشپز منه.
و با اینکه متأسفانه اصلا شوخطبع نیست،
آدمش سرباز درست و حسابیه.
بلندپرواز هم هست.
میدونم داری چی کار میکنی.
جواب نمیده.
راستش تعجب میکنم
که داری سعی میکنی دوباره وسوسهم کنی برگردم ارتش،
با توجه به اینکه اونقدر مخالفش بودی
که از همون اول با رفتنم مخالف بودی
بیکار گشتن و تو خودت غرق شدن بهت نمیاد، ویلیام
و با اینکه خیلی هم بد شد،
ارتش بریتانیا مقصر نیست
برای اتفاقی که برای خانم پوکاک افتاد
نه
من قسم خورده بودم ازش محافظت کنم
مقصر منم...
و اون خائن لعنتی، ریچاردسون
منم میخوام ریچاردسون تاوان کاراشو بده
و خواهد داد
اما راههایی هم هست برای انجامش
که شاید لازم نباشه هر شب
با مشروب خودتو از هوش ببری
خب، اگه واقعا کارت با ارتش تموم شده،
شاید وقتش رسیده برگردی انگلستان...
هرچند دوباره به این زودی ازت جدا شدن
واقعا برام سخته
تو به سن قانونی رسیدی،
پس میتونی املاکت رو اداره کنی
کارگزارم داره کاملا خوب کارشو انجام میده
کارگزارت که نهمین ارل السمیر نیست، ویلیام
- خودتی - از راه خیانت و یه دروغ
خب، هرچی که بوده،
مادرت موقع تولدت
با هشتمین ارل السمیر ازدواج کرده بود
پس طبق قانون این عنوان مال توئه
و چطور میشه از یه عنوان صرفنظر کرد؟
نمیتونی
منظورت اینه نمیخوام
نه، تو نمیتونی!
عنوان اشرافی هدیهی یه پادشاه قدردانه
و هیچ راهی هم در قانون برای پس دادنش نیست
البته پادشاهی که دیگه قدردان نباشه
میتونه یه اشرافزاده رو از عنوانش محروم کنه،
هرچند تنها دلیلی که به ذهنم میرسه
اینه که علیه تاجوتخت دست به شورش بزنه
خیانت
خیانت به پادشاه و کشورت
بعید میدونم راه مناسبی باشه
برای حل کردن مشکلات شخصیات
شاید راحتتر باشه...
از خودت بپرسی میخوای چی کار کنی،
به جای اینکه بپرسی چطور کاری رو که نمیخوای نکنی
شاید راحتتر میفهمیدم میخوام چی کار کنم
اگه میدونستم اصلا کی هستم لعنتی
فکر کنم از یه جایی به بعد دیگه به خودت بستگی داره
که تصمیم بگیری میخوای چه کسی باشی
و بر همون اساس رفتار کنی
فرقی نمیکنه
خودتو رَنسام صدا کنی، فریزر یا گری،
هیچ مردی که ادعایی نسبت به تبار تو داشته باشه
تحمل نمیکنه دیروز اونطور با لیدی گری رفتار کنی
این چیزیه که اصرار دارم جبرانش کنی
نمیتونم بگم زنبورها معمولترین هدیهی خوشآمدگویی هستن،
ولی واقعا فکر قشنگی کردی، لیزی
راستش همیشه دلم میخواست کندوی خودمو داشته باشم، ممنون
یه خونهی درستوحسابی براشون میسازیم
یه جایی با فاصلهی امن از خونه
خیلی خوشحالم هر دوتاتون برگشتین
به محض اینکه
یه کم عسل تازه داشته باشیم یه مقداری براتون میاریم
خیلی خوشحالم دوباره میبینمت، لیزی
و خیلی هم خوشبختم از دیدن تو هماسم کوچولوی من، کلر کوچولو
برو پیش مامان.
بهزودی دوباره هر دوتون رو میبینیم.
آره.
زنبورها... خیلی اجتماعی و کنجکاون،
که خب منطقی هم هست، تمام روز در رفتوآمدن،
و با گردههاشون خبر ردوبدل میکنن.
- اینم یه مدل بیانشه. - هوم.
میدونستی زنبورها رابط بین دنیای ما
و دنیای ارواحن؟
برای همینه که باید خبرها رو بهشون بگی.
- جدی؟ - آره.
اگه کسی به دیدن بیاد یا یه نوزاد تازه به دنیا بیاد
یا یکی از ساکنان بره یا بمیره،
اگه به زنبورها نگی، دلخور میشن،
و همشون پر میکشن و میرن.
که خب نمیخوایم چنین چیزی بشه، مگه نه؟
سلام بر اهل خونه!
بابابزرگ!
جرمایا، چقدر قد کشیدی.
بابابزرگ!
اونها مادربزرگ و پدربزرگتن.
واقعا خودتی؟
خدایا، خیلی دلم برات تنگ شده بود.
اوه، عزیزم.
این مندیه.
مندی.
نگاه کن به خودت.
باورم نمیشه.
هیچوقت فکر نمیکردیم دوباره ببینیمت.
- اینجا چیکار میکنید؟ - میخواستیم برگردیم خونه.
جِم.
راجر. اوه.
دیگه مهم نیست، دخترم. تو اینجایی.
همهمون اینجاییم.
خونهی ما خونهی شماست. خودت خوب اینو میدونی.
میتونید اینجا بمونید تا وقتی خونهی خودتون رو بسازیم.
- خیلی خوشگلی. - ممنونم.
فَنی با مندی خیلی مهربونه.
چطور شد که اومد با شما زندگی کنه؟
اوه، یه دختر یتیم کوچولوئه.
برادرت بردش زیر حمایت خودش،
و سپردش به ما.
ویلیام؟
یعنی میدونه تو پدرشی؟
میدونه.
پس حدس میزنم خیلی هم ازش خوشحال نیست.
به نظر نمیاد.
بهش زمان بده.
مامان، برام یه داستان بخون.
اِم... کلمهی جادویی چیه؟
لطفا؟
نظرت چیه؟
چرا که نه؟
برو بیارش.
برای بچهها یه کتاب آوردی.
بابابزرگ، لطفا برای من بخون؟
آه، باشه.
بذار ببینیم.
مثل یه نقاشیه.
«در اتاق بزرگ سبز،
یک تلفن بود و یک بادکنک قرمز،
و تصویری از...
گاو که از روی ماه میپره.»
اِه، بله، «و-و-و سه تا خرس کوچولو
روی صندلیها نشسته بودند.»
خب، خرس بیشتر احتمال داره صندلی رو بخوره تا روش بشینه،
و هر سهتاشون با هم میتونن یه وعدهی حسابی
از هر کسی که نزدیک باشه و بخواد بشماردشون درست کنن.
یه جور مزخرفِ دوستداشتنیه. حس میکنم میشناسمش.
چون سالها پیش دربارهاش بهت گفته بودم،
وقتی توی کشتی به سمت جامائیکا میرفتیم
و دلم برای بری تنگ شده بود.
چرا همگی نمیرید ادامهی کتاب رو
توی اتاق دیگه تموم کنید تا بزرگترها کمی صحبت کنن؟
جِم، تو میتونی براشون بخونیش.
امیدوارم اشکالی نداشته باشه فَنی اون کتاب رو دید.
متوجه نمیشه که مدرنه، میشه؟
اوه، قطعا تا حالا چیزی شبیهش ندیده.
ولی مطمئنم مشکلی نیست.
این یکی برای توئه.
- اوه، بری. - هوم.
اوه.
اوه، فوقالعادهست.
بذار ببینم، مو نیگن دون.
کتاب مرجع مرِک، ویرایش سیزدهم
نویسندهی پرفروش.
یا این، یا کلی اشتباه لعنتی کرده.
- یه کتاب پزشکیه. - هوم.
کنترل گسترش ای هیستولتیکا
نیازمند جلوگیری از رسیدن مدفوع انسان به دهانه
در واقع چیزیه که مردم دربارهی درمان یاد گرفتن.
حدس میزنم تو خودت میدونی نباید گه بخوری.
بله عزیزم.
حتی نمیتونم تصور کنم
از وقتی من رفتم چه چیزهایی کشف کردن.
و فکر میکنم این یکی رو هم دوست داشته باشی، بابا.
- خوشت اومد؟ - ممنونم.
فرودو بگینز.
اِه، یه ولزیه.
نه.
- نه... دقیقا نه. - آه.
این یکی از کتابهای مورد علاقهی جِمه...
راستش مال من هم هست.
فکر میکنم داستانش به دلت بشینه.
خیلی ممنون.
راجر مک، تو در آینده کشیشی؟
نه.
نه، من، اِم...
بعد از همهی چیزایی که اتفاق افتاد
پر از تردید شده بودم.
ولی حالا که برگشتیم...
هر تصمیمی بگیری،
آدمهای جدیدی از وقتی رفتی
تو ریج ساکن شدن.
باید بری اطراف و خودت رو معرفی کنی.
مردی هست به اسم کانینگهام.
کمک کرد پستِ تجاری جدید رو باز کنن.
کنجکاوم بدونم نظرت دربارهش چیه،
یا شاید چیزی ازش یاد بگیری.
آره.
یه مدتی آنتیبیوتیک مصرف میکرد،
چند تا معاینه هم شد، ولی غیر از اون...
بچهها واقعا شگفتانگیزن.
وقتی به قلبش گوش بدی،
اصلا فکر نمیکنی مشکلی داشته.
بچهها بالاخره خوابیدن.
خدا رو شکر.
هنوزم باورم نمیشه تو رو اینجا میبینم.
حتی مطمئن هم نبودیم نامهها به دستتون برسه
وقتی تو بانک گذاشتیمشون.
یه چیزی بود... خب، یه جور ارثیه، فکر کنم.
فکر کردیم بهتره بدونی چه بلایی سرمون اومده.
اصلا فکرشم نمیکردیم ازشون استفاده کنی
تا راهت رو پیدا کنی و برگردی پیشمون.
برای برگشتن به خونه.
برای خانواده.
به سلامتی.
من، اِم...
...یه کتاب دیگه هم آوردم.
نخواستم جلوی بچهها نشونش بدم، ولی...
«روح یک شورشی»
«ریشههای اسکاتلندی انقلاب آمریکا»
نوشتهی فرانکلین دبلیو. رندال، دکترای تاریخ.
اِم... این همون تحقیقاتی بود که بابا قبل از مرگش انجام میداد.
بعد از اینکه ما هر دو رفته بودیم چاپ شد.
به کارت اومد؟
خواستم شروع کنم به خوندنش، اما...
حتی نتونستم از جلدش جلوتر برم.
میدونستم اگه بخونمش،
انگار دوباره دارم از دستش میدم.
راستش دربارهی نامههای شما هم همینطور بود.
ما... فاصله مینداختیم
بین باز کردنشون،
چون تا وقتی هنوز نامهی بازنشدهای بود،
یعنی تو هنوز زندهای.
حتما یه اتفاقی افتاده...
که وسط جنگ برگشتی اینجا.
آره...
یه اتفاقی افتاد.
در واقع، خیلی اتفاقها افتاد .
فکر کنم...
ما هم باید چیزی بهت بگیم...
درباره فَنی و خواهرت...
فیث.
لیدی گری، به شما یه عذرخواهی بدهکارم.
وقتی دیروز برای اولین بار منو دیدید،
تازه فهمیده بودم پسرعموم از دنیا رفته.
در شوک بودم.
با این حال، این بهانهای برای رفتار بیادبانهم نیست
خواهش میکنم منو ببخشید.
خب، فکر کنم من هم چندان مهربان نبودم.
وقتی عصبانی میشم، زبونم کمی تند مشیشه.
کاملا حق داشتید.
راستش ما یکم با عجله ازدواج کردیم.
بنجامین نامهای نوشت تا به پدرش خبر بده،
اما ظاهرا نامه به دستش نرسید، پس...
فکر میکنم یکم تردید
طبیعی باشه.
.بهتون تسلیت میگم
بهخاطر از دست دادن همسرتون تسلیت میگم، بانو.
ممنونم.
و به شما هم برای از دست دادن پسرعموتون.
ببخشید.
یه کم احساساتی شدم.
با توجه به این شرایط، کاملا قابل درکه.
اون دوست داره بیرون باشه.
هوای تازه آرومش میکنه.
خیلی شبیه بنجامینه.
امیدوارم با گفتن این ناراحتتون نکرده باشم.
نه.
نه، یادآور عشقیه که باعث شد به دنیا بیاد.
فکر کنم همین خودش یه جور تسلیه.
من هیچ خواهر یا برادری ندارم.
بن و هنری برام مثل برادر بودن.
اونم همینو درباره شما میگفت.
و شاید وقتی تروِر بزرگتر شد،
بتونید از پدرش، مردونه باهاش حرف بزنید.
ناراحتم از این که هیچ خاطرهای از پدرش نخواهد داشت...
و هیچ شناختی از این که اون توی دنیا چه جور آدمی بود.
قول میدم هر کاری از دستم بربیاد برای تروِر انجام بدم...
و همینطور برای شما، لیدی گری.
گفتی این رابرت کامرون نامههامونو خونده؟
آره.
پس نهتنها دربارهی طلای جاکوبایتی خبر داره،
بلکه میدونه ما کجا زندگی میکنیم و در چه زمانی زندگی میکنیم.
چی جلوشو میگیره که نیاد سراغتون؟
هیچی، اگه بتونه توی زمان سفر کنه.
ولی اگه میتونست، چرا تا حالا این کارو نکرده؟
هیچ آدم عاقلی نمیتونه ذهن یه دیوونه رو حدس بزنه.
خب...
ما فکر کردیم اگه هیچ زمانی کاملا امن نیست،
پس ترجیح دادیم همهمون کنار هم باشیم.
باورم نمیشه جرمایای کوچولو رو در خطر انداختم.
همین که برگردیم خونه، طلا رو جابهجا میکنم.
اینطوری اگه کامرون هم بیاد دنبالش،
هیچ راهی برای پیدا کردنش نداره، مگه از طریق من.
خدای من.
میدونم برای دزدها خال داغ میزنن، ولی «GR» یعنی چی؟
جورج رِکس.
شاه جورج.
این مردها رو به خاطر وفادار بودن به پادشاه دار زدند؟
توی این جنگ هر دو طرفش شیطان پیدا میشه.
پدرت کجاست، بچه؟
نمیدونم. این اسمرلداست.
میخوام با پدرت صحبت کنم.
نگاه کن...
فرر ژاک، فرر ژاک
- خوابیدی؟ خوابیدی؟ - بس کن اون کارو.
- نگام کن. - چرا؟
تو بچهی خیلی بیادبی هستی.
و پدرت باید کتکت بزنه.
شبیه جادوگر بدجنس شدی. بپر برو روی جاروَت.
به نام جهنم
منظورت از این حرف چیه؟
بچهی شیطان!
بپر برو روی جاروَت، ای پیرزن بداخلاق.
آخ! واقعا درد گرفت.
از خونهم برو بیرون.
اون دختر با بیادبی با من حرف زد، آقا،
و من چنین چیزی رو تحمل نمیکنم.
مشخصه که هیچکس درستوحسابی تربیتش نکرده،
پس تعجبی هم نداره.
حالا که صحبت از بیادبی شد،
فکر نکنم افتخار آشنایی با شما رو داشته باشم.
من کلر فریزر هستم.
پسرم گفت دنبال این میگشتید.
شماها بدون شک همتون به جهنم میرید.
اون دیگه چه کوفتی بود؟
جادوگر بدجنس غرب. ازش متنفرم.
عیسی مسیحِ روزولت!
برام پوست درخت گنهگنه آورده.
خب، در این صورت،
فکر کنم اون جادوگر خانم کانینگهام بوده.
آیا این صورت منه که در تاریکی میبینی؟
چرا بهم نگفتی که فرانک رندال
شبیه بلک جک بود؟
خیلی وقته دیگه به اون موضوع فکر نکرده بودم.
یادم میاد وقتی شباهتشونو دیدم جا خوردم،
اما...
وقتی بلک جک رو از نزدیک شناختم،
اون حس خیلی زود از بین رفت...
چون خیلی با هم فرق داشتن.
باید اینو بهم میگفتی.
فکر کنم حق با توئه، باید میگفتم، اما...
اما اولش چطور میتونستم همچین چیزی رو برات توضیح بدم؟
و بعدش هم، خب، من...
نمیدونستم چطور بگم.
فکر میکردم شاید ناراحت بشی
که من با کسی ازدواج کردم
که اینقدر شبیه بلک جک رندال بود.
ممکن بود ناراحت بشم.
ولی فایدهای نداشت.
تو مال منی.
اون مرد صادقی بود؟
فرانک؟
توی بیشتر موارد، بله.
رازهایی نگه میداشت، ولی خب من هم همینطور.
فکر میکنی میتونم بهش اعتماد کنم؟
- درباره چیزی که نوشته؟ - اون یه تاریخدان بود.
چیزی نمینوشت که بدونه دروغه.
چرا؟
چون اسم منو آورده.
چهارده بار تا الان
اسم تو توی کتابه؟
آره.
چی نوشته؟
اینکه جنگ داره به نواحی مرزی میرسه.
میگه حدود یک سال دیگه یه نبرد اتفاق میافته
در جایی به اسم «کینگز ماونتین»...
و اینکه جیمز فریزر توش کشته میشه.
« Fx ترجمه از : آرمان پیوندی و ابوالفضل » «Armanpe & Abolfazl_Fx»
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.