Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
وارز تقدیم میکند IRWAREZ.COM
بدجور، ناامیدانه، از ته دل
باریکلا! ایول
عجب دوری زدی
اوه! انتظار این یکی رو نداشتم
لعنتی. داره برامون خودی نشون میده
خیلی خوبه. اوه لعنتی
گرفتمت! اوه
یه حرکت کرموارِ کوچولو اونجا زدی
یکم زیادهروی بود! خوبی؟
داری عالی پیش میری! واقعاً؟
خوبه
میخوای پاهامو ماساژ بدی؟
- با کمال میل. جدی میگم. باشه
در هر صورت انجامش میدم. با جوراب، بیجوراب، فرقی نمیکنه
دستت چقدر گرمه
فقط میتونی به آواز خوندنِ ادموند گوش بدی
و امیدوارم صدام خوب باشه
اینجا نشستم و دارم پای عشقم رو میمالم، اونم داره حال میکنه و استراحت میکنه
عاشق اینم
پس اهل معنویاتی؟
- آره، میشه گفت. ولی تو به اعتقادات من باور نداری؟
باید بگم نه
اگه با من روراست باشی، یه طالعبینی فوقالعاده برات انجام میدم
بزن بریم
اوه، شما نیمهی گمشدهی هم هستین
خودمم میتونستم اینو بهت بگم
بدجور، ناامیدانه، از ته دل
دیوانهوار عاشقتم
جو رفت. جو گذاشت رفت
آره. نه
باشه، ممنون
دوستت دارم. باشه
باشه، خداحافظ
جو گفت بعد از پرو کتوشلوار دامادیش، کلاً به هم ریخته
احساس کرده هیچ وابستگیای نداره
میگفته: «من فقط... تو اونی نیستی که برای من ساخته شده باشه.»
اوم
و گفت
گفت اگه بریم پای سفرهی عقد، جوابش «نه» خواهد بود
سلام
چطوری؟
یکم خوابیدم. تو چی؟
آره
واقعاً گیجم، نمیدونم چی به چیه
چرا گذاشتی من برم دنبال کارهای لباس عروس؟
مثلاً، چرا با هم حرف نزدیم؟
آره، من... فکر کنم، اوم، من... نمیتونستم
میدونی، من یه
موقع پرو کتوشلوار شرایط سختی داشتم، چون انگار فقط
فکر کنم اونجا بود که... اونجا نقطهی فروپاشیم بود
یعنی، دلم میخواست تا جایی که میتونم ادامه بدم و پیش برم، و
اما حس میکنم به نقطهای رسیدم که دیگه میدونم
واقعاً خیلی مسخرهست که از پرو لباس عروس برسی به
به اینکه تو رابطه رو با من تموم کنی
فکر کنم آدم هنوزم میتونه کسی رو دوست داشته باشه، اه
ولی بدونه که شاید اون آدم مناسبی براش نباشه
فقط میخوام بفهمم چرا. مثلاً، چی کمه؟
من هیچ... هیچ جوابی ندارم
هیچ دلیلی نداری؟
فقط حس میکنم درست نیست. درست نیست. حسش میکنم
فقط میخوام بدونم چرا اشتباهه، چون اینجا همونجاییه که من
تو اصلاً به من جواب روشنی نمیدی. آره. آره
مثلاً اگه من نه، پس کی و چرا؟ اگه ما نه، چرا؟
چه مشکلی تو من هست که جواب نمیده؟
نمیدونم. مشکل از توئه؟
این... نمیدونم
باشه. آره، چیز خاصی نیست که بتونم دقیقاً بگم چیه
برام جالبه که این اتفاق دقیقاً بعد از این افتاد که
که همهی اون مجردها رو دیدیم
این واقعاً برای من خجالتآوره
نباید باشه
کس دیگهای هست که بخوای باهاش وارد رابطه بشی؟
بین اون مجردها؟ نه، اصلاً و ابداً
با این فکر که من با کس دیگهای باشم مشکلی نداری؟
فکری نیست که بخوام بهش فکر کنم
خب، اگه داری تمومش میکنی، دقیقاً همینه که باید بهش فکر کنی، چون انگار
برای من، فکر کردن به تو با یکی دیگه تا یک سال دیگه
مثلاً، حالم رو بد میکنه
مشخصه که اون جنبهی فیزیکی
همین بغل کردنها، لمس کردنها، اوم
منظورم اینه که
انجام این کارها با تو حس خوبی داره
اینکه بدونم من و تو دیگه هیچوقت با هم نمیخوابیم
بدونم دیگه هیچوقت همو بغل نمیکنیم
که دیگه هیچکدوم از این کارها رو با هم انجام نمیدیم
این خیلی مزخرفه
من این چیزها رو در مورد خودمون دوست دارم
و اون حسی که بهم میده، ولی
پس مشکل چیه؟
نمیدونم
فقط اونجوری که باید... نیست
متاسفم
فکر میکنی اگه ما توی دنیای واقعی با هم آشنا میشدیم
و میتونستیم با هم قرار بذاریم
فکر میکنی اون موقع رابطهمون به نتیجه میرسید؟
گور بابای عروسی و ازدواج و این حرفها
چون واقعاً حس میکنم تو فقط از بخش ازدواجش ترسیدی
از زمانبندی یا هر چی
بحث زمانبندی نیست
حس میکنم ما توی این برنامه خیلی بیشتر از
چیزی که توی زندگی واقعی ممکن بود، پیش رفتیم
چرا؟
فقط چون فکر نمیکنم توی زندگی واقعی میتونستم به این عمیقی بشناسمت
نمیتونی بهم بگی مشکل چیه
نمیتونی بهم بگی چی ایراد داره
فقط درست نیست. درست نیست. باشه
فقط امیدوارم بدونی که واقعاً قلبم شکسته
اصلاً برات اهمیتی داره؟ آره
آره، برام مهمه. برام مهمه
وای خدای من
قشنگ حس میکنم قلبم داره میشکنه
فکر نمیکنم وقتی میدونم درست نیست، باید به کش دادنش ادامه بدیم
وقتی میدونم تو اون نیمهی گمشدهم نیستی
حس میکنم همین الان دارم از درون میمیرم
تو قلبم رو کاملاً شکستی
متاسفم
این چیزی نبود که من میخواستم
فکر کنم بهتره اینو در بیارم
انگار اصلاً برات مهم نیست. تو حتی
برام مهمه
اگه برات مهم بود، بغلم میکردی. میتونم بغلت کنم
نه، لازم نیست. بیخیالش
من اینجا نشستم و دارم از درون میمیرم و تو فقط نشستی اونجا و تماشا میکنی
تو حتی، مثلاً
من... من
خب، باشه، من اینو میذارم توی جعبهش، و
فکر کنم فقط باید وسایلمون رو جمع کنیم
آره
واقعاً حتی نمیتونم این موضوع رو درک کنم
احساس سبکی میکنم
انگار یه وزنه از روی شونههام برداشته شده
من واقعاً با هدف پیدا کردن عشق وارد این آزمایش شدم
این همون چیزی بود که میخواستم، و برام ناراحتکنندهست که به نتیجه نرسید
اما خیلی سختتر شد
که بخوام یه عروسی رو تصور کنم
بچهدار شدن، خانواده. اگه ادامه میدادم بدبخت میشدم
میتونی همهی اون مراحل رو طی کنی و به خودت بگی این یه فداکاریه
و مدام سعی کنی به خودت القا کنی که این همون آدم رویاهاته
ولی ته دلت میدونی که اینطور نیست... موضوع این نیست، پس
من دلم میخواد یه زندگی خوب داشته باشم
با کسی که دلم بخواد هر روز تا آخر عمرم کنارش باشم
و اون فقط اونی نبود که میخواستم، میدونی
پس... تموم شد دیگه
یعنی، همینه
واقعاً حس میکنم الانه که بالا بیارم
بهسختی میتونم نفس بکشم. اوم
این فراتر از یه جدایی سادهست. این بهم زدن یه نامزدیه
این تموم کردن زندگیای بود که داشتیم با هم شروع میکردیم
فقط میخوام بدونی که ممنونم این مسیر رو با تو طی کردم
منم همینطور. و، اوم
و با اینکه الان خیلی از دستت عصبانیم
ممنون که همسفرم توی این راه بودی
باشه. ممنون
اگه نمیتونی حرف بزنی، فرار کن
کاملاً بیداری و میترسی که نتونی
جو، تو همیشه یه جایگاه خاص توی قلب من داری
ما همه چیز رو خراب میکنیم
خداحافظ
وای خدای من
تمام چیزی که دارم
بهم تکیه کن
تو تمام چیزی هستی که دارم، تمام دارایی منی
اووهوو
اوه
آره
اوه
اوه آره
بزن بریم
آره پسر
وقتی نیستی
خداحافظ، به سلامت، به امید دیدار
واو. هیچ خونهای این اطراف نیست
پرنده هم پر نمیزنه
این دیوانهکنندهست
واو
اینجا زیباست
من میرم یکم شکلات داغ بخورم. اوم-هوم
پسر. چقدر عالیه
خیلی عالیه
خیلی ممنون عزیزم. آره
ممنون که کمکم کردی بیام پایین
راستش، حس میکنم خیلی مسخرهست وقتی اونجا نشستی
و توی ماشین هنوز خیلی سرد و بیتفاوت بودی
و بعد سوار موتور میشی و دوربینها میان وسط
و جوری رفتار میکنی که انگار هیچکدوم از اون اتفاقها نیفتاده، همهش فیلم بازی میکنی
«اوه عزیزم، بیا اینجا. بیا یه عکس بگیریم.»
تو جلوی دوربین اون آدم همیشگی نیستی
نیستی
و این قضیه واقعاً منو داغون میکنه، چون بعدش
هر بار که میخوایم یه کار باحال انجام بدیم، دعوامون میشه
اونم به خاطر یه حرف مزخرف و توهینآمیزی که تو میزنی
بعد یهو جلوی دوربین: «اوه عزیزم. اوه فدات شم، بیا این کار رو بکنیم.»
«اوه عزیزم، بیا دیگه.»
من اینجا کنارهگیری میکنم چون نمیتونم احساسات لعنتیم رو پنهان کنم
خیلی معذرت میخوام. من آدم دغلبازی نیستم. این کار رو نمیکنم
نه عزیزم، نظرت چیه به مشکل اصلی بپردازیم؟
بیا در مورد اصل ماجرا حرف بزنیم
توی ماشین نشستیم
بهت میگن تمِ جشن مجردیت «وسترن» هست
تو میگی: «من این کار رو نمیکنم. انجامش نمیدم. دلم نمیخواد اون کار رو بکنم.»
من میگم: «هی عزیزم...» قبل از اینکه حتی حرفم تموم بشه
اول از همه، اصلاً محل ندادی که دارم حرف میزنم
داشتی مستقیم روبروت رو نگاه میکردی. بعد وسط حرفم پریدی
و اینکه اونجا نشستی و به من میگی که اون کارت بیمحلی نبوده
بیاحترامی نبوده و بابتش متاسف نیستی
و معذرتخواهی هم نمیکنی چون پشیمون نیستی، این واقعاً مزخرفه
من چطور باید با کسی که اینجوری رفتار میکنه ارتباط برقرار کنم؟
چطور؟ و من مدام راههای مختلف رو امتحان میکنم
و واقعاً خسته شدم
خیلی خستهم ادموند. واقعاً خستهم
ببین، من واقعاً دارم تلاش میکنم ولی تو کار رو خیلی سخت میکنی
من نمیتونم مجبورت کنم که بخوای بزرگ بشی
اون مردی که توی اتاقکها عاشقش شدم
اون مردی که روزهای اول توی مکزیک باهاش حرف میزدم
من عاشق اون مَردم. من عاشق اون آدمم
من توی خوشی و ناخوشی دوستت دارم ولی تو رو وقتی اینجوری رفتار میکنی
و وقتی بهم بیمحلی میکنی، با اون اخلاق بدت قبول نمیکنم
وقتی کاری میکنی، من میتونم ازش بگذرم
اما اگه جوری رفتار کنی که انگار اتفاقی نیفتاده، ازش نمیگذرم
من فقط وقتی ازش میگذرم که مسئولیتش رو قبول کنی، پاسخگو باشی
و واقعاً صمیمانه معذرتخواهی کنی
قسم میخورم، من هیچ کار اشتباهی در حقت نکردم. باشه
و متاسفم که تو هر کاری که من کردم رو اشتباه برداشت کردی
ولی الان ما اومدیم برفنوردی. من حالم خوبه
اطراف رو نگاه میکنم، مثلاً دارم لذت میبرم، و
تو حالت خوبه عزیزم، ولی موقع پیاده شدن از ماشین بهم گفتی
«من حالم خوب نیست چون حس و حال تو داره حال منو خراب میکنه.»
تو میدونستی من قبل از اینکه سوار موتور شیم چنین حسی داشتم
تو قشنگ موقع پیاده شدن از ماشین بهم گفتی که نمیخوای با من حرف بزنی
و بعد سوار موتور شدی و جوری رفتار کردی که انگار همه چی عالیه
حالا هم داری داد میزنی. فیلم بازی کردن رو تموم کن
چون تو این کار رو میکنی که جوری رفتار کنی انگار اصلاً اونجا نبودی
اما آخه چرا داری داد میزنی؟ چون منو خیلی کلافه میکنی
وقتی کلافه میشم صدام میره بالا
تو نمیفهمی چه حسی به من میدی
تو همه چیز رو ناچیز جلوه میدی. من
من واقعاً با خودم میگم: «وای خدای من، اولین بارمه سوار موتور برفی میشم.»
و نمیتونم ازش لذت ببرم چون مَردم حاضر نیست معذرتخواهی کنه
چون چیزی که سه هفتهست دارم ازش میخوام اینه که فقط مسئولیتپذیر باشه
تو از من میخوای معذرتخواهی کنم... بابت چیزی که بابتش پشیمون نیستم
بابت چیزی که بابتش پشیمون نیستم
اگه من یه حسی داشته باشم، تو اصلاً برات مهم نیست. این درست نیست
عزیزم، تو همین الان گفتی... داری در مورد چی حرف میزنی؟
تو همینجا نشستی و گفتی که پشیمون نیستی و معذرتخواهی نمیکنی
با اینکه میدونی اون رفتارت بیمحلی بوده
وقتی من ازت معذرتخواهی کردم
جدی بودم
و واقعاً از ته دل معذرتخواهی کردم و چیزهای دیگهای هم هست
و معذرتخواهیهای دیگهای هم بوده. و من هم پذیرفتم
ولی کِیبی، کِیبی، بذار حرفم تموم بشه. دارم بهت میگم که پذیرفتمش
همش میپری وسط حرفم. الان هم اصلاً قرار نیست ازت معذرتخواهی کنم
نمیخوام. اصلاً نمیخوامش
باشه. باشه، پس هیچی نگو
تنها دلیلی که میخوام معذرتخواهی کنم... اصلاً چیزی نیست که بابتش متأسف باشم
همین الان داری بابت چی عذرخواهی میکنی؟
هیچی. باشه
من واقعاً هیچ بدیای بهت نکردم. خب؟
چون اگه کرده بودم، الان هنوز اینجا پیش من روی اسنوموبیل ننشسته بودی
اگه واقعاً در حقت بدی کرده بودم، الان اینجا نمینشستی
من هنوز دارم واسهمون میجنگم. داری اینا رو میریزی تو خودت؟
من همیشه این مزخرفات رو میریزم تو خودم. بهت که گفتم. خب، دیگه لازم نیست بریزی تو خودت
دیگه نمیریزم! به خدا قسم. باشه، باشه، باشه
چون من دارم واسه چیزی میجنگم که تو واسش همونقدر تلاش نمیکنی
چی؟ باشه
اگه حس کنم مقصر نیستم
نمیگم ببخشید، چون خودت میفهمی که جدی نمیگم
ولی میخوام بگم متأسفم فقط واسه اینکه، مثلاً، بشنوی
اما حسش میکنی و میفهمی که جدی نیستم
من هیچوقت نمیخوام فقط چون دلم میخواد بشنوم، بگی ببخشید
الان دارم همین کارو میکنم، ولی
تو حتی بهم نگفتی ببخشید، پس مشکلی نیست
دقیقاً
نمیخوام هیچوقت بابت این عذرخواهی کنی که
ازم عصبانی شدی چون واسه چیزی که بابتش پشیمون نیستم، معذرت نخواستم
من ازت عصبانی شدم چون مسئولیت اون رفتارت رو قبول نکردی
من هیچ کار اشتباهی نکردم. خب، مشکل همینه دیگه
میگی یه کاری کردم. ولی نکردم
پس اینکه وسط حرفم پریدی، من فقط داشتم
هی میگی الان پریدم وسط حرفت، ولی تو خودت همیشه میپری وسط حرف من
باشه. دیگه با من حرف نزن لعنتی، چون اصلاً نمیذاری من حرف بزنم
همین الان باهات موافقت نکردم ولی گذاشتم هر چی تو دلته بریزی بیرون
ببین چطور منو از کوره در میبری
واقعاً که
دیگه قشنگ یاد گرفتی چطور رو مخم بری و همش همین کارو میکنی
اگه میتونستی تو یه چیزی مدرک بگیری، اون «پریدن وسط حرف کیبی» بود
مدرکت میشد همین
چون اصلاً معنی نداره که مدام این کارو تکرار میکنی
این واقعاً رو مخ و کلافهکنندهست
میتونم آدمبدهی داستانت باشم
روی خط میایستم تا وقتی که آتیش خاموش شه
میتونم ماشهت باشم
درد رو به جون میخرم وقتی دستمو گرفتی
میتونم آدمبدهت باشم
نمیدونم کجاست. ظهره و هنوز نرسیده
آخرین حرفی که درباره نایارا زدیم
این بود که قرار نیست ازم حمایت کنه، درسته؟
اوهوم. نایارا رو میشناسم
تو رو مثل پرنسس کوچولوی خودش میدونه
مگه نه؟ اوهوم
میدونی، وقتی بچه بودید خیلی با هم صمیمی بودید
یادمه دست همدیگه رو میگرفتید و با هم راه میرفتید
میدونی که؟
مثل یه عروسک ازت مراقبت میکرد
بعداً که نوجوان شدید
یه کم اوضاع فرق کرد
ولی همیشه تو زندگیش خیلی مهم بودی
واسه همین بهش گفتم: «چرا به خواهرت یه فرصت نمیدی؟»
مخصوصاً واسه تو، اونم روز عروسیت. اوهوم
متأسفانه حرفامون خوب تموم نشد
فکر کنم واسه همینه که آدم دلش میشکنه، مامان. اینکه اون اینطوری رفتار میکنه
چون دو تا خواهر دیگه هم داری
ولی نایارا واست یه چیز دیگه است
شاید وقتی باهاش آشنا شه
وقتی ببینه که اون آدم خوبیه
شاید نظرش یه کم عوض شه
ولی زیاد به این موضوع امیدوار نیستم
یه دندهست، میدونی که؟
رسید؟
سلام. سلام
سلام. سلام. من آنتون هستم. از دیدنت خوشبختم
بالاخره اومدی! سلام، منم از دیدنت خوشبختم. واو
چطوری؟ خوبم. تو چطوری؟
خوبم. شما چطورید؟ داشتیم مرغ رو تکهتکه میکردیم
میخوای بشینی؟ آره. میشینم
آره. بهم گفت که تو
مربی رانندگی کامیونی؟ شغلت اینه؟
بله، بله. شغلم همینه
در کنارش یه کسبوکار کوچیک املاک هم دارم که دارم گسترشش میدم
اوه جدی؟ آره، ملکهای سرمایهگذاری
خیلی مهمه که آدم واسه چیزی انگیزه و هدف داشته باشه
روی چیزی کار کنی که واقعاً تو زندگیت میخوای
دقیقاً. مگه نه؟
من با سنتهای روسی بزرگ شدم
مرد باید مردِ خونه باشه
اگه اون بخواد فوقلیسانسش رو بگیره
میدونی، من کنارش هستم و ازش حمایت میکنم
ولی در عین حال باید یه جور شراکت و همکاری بینمون باشه
یه تلاش تیمییه، درسته؟ آره
توی یه ازدواج خوب
واسه یه زن برزیلی خیلی مهمه که یادت بمونه
روزی که با هم آشنا شدید، روز تولد
روز مادر و اینجور چیزا. آره
خیلی مهمه که مرد این چیزا رو هیچوقت فراموش نکنه
فکر کنم یکی از دلایل اصلی طلاق اینه که تو
دوستات رو ترجیح بدی
اوهوم. یا ترجیح بدی با دوستات وقت بگذرونی
و نه با اون
میدونی؟
برنامهت رو عوض نکن که با رفیقت بری بار
و زنت رو تو خونه تنها بذاری. اوه نه
میدونی؟ یا برعکس
اون با دوستش بره بیرون
و یادش بره یه شوهر داره که تو خونه منتظرشه
این اصلاً درست نیست، خب؟ درسته. درسته
اگه جایی میرید، باید با هم برید
خب؟ نمیگم آزادی انجام کارها رو ندارید
ولی مثلاً، تو سر کار باشی و اون تو خونه
اوهوم. فرقی نمیکنه. خودتون اینو انتخاب کردید
میدونی؟ انتخاب خودتونه. درسته
تو هم نمیخوای کاری کنی که بهت اجازه انجامش داده نشه
باید خونه بمونی، میدونی؟ و وظایفت رو انجام بدی
ظرفها یا لباسها رو بشوری
یا خونه رو تمیز کنی
فکر کنم اینجا یه کم اختلافنظر داریم. عاشقتم. دوستت دارم
اشکالی نداره
اون میدونه که باید اینطوری باشه
اگه واقعاً همدیگه رو دوست دارید... آره
میتونیم از همهچی حمایت کنیم. آره
اگه هر دوتون همو دوست داشته باشید و بخواید زندگیتون به ثمر برسه
بله
تقریباً هیچچیزی نیست که نتونید از پسش بربیاید
آره، شنیدن این حرف خوبه. من
بهترینها رو براتون آرزو میکنم
همیشه حمایت من رو خواهید داشت
تو همهچی. خیلی ممنونم
داری بچهشو ازش میگیری
بهت اعتماد میکنم، باشه؟ گنجم رو به تو میسپارم
داری قضیه رو واسش خیلی ساده میکنی
میدونم که میتونیم با هم بسازیم. اون زن فوقالعادهایه
و فقط میخوام
در کنارش و برای اون باشم
و امیدوارم اون هم بتونه در کنار من باشه
و بتونیم برای هم تکیهگاه و شریکهای خوبی باشیم
من اینجا هستم تا از هردوتون حمایت کنم، چون قراره مامان دومت باشم
صد در صد. و دلم میخواد بتونم واسه مشورت بیام پیش شما
خیلی خوشحالم که اینطوری فکر میکنی
آره. واسهتون خوشحالم
آره. خیلی خوشحالم
تنها چیزی که میدونم اینه که فقط تو رو میخوام
آمادهاید کلاه درست کنیم؟ بزن بریم
واسه کلاه درست کردن هیجان داری؟ آره
کاملاً سفارشیه، پس میتونیم بهش شکل بدیم، کهنهش کنیم یا روش طرح بزنیم
میتونم یه بلندش رو بردارم؟
آره، هر چقدر بخوای میتونی بلندش کنی. حتماً
«کمو سابی» یه جای نمادین تو کلرادو-دنوره
و همه عاشق اینجان
واسه همین خیلی خاصه که با جردن اومدم اینجا
تا زمانی رو با هم باشیم و یه کم استراحت کنیم
میخواید به کلاههاتون فرم خاصی بدید؟
خیلی دوست دارم آتیش گرفتن کلاهم رو ببینم. آره
اوه، که اینطور
من قطعاً عادت دارم زیاد فکر و خیال کنم
خب، نظرت چیه اینا رو بپوشیم
روز عروسی، البته نه موقع مراسم، بلکه مثلاً
موقع رفتن به اتاق تعویض لباس؟ آره
آره، خیلی باحال میشه. عالی میشه. هیجان داری؟
منم هیجان دارم
یه کم دارم استرسی میشم. جدی؟ من اصلاً استرس ندارم
انجامش بده. خب، حرکت نهایی
چطور شده؟ فوقالعادهست
بذار ببینم میتونیم یه
عاشق کلاهتم. منم عاشق کلاهتم
راستش اولش که داشتی امتحانشون میکردی، با خودم گفتم: «نه بابا.»
ولی حالا که یه کم سرت گذاشتی و
این جالبه، چون تو اتاقکها هم همین حس رو داشتی
دقیقاً. درسته
هی، میتونم یه پتو بردارم؟
صد در صد. بیا بشین. میپیچمت لای پتو
اوه، کلاه، کلاه
خوبه. امروز یه خونهی دیگه رو هم دیدم. اوهوم
اون چیزی نبود که میخواستیم. قطعاً نبود
میدونی چه حسی دارم. فکر کنم وقتی خونهی درست رو ببینیم، خودمون میفهمیم
زیاد اهل این حرفای ماورایی و خرافاتی نیستم
خب درجات مختلفی داره، ولی حس میکنم بالاخره یه خونه پیدا میکنیم
و حس میکنم اون موقع منم اونجا خواهم بود
آره
ولی اون موردی که امروز دیدم، تو یه منطقه با مدرسههای خیلی خوب بود
منطقهش عالی بود. فقط نقشهش خیلی عجیبغریب بود
واقعاً؟
ولی میدونی که من به این قضایای عجیب عددشناسیِ خونه علاقه دارم
نه، نمیدونستم. جریانش چیه؟
در این باره بهت نگفته بودم؟ نه
خب، اینطوریه که همهی عددهای آدرست رو با هم جمع میکنی
مثلاً خونهی لُسآنجلسم ۱۲۴ بود. یعنی یک بهعلاوهی دو بهعلاوهی چهار میشه هفت
و یه خونه با عددِ هفت
همهش دربارهی درونگرایی و معنویته
پیدا کردن خودت و اینجور چیزا
که دربارهی اون خونه کاملاً درست از آب دراومد
خونهی قبلیم تو دنور هم ۸۶۳ بود
که جمعش میشه هشت
و اون خونه همهش نماد فراوونی و پول بود
و فلان، و منم همهی پولم رو اونجا درآوردم
جوری داری نگام میکنی انگار کلاً رد دادم
ولی واقعاً میخوای بذاری این موضوع تعیین کنه که خونه رو بخری یا نه؟
نه که فقط همین باشه، ولی حتماً مدنظر قرارش میدم
لعنتی. باشه
ما یه عددِ شیش میخوایم. چون واسه خونواده عالیه
خونهای مخصوصِ دورهمی و مهمونیه. شاید از این خوشت نیاد
جاییه که همه دوست دارن توش جمع بشن
و... خوش بگذرونن
آره، واقعاً خرافیه
خب، چیزیه که دارم بهش فکر میکنم
منطقیه. باشه
ولی موافقم. فکر کنم با هم موردِ درست رو پیدا میکنیم
خب، دیگه دارم گرمم میشه. استرس داری تاکسیدوم رو ببینی؟
یه کم. هنوز به سلیقهی من تو لباس اعتماد نداری؟
فکر کنم خوشتیپ باشم. هستی
ولی ما قرار گذاشتیم «رنگی نباشه»، اونوقت تو میگی رنگی باشه؟
ببخشید، گزینهها رو دیدم و نیک لچی هم گفت
«این روزِ اونه ولی یادت نره روز تو هم هست.»
منم گفتم: «میدونی چیه نیک؟ با این حرفت موافقم. خوشم اومد.»
ولی بقیهی پسرا همهشون مشکی میپوشن. نه
فکر نکنم کسی مشکی بپوشه. صبر کن، چی؟
فکر کنم جو کلاً مشکی بپوشه. اوه! نه! ساقدوشات
ساقدوشها. آره، همهشون مشکی میپوشن
واسه اینه که میخوام یه کم تو چشم باشم
ولی خیلی رنگیرنگیه؟ نه بابا، اصلاً
یه جور زرشکی خیلی تیره است ولی خوشت میآد. مطمئنم
روز منم هست
روزِ «ما»ست
بهترین و بدترین ویژگیِ من از نظرت چیه؟
اینکه میبینم پدر خوبی هستی، قطعاً از همهچی بهتره
خیلی خوبه
اه، بدترین ویژگی. بدترین چیز
من خیلی از انرژیت تاثیر میگیرم و اگه تو
ساکت باشی و زیاد حرف نزنی، منم اونطوری میشم
این اذیتت میکنه؟
هوم. نمیدونم
نه. موافقم که لازم نیست همیشه، مثلاً
یکسره حرف زد
آره
ولی باز هم، من قراره زنت بشم
میدونی دوست نداری درباره کار حرف بزنی، ولی
حتی اون هم بخش بزرگی از زندگیته
نمیخوام با کارهایی که سرِ کار کردم حوصلهت رو سر ببرم
ولی حوصلهی من سر نمیره
آره، نمیدونم
چیزی نیست که دلم بخواد دربارهش حرف بزنم
ترجیح میدم درباره اون حرف بزنیم
تا اینکه فقط بشینیم و به هم زل بزنیم
اگه فقط دلم بخواد بشینم و نگات کنم چی؟
تماشای تو لذتبخشه
عاشقتم. دوستت دارم
کاری نیست که نتونیم انجام بدیم
هیچوقت همچین حسی نداشتم
حس میکنم دوباره متولد شدم
سلام
امم، اینا مال توئه
و الان دارم از ته دلم باهات حرف میزنم
ببخشید که، مثلاً، نادیدهت گرفتم
دیروز، توی ماشین و اینا، وقتی داشتی باهام حرف میزدی
و من هم فقط
به اون راننده میگفتم به جای تو با من حرف بزنه
و اصلاً بهت گوش نمیدادم، یعنی رسماً نادیدهات میگرفتم
و
آره، واقعاً ازت معذرت میخوام، یعنی از صمیم قلب
و همهاش داشتم فکر میکردم و با خودم خلوت میکردم
خیلی، خیلی، خیلی زیاد، و
نمیخوام از دستت بدم
و واقعاً معذرت میخوام که، مثلاً، احساساتت رو نادیده گرفتم
و واقعاً متوجه شدم، یعنی
متوجهِ دلیلهایی شدم که چرا میتونی
قیدِ من رو بزنی
و فقط میخوام، یه جورایی، جبرانش کنم
میخوام باهات صادق باشم
یه لحظهای روی اون کوهه پیش اومد
که دلم میخواست انگشترم رو دربیارم و پرتش کنم
و
همین الان، دارم با خودم کلنجار میرم که ببینم دیگه جونی برام مونده که مایه بذارم یا نه
هیچکس دیگهای نبود که بخوام... بخوام این مسیر رو باهاش برم
و این رو از تهِ دل میگم
حتی با وجودِ تمامِ دعواها و مشکلاتمون
اومهوم
و هنوز هم اینجاییم
تو من رو به بهترین مَردی که میتونستم باشم تبدیل کردی
جدی میگم. دارم توی خودم میبینمش. حسش میکنم، و مثلاً
تو داری همه چیز رو دقیقاً برای من درست انجام میدی
واقعاً ازت ممنونم بابتِ روشهایی که بهم کمک میکنی
و قسم میخورم "کیبی"، اگه به خاطر تو نبود
و واقعاً فقط به خاطرِ توئه، کاملاً جدی میگم
خوشحالم که چنین حسی داری
با این عذرخواهی و گلها واقعاً بهم امید دادی
واقعاً ممنونم که مسئولیتِ کارِت رو قبول کردی
چون مَردی که همین الان اومد اینجا و این کار رو کرد، یه مَردِ واقعی بود
ننشستی روی کاناپه
ننشستی که سرت رو بکنی توی گوشیت
ننشستی که وانمود کنی با هم شکرآب نیستیم
نه، اومدی اینجا و رفتی سرِ اصلِ مطلب. من از این خوشم میآد
این چیزیه که لازم دارم
و من هم داشتم روی صبوریم کار میکردم
قبلِ اینکه باهات آشنا بشم اصلاً صبر نداشتم
صبرِ من یهو از صفر به ۱۰۰ نمیرسه
۲۵ صبرم از صفر میره روی ۵۰. بعد برمیگرده روی
۵۰ بعد ممکنه یهو از کوره در برم. بعد دوباره میره روی
بعد میره روی ۷۵، و بعد دوباره میشه صفر
هنوز جای کار داره
من اون دختری نیستم که بهت فحش بده. سالهاست که دیگه اونجوری نیستم
واسه همین دیدنِ این نسخه از خودم که میشینه و به خودش فکر میکنه
خیلی زشته
من اون زن نیستم
اون اصلاً من نیستم
پس واقعاً معذرت میخوام
هیچ دلیلی نداره که با شریکِ زندگیم اونجوری حرف بزنم و فحش بدم، معذرت میخوام
عصبی میشم. ولی این معنیش این نیست که باید اونجوری بهت ناسزا بگم
امم، و بابتش معذرت میخوام چون کارِ اشتباهیه
شاید الان کامل متوجه نشی
ولی تو هم قطعاً من رو به آدمِ بهتری تبدیل کردی
اصلاً نمیخوام حس کنی که من ولِت کردم
توی اون لحظههایِ سختِ لعنتی، میدونم که تو هم قیدِ من رو نزدی
من فقط به تلاشم ادامه میدم
من کسی رو میخوام که هر روز بیدار بشه و عشق ورزیدن به من رو انتخاب کنه
چه توی روزای سخت و چه توی روزای خوب
و وقتی میگم "من"، منظورم تویی
این کاریه که سعی میکنم باهات بکنم. مدام سعی میکنم بیدار بشم
حتی وقتی که نمیخوام ریختت رو ببینم
باز هم فقط میخوام بیدار بشم و بگم "صبح بخیر عزیزم"
یا برای من، "صبح بخیر"
چون خوابم
ولی میدونم که تو بهم کمک کردی رشد کنم
بیشتر از هر کسی که تا حالا باهاش بودم
و جدی میگم. اومهوم
دوستت دارم، و ارزشش رو داره
به تلاشم ادامه میدم
عشقت رو میخوام، لمست رو بهم بده
همین برام کافیه
دستِ خودم نیست
میخوام فقط من و تو باشیم
ولی تو فقط میذاری عاشقت باشم
میتونی به برفا دست بزنی؟
به چی دست بزنم؟ برفا
الان میافتی! مراقبِ سرت باش! اوه
نکن
من و علی یه هفته تا عروسی فاصله داریم
من از همون روزی که
میدونی، نامزد کردیم، به این رابطه متعهد بودم
اتاقکها انگار مالِ قرنها پیش بودن، نه؟
آره، انگار یه رابطه طولانیمدت رو پشت سر گذاشتیم
آره
عشقی که بهش دارم، یه عشقِ ابدیه
عشقیه که فداکارانهست، و واقعاً از تهِ قلبم بهش اهمیت میدم
و آرزوی قلبیم اینه که بقیه زندگیم رو با اون بگذرونم
و اینکه بهش پر و بال بدم و اون هم به من کمک کنه رشد کنم
همونطور که مسیرِ زندگیمون رو با هم طی میکنیم
تمامِ عمرم
از روز اول شماره یکِ من بودی و حالا سوارِ این سورتمهایم
آره. داریم شامپاین میخوریم
چون این همون چیزی بود که میخواستم
این چیزیه که میخوام. آره. خب، بالاخره اینجاییم
تا اینجا اومدیم
و هفته دیگه همه دوستا و خانوادهمون رو داریم که ازمون حمایت میکنن
اومهوم. واسش هیجان داری؟
خیلی هیجان دارم. آره. آره؟
نکنه قلبم رو بشکونی
کدوم قلب؟ چی... اوه! واو! واو! واو
اینجوریه؟
شوخی میکنم بابا. لعنتی، منم دل دارم. اونجاست
اوه ببین، برگشتیم؟ رسیدیم
باید من رو بلند کنی. معذرت میخوام
مرسی
این داستان از مکزیک تا حالا ادامه داره
یکم شامپاین ریخت رو موهات. ریخت؟
هنوز خوب به نظر میرسه؟ آره
باشه. وای خدای من، الان میتونی بیفتم
مرسی
مرسی، "روبی"
اونم میگه: "آره، آره". تعظیم کرد
وای خدای من
راه رفتن با این پاشنهبلندا خندهدار شده
عاشقِ ادایِ اسب درآوردنتم. من واسه اداهایِ اسبیت میمیرم
دخترِ شهری رو بیاری به کوهستان همینه دیگه
باشه. آره
تا حالا به این فکر کردی که ما عینِ همیم؟
هیچوقت این فکر به سرت زده؟ ابروت داشت میپرید؟
داشت میپرید؟ آره. مالِ تو هم داشت میپرید
واقعاً؟ چِته تو؟
دارم اذیتت میکنم. نه، حس میکنم ما
بعضی وقتها به طرزِ ترسناکی شبیه همیم
حس میکنم مثلِ دوقلوهایی هستیم که همدیگه رو گم کرده بودن
شاید. ولی این اصلاً خوب نمیشد
فکرش رو بکن
اوه اوه. این یعنی همین الان زیرِ سوگند دروغ گفتی
اگه بخوای جواب مثبت بدی
میخوام یه "بلهی" ۱۰۰۰ درصدی و از تهِ دل باشه
چون تو قراره تغییر کنی. منم قراره تغییر کنم. میدونی؟
امیدوارم هر دومون در جهتِ مثبت تغییر کنیم، درسته؟
تا وقتی که به سمتِ بدتر شدن تغییر کنیم
ممکنه پیش بیاد! هی، گوش کن
من همیشه داشتم رو به بهتر شدن تغییر میکردم
اگه یهو... اوه
وقتی از صفر شروع کنی، واقعاً دستِ خودت نیست، میدونی؟
واقعاً نمیتونی بدتر بشی
تو تهِ چاه نیستی. خب، بودم
منظورم واقعاً تهِ چاه نبود، ولی میدونی چی میگم دیگه
میدونم؟ آره، میدونی
منظورت مثلِ دورانِ بچگی و بزرگ شدنه؟
بچگی، بزرگ شدن و کلاً کار کردن روی خودم
من همیشه معتقد بودم که کار کردن روی خودت
و بهتر کردنِ خودت، هرچند آروم ولی پیوسته، خیلی مهمه
یکی از اصولِ اصلیِ من، تسلیم نشدنه
آدما این روزا خیلی راحت توی رابطههاشون جا میزنن
اومهوم. میدونی، مثلاً: "اوه، خب، اون مَردِ زندگیِ من نیست"
یا: "اوه، نه، این زنِ زندگیِ من نیست. اون بینقص نیست"
در صورتی که هیچوقت یه آدمِ بینقصِ لعنتی پیدا نمیشه
همه چیز به تلاشی بستگی داره که برای رابطهات میکنی
همونقدر هم برداشت میکنی
و اگه هر دو نفر به یه اندازه تلاش کنن
اون رابطه تا جایی که ممکنه به بینقص بودن نزدیک میشه
به نظرم یه مرزِ باریکی هست بینِ سازش کردن و
موندن
مثلاً پافشاری روی چیزی که اصلاً قسمت نبوده باشه
تو "چیزی که قسمت نیست" رو چی تعریف میکنی؟ تعریفش چیه؟
خب، برای من، در گذشته
توی رابطههایی میموندم که از اعماقِ وجودم میدونستم درست نیستن
چون با خودم میگفتم: "خب، میتونیم درستش کنیم"
"میتونیم تغییر کنیم. میتونیم، مثلاً، با هم سازش کنیم"
و این دقیقاً یه مرزِ باریکه بینِ اینکه
"آیا این چیزیه که میتونی پاش بمونی و درستش کنی؟" یا
"داری وقت و انرژیت رو برای چیزی میذاری که هیچوقت درست نمیشه؟"
فهمیدنش خیلی سخته
فکر نکنم تا وقتی ازدواج نکنی، بفهمی
و انگار دارم از جایگاهی حرف میزنم که مثلاً
"آره، من ۲۰ ساله ازدواج کردم و دقیقاً میدونم چی لازمه"
آره. نه، نمیدونم، ولی
آدمهایی رو میشناسم که خیلی وقته ازدواج کردن
و اونا میگن اگه یه نفر جا بزنه، دیگه واقعاً کاری از دستت برنمیآد
تا وقتی هیچکدومتون تسلیم نشید و هر دو به یه اندازه بخوایدش
هیچ چیزی نیست که نتونید از پسِش بربیاید
دستت رو بده به من
و میدونم که همهچی درست میشه
من چشمانتظارِ آیندهمون با هم هستم، میدونی؟
خب
هیجان دارم
هیجان دارم. آره؟
آره. خوبه
از پسِش برمیآیم. از پسِش برمیآیم
و میدونم که همهچی درست میشه
- بذار برات فیگور بگیرم. - بفرما. چشمههایِ جادوییت رو رو کن
باحاله
مراقب باش. میدونم. ممکنه بیفتم
اوه! ممکنه بیفتم. اوه
نه، نمیخوام صحنهای رو ببینم که توش ممکنه بیفتی
اون کاری رو نشونم بده که واقعاً توش خوبی
باشه، "ادی"
میدونی که میشناسمت
اوه، حسِ خیلی خوبی دارم. توی بهترین حالتمم
بهترین حالتِ من روی این اسکیتهایِ لعنتیه
الان میتونی من رو ببینی، الان میتونی من رو ببینی
منظورم اینه که این زندگیِ منه. این دنیایِ منه
کارِ خودم رو میکنم
پس، ترکیبِ اسکیتسواری و "کیبی"
با هم، یعنی دو تا از مهمترین چیزهایِ زندگیم
دیگه بهتر از این نمیشه
الان میتونی من رو ببینی
مرسی، مرسی. ممنون
احتمالاً در بهترین وضعیتِ رابطهمون هستیم
در حالی که کمتر از یه هفته به روزِ عروسیمون مونده
واسه همین واقعاً داریم از تکتکِ لحظهها لذت میبریم
باشه
تو دیوونهای
فقط داریم از کنارِ هم بودن لذت میبریم و منم دارم با عشقم اسکیتسواری میکنم
بهت بگم که داری میترکونی
دروغ نمیگم. داری بهتر از اون چیزی که فکر میکردم انجامش میدی
منم همینطور، "اِد". خودمم دارم از خودم میترسم
خیلی خب، "کیبی" داره میتازه
بیا و تماشا کن
باریکلا! باریکلا
آه! اوه! اوه
آره، نه زیاد. عزیزم، آرومتر. اونجا آرومتر برو
چطوری؟ بدو برو روی چمنا. فقط قل بخور برو
نمیتونم! نمیتونم. برو روی چمنا
همینه عزیزم، آره
دقتت عالیه! خیلی خوبی
این خودش یه پا ورزشِ حسابیه
حالا بیا انجامش بدیم
خب، میخوای عقبعقبی اسکیت بری؟ اومهوم
من پشتِ سرم رو نمیبینم
تو چشمایِ من باش
حالت خوبه
من واقعاً به خودمون افتخار میکنم
خیلی وقتها بود که اون میتونست بگه "ولش کن، من دیگه نیستم،"
و خیلی وقتها هم من میتونستم همین کار رو بکنم
ولی باز هم هر دومون انتخاب کردیم که هر روز بیدار بشیم و عاشقِ هم باشیم
یه حشره رفت توی صورتم
این فقط نشون میده که عشق بر همه چیز غلبه میکنه
خوشحالم که میتونیم واقعاً به خودمون اجازه بدیم ازش لذت ببریم
هی
بامزه بود. یادت میمونه؟ اوه آره
یادت میمونه؟ گرفتم چی شد. حواسم هست
وقتی رفتیم بالای تپه ازت امتحان میگیرم
ببینم میتونی بهم برسی یا نه
نری و قلبم رو بشکنی
نمیرم و قلبت رو نمیشکنم
وقتی اسکیت بازی میکنی خیلی بامزه میشی
تو واقعاً این کارا رو دوست داری
اوه، این یه ورزشِ حسابیه
اوه-اوه! هیچکس نمیدونه
ولی وقتی حالم بد بود، من بازیچهات بودم
درست از همون اول قلبم رو بهت دادم
اوه-اوه! قلبم رو بهت دادم
من دیگه میرم وسایلم رو جمع کنم
یعنی داریم این کار رو میکنیم؟
اینو دربیار، بعدش من
خیلی خب. نمیدونم از کجا شروع کنم
میتونیم از... ساک داریم؟ ساک اضافه و اینجور چیزها؟
اوه، نمیدونم
این با من
این با تو؟
بخوام از زیر زبونت حرف بکشم، همش میگی: «آره، خوبه.»
یا مثلاً: «آره. نه.»
ولی من به بیشتر از اینها نیاز دارم
مثلاً دلم میخواد رابطهمون یه کم پرانرژیتر از این باشه که
فقط یه جواب کوتاه تککلمهای بشنوم
یه چیزی بگو
نمیدونم
چرا تو... نمیدونم. نمیدونم چی بگم
منظورم اینه که، خب، داشتیم کارهایی انجام میدادیم
ولی حرف زدنمون تقریباً در حد صفر بوده
آره
دارم بهت میگم که بیشتر برام مایه بذار
میدونم، ولی حس میکنم با لحن تندی اینو میگی
چطور مگه؟
نمیدونم
پس چطوری میخوای مطرحش کنم؟
دلم میخواد نسبت به شرایط من کمی همدلتر باشی
مثلاً، حس میکنم داری بهم میگی اجازه ندارم خسته باشم
من همچین حرفی نمیزنم، جوردن
گفتی: «از اینکه همیشه میگی خستهای خوشم نمیاد.»
چون شرایط هر دوی ما یکیه
منم از پا افتادم، و خسته شدم از اینکه اینو به عنوان بهونه میشنوم
ولی خب این بهونه نیست
فکر نمیکنم شرایطمون یکی باشه و این اصلاً مشکلی نداره
اوضاع تو خیلی راحتتر از منه
مثلاً درک میکنم که خیلی زحمت کشیدی تا به این جایگاه برسی
نمیخوام، میدونی، استرسهای روزانهم رو
روت خالی کنم چون در حقت بیانصافیه
و بهت گفتم که... دوست دارم بیشتر درباره کارت بدونم
مثلاً میخوام اون رویِ تو رو بشناسم، و، خب
درک میکنم اگه نمیخوای دربارش حرف بزنی ولی این بخش بزرگی از زندگیته
یعنی همون کاری که سر کار انجام میدی
دارم به هر دری میزنم
تا گاهی یه موضوعی برای حرف زدن باهات پیدا کنم
بعضی وقتها فقط دلم میخواد کنارت بشینم و فیلم ببینم
و نمیدونم، مثلاً اگه این برات خطقرمزه، یا
منظورم اینه که اگه گهگاهی باشه خطقرمز نیست، ولی، خب
این قضیه برام سخته
مخصوصاً وقتی کل رابطهمون
توی اون اتاقکها بر پایه حرف زدن بود، و، خب
من به خاطر شوخیهات عاشقت شدم
و حرفهایی که میزدیم و اینکه همه چی باحال و راحت بود
و بعد از اون برسیم به، مثلاً، تقریباً هیچی؟
آره، اینجا دیگه اون اتاقکها نیست
میدونی، هدفم اینه که یه روزی به جایی برسم
که مجبور نباشم انقدر که سر کار انرژی میذارم، از خودم مایه بذارم، ولی
خب، شغلم خیلی پرفشاره
آخرین چیزی که بعد از یه روز طولانی دلم میخواد
اینیه که یه بحث تند و تیز داشته باشم
یا حس کنم که قدرم رو نمیدونی
میفهمم... میفهمم چی میگی
ولی فکر نمیکنم واقعاً بفهمی. مشکل همینه
مثلاً، بهت میگم خستهام و تو گوش نمیدی
فقط حس میکنم
انگار دارم به خاطر خستگی سرکوفت میخورم و فکر نمیکنم این عادلانه باشه
نمیدونم
ممکنه تا ابد خسته باشم. اصلاً چه میدونم
نیاز دارم که مثل کوه پشتم باشی
نه یه چیز دیگه که خستهترم کنه
نه، درک میکنم، و معذرت میخوام که بابت این موضوع بهت گیر میدم
ولی چیزی نمونده که بگیم «بله» (عقد کنیم)
و تو اینجوری هستی و همیشه هم خستهای
اشکالی نداره
مثلاً، نمیگم که این ایرادی داره
فقط مطمئن نیستم که فکر میکردم اینجوری پیش بره
میدونم کارت سختتره. میدونم لوکا رو داری
فقط دارم سعی میکنم باهات حرف بزنم
و شاید
شاید چیزی که نیاز دارم فقط یه کم زمان برای تجدید قواست
خب، وقتی چیزی نیست که حواسمون رو پرت کنه، نه تلویزیونی، نه هیچی
قراره فقط بشینیم و به همدیگه زل بزنیم؟
گاهی اوقات آره، و فکر میکنم تو هم باید با من کنار بیای
من ده ساعت در روز سر کار با مردم حرف میزنم
ولی من با این همه آدم حرف نمیزنم
شغل میخوای؟
نه، ولی وقتی میای خونه دلم میخواد با هم حرف بزنیم
میخوام بشنوم روزت چطور بوده
میخوام بشنوم که مثلاً: «فلانی امروز خیلی عوضی بود.»
کلاً هر چی
یا به همین ترتیب، دلم میخواد تو هم بپرسی روز من چطور بود
پرسیدم روزت چطور بود. میدونم، ولی من فقط
من نیازهام رو میشناسم
من مدام در جنب و جوشم
میرم تنیس بازی میکنم. از این کارها میکنم
ممکنه سهشنبه تا پنجشنبه الای باشم
بعد ممکنه بخوام با دوستام چند روز برم اَسپن
و بعد برگردیم و یه شب بریم دورهمی
دوست دارم تو هم گاهی توی بعضی از اینها باهام باشی
فکر میکنی وقتی بچهدار شی زندگی چطوریه؟
دیگه همش «بدو بدو» نیست، میدونی؟
واقعاً باید فیتیله رو بکشی پایین
میدونم وسعِ گرفتن پرستار بچه و اینها رو داری، ولی
مثلاً، من واقعاً پرستار نمیخوام
مثلاً، میخوام خودم بچهم رو بزرگ کنم
مثلاً، لگو و لوکا. فاز الان من اینه
نمیتونم ۱۰ صبحِ یه چهارشنبه تنیس بازی کنم
سفر به ایتالیا با یه بچه پنجساله رسماً مکافاته
فقط میخوام به این جور چیزها فکر کنی
چون آره، وقتی بچهدار شی زندگی کاملاً عوض میشه
آره
با این همه تغییر مشکلی نداری؟
لذتِ لمس کردنت
دیگه چی اینجا داری؟
نمیدونم. اینها رو کجا بذارم؟
اینجا. توی سطل آشغال؟ باشه
نه؟ خندهدار نبود؟
با اون همه پول چی کار میکردی؟
منظورت چیه؟
خرجِ کلاسِ جوک گفتن که نکردی
چون واقعاً افتضاح بود
نمیخوام اون آدمِ بامزه باشم
اون کاملاً تویی
گاهی ساکتم؟ آره
گاهی شلوغ میکنم؟ آره
بامزهام؟
بیشترِ وقتها، آره
خوشگذرونی رو دوست دارم، ولی در عین حال عاشقِ اینم که فقط روی تخت دراز بکشم و فیلم ببینم
زود خوابیدن. نمیدونم
من جون کندم تا بتونم به این زندگیای که الان دارم برسم
تا سفر برم و برنامهای که دلم میخواد رو داشته باشم
تا این انعطاف رو داشته باشم که هر وقت هر چی خواستم خرج کنم، و
میدونی، درسته که ازدواج یعنی یه سری کوتاهاومدنهای کوچیک
ولی فکر نمیکنم معنیش
زیر و رو کردنِ کلِ سبکِ زندگی باشه
نمیگم که لازم دارم این کار رو بکنم ولی من تنیس بازی میکنم، گلف بازی میکنم
دوست دارم زود به زود برم رستورانهای شیک
منم رستورانهای باکلاس رو دوست دارم
خیلی کیف میده
که ببینم داری برام وقت میذاری و بهم توجه میکنی
مثلاً، برام خیلی مهمه مردی داشته باشم که تلاش کنه
و برای چیدنِ یه قرارِ قشنگ وقت بذاره
«هی، این کارت رو دیدم، یاد تو افتادم.»
«بیا، این گلها هم همینجوری برای توئه.»
من عاشقِ اینجور کارهام
میگی رستورانهای خوب رو دوست داری ولی ما هیچ ایدهای نداریم
انگار که: «اون از چی خوشش میاد؟ کار میکنه.»
«لوکا رو داره. میره باشگاه.»
تو که به خاطر سرگرمیهام عاشقم نشدی
من میتونم هر کدوم از سرگرمیهای تو رو انجام بدم و لذت ببرم. فقط وقتش رو ندارم
نمیخوام حس کنی که باید، مثلاً
برای ازدواج با من از طبقه اجتماعیت بیای پایین یا یه همچین چیزی
ولی خودت توی اون اتاقکها گفتی
نمیخواستی این رابطه به پول ربط داشته باشه
همه اون پسرهای دیگهای که تاجرِ خرپول بودن
و احتمالاً همه این کارها رو باهاشون انجام دادی، هیچوقت به جایی نرسیدن
برای همین بود که منو انتخاب کردی
یا این آخرین روزیه که با هم میگذرونیم
یا اولین روز از کلِ زندگیمونه
میخوام پدر خوبی باشم و نونآورِ خوبی باشم
این یکی از چیزاییه که واقعاً در تو تحسین میکنم
اینها اشکِ شوقه
اون جوری منو میشناسه که هیچکس دیگه نمیشناسه
من عاشقِ ادموندم. بیا شروع شد
دارم غش میکنم
حالا وقتشه تصمیم بگیریم که آیا عشق کور هست یا نه
خیلی دوستت دارم
لعنتی
همش توی ذهنم بود؟
همه اون چیزهایی
که گفتی
فکر کردم پایانِ دنیا رو دیدم
همش توی ذهنم بود؟
💫✿ WAREZ-IR ✿💫 🌸♡ IRWAREZ.COM ♡🌸
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.