All language subtitles for Resurrection.2025.WEB-DL.HDSWEB.Dream.Per

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian Download
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian Download
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish Download
pt-BR Portuguese (Brazil) Download
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian Download
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

،قوی‌تر از همیشه باشید .ایران آزاد نزدیکه

‫مترجم: اشکان هیدی

‫در زمانه‌ای وحشی و بی‌رحم، انسان‌ها ‫کشف کرده‌اند که راز زندگی ابدی،...

‫در عدم رویاپردازی است! انسان‌هایی که ‫رویاپردازی نمی‌کنند، همچون شمع‌هایی هستند...

‫که نمی‌سوزند و ‫قادرند همواره پایدار بمانند!

‫کسانی که پنهانی به رویاپردازی ادامه می‌دهند، ‫به عنوان «هذیان‌آوران» شناخته می‌شوند.

‫آن‌ها رنج را به واقعیت، و هرج و مرج ‫را برای تاریخ به ارمغان می‌آورند.

‫آن‌ها زمان را دچار تشنج می‌کنند.

‫«هذیان‌آوری» وجود دارد که هیچ‌کس ‫از شکل و شمایل واقعی آن آگاه نیست.

‫ زیرا خود را در دلِ تاریخی ‫کهن و مهجور پنهان کرده است.

‫و آن چیزی نیست جز سینما!

‫کسانی که قادر به دیدن و درک توهمات ‫هستند، مسئول یافتن «هذیان‌آوران» می‌باشند.

‫برای اینکه بتوانند این «هذیان‌آوران» ‫را با سهولت بیشتری از بین ببرند،

‫آنها به لطیف‌ترین شکلی که در قلب ‫«هذیان‌آوران» جای دارد، تغییر شکل می‌دهند.

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫خشخاش افیونی! ‫آیا ممکن است این «هذیان‌آور» در شیره‌کش‌خانه پنهان شده باشد؟

‫خدمتکار: «عجله کنید! ‫اربابان هنوز ارضا نشدند!»

‫خدمتکار: به اون هیولا بیشتر برس. ‫باید کاری کنیم بیشتر واسمون اشک بریزه.

‫خطر!

‫«هذیان‌آور» نمی‌خواهد به او آسیب بزند ‫فقط می‌خواهد این گل‌ها را به او بدهد.

‫اما این توهمات او را می‌بلعند.

‫برای رهایی از توهم، او از ‫چشمانش به عنوان آینه استفاده کرد.

‫«هذیان‌آور» ظاهر زشت خود را دید و به هوش آمد.

‫دست از رویاپردازی بردار. ‫زندگیت خاکستر خواهد شد.

‫شعله‌های آتش گسترش خواهند یافت.

‫«هذیان‌آور»: گرچه این توهم ‫دردناک است، اما بی‌اندازه واقعی است.

‫نمی‌خواهم در آن دنیای جعلی ‫زندگی کنم! مرا همین‌جا بکش!

‫او درنیافت «هذیان‌آور» چه به دوش می‌کشد. ‫پس به آرامی او را با خود برد.

‫او آثار افیون را از جسم «هذیان‌آور» ‫می‌زداید تا قلب پنهان هیولا را بیابد...

‫...و ببیند از چه چیزی ساخته شده است.

‫دستگاهی که قلب «هذیان‌آور» ‫را به کار می‌اندازد،

‫حس‌هایی را برایش زنده می‌کند ‫که مدت‌ها بود از یاد برده بود.

‫این حس‌ها با حس‌های ناشی از افیون ‫فرق دارند. عجیب‌ترند! خطرناک‌ترند! آزادترند!

‫مثل رویا دیدن است!

‫برای اون، این تیکه‌های فیلم...

‫چیزی جز یه لحظه‌ی زودگذر نیستن.

‫اما برای این هذیان‌آور...

‫کافی هستند تا باعث مرگ تدریجی‌اش بشن.

‫از آغاز قرن بیستم...

‫به مدت ۱۰۰ سال.

.هذیان‌آور به‌جای عمیق‌تری سقوط می‌کنه

‫صدای وحشتناکی بیدارش می‌کنه.

‫نمی‌تونه تشخیص بده که...

‫اون هیولای عظیم توی خوابش بوده،

‫یا آدمی که همین الان ‫داره تو آینه نگاه می‌کنه.

‫نمی‌فهمه چرا بدنش پر از زخم‌های عمیقه.

‫حس می‌کنه تو خطر بزرگیه. ‫چون هیچی یادش نمیاد.

‫نت‌های موسیقی اینجاست، قربان.

‫ببرینش عقب.

‫از سمت چپ گردن چاقو خورده.

‫شاهرگش سوراخ شده.

‫بر اثر خونریزی مُرده.

‫گوش‌هاش چی شدن؟

‫هر دو گوشش زخم‌های عمیقی دارن.

‫کانال‌های گوشش پاره شدن.

‫پرده‌های گوشش به شدت آسیب دیدن.

‫احتمالاً خودکشی بوده.

‫پرونده قتل ایستگاه قطار: ‫تحقیقات در مورد مظنون

‫مظنون: چیو مو یون، مرد، احتمال اختلال روانی

‫چه خبره؟

‫شماره رو اشتباه گرفتین.

‫چیزی یادت اومد؟

‫ذهنت رو خالی کن.

‫یه خونه.

‫چه جور خونه‌ای؟

‫یه خونه پر از آینه.

‫نمی‌تونستم تشخیص بدم...

‫کدومشون منِ واقعی رو نشون میده.

‫چیو مو یون.

‫چرا کشتیش؟

‫اون خونه مثل یه هزارتو بود.

‫مدت‌ها اون تو گیر کرده بودم.

‫اون تنها کسی بود که پیدام کرد.

‫تونست منو بیاره بیرون.

‫چیو.

‫بعدش دیوونه شد.

‫چیو.

‫قطار داره میاد.

‫نترس.

‫چیو.

‫نترس، چیو.

‫نترس. قطار داره میاد.

‫چیو.

‫می‌دونی چیه؟

‫برای اینکه بشنوم...

‫صدای تو رو.

‫برای اینکه بشنومش...

‫حاضرم بذارم کل دنیا...

‫ساکت بشه.

‫ساکت.

‫قبل از مرگش داشت چه آهنگی رو زمزمه می‌کرد؟

‫خوب فکر کن.

‫یه شماره بود.

‫۴۷۸.

‫گوش کنید، قربان.

‫هر شب صدای قورباغه‌ها میاد.

‫کار فوری‌ای پیش اومده؟

‫خواهش می‌کنم، قربان.

‫اون قاتل...

‫زنده‌ از اینجا بیارینش بیرون.

‫هر قیمتی بگید قبوله.

‫می‌تونیم برای آخرین بار با هم کار کنیم.

‫این مأموریت مخفی...

‫اسم رمزش «چیو»ئه.

‫طرف از نظر روانی ثبات نداره.

‫واقعاً ارزش این همه زحمت رو داره؟

‫فکر می‌کردم واسه امثال ما، پول حرف اول رو میزنه.

‫یه یادآوری.

‫زنده بذارش. بیشتر از این تحقیق نکن.

‫بابت بلیط قطارت.

‫شنیدم...

‫که درست مثل اون نوازنده‌ی ما...

‫تو هم می‌تونی...

‫اون ساز عجیب، یعنی تِرِمین رو بنوازی. ‫[ترمین ساز موسیقی که بدون لمس نواخته می‌شود]

‫مدارک فیزیکی

‫Komm, süßer Tod, komm selge Ruh ‫قطعه شماره BWV 478 | یوهان سباستین باخ

‫- رمزگشایی کن و بهم گزارش بده. ‫- چشم.

‫چمدان را به بندر برگردانید

‫بذارش زمین.

‫مقتول رو از کجا می‌شناسی؟

‫قربان.

‫نمی‌تونم توضیحش بدم.

‫می‌گفت صدای من...

‫حتی تأثیرگذارتر از...

‫ساز خودشه.

‫چمدون خاصی داشت؟

‫یه چمدون بود که...

‫همه‌جا با خودش می‌برد.

‫چه شکلی بود؟

‫خیلی سنگین بود.

‫حدود شصت سانت طولش بود.

‫یه نوار فلزی روش داشت.

‫و یه تور سیاه هم کنارش بود.

‫فکر کنم چمدونه...

‫از پشت باز می‌شد.

‫می‌خواستم بازش کنم.

‫ولی بعدش بمب‌افکن‌ها اومدن.

‫همه‌چیز همون‌جا تو اون اتاق موند.

‫بلیت!

‫- من بلیت می‌خوام. ‫- سه تا بلیت!

‫دنبال چمدون می‌گردی؟

‫قربان.

‫می‌دونستید...

‫این دور و بر یه گونه قورباغه هست...

‫که تمام شب قور قور می‌کنه...

‫تا جفتشو جذب کنه.

‫هرچی بلندتر قور قور کنن...

‫احتمال اینکه شکارچیشون، یعنی ‫خفاش، پیداشون کنه بیشتر می‌شه.

‫خب،

‫تو شب‌های بهاری،

‫میلشون وادارشون می‌کنه قور قور کنن...

‫با اینکه از خورده شدن می‌ترسن.

‫هرچی ترس بیشتر، میل هم بیشتر.

‫هرچی میل بیشتر،

‫بیشتر دلشون می‌خواد بلند قور قور کنن.

‫قور، قور، قور!

‫توش چی بود؟

‫قربان،

‫انگار هنوز متوجه حرفای من نشدین...

‫سرنوشت ما...

‫به یه مو بنده.

‫می‌گن این چمدون...

‫آدمو دیوونه می‌کنه.

‫شما همین الانشم علائم جنون رو دارین.

‫همین‌طوری ادامه بدین، آخر و ‫عاقبتتون می‌شه مثل اون نوازنده.

‫از این مه استفاده کنید...

‫و یه راهی پیدا کنید ببریدش همون جای همیشگی.

‫زیر اون درخت سوخته.

‫برو به مهمونی.

‫چشم، قربان.

‫عصر بخیر، قربان.

‫وضعیت قرمز! حمله هوایی!

‫- قربان. ‫- دیوونه شدین؟

‫با این مه غلیظ، حمله هوایی غیرممکنه!

‫آینه‌فروشی

‫وایسا!

‫ندو.

‫بازش کن.

‫این یه تِرِمینه!

‫قربان.

‫«چمدون» اسم رمزیه که اون ‫مأمور ژاپنی بهم داده بود.

‫یه صدایی تو وجودم بود.

‫اون صدا منو می‌ترسوند.

‫می‌خواستم یه جایی قایم بشم.

‫نمی‌خواستم کسی صداشو بشنوه.

‫تو واقعاً عضو کدوم سازمانی؟

‫من فقط به خودم تعلق دارم.

‫برای شنیدن صدای تو...

‫حاضرم کاری کنم...

‫دنیا ساکت بشه.

‫زمان به سرعت محو می‌شود.

‫تا بگذارد به خوابش ادامه دهد،

‫گوش‌های آن هذیان‌آور را محکم می‌بندد.

‫سی سال بعد،

‫در فصلی که هرگز برف نمی‌بارد،

‫آن هذیان‌آور به این سو و آن سو تاب می‌خورد.

‫اکنون او به هویت مدام در ‫حال تغییرش عادت کرده است.

‫هی، حرومزاده!

‫از کدوم طرف؟

‫یک...

‫یک، دو...

‫چیکارش کنیم؟

‫مواظب باش.

‫یواش.

‫- بلندش کن. ‫- خیلی سنگینه.

‫این‌طوری امتحان کن.

‫تکون نمی‌خوره.

‫فقط اونایی که تو معبد هستن رو برداریم.

‫برداشتن این همه آشغال فایده نداره.

‫فقط انرژی‌مونو هدر می‌ده.

‫بزن بریم.

‫همه‌شو بردارین.

‫بریم.

‫به‌زودی برف می‌آد.

‫بریم یه غذای گرم بزنیم.

‫وسایلتو جمع کن.

‫یه غذای گرم و حسابی!

‫عالیه.

‫رئیس؟

‫کامیون بار زده شد.

‫سیگاری نیستم.

‫تو دیگه راهب نیستی.

‫وقتی بودا قوانین اخلاقی‌شو وضع کرد،

‫از نیکوتین خبر نداشت.

‫صداش توخالی به نظر میومد،

‫ولی واقعاً سنگینه.

‫چیزی داخلشه؟

‫نمی‌دونم.

‫وقتی من اینجا زندگی می‌کردم، ‫این بودا اینجا نبود.

‫حرومزاده.

‫به من دروغ نگو.

‫قسم می‌خورم که نمی‌دونم.

‫دارم بهت یه شانس می‌دم.

‫اگه حرفمو باور نمی‌کنی...

‫می‌تونی بشکنیش.

‫مجسمه‌های بودا. کل فضای کامیون رو گرفتن.

‫تو همین‌جا بمون.

‫تیم فردا میاد سراغت.

‫حرومزاده،

‫درد داری؟

‫بهت رحم می‌کنم.

‫بهت می‌گم چطور دندون‌دردتو خوب کنی...

‫با زبونت بچش ببین کدوم سنگ از همه تلخ‌تره.

‫بعد با همون بزن به دندونت.

‫محکم بزن. فهمیدی؟

‫اینجا یه مکان مقدسه.

‫مسخره‌بازی درنیار.

‫هی، حرومزاده.

‫چرا منو اینقدر دور انداختی؟

‫قایم نشو.

‫تو کی هستی؟

‫من روحِ تلخی‌ام.

‫به‌زودی به روشنایی می‌رسم.

‫روی این زمین،

‫هر چیزی که تلخه...

‫از ریاضت روحانی من نشأت می‌گیره.

‫یه بودای روشن‌ضمیر می‌تونه از دیوارها رد بشه.

‫من به بودا قول دادم...

‫که توی معبد از قدرت‌هام استفاده نکنم.

‫ولی تو که شکل آدمیزاد به خودت گرفتی!

‫من این کارو نکردم.

‫من این شکلی‌ام چون تو ‫خواستی که این شکلی باشم.

‫می‌تونی یه لطف کوچیک در حقم بکنی؟

‫کمکم کن به آخرین مرحله‌ی روشنایی برسم.

‫روشنایی؟

‫من چطور می‌تونم کمکت کنم؟

‫وقتی من توی دندون تو ساکن بودم،

‫می‌تونستم گناه‌های زیادت رو حس کنم.

‫حالا می‌خوام بدونم گناه‌هات چه مزه‌ای می‌دن.

‫اگه از این معبد بری، بودا منو ترک می‌کنه.

‫به روشنایی رسیدن تو به من ربطی نداره.

‫یه فندک بده.

‫اون روز نه خورشیدی بود و نه ماهی.

‫چشم‌هام رو که باز کردم، بودا رو جلوم دیدم.

‫گفت:

‫«تو روح تلخی هستی.

‫ولی نمی‌دونی تلخ‌ترین چیز توی دنیا چیه.»

‫کنجکاو شدم، برای همین پرسیدم:

‫«خب پس بگو...

‫تلخ‌ترین چیز توی دنیا چیه؟»

‫گفت:

‫«اگه یه روزی جسم من از هم بپاشه،

‫اون‌وقت می‌فهمی.»

‫این چه ربطی به من داره؟

‫من فقط به مجسمه دست زدم و خرد شد.

‫این سرنوشته.

‫وقتی به روشنایی برسم،

‫قسم می‌خورم...

‫که تو رو از تمام گناه‌هات پاک کنم.

‫بیا.

‫یه پُک بزن.

‫بلد نیستم.

‫حتی یه دم و بازدم ساده هم بلد نیستی؟

‫همه‌ی موجودات زنده این کارو بلدن.

‫حالت ازم بهم می‌خوره؟

‫آره.

‫دلت برای دندونت تنگ شده؟

‫چرا باید حتماً تلخ‌ترین سنگ می‌بود؟

‫من که نگفتم کدوم یکی باید باشه.

‫هر سنگی بود جواب می‌داد.

‫ولی خیلی تلخ بود!

‫واسه اینه که رئیست روم شاشید.

‫می‌تونی قیافه‌ت رو عوض کنی؟

‫اینجوری؟

‫منظورم اینه که شبیه یکی دیگه بشی.

‫«هر آنچه شکل دارد...

‫توهمی بیش نیست.

‫برای دیدن بودای خوک، اَشکال ‫را به صورت بی‌شکل ببین.»

‫«برای دیدن بودای بزرگ.»

‫این عبارت درسته.

‫«بزرگ»ه، نه «خوک».

‫داری مو رو از ماست می‌کشی.

‫این رو از کجا یاد گرفتی؟

‫از پدرم.

‫تو خودت رو شبیه پدرم کردی.

‫ولی اون یه معلم بود.

‫اون مثل تو بی‌ادب نبود.

‫خیله خب، دیگه بسه.

‫ریشه‌ی این تلخی‌ت رو بهم بگو

‫اون‌وقت هرچقدر دلت می‌خواد بهم توهین کن.

‫سیگارت هیچ‌وقت تموم نمی‌شه؟

‫شیرین

‫تلخ

‫یه روز که پدرم رفته بود بیرون

‫یه سگ هار گازش گرفت.

‫از اون به بعد

‫دچار یه مریضی عجیب شد.

‫از باد می‌ترسید

‫از آب،

‫و نور.

‫از صدا هم همینطور.

‫دیگه شباهتی به آدمیزاد نداشت.

‫مرد شریفی بود

‫که همه‌چیز رو جدی می‌گرفت.

‫می‌دونستم نمی‌تونه بدون عزت نفس زندگی کنه...

‫می‌دونستم جوانه‌ی سیب‌زمینی سمیه.

‫برای همین بهش دادم بخوره.

‫همون شب مُرد.

‫ولی آخر شب، از کاری که کرده بودم پشیمون شدم.

‫چون یهو فهمیدم

‫دیگه هیچ‌وقت صدای خروپفش رو نمی‌شنوم.

‫دلش می‌شکنه که می‌بینه هذیان‌آور مثل یه سگ...

‫...میوه‌ی تلخی رو که با ‫دستای خودش کاشته، قورت می‌ده.

‫زمان همچنان می‌گذرد.

‫۲۰ سال دیگه هم گذشت.

‫اون هذیان‌آور در نیستی محو شده.

‫پاداش به دارندگان قدرت‌های فراطبیعی

‫اون تو اونقدر پول هست که بشه ‫باهاش جون یه آدم رو خرید.

‫نشونم بده.

‫اگه صاحبش مچمون رو بگیره، بدبخت می‌شیم.

‫کسی پول منو ندیده؟

‫لای روزنامه پیچیده شده بود.

‫- لای روزنامه؟ ‫- آره.

‫ندیدمش.

‫فکر کردم ممکنه بیاد دنبالش. بیا تقسیمش کنیم.

‫نصف نصف، باشه؟

‫کسی نیست؟

‫چند شب؟

‫تا آخر ماه.

‫می‌خوای قدرت‌هات رو به پیرمرده نشون بدی؟

‫همه می‌خوان پولدار بشن.

‫شانس با آدمای جسوره.

‫بذار یه رازی رو بهت بگم.

‫پیرمرده یه بوی عجیبی می‌ده.

‫چه جور بوی عجیبی؟

‫یه بوی تند فرمالدهید. ‫[گازی با بوی تند و زننده‌]

‫پسرم محافظشه.

‫اون بهم گفت.

‫مواظب وسایل باارزشت باش.

‫چطوری مرد؟

‫دستش سریع رو شد.

‫اینا دیوونه‌ن.

‫پیرمرده به این راحتی‌ها گول نمی‌خوره.

‫یه احمقی به بهونه‌ی دستشویی رفتن...

‫...فکر کرد می‌تونه فرار کنه.

‫فکر می‌کرد می‌تونه راحت از ‫روی حصار آسایشگاه بپره...

‫ولی همونجا برق گرفتش و خشک شد.

‫تو هم تو همین کاری.

‫می‌خوام باهات دوست بشم.

‫با پول تقلبی؟

‫کمکم کن یه شریک پیدا کنم.

‫مثل من؟

‫یکی باهوش‌تر.

‫من چطورم؟

‫یه بچه.

‫یه یتیم.

‫چی می‌تونه یه اتاق رو کامل پر کنه؟

‫پول.

‫نور خورشید.

‫خنگ.

‫کدوم در هست که هیچ‌وقت باز نمی‌شه؟

‫درِ ذهن.

‫چه کاریه که یه نفر می‌تونه انجام بده...

‫...ولی دو نفر نمی‌تونن؟

‫خواب دیدن.

‫بعدی رو عمراً نمی‌تونی حدس بزنی.

‫شرط می‌بندی؟

‫سخت‌ترین سؤال دنیاست.

‫هیچ‌کس جوابش رو نمی‌دونه.

‫چیستان بازی بچه‌گونه‌ست.

‫ما قراره پول دربیاریم.

‫چطوری؟

‫کارت‌ها رو بر بزن.

‫یه کارت بکش.

‫نذار ببینمش.

‫می‌تونم حس کنم...

‫کدوم کارت رو برداشتی.

‫غیرممکنه.

‫بگو ببینم.

‫ده دل.

‫از کجا فهمیدی؟

‫فوق‌العاده‌ست.

‫من قدرت‌های فراطبیعی دارم.

‫واقعاً؟

‫چه جور قدرتی؟

‫قدرت‌های فراطبیعی یعنی...

‫یک پتانسیل نامحدود که توسط ‫بدن انسان آزاد می‌شه...

‫...تحت شرایط خاص.

‫چه جور شرایط خاصی؟

‫برای هر کسی فرق می‌کنه.

‫برای بعضیا وقتیه که تو خطرن.

‫برای بعضیای دیگه وقتیه که تو اوج ناراحتی‌ان.

‫دوباره.

‫سرباز دل.

‫عجیبه.

‫تو ایستگاه چقدر می‌تونی پول دربیاری؟

‫آدم فقط به اندازه‌ی گذران ‫زندگی به پول احتیاج داره.

‫ما با دست خالی به دنیا میایم ‫و با دست خالی هم می‌میریم.

‫عکس دستته.

‫بی‌بی... گشنیز.

‫من می‌تونم بهت قدرت‌های ماورایی یاد بدم.

‫تو چطوری این قدرت‌ها رو داری؟

‫یا اینکه داری...

‫سر به سرم می‌ذاری؟

‫دوباره.

‫کار اون شیشه بود.

‫واسه همینه که به یه شریک احتیاج دارم.

‫اون واقعاً یه قدرت ماورایی داره.

‫یه آهنربا به پاش بسته.

‫یکی دیگه هم به ته‌سیگار.

‫وقتی پاشو زیر میز تکون می‌ده،

‫سیگار هم باهاش تکون می‌خوره.

‫تو از کجا همه‌چی رو می‌دونی؟

‫بهش می‌گن تفکر معکوس.

‫به عنوان شریکت، چطوری پول دربیارم؟

‫اگه کارا خوب پیش بره،

‫می‌تونیم جایزه‌ی اون پیرمرده ‫رو پنجاه-پنجاه تقسیم کنیم.

‫عمراً.

‫عجب بچه طمع‌کاری هستی.

‫چقدر می‌خوای؟

‫جدا از جایزه،

‫می‌خوام کمکم کنی با تفکر ‫معکوس یه معما رو حل کنم.

‫چه معمایی؟

‫اون چیه که اگه یه بار گمش کنی،

‫دیگه هیچوقت نمی‌تونی پسش بگیری؟

‫وجدان.

‫به نظر درست نمیاد.

‫صداقت.

‫اینم به نظر درست نمیاد.

‫جواب یه معما انقدر مهمه؟

‫برای من مهم‌ترین چیز تو دنیاست.

‫باشه پس.

‫وقتی کار تموم شد، کمکت می‌کنم معما رو حل کنی.

‫هفتِ دل.

‫هشت.

‫هفت...

‫پنجِ پیک.

‫بد نیست.

‫فوق‌العاده‌ست.

‫کارش خوبه.

‫از کجا حدس زدی؟

‫بیا اینم یه شیرینی.

‫دوباره امتحان کن.

‫شیرینی هم گرفت.

‫منم می‌خوام امتحان کنم.

‫حدس بزن.

‫باید پیک باشه.

‫نمی‌دونی، مگه نه؟

‫پنجِ دل؟

‫هفتِ دل.

‫بازم درست گفتی.

‫آدما لزوماً

‫برای ارتباط برقرار کردن ‫نیازی به حرف زدن ندارن.

‫اون دزدای توی ایستگاه رو نگاه کن.

‫برای اینکه کسی متوجه‌شون نشه،

‫همه‌شون با اشاره‌ی چشم و دست ‫با هم ارتباط برقرار می‌کنن.

‫ما چی؟

‫ما به یه سری علامت احتیاج داریم ‫که هیچکس نتونه رمزگشایی‌شون کنه.

‫دو، سه، چهار.

‫پنج، شش، هفت.

‫هشت، نه، ده.

‫سرباز، بی‌بی، شاه...

‫مشت کن.

‫آس.

‫بچه‌ی باهوش.

‫خال‌ها چی؟

‫چشم، بینی.

‫دهن، گوش.

‫پیک، دل، گشنیز، خشت.

‫همینه.

‫شاهِ دل.

‫بینی.

‫انگشت کوچیک.

‫بند سوم انگشت.

‫حالا علامت‌ها رو خوب بلدی.

‫ولی باید اجرا هم بکنی.

‫قبل از اینکه سر بقیه رو کلاه بذاریم،

‫باید سر خودمون رو کلاه بذاریم.

‫کدوم حست از همه قوی‌تره؟

‫بینی‌م.

‫در این صورت، اسم این حقه می‌شه...

‫«حسگر بو».

‫نفس عمیق بکش.

‫تصور کن واقعاً بو داره.

‫و حالا اجرا کن.

‫بوی دریا رو حس می‌کنم.

‫در اعماق دریا، یه قلب انسانی پنهان شده.

‫سیاهه.

‫بوی بابام.

‫آس پیک.

‫خوبه.

‫تو تا حالا...

‫ دریا رو دیدی؟

‫دریا؟

‫آره، دیدم.

‫پس می‌دونی...

‫ چه شکلیه؟

‫دریا فقط یه آب آبی رنگه.

‫چیز خاصی نیست.

‫آبی؟

‫مگه این فقط به خاطر ‫شکست نور خورشید نیست؟

‫باهوشی.

‫این دریاست.

‫چقدر بچه‌ای.

‫به آب نمک اضافه کن...

‫ اون‌وقت مثل اشک می‌شه.

‫می‌گن...

‫ بابام رفته یه جایی کنار دریا.

‫روزی که رفت...

‫ بهم یه اسکناس داد.

‫اون معمای خیلی سخت...

‫ روی اسکناس نوشته شده بود.

‫پولو خرج کردم.

‫ولی حس می‌کنم...

‫ تا وقتی معما رو حل کنم،

‫اون برمی‌گرده.

‫هفت خشت.

‫ورق بازی

‫دخترم شامّۀ خوبی داره.

‫مادرزادی؟

‫نه.

‫از یه تب شدید.

‫ببین.

‫قمار زیاد می‌کردم.

‫یه روز دنبالم اومد.

‫همون روز...

‫ با شامه‌ش کلی پول برنده شد.

‫اونجا وایسا.

‫نترس.

‫اگه بتونی بوی کارت درست رو حس کنی،

‫می‌برمت کنار دریا.

‫ آس...

‫ پیک.

‫یه کارت دیگه برمی‌دارم.

‫اگه درست حسش کنم،

‫واقعاً منو می‌بری دریا؟

‫می‌برم.

‫این یکی...

‫ هم آس پیکه.

‫به همین سادگی؟

‫به همین سادگی.

‫واقعاً... قدرت ماورایی داری؟

‫بگیر بخواب.

‫اگه نگی خوابم نمی‌بره.

‫تو که خیلی با فاصله وایساده بودی.

‫چطوری تونستی کارت رو ببینی؟

‫به اون بادیگارده رشوه دادم.

‫بادیگارد؟

‫بادیگارده پشت سر پیرمرده وایساده بود.

‫اون علامت داد.

‫پیک.

‫آس.

‫آس پیک.

‫تو چی؟

‫تو از کجا می‌دونستی هنوزم آس پیکه؟

‫تفکر معکوس.

‫اگه آس پیک نبود...

‫ یه راهی پیدا می‌کردی که بهم بگی.

‫موفقیتمون...

‫ مدیون تفکر معکوس توئه.

‫خطر از بیخ گوشمون گذشت.

‫سهم تو بیشتر از منه.

‫دیگه نشمُر.

‫پول واقعیه.

‫زیاد خوشحال نیستم.

‫تو جواب معما رو نمی‌دونی.

‫الان دیگه دیر وقته.

‫وقتی بیدار شی...

‫... بهت می‌گم.

‫دورترین ایستگاه.

‫آن چیست که وقتی از دست ‫رفت، دیگر هرگز برنمی‌گردد؟

‫گوز

‫پولو گرفتی؟

‫پس بگو چرا بچه می‌خواستی.

‫به این حقه می‌گن «پول کندن».

‫کتت رو در بیار.

‫بده به من.

‫تو دستت چیه؟

‫دستت رو باز کن.

‫شبه؟

‫نه.

‫آب استخر آبیه؟

‫آره.

‫بابات دروغگوئه؟

‫نه.

‫اگه دروغ بگی

‫عقربه تکون می‌خوره.

‫من یه دختر دارم.

‫ده ساله که ارتباطی با هم نداریم.

‫وقتی از خونه رفت، تنها چیزی که با خودش برد...

‫...این ظرف غذا بود.

‫همونی که من تو ارتش ازش استفاده می‌کردم.

‫می‌گفت می‌خواد نابودش کنه.

‫می‌خواست هر نشونه‌ای...

‫از دوران جنگ رو نابود کنه.

‫چند وقت پیش...

‫شنیدم که مرده.

‫تو یه آتیش‌سوزی.

‫فقط ظرف غذا سالم مونده بود.

‫منم فوراً شناختمش.

‫داخلش یه نامه‌ی سوخته پیدا کردم.

‫هر روش علمی ممکنی رو امتحان کردم...

‫...ولی نتونستم نامه رو بازسازی کنم.

‫می‌تونی بهم بگی چی نوشته شده بود...

‫تو این نامه؟

‫«سلام.

‫«حرفات باعث می‌شه حس کنم اینجایی.

‫«این اولین باره که دارم برات می‌نویسم...

‫«نمی‌دونم چی صدات کنم.

‫برای همینه که...

‫خط اول...

‫خالیه.

‫وقت داره به سرعت تموم می‌شه.

‫می‌تونه حس کنه که نفس‌های ‫«هذیان‌آور» داره ضعیف‌تر می‌شه.

‫در آخرین روز سال ۱۹۹۹،

‫تصمیم می‌گیره برای «هذیان‌آور» دعای خیر کنه.

‫بذار منو پایین!

‫تقاصشو پس می‌دی!

‫اگه جرئت داری منو بذار پایین.

‫کیه اونجا؟

‫تکون نخور.

‫تقصیر منه.

‫تقصیر منه.

‫ببخشید.

‫بذار برم!

‫پاهاتو بنداز پایین!

‫ببخشید.

‫الو؟

‫تو اسکله چه خبره؟

‫چی؟ صدات نمیاد.

‫تو اسکله چه خبره؟

‫کشتی کی می‌رسه؟

‫رأس ساعت ۷ صبح.

‫دروغه.

‫می‌شنوی چی می‌گم؟

‫گوش نکن.

‫الو؟

‫بهش اعتماد نکن.

‫رئیس!

‫داره دروغ می‌گه.

‫الو! رادیو دانگ‌مای.

‫الو.

‫می‌خوام یه آهنگ برای ساعت ۷ صبح درخواست کنم.

‫چه آهنگی مد نظرتونه، قربان؟

‫هرچی.

‫هرچی باشه خوبه.

‫یه آهنگ پیانو.

‫اسمتون و پیامتون رو بفرمایید لطفاً.

‫پیامی ندارم.

‫برای زنگ ساعتمه.

‫باشه.

‫نمی‌ترسی؟

‫«دار و دسته‌ی بارونی‌پوش‌ها» دنبالتن.

‫من از مردن نمی‌ترسم.

‫مسمومه.

‫منم نمی‌ترسم.

‫کمکم کن!

‫سال نو مبارک!

‫آخرالزمونه!

‫یه ویولن.

‫اسمت چیه؟

‫آپولو.

‫چقدر ضایع!

‫تو چی؟

‫تای ژائومِی.

‫این که ضایع‌تره.

‫ضامن رو آزاد کن، احمق.

‫تفنگش قلابیه.

‫امروز حتماً آخرالزمانه.

‫چرا همه‌چی متوقف نشده؟

‫هنوز خورشید درنیومده. چه عجله‌ایه؟

‫از چیزی پشیمونی؟

‫تا حالا هیچ‌کس رو گاز نگرفتم.

‫تا حالا هیچ‌کس رو نبوسیدم.

‫کجا می‌ری؟

‫برم بمیرم!

‫پای تلفن گفتن...

‫یه کشتی باری فردا صبح پهلو می‌گیره.

‫به نظرت چه رنگی می‌شه؟

‫می‌خوای خوش بگذرونیم، خوش‌تیپ؟

‫تای ژائومِی.

‫تای ژائومِی.

‫وایسا منم بیام.

‫کجاست؟

‫قرص می‌خوای؟

‫اینا چه قرصیه؟

‫برای اینکه بیشتر طول بکشه.

‫چی رو بیشتر طولانی می‌کنه؟

‫عمر یه مرد رو.

‫- می‌خوای بخری؟ ‫- لازم ندارم.

‫این چیزا همه‌ش کشکه.

‫پس گمشو.

‫امروز هوا چقدر خوبه.

‫بیا با هم بمیریم.

‫دیگه گندیده.

‫تای ژائو مِی.

‫اگه تا حالا کسی رو گاز نگرفتی،

‫می‌تونی منو گاز بگیری.

‫کدوم گوری داری می‌ری؟

‫یه کم تفریح می‌خوای؟

‫رژ لبت.

‫بیا.

‫نرو!

‫ببین،

‫ساعت ۷ صبح،

‫یه قایق می‌رسه به اسکله.

‫اگه واقعاً آخرالزمان باشه،

‫خورشید فردا رو نمی‌بینم.

‫اگه نباشه،

‫اولین طلوع قرن جدید رو می‌بینم...

‫فقط یه طلوع آفتابه دیگه.

‫مگه چی‌ش خاصه؟

‫نمی‌دونم.

‫مگه همه از دیدن طلوع خورشید خوششون نمیاد؟

‫شرط می‌بندم اینجا پر از روح بچه‌هاست.

‫چرا؟

‫اینجا قبلاً مهدکودک بوده.

‫اگه بلد باشی چطور بچه‌ها رو سرگرم کنی،

‫شاید جواب بدن.

‫گفتی موقع طلوع آفتاب ولم می‌کنی.

‫هنوز خورشید طلوع نکرده.

‫ضامن تفنگ فعاله.

‫کافه کارائوکه سان‌رایز

‫سلام آقای لو.

‫امروز می‌خوام طلوع آفتاب رو ببینم.

‫همه‌چی تو یه لحظه تموم می‌شه.

‫مگه چی‌ش خاصه؟

‫خاک قبرت

‫تو اتاق کارائوکه است.

‫آقای لو؟

‫جنازه رو کجا بذارم؟

‫بوی خون همه جا رو برمی‌داره.

‫ببرش یه جای دور.

‫باشه.

‫انجامش می‌دم. بیا لاکی.

‫همه‌چی آماده‌ست، آقای لو.

‫سلام آقای لو.

‫سلام آقای لو.

‫بذارید رد شم.

‫داخل بهتون خوش بگذره.

‫♪ Butterfly — Smile ♪

‫برای شماست، آقای لو.

‫♪ هنر شمشیرم به کار نیاید ♪

‫♪ آنگاه که پای تسخیر قلب تو در میان است ♪

‫♪ توان شکافتنش را ندارم ♪

‫♪ با رقص شمشیرم ♪

‫♪ نه آب را توانم شکافت ♪

‫♪ و نه سیلاب احساسی که مرا در خود فرو برده... ♪

‫♪ تیغم سرد است و شورم سوزان... ♪

‫تای ژائو مِی!

‫♪ این درد تا روحم نفوذ می‌کند ♪

‫♪ شمشیر سردم هرگز نخواهد فهمید ♪

‫♪ بی‌اقبال، تنها می‌توانم ناامید باشم ♪

‫♪ من از رویارویی با مرگ هراسی ندارم ♪

‫♪ با جدایی‌مان، قلب‌ها می‌شکنند ♪

‫♪ زندگی بارها و بارها مرا رها کرده است ♪

‫♪ چرا همیشه مجازات کردن مرا برمی‌گزیند؟ ♪

‫♪ شمشیر را بچرخان ♪

‫♪ و پیمان را بشکن ♪

‫♪ این دیدار برای هر دوی ما اشتباه بود ♪

‫♪ شمشیر سردم هرگز نخواهد فهمید ♪

‫بریم بیرون حرف بزنیم؟

‫♪ بی‌اقبال، تنها می‌توانم ناامید باشم ♪

‫♪ من از رویارویی با مرگ هراسی ندارم ♪

‫لطفاً بنشینید.

‫فکر کردم اسلحه داری.

‫اون برای محافظت از کسی بود که دوستش دارم.

‫آلبومی از تای ژائو مِی

‫تو حتی اسم واقعی منم نمی‌دونی.

‫فراموشم کن.

‫وگرنه آخرش کشته می‌شی.

‫دستکش‌ها رو در بیار.

‫شنیدی چی گفتم؟

‫درشون بیار.

‫می‌بینی؟

‫آدم‌ها موجودات شکننده‌ای هستن.

‫خیلی زود،

‫اون می‌میره.

‫نمی‌خوام بمکی...

‫خونی رو که پاکش نکردم.

‫این خون تو رو تبدیل به یکی از اونا می‌کنه...

‫که دائم دنبال معنای وجود بگردی.

‫من قرن‌ها زندگی کردم.

‫و قرن‌هاست که مُردم.

‫اما تا به امروز،

‫هنوز نمی‌دونم

‫معنی همه‌ی اینا چیه.

‫خورشید داره طلوع می‌کنه.

‫من می‌رم بخوابم.

‫به هر حال، برای ما زمان واقعاً زود می‌گذره.

‫وقتی بیدار می‌شیم، همه چی یادمون می‌ره.

‫♪ از نور صبح لذت ببر؛ ♪

‫♪ یه گل مگنولیا بخر. ♪

‫♪ در این سفرِ... ♪

‫♪ ...عجولانه. ♪

‫♪ از نور صبح لذت ببر؛ ♪

‫♪ یه گل مگنولیا بخر. ♪

‫♪ بذار شکوفه بده... ♪

‫♪ ...توی قلبت. ♪

‫♪ تو فقط یه رهگذری. ♪

‫♪ کی می‌دونه کجا داری می‌ری... ♪

‫♪ ...میون این جمعیت شلوغ؟ ♪

‫♪ از نور صبح لذت ببر. ♪

‫♪ یه گل مگنولیا بخر. ♪

‫♪ بذار به شونه‌ات تکیه بده... ♪

‫♪ ...و غصه‌ها رو از بین ببره. ♪

‫ساعت ۷ صبحه.

‫بزن بریم.

‫واقعاً یه قایق میاد؟

‫یه قایق قرمز.

‫راسته.

‫آهنگ پیانو هم واقعیه.

‫داروی عمر طولانی هم واقعیه.

‫آپولو هم واقعیه.

‫تو هم واقعی هستی.

‫من طناب رو باز می‌کنم.

‫یه رازی دارم که بهت بگم.

‫من از اولش می‌دونستم.

‫یالا.

‫سکان به چپ.

‫به چپ.

‫و به جلو.

‫جلو!

‫خلاص.

‫سکان به راست.

‫عقب گرد!

‫عقب گرد!!

‫عقب گرد!!

‫و به جلو.

‫جلو.

‫راه افتادیم!

‫راه افتادیم!

‫تو حتی نمی‌دونی...

‫اسم واقعی...

‫من چیه.

‫برام مهم نیست.

‫و سنم...

‫اونم نمی‌دونی.

‫برام مهم نیست.

‫من خیلی وقت پیش مردم.

‫من یه خون‌آشامم.

‫اونم برام مهم نیست.

‫نزدیکای صبحه.

‫می‌ترسم.

‫از درد می‌ترسم.

‫پس گازم بگیر.

‫در این لحظه،

‫برای او...

‫فقط دو ساعت گذشته.

‫اما برای «هذیان‌آور»...

‫صد سال گذشته.

‫او به آخرین رویای هذیان‌آور نفوذ کرد،

‫و باعث شد حس کنه دوباره کنار مادرشه.

ارائه‌شده توسط سینما دریمینگ ‫@CinemDreaming

‫مترجم: اشکان هیدی

‫در آخرین لحظات عمرش...

‫او می‌فهمه که این هذیان‌آورها ‫به چی اینقدر وابسته‌ان.

‫برای همین از زبان باستانی و فراموش‌شده‌ی...

‫سینماتوگرافی استفاده می‌کنه...

‫تا آخرین گفتگو رو باهاش داشته باشه.

‫شاید ندانم در آینده چه کسی ‫خواهی شد، اما می‌دانم که...

‫همه ما زمانی کالبدی بی‌جان در تاریخ ‫بوده‌ایم. حالا، تو بیرون از پرده نقره‌ای ایستاده‌ای.

‫بدرود! گرچه این سرزمین آکنده از رنج است!

‫بدرود! گرچه این جهان از هم گسیخته است!

«تقدیم به رها بهلولی‌پور، و تمام رهایان این سرزمین»

«به‌یاد کشته‌شدگان خیزش مردمی ایران»

‫[ رســتاخیــز ]

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.