Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
وارز تقدیم میکند IRWAREZ.COM
کی دو تا چنگال و سینه قلقلی داره؟
منم
جین، لطفاً فقط غذاتو بخور.
و، همچنین، چنگال منو پس بده.
ولی دارم سعی میکنم مهمونمون رو سرگرم کنم.
هی، هنوز کلی از اوتمیل شامی که آوردم مونده.
یعنی فقط من دارم اینو میخورم؟
فکر نمیکردم اوتمیل بشه واسه شام خورد.
وقتی توش نخود فرنگی باشه آره.
و یه دونه ذرت هم هست که قایمش کردم.
هر کی پیداش کنه برنده است.
چی رو برنده میشه؟ صد دلار؟
واقعاً؟ وای! باشه. - چی؟!
نه، فقط همون ذرت رو. آه.
خب گیل، این گروه هنرهای اجراییت چطوره؟
اسمش چی بود دوباره؟
کارگاه گروه هنرهای اجرایی جمعی
هنرمندان اجرا.
آها. عالیه.
بهترین کارمون همین جمعه است.
و همه شما دعوتید.
اوه، عالیه. بابا عاشقشه.
و برای بچهها هم مناسبه.
نگران نباشید، خبری از لخت شدن یا چیزی نیست.
بو.
منظورم اینه که قرار بود باشه ولی "انسل" کوبید
کتاب رو محکم روی آلتش.
و خلاصه، داره بهبود پیدا میکنه.
تو توی نمایش چی کار میکنی، خاله گیل؟
یه اثر دارم به اسم "باغهای گیل".
یه سرهمی و کلاه درست کردم که کاملاً از کود
مالچ، و توری مرغی هست و یه باغچه کامل روش گذاشتم.
گلها، چمن.
البته کرم نه. این تصمیم من نبود.
من مشکلی نداشتم، ولی کرمها همکاری نمیکردند.
من اونجا وایمیستم و مردم رو دعوت میکنم بیان کنارم بشینن،
و منو بو کنن و منو گردهافشانی کنن.
اگه بفهمن چجوری.
وای، چه هنر اجرایی پر جنب و جوشی به نظر میاد.
اوه، واقعاً عاشق اینم که عضوی از این گروهم.
به اشتراک گذاشتن ایدهها، بودن تو این همه انرژی خلاق.
به علاوه، من جذابترین فرد اونجام.
تازه، دو تا پسر هم سر من دارن با هم دعوا میکنن.
وای. با مشت دعوا میکنن؟ چاقو؟
موای تای؟
نه، ولی جفتشون واقعاً میخوان کنار من بشینن
وقتی که جلسات بحث تو ننو گروهی داریم.
تازه، من با هر دوشون خوابیدم.
اوه، خدای من.
من میخوام عضو گروه هنرهای اجرایی بشم.
نه. آه، خب... این دو تا عاشقپیشه چه جور آدمایی هستن؟
خب، اولی "ویکتوره".
اون ساکت و مرموزه و فوقالعاده بااستعداده.
و از اوناییه که یه جور سکسی تحقیرت میکنه.
اسم اثر من "حفره ما" است.
من شیفته مسامها هستم.
همه ما از حفرهها ساخته شدیم.
سوراخهای سیاه کوچک. خالی. مشتاق.
تنهایی. خب، این یعنی "حفرهدار"
مثل "حفرهها"، ولی در عین حال "وای بر ما".
فکر کنم گرفتم چی شد.
نه. نگرفتی، ولی مهم نیست.
ما فقط پر از سوراخهایی هستیم که میخواهند پُر شوند.
با من عشقبازی کن!
ما همونجا عشقبازی نکردیم.
صبر کردیم تا رفتیم تو ماشینم.
باشه، لازم نیست وارد همه جزئیات بشیم.
نه، مامان.
بذار خاله گیل حرف بزنه. این واقعاً جالبه.
امم. بعدش هم "دین" هست.
یه جورایی حوصلهسربره ولی جذابه.
میدونی که من چجوریا رو دوست دارم، لیندا. آرنجهای بزرگ.
ولی کار هنریش یه کم معمولیه.
خب، برای کارم، دارم فکر میکنم تمام وقت روی سرم بایستم.
تمام وقت، و... و تا حالا این کارو نکردم.
ببین؟ مثل این.
عالیه.
این یعنی چی...؟ منظورش چیه؟
خب، میدونی وقتی حس میکنی دنیا زیر و رو شده؟
اووهوم. همچنین، من واقعاً میخوام...
یاد بگیرم روی سرم وایسم.
هان. متأسفم.
من... من دارم همهی این حرفای سر ایستادن رو سرت میریزم.
تو... تو خیلی راحت میشه باهات حرف زد.
با من عشقبازی کن.
اوه، حتماً! وای!
ولی ما اونجا این کار رو نکردیم.
توی اتاق خواب بچگیهاش انجام دادیم.
که الان هم اتاق خواب بزرگسالیشه.
امم. خب، کی دسر میخواد؟
خب فکر میکنی میتونی با یکی از این پسرا جدی بشی؟
...
سر و سامون بگیری؟ تا آخر عمر با هنر سر کنی؟
منظورم اینه که دعوا سر تو بامزهاس ولی، اَه...
چرا سگ سوسیسی بخری وقتی میتونی سوسیسها رو مجانی بگیری؟
فکر نکنم ضربالمثلش این باشه، نه؟
نه، همین هست. باشه.
نمیدونم، من خوشحالم که سگ سوسیسی خودمو خریدم.
با اینکه همه جا مو میریزه. ها!
ولی جدی، تو آره. آره.
حداقل دیگه کونشو رو فرش نمیکشه.
اه، خب، اه... داره دیر میشه.
آره دیگه. کار زمان همینه، باب.
این آقا رو میبینی؟
آه! نزدیک بود یادم بره.
اون گردنبندایی که با تامپون ساختم یادتونه؟
وقتی پنبههام تموم شده بود؟ آره.
خب، تازگیها پیداشون کردم.
وقتی داشتم فریزرمو تمیز میکردم.
و با خودم گفتم، هی! میارمشون برای شام.
همه میتونن یکی داشته باشن.
بیا، بفرما یه گردنبند تامپونی بردار.
وای! محشره. - ممنون.
بیا، باب. اندازهاش برای همه مناسبه.
و برای هر مناسبتی عالیه.
پدر، شما حیرتانگیز به نظر میآیید.
آره. اه، عالیه. اه، بچهها، اه...
وقتشه به حاضر شدن برای خوابیدن فکر کنید.
اوم، آره، بهش فکر کردم.
و دیگه واقعاً از کارایی نیست که دوست داشته باشم.
باشه، برید مسواک بزنید.
باشه. و بعدش، ما بازم با هم ملاقات میکنیم.
ام. اوه، ساکت شو، یالا. وقت ماساژ پاست.
بیا. اوه، همین الان؟
آره! آقای عبوس یه ماساژ پا نیاز داره.
قراره همه بداخلاقیها رو از پاهات خارج کنم.
اه، باشه... اوه.
بابت این صحنهای که الان داره رخ میده، متاسفم.
گیل، با پاهای من.
آو، خب این یه کار چندشآورِ مهربونه.
بچهها، قبل از مسواک زدن صبر کنید.
اول باید جیش کنم! برید کنار!
♪ لا-بی-دو-بی-دی ♪
♪ لا-دی-دی-دی-دو با-لا-لاهن ♪
♪ داهن-دی ♪
♪ لا، با-بو-بی-دی با-دو-ئی ♪
♪ لا، دی-دی-دی-دو ♪
♪ دا-لا... ♪
آه. بله. خوبه.
اوف. بوشو نادیده میگیرم چون عاشقتم.
کس دیگهای هم همینطور مجذوب شده؟
با ناخن شست پتروداکتیلی بابا؟
نمیتونم چشم بردارم.
من میتونم. صبر کن، نه، نمیتونم. الان نگاه کردم.
چطور تا حالا مجبور نشدن قطعش کنن؟
تصور کن مجبوری کنار اون چیز بخوابی.
باید مراقب باشم وگرنه تیکهتیکه میشم.
باشه، جورابمو پس بده.
همهتون بدجنسید و دیگه هیچکدومتونو دوست ندارم.
گیل؟ حالت خوبه؟
باید برم. خداحافظ.
باشه... خداحافظ، عزیزم.
تقصیر ناخن شست بود، مگه نه؟ حتماً.
آه، آره. نه. راستی، باب، وقتی کارم تموم شد...
باید توپو رو کونم بچرخونی.
باشه.
و اینطوری بچهها درست میشن.
خب، ملاقات دیشب خواهرت حسابی طولانی بود.
از خواهرت دیشب.
احساس میکنم فعلاً دیگه برای دیدار با گیل کافیه، درسته؟
لیندا!
لیندا، درو باز کن!
لیندا! من اینجام... تا ازت تشکر کنم.
گیل، داری در مورد چی حرف میزنی؟ چی شده؟
یه چیز فوقالعاده!
مجبور بودم فوراً بیام اینجا و حضوری بهت بگم.
و ضمناً، گوشیمو پیدا نمیکنم.
کیف کمریتو چک کردی؟
آه، آره، اینجاست.
باشه، میرم خونه بهت زنگ میزنم.
نه، نه، نه، همین الان بگو.
دارم قطعه اجراییمو عوض میکنم.
دیگه «باغهای گیل» تموم شد. اوه؟
دیشب باعث شد به فکر فرو برم.
شاید خوب باشه سگ سوسیسی (داشهوند) خودم رو داشته باشم.
و سگ سوسیسی شخص دیگهای هم باشم.
پس تصمیم گرفتم ازدواج کنم!
چی؟ برای قطعه هنری؟
آه. و در زندگی واقعی.
چی؟! اوه، پسر.
لعنتی. وای.
اون سوسیس خوششانس کیه؟
دین. یا ویکتور. هنوز نمیدونم.
هنوز نمیدونی؟ اونا میدونن؟
آره، میدونن. موافقن.
موافقن؟ حسابی.
فکر میکنن یه قطعه هنری جذاب از آب درمیاد.
باشه، پس فقط برای هنره. آره. ولی برای زندگی هم هست.
اِه... واقعاً نمیبینم
کجای این موضوع گیجکننده است.
بالاخره دارم ازدواج میکنم.
و همهاش به لطف توئه، لیندا.
هورا، مامان!
چی...؟
این تشویقتو بذار برای سخنرانی عروسی، مامان.
پس صبر کن، گیل، داری به من میگی که قراره...
این جمعه با یکی از این دو تا هنرمند ازدواج کنی؟
ولی نمیدونی کدومشون؟
هنوز نمیدونم کدومشون.
اما این که با کی ازدواج میکنم مهم نیست، لیندا.
خلاصه، من دارم ازدواج میکنم.
و میدونی چی باعث شد بخوام ازدواج کنم؟
دیدن اینکه تو داشتی توپ تنیس رو به پای باب میمالیدی.
آره، معمولاً این کار تأثیر برعکس داره.
آره، من معمولاً چند روز طول میکشه تا بهبود پیدا کنم
بعد از دیدن اون ناخن پا.
جای اون تو موزهست. اومم.
من میخوام پای یکی رو با توپ تنیس بمالم
و اون هم پای من رو بماله.
و مسواکهای کثیفمون کنار سینک کنار هم باشن.
تیغهای ریشتراشی قدیمی و زنگزدهمون هم کنار وان حمام.
آه. گیل، باید بگم.
فکر کنم داری عجولانه تصمیم میگیری.
نه.
معلومه که دارم عجولانه تصمیم میگیرم.
لیندا، من عضو کلی گروه هنری شدم
و با کلی مرد همبستر شدم،
اما این اولین باریه که
دو تاشون سر من دارن با هم دعوا میکنن.
خب، خودت حساب کن.
یک، دو. حساب کردم.
پس میخوام جفتشون رو
امروز بعدازظهر بیارم رستوران.
اول ویکتور، بعد دین.
بعد همه با هم کمکم کنید تا تصمیم بگیرم کی رو انتخاب کنم!
اوه! باشه، من زمین موانع رو آماده میکنم.
پیرانای زنده داریم؟ بچهها، برید مدرسه.
اوه، من میتونم برسونمشون. با ماشین سکسی.
اوه، نه، نه، نه. شما میتونید پیاده برید.
اوه، اونا میتونن پیاده برن.
خیلی نزدیکه. خیلی خب.
من میرم لباس عروسیمو بدوزم.
نایلون حبابدار نیاز دارم. باب، داری؟
نایلون حبابدار رو واسه چی میخوای؟
چون میخوام لباسم شیک و باکلاس باشه.
و صدا بده.
عه، تموم کردیم.
اوه، اشکال نداره.
فقط از بستههای همسایههام برمیدارم.
آه! دارم ازدواج میکنم! دارم ازدواج میکنم!
گفتیم تیغهای جدید بگیرید. مدرسه. همین حالا!
سلام، بچهها. درست سر وقت رسیدید.
آره، سعی کردیم زودتر از مدرسه بزنیم بیرون،
ولی ظاهراً کار بدی محسوب میشه.
انگار کلاً به ما گیر دادن.
خب صبر کن، پس قراره ازدواج کنی
با یکی از این دو نفر، جمعه همین هفته؟ وای.
میدونم.
خیلی زود قراره کارهای معمول متأهلها رو انجام بدم.
مثل بافتن تور و ماهیگیری با هم پایین مرداب.
خوندن آوازهای دریانوردی. پوشیدن لباسهای یکسره ست.
گرفتن خبرنامه مخصوص افراد متأهل.
نمیتونم صبر کنم. اومم.
خب، عاقد هم پیدا کردی؟
چون من مجوز دارم. واقعاً؟
آره، قرار بود عاقد عروسی
دخترخالهام باشم بهار پیش.
ولی بعد رفتن سراغ کشیشی
از کلیسا خودشون، چون اون
"از قدیم دوست خانوادگیشون بود
و به طور معجزه آسایی از سرطان نجات پیدا کرده بود."
همهش چرته. اومم.
راستش، داشتم فکر میکردم گربهام این کار رو بکنه.
معلومه. گربهات. منطقیه. میفهمم.
اینجا جای خوبیه؟ همهتون میتونید ببینید؟
آره، آره.
یادتون باشه، همهتون دارید ساکت تماشا میکنید
و آخرش رأی میدید.
یا کلاً این کارا رو نمیکنیم؟ نه.
نه. نه، مامان، بیخیال.
آه، من تقریباً باید از دید جانبیام استفاده کنم.
جامو عوض میکنم. نه، صبر کن. این خوبه.
اصلاً نگاه نکنید. از صدا استفاده کنید. از بو استفاده کنید.
یه برنده برام بو بکشید.
باشه، ادی؟ تدی.
منم حاضرم.
خداحافظ. باهاتون در تماس خواهم بود. اوف! خوش گذشت.
باشه. بیایید امتیازها رو جمع ببندیم.
همه چیز رو بهم بگید. بیایید یه همسر برام انتخاب کنیم.
ویکتور. حتماً. چی؟
باشه. باب.
چی؟ من ازش خوشم اومد. باهوشه.
خب، آره، مطمئناً خیلی خونسرد و یه جورایی بیادب بود،
اما اون هنرمند واقعیه.
دین رو دیدی؟
دوست داری کنار "باهوش" از خواب بیدار بشی
یا دوست داری کنار دین از خواب بیدار بشی؟
نمیتونم یادداشتهامو بخونم. کی اول اومد؟
ویکتور. بهترینشون.
اه، مـ مـ من نوشتم "بوی برگر میده."
این دیوونهکنندهست؟
یعنی، این...
من با تینا موافقم. دین رو جلوتر میبینم.
فرم ایستادنش خوب بود. خیلی از آب ریختن من تعریف کرد،
با وجود اینکه یه مقداری روی پاش ریخت،
و کفشها و پاها و دستهاش.
واقعاً یه وضعیت فیلم فلشدنس بود.
من طرفدار ویکتورم. اون مرموزه.
اون شبیه اونجور داییهایی هستش
که برای کریسمس بهت یه اسلحه هدیه میده.
و برای کریسمس هم نیاد اینجا.
چون از تو خوشش نمیاد. که من عاشق این قضیهام.
اَه، من هیچی از اینا نفهمیدم.
من فقط نوشتم «دین بوی سیبزمینی سرخکرده میده.»
تدی، فکر کنم داشتی بوی غذای خودت رو میکشیدی.
اوه! مردم. این کار رو تشویق نکنین.
خب، به بنبست رسیدیم. چیکار کنیم؟
بذارین باز مرور کنیم. دورهی مصاحبه چی؟
سوال اولم خوب بود، نه؟
برای تو با چه حیوونی مبارزه میکنم؟
من میگم پیچیدهترین حیوان. انسان.
به طور خاص، همسایهام برد.
من میخوام یه کتاب دربارهی ویکتور بنویسم.
پوف. دین با دستاش به اون سوال جواب داد.
و صورت جذابش.
وای. حتماً باید با یه حیوان مبارزه کنم؟
اِ، یه بار یه مرغ توی دوز منو برد.
ولی خوشحال بودم واسه اون مرغ.
دین شیرین، جذاب و خنگ.
خیلی خب، بخش رقص چی؟
سازگاری توی ازدواج ۸۰ درصدش به رقصه.
فکر کنم پائولا عبدل اینو گفته.
میدونی، من نتونستم متوجه شم.
بقیهی مشتریها گیج به نظر میاومدن. - گیل.
و ماساژ پا. نظرتون چیه؟
آخ! اوه! وای خدای من.
من چیزی حس نمیکنم.
آخ. آخ!
اوه. عجب چیزیه. آخ! اوه!
وای وای، چه خوب، وای!
توپها هنوز بوی اونا رو دارن.
ادی، میخوای بو کنی؟
شاید کمکت کنه انتخاب کنی کدوم مرده؟
نه مرسی.
من هنوز دارم تصمیم میگیرم کی اجرای مراسم رو به عهده بگیره.
بده به من.
بسه! همه تموم کنین.
همهتون دارین کلی خوش میگذرونین،
ولی این زندگی گیله که داریم در موردش حرف میزنیم.
گیل، تو نباید با هیچ کدوم از این مردا ازدواج کنی.
اونا مناسب تو نیستن.
این یه ایدهی خیلی بدیه.
باشه، ولی اگه مجبور بودی یکی رو انتخاب کنی...
لیندا، واقعاً دلم میخواست بیشتر حمایت میکردی.
از این «هنر/ازدواج با کسی که مطمئن نیستم کیه.»
من فقط دارم میگم مجبور نیستی تن بدی
به یکی از این آدمای عجیب و غریب که به زور میشناسیشون.
صبر کن تا مردی پیدا شه که لیاقتت رو داره.
گفتنش برای تو راحته، لیندا. تو سگ سوسیسی خودتو پیدا کردی.
ببین، این کار چه بخوای چه نخوای اتفاق میافته.
من مجوزهای ازدواج رو آماده کردم.
فقط باید امضا بشن. با خون، حدس میزنم. درسته؟
اوغ! گیل! لیندا، اگه نمیتونی ازم حمایت کنی،
من... من حتی نمیخوام اونجا باشی.
در واقع، تصمیم گرفتم. تو نمیآی.
تو. هستی. مَمنوع!
مَمنوع؟ مَمنو-ع!
از کل مراسم نمایش هنری.
داری میگی "ممنوع" شدی؟
معلومه. اینو من تعیین کردم.
روز خوش!
در ضمن، ادی، استخدام شدی. تو میتونی مراسم عروسی منو اجرا کنی.
آره! عالیه. یعنی، ببخشید، لیندا.
با این حال حالم خوبه. من مجری مراسم شدم.
میخوام به پسرخالهام زنگ بزنم
و ببینم میتونم اینو لای حرفام بگم یا نه.
هی رالف، بازی دیشب رو دیدی؟
نه؟ خب، به هر حال، من دارم مراسم عروسی رو اجرا میکنم.
مامان، عاشق اینم که تو ممنوعالورود شدی
از مراسم عروسی/نمایش هنری عمه گیل،
و ما هنوز میریم تا بتونیم یواشکی تو رو ببریم تو.
من برای زندان رفتن هیجانزدهام. شما پدر و مادرای فوقالعادهای هستید.
اِ، من... من عاشقش نیستم.
اِ، من برای زندان رفتن هیجانزده نیستم.
هیچکس قرار نیست زندان بره.
شما فقط قراره منو ببرین توی نمایشگاه هنری.
من باید جلوی گیل رو بگیرم!
تو قبلاً امتحانش کردی. اینجوری بود که ممنوعالورود شدی.
این دفعه کار بهتری انجام میدم.
ببین، گردنبند تامپون گیل رو پوشیدم.
تا دوباره مورد لطفش قرار بگیرم.
واقعاً به همه چی میاد.
بهش میگم چقدر دوستش دارم
و چطور بهترینها رو براش میخوام.
و اگه مجبور باشیم، میگیریمش،
میذاریمش توی گونی و میبریم بیرون.
نباید مستقیم بریم سراغ بخش دزدیدن تو گونی؟
امم، چرا نمیذاری عمه گیل این کارو بکنه، مامان؟
اون واقعاً برای قضیهی ماساژ پا هیجانزدهست.
میدونم برای قضیهی ماساژ پا هیجانزدهست!
ولی تو توی یه قطعهی هنری احمقانه ازدواج نمیکنی،
توی یه انبار احمقانه با یه مردی که انتخابش کردی،
با استفاده از انتخاب شانسی، چون فقط دلت ماساژ پا خواسته.
اون میخواد خودش هم ماساژ پا بده.
ممنون، تینا.
چرا اینقدر نگران بودم؟
مگه این مراسمها نگهبانی دارن؟
صبر کنین. نمیتونین برین داخل. اوه.
اوه. آره.
عمه گیل شوخی نداره.
اونا میتونن برن تو، تو نمیتونی. لعنتی!
خب، هوم، حالا چی کار میخوای بکنی؟
من میپیچم از این دور تا یه در دیگه پیدا کنم.
تو برو تو، دنبال در پشتی یا در کناری بگرد.
هر دری. بازش کن تا پیدات کنم.
مـ... من نمیدونم، فکر نمیکنم این یه...
باشه، خب، هوم، از اون هنر نمایشیهای تو لذت ببر.
که من نمیتونم ببینمشون.
چون من داخل ساختمون نیستم.
خداحافظ. ما هیچوقت فراموشت نمیکنیم!
وقت هنریه!
جا نمیشه. جا نمیشه. مهمون داره میاد.
در پشتی. در پشتی.
کسی یه... اوه، رفتن.
در، در، در.
چی شده؟
"دم در پشتیام. بذار بیام تو."
چقدر زیاد در هست! صبر کن.
چی؟
یه دونه در هست. این داره در مورد چی زر میزنه؟
این شبیه یه کابوسه.
درها. وای خدای من، این هنره؟
هان، حدس میزنم آره.
بیا. به دنیا شلیک کن.
اوه. باشه.
هان. داره دوباره پر میشه.
اوه. ا...
دوباره داره پر میشه.
میخوای دکمه رو فشار بدی؟
حس میکنم داری اصل مطلب رو از دست میدی.
آره، حتماً.
مرکز توزیع رو دهم جولای، ساعت ۲:۱۵ بعدازظهر ترک کرد.
رسید به تاسیسات منطقهای مبدأ.
دوازدهم جولای، ساعت ۴:۱۸ بعدازظهر.
تاسیسات منطقهای مبدأ رو ترک کرد.
سیزدهم جولای، ساعت ۱۰:۵۹ شب.
این یکی تا حالا مورد علاقهمه.
البته بقیه رو ندیدم.
تموم شد. لطفاً حرکت کنید!
فقط ده تای دیگه.
این اثر واقعاً داره با من حرف میزنه.
♪ نمیتونم تکون بخورم و نمیدونم چرا ♪
♪ نمیتونم تکون بخورم و نمیدونم چـ... را ♪
♪ نمیتونم تکون بخورم و نمیدونم چرا ♪
♪ نمیتونم تکون بخورم و نمیدونم چـ... را ♪
♪ آه-آه... ♪
خب، فکر کنم اصل مطلب این یکی رو گرفتم.
نمیتونم، نـ... نمیتونم تشخیص بدم کدومتون تویی. صبر کن.
آخ، بالاخره. آخ!
سلام. بهتره بگم "خداحافظ".
اه. باشه، میرم.
هی! بذار برم تو. نه، نه، نه. خیر خانم.
شرایط اضطراری خواهرانه است. دور شو.
نه، نه خانم. خانم. دور شو.
دور شو!
باشه، باشه. دارم میرم.
امیدوارم یه روزی خواهرت بخواد با کسی که تازه دیده ازدواج کنه.
و من اونجا نگهبان باشم. و نذارم بیای تو!
آره، جون خودت.
تو نه آموزش لازم داری نه اعصابش رو.
تو نعنای لازم رو نداری!
آها! پس میرم رو پشت بوم.
حتماً یه راهی از اون بالا هست که بریم تو.
بابا نوئل هم این جفنگیات مخفیکارانه رو اینطوری انجام میده.
باشه. دور تا دور ساختمون رو گشتم.
شاید کلاً تسلیم بشم.
اوه. یه در واقعی.
لین؟ لین؟
داری سعی میکنی اون زن ممنوعالورود رو راه بدی داخل گالری؟
هان؟ اوه. ا... نه.
مـ... معلومه که نه.
اون یه زنـ... یه زن بده.
آره. هست. یعنی، زنم هست.
ولی احتمالاً یکی دیگه گیرم میاد.
اوه. اینجایی.
هی، میشه فامیلیهاتون رو واسه مراسم سریع بگید؟
اسمیت. باشه.
ورپناستاپنهوگان. جدی میگی؟!
خدایا، امیدوارم تو نباشی.
منظورم اینه که، موفق باشید هر دو نفرتون.
و نوازنده ویولن روی پشت بومه.
باشه، دنبال درها میگردم.
دریچهها. نرده. اه.
هیچ ورودیای از پشت بوم نیست؟ شوخی میکنی؟
آخه چطور باید نفوذ کرد
به این انبار احمقانه مجمع هنری؟
اوه، گندش بزنن. اینه؟ داره شروع میشه؟
گیل!
گیل...!
اَه، تصادفی شیشه رو لیس زدم.
اوه خدایا.
گیل، این کارو نکن!
گیل!
لیندا؟
مامان رو پشت بومه؟ اوه، نه. لین، نه.
من دقیقاً میخوام تو عروسیم اینجوری باشه.
چی کار کنم؟ شروع کنید.
باشه، ا...
از همهی شما ممنونم که اومدید.
ا... ما این مراسم ازدواج رو شروع میکنیم.
با پرسیدن از عروس که بالاخره میخواد با کی ازدواج کنه
هم در زندگی واقعی، هم به خاطر هنر.
اما واقعیه. و حساب میشه.
و این مجری مراسم سعی میکنه
تا حد امکان *موثر* باشه.
گیل! - ممنونم.
خب، گیل، اگه میشه انتخابت رو بکن.
دین اسمیت.
یا ویکتور وِرپِن اِسنوفلوپ پاگوسوسوس.
اون بخش "آیا کسی مخالف این ازدواج است" رو بگو.
ها؟ نه. چی؟ خیلی داری جلو میپری.
یه نقل قول فوقالعاده از مایا آنجلو دارم که الان میاد.
فقط بگو!
اوه، آیا کسی اینجا با این ازدواج مخالفت دارد؟
من دارم! - اوه خدای من.
من نمیتونم با هیچ کدوم از شما ازدواج کنم. لعنتی!
فکر میکردم میخوام ازدواج کنم.
که کسی رو داشته باشم پاهای اون رو با توپ ماساژ بدم
و اونم همین کار رو بکنه.
حداقل، به نظر میرسید چیزیه که باید بخوام.
اما حالا دارم به خواهرم لیندا نگاه میکنم
اون بالا روی پشتبوم که داره به پنجره سقفی میکوبه.
و اون گردنبند تامپونی که من براش ساختم رو گردنشه.
و داشتم فکر میکردم که چقدر خوشحال بودم
وقتی اون گردنبندها رو میساختم.
فقط خودم، توی آپارتمانم نشسته بودم،
تنهایی، تامپونها رو از هم جدا میکردم تا این چیز زیبا رو بسازم.
این اکسسوری که به هر مناسبتی میاد.
و فهمیدم خواهرم درست میگه.
لازم نیست با هیچ کدوم از این پسرا کنار بیام.
بیاحترامی نشه، شما هر دو عالی هستید... یعنی خوبید.
شاید اگه میتونستم شما رو با هم مخلوط کنم
توی یه جور دستگاه؟
شاید آرنجهای اونها رو هم یه کم بزرگتر کنم.
به هر حال. خواهرم همچنین اشتباه میکنه.
که این پنج تا کلمه مورد علاقه منه.
چون لازم نیست صبر کنم
برای کسی که لیاقت منو داشته باشه.
من نیازی به صبر کردن برای هیچ کس ندارم.
چون فرد مناسب قبلاً پیدا شده.
و اون خودمم.
و بنابراین، من دارم با خودم ازدواج میکنم.
اوه، خدای من.
لیندا! بیا تو، بیا تو!
آه. باشه. دارم میام پایین. دارم میام پایین.
اون رفع ممنووع شد. من رفع ممنوعش میکنم.
منظورش اینه که "ممنوعیتش برداشته شد"، درسته؟
آره، معلومه. مگه تا حالا ممنووع نشدی؟
آیا این گیل را در این پیوند مقدس
به عنوان شریک زندگی که قانوناً با خودت ازدواج کردی، میپذیری؟
میپذیرم.
و گیل، آیا
این گیل را به عنوان همسر قانونی خود گیل، میپذیری؟
می... پذیرم.
من شما را گیل و گیل اعلام میکنم.
میتونید خودتون رو ببوسید؟
آخ!
آخ. باشه.
هر دیگی درپوشی داره.
جرسی مایکز؟ اوه، حتماً.
خب، زیبا بود. مگه زیبا نبود؟
سخنرانی گیل واقعاً یه جورایی الهامبخش بود.
حالا قراره طلاق بگیری و با خودت تنها بشی؟
مامان واسه من. نه، منظورم اینه که...
احساس کامل بودن درست همونطور که هستی.
مقابله با فشاری که جامعه برای بودن چیزی روت میذاره.
در مورد ازدواج و چیزای مربوط به پا.
فکر کنم اون به من الهام داد که ناخن شست پا گندهمو بپذیرم.
بابا، این اون چیزی نیست که باید از این ماجرا میفهمیدی.
آره، باید بری دکتر.
اون چیز یه هیولاست.
نه. اون بخشی از منه و من قبولش میکنم.
بیا بکنیمش.
آره! نه.
- باشه، باشه. آخ جون!
♪ تو یک گیل شگفتانگیزی ♪
♪ چقدر دلربایی، تو واقعاً محشری ♪
♪ از سر تا پا ♪
♪ تو یه میل جنسی وحشی داری ♪
♪ تو جذاب و باحال هستی ♪
♪ تو گیل مورد علاقه منی ♪
♪ غیرقابل انکار، کیف کمریش ♪
♪ همه پسرا رو از خود بیخود میکنه ♪
♪ خیلی زود میگن "هی، برید یه اتاق" ♪
♪ تامپونها رو از هم میدری تو استاد هنری ♪
♪ تو یه گیل شگفتانگیز، جادویی، سکسیطور و ♪
♪ گیلانه هستی! ♪
وف! خدایا، چقدر خودمو دوست دارم.
زیرنویس ارائه شده توسط BENTO BOX ENTERTAINMENT
و TOYOTA
💫✿ 𝗪𝗔𝗥𝗘𝗭-𝗜𝗥 ✿💫 🌸♡ 𝗜𝗥𝗪𝗔𝗥𝗘Z.𝗖𝗢𝗠 ♡🌸
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.