All language subtitles for The.Pendragon.Cycle.Rise.of.the.Merlin.S01E05.WEB-DL.Fa

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian Download
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American) Download
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

...آنچه گذشت

‫ورتیگرن مُرده.

‫شکی نیست اورِلیوس ‫تاج‌وتخت رو برای خودش می‌خواد.

‫تا وقتی پادشاهان بریتانیا ‫حقش رو به رسمیت نشناسن، ‫جون اورِلیوس در خطره.

‫داوطلب هم که ‫از سر و کول‌مون بالا نمی‌ره.

‫تنهایی از پسِ اون ‫بربر برنمیای.

‫هفتصد نفر ‫برای روبه‌رو شدن با هِنگیست، ‫زیاد نیست.

‫قبل از تموم شدن تابستون ‫قصد داره تاج رو بگیره… ‫و می‌گیره.

‫اگه اون‌قدر درگیر دعوای ‫بین خودمون باشیم که

‫نتونیم علیه‌ش سلاح برداریم، ‫تو می‌تونی بهترین متحدِ هِنگیست باشی.

‫اون ساکسونه.

‫می‌گن مرلین همین‌جا، ‫پشت همین دروازه‌ها، ‫هفتاد نفر رو با دست خودش کشت.

‫تو کَتای، ‫پونصد نفر رو.

‫می‌گن دنیا سوخت ‫و زمین از خشمش لرزید.

‫هیچ آدمی قادر به چنین کاری نیست.

‫هیچ انسان فانی‌ای.

‫اون تقریباً ‫موجودی فراجهانیه.

‫مورکَد!

‫بدون پادشاهان بریتانیا ‫کنارمون، ‫پیروزی‌ای در کار نیست.

‫بدون مرلین کنارمون.

‫من و پیوس ‫به سمت شمال، گوتای، می‌ریم.

‫کَستانِن هنوز ‫کیل ات هون رو اداره می‌کنه؟

‫خون آتلانتیسیش قویه، اما ما… ‫اینجا بهمون خوشامد نمیگن.

‫اگه برگردی شمال، ‫کَستانِن می‌کُشِتت.

‫راه دیگه‌ای نیست.

به یاد تمام جان فدایان دی ماه 1404 که بینمون نیستن

‫نگاهشون کن… ‫درخشان، سرافراز.

‫می‌گن تو از همه نیرومندتری.

‫چرا دستور دادی ‫یکی از سنگ‌های مقدس‌شون فرو بریزه؟

‫خودت قراره ‫دوباره برافراشتش کنی؟

‫هاوک.

‫برادرانم، ‫در نام نورِ بزرگ به شما سلام می‌کنم،

‫نوری که آمدنش ‫در این حلقه‌ی مقدس پیش‌گویی شده بود.

‫از سلامم دلخورید.

‫چرا؟

‫اگه برادرانم خاموشن، ‫شاید به این خاطره که دیگه مطمئن نیستن

‫چه کسی با عنوان ‫آرک، دروئیدِ بیشه‌ی مقدس، ‫باهاشون حرف می‌زنه.

‫کی این حرفا رو می‌زنه؟

‫شنیدیم که راه‌های کهن رو رها کردی ‫و پیرو خدایی تازه شدی،

‫یه خدای بیگانه.

‫از روزگار باستان، ‫ما در پی دانش بودیم

‫تا حقیقتِ همه‌چیز رو بشناسیم.

‫درست نیست؟

‫هست.

‫پس چرا وقتی حقیقت ‫روبروی ما اعلام می‌شه، ‫در گرفتنش کُند باشیم؟

‫ما حقیقت‌های زیادی می‌دونیم، استاد.

‫امروز کدوم حقیقت اعلام شده؟

‫حقیقت نهایی!

‫پس تو پیرو این «یِزو» شدی.

‫او همان نور بزرگی‌ست ‫که نیاکان‌مان از آن سخن گفتند.

‫همان که همیشه در پی یافتنش بودیم ‫و نادانسته پرستیدیمش.

‫و همین کاهنانِ او بودند ‫که بیشه‌های ما را بریدند، ‫مکان‌های کهن‌مان را سرنگون کردند.

‫آدم‌ها از نادانی دست به کار می‌زنند، ‫اما حقیقت باقی می‌ماند.

‫همه می‌دانیم ‫این افکار از کجا آمدند.

‫همه می‌دانیم چه کسی ‫نیمه‌خدای بزرگ را گمراه کرد.

‫تالیسین بزرگ‌ترین نقال ‫تمام دوران بود.

‫او به برادری‌مان خیانت کرد.

‫او بزرگ‌ترین رؤیای ‫برادری‌مان را به ما بخشید.

‫دروغ!

‫تو شایسته‌ی حقیقت نیستی!

‫کفرگویی!

‫این دیگر چیست؟

‫خیانت!

‫هیچ‌کس حق ندارد ‫پا بر جایگاه مقدس بگذارد.

‫حتی کاهنِ اعظم هم نه.

‫خادمانِ حقیقت، صدایم را بشنوید!

‫چرا تعجب می‌کنید که خردمندترینِ شما ‫به نام یِزو با شما سخن می‌گوید؟

‫آن‌که خود را ‫راه و حقیقت نامید.

‫چطور شما که حقیقت را در همه‌چیز می‌جویید، ‫اکنون نسبت به آن کور شده‌اید؟

‫باور دارید این بیشه مقدس است؟

‫این سنگ‌ها؟

‫راه‌های نو؟

‫راه‌های کهن؟

‫من می‌گویم آن‌که سنگ‌ها و درختان را آفرید ‫برتر است، ‫و راه‌هایش نیز چنین‌اند.

‫کافیه، میلتان!

‫میلتان!

‫کافیه!

‫مرلین!

«چرخه‌ی پندراگون: ظهور مرلین»

«قسمت چهارم: بهای شکست »

مترجم: آرمان پیوندی «Armanpe»

T.Me/Armanpe

‫قیمِ شاه تالدرگ ‫قبل از رفتن، ‫یه نگاهی به آشپزخونه بهم داد.

‫یه مشت پیاز خام داریم، ‫شلغم خام، ‫تره‌ی خام.

‫پنیر.

‫هویج.

‫اونم خام.

‫نانِ جو.

‫و کلی آلو ‫برای این‌که هضمشون راحت‌تر بشه.

‫قبلاً اینجا بودی.

‫یه بار.

‫خیلی وقت پیش.

‫باید خبر بدیم ‫نزدیک مرزِ کوستانین شدیم.

‫تو بهتر از هر آدم زنده‌ای می‌دونی ‫غم با آدم چه کار می‌کنه.

‫آره… فکر کنم می‌دونم.

«ساحل ساکسون»

‫این‌که خدا گرفتت، ‫واقعاً همون چیزی بود که کُشتت.

‫با این شمردن، ‫فکر کنم کل ارتش ساکسون ‫می‌تونست یواشکی بیاد بالا سرت.

.نباید به کون شاهانه‌ت میخوابوندمت

‫دیدی؟

‫پای پری ‫منو برگردوند.

‫رنگ‌پریده، ‫سالم، ‫و بی‌هیچ افسون.

‫آره.

‫چندن؟

‫بیش از ده هزار.

‫ولی اون میانجیِ تو ‫کارشو کرد.

‫مردانِ غرب با ما هستن.

‫امروز صبح تو اردو دیدمشون.

‫همه‌شون دلیر.

‫امیدم بیشتر بود.

‫اونا با کوه‌ها می‌جنگن.

‫هر جنگجوشون ‫حداقل به اندازه‌ی سه ساکسون پیاده می‌ارزه.

‫پس وضع ما چطوره؟

‫امیدم بیشتر بود.

‫ما از طرف شاه لاثِ اورکنی اومدیم، ‫متحدِ هِنگیستِ بزرگ.

‫اراده‌ی خدایانه ‫که برای ما بجنگن.

‫خوش‌شانسی توئه ‫که تو هم خداهاتو داری.

‫سرورم، هِنگیست.

‫اون لُرد نیست.

‫اون برِتوالدره.

‫سرورِ همه‌ی سروران.

‫برِتوالدر.

‫با خودم هدیه آوردم.

‫از طرف پدرم، ‫شاه لاث.

‫و همسرش.

‫سپاس از پدر و مادرت.

‫بانو مورگیان ‫مادر من نیست.

‫نه از گوشت و خونِ آن جادوگر.

‫مواظب باش، پسر.

‫نمی‌خوای ‫قبل از تموم شدنِ کارت، ‫عمر کنی.

‫نه برای او… ‫نه برای من.

‫به زئوس و خون تازه، ‫برگشتی داداش.

‫نگه داشتن این حروم‌زاده‌ها ‫از جون هم افتادن، ‫کارِ تیتان‌هاست.

‫پاگان‌های دِمِتری داریم،

‫پرستندگان میترا،

‫مسیحی‌ها.

‫به‌زودی ‫کشتار کم نخواهیم داشت.

‫فقط تصور کن ‫چه شکوهی نصیب‌مون می‌شه.

‫هر شکوهی که ‫در سلاخی باشه.

‫من سهمم رو برمیدارم میرم.

‫این حرفِ کیه؟

‫تو آنیس-آوالاک ‫چیزهای زیادی یاد گرفتم.

‫حتماً همین‌طوره.

‫با شاه ماهیگیر صحبت کردم.

‫از سرزمین غرب برام گفت، ‫از وقتی مردم پری اومدن.

‫از قلمروش گفت ‫و هزار سال صلح،

‫و این‌که جنگ بین پادشاهان‌شون ‫نزدیک بود قوم‌شون رو نابود کنه.

‫داستان می‌بافن، ‫مثل پیرزن‌هایی که نخ می‌ریسن، برادر.

‫شاه‌سازی ‫خون و عرق می‌خواد.

‫این رو خوب می‌دونی.

‫اونجا چیزهای بیشتری یاد گرفتم.

‫یاد گرفتم پیرو مسیح باشم.

‫و پیروش شدم.

‫چه اهمیتی داره؟

‫یه خدای تازه بگیر.

‫ده‌تا هم بگیر، به درک.

‫شانس‌مون بیشتر می‌شه.

‫بیشتر از این حرف‌هاست، اوتر.

‫من دیدم شاه ماهیگیر ‫و مردمش

‫توی این مدت با رنج بقیه چی کار کردن.

‫رحمشون رو دیدم، ‫از قدرت هر ارتشی هم قوی‌تره.

‫این آینده بریتانیاس، ‫و باید آینده ما هم باشه.

‫دیوانه شدی؟

‫اوتر، برادر آرون رو ‫از اینیس اِوِلاخ آوردم.

‫اومده تعالیم کلیسا رو ‫بهت یاد بده

‫و به نام خداوند یِسو ‫تعمیدت بده.

‫تعمید؟

‫هر کاری بخوای می‌کنم.

‫فرماندهی سپاهت با من.

‫دشمن‌هات رو می‌کشم.

‫زانو می‌زنم و صدات می‌کنم شاه.

‫فقط خواهش می‌کنم، ‫این یکی رو ازم نخواه.

‫نگاهشون کن.

‫بچه‌هایی که دارن ‫بازی پادشاهی می‌کنن.

‫بد هم بازی نکردن، ‫ورتیگرن خودش شاهدشه.

‫شاید اون غاصب رو از میون برداشتن ‫و بدهی خونشون رو صاف کردن،

‫اما این، آئورلیوس رو ‫شاه بزرگ من نمی‌کنه.

‫مواظب حرفت باش، رفیق.

‫بعضی‌ها ممکنه بد برداشت کنن ‫و این حرف‌ها رو خیانت بدونن،

‫به‌خصوص حالا که ‫سپاه ساکسون داره نزدیک می‌شه.

‫می‌دونم شما دوتا، مورکمب، ‫دوست دارین فکر کنین

‫برای هر کسی حاضرید ‫زانو بزنین.

‫یا اوروبز، ‫تو داری تو ذهن اون عنکبوت تار می‌تنی؟

‫برادرها ورتیگرن رو ‫با کمک سپاه فامیلشون شکست دادن.

‫سپاهی که همین الان ‫راهی آرموریکاست.

‫چند نفر براشون مونده ‫که صداشون کنن؟

‫دویست نفر.

‫و می‌خوای علناً ‫جلوشون بایستی؟

‫با ساکسون‌هایی که دارن ‫سمت ما می‌آن، منو احمق فرض کردی؟

‫اما کی می‌تونه بگه ‫روز نبرد،

‫این‌ها همونایی نیستن ‫که ما رو به پیروزی و افتخار می‌رسونن؟

‫می‌گن اِمِران باهاشونن.

‫من، ماگنوس ماکسیموس، ‫تالیسین، خودِ برنِ مقدس.

‫من این به اصطلاح اِمِران رو دیدم.

‫مرلین هم خیلی قبل از تولد من و تو مرده، ‫اگه اصلاً وجود داشته باشه.

‫الان، اون پسرها ‫تنها هستن.

«سرزمین‌های شمالیِ کهن» (سرزمین‌های بریتونیکِ شمال بریتانیا بعد از سقوط روم)

‫خوبم.

‫-واقعاً مادر ‫-باید یه چیزی بخوری جون بگیری.

‫مدت‌هاست دلش دو تیکه‌ست.

‫فکر کنم حالا که تموم شده، ‫بالاخره حس آزادی داره.

‫دو تیکه؟

‫بین یِسو و خدایان قدیمی.

‫پس چطور خوشحاله؟

‫برادری حتی بعدش هم ‫باور نکرد.

‫همه قرار نیست ایمان بیارن ‫و دنبال نور برن، شاهین کوچولوم.

‫مرده‌ها بلند می‌شن ‫و سنگ‌ها تو هوا می‌رقصن.

‫و هیچ‌کس نمی‌تونه ‫این رو عوض کنه.

‫هوا داره تاریک می‌شه، مرلین.

‫برو.

‫این چه جور آدمیه؟

‫کی می‌تونه جلو ‫این قدرت وایسه؟

‫ببین!

من فرزند تالیسین هستم

‫بزرگ‌ترین دروئیدی‌ام ‫که تا حالا زندگی کرده.

‫شاهزاده جین‌های آوالاخ ‫و قهرمان تابستون!

‫مادر!

!هافگان

‫مادر!

!هافگان

‫زود باش.

‫نمی‌خوام بترسونمت.

‫حتی یه شب.

‫ایشمائیل.

‫ایشمائیل.

‫ایشمائیل.

‫این رو بگیر.

‫بیا بریم غذا بخوریم.

‫ولم کن!

‫ولم کن!

‫حتی اگه تو سایه‌های جادو قدم بزنم،

‫خدا نجات‌دهنده منه.

‫پناه و دلخوشی منه.

‫و منو تا اینجا آورده.

‫ای خداوند بزرگ!

‫نوبت توئه!

‫شش زمستون با ‫مردم تپه‌های معبد شاهین بودم.

‫راه و رسم ‫فرزندان اول زمین رو یاد گرفتم.

‫وقتی زبانشون رو یاد گرفتم، ‫برام تعریف کردن

‫از ابری شبیه دست ‫که تیغه رو نگه داشت.

‫اولش فقط می‌خواستم فرار کنم.

‫اما کم‌کم حس کردم ‫یه هدفی داره منو اونجا نگه می‌داره.

‫هدفی که آخرش ‫خودشو نشون داد.

‫باید یه فرستاده به شرق بفرستیم.

‫فقط لژیون‌ها می‌تونن ‫این نیرو رو شکست بدن.

‫لژیونی در کار نیست.

‫این فقط یه یورش غارتیه.

‫ورتیگرن خودش ‫این بلا رو سرمون آورد.

‫با این حال، ساکسون‌ها ‫تو سرزمین خودشون موندن

‫تا وقتی که کشته شد.

‫ساکسون تا وقتی پای پیمونه ‫که به نفعش باشه.

‫چه ورتیگرن زنده می‌موند چه نه،

‫بالاخره چشمشون ‫به ما می‌افتاد.

‫شاه گولاس.

‫ورتیگرن رفته.

‫روم رفته.

‫ساکسون اینجاست.

‫چی بیشتر از جنگ ‫برای گفتن می‌مونه؟

‫باشه، اما کی جنگ رو رهبری می‌کنه؟

‫برادرم شاه بزرگه.

‫برادرت سپاه خودش رو نداره.

‫ما مردای غرب، ‫آئورلیوس رو شاه قانونی می‌دونیم.

‫و سپاه‌هامون رو ‫در اختیارش می‌ذاریم.

‫هر اسب، هر نیزه‌دار، هر کماندار.

‫همه ادعاش رو قبول دارن.

‫شاه بزرگ هست، ‫شاید.

‫شاید؟

‫اما فرماندهی سپاه ‫آموزش می‌خواد.

‫مهارت می‌خواد.

‫حرام‌زاده.

‫من برادرم رو منصوب کردم.

‫دوکس بریتانیاروم.

‫فرمانده کل همه سپاه‌های جزیره.

‫از زمان ماکسیموس ‫دیگه چنین مقامی نبوده،

‫وقتی که به روم لشکر کشید.

‫اما الان هست.

‫اوتر تو میدان نبرد کم نمیاره.

‫و مغز نظامی تیزی داره.

‫خودت هم خوب می‌دونی.

‫کارنووی‌ها هیچ‌وقت ‫بهت به‌عنوان شاه بزرگ سوگند نخوردن.

‫تو به پدر ما سوگند خوردی.

‫پدرت مرده.

‫نظرم رو خواستی، ‫الان می‌گم.

‫پدرت هیچ کاری نکرد ‫ما قوی‌تر بشیم.

‫بیشتر از هر ساکسونی ‫محصول ازمون گرفت.

‫و ورتیگرن، ‫ما رو فروخت به بربرها.

‫و توی خیانتِ چاقوهای بلند، ‫برادرامون رو لو داد.

‫یا تو پشت دیوارها قایم شدی.

‫من توهینِ ‫یه حرام‌زاده نیمه‌ساکسون رو تحمل نمی‌کنم،

‫فرقی نمی‌کنه پدرت کی بوده.

‫با بربرها می‌جنگم.

‫اما از شاهِ بزرگ ‫حالم به هم می‌خوره.

‫خیلی حرف رو از سرِ عجله زدی.

‫بعضیاش ‫به این راحتی جمع نمی‌شه.

‫و تو معلم من نیستی ‫بخوای درس بدی.

‫می‌فهمی چه گندی زدی؟

‫می‌فهمی اون افعی‌ها ‫دارن علنی علیهت حرکت می‌کنن؟

‫اگه حق انتخاب رو بدی دستشون،

‫عملاً تاجت رو هم دادی دستشون.

‫من تاجی ندارم.

‫پادشاهی هم ندارم.

‫و آلفرد، ‫تو جلوی ساکسون رو نمی‌گیری.

‫حتی مردمی هم برام نمی‌مونه.

‫اسکوالور چند نفر زیر دستش بود؟

‫چهارصد و بیست نفر ‫از دامنونیا.

‫یک‌چهارم نیرو.

‫ممنونم.

‫قبل‌تر گفتی هر کار دیگه‌ای هم بگی می‌کنم، نه؟

‫اینکه دشمن‌هامو بکشی.

‫زانو بزنی.

‫کافیه فقط بگی.

‫می‌خوام همه‌مونو متحد کنی.

‫بهت گفتم چی باید انجام بشه.

‫پیتر، مجبورم این کارو بکنم.

‫گولاس!

‫سرورم، اجازه‌ی ورود ندارید.

‫گولاس!

‫می‌شه فقط یه کلمه حرف بزنی؟

‫بهت خوش‌آمد می‌گم، سرورم.

‫اوتر.

‫شاه گولاس اینجاست؟

‫الان برمی‌گرده.

‫شاید بخواید تا اون موقع بشینید.

‫نوشیدنی هم میل دارید، لرد اوتر؟

.بله

‫کورنُویا به شرابش معروف نیست، ‫ولی امیدوارم خوشتون بیاد.

‫باید از افراد لرد آئورلیوس باشی.

‫پس اهل آموریکایی.

‫شنیدم سرزمین قشنگیه، ‫پر از درخت‌های سیب و صخره‌های سفید.

‫آره، همینطوره.

‫جنگل‌هاش بزرگن و پر از شکار.

‫زمین‌هاش عالیه برای کشت.

‫ولی هیچ جا به زیبایی این سرزمین نیست.

‫ببخشید، اسمتونو نپرسیدم.

‫ایگرِنا.

‫به مسیح و قدیس‌هاش قسم.

‫پدر!

‫بی‌احترامی‌ت حد و مرز نداره؟

‫شاید اون‌ور دریا، تو اردوگاه‌های رومی،

‫یادت دادن به جوون‌ها و ساده‌دل‌ها طعمه بندازی.

‫لرد اوتر دنبالت می‌گشت، پدر.

‫فقط داشتم تا برگشتنت، ‫میزبانیشو انجام می‌دادم.

‫خب حرف بزن، پسر.

‫چی می‌خوای بگی؟

«گودئو»

‫سفرت طولانی بوده.

‫از یونیس آویلاخ اومدم.

‫این جاده مدت‌هاست متروکه شده.

‫منظورم مسیر نبود.

‫تالارت تو این پنجاه سال خیلی تغییر نکرده.

‫فکر می‌کردی فرق کرده باشه؟

‫میردین ویلت.

‫ما یادمون نمی‌ره کی هستیم.

‫یا چه بلایی سرمون اومده.

‫وُرتیگِرن مرده.

‫ساکسون‌ها سواحل شرقی رو گرفتن، ‫و شاهان بریتانیا جمع شدن جلوشون وایسن.

‫شاهان جنوب چاق و تنبلن.

‫اگه اون‌سوی دیوار زندگی می‌کردن ‫و هر تابستون با پیکت‌ها و ایرلندی‌ها می‌جنگیدن،

‫هیچ‌وقت نمی‌ذاشتن ‫این بربرها پا تو این سرزمین بذارن.

‫ولی هرچی بربرها گرفتن، ‫می‌شه پسش گرفت.

‫قراره شاهِ والای جدیدی باشه، ‫پسرِ کانستنس.

‫یا بهتر بگم، دو پسر.

‫یکی برای حکومت، ‫یکی برای رهبری سپاه در جنگ.

‫اونا بودن که شاهان جنوب و غرب رو متحد کردن.

‫اونا هستن که حالا جلوی ساکسون‌ها می‌ایستن.

‫اومدم از لردهای شمال بخوام بهشون ملحق شن.

‫دوباره پا تو خونه‌م می‌ذاری،

‫و اولین حرفی که می‌زنی

‫این خواسته‌ست؟

‫برادرها منو مشاور ارشدشون کردن.

‫ازم خواستن ارتش جمع کنم.

‫خودت می‌دونی دارم از چی حرف می‌زنم.

‫پنجاه سال، حتی یه کلمه هم نه.

‫پنجاه سال، ‫حتی یه فکر هم نه.

‫اگه این‌قدر نیازه، ‫چرا خودت نمی‌ری؟

‫به جنگ بپیوند!

‫برو به دل بربرها بزن ‫و شاه والات رو به پیروزی برسون.

‫نمی‌تونم.

‫نمی‌تونی؟

‫چی جلوتو گرفته؟

‫به اندازه‌ی کافی قوی نیستی؟

‫مگه تو مرلینِ قدرتمند نیستی؟

‫همونی که روبه‌رو شدن باهاش تو نبرد وحشتناکه؟

‫می‌دونی که نمی‌تونم.

‫من دیدم چه کارایی می‌تونی بکنی.

‫پس چرا جنگ رو احضار نمی‌کنی؟

‫اون‌وقت می‌تونی تنهایی ‫کل سپاه

‫ساکسون‌ها رو قتل‌عام کنی ‫تا زمین غرق خون بشه.

‫می‌دونی که نمی‌تونم.

‫چیزی که من می‌دونم اینه:

‫خودتو مثل یه پیامبر نشون می‌دی.

‫یه شاعرِ جنگجو.

‫قهرمانِ نور.

‫اما وقتی روز مصیبت می‌رسه، ‫حتی نمی‌تونی اونایی رو نجات بدی که بیشتر از همه بهت اعتماد دارن.

‫امشب خدایان هواتونو دارن، پسرها.

‫بدشانسی آوردید.

‫امیدوارم ساکسون‌ها بخشنده باشن.

‫تو رو می‌فرستم به‌جای من حرف بزنی.

‫آنا، می‌بینم اینجایی و بازی می‌کنی.

‫پسرها، شنیدم تو دره‌ی بعدی ‫نصفه‌نعل پیدا می‌شه؟

‫یکی دو تا بیارید، باشه؟

‫واو.

‫پس درباره‌ی جنگ خیلی یاد گرفتی، برادر.

‫و اربابت ازت یه سؤال پرسید.

‫و ارباب من باید عاقل‌تر باشه.

‫اون‌جا چی می‌بینی، برادر؟

‫نصف این پرچم‌ها از هم متنفرن.

‫ولی امشب فکر می‌کنن برادرن.

‫و همشون پشت تو متحد ایستادن.

‫پس خوش اومدی.

‫و گولاس پشت منه؟

‫سخنرانی‌ رو همون‌طور که گفتی پیش بردم.

‫و؟

‫و خوب پیش نرفت.

‫به استخوان‌های پدرمون قسم، ‫فقط یه وظیفه بهت می‌دم.

‫اون یه احمقِ پیرِ متکبره!

‫همین احمقِ پیر، ‫محترم‌ترین جنگجوی این اردوئه.

‫قبلاً با ساکسون‌ها جنگیده و برده.

‫یورش‌های پراکنده.

‫که باز هم از تو بیشتره.

‫من مهارت و شجاعتت رو زیر سؤال نمی‌برم.

‫برخلاف بقیه‌ی شاه‌ها.

‫و اگه گولاس سپاهش رو کنار بکشه، ‫بقیه هم قطعاً دنبالش می‌رن.

‫نمی‌تونیم بذاریم نیروهامون از هم جدا بشن.

‫حتی به‌خاطر یه نفر.

‫اگه این کارو بکنیم، دشمن پیروز می‌شه.

‫و بریتانیا از دست می‌ره.

‫بی‌اینکه حتی بجنگیم.

‫اون‌جور استقبالی نبود که انتظارشو داشتی.

‫دقیقاً همونی بود که انتظارشو داشتم.

‫ببخشید سرورم، ‫پس چرا اصلاً اومدیم این‌جا؟

‫باید برگردم از همون راهی که اومدم.

‫تا خودِ نقطه‌ی شروع.

‫بدون شمال، ‫شاهان بریتانیا قدرت کافی برای عقب راندن مهاجما رو ندارن.

‫حتی تو هم به‌سختی می‌تونی ‫شاهی رو قانع کنی که ازت متنفره،

‫که تقصیر رو گردن تو می‌ندازه.

‫می‌دونم بابت چی سرزنشم می‌کنه.

‫پس می‌دونی این کار چقدر سخته.

‫و شاید متوجه نشده باشی، ‫ولی الان توی یه سیاهچال زندانی‌ایم.

‫متوجه شده بودم.

‫خشمِ کاستینین شدیده، ‫ولی می‌گذره.

‫ما یه زمانی به هم وصل بودیم.

‫اون پیوند از بین نمی‌ره.

‫اون هنوز همون آدمیه که می‌شناختم.

‫مطمئنی؟

فرزند آتلانتیس

،سالها میگذرند

.همانند بقیه مردان فانی تغییر نکن

،ولی دور ما میچرخند

.مانند آب جویباری که دور تخته سنگی می‌چرخد

‫و به نام شاهِ دریا.

‫این هدیه‌ی ماست،

‫و نفرین ما.

‫همه عوض می‌شن، سرورم.

‫حتی ما.

‫این توهین به همه‌ی ماست.

‫فرقی نمی‌کنه پدرش کی باشه.

‫اون پسره باید قبل از اینکه برادرشو به‌عنوان دوکس معرفی کنه، با ما مشورت می‌کرد.

‫شاید تو آموریکا یه شاه ‫هرجور دلش بخواد به شاه دیگه دستور بده.

‫اما این‌جا اوضاع این‌طوری نیست.

‫همیشه زبونت حساب‌شده بوده.

‫بالاخره بگو تهش چی می‌خوای.

‫فقط این‌که من به آئورلیوس قسم خوردم، ‫نه به برادر احمقش.

‫ما به یه فرمانده‌ی جنگ نیاز داریم ‫که بتونه ما رو به پیروزی برسونه.

‫و دانلوپ راست می‌گه.

‫اگه قراره دوکس بریتانیا انتخاب بشه، ‫باید تو شورا تصمیم بگیریم.

‫مگه همه‌مون شاه نیستیم؟

‫مگه هرکدوممون سپاه خودمونو ‫تأمین و آموزش نمی‌دیم؟

‫پس نباید حق نظر داشته باشیم ‫که کی رهبریشونو به‌عهده بگیره؟

‫و اگه آئورلیوس حاضر نشه ‫به توصیه ما گوش بده؟

‫اون‌وقت باید به چالش کشیده بشه.

‫خودت گفتی، ‫به اون پسر قسم خوردی.

‫و همون‌طور که گفتی، ‫به این یکی قسم نخوردی.

‫این دوتا مثل مار می‌خزن.

‫می‌دونم.

‫پس چرا تحویلشون می‌گیری؟

‫چون شاهان بریتانیا هستن ‫و چون راست می‌گن.

‫اون دو برادر آدم‌های شریفی‌ان.

‫حداقل آئورلیوس.

‫اما جوونه، هنوز آزموده نشده.

‫تو جنگ با ساکسون‌ها، ‫جای یاد گرفتن رهبری نیست.

‫خودت تو جنگ یاد گرفتی.

‫چقدر شبیه مادرتی.

‫هر وقت اخلاقش تند می‌شد، ‫همین‌طوری باهام حرف می‌زد.

‫لحنته، پدر، می‌بینمش.

‫بعضی وقت‌ها شرافت ‫چیزهایی از ما می‌خواد که انجامش احمقانه‌ست.

‫این راهِ پادشاهه.

‫اما راهِ تو نیست.

‫سیاهچال‌های من ‫بهت وقت فکر کردن دادن، مرلین؟

‫دادن.

‫وقتی که خیلی لازم داشتم.

‫به من هم همین‌طور.

‫راستش رو بخوای، ‫فکر نمی‌کردم دیگه هیچ‌وقت ببینمت.

‫یه زمانی،

‫خیلی چیزا بود که می‌خواستم بهت بگم.

‫خیلی چیزا.

‫اما حالا، بعد از همه‌ی این سال‌ها،

‫می‌بینم توی دلم ‫چیزی جز عدالت نمونده.

‫تو برام مثل پدر بودی.

‫و تو مثل پسر.

‫سعی کردم.

‫شکست خوردی!

‫و حالا بهای شکستت رو ‫به قیمتِ پدرت ازت می‌گیرم!

‫و با نهایت تأسف، ‫در این ساعتِ مصیبت، ‫فاصله‌ی قلمروهایمان بسیار زیاد است.

‫و با افزایش یورش‌های ایرلندی... ‫بسه!

‫اون کمک نمیاد.

‫از بقیه‌ی نامه‌هامون جوابی اومده؟

‫هر دو عذر خواستن ‫و گفتن نمی‌تونن نیروی کمکی بفرستن.

‫و از لوت و قبیله‌ش ‫هیچ خبری نداریم.

‫بزدل‌ها و خائن‌ها!

‫باید همشونو دار بزنم.

‫ممنونم.

‫جواب می‌فرستیم ‫و بابت پاسخ‌شون تشکر می‌کنیم.

‫حتی با همه‌ی این سپاه‌ها، ‫قدرت‌مون به نصف یه لژیون هم نمی‌رسه.

‫دشمن‌مون بی‌نظم و پراکنده‌ست.

‫ببخشید لرد آئورلیوس، ‫اما دشمن هر ساعت قوی‌تر می‌شه.

‫هر روز کشتی‌های بیشتری از دریا می‌گذرن ‫و ساکسون، انگل و یوت میارن.

‫پنج برابر ما نیرو دارن.

‫اِمریس داره شاهان شمال رو جمع می‌کنه.

‫ممکنه همین حالا هم ‫سپاه‌ها به راه افتاده باشن.

‫ممکنه.

‫شمالی‌ها براشون فرقی نداره ‫ما در صلح زندگی کنیم یا تو آتش بسوزیم.

‫بیاید با هم صادق باشیم، برادرها.

‫از زمان لژیون‌ها، ‫این‌همه دشمن تو جزیره‌ی نیرومندان جمع نشده بود.

‫اگه قراره امیدی به پیروزی داشته باشیم، ‫نباید چیزی رو به شانس بسپریم.

‫پیشنهاد می‌کنم ‫شاه گولاس رو به‌عنوان دوکس بریتانیا انتخاب کنیم.

‫حرومزاده.

‫منم این پیشنهاد رو تأیید می‌کنم.

‫این خیانته.

‫برادرت هنوز شاه نشده.

‫و کی ادعاشو به چالش می‌کشه؟

‫من.

‫قبل از اینکه بازی پادشاه‌سازی راه بندازیم، ‫یه جنگ هست که باید برده بشه.

‫انتخاب دوکس می‌تونه ‫فرق بین پیروزی و شکست باشه.

‫از تو و برادرت می‌خوام ‫کنار بکشید و بذارید یکی دیگه رهبری کنه.

‫حرومزاده!

‫دنبال تو رفتن ‫نه‌تنها مرگ خیلی‌ها رو رقم می‌زنه، ‫بلکه مرگ بریتانیا رو.

‫اگه مرگی در کار باشه، ‫اول سراغ تو میاد.

‫بسه!

‫بسه!

‫آروم باش، برادر.

‫نمی‌تونیم حتی یه نفر رو هم از دست بدیم.

‫حاضری دنبالم تو جنگ بیای؟

‫من پسران لردها رو ‫پشت سر دو تا پسر بی‌نظم و آموزش‌ندیده ‫به کشتن نمی‌دم.

‫پس اینو به روش قدیمی حل می‌کنیم.

‫چاره‌ای نیست.

‫زره و سپرم رو بیار ‫قبل از اینکه این گاو پیر پشیمون بشه.

‫نه، نه، نه.

‫اونا دارن منو برای تاج‌وتخت به چالش می‌کشن.

‫اگه قراره شاه والا بشم، ‫این نبردیه که خودم باید ببرم.

‫می‌دونی تو آتلانتیس ‫مجازات خیانت به شاه چی بود؟

‫می‌دونی؟

‫غم‌تو می‌فهمم، سرورم.

‫غم خودمه.

‫هرچند مثل تو به دوش نمی‌کشمش.

‫اصلاً به دوش نمی‌کشی.

‫اما خواهی کشید.

‫داری چی کار می‌کنی؟

‫پلز هیچ ربطی به اون روز نداشت.

‫دنبال اربابش رفت.

‫و بچه‌ی منو ناامید کرد.

‫کاستینوس، بس کن این دیوونگی رو.

‫مشکلت با منه.

‫نه.

‫تماشا کن و رنج بکش، ‫همون‌طور که من رنج کشیدم.

‫نگاهت کن.

‫می‌خوای بذاری بمیره، نه؟

‫همون‌طور که گذاشتی اون بمیره.

‫کاستینوم، خواهش می‌کنم.

‫کافیه منو بکشی.

‫و اونو نجات بدی.

‫درست مثل وقتی که می‌تونستی اونو نجات بدی.

‫نشانم بده که می‌تونستی نجاتش بدی!

‫تمومش کن.

‫بجنب!

‫تمومش کن!

‫تمومش کن!

‫این دومین باره ‫که زیر تیغه‌ی من گیر می‌افتی، شاه کاستانن.

‫سومی در کار نخواهد بود.

‫قدرتت رو پای این سگه هدر نده.

‫من فرمانده‌ی جنگت هستم.

‫بذار قهرمانت باشم.

‫نمی‌تونم.

‫این نقشه‌ی اوناست، برادر.

‫می‌خواد فریبت بده.

‫تسلیمشون نشو.

‫خواهش می‌کنم، برادر، بذار من بجنگم.

‫اون یه جنگجوی بزرگه.

‫یه جنگجوی کارکشته.

‫می‌کشتت.

‫باید همین‌طور باشه.

‫روح دست خداست.

‫خدا دمدمیه، برادر.

‫نه خدای من.

‫این شمشیر، بریتانیاییه.

‫نمی‌ذارم این تیغه‌ی شریف ‫با خون بریتانیایی آلوده بشه.

‫بیا، شمشیرت رو بده به من.

‫قویه، ولی کُنده.

‫سنگینش کن و ‫بی‌رحمانه ضربه بزن.

‫این رو یک بار دیگه، ‫جلوی همه می‌گم.

‫از ادعات دست بکش.

‫خیلی حرف‌ها از روی خشم زده شد.

‫همه‌چیز می‌تونه تموم بشه.

‫اگر قبول کنی زانو بزنی، ‫هنوز می‌بخشمت.

‫پس همون‌طور باشه!

‫خونت پای خودته!

کافیه پادشاه، برد و باختی وجود نداره

.نه، ولش کن

درش نیار

آروم برادر

آروم

تخم بچه

!آئورلیوس

!آئورلیوس، آئورلیوس، آئورلیوس، آئورلیوس

‫نباید منو حمل کنن.

‫اون هیچ‌وقت دختری نبود ‫که دل به چیزای نرم ببنده.

‫مثل روبان و گل.

‫تو این تغییر رو دادی، می‌دونی.

‫تو اونو نیاوردی اینجا.

‫نه.

‫درست به نظر می‌رسید.

‫اینکه آرامشش رو اینجا پیدا کنه.

‫سعی کردم نجاتش بدم.

‫با تمام توانم، با تمام قدرتم، ‫با هر چی که داشتم.

‫درباره اون برادرایی که حالا ‫بهشون خدمت می‌کنی بگو.

‫رائلیوس از تبار اصیله.

‫خون رومی و بریتانیایی ‫هر دو تو رگ‌هاشه.

‫با اینکه جوونه، خردی ‫فراتر از سنش داره.

‫آینده‌ش رو در آتش دیدم.

‫دیدمش که فرماندهیِ ارتش می‌کنه.

‫شجاعتش رو در نبرد دیدم.

‫دیدمش که هم عدالت رو اجرا می‌کنه ‫و هم بخشش رو.

‫باور دارم شاه والاییه ‫که این سرزمین بهش نیاز داره.

‫و اون یکی؟

‫تاریکی بزرگی داره ‫بر این سرزمین فرو می‌افته.

‫درست یا غلط، این دو برادر ‫تنها امید ما برای ایستادن در برابرشن.

‫تنها امید ما نیستن.

‫شاهان شمال ‫به کمکشون خواهند اومد.

‫قول میدم.

‫این رو بنوش.

‫آروم.

‫آروم.

‫بخور.

‫شاهان...

‫شاهان رو دیدی؟

‫پیروت میشن؟

‫خدایان شاهان رو می‌برن، رائلیوس.

‫مردها.

‫مردها، برادر.

‫بعد از اونچه دیدن، ‫حتی تا خود هادس هم حملت کردن.

‫نذار صدای جیغم رو بشنون.

‫بمون.

مترجم: آرمان پیوندی «Armanpe»

T.Me/Armanpe

...در قسمت بعد خواهید دید

‫من کِستِنین هستم، ‫شاه گوتای و کِلیتون.

‫با دخترم، گانیادا، آشنا شدی.

‫گانیادا؟

‫بی‌نهایت کنجکاوم بدونم ‫تو کی هستی، مرلین.

‫از این بدم میاد که ‫راز‌هات رو رو نمی‌کنی.

‫ازت می‌خوام زمستون رو ‫پیش ما بمونی.

‫یادت رفته پدرت رو می‌شناختم.

‫حضورش تو وجودته.

‫بمون.

‫بوی خطر رو تو اینجا حس می‌کنم.

‫گانیدا؟

«چرخه‌ی پندراگون: ظهور مرلین»

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.