All language subtitles for The.Bikeriders.2023.7200p.10bit.BluRay.8CH.x265.HEVC.PSA

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish Download
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫سی‌نما تقدیم میکند ‫WwW.30NaMa.CoM

‫« از 1965 تا 1973، یک عکاس ‫با یک باشگاه موتورسواران »

‫« در ایالات غرب میانه مصاحبه ‫و از آن‌ها مستندنگاری کرد »

‫« این فیلم الهام‌ گرفته از کتاب وی می‌باشد »

‫تـرجـمـه و تـنـظـیـم : حـسـیـن اسـمـاعـیـلـی

‫هی، هنری ‫این بچه‌ی عوضی رو ببین

‫فکر کرده خر کیه؟

‫هی!

‫حق نداری اون کاپشن رو اینجا بپوشی

‫شنیدی داداشم چی گفت، مردک؟

‫بهت گفت این کاپشن مسخره رو دربیار

‫اون کاپشنو از تنت درمیارم

‫و می‌پیچمش دور گردن کوفتیت

‫و جوری خفه‌ت می‌کنم ‫که نفهمی از کجا خوردیا

‫شنیدی داداشم چی گفت؟

‫توی این محله حق نداری ‫کاپشن هیچ گروهی رو بپوشی

‫کاپشن کوفتیت رو دربیار

‫چیه؟

‫باید منو بکشین ‫که بتونین این کاپشن رو دربیارین

‫عجب بچه‌ی زبون نفهمیه، ها؟

‫بیا اینجا ببینم

‫پاولی، بیخیال نمیشه

‫مدام بلند میشه

‫بهتره بلند نشی، آشغال کثافت

‫کاری می‌کنم دیگه بلند نشه

‫این موتور آشغالته، عوضی؟

‫اوه، لعنتی. هنری!

‫از وقتی با "بنی" آشنا شدم

‫چیزی جز دردسر نداشتم

‫هم بیشتر بازداشتگاه دیدم

‫هم بیشتر دادگاه رفتم ‫هم وکلای بیشتری دیدم

‫عشق که نمی‌تونه باشه

‫حتماً خریته

‫« مــوتــورســواران »

‫« مصاحبه‌ی کتی » ‫« سال 1965 »

‫و بعد گفتن برای بچه‌هاست، می‌دونی؟

‫که همه باید بچه‌هاشونو بیارن

‫ما هم بچه‌هامون رو بردیم ‫و دیدیم همه‌ی شوهرها نشئه‌ن

‫و زن‌هاشون، می‌دونی ‫داشتن سر شوهرهاشون نق می‌زدن

‫فکر نکنم آوردن بچه‌ها

‫- فکر خوبی باشه ‫- ها؟

‫فکر نکنم آوردن بچه‌ها فکر خوبی باشه

‫آره

‫بخصوص وقتی مردها دارن مشروب می‌خورن

‫خب، می‌دونی ‫جانی میگه "پیک‌نیک خانوادگیه"

‫بچه‌های اونم اونجا بودن

‫آره، ولی اون نشئه هم نکرد

‫نه نکرد، ولی "دینگی"، پارسال

‫من هیچکدوم از آدمایی

‫که اونجا بودن رو نمی‌شناختم، می‌دونی؟

‫کتی، یادته یه بار داشتی بهم می‌گفتی

‫اولین بار که با اعضا آشنا شدی...

‫- آره ‫- که چطور...

‫خب، عوض شدم. خیلیم عوض شدم

‫خب، در مورد همین بهم بگو

‫خب، در عرض یک‌سال... ‫آخه همین پارسال بود...

‫یعنی از همون اول تعریف کنم؟

‫همین پارسال، دوست‌ دخترم بهم زنگ زد

‫و ازم خواست بیام ‫کافه‌ی "گرند و دیویژن"

‫می‌خواست پول قرض بگیره ‫و گفت یه کافه‌ست

‫و گفت اعضای باشگاه اونجا جلسه دارن

‫خب، من که اعضا رو نمی‌شناختم ‫برای همین رفتم اونجا

‫و به عمرم اینقدر احساس غریبی نکرده بودم

‫وقتی رفتم داخل ‫شلوار جین سفید پام بود

‫و یه بافتنی تنم بود، می‌دونی؟

‫و یه نگاه که انداختم ‫اول از همه "کورکی" رو دیدم

‫سلام، خوشگل‌ خانم

‫یه مرد نمی‌خوای؟

‫باشه، از صحبت باهات خوشحال شدم

‫همه‌شون رو دیدم

‫با گوشواره‌هایی که از گوش‌هاشون آویزون بود

‫ناف‌هاشون که معلوم بود ‫می‌دونی، نیمه‌لخت بودن

‫از نظر من انگار نیمه‌لخت بودن، می‌دونی؟

‫البته هنوز که نمی‌شناختمشون

‫"ولی "کورکی"، "زیپکو

‫کل"، "واهو" و "بروسی" بودن"

‫همه‌شون رو دیدم

‫داشتن داد و فریاد می‌کردن

‫زهره‌ترکم کرده بودن

‫دوستمو دیدم و رفتم سمتش

‫و کنارش نشستم ‫و داشتم اوضاع رو سبک‌سنگین می‌کردم

‫- بیا ‫- ای قربون دستت

‫- دیگه باید برم ‫- تو که تازه رسیدی

‫- این "سوسک"ـه ‫- چی؟

‫سوسک صدام می‌کنن

‫چرا به همچین اسم احمقانه‌ای صدات می‌کنن؟

‫چون از خوردن حشرات خوشم میاد، می‌دونی؟

‫محض خنده

‫ولی خوشم میاد، می‌دونی ‫از خوردنشون خوشم میاد

‫حشره‌ها رو میگم، می‌دونی؟

‫اَه، حالم بهم خورد. باید برم

‫هی، اونقدرام بد نیستن

‫یه دقیقه بشین

‫سلام

‫می‌خوای بیای باهام زندگی کنی؟

‫من چی؟ می‌خوای دوست شیم؟

‫نخیر، ممنون

‫آخه با یکی قرار دارم

‫- قرار داری؟ ‫- آره، ساعت 12

‫باید برگردم خونه

‫شنیدی چی گفت، سوسک؟

‫سیندرلا خانم قرار داره

‫آره، سیندرلا ساعت 12 قرار داره

‫الانه که تبدیل ‫به یه کدوتنبل کوفتی بشه

‫اوه، آره

‫فقط کدوتنبل نمیشه ‫یه چیزای دیگه‌ایم میشه

‫می‌بینی؟ دارن نقشه می‌ریزن

‫ببین چطوری دارن پچ‌پچ می‌کنن

‫من دیگه میرم

‫همون‌موقع بود که "بنی" رو دیدم

‫که دم میز بیلیارد وایساده بود

‫یا خدا، اون یارو خوشتیپه کیه

‫- دم میز بیلیارد وایساده؟ ‫- اوه

‫کتی، دلت نمی‌خواد باهاش دوست بشی

‫چرا؟

‫شبیه بقیه‌ی این حیوونا که نیست

‫چون هیچکس نمی‌خواد باهاش دوست بشه

‫چرا؟

‫آخه سوار موتور که میشه عقلش می‌پره

‫هرموقع سوار موتورش میشه

‫- تصادف می‌کنه ‫- اوه، باشه

‫بذار برم یه نوشابه برات بیارم

‫سلام

‫من "بنی"ـم

‫سلام

‫الان دقیقاً داریم چیکار می‌کنیم؟

‫داریم...

‫اختلاط می‌کنیم؟

‫گمونم آره

‫خب، باید برم خونه

‫اوه

‫باشه

‫باید بری

‫چه خبره دونه‌دونه میاین؟

‫اسمت چیه؟

‫کتی

‫خب، کتی...

‫نگران نباش

‫نگران چی نباشم؟

‫هیچی

‫من "جانی"ـم. رئیس این باشگاهم

‫بچه‌ها فقط می‌خوان ‫یکم عشق و حال کنن، می‌دونی؟

‫ولی اجازه نمیدم اتفاقی برات بیفته

‫عه، واقعاً؟ ‫مگه قراره چه اتفاقی برام بیفته؟

‫هیچی

‫هه هه، باشه، پس قربون دستت

‫از دیدنت خوشحال شدم ‫خدافظ، دیگه باید برم

‫با هزار بدبختی از در کافه زدم بیرون

‫توی راه عملاً 5 بار انگولکم کردن

‫و وقتی رفتم بیرون ‫شلوارمو که نگاه کردم

‫بالا تا پایینم پر از جای دست بود

‫ای بر پدرتون...

‫دم ایستگاه اتوبوس وایسادم ‫و با خودم می‌گفتم

‫یا خدا"، می‌دونی؟"

‫"هنوزم ممکنه اتفاقی برام بیفته"

‫- هی، بجنب سیندرلا ‫- ای بابا

‫برین یه دوری بزنین!

‫برو دیگه

‫برو یه دوری بزن!

‫نترس!

‫سیندرلا، سیندرلا!

‫باشه، باشه

‫- باشه، باشه، باشه، باشه! ‫- نترس کاری باهات نداره

‫- باشه ‫- باشه؟

‫- برو یه دوری بزن ‫- نترس، باشه؟

‫به‌نظرت سوار میشه؟

‫راه بیفت!

‫هی، توی بزرگراه می‌بینیمتون

‫داشت از چراغ‌ قرمزها و همه‌چی می‌گذشت

‫احتمالاً واسه اینکه نپرم پایین

‫و اگرم وایمیستاد نمی‌پریدم پایین

‫داشتم از ترس به خودم می‌لرزیدم

‫در تمام عمرم یک‌بارم

‫سوار موتور نشده بودم

‫و بالاخره، وارد بزرگراه شدیم

‫و اونجا بود که اتفاق افتاد، می‌دونی؟

‫اون‌موقع بود که برای اولین بار ‫همه‌شونو دیدم، می‌دونی؟

‫یعنی درست و حسابی دیدمشون...

‫خب، راستشو بخواین

‫واقعاً هوش از سرم پروند

‫دیدی، کتی؟

‫دیدی گفتم لازم نیست نگران چیزی باشی

‫طرف فقط می‌خواد باهات قرار بذاره، همین

‫نوشیدنی می‌خوری؟

‫ولی حدوداً تا 4 صبح

‫برنگشتم خونه

‫و قسم خوردم دیگه با این آدما ‫بیرون نمیرم. هرگز

‫آخه عین حیوون می‌مونن، می‌دونی؟

‫آخه طرز صحبت‌شون هم مثل من نبود

‫هی می‌گفتن کیرم تو فلان ‫و کیرم تو بهمان

‫تا آخر شب سرم داشت سوت می‌کشید

‫از بس لاف زدن‌هاشونو شنیده بودم

‫بعد که "بنی" منو رسوند خونه

‫دوست پسرم دم در نشسته بود

‫خیلی‌خب

‫شب بخیر. خدافظ

‫کدوم گوری بودی؟

‫دیگه هیچوقت نمی‌خوام این آدما رو ببینم

‫حقیقتاً یه مشت احمقن

‫بنی تمام شب

‫همون‌جا نشست و نرفت خونه

‫پسره‌ی روانی...

‫پاشو برو خونه

‫اگر دوست‌پسرم از سر کار برگرده

‫و تو هنوز اینجا نشسته باشی ‫بدجوری عصبانی میشه

‫پسره‌ی دیوونه

‫دیوونه‌ای!

‫آره، بذارش دم در

‫بهش گفتم بره، ولی نمیره

‫خب، بهتره بری بفرستیش رد کارش!

‫خودت برو بفرستش رد کارش! ‫من بهش گفتم

‫- واقعاً مسخره‌ست، ای بابا ‫- کجا داری میری؟

‫حوصله‌ی این مسخره‌بازیا رو ندارم، می‌فهمی؟

‫کدوم مسخره‌بازیا؟

‫انتظار داری چیکار کنم؟

‫دیگه به اینجام رسیده!

‫- کجا میری؟ ‫- دیگه به اینجام رسیده!

‫عوضی!

‫می‌خوای بریم دورهمی؟

‫پنج هفته بعد، باهاش ازدواج کردم

‫آروم‌تر!

‫یــوهــو!

‫اوه، نه، نه، نه، نه، نه، نه

‫اَه

‫گندش بزنن

‫"چندین خودروی پلیس"

‫"و یگان‌های موتورسوار ‫از الم‌وود پارک، نوریج"

‫"هاروود هایتس، و سنت چارلز ‫با همکاری هم توانستند"

‫"پنج‌شنبه در تعقیب و گریزی دیوانه‌وار ‫که میان مزارع بزرگراه 64"

‫"به پایان رسید، یک موتورسوار را متوقف کنند"

‫"بنجامین کراس..."

‫"بنجامین"

‫چه باکلاس

‫"بنجامین کراس اهل الم‌وود پارک"

‫"دستگیر شده و به 18 فقره ‫تخلف راهنمایی و رانندگی متهم شد"

‫"ولی طبق گزارشات قبل از آن"

‫"از 7 چراغ قرمز رد شده"

‫"با سرعت 136 کیلومتر در ساعت"

‫"از محل عبور دانش‌آموزان ‫با محدودیت سرعت 36 کیلومتر عبور کرده"

‫"و در نتیجه‌ی تعقیب و گریز"

‫"به 4 خودروی دولتی خسارت وارد کرد"

‫"کراس با وثیقه‌ی 2500 دلاری آزاد شده"

‫"و در نهم دسامبر ‫در دادگاه تخلفات رانندگی پارک ریج"

‫"محاکمه خواهد شد"

‫میگما، پسرجون

‫از چند تا چراغ قرمز رد شدی؟

‫گفتن 7 تا، پس...

‫پس چی؟

‫پس گمونم تعدادش همینه

‫ولی به‌نظر بیشتر میومد

‫و جانی همیشه عاشق بنی بود

‫چرا؟

‫خب، چون جانی همیشه دلش می‌خواست ‫به چیزی برسه که جانی داشت

‫چی؟

‫که به هیچی اهمیت نده. هی!

‫دینگی، بهشون بگو موتورهاشون رو ‫از روی چمن بردارن

‫ای بابا

‫آخه، والدین شوهر سابقم ‫ اون سمت خیابون زندگی می‌کنن

‫حالا همیشه‌ی خدا ‫این موتورها جلوی چشمشونه

‫خب، در مورد جانی بیشتر برام بگو

‫- مثلاً چی بگم؟ ‫- نمی‌دونم

‫مثلاً... اینکه چطوری باشگاه رو راه انداخته

‫می‌دونی چطوری باشگاه رو راه انداخته؟

‫شنیدم داشته تلوزیون می‌دیده

‫می‌دونی، جانی مثل بقیه‌شون نیست

‫می‌دونی، همه‌شون مفت‌خورن

‫البته نه اینکه بچه مثبت باشه‌ها

‫ولی جانی شغل خوبی داره، می‌دونی؟

‫تمام این مدتی که می‌شناختمش ‫همین شغل رو داشته

‫- چه شغلی؟ ‫- راننده‌ست

‫راننده کامیونه

‫آره، مسیرهای کوتاه میره، می‌دونی؟ ‫توی همین ایالت‌های غرب‌ میانه

‫حتی خانواده هم داره

‫- صحیح ‫- آره

‫دو تا دختر داره. بتی هم که زنشه

‫زن خیلی خوبی هم هست، می‌دونی؟

‫خیلی از این دخترا، اوف

‫اصلاً تحملشون رو ندارم ‫آخه همه‌ش میگن

‫"این آقای خودمه، به آقام نگاه نکن" می‌دونی؟

‫ولی بتی اینطوری نیست

‫میگما، منظورت چیه ‫جانی داشته تلوزیون نگاه می‌کرده؟

‫داشت توی تلوزیون ‫یکی از فیلمای مارلون براندو رو می‌دیده

‫و همون‌موقع ایده‌ی باشگاه ‫به ذهنش رسیده

‫تا جایی که شنیدم اینطوری بوده

‫دخترها، دخترها...

‫یکی بهم بگه معنیش چیه

‫"ب‌م‌ش‌س". یعنی چی؟

‫باشگاه موتورسواران شورشی سیاه

‫چه بامزه

‫هی، جانی، تو بر علیه چی شورش کردی؟

‫علیه اول و آخرشون

‫همم. علیه اول و آخرشون

‫چی؟

‫هیچی

‫ولی دراصل شروع باشگاه

‫از یه باشگاه مسابقه بود

‫تابحال مسابقه دادن جانی رو ندیدم

‫ولی میگن کار درست بوده

‫می‌دونی، اون و جیمی گودپستر

‫یه باشگاه مسابقه داشتن

‫- گودپسر؟ ‫- آره

‫می‌شناسیش

‫همونی که توی هایدپارک ‫فروشگاه بی‌اس‌‌ای داره

‫آها، آره، آره، آره

‫- سبیلو ‫- چی؟

‫- سبیل نازکی داره ‫- آره

‫آره، خب با هم یه باشگاه مسابقه داشتن

‫تو فکرم یه باشگاه موتورسواری راه بندازم

‫چرا؟

‫نمی‌دونم والا ‫ می‌خوام سرم گرم باشه، می‌دونی؟

‫آخه واسه چی می‌خوای ‫باشگاه موتورسواری راه بندازی؟

‫تنها کاری که توی اون باشگاه‌ها می‌کنن ‫اینه که می‌شینن در مورد موتور حرف می‌زنن

‫ما هم همین‌کارو می‌کنیم دیگه

‫آره، ما در موردش حرف می‌زنیم ‫و بعد باهاشون مسابقه میدیم

‫وقتی نمی‌خوای باهاشون مسابقه بدی

‫حرف زدن در موردش چه فایده‌ای داره؟

‫بعدش از هم جدا شدن ‫و حدوداً دوازده نفر اومدن

‫عضو خرابکاران شدن

‫اونا اولین اعضا بودن، می‌دونی؟

‫اعضا از اونجا...

‫حداقل اولین اعضا...

‫اولین اعضا از اونجا اومدن

‫از باشگاه مسابقه

‫- عه، واقعاً؟ ‫- اوهوم

‫و کیا بودن؟

‫خب، واهو و کورکی که بودن ‫اینو مطمئنم

‫اسم من "واهو"ـه

‫موتور "هارلی دو-گلاید" می‌رونم

‫اهل شیکاگو، ایالت ایلینوی هستم

‫الان 5 سالی میشه یه "خرابکار"ـم

‫به من میگن "کورکی"

‫مامان "واهو" رو می‌رونم

‫زر نزن بابا، عوضی

‫نه الکی میگه

‫و "بروسی" هم یکی‌شون بوده

‫از همون اول دست راست جانی بوده

‫برق‌‌کار بوده

‫خب همه دلشون می‌خواد ‫به جایی تعلق داشته باشن

‫اصل قضیه همینه

‫این پسرها به هیچ‌جای دیگه‌ای تعلق ندارن

‫برای همین جاشون کنار همدیگه‌ست، می‌دونی؟

‫نمی‌تونم به والدینم توضیحش بدم

‫نحوه‌ی زندگیم رو درک نمی‌کنن

‫چون موتورسوارها...

‫ظاهراً خیلیا فکر می‌کنن

‫که موتورها به چیزای منفی منتهی میشن

‫فکر می‌کنن بچه‌ها واسه همین سوار موتور میشن

‫فکر می‌کنن منجر به فسق و فجور میشه

‫نمی‌دونم چرا، ولی...

‫ولی فسق و فجور و موتورسیکلت ‫همیشه با همدیگه همراهن

‫حداقل بقیه اینطور فکر می‌کنن

‫چرا؟

‫گمونم...

‫همه دنبال کسین که بهش گیر بدن

‫کسی بهتر از ما به ذهنت می‌رسه؟

‫خب، "کل" هم که اهل کالیفرنیاست

‫یه موتوری داره، پسر

‫که کاملاً بازسازی شده

‫و تمام قطعاتش رو ‫یا خودش ساخته، پسر

‫یا مخصوص موتورش خریده، می‌دونی...

‫وقتی این پسرو می‌بینی

‫این پسر یه خرابکار واقعیه، می‌دونی

‫مثلاً... مثلاً یه یارویی

‫یه موتور هارلی-دیویدسون کاملاً نو بخره

‫با امکانات کامل، همم؟

‫همیشه یه حرومی هست یه بیاد

‫و بگه "خب، منم یه موتور ‫دقیقاً شبیه مال تو دارم"

‫چون می‌تونه بخره

‫یکی دقیقاً شبیه مال اون بخره

‫ولی تمام موتورهای چاپر فرق می‌کنن ‫(موتورهای سفارشی)

‫تک‌تکشون فرق می‌کنن

‫هرچقدرم شبیه همدیگه بسازیشون

‫- می‌گیری چی میگم؟ ‫- اوهوم

‫چون ذهن‌ها با هم تفاوت دارن

‫وقتی 15 سالم بود

‫بابام برام

‫یه "سرخ‌پوست" چهارسیلندر آورد

‫یه موتورسیکلت

‫از کثیف بودن خوشم میاد

‫خودم عمداً لباسامو کثیف می‌کنم

‫شلوارام رو خاکی می‌کنم ‫صورتمو خاکی می‌کنم

‫موهامو بهم می‌ریزم و حشره می‌خورم

‫خوردن حشره که واقعاً بد نیست

‫همه‌ش توی ذهن آدمه

‫اگر اهل خوردن ساندویچ گوشت خام

‫یا استیک خام باشی

‫دیگه خوردن حشره بلایی سرت نمیاره

‫زیپکو چی؟

‫زیپکو چی؟

‫چیزی در موردش می‌دونی؟

‫اوه، اهل لاتویا بوده

‫- آره ‫- صحیح

‫می‌دونی کی به باشگاه ملحق شده؟

‫زیپکو؟ نمی‌دونم والا

‫همیشه بوده

‫خب...

‫در مورد جانی بیشتر برام بگو

‫چی؟

‫هیچوقت درکش نکردم، می‌دونی

‫این همه مرد هستن

‫جون به جونشون کنی هیچکدوم نمی‌تونن

‫از قانونی پیروی کنن، می‌دونی

‫تمام زندگیشون

‫در این خلاصه میشه ‫که نمی‌تونن از قوانین پیروی کنن

‫ولی جمع که میشن ‫و عضو این باشگاه میشن

‫یهویی شروع می‌کنن ‫ به تعیین کردن یه مشت قوانین

‫که همه باید ازش پیروی کنن

‫مسخره‌ست

‫حقیقتاً مسخره‌ست، می‌دونی؟

‫ولی یه بار، یکی برای ریاست باشگاه

‫جانی رو به مبارزه دعوت کرد، می‌دونی

‫یکی از اون قوانین مسخر‌ه‌‌شون

‫میگه هرکس خواست ‫می‌تونه جانی رو به مبارزه دعوت کنه

‫ولی خب هیچکدوم نمی‌خوان

‫چون همه‌شون مفت‌خورن، می‌دونی

‫و هیچکدومشون مسئولیتشو نمی‌خوان

‫ولی یه بار، یکی به اسم جک بود

‫گنده بود، خیلی هم گنده بودا

‫حتی "جک گنده" هم صداش می‌کردن، می‌دونی

‫- جک چاقالو ‫- چی؟

‫- جک چاقالو نبود؟ ‫- نه

‫اون که اهل "تولیدو" بود

‫این یارو اهل... نمی‌دونم والا

‫بگذریم، این جک گنده‌ی چاقالو، گفت...

‫هی، یه سوال دارم!

‫منتظر نوبتت بمون! بذار حرفمو تموم کنم

‫خب، قراره تلفن رو

‫پشت این پیشخون نصب کنیم

‫ولی جانی باید به اسم خودش ثبتش کنه

‫- چرا باید همچین کاری بکنه؟ ‫- پس...

‫من چه... چون شرکت مخابرات

‫گفته باید اینطوری ثبت بشه

‫- باشگاه باید با حق عضویت‌ها پولشو بده ‫- آره

‫اینطوری می‌تونیم هرجوری خواستیم ‫ازش استفاده کنیم

‫- اینطوری نمیشه ‫- چرا نمیشه؟

‫- چرا؟ ‫- یه لحظه خفه شین

‫خفه‌خون بگیرین!

‫گوش کنین

‫باید یه تلفن اونجا بذاریم

‫که اگر کسی توی دردسر افتاد ‫زنگ بزنه، خب؟

‫خب، اگر بازداشت شدین

‫یا وثیقه لازم داشتین، زنگ بزنین اینجا

‫یه جایی موتورتون خراب شد ‫و گیر افتادین، زنگ بزنین اینجا

‫ولی به محض اینکه قبضش اومد

‫و دیدیم زنگ زدین ‫به دوست‌دختر چاقالوی لعنتی‌تون

‫توی شرق جهنم‌دره...

‫همون تلفن رو برمی‌داریم

‫و توی سرتون خردش می‌کنیم

‫فهمیدین؟

‫آره، ولی یه سوالی دارم

‫توی میلواکی یه سری رفیق دارم

‫از باشگاهمون خوششون اومده

‫و پرسیدن می‌تونن عضو بشن یا نه

‫می‌خوان یه شعبه‌ی خرابکارها ‫اونجا راه بندازن

‫نه

‫چرا نه؟

‫چه نیازی به اون لعنتیا داریم؟

‫اینجا باشگاه ماست

‫خب، ما توی این شهریم. اینجاییم

‫همه‌مون اینجا رفیقیم

‫ولی اینایی که میگی رو نمی‌شناسم

‫می‌شناسیشون

‫دفعه‌ی آخری که رفتیم کلمبوس ‫باهاشون مشروب خوردیم

‫آها، آره

‫من که میگم نه

‫خب، من... من که میگم ‫اجازه بدیم یه شعبه راه بندازن

‫هی، خودت گفتی اگر هرکدوممون ‫باهات مخالف بودیم

‫می‌تونیم به مبارزه دعوتت کنیم، پس...

‫پس چی؟

‫پس، گمونم به مبارزه دعوتت می‌کنم

‫برو درتو بذار بابا

‫مشت؟

‫یا چاقو؟

‫خب، نمی‌خوام بکشمت

‫پس، چی؟ مشت؟

‫آره؟

‫آره

‫یه پیک‌نیک راه انداختن

‫- یه پیک‌نیک خانوادگی بزرگ ‫- خیلی‌خب

‫چون اون روز هوا سرد بود خوب یادمه

‫بچه‌ها داشتن ورجه وورجه می‌کردن ‫مردها داشتن نشئه می‌کردن

‫زن‌ها و دوست‌دخترها ‫همه‌جا پخش بودن، می‌دونی؟

‫و یه مسیر مسابقه هم درست کرده بودن

‫- بجنب! ‫- لهش کن!

‫تمام روز مشروب خوردن

‫و توی اون مسیر موتورسواری کردن

‫از صبح تا عصر، می‌دونی؟

‫آخر روز که رسید

‫تبدیل به یه چاله‌ی گل و لای شده بود

‫و همون‌جا مبارزه کردن

‫نکته‌ی جانی اینجاست که...

‫همیشه گنده‌تر از بقیه نبود

‫ولی همیشه وحشی‌تر بود

‫حالت خوبه؟

‫انگشت لامصبمو شکستی

‫باشه، باشه، باشه، تموم شد؟

‫ها؟

‫خب به رفقات توی میلواکی بگو

‫که می‌تونن شعبه راه بندازن، باشه؟

‫بگو... بگو جانی اجازه داده. خیلی‌خب

‫حالت خوبه؟

‫اگر می‌خواستی بذاری ‫شعبه راه بندازن

‫چرا دردسر مبارزه با اونو به جون خریدی؟

‫اگر قرار بوده ‫کسی این فکر به ذهنش برسه

‫بهتر بود من باشم، درسته؟

‫و حالا خودشم اینو خوب فهمید

‫- خوبی؟ ‫- آره

‫حرف ندارم

‫بعد از اون، باشگاه کم‌کم رشد کرد

‫به سرعت حسابی بزرگ شد

‫- حله؟ ‫- آره

‫شروع کردن همه‌جا

‫شعبه زدن، می‌دونی؟

‫باشگاه‌های دیگه هم اومدن ‫و درخواست عضویت می‌دادن

‫از وسط جاده برو کنار، بچه

‫لعنتی!

‫چه غلطی داری...؟

‫به دوازدهمین نمایشگاه سالانه‌ی خودرو خوش آمدید

‫این حرومی‌های پینکو رو باش ‫(افراد چپ‌گرا و روشن‌فکر)

‫حرومیا

‫مثل داداشم، داداشمو که می‌شناسین؟

‫من و داداشم ‫جفتمون عین همدیگه‌ایم، ولی...

‫تنها تفاوت‌مون اینه که اون پینکوئه

‫یه‌جای مغزش عیب داره، می‌دونی

‫ولی وقتی مست می‌کنه ‫عین من میشه

‫بقیه‌ی اوقات تفکرش فرق می‌کنه

‫منظورت چیه "پینکو"ـه؟

‫مگه قرار نبود فقط عکس بگیری؟

‫چرا

‫پس چرا تمام مدت میکروفون دستته؟

‫نمی‌دونم

‫گفتم شاید بشه ‫صحبت‌های بقیه رو هم ضبط کنم

‫و همراه عکس‌ها استفاده کنم

‫شاید کتابی چیزی باهاش بنویسم

‫کتاب؟

‫- آره، شاید ‫- صحیح

‫خب منظورت از "داداشت پینکوئه" چیه؟

‫پینکو دیگه، می‌دونی

‫رفته دانشگاه درس خونده

‫کفش‌های تنیس و شلوارهای کوتاه می‌پوشن

‫- می‌دونی، از این چیزا ‫- آها

‫- داداشت شغلش چیه؟ ‫- توی نیروی هواییه

‫نوامبر بعدی میره تایلند

‫توی نیروی هوایی مکانیکه

‫اونو راه دادن

‫ولی منو راه ندادن، می‌دونی

‫چون یه پسر نمونه ‫و سر به راهه قبولش کردن

‫از همونا که شلوار کوتاه ‫و کفش‌ تنیس می‌پوشن

‫باید برم دستشویی

‫به داداشم گفتم... ‫یه سال رفت دانشگاه

‫گفتم "عوضی، اگر از دانشگاه در نیای"

‫"می‌زنم سیاه و کبودت می‌کنم"

‫و ترک تحصیل کرد

‫چون بهش گفتم دلم نمی‌خواد ‫توی خانواده‌م کسی پینکو باشه

‫چون تحمل این مزخرفاتو ندارم، می‌دونی

‫چون اگر نتونی ‫با دستای کوفتیت کار کنی

‫به هیچ دردی نمی‌خوری

‫هی. احمق

‫آره، با توام عوضی قد بلند

‫قد بلند؟

‫آره، با توام ‫روی موتورم خط انداختی

‫هی، بیاین بریم. بیاین

‫من... من از کار کردن خوشم میاد

‫آشغال که نیستم

‫دوست دارم عرق بریزم و اینا

‫با زحمت پول درمیارم، می‌دونی؟

‫اوه، آره. آره

‫شغل تو چیه؟

‫دارم عکاسی می‌خونم

‫توی دانشگاه

‫چرا روی موتورم خط انداختی؟

‫روی موتور کوفتیت خط ننداختم، پسر

‫خب، وقتی رفتم روش خط نبود

‫تو رو کنارش دیدم

‫و حالا یهویی خط روشه

‫- خط افتاده؟ ‫- چی شده؟

‫پسر، داشتم یه نگاهی ‫به کاربراتور این یارو می‌انداختم

‫کاربراتور جگوار داره

‫از همون کاربراتورهای گنده‌ی ایتالیایی

‫آها، آره، آره، آره

‫و حالا میگه روی موتورش خط انداختم

‫عجب

‫روی اون آهن قراضه‌ی عهد عتیق ‫خط ننداختم

‫آره ارواع عمه‌ت

‫می‌خوای بی‌اعصاب بازی دربیاری، حرومی؟ ‫منم بی‌اعصاب میشما

‫خیلی‌خب، وایسا، وایسا، وایسا

‫نه

‫نه

‫اهل کجایین؟

‫گری

‫خیلی‌خب، اونورا...

‫کسی رو به اسم شتی پیت می‌شناسی؟

‫اونورا؟

‫آره

‫- گاهی اوقات باهامون میزنه به دل جاده ‫- عه

‫شتی رو از کجا می‌شناسی؟

‫من؟ خب، قدیما با شتی پیت همکار بودم

‫می‌دونی، راننده کامیون بودیم

‫حدوداً 5 سال پیش

‫دوست‌پسرهات دارن دردسر درست می‌کنن

‫اوه، گندش بزنن

‫چه اسمی روی خودتون گذاشتین؟

‫یاغی‌ها

‫- یاغی‌های گری ‫- آها

‫و چند تا عضو دارین؟

‫تعدادتون کافی نیست، ها؟

‫یا خدا

‫نه، نه!

‫بنی، نه، بس کن، بس کن

‫نه، نه، نه

‫نه

‫نه، باشه؟

‫خیلی‌خب

‫از دست تو

‫این بچه روانیه

‫آره

‫تف توش

‫بریم آبجو بزنیم

‫پا شو

‫خب، چهار... چهار تا کاربراتور داشتم

‫و... موتورهای 1.3 لیتری

‫با سوپاپ‌های پنج سانتی ‫که همه‌شون رو چفت موتور کرده بودم

‫و میل سوپاپ‌های گنده‌ای گذاشتم

‫چفت‌ترین میل سوپاپ‌هایی ‫که می‌تونستم توش بذارم، پسر

‫اصلاً چطوری روشنش می‌کردی؟

‫کار مکانیکم بود

‫وزنش 136 کیلو بود

‫اون روشنش می‌کرد ‫با یه هندل روشن می‌شد

‫پشمام

‫خوب بلدی کی باید چیکار کنی، ها؟

‫آره کمابیش. بدک نیستم

‫در حد خودم کافیه، می‌دونی ‫چون راننده‌ش خودمم

‫آره، ولی مشکل اینجاست

‫اینجوری باید اون یارو خیکیه رو ‫با خودت اینور اونور ببری

‫و باید پول غذاش رو هم بدی

‫چه فکری با خودت می‌کردی؟

‫کی؟

‫همون‌موقع، که یهویی اومدی ‫مشت زدی تو صورت طرف؟

‫هیچی. دیدم باهاشون سرشاخ شدین

‫چه نیازی به فکر کردن داشتم؟

‫آره

‫آره، خودم و خودتیم، پسرجون

‫خودم و خودتیم، دیوونه‌ی روانی

‫آره

‫خب، بنی همیشه دعوایی بوده

‫و توی اون باشگاه ‫دقیقاً به همچین چیزی نیاز دارن

‫چون می‌دونی چیه؟

‫نصف‌شون بزدل هستن

‫خیلی‌هاشون بزدلن

‫- می‌تونی باهاش راه بری؟ ‫- آره

‫یه مشت بزدلن

‫ترجیح میدن پا به فرار بذارن ‫ولی قاطی دعوا نشن

‫براشون مهم نیست

‫که بابت ایجاد مزاحمت بازداشت بشن

‫نه، ولی حاضر نیستن

‫بابت ضرب و شتم و این چیزا برن زندان

‫میشه برین موتورهاتون رو جابجا کنین؟

‫چشم، خانم

‫عه، عجب...

‫از یه بسته‌ی کامل یه آبجو برام گذاشتین

‫چقدر خوبین شماها

‫این موتورها رو از جلوی خونه‌م جابجا کنین!

‫بنی که اینجا نیست

‫ولی تمام این عوضیا توی خونه‌م جمع شدن

‫آخه جای دیگه‌ای ندارن برن، می‌دونی؟

‫برای همین میان اینجا ولو میشن

‫اینطوری آبرومون میره

‫همسایه‌ها می‌بینن و این حرفا

‫قدیما آبرو داشتم

‫کتی، به‌نظرت چرا اعضای باشگاه

‫وقتی با همدیگه نیستن ‫کاپشنشون رو نمی‌پوشن؟

‫چرا؟

‫چون وقتی تنهان می‌ترسن

‫اولاً چون خیلیا به خونشون تشنه‌ن، می‌دونی

‫خیلیا ازشون کینه به دل دارن

‫برای همین اگر تنهایی گیرشون بیارن...

‫همین بلا سر بنی اومد دیگه

‫بنی همیشه کاپشنش تنش بود ‫و وقتی کاپشنش تنش بود

‫و تنها بود، توی دردسر میفتاد

‫شنیدی که توی کافه‌ی لیک‌ساید

‫- توی چه دردسری افتاد؟ ‫- آره، آره

‫همینطوری شد دیگه

‫بنی تنها بود

‫و کاپشنش رو برای هیچکس درنمیاورد

‫و دردسر درست شد

‫شنیدی برادرم چی گفت؟

‫توی این محله حق نداری ‫کاپشن هیچ گروهی رو بپوشی

‫پاولی، بیخیال نمیشه

‫مدام بلند میشه

‫بهتره بلند نشی، آشغال کثافت

‫کاری می‌کنم دیگه بلند نشه

‫این موتور آشغالته، عوضی؟

‫اوه، لعنتی. هنری!

‫حرومی!

‫- اوه، پدرسگ بی‌شرف! ‫- هنری!

‫هنری

‫نگران نباش

‫دهن این حرومی رو سرویس می‌کنم

‫« مصاحبه‌ی کتی » ‫« سال 1973 »

‫نزدیک بود پاش قطع بشه

‫می‌دونی، بابام همیشه بهم می‌گفت

‫مرد به این راحتیا گریه نمی‌کنه

‫اصلاً به این راحتیا نیست، می‌دونی

‫وقتی یه چیزی می‌خوره تو سرشون ‫که یهویی نمی‌زنن زیر گریه

‫یه مرد واقعی اینطوری نیست

‫خب، توی تمام عمرم

‫فقط 2 بار گریه‌ی بابام رو دیدم

‫یه بار وقتی باباش مرد

‫و یه بار وقتی نزدیک بود مادرم بمیره

‫و بدجوری زد زیر گریه، می‌دونی

‫و همیشه این حرفشو قبول داشتم

‫ولی بنی...

‫چاقو خوردنش رو دیدم

‫بخیه خوردنش رو دیدم

‫ولی انگار نه انگار، می‌دونی

‫یعنی وقتی بخیه‌ش می‌زدن

‫کاملاً بیدار بود و اینا

‫ولی یه قطره اشک هم از چشماش نمیاد

‫تابحال ندیدم مثل اون روز ‫اشکش لب مشکش باشه

‫نه بابت درد و اینا، نه

‫می‌دونی بخاطر چی بود؟

‫اجازه نده پامو قطع کنن

‫باشه؟ بهشون اجازه نده

‫پامو قطع کنن

‫اگر پامو قطع کنن ‫دیگه نمی‌تونم بشینم پشت موتور

‫بخاطر این بود

‫نمی‌خواست پاش قطع بشه

‫چون بعدش نمی‌تونست ‫بشینه پشت موتور

‫انگار نه انگار که ضربه‌مغزی شده

‫و مرتیکه‌ی روانی ‫بابت درنیاوردن کاپشنش

‫نزدیک بود پاشو قطع کنه

‫نه، انگار نه انگار که...

‫اصلاً قرار نبوده بشینه پشت موتور

‫چون بابت اون‌دفعه ‫که پلیس‌ها افتادن دنبالش

‫گواهینامه‌ش تعلیق شده بود

‫ولی...

‫نه، نه، نه، نه

‫تنها چیزی که تو فکرش بود

‫روندن موتور مسخره‌ش بود

‫بخدا، اگر اینقدر غم‌انگیز نبود ‫قضیه‌ خنده‌دار می‌شد

‫جانی چی؟

‫اوه، جانی

‫جانی دیوونه شد

‫جانی، بنی داغون شده

‫رفته بیمارستان

‫دو نفر بابت کاپشنش ریختن سرش

‫نزدیک بود پاشو قطع کنن

‫کجا؟

‫لیک‌ساید

‫نمی‌خوام اینجا دردسر درست بشه

‫خب...

‫اوایل امروز یه جوونی اینجا کتک خورده

‫و...

‫می‌دونی کار کی بوده؟

‫دو تا از مشتری‌های همیشگیم بودن

‫دو تا از مشتری‌های همیشگیت بودن؟

‫خیلی‌خب، باشه

‫اون مداد رو بردار

‫اسم‌هاشون و آدرسشون رو بنویس

‫تا اجازه بدم بری

‫اینجا کافه‌ی منه. صاحبشم

‫چند نفر رو بفرست

‫کاری کنین که دیگه نتونن راه برن

‫کافه چی؟

‫بسوزونیدش

‫باید بریم

‫نه، نیازی نیست

‫اونا از ما می‌ترسن

‫به‌نظرم باعث شد وحشت کنه

‫می‌دونی، همچین قدرتی برای یه نفر زیاده

‫می‌دونی، که مسئول همچین چیزی باشی

‫می‌تونه بدجوری ذهنتو بهم بریزه

‫- خامه؟ ‫- نه

‫بنی اوضاعش خراب بود

‫سه هفته براش توی یه متل اتاق گرفتم

‫نمی‌تونست راه بره

‫برای همین جایی براش گرفتم ‫که پله نداشته باشه

‫این شوهرمه. این...

‫"درین"ـم

‫داشتیم یه لیوان نوشیدنی می‌خوردیم

‫کوکتل میل دارین؟

‫یه مارتینی خیلی خشک (گَس) می‌خوام

‫ورموت ایتالیایی، جین اسپانیایی

‫و زیتون یونانی؟

‫خب، فکر نکنم داشته باشیم...

‫نمی‌خواد به خودت زحمت بدی

‫خودم درستش می‌کنم

‫سلام، کتی

‫بفرما تو

‫سلام، سر و وضعتو باش

‫چه خوشگل و شیک کردی

‫عین ملکه شدی

‫به کی داری میگی ملکه؟

‫به‌نظر خوب میای. به‌نظر سرحال میای

‫بچه‌ها فکر می‌کردن ‫ممکنه اوضاعت خراب باشه

‫آره وضعش خرابه. نمی‌تونه راه بره

‫جراح چی گفت؟

‫یه... تاندون رو پاره کردن

‫یا خدا

‫یخ تموم کردیم

‫عجب

‫دوباره گره‌ش زدن و اینا؟

‫- یه چیزی تو همین مایه‌ها ‫- اوهوم

‫- میرم یکم یخ بیارم ‫- یعنی...

‫خب، چند وقت بستری بودی؟

‫- سه یا چهار روز ‫- چقدر زیاد

‫اگر بیای بچه‌ها خوشحال میشن

‫قراره خیلی بزرگ باشه، می‌دونی

‫حتی ممکنه بزرگ‌تر از همیشه باشه

‫چی بزرگ‌تر باشه؟

‫پیک‌نیک. جانی میگه قراره برای سفر به دیتون

‫سنگ‌تموم بذارن

‫آها

‫چقدر دیگه مونده؟ سه هفته؟

‫آره

‫خب، تا‌ اون‌موقع پام هنوز توی گچه، ولی...

‫گچ؟

‫گچ، نه بابا ‫با پای چپت دنده عوض می‌کنی

‫اگر نمی‌تونی روش فشار بیاری

‫می‌تونی از ترمز چرخ جلوت استفاده کنی

‫مطمئنم بچه‌ها دلشون می‌خواد...

‫نوشیدنی می‌خوری، جانی؟

‫نه ممنون

‫بچه‌ها خوشحال میشن ببیننت

‫می‌دونی، خیلی نگرانتن

‫- میام ‫- باشه

‫خب دیگه میرم

‫می‌ذارم استراحت کنی

‫خیلی‌خب

‫کتی

‫واقعاً که نمی‌خوای بعد از 3 هفته

‫بشینی پشت موتور، مگه نه؟

‫دکتر گفت سه تا چهار ماه ‫هیچ فشاری روش نیار

‫نمی‌دونم والا

‫میشه صدای تلوزیون رو بلند کنی؟

‫نمی‌خوام بشینی پشت موتور

‫آره، می‌ترسم ‫بخصوص به این زودی بعد از عملت

‫خوشم نمیاد

‫- خوشت نمیاد؟ ‫- نگران میشم

‫بهتره برم

‫بهتره ول کنم برم

‫- چی؟ ‫- نه، اینطوری بهتره

‫- اینطوری برات بهتره ‫- بس کن. بس کن

‫که لازم نباشه ازم مراقبت کنی

‫- نگرانم باشی ‫- نه

‫نه

‫وقتی بهتر شدم، میرم

‫نمی‌خوام بری

‫داشتم از وسط بزرگراه ‫مستقیم می‌رفتم توی یه همه‌گل

‫نمی‌دونم می‌دونین همه‌گل چیه یا نه

‫ولی اگر رفتین کالیفرنیا

‫می‌تونین دم جاده ببینین، ولی...

‫سلام، کتی

‫سلام، بروسی. گیل چطوره؟

‫خوبه. توی اوک‌پارک ‫یه شغل ناخن‌کاری پیدا کرده

‫بعداً میرم دیدنش

‫جانی، میشه صحبت کنیم؟

‫اوهوم

‫همیشه باید اینا کنارت باشن ‫که همه‌چیزو بشنون؟

‫- خب، مگه قراره چیو بشنون؟ ‫- یه سری چیزا

‫اوه

‫چیزی می‌خوای، کتی؟

‫نمی‌تونی ازم بگیریش

‫کیو؟

‫خودت خوب می‌دونی کیو میگم

‫بنی، نمی‌تونی ازم بگیریش

‫باشگاه نمی‌تونه ازم بگیرتش. مال خودمه

‫و اگر همینطوری بشینه پشت موتور

‫می‌میره

‫آخرش یه جوری می‌کشتش

‫و خودتم می‌دونی درست میگم

‫من چیکار کنم؟

‫می‌دونی که بنی به حرفم گوش نمیده ‫همونطور که به حرف تو گوش نمیده

‫هیچکس نمی‌تونه واسه اون بچه تعیین تکلیف کنه

‫دیگه بزرگ شده

‫اگر بخواد بشینه پشت موتور ‫می‌شینه پشت موتور

‫خب، اگر بهش بگی نمی‌شینه، جانی

‫اگر بگی از باشگاه اخراجه نمی‌شینه

‫- بیخیال ‫- نه، مال خودمه، جانی. مال خودمه

‫من زنشم، نه تو

‫منظورت از این مزخرفی که گفتی چیه؟

‫خب، می‌دونم عاشقشی ‫منم عاشقشم

‫برای همین باید این‌کارو بکنی

‫تموم... تموم شد؟

‫نمی‌دونم. تمومه؟

‫اوه، حرف دیگه‌ای داری؟

‫نه، حرفمو گفتم

‫خیلی‌خب، پس، آره

‫دیگه...

‫دیگه تمومه

‫نمی‌تونی ازم بگیریش!

‫خفه‌خون بگیر!

‫اگر می‌تونی ساکتم کن

‫دهنتو ببند بابا!

‫بخدا قسم، تمام مدت داری نق می‌زنی

‫همه‌ش نق، نق، نق!

‫چنان می‌زنم دیگه صدات درنیادا

‫اگر این‌کارو بکنی، اولین بار در عمرته

‫- که کاریو کامل انجام دادی... ‫- اینقدر داد و بیداد نکن!

‫دیگه از حرفات خسته شدم

‫آشغال بی‌خاصیت!

‫همیشه جوری رفتار می‌کنی ‫انگار گردنت کلفته!

‫اگر کمرم درد نمی‌کرد

‫- تا الان سیاه و کبودت کرده بودم! ‫- بذارین کاپشنمو بیارم

‫آخ کمرم! آخ کمرم!

‫- گفتم اینقدر داد و بیداد نکن ‫- بیا اینجا ببینم!

‫- عجب آشغال بی‌خاصیتی... ‫- بیا اینجا ببینم!

‫- از آب دراومدی! ‫- با کمربند سیاه و کبودت می‌کنم!

‫- نه، نه، نه! ‫- بخورش حالت جا بیاد!

‫- گفتم داد و بیداد نکن! ‫- بهت که گفتم!

‫- بهت که گفتم! ‫- لعنتی!

‫بهت که گفتم، ها؟

‫- بهت که گفتم، نگفتم؟ ‫- نه

‫- بس کن! بس کن! ‫- نه!

‫نه!

‫هی، بیا اینجا ببینم. بیا اینجا

‫- پدرتو درمیارم ‫- بس کن!

‫بس کن!

‫بس کن! می‌کشیش!

‫بس کن! بس کن!

‫از این خونه برو بیرون!

‫دیگه هیچوقت برنگرد! هیچوقت!

‫معذرت می‌خوام

‫معذرت می‌خوام

‫معذرت می‌خوام

‫معذرت می‌خوام

‫کی باهام میاد؟

‫چی شده؟

‫هی، هی

‫تو یه خرابکاری؟

‫آره

‫خیلی‌خب، من و رفقام

‫می‌خوایم عضو بشیم

‫- اگر می‌خواین عضو بشین... ‫- خب؟

‫باید با رئیس صحبت کنین

‫عه، واقعاً؟ رئیس کیه؟

‫رئیس کیه؟

‫اون رئیسه

‫برین پیشش

‫هی، آقا رو باش

‫- سلام، خوش برگشتی ‫- عجب

‫با این تا اینجا اومدی؟

‫بستمش به موتور

‫چون پاش شکسته لازمش داره

‫- سلام، بتی ‫- سلام، کتی

‫یه نوشیدنی لازم دارم

‫خب، روندن با این وضع پات چه حسی داره؟

‫سلام، پسر

‫یکی بهم گفت باید با تو صحبت کنم

‫شاید

‫از کالیفرنیا تا اینجا اومدم

‫شنیدم بساط یه پیک‌نیک گنده به‌راهه ‫خواستم بیام یه نگاهی بندازم

‫شنیدم رئیس تویی

‫من "سانی"ـم

‫امیدوار بودم...

‫یکم غذا و نوشیدنی بخورم...

‫و یکی دو شب بمونم

‫خواستم یکم مردونگی نشون بدم ‫و خرجمو داده باشم

‫خیلی‌خب. راحت باش

‫این "بروسی"ـه

‫اونم که پاشو گچ گرفته "بنی"ـه

‫و من "جانی"ـم

‫ما خرابکارهاییم

‫خب...

‫خوشحالم چند تا لاشی درست و حسابی می‌بینم

‫زنده‌باد خرابکارها، حرومیا!

‫همیشه برام سوال بود

‫موتورسوارهای کالیفرنیا چه شکلین

‫می‌تونی هزار نفر مثل اونو تصور کنی؟

‫همیشه فکر می‌کردن کندذهنم

‫پسر، تا وقتی نرفته بودم ارتش

‫حتی نمی‌تونستم یه کتاب مصور بخونم

‫چه کتاب مصوری؟

‫توی کانادا دنیا اومدم، پسر

‫بیخیال، آخه...

‫توی مدرسه تا کلاس چهارم ‫همه‌ش فرانسوی بود

‫دریغ از یک کلمه انگلیسی

‫همیشه... همیشه داشتم جون می‌کندم

‫و سعی می‌کردم زبون کوفتی‌شون رو یاد بگیرم

‫- توی ارتش بودی؟ ‫- آره

‫از ارتش انداختنم بیرون

‫چون همیشه بی‌اعصاب بودم

‫منم می‌خواستم عضو ارتش بشم

‫همیشه دلم می‌خواست برم ویتنام

‫رفتم سراغ هیئت نظام وظیفه ‫تا بتونم نام‌نویسی کنم

‫شب قبلش یه مهمونی گنده ‫توی "سیوی" راه انداخته بودن

‫که منم رفتم

‫و حدوداً ساعت 4 برگشتم خونه، می‌دونی

‫مامانم اومد خونه

‫"مگه نمی‌خوای بری؟"

‫"مگه نمی‌خوای بری؟"

‫ساعتم داشت زنگ می‌خورد ‫و من هنوز گیج خواب بودم

‫و ریش کوفتیم پر از شراب بود

‫و، می‌دونی...

‫و مامانم منو سوار تاکسی کرد

‫منو برد اونجا، و پرتم کرد داخل

اونام... دونه دونه میان ازت سوال می‌پرسن

‫و تو باید همون‌جا منتظر بشینی ‫و من مدام خواب می‌رفتم

‫خب، قبول شدم

‫توی تمام آزمون‌هاشون قبول شدم، پسر

‫و طرف گفت "هی، توی معاینه‌ی جسمیت رد شدی"

‫گفتم "یعنی چی؟ بخاطر گوش‌هام؟"

‫"مگه چیزی رو نشنیدم؟"

‫گفت

‫"نه، روان‌شناست ردت کرد"

‫اون دکتر نابغه بوده

‫آره بابا، بوی...

‫کارخونه‌ی مشروب‌سازی می‌دادم، مست شراب بودم

‫ولی جواب‌های خوبی بهش دادم، می‌دونی

‫اونم گفت

‫"همه‌چی رو قبول شدی، ولی"

‫گفت "تو شخصیت ناخوشایندی داری"

‫"ما نمی‌خوایمت"

‫منم گفتم "می‌خوام برم"، می‌دونی؟

‫و به اول و آخر ‫کسی که این حرفو بهم زد فحش دادم

‫گفتم "مرتیکه‌ی حرومزاده‌ی"

‫"بی‌شرف کیری"

‫وقتی از اونجا زدم بیرون

‫داشتم گریه می‌کردم، پسر

‫می‌خواستم برم

‫اون پینکوها کارت‌های ‫ اعزام به‌خدمتشون رو آتیش می‌زنن

‫ولی اونایی که می‌خوان برن رو قبول نمی‌کنن

‫پسر، بدجوری میره روی اعصابم

‫خیلی برام ارزش داره، که اومدی

‫با وجود این وضعیت ناجورت، می‌دونی؟

‫داشتم فکر می‌کردم...

‫نمی‌تونم تا همیشه رئیس این باشگاه باشم

‫می‌دونی، باید یکی رو پیدا کنم...

‫که جامو بگیره، می‌دونی

‫بروسی چطوره، ها؟

‫بروسی

‫خب...

‫آره، می‌دونی، بروسی رو ‫مثل داداشم دوست دارم، می‌دونی؟

‫ولی نه، بروسی به درد ریاست نمی‌خوره، نه

‫بچه‌ها بروسی رو زنده زنده می‌خورن

‫باید کسی باشه که...

‫که براش احترام قائلن

‫باید کسی باشه

‫که نذاره ذره‌ای بهش بی‌احترامی کنن

‫کار خودته

‫بیخیال

‫ببین

‫من این باشگاه رو از هیچ به اینجا رسوندم، خب؟

‫خودم ساختمش

‫برای این باشگاه بیشتر از خانواده‌ی خودم

‫مایه گذاشتم، خب؟

‫این خانواده‌ی منه

‫از دستم در رفته الان چند تا شعبه داریم

‫اینو می‌دونم که...

‫اعضای جدید داریم

‫اعضای جوون داریم

‫بعضی‌هاشونو اصلاً نمی‌شناسم، ولی...

‫اوناییشون رو که می‌شناسم ‫دنباله‌روی هیچکس نمیشن

‫مگر کسی که بتونه ‫گلیمشو از آب بکشه بیرون، می‌دونی؟

‫ببین منو

‫من وضعم داغونه

‫همم

‫حتی نمی‌تونم حق عضویتم رو بدم

‫آره، خب، گور بابای حق عضویت

‫تو عاقل و بالغی، پسر

‫خونه داری. شغل داری

‫من همچین چیزی رو نمی‌خوام

‫این چیزا برام ارزشی نداره

‫آره، می‌دونی...

‫می‌بینی...

‫واسه همینه که باید تو باشی

‫ها؟

‫تو همون کسی هستی که تمام این آدما

‫همه‌شون... همه‌شون می‌خوان مثلش بشن

‫می‌فهمی؟

‫- جانی... ‫- چیه؟

‫ریاست مال خودته

‫همم

‫خب پس...

‫بهش فکر کن

‫سانی، تو...

‫تو اهل کالیفرنیایی، آره؟

‫- باشگاهت اونجاست؟ ‫- اوهوم

‫پس اینجا چه غلطی می‌کنی؟

‫اومدم سراغ اون

‫کاپشنش رو تحویل نداده

‫شنیدیم عضو یه باشگاه دیگه شده

‫برای همین منو فرستادن دهنشو سرویس کنم

‫پس، یعنی...

‫یعنی می‌خوای دهنشو سرویس کنی؟

‫نه

‫ازتون خوشم میاد

‫امیدوارم بتونم یه مدت باهاتون بگردم

‫چتون شده؟

‫خب، فکر کنم سانی‌ بامزه الان...

‫کاری کرد "کل" برینه به خودش

‫قیافه‌شو باش

‫پشمام، بابا

‫لعنتی. تف توش

‫آخه یه بوهایی به مشامم می‌رسه

‫آخه... درکت...

‫ببین، درکت می‌کنم. آدم ترسناکیه

‫آخه قضیه اینجاست که

‫فکر می‌کردم می‌تونم تغییرش بدم، می‌دونی؟

‫ای بابا

‫تمام زن‌ها فکر می‌کنن ‫می‌تونن مردی رو عوض کنن

‫نه اینکه عقایدش مثل خودشون بشه ‫ولی خب یکم عوض بشه، می‌دونی؟

‫نه اینکه عوض بشه‌ها، فقط...

‫چه می‌دونم، آخه خیلی سرکشه

‫فکر می‌کردم کم‌کم از سرش بیفته، ولی...

‫نه

‫ولی بنی همیشه حرف از رفتن می‌زنه

‫گاهی اوقات میگم ای‌کاش می‌رفت، می‌دونی؟

‫چون هردفعه توی دردسر میفته

‫اولین چیزی که بهم میگه اینه که

‫"خب، ول می‌کنم میرم"

‫و به‌نظرم فقط واسه این ‫اینو بهم میگه

‫که من بهش بگم "نرو، نرو"

‫ولی اوضاع داره به جایی می‌رسه که اگر بره

‫بهم نگه، فقط وسایلش رو جمع بکنه و بره

‫اونقدرام دردناک نیست، می‌دونی؟

‫آخه... من احساسات دارم

‫ولی بنی هیچ حسی نداره ‫نمی‌دونم به کی رفته

‫تا جایی که شنیدم ‫ حتی وقتی پدرش فوت کرد هم

‫هیچ احساساتی نشون نداد

‫گفت "همون بهتر که مرد"

‫آخه بنی فکر می‌کنه وقتی می‌میری

‫وضعت از دوران زنده بودنت بهتره، می‌دونی؟

‫حتی وقتی باباش مرد، گفت

‫"چه خوب شد"

‫"اینطوری براش بهتره"

‫می‌دونی، وقتی بروسی کشته شد

‫گفت "اینطوری براش بهتره"

‫هیچ احساساتی نشون نداد

‫بروسی... آخه، به‌نظرم از وقتی بروسی مرد

‫اوضاع باشگاه عوض شده، می‌دونی؟

‫قبول نداری؟

‫اوهوم

‫دلم برای بروسی تنگ شده

‫هیچی

‫شترق. به همین راحتی

‫همینجوریاست دیگه، می‌دونی

‫بالاخره یکیشون می‌زنه بهت

‫می‌دونی، بالاخره یکیشون دخلتو میاره

‫همونی که یهویی میاد جلوت ‫همونی که از ناکجاآباد پیداش میشه

‫همون دخلتو میاره

‫آره

‫همونی که از ناکجاآباد پیداش میشه

‫میگما، جانی

‫بله؟

‫الان یکی تماس گرفت

‫چی شده؟

‫ مردشورخونه بود

‫گل‌ها رو قبول نکردن

‫چی؟

‫گل‌هایی که فرستادی رو قبول نکردن

‫گفتن خانواده‌ش گل‌ها رو نمی‌خوان

‫خب، به جهنم. درهرحال بفرستش

‫اگر نمی‌خوان بگیرنشون می‌تونن بخورنشون

‫باشه

‫صبر کن

‫بچه‌ها رو جمع کن، باشه؟

‫خودمون می‌بریمشون

‫برید پی کارتون

‫تدی سینگر رو یادتونه؟

‫آره

‫آره

‫تدی سینگر وقتی داشت

‫از مراسم روز سنت کریستوفر برمی‌گشت

‫تصادف کرد و مرد

‫آره، نزدیک معدن سنگ ‫موتور از دستش در رفت

‫و خورد به یه ماشین پارک شده

‫مرد خوبی بود

‫آره، سوار... سوار اون...

‫ناکل‌هد خوشگل می‌شد، همونی که...

‫آبکاری کروم شده بود ‫سرتاسر کروم بود

‫باباش براش چیزهای خاص درست می‌کرد

‫می‌دونی، چون باباش

‫سازنده‌ی ابزار و قالب بود

‫آره

‫بعد از فوت تدی

‫به باباش پیشنهاد دادم موتورشو بخرم

‫آخه، می‌دونی... خوشگل بود

‫پول خوبی هم بابتش پیشنهاد دادم، می‌دونی؟

‫ولی حاضر نشد، حاضر نشد...

‫حاضر نشد بفروشتش

‫می‌فهمین؟

‫حاضر نشد بفروشتش

‫حتی سوارش هم نمی‌شد

‫موتور رو نگه داشت

‫توی زیرزمینش

‫خب؟

‫می‌فهمین؟

‫آره؟

‫بگذریم

‫اصلاً به جهنم. به جهنم

‫می‌دونی، دلم می‌خواد همینطوری بمیرم

‫صددرصد

‫و مامانم بهم میگه...

‫میگه "بارها تصادف کردی"

‫"مرگ دیگران رو دیدی"

‫"دیدی جفت پسرخاله‌هات سوار موتور مردن"

‫"اینطوری خودتو به کشتن میدی"

‫ولی... ولی دلم می‌خواد همینطوری بمیرم

‫و وقتی مردم، دلم می‌خواد سوار موتور بمیرم

‫خفه‌خون بگیر

‫- واقعاً... ‫- خفه...

‫- خون بگیر ‫- چیه مگه؟

‫جانی

‫سلام، میگن...

‫میگن برای عضویت باید با تو حرف بزنیم

‫اوه، نه

‫نه، اینجا...

‫اینجا بچه قبول نمی‌کنیم

‫من بچه نیستم. 20 سالمه

‫بیخیال بابا. بزنین به چاک

‫خب؟ برین...

‫میشه بیای یه نگاهی به موتورهامون بندازی؟

‫خودمون درستشون کردیم

‫باشه

‫بیا یه نگاهی به موتورهامون بنداز

‫بریم آهن قراضه‌هاشون رو ببینیم

‫یا خدا

‫واقعاً آهن قراضه‌ن

‫خب ما... ما خودمون ‫تمام قطعاتشون رو سرهم کردیم

‫می‌دونی، هیچی نداشتیم ‫ولی درستشون کردیم

‫همه‌ش کار خودمونه

‫آفرین

‫چه اسمی روی خودتون گذاشتین؟

‫سرکش‌ها

‫از بچگی موتور می‌روندیم

‫ببین، هرکاری لازم باشه می‌کنیم، باشه؟

‫اگر می‌خوای از کسی چیزی بدزدیم ‫ازش می‌دزدیم

‫می‌دونی، اگر می‌خوای

‫با کسی دعوا کنیم، می‌کشیم‌شون

‫فقط می‌خوایم... می‌خوایم کنارتون برونیم

‫بدجوری دلتون می‌خواد عضو بشین، آره بچه‌جون؟

‫آره

‫شرط می‌بندم اگر پیشنهاد ریاست کل باشگاه رو ‫بهت بدم سه سوته قبول می‌کنی، مگه نه؟

‫چی؟

‫هیچی

‫خب...

‫باشه. عضوی

‫ولی فقط خودت

‫باید بیخیال دوست‌هات بشی

‫باشه

‫نه

‫نه، نه، نه، نه، نه، نه

‫نخیر

‫نه

‫بزن به چاک

‫تو دیگه چجور آشغالی هستی؟

‫به همین راحتی بیخیال رفقات میشی؟

‫نه

‫بزن به چاک

‫دیگه نمی‌خوام اینورا ببینمت

‫- جانی! ‫- هی!

‫- هی... ‫- جانی، هی، هی، هی، هی!

‫خیلی‌خب، این کثافت رو بردارین

‫و بزنین به چاک

‫عجب گیری کردما

‫حرومزاده‌ی کیری

‫ولی تو رفتی

‫چی؟

‫قبل از اینکه اوضاع خیلی خراب بشه رفتی

‫گمونم سال 69 بود، پس...

‫آره، دانشگاهم تمام شد

‫و وسایلمو جمع کردم و رفتم نیویورک

‫ولی برای همین می‌خواستم باهات صحبت کنم

‫می‌خواستم بدونم چه اتفاقی برای بچه‌ها افتاد

‫چه اتفاقی برای باشگاه افتاد

‫می‌دونی، یه سال و خرده‌ای ‫بعد از مرگ بروسی، بعد از رفتن تو

‫اوضاع باشگاه واقعاً عوض شد

‫همه‌شون...

‫می‌دونی، باشگاه هم دوپاره شد

‫یه طرف اعضای قدیمی بودن ‫و یه طرف اعضای جدید

‫بین آبجوخورها و ماری‌کِش‌ها

‫و اون قوانین

‫یه مشت چیزهای من‌درآوردیه

‫ولی اعضای جدید واقعاً بهشون باور داشتن

‫انگار از طرف خود خدا بودن

‫یه یارویی بود قدیما باهامون می‌گشت

‫عکس می‌گرفت

‫می‌گفت... می‌گفت می‌خواد کتاب بنویسه

‫منم بهش گفتم...

‫"تنها چیزی که می‌خوام اینه که"

‫"با لباس بربر‌ها ازم عکس بگیرن"

‫مثل اون بربر‌های واقعی، می‌دونی؟

‫با لباس خز و تبر و این چیزا

‫دیگه تحملم داشت سر میومد

‫همون‌جا وایساده بودم ‫و مونده بودم چیکار کنم

‫انگاری طرف می‌خواست بگه ‫من درجه‌م از تو بالاتره و این حرفا

‫ولی من تو کتم نمی‌رفت

‫طرف بدجوری داشت ‫به پر و پام می‌پیچید

‫هی، بامزه

‫بطری رو به ما هم بده دیگه

‫منم بهش گفتم

‫"ببین، پسر، دارم بهت هشدار میدم"

‫یک قدم اومد جلوتر

‫و می‌خواستم... می‌خواستم بزنم ناکارش کنم

‫پسر، لباسشو ببین

‫شرط می‌بندم توی اون لباس خوشگل میشم

‫آره. مطمئنم میشی، کتی

‫و وقتی بی‌اعصاب بشم، لامصب...

‫آره، بدجوری آب روغن قاطی می‌کنم. می‌دونی؟

‫شانس آورد عصبانی نشدم، می‌دونی؟

‫یه مشت عضو جدید اومده بودن

‫نصفشون از ویتنام برگشته بودن

‫اونا بودن که ماری می‌کشیدن

‫و این جوون‌ترها فرق داشتن

‫ماری کشیدنشون اشکالی نداشت، می‌دونی؟

‫ولی چیزهای دیگه‌ای هم می‌زدن ‫مواد و این حرفا

‫می‌دونی، مواد مخدرهای سنگین ‫و خل و چل بودن

‫کوبیدمش زمین، خب؟

‫و اینو گذاشتم پشت کله‌ش

‫گفت "ولم کن برم"

‫منم گفتم "قرار نیست جایی بری، حرومی"

‫"من اسیرت کردم"

‫"هرموقع گفتم می‌تونی بری"

‫شنیدی با سوسک چیکار کردن؟

‫چی گفتی؟

‫پلیس موتورسوار

‫همیشه دلم می‌خواست ‫پلیس موتورسوار بشم

‫برای همین باید...

‫کاپشنم رو تحویل بدم...

‫یعنی میگی می‌خوای از باشگاه بری؟

‫آره

‫ولی چه کاری بهتر از این، ها؟

‫چه کاری بهتر از این که حقوق بگیری

‫که تمام روز بشینی ‫روی موتور هارلی-دیویدسون؟

‫بهش که گفتم، باید زنگ بزنه به یه وکیل

‫- می‌دونی؟ ‫- فکر نکنم همچین کاری بکنه

‫همین هفته‌ی قبل بهش گفتم...

‫- کتی. بیا ‫- اوه

‫بیا

‫اینو از کجا آوردین؟

‫اون دختره، خواست بدتش به تو

‫سانی، پس خودش چی تنشه؟

‫چند نفر رو برد طبقه‌ی بالا ‫نیازی بهش نداره

‫نگران نباش ‫دارن عشق و حال می‌کنن

‫گفت می‌خواد لباسه رو بده به تو

‫عه، اینو گفت؟

‫امتحانش کن

‫برو دیگه!

‫- آره ‫- عین بابانوئل می‌مونیم

‫اونا اهل کجان؟

‫کلمبوس

‫امان از دست شما اعضای جدید

‫آره، حسابتون از دستم دررفته

‫باید... باید برم دستشویی

‫- لعنتی. لعنتی! ‫- می‌خوای از باشگاه بری، حرومی؟

‫می‌خوای از باشگاه بری، حرومی؟

‫- همینه ‫- اوف

‫خیلی خوشگله

‫خوشگل شدی، کتی

‫خوشگله

‫بنی، بیا بریم

‫چی شده؟

‫یکی بدجوری کتکش زده

‫- دیدی کار کی بوده؟ ‫- نه

‫خیلی‌خب، بیاین ببریمش توی ماشین

‫شما دو تا، ببرینش بیمارستان

‫- بلند شو ‫- باشه

‫بجنب. بلند شو

‫- کجا داری میری؟ ‫- ولم کنین

‫- ولم کنین ‫- چیزی نیست

‫- بس کنین! ‫- ببین چی پیدا کردیم

‫- نگران نباش ‫- بیا بریم

‫- حسابی بهت حال میدیم ‫- بس کنین!

‫- حسابی بهت حال میدیم! ‫- بس کنین!

‫نه! نه!

‫- هواتو داریم ‫- نه

‫نه!

‫- بیا بریم ‫- نه

‫چقدر تقلا می‌کنی، دختر

‫بنی! بنی!

‫نه! نه!

‫- هی! هی! هی! ‫- نه!

‫نه

‫بنی! بنی، نه! نه!

‫چه غلطی دارین می‌کنین؟

‫چیزی نیست بابا ‫فقط می‌خوایم ما هم عشق و حال کنیم

‫بیخیال بابا

‫گفتن دختری که لباس قرمز تنشه ‫حاضره حال بده

‫فقط می‌خوایم حال کنیم

‫گفتن دختری که لباس قرمز تنشه

‫گم شید بیرون

‫گندش بزنن. سوءتفاهم شده، پسر

‫گم شید بیرون

‫بنی کجاست؟

‫خب، اینجا...

‫اینجا نیست. مجبور شد بره

‫باشه

‫حالت خوبه

‫کم بریز. کم

‫آره، ولی هر شب دارن

‫با یه بطری کامل می‌زنن بیرون

‫جانی

‫اگر همینطوری مشروب کش برن، مجبوریم...

‫نه، بهشون گفتم

‫باید باهات صحبت کنم

‫تنهایی

‫لعنتیا دو تا دنده‌م رو شکستن

‫این اعضای جدید لعنتی

‫به‌نظرم روانین، جانی

‫به زنم گفتم ‫کاپشنم رو تحویل میدم

‫می‌خوام کاپشنم رو تحویل بدم

‫از باشگاه دربیام

‫متوجهم

‫ولی، جانی، این آدما...

‫این اعضای جدید...

‫نگرانم که وقتی بفهمن بیان منو بکشن

‫کمک لازم دارم

‫همم

‫هواتو دارم

‫یه هفت‌تیر داری، درسته؟

‫آره

‫امشب با خودت بیارش

‫قراره چیکار کنیم؟

‫قراره بریم دیدن سوسک

‫بنی؟

‫- این بالایی؟ ‫- آره

‫داری چیکار می‌کنی؟

‫هیچی

‫ببین، باید یه چیزی بهت بگم

‫کار دارم باید برم جایی

‫خب، همه‌مون کار داریم، می‌دونی؟

‫خیلی‌خب، چی شده؟

‫دیگه نمی‌تونم اینطوری زندگی کنم

‫و دیگه حاضر نیستم اینطوری زندگی کنم

‫خب، تو اونجا نبودی، بنی ‫ندیدی چی شد، می‌دونی؟

‫نمی‌دونم اگر منو می‌بردن بالا

‫و توی اون اتاق خواب

‫چیکار می‌کردم، می‌دونی. آخه...

‫جانی گفت حلش کرده

‫- گفت چیزی نشده ‫- الکی میگه

‫تو نبودی. ندیدی چی شد

‫آخه اونجا نبودی

‫می‌دونم. معذرت می‌خوام

‫اونجا نبودی

‫اگر منو می‌بردن بالا

‫فکر کنم اسلحه‌ت رو برمی‌داشتم

‫و یه تیر تو سرم خالی می‌کردم

‫- بیخیال ‫- جدی میگم

‫می‌دونم که همیشه میگم

‫کسایی که خودکشی می‌کنن حتماً دیوونه‌ن

‫خب، می‌دونی، فکر کنم این‌دفعه دیوونه می‌شدم

‫خب، اصلاً بعد از همچین اتفاقی ‫کی حاضره تو رو بخواد؟

‫کی حاضره نگات کنه؟

‫انتظار داری چیکار کنم؟

‫می‌خوام موتورسواری رو بذاری کنار ‫می‌تونم از باشگاه دربیای

‫همچین چیزی ازم نخواه

‫تو فکر بودم بریم یه جای دیگه ‫می‌دونی؟ گفتی...

‫خودت گفتی توی فلوریدا یه پسرعمو داری

‫که تعمیرگاهی داره ‫که می‌تونی توش کار کنی

‫بیا بریم اونجا، می‌دونی ‫بیا بریم یه جای دیگه، بنی

‫بنی

‫- بنی! ‫- چیه؟

‫چه فکری در مورد رابطه‌مون کردی؟ همم؟

‫فکر می‌کردی رابطه‌مون ‫قراره به کجا برسه؟

‫بنی

‫باید برم دیدن جانی

‫کاری نکن. فقط باهام بیا داخل

‫آماده‌ای؟

‫هفت‌تیر رو بده

‫لعنتی! لعنتی!

‫بذار خونریزی کنه

‫حالا دیگه برو

‫برنگردیا

‫بیا بریم

‫این کارا دیگه واسه چی بود؟

‫این کارا...

‫واسه این بود ‫که هوای سوسک رو داشته باشم

‫همونطور که هوای کتی رو داشتی؟

‫این باشگاه تبدیل به همچین جایی شده؟

‫ما تبدیل به همچین کسایی شدیم؟

‫همینه دیگه

‫بنی. بنی

‫این اعضای جدید...

‫این...

‫این اعضای جوون، اونا...

‫هیچکدومشون حرف گوش نمیدن

‫دیگه... دیگه نمی‌تونم این باشگاه رو بگردونم

‫بهت...

‫بهت نیاز دارم

‫می‌دونی...

‫هیچوقت از هیچکس چیزی نخواستم

‫و هیچی هم از هیچکس نمی‌خوام

‫ریاست تو خون من نیست

‫و هیچوقت هم به خونم نمی‌خوره

‫همم

‫می‌دونی، بنی همیشه

‫حرف از رفتن می‌زد

‫و یهویی رفت

‫مثل اون حرفی که سانی بامزه بهم میزد

‫می‌گفت "کتی، بذار یه چیزی بهت بگم"

‫می‌گفت "وقتی با یکی از ‫اعضای خرابکارها دوست بشی"

‫"دیگه به هیچ مرد دیگه‌ای ‫راضی نمیشی". می‌دونی

‫و به‌نظرم راست میگه ‫چون بعد از یه مدت

‫درست مثل خودشون میشی. می‌دونی؟

‫مثل اونا فکر می‌کنی ‫مثل اونا رفتار می‌کنی

‫عوض میشی

‫و بنی بیش از یک سال غیبش زد آخه ‫این قضایا مال سال 71 بود

‫می‌دونی، همون‌موقع بود که یه پسری اومد ‫ و جانی رو به مبارزه دعوت کرد

‫تابحال اسمشو نشنیده بودم

‫می‌دونی، یه پسر گمنامی بود

‫هی

‫منم الان یه خرابکارم

‫کدوم شعبه؟

‫میلواکی

‫تمام بچه‌هامون صداشون دراومده

‫دیگه از ریاست تو خسته شدیم

‫اومدم به مبارزه دعوتت کنم

‫مشت یا چاقو؟

‫چاقو

‫همم

‫باشه، یه...

‫یه پارکینگ توی جاده‌ی فولر هست

‫نزدیک دریاچه

‫فردا شب

‫باشه

‫نظری نداری؟

‫چند تا دارم. چند تا دارم

‫ولی می‌خوام قبل از نظر دادن ‫یه نگاهی به آزمایش بندازم

‫- دخترها کجان؟ ‫- با دوستاشون رفتن بیرون

‫خیلی‌خب. باید یه سر برم بیرون

‫امشب برمی‌گردی؟

‫آره

‫میشه توی راه چند تا تخم‌مرغ بگیری؟

‫نمی‌خوام دوباره برم بیرون

‫باشه

‫سلام! جانی

‫سلام، کتی

‫سروکله‌ی بنی پیدا نشد؟

‫نه

‫نه، به‌نظرم اگر برمی‌گشت ‫تو زودتر از من می‌دیدیش

‫نه

‫خب، آخرین خبری که ازش شنیدم ‫این بود که با چند نفر رفته سمت ایندیانا

‫بهش می‌خوره همچین کاری بکنه

‫چی می‌خوای؟

‫هیچی

‫خب، گمونم بنی گیر هیچکدوممون نیومد

‫آره گمونم

‫می‌دونی...

‫می‌تونی همه‌چیزتو فدای چیزی کنی

‫آره، می‌تونی همه‌چیزتو فداش کنی

‫ولی آخرش درهرحال راه خودشو میره

‫اوهوم

درست مثل ازدواج‌هام، مگه نه؟

‫بگو دیگه، جانی. چی می‌خوای؟

‫بهت که گفتم

‫هیچی

‫هی، مراقب خودت باش، کتی

‫توام همینطور، جانی

‫اواخر اکتبر بود

‫برای همین هوا داشت سرد می‌شد

‫تا جایی که شنیدم ‫بعضی از خرابکارهای قدیمی

‫حتی با موتورهاشونم نرفتن

‫نشستن توی ماشین‌هاشون و تماشا کردن

‫قانون هوبر

‫چی هست؟ آلمانیه؟

‫نه، قانون هوبر همونیه که میری سرکار

‫و شب‌ها میری زندان

‫منم... منم همینو میگم

‫دارن بهشون یه حرفه‌ای یاد میدن

‫یه مشت نوکر ازشون می‌سازن

‫خیلی‌خب، برم ترتیبشو بدم و بیام

‫برو حالشونو بگیر، جانی

‫لامصب هوا داره سرد میشه‌ها

‫چطوری مبارزه کنیم، بچه‌جون؟

‫لعنتی

‫بعداً شنیدم یکی می‌گفت...

‫یه موتورسوار، می‌گفت وقتی جانی کشته شد

‫دوران طلایی موتورسیکلت به پایان رسید

‫بعد از این قضیه، اون پسره رئیس شد

‫خرابکارها رو تبدیل به یه گروه تبهکاری ‫ درست و حسابی کرد، می‌دونی؟

‫الان چه غلطی کنیم؟

‫کاری نمیشه کرد

‫گروهشون از قبل هم بزرگ‌تر شد

‫الان توی تمام ایالت‌های غرب میانه شعبه دارن

‫حتی ایالت‌های دیگه هم دارن، می‌دونی؟

‫شنیدم زدن تو کار قاچاق مواد از کانادا

‫می‌دونی، زدن تو کار قمار ‫روسپی‌گری، هرچی که بگی

‫شنیدم حتی آدم هم می‌کشن

‫می‌دونی، بقیه‌ی باشگاه‌ها هم هستن

‫مثل وقتی بود که سانی بامزه

‫از کالیفرنیا اومد؟

‫امروز همچین چیزی غیرممکنه، می‌دونی؟

‫تمام این باشگاه‌ها

‫به محض دیدن همدیگه حمله می‌کنن

‫واقعاً حیف شد

‫بقیه چی؟

‫بقیه‌ی اعضا چی شدن؟

‫خب، بعضی از اعضا ‫هنوزم عضو باشگاهن، می‌دونی؟

‫فکر کنم واهو و کورکی باهاشونن

‫هنوزم خرابکارن

‫کون لقت بابا!

‫چون ذهن‌ها با هم تفاوت دارن

‫- می‌دونی، "کل" فوت کرد ‫- طرز فکر آدما متفاوته

‫...آره، گفتن

‫داشته توی لیک‌وود خونه رنگ می‌زده

‫که یهویی از نردبون افتاده و گردنش شکسته

‫یکی بهم گفت ‫به فانی بامزه 5 دلار دادن

‫که بیرون سینما روی موتورش بشینه

‫و مردم رو راضی کنه ‫برن "ایزی‌رایدر" رو ببینن

‫یوهو!

‫واقعاً مسخره‌ست بخدا

‫سوسک برگشت شهرشون

‫و باورت میشه؟ الان پلیس موتورسوار شده

‫آره، عجب شغلی هم انتخاب کرده

‫و زیپکو رفت تگزاس ‫تا روی قایق صید میگو کار کنه

‫این آخرین خبریه که ازش داشتم. نمی‌دونم والا

‫و بنی چی؟

‫هی، بنی

‫- همم؟ ‫- شنیدی؟

‫الان بهم گفتن ‫رئیس خرابکارها کشته شده

‫طرف اسمش جانی بوده

‫گفتن یه پسری توی پارکینگ ‫رفته سراغش و با تیر زدتش

‫قبلاً با این یارو نمی‌روندی؟

‫اوهوم

‫امان از دست این بچه‌های لعنتی

‫اسباب‌کشی کردیم اومدیم فلوریدا

‫می‌دونی؟

‫هنوزم می‌شینه پشت موتور؟

‫نه. نه

‫نه، از وقتی جانی مرده...

‫بنی ننشسته پشت موتور

‫و، می‌دونی...

‫فکر نکنم دلتنگش شده باشه

‫و الان اوضاع خیلی خوبه

‫اوضاع‌مون خیلی خوبه. خوشبختیم

‫آره، بنی الان پیش پسرعموش کار می‌کنه

‫و اوضاع‌مون خیلی خوبه

‫خوشبختیم

‫تـرجـمـه و تـنـظـیـم : حـسـیـن اسـمـاعـیـلـی

‫کانال رسمی تیم ترجمه‌ی ۳۰نما ‫CinamaSub@

‫بزرگترین مرجع دانلود فیلم و سریال ‫WwW.30NaMa.CoM

‫[ کانال تلگرام حسین اسماعیلی ] ‫[ @BDSubs ]

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.