Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
♪ هو هو هو هو
♪ هو هو هو هو هو
♪ آه، آه، آه، آه
♪ آه، آه، آه، آه، آه
♪ آه، آه، آه، آه
♪ آها، آها، آها
♪ آها، آها
- آه!
بیا تو!
- بازرس کل؟
- یه زنبور.
- فهمیدم.
- دارم برمیگردم به یه زنبور که موقتا زنده مونده.
- یه خانمی می خواد شما رو ببینه.
- ارنستاین جوسیم.
- میگه شما دوستای قدیمی هستین.
- هیچوقت اسمشو نشنیدم.
می خواد یه قتل رو گزارش بده.
- واقعا؟
به شخص شما، چون شما دوستای قدیمی هستین.
- می بینمش.
یه تغییر حالتی میکنه از کارای واقعی.
- خانم؟
خانم جوسیم.
صبح بخیر خانم.
- صبح بخیر آقا.
- ارنستاین میکوی؟
- درسته.
- حتما...
- خیلی وقته.
- ۱۵ سال حساب کنیم؟
به خاطر غرور من و شما؟
- ۱۵ سال، یه پیشنهاد خیلی بخشنده.
- صبح بخیر.
صبح بخیر.
بازرس کل مایگر یه نفر رو با خودش آورده.
- فهمیدم.
کسی رو که میشناسیم؟
- ارنستاین جوسیم؟
- کی؟
- قبلا ارنستاین میکوی بود.
- باورم نمیشه.
اشکالی نداره.
هنوز لباساش تنشه.
- پس چه مدت خانم جوسیم بودین؟
- ۱۲ سال، و همه چی قانونی بوده.
کشیش هم داشتیم و همه چی.
آلفرد خیلی سختگیره در مورد رفتن به کلیسا.
- آلفرد؟
با آلفرد جوسیم ازدواج کردین؟
- همین الان بهت گفتم.
- مردی که همه میشناسیم و دوست داریم
با اسم فرِدی غمگین؟
- آره.
و با هم خوشبختی پیدا کردین؟
- به اندازه ای که هر کسی حقش هست.
- خوبه.
خب بهم بگو، چه اتفاقی افتاده که این خوشبختی رو خراب کرده؟
- یه جسد پیدا کرده!
- باید به پلیس گزارش میداد.
- به من گزارش داد، من دارم به شما گزارش میدم.
- فرِدی الان کجاست؟
فرار کرده.
- چرا؟
- از جسد میترسه.
همچنین از پلیس هم میترسه.
- جزئیات.
- دو شب پیش...
- دوشنبه شب.
- آره، حدود یازده میره سر کارش.
- حدس میزنم کارش هنوز خونهزنی باشه؟
- این کاریه که بهتر از همه بلده.
نیمهشب، وارد این خونه تو نوئیلی میشه.
چراغ قوهش رو میچرخونه و یه زن مرده میبینه!
آلفرد گفت خون روی سینهش بود،
انگار تیر خورده باشه!
- پس فرار کرد؟
واضحه.
- و اومد خونه و بهت گفت؟
- نه، از یه کافه نزدیک گار دو نورد با من تماس گرفت،
حدود ساعت پنج و نیم صبح.
به من گفت چه اتفاقی افتاده،
بعد گفت ۱۵ دقیقه دیگه میخواد سوار قطار بشه!
- من یه برنامهی زمانی دارم
- خب، چک کردم،
یه قطاری هست که ساعت 5:45 به سمت بروکسل حرکت میکنه.
- اون الان پیششه؟
- آره، پیششه.
چیزی برای گزارش دادن داری؟
- نه، هیچی.
- کسی قراره یه توضیحی به من بده؟
- سوال اینه،
به اندازه کافی سن داری؟
- پس اون تو خونه بوده، یه جنازه رو میبینه،
یه ماشین میرسه، فرار میکنه؟
- آره، گفتم که نمیخواسته با یه جنازه گیر بیفته
دست صاحبخونه.
- آها.
پس مردی که تو ماشین بود همون صاحبخونه بود؟
- خب، حتما باید بوده باشه.
از دروازه رد میشه، میاد بالا،
از ماشین پیاده میشه، خودش رو از در جلو وارد خونه میکنه،
همون موقع که آلفرد از پنجره داره میره بیرون.
- خونهای با یه باغچه و یه دروازه.
واضحه،
وگرنه ازشون صحبت نمیکرد.
- و آلفرد از همون پنجرهای رفت بیرون که موقع اومدن ازش استفاده کرده بود؟
- همیشه اینجوری کار میکنه.
شیشه پنجره رو درمیاره، پنجره رو باز میکنه،
حتی اگه در جلو باز باشه.
اینجوری خنگه.
امیدوارم که خوب باشه.
- یه زمانی، سالها قبل از اینکه تو به دنیا بیای،
وقتی بازرس ارشد مایگر یه پلیس جوون بود،
برای دستگیری ارنستاین میکو به خاطر دزدیهای کوچیک فرستاده شد.
- 15 سال پیش؟
15 سال؟
اینو خودش گفت.
- ارنستاین زندگی میکرد و کار میکرد،
اگه منظورم رو بفهمی، تو یه اتاق طبقه سوم،
نزدیک بندر سن دو نایس.
مایگر جوون وارد اتاق شد
و ازش خواست که همراهش به ایستگاه پلیس بیاد.
تمام لباساشو درآورد، هرچی که بود،
روی تخت دراز کشید، و گفت، "باشه، دستگیرم کن."
- خب، بعدش چی شد؟
- یه ساعت یا بیشتر، اون اونجا ایستاده بود و میگفت،
"لباساتو بپوش!"
اون روی تخت دراز کشیده بود و میگفت، "نه، نمیپوشم!"
پس برای پلیس زنگ زد.
برای پلیس زنگ زد؟
- دوتامون با یه عالمه پتو رفتیم اونجا.
- فهمیدم.
- آره، ولی دوست نداره بهش یادآوری بشه.
- اصلا.
میتونه به طور جدی به کارتو آسیب بزنه.
- چرخهای عظیم تحقیقات به حرکت درمیان.
چیز دیگه ای هست که باید به من بگی؟
- آره. - چی؟
- اون دفعه که گیرم انداختی؟
- 15 سال پیش.
- من این کارو نکردم.
- این، همانطور که باید بفهمی، حرف همه شونه.
- خب، از نوئیلی هیچی نیست،
نه تیراندازی، نه جنازه.
- قاتلا معمولا درباره کارشون کم حرفن.
- آلفرد ژوسیوم، که با نام فردی غمگین هم شناخته میشه.
سه سابقه محکومیت به خاطر سرقت از خونه،
متهم به خیلی چیزای دیگه هم هست.
یه آدم ماهر.
به خاطر بیماری، کارش رو از دست داد...
- به عنوان یه قفل ساز تو شرکت پلنچارت.
- که گاوصندوق میسازن و نصب میکنن؟
- فکر کنم بفهمی که دوست ما، فردی،
همیشه به خونههایی نفوذ میکنه که،
تو شغل قبلیش، اون کمک میکرد...
- آره.
- حالا اگه من یه پلیس جوون و پرانرژی بودم،
که خیلی مشتاق بودم رئیسم رو تحت تاثیر قرار بدم،
با دفتر نقشهها چک میکردم
که ببینم چه گاوصندوقهایی تو نوئیلی نصب کردن،
تو دوران کار قبلی فردی غمگین.
کارت رو انجام دادی!
- خیلی مشتاقم رئیسم رو تحت تاثیر قرار بدم.
- خب، میتونیم بانک و شرکت نفت رو حذف کنیم.
دنبال یه خونه با باغچه و دروازهایم.
- فقط یه ملک مسکونی تو لیست هست.
گیوم سر، دندانپزشک، خیابان لا فرم، شماره ۴۳.
- از دندونپزشکها متنفرم.
- کاسوله دو نفره رو بهتون پیشنهاد میکنم؟
- ببخشید رئیس، اما امروز،
ناهارمون رو تو نوئیلی میخوریم.
شماره ۴۳.
- یه خونه با باغچه و دروازه.
- ما رو جلوی رستوران پیاده کن.
یه دندونپزشک تو این خیابونه.
- درسته، آقای سر.
- کارش خوبه؟
- نمیدونم.
از همه نظر خیلی گرونه،
اما خب تو این منطقه هم هست.
- از این کافه استفاده میکنه؟
- گاهی، یواشکی میاد تو اما خجالتیه.
دو لیوان شراب میخوره، بعد یه گل میخک
یا یه حبه قند میذاره تو دهنش و میره خونه.
- زیرکَفش؟
- آره، فکر کنم.
- زنش خروس جنگیه، مادرشم؟
- فکر کنم هردو.
- بدبخت.
چند سالشه؟
- حدودا ۵۰ سال، مرد قدبلندی هم هست.
چرا میخوای بدونی؟
پلیسید؟
چه غلطی کرده؟
- هیچ وقت پامو تو مطب دندونپزشک نذاشتم
بدون اینکه از سلامت روان
آدمی که مته تو دستشه مطمئن بشم.
دوست دارم با آقای سر صحبت کنم.
- فقط با وقت قبلی ملاقات میکنه.
بهش میگی بازرس ارشد مگریت
دوست داره باهاش صحبت کنه؟
- بیاین تو.
ببخشید که خیلی محافظهکارم بازرس ارشد،
اما پسرم همیشه بعد از ناهار چرت میزنه.
بشینید.
- خودم هم سالهاست همین رسم رو دارم خانوم،
وقتی کار اجازه بده.
بگید ببینم، زن پسرتون خونهست؟
- نه، چند روزی رفته بیرون،
پیش دوستاش تو هلنده.
هلندیتبار هست.
- فهمیدم.
کی رفته؟
- سهشنبه شب، قطار ۹:۴۰ از ایستگاه گار دو نورد.
قطار شب؟
- قطار شب.
- ببخشید خانوم.
این عادت رو دارم که صحبتهای معمولی رو
مثل بازجویی میکنم.
اه، اجازه بدید.
همسرم همیشه از این بابت شکایت میکنه.
نمییاین تو آقای سر؟
- صدای حرف زدن شنیدم.
- این آقاها مامور پلیس هستند.
- آره، آقای مگریت رو میشناسم.
- اینم بازرس لاپونت.
- عصر بخیر آقای.
- اینجا چه کار میکنید؟
- دلیلی داریم که باور کنیم
شما قربانی یه تلاش برای... rglary.
- دلیلش چیه که اینطور فکر میکنی؟
چه دلیلی برای باور کردن این حرف وجود داره؟
- اطلاعات محرمانه است.
- نه فقط محرمانه، کاملا سریه.
دزدیای در کار نبوده!
همه چیز سر جاشه.
گفتم تلاش برای دزدی.
- اگه از همچین چیزی خبر داشتیم،
فورا گزارش میکردیم.
- شما صاحب یه صندوق اماناتید که
حدود 18 سال پیش توسط شرکت پلنچارت نصب شده؟
- واقعا یادم نمیاد از کجا خریدمش.
شکی ندارم که اطلاعات شما درسته.
اجازه هست صندوق امانات رو ببینم؟
- تو کتابخونه است.
- نشونتون میدم.
باز هم، مثل اینکه میبینید، همه چیز سر جاشه.
بیشترشون کتابهای حقوقین.
شوهرم وکیل بود.
- ممنونم خانم.
ممنون آقا.
- حالا راضی شدی بازرس؟
- کار من دنبال کردن حقیقته.
خوشحالی رو واسه آخر هفتهها میذارم کنار.
- اجازه هست برم مطبم؟
- خواهش میکنم.
- اگه پسرم یه کم بدقلق بود، ببخشید.
- خوابش رو بهم زدیم، غیرقابل بخشش بود.
بعد از ظهر بخیر خانم.
- بعد از ظهر بخیر.
- عالی بود لاپونت.
- هیچی نگفتم.
- یه پلیس ساکت.
بهترین راه برای ترسوندن شهروندانه،
چه بیگناه باشن چه مجرم.
چیزی رو که من دیدم، شما هم دیدید؟
- شیشه پنجره عوض شده بود.
- آفرین.
هرچی میتونی درباره زنش بفهم.
- زنش.
- و به ژانویه بگو دوست دارم
چشم خونه رو داشته باشه.
- مخفیانه؟
- نه، بگو تا جایی که میتونه جلب توجه کنه.
- باشه.
- آه، و یه کلمه هم به دوستمون، قاضی پرونده، نگو.
- مایگره، من نمیتونم اجازه بازرسی خونه رو با این شواهد ضعیف بدم.
با این شواهد ضعیف.
- آقای کوملیو، من فکر میکنم احتمال قوی وجود داره
که آقای سر، همسرش رو سهشنبه شب به قتل رسونده.
- هوم، خب، اعتقادات شما یه مساله
بین شما و خداست.
شواهد شما یه شایعه است
از یه سارق محکوم شده
که بعدا از کشور فرار کرده،
از طریق همسرش که یه روسپی
با سابقه سرقت و دزدی از مغازه است، به شما رسیده.
از شما، حتی از شما دوست من، انتظار بیشتری دارم.
- بیا تو!
- چی شد؟
- مرده.
- قاضی پرونده؟
- نه، زنبور!
- فهمیدم.
- چیزی فهمیدی؟
- آره، زن دندانپزشک، اسمش ماریا وان آرتس،
متولد اسنیک، در فریزلند، هلند.
دو سال پیش ازدواج کردن.
51 سالشه و قبل از ازدواج،
تو یه پانسیون تو خیابون دو لون شامپ زندگی میکرده.
- جایی که الان داری میری. - جایی که الان دارم میرم.
بیا تو!
اینجا مثل ایستگاه قطار گار دو نورده.
- یه پیرزن اومده دنبالت.
- لازم هست که چند تا پیرزن رو ببینم؟
- خانم سر.
- واقعا؟
بله، احتمالا باید برم ببینمش.
آه، و لوکاس؟
- جانم؟
- نرو.
- سعی میکنم.
این طرف خانم.
- ممنونم.
- دود اذیتتون میکنه؟
- پسرم سیگار برگ میکشه.
- ممنونم خانم.
- پسرم یه کم...
سر به هواست، بعضی وقتا خیلی بی ادبه.
خب، تنها فرزندمه، و شاید تقصیر منه.
در هر صورت، میخوام بابت
رفتارش با شما عذرخواهی کنم.
- قبول.
حالا خانم سر، چی هست که میخواین بهم بگین
و ترجیح میدین جلوی پسرتون نگین؟
- اینطور فکر میکنین؟
که پشت سرش اومدین پیش من؟
- آه، مطمئنم با بهترین نیّت.
شاید برای اینکه آبروش نره؟
- بله، کاملا درسته.
بهتون گفتیم ماریا چند روزی رفته بیرون.
ماریا، اسمشه.
- قبلا ماریا وان آرتس، از فریزلند در هلند.
بله، ما در جریانیم.
- خب، راستش رفته،
ولی میترسم که زندگی مشترکشون به آخر رسیده باشه.
انتظار ندارم برگرده.
- آه، زندگی مشترک میتونه خیلی شکننده باشه.
سهشنبه شب رفت؟
بله.
- چه ساعتی؟
حدود ساعت نه.
- پسرتون بردش ایستگاه؟
- نه، با تاکسی رفت.
چمدون زیادی داشت؟
- یه چمدون مسافرتی و دو تا کیف.
- ببخشید که خیلی قانونی حرف میزنم خانم سر،
ولی شاهد این ماجرا کی بود؟
به جز پسرتون، خودتون، و ماریا، البته.
خدمتکار دارین؟
- فقط یکی، اوژنی، خدمتکار روزمونه،
ولی ساعت پنج میره.
متاسفم، مجبورید حرف مارو قبول کنید بازرس.
- البته که قبول میکنم، بدون هیچ سوالی.
خب، بریم سراغ موضوع بعدی.
مایگره!
خب، مگه نمیشه صبر کرد؟
باشه، دو دقیقه.
اجازه بدین یه لحظه برم خانم سر؟
چقدر خوب وقت گرفتم؟
- عالی بود، آروم باش،
شنوایی اون از من بهتره.
نوبت تو برای ویزیت دندونپزشکیه.
- آره؟
- یه بهونهای سر هم کن،
بعد ازش بپرس که سهشنبه شب از ماشینش استفاده کرده یا نه.
- یه تصادف ساختگی رو امتحان میکنم.
- عالیه.
عذرخواهی میکنم خانم سر.
کی شیشه شکسته شد؟
- شیشه؟
- اون شیشه پنجره اتاق مطالعه.
کی شکسته شد؟
- چند روز پیش.
موقع طوفان، هر وقت که بود.
- دو هفته پیش بود خانم.
کی شیشه رو عوض کرد؟
پسرم.
- خودش بتونه و شیشه خرید و تعمیرش کرد؟
- فکر کنم آره.
من همه چی رو به خودش سپردم.
- و همه اینا چند روز پیش اتفاق افتاد؟
- آره.
- شما با من رو راست بودید، خانم سر.
من هم با شما روراست خواهم بود.
به ما گفتن که یه دزد
شب سهشنبه به خونهی شما زده.
روش مورد علاقهش برای ورود اینه که
یه قسمت از شیشه رو دربیاره.
نقشش این بود که به گاوصندوق شما بزنه،
ولی قبل از اینکه این کارو بکنه، چراغ قوهش به چیزی افتاد
که انتظار نداشت پیدا کنه.
جسد یه زن،
که ممکنه عروس شما بوده باشه.
- این مرد کجاست؟
چرا این ادعاها رو جلوی من نمیکنه؟
- پسر شما چقدر از ماشینش استفاده میکنه؟
- تو مطبش هست.
- مریض پیشش هست؟
- نه، داره با دندون مصنوعی یکی ور میره،
ولی از اینکه مزاحمش بشید خوشش نمیاد.
- شما چه ساعتی از سر کار برمیگردید؟
- پنج.
- یه چیزی براتون میخرم.
- من متاهلم.
شما صاحب یه وسیله نقلیه موتوری هستید،
با پلاک 3-4-1-7-H-M-7-5؟
- آره.
آخرین بار کی ازش استفاده کردید؟
- حق دارم دلیل این تحقیق رو بدونم.
- تقریباً نیمهشب سهشنبه،
ماشینی شبیه ماشین شما گزارش شده
که تو یه تصادف درگیر بوده.
- کدوم رو میگید؟
ماشین من یا ماشینی شبیه ماشین من؟
- گفتم ماشینی شبیه ماشین شما، آقا.
- این تصادف ادعا شده کجا اتفاق افتاده؟
- کنار رودخونه.
- ماشین من از آخر هفته از گاراژ بیرون نرفته.
- حاضرید قسم بخورید؟
- شاهدان این تصادف کین؟
یا اینم یه چیز دیگه از
اطلاعات محرمانهی بازرس مگره است؟
- دیر وقت بود، هوا تاریک بود،
شاید شاهد پلاک رو اشتباه خونده باشه.
- من باور نمیکنم که تصادفی بوده باشه
شب سهشنبه، افسر.
- در این صورت، آقا،
ما یه احتمال دیگه رو حذف کردیم.
وقتی همه احتمالات رو حذف کردیم،
به حقیقت میرسیم، هرچی که باشه.
وقتی ماریا از پیش ما رفت خیلی ناراحت شدیم.
آه، میدونم که حدود 40 سالش بود، ولی...
51.
اوه، واقعا؟
از نظر روحیه خیلی جوون بود.
- وقتی اینجا زندگی میکرد چطور وقتشو میگذروند؟
- اوه، فرهنگ.
- فرهنگ؟
- تقریباً تو گالریهای هنری زندگی میکرد.
اینجوری با شوهرش آشنا شد؟
- آره، تو لوور، کنار مونالیزا.
ها، رمانتیک، نه؟
تصادفی با هم آشنا شدن؟
- اوه نه، از قبل قرار گذاشتن.
- ببخشید، چطوری قرار گذاشتن؟
ماریا آگهی ازدواج گذاشته بود
تو روزنامه.
- اوه، فهمیدم.
این کارو زیاد کرده بود؟
اوه، کلی بار.
اوه، میگفت باور نمیکنه، فقط برای شوخی بوده.
از نظر روحیه خیلی جوون بود.
- تو هلند دوستای خاصی داشت؟
- اوه آره، گرترود اوستینگ.
میشناسید؟ اون؟
اوه نه، البته که نه.
من هیچوقت به آمستردام نرفتم،
ولی ماریا هر روز براش مینوشت.
فکر کنم براش از ماجراجوییهاش مینوشت.
- ماجراجویی تو گالریهای لوور؟
- آره، کمترین چیزی که میشه گفت همینه.
حالش خوبه؟
چیزی شده؟
این یارو چه جور آدمیه؟
- قدبلند، قوی، از حق خودش دفاع میکنه.
- رئیس هم همینطور.
- ببخشید.
قرار دارم.
قول داده بودم یه نوشیدنی برات بخرم.
- از پلیس خوشم نمیاد.
- چهطوره کارفرماهات؟ از اونا خوشت میاد؟
- افتضاحن!
- اوه، پیرزن هم؟
- یه عوضیه.
- راجع به عروس چی؟ اونم یه عوضیه؟
- نه، اون یه گاو چاق و احمقه.
خب، کل این هیاهو سر چیه؟
به نظر میرسه ماریا سر ناپدید شده.
- رفته هلند.
شاید.
کمکش کردی چمدوناشو ببنده؟
- نه، خودش بست.
چقدر چمدون برداشت؟
- دو تا چمدون و یه صندوقچه.
- دیدی که رفت؟
- نه، من همیشه ساعت پنج میرم.
- ببین، یه احتمالی هست که ممکنه مرده باشن.
- چی؟
به نظر تو، اونا این کارو کردن؟
- هیچ مدرکی ندارم.
- میخوای برات یه کم پیدا کنم؟
- میخوام راستشو بهم بگی.
- راجع به چی؟
- از پنجره اتاق مطالعه شروع کن.
- پنجره اتاق مطالعه؟
- فکر میکنیم ممکنه دوشنبه شب خراب شده باشه
و آقای سر صبح چهارشنبه درستش کرده.
- اوه، من همیشه پنجشنبهها پنجرهها رو تمیز میکنم.
- پس متوجه نشدی که خراب شده بوده؟
حیف.
خودش همه تعمیرات رو انجام میده؟
- آره، خیلی خسیسن که پول یه کارگر درست و حسابی بدن.
حتی خودش لولههای فاضلاب رو باز میکنه.
- اتفاقاً نمیدونی از کجا مصالحش رو میگیره، نه؟
شیشه، بتونه.
- آره، یه مغازه مصالحسازی کنار خیابون رو دو رفیوژ.
- ببخشید.
آقای سر مشتری اینجاست؟
- دندونپزشک؟
بله قربان، حساب داره.
- اخیراً چیزی خریده؟
- آره، اومد یه کم شیشه گرفت،
بعد از طوفان چند هفته پیش.
- فهمیدم.
از اون موقع به بعد چیزی نخریده؟
- که من بدونم نه.
- ببین، این میتونه مهم باشه.
میشه لطفاً دفتر حسابهاتون رو چک کنید؟
- اوه بله، ببخشید.
بله، این هفته دوباره اومده بود.
- کی؟
- چهارشنبه، یه شیشه هماندازه اون یکی خرید.
- ولی شما بهش سرویس ندادی؟
- نه.
ببین، اولین مشتری روز بود.
خب، باید قبل از اینکه ما باز باشیم اومده باشه.
- قبل از اینکه شما باز باشید؟
- خب، رئیس اینجاست، همیشه زود میاد،
ولی من تا هشت نمیرسم.
- ببین، به رییست بگو که به یه عکس از این صفحه نیاز دارم.
کسی رو میفرستم.
فعلا این دفترچه رو مثل جون خودت مواظبش باش.
- باشه.
- انتظار داری خانم اوستینگ کی برگرده خونه؟
- عزیزم، امشب میتونی قصه قبل از خواب رو بخونی؟
پزشکی قانونی؟
کسی رو داری که بتونه ماشین قتل رو بررسی کنه؟
نه، حدود نیمه شب.
وقتی خانم اوستینگ برمیگرده خونه...
- ایده آل اینه که لکه های خون رو تو داخل ماشین پیدا کنیم
و یه چیزی رو روی لاستیکاش.
عزیزم معذرت میخوام،
ولی یه پرونده خیلی مهمه.
- نه، نه، نه، نمیدونم چی انتظار داریم پیدا کنیم
تا وقتی که بررسیش نکنی.
میشه ازش بخوای بهمون اینجا تو پاریس زنگ بزنه؟
- برای همین یه بخش پزشکی قانونی داریم دیگه.
نمیتونم جزئیات رو بهت بگم!
بله، پاریس.
- آره، تو پارکینگ توقیف.
سعی میکنم تا نیمه شب خونه باشم.
- چی؟
قفلشو باز میکنیم!
- آره، ولی انتظار داری خانم اوستینگ
کی برگرده؟
- یه مشکلی پیش اومده.
یه زن و شوهر، یه مادر و یه پسر.
هر کدومشون ممکنه دروغ بگن.
در واقع، ما مطمئن هستیم که یکی شون دروغ میگه.
جنازه بود یا نبود؟
اگه جنازه ای بود، الان کجاست؟
- و کارآگاه بزرگ چی کار میکنه؟
- داره تشویقشون میکنه که بیشتر دروغ بگن.
"ماشینم از آخر هفته از گاراژ بیرون نرفته،
"شیشه تو طوفان شکسته."
- شاید راست میگن.
- طوفان دو هفته پیش بود.
از اون موقع، دو تا شیشه خریده.
چرا باید دو بار شیشه رو عوض کنه، مگه اینکه دو بار شکسته باشه؟
- شاید وسواس داره، شاید.
شاید از کارش تو بار اول راضی نبوده.
- حتی آقای کوملیو هم اینو باور نمیکنه.
- یا، اجازه بدید به عنوان یه زن معمولی...
- هیچ چیز معمولی ای در مورد تو وجود نداره.
- به این احتمال فکر کردی
که دزد ممکنه اون زن رو کشته باشه؟
و بعد این داستان رو به عنوان پوشش درست کرده باشه؟
- آره، ولی من باور نمیکنم.
- اون تا جایی که پاهاش توان داشت فرار کرد.
- فردی آدم قاتلی نیست.
- دندونپزشک تو آدم قاتلی هست؟
- یه قهوه بخوریم.
- فقط دارم شوخی میکنم.
بله، علائم رو میشناسم.
- و میدونم داری چی کار میکنی.
چی؟
- داری از خطوط تراموا پیروی میکنی،
با اطمینان کامل
که به انبار میرسنت.
من فقط دارم اشاره میکنم که خطوط تراموا دو جهت دارن.
- کسی داره میاد.
شب بخیر آقا.
- شب بخیر.
پلیس.
- فهمیدم. - کاملا روتین.
- این گاراژ آقای سر هست؟
- اوه، ممکنه باشه.
هر شب حدود همین موقع سگتون رو میبرید بیرون؟
- معمولا آره.
- مثلا شب سه شنبه؟
- بله.
- چیزی رو متوجه شدی؟
چیزی غیر عادی؟
- اوه نه، خیلی آروم بود.
همینو به آقای سر گفتم.
- خب، داشت چیکار میکرد، سگشو میگردوند؟
سگ نداره.
ماشینشو از گاراژ درمیآورد.
- تقریباً چه ساعتی بود؟
- نزدیکای نیمهشب.
- یه سهشنبهی معمولی دیگه.
- یه درخواست رسمی از خانم گرترود اوستینگ
آمستردام دارم که در مورد محل
دوستش، خانم ماریا سر، پرسوجو کنم.
انتظار داشت خانم سر با قطار شب به مقصد برسه
از ایستگاه گار دو نورد، ولی نرسید.
میخوام در مورد رفتوآمدهای آقای سر،
استفاده از ماشینش، تناقضهای ظاهری
بین گفتههای اون و گفتههای شاهدان دیگه، سوال کنم.
میخوام...
- میخوای خونش رو خراب کنی؟
- با ظرافت و دقت.
اسناد تکمیلی از آمستردام در راهه،
- چه نوع اسنادی؟
- نامههایی که خانم سر برای خانم اوستینگ نوشته
که توش نگران امنیت شخصیش بوده.
شاید حتی از جونش میترسیده.
علاوه بر این...
- کافیه.
- چیه، گیوم؟
- هیچی، خانم.
فکر کنم این آقایون دوست دارن خونه رو بگردن.
به نظرم بهتره برید تو اتاقتون.
- کلید میز کارتون رو میتونم داشته باشم، آقای سر؟
- همه چی بازه و در دسترسه برای بازرسی شما.
- میتونید اینو توضیح بدید؟
- یه هفتتیرهست.
- مال شماست؟
- مال پدرم بود.
از نظر فنی، فکر کنم جزو ارثیهی من بود.
- میدیم کارشناسای پزشکی قانونی بررسیش کنن.
- مرتب تمیز میکنمش، حداقل هفتهای یه بار.
- پدرتون؟
- آره.
- کی فوت کرد؟
- ۲۰ سال پیش.
- پس تقریباً همسن شما بوده؟
- ۵۲ سالش بود که مرد.
هنوز دستگیرش کردید؟
- اجازه ندارم چیزی بگم.
- آلفرد میخواد برگرده خونه.
- ازش خبری داشتید؟
- یه کارت پستال برام فرستاده.
- از بلژیک؟
- نمیگم.
- این مد شده.
- چی مد شده؟
- نگفتن، همه دارن نمیگن.
خب، حداقل هفتتیر رو پیدا کردیم.
- اونو اونجا گذاشته تا به ما لجبازی کنه.
نمیتونیم ثابت کنیم که اسلحهی قتل بوده و خودش اینو میدونه.
بدون جسد،
حتی نمیتونیم ثابت کنیم که قتل اتفاق افتاده.
- چرا نمیترسه؟
باید بترسه.
شما چی کار میکردید؟
نیمهشبه.
یه ماشین داری با یه جسد تو صندوق عقب.
- به سمت رودخونه برو، یه جای مناسب پیدا کن.
- باید کلی جای مناسب وجود داشته باشه.
- آره، کارو راحت نمیکنه، نه؟
- امتحان کن، خیلی راحتتر از کاریه که من قراره انجام بدم.
یه ژاکت بپوش، آقا.
بعداً تو مقر سرد میشه.
- من دستگیر شدم؟
- آمادَم.
- آمادهی چی؟
- میخوام بدونم چی میخوای بگی.
- هیچی ندارم که بگم.
- وقتی زن یه مرد میمیره،
انتظار دارم چیزی برای گفتن داشته باشه.
- زنم نمرده.
- کجاست؟
- نمیدونم.
- و هنوز اصرار داری ماشینت از آخر هفته از گاراژ بیرون نرفته؟
از آخر هفته؟
- آره.
- با وجود اینکه یه شاهد داریم که تو رو دیر وقت سهشنبه شب تو ماشین دیده؟
دیر وقت سهشنبه شب؟
- باید بفهمم که متهم میشم؟
- نه، رسماً به عنوان شاهد اینجا احضار شدی.
اگه بخوای، کاملا آمادهام که تو رو متهم کنم،
یا دقیقتر بگم، از دادستان بخوام
که کیفرخواست بده، که این حق مشاوره حقوقی رو بهت میده.
- وکیل نمیخوام.
- پس فعلا، بیا فرض کنیم که تو یه شاهد هستی.
- شاهد چی؟
- شاهد ناپدید شدن زنت.
آخرین نفری بودی که قبل از اینکه از خونه بره،
اونو دیدی.
حداقل میتونیم روی این توافق کنیم.
- آره.
- بیا خرید یه صفحه شیشه رو هم در نظر بگیریم
صبح چهارشنبه،
همونطور که با یه روش قدیمی و دقیق،
تو دفترچهی مغازه مصالح ساختمانی ثبت شده.
حداقل، نگرانیمون
یه تعداد نگران کننده از پنجرههای شکستهست.
- این چیه؟
- مال خودته، ترجمه نامههای ماریا.
- آها.
خسته کنندهترین نامههایی که تو عمرم خوندم.
گوش کن، عزیزم گرترود،
پاریس هیچوقت انقدر باشکوه نبوده
و من تقریبا غرورم رو قورت دادم
و با جی و مادرش رفتم
به جنگل فونتبلو، که باید،
در این موقع از سال، با تمام شکوهها
یه کوروت یا کوربه آراسته شده باشه.
- زیاد از شکوهها مینویسه؟
- امیدوارم رنگهای پاستلی هلند من رو
به سلامتی کامل و بهترین روحیه برگردونه.
- من هم اینجا رنگهای پاستلی دارم.
و بیشتر از اینکه حالش خوب نباشه، همیشه خستهست.
- خب، من همیشه خستهام،
ولی به گرترود دربارهش نامه نمینویسم.
همیشه از مادرت میترسیدی؟
- از مادرم نمیترسم.
- تو مخفیانه مشروب میخوری.
دو لیوان شراب تو کافه پایین خیابون،
و یه میخک برای از بین بردن بو.
- مانع از نگران شدنش میشه.
- چرا باید نگران بشه؟
- خب، در مورد احتمال اینکه من مشروب بخورم.
- پدرت مشروب میخورد؟
- یه کم.
- خیلی زیاد.
و کی تو خونتون، یا بود، یه آدم وسواسی بود؟
- باید اینو توضیح بدی، بازرس.
- تو حمومتون قرصهای کافی هست
که یه بیمارستان کوچک رو تجهیز کنه.
- من مشکل قلبی دارم
و زنم از سوء هاضمه رنج میبره.
- مادرت؟
- مثل یه اسب قوی.
- دکترت کیه؟
- دکتر دوتیلو.
- دکتر خانواده؟
- از بچگی.
- و تو و مادرت خیلی... باخت؟
- آره.
- غیرطبیعی صمیمی؟
- مطمئناً نه.
غیرعادی صمیمی؟
- این یه سوال بی معنیه.
- ولی ازش نمیترسی؟
- نه.
بهش میگم باید هوای کشور خودم رو نفس بکشم،
میفهمه.
چیزی که میخوام بدونم اینه که چطور جرأت میکنه
به مادرش بگه.
- این پیرزن هنوزم همون رفتار رو با من داره،
آروم و با لبخند، تا وقتی که هرچی میخواد انجام بدم.
خودخواه ترین آدمیه که تا حالا دیدم.
این قسمت خط کشیده شده.
- اوضاع چطوره؟
خیلی کند پیش میره.
- گزارش پزشکی قانونی هنوز نیومده؟
- کدوم یکی؟ ماشین یا اسلحه؟
- ماشین.
- در راهه.
- میدونستم اینو میگی.
- لوکاس، یه ساعت جای من رو بگیر، باشه؟
- ازش راجع به چی باید بپرسم؟
- آه، تعمیر پنجره، تمیز کردن ماشین، هرچی دوست داری.
- اگه اعتراف کرد چی؟
- مطمئن شو که امضاش کنه.
- یادم میمونه.
- خوبه.
چیزی به درد بخور پیدا کردی؟
- ممکنه.
- آه، این سرگرد بازرس مگریه.
اجازه هست با دکتر دوتیلو صحبت کنم؟
تا وقتی که قضیه روشن نشه، نمیتونم کار کنم.
سرگرد بازرس مگریت با
جزئیات بیشتر آشناست از من.
پس بیا از اول شروع کنیم، آقا.
راجع به سهشنبه بهم بگو.
- دوباره؟
- آه، بیا از صبح سهشنبه شروع کنیم.
ساعت چند از خواب پاشدی؟
- دکتر دوتیلو.
- سرگرد بازرس!
راجع به خانواده سر چه چیزی میتونم بهتون بگم؟
- چقدره که پزشک خانواده اونا هستین؟
- تقریباً چهل سال، خدا به دادم برسه.
پدرم قبل از من این مطب رو داشت.
- آقای سر قرص برای بیماری قلبی مصرف میکنه.
شما براش تجویز میکنین؟
- آره.
- پدرش تو پنجاه سالگی مرد.
اونم مشکل قلبی داشت؟
- مرگ همیشه نتیجه مشکل قلبیه.
قلب میایسته، میمیریم.
- این سوالی که پرسیدم نبود.
- میدونم.
- راجع به پدرش بهم بگو.
مثلاً عادت به مشروب خوریش.
- زیاد مشروب میخورد.
- زنها؟
- هم مشروبخور بود هم زنباز.
- سبک زندگیش تو مرگ زودهنگامش تاثیر داشت؟
- پدر مرحومم گواهی فوت رو امضا کرد.
علت مرگ، نارسایی قلبی.
- تشدید شده توسط؟
- الکل، ولخرجی، هرچی میخوای بگو.
جایی تو گواهی فوت برای اینجور چیزا نیست.
صحبت از مصرف بیش از حد مواد مخدر بود ولی، مثل اینکه گفتم،
بیمار من نبود.
- ولی پدرتون نارسایی قلبی رو تایید کرد.
- همبستگی بورژوازی، بازرس،
به اندازه همبستگی پرولتاریا پایداره.
- راجع به رابطه
بین خانم سر و پسرش بهم بگو.
- خیلی نزدیک.
عاشقانه، مهربون te, سمی.
- میشه یه کم آبجو و ساندویچ بفرستید اینجا؟
به اندازه چهار نفر.
- پنج نفر.
- ببخشید، پنج نفر، ممنون.
گزارش پزشکی قانونی روی میزه شماست.
- آه، خوندن این نامهها آدمو دیوونه میکنه.
تعجب ندارم که اونو زدن.
احتمالا جرترید بوده که این کارو کرده، تا دیگه ننویسه.
یافتم!
- چیزی پیدا کردی؟
- آره.
گرد و غبار آجر.
- مادرت موافق ازدواجت با ماریا بود؟
- آره، خیلی تشویقم کرد.
- چرا؟
- چون یه روزی، احتمالا، تنها میمونم
و به کسی نیاز دارم که ازم مراقبت کنه.
- و کسی که جلوی مست کردن و زنبازیهاتو
و خرج کردن همه پولای خانواده رو بگیره!
- این کاملا مسخرست!
- اوه، ببخشید، منو ببخش، یادم رفته بود.
اصلا مثل پدرت نیستی، نه؟
- نه، نیستم.
- و ماریا میتونست ازت مراقبت کنه؟
اصلا بهش فرصت داده شد؟
ببخشید.
بله؟
باشه.
میتونست؟
- ممنون، ژول.
بهش بگو خیلی اورژانسه، لطفا.
- ژانویه، ادامه بده.
- چشم، رئیس.
- کجاست؟
- بیرون منتظره.
- چیزی گفته؟
- میخواد پسرشو ببینه.
- آه، و شما چی گفتید؟
- غیرممکنه.
- پسر خوب!
- ممنون.
و میدونم جسد کجاست.
- میدونی؟
تو رودخونه.
- ما اینو از قبل میدونستیم.
- کی دو بکانکور.
یه اسکلهای هست که اونجا دارن آجر تخلیه میکنن.
گرد و غبار آجر روی لاستیکای ماشین پیدا کردن.
- کی آجرها رو تخلیه کردن؟
دوشنبه.
- گشت رودخونه؟
- همین الان باهاش تماس گرفتم.
قراره با روشن شدن هوا یه غواص بفرستن پایین.
- عالیه.
24 ساعت دیگه هم بگذره، زندگی برمیگرده به حالت عادی.
- عادی؟
باهاش حرف میزنی؟
- یه کم دیگه.
- مادرم اینجاست؟
- خانم سر؟
- شام بخیر، بازرس.
پسرم چطوره؟
- اوه، ببخشید که از یه اصطلاح پزشکی استفاده میکنم،
ولی تا جایی که میشه انتظار داشت، خوبه.
- چی بهت گفته؟
- از گفتنش متاسفم، ولی باید محرمانه بمونه.
لطفا بشینید، خانم.
- ممنونم.
- باید بابت وضعیت اتاق عذرخواهی کنم.
یعنی، معمولا برای مجرمان عادی استفاده میشه.
- متوجه شدم.
- خانم سر، باید یه چیزو درک کنید.
اگه پسرتون محاکمه بشه و محکوم بشه،
میره زیر گیوتین.
- ولی اون اونو نکشته!
- گفتم اگه محاکمه بشه و محکوم بشه.
میدونم اون اونو نکشته.
- هیچ مدرکی نداری که اون مرده باشه.
- جسدش تو یه صندوقچه تو رودخونه است.
نزدیک کی دو بکانکور.
صبح برمیگردونیمش.
بعد هم به خاطر قتل، متهمش میکنیم.
با اعتراف کردن میتونی نجاتش بدی از گیوتین.
- من؟
اعتراف کنم؟
چرا باید اعتراف کنم؟
چرا باید اونو بکشم؟
- دلیل قتل عروستون.
بیا از حسادت ساده شروع کنیم.
احتمالشو دیدی
که شاید پسر شما با ماریا خوشبخت بشه،
شاید یه کم بخنده و لبخند بزنه.
یه چیزایی که مردم بهش میگن خوشگذرونی داشته باشه.
- خوشگذرونی.
- و بعد هم ترس.
ترس از اینکه پسر شما ممکنه شبیه پدرش بشه،
مخصوصا اگه بعد از مرگ شما،
ماریا نتونسته باشه ازش محافظت کنه
از همون ضعفها.
مشروبخواری، زنبازی، ولخرجی، آسیب زدن به سلامتیش،
و در آخر، خودکشی.
مثل پدر، مثل پسر.
این چیزی نبود که ازش میترسیدی؟
شوهرت خودکشی کرد یا من خیالپردازی میکنم؟
مهم نیست.
شاید خودکشی نکرده.
شاید تو کمکش کردی،
و شاید ماریا این موضوع رو فهمیده.
اون قطعا ازت میترسید.
- میترسید؟
- تو همه نامههاش هست.
اولش پسر شما رو جذاب میدونست،
بعد کسلکننده، بعد حقیر.
اما شما، اون قطعا از شما میترسید.
و با دلیل موجه،
چون وقتی فهمیدی که اون میخواد شوهرشو ول کنه،
غرورت اجازه نمیداد که اون فقط بره.
نه، اون مجبور بود کارها رو اونجوری که تو میخواستی انجام بده، وگرنه...
فکر کنم برای پسر شما هم همینطوره.
مردهای کمی پیدا میشن که تحمل کنن
قتل زنشون رو ببینن
و بعد کمک کنن جسد رو از بین ببرن.
پس میتونم کلی دلیل بیارم که چرا باید اونو میکشتی.
حسادت، ترس، غرور و حسادت.
- حسادت؟
- چون اون زنده میموند و با پسر شما زندگی میکرد
وقتی که تو مرده بودی.
کلی دلیل.
- حتما باید دلیلی باشه؟
قانون اینو میخواد؟
- نه.
- بازرس کل.
میخوام اعترافمو بشنوی.
- مهمون داریم.
- به فردی بگو میتونه برگرده خونه.
♪ آه، آه، آه، آه، آها
♪ اوه، اوه، اوه، آها، آها
♪ آه، آه، آه، آه، آها
♪ آه، آه، آه، آه، آها
♪ آه، آه، آه، آها
♪ هو، هو، هو، هو
♪ آه، آه، آه، آه، آها
♪ هو، هو، هو، هو
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.