Afrikaans
Akan
Albanian
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
وارز تقدیم میکند IRWAREZ.COM
سلام. روز خوش
دیگه راه زیادی نمونده. بسیار خب
کارفرماهای جدیدم رو خوب میشناسید؟
در واقع، خیلی خوب
آدمهای مهربونی هستن؟
من که حتماً اینطور فکر میکنم. بچه هم دارن؟
اوه. اوم
بله، خیلی زیاد
اینجا عمارت بریجرتونه
شما... شما اینجا رو میشناسید؟
همه توی شهر عمارت بریجرتون رو میشناسن. هه
کالسکه رو رها میکنیم و پیاده میریم؟
اوه، فقط یه پیادهروی کوتاهه
که اینطور
دقیقاً چقدر کوتاه؟
اونقدر کوتاه که در واقع محل کار جدیدت همونجاییه که من زندگی میکنم
خب، جایی که نصف اوقاتم رو اونجا میگذرونم، وقتی که کارهای ویسکونت رو انجام میدم
من نمیتونم برای شما کار کنم
اگه بخوایم دقیق بگیم، تو برای مادرم کار میکنی که حتماً عاشقش میشی
کـ... کجا دارید میرید؟
بابت رسوندنم و پیشنهادتون صمیمانه ممنونم، قربان
اما من جای دیگهای دنبال کار میگردم. واقعاً... واقعاً میتونید؟
من به چندتا از دوستهام نامه نوشتم
اما بنا به دلایلی، به همسرانشون گفته شده بود که شما رو استخدام نکنن
پس... برمیگردم به روستا، اونجا مردم زیاد سختگیر نیستن
و اگه اونجا هم چیزی پیدا نکردی چی؟
یا بدتر، اگه دست آخر گیر کسی مثل کَوِندر بیفتی چی؟
اگه میدونستم قراره اینجا کار کنم
هرگز عمارت کَوِندر رو ترک نمیکردم
هوم
خب، من یه سری کارهای ملکی دارم که باید بهشون برسم
توی این هفته... اما اصلاً قصد ندارم مزاحم راهت بشم
اینجا خونهی بزرگیه
ما بهندرت همدیگه رو میبینیم
من فقط سعی دارم کمک کنم، مخصوصاً چون به نظر میرسه گزینهی دیگهای نداری
من اصلاً نمیدونم زنهای... دوستهای شما دربارهی چی حرف میزنن
حتماً یه جور سوءتفاهم پیش اومده
البته
من تو رو میشناسم
سوفی
خب، ببین کی اینجاست؛ پسرم که توی هنرِ غیب شدن استاد شده
سلام مادر
لیدی بریجرتون. از آشنایی با شما خوشبختم
سوفی بـِک هستم، بانو
میشه یه لحظه ما رو تنها بگذارید؟
من خانم ویلسون، خانهدار عمارت هستم. سلام، خانم ویلسون
نامهی من به دستت نرسید؟ بله
اما قبل از اینکه بتونی جوابم رو بگیری برگشتی، و جوابم اینه که متأسفانه
در حال حاضر هیچ پست خالیای نداریم، و باید بهت بگم که
خانم ویلسون شایعاتی شنیده که به این دختر نمیشه اعتماد کرد
مادر، من به شایعات اعتنا نمیکنم
من بهش اعتماد دارم
اون جونم رو نجات داد. صدمه دیدی؟
به لطف سوفی، رو به بهبودم. چی شده؟
اوه... داستانش طولانیه
اما حالم خوبه
و سوفی هم شدیداً به یه کار احتیاج داره
خیلی خوششانسی که اینجا سر در آوردی
متوجه شدم که جون پسرم رو نجات دادی، سوفی
واقعاً ممنونم که در اون لحظهی نیاز، اونجا بودی
اوه، واقعاً کاری نکردم
توصیهنامهای از کارفرمای قبلیت داری؟
من... نه، راستش
کارفرمای قبلیش اصلاً آدم مهربونی نبود
فیلیپ کَوِندر. آه
بله، خب
من هیچوقت از اون پسر خوشم نمیاومد
پس از مهارتهات برام بگو
داشتم به خانم ویلسون میگفتم که با جدیدترین مدهای روز آشنام
میتونم تمیزکاری و رفو کنم، بخونم و بنویسم
اون فرانسوی بلده. و لاتین
اوه، واقعاً استثنائیه
خب، شاید دخترهام بتونن از داشتن یه ندیمه سود ببرن
الوئیز یه همراه میخواد که هُلِش بده
و هایاسینت هم به یه همصحبت نیاز داره
پس معامله تمومه
خانم ویلسون، میشه اتاق سوفی رو بهش نشون بدید؟
ممنونم، لیدی بریجرتون
آقای بریجرتون
خوانندهی عزیز و گرامی
هنرِ چهرهنگاری
اینجوریه که سوژهها رو همونطور که در زندگی روزمره هستن به تصویر بکشه
در حالی که اجازه میده ظرافتهایی که زیر لایهی بیرونی میتپن
خودشون رو نشون بدن
ثبت چنین جزئیاتی چشمی تیزبین میخواد
و از حوصلهی این نویسنده خارجه
چرا که چشم تیزبین من روی رفتوآمدهای
بندیکت بریجرتون خیره شده
کسی که بالاخره به جمع اشراف برگشته
دوباره فصل شکار شروع شده. وایستلداون حتماً
دربارهی نیتهای آقای بریجرتون در اشتباهه
هرچند دستکم دیگه با اون «جنگ ندیمهها»ی خستهکننده سرِ ما رو به درد نمیاره
آگاتا؟
اما یک پرتره فقط لحظهای کوتاه از زمان رو ثبت میکنه
و اینکه آیا این تصویر فعلی از آقای بریجرتون
نشونهی تمایل خاصی به بازارِ ازدواج هست یا نه
این نویسنده هنوز مطمئن نیست
چرا که هر بازگشتی به جامعه، با خودش چندین سرگرمی وسوسهانگیز به همراه داره
مسئولیتهای شما، دوشیزه بریجرتون و دوشیزه هایاسینت هستن
اتاقهاشون اونجاست
دوشیزه بریجرتون همیشه سرش توی کتابه
و برای نرفتن به مراسمهای اجتماعی خودش رو به مریضی میزنه
از اون طرف، دوشیزه هایاسینت
تا حالا چهار بار سعی کرده مخفیانه وارد مجلس رقص بشه
رختشویخانه
آشپزخانه
ژلهها تقریباً حاضرن، خانم ویلسون
و گرگوری؟ تا چند لحظهی دیگه میرسه، خانم
البته زودتر از موعد؟ بله
همگی گوش کنید
ایشون سوفی هستن، ندیمه
جان. پیشخدمت
ژله میخوری؟ اوه، نه. نه، ممنون
بالاخره یکی پیدا شد که بتونه در برابر جذابیت جان مقاومت کنه
فکر کنم دوستهای خیلی خوبی بشیم
اوه، من هم به یه دوست نیاز دارم
قبلاً کجا کار میکردی، سوفی؟
جایی مثل اینجا؟
نه. توی خونهای که بیشترِ عمرم اونجا کار کردم، فقط هشت نفر بودیم
هشت نفر؟
پس کی همهی کارها رو انجام میداد؟ از تمیزکاری و رفو گرفته تا شستوشو و گردگیری؟
خب... همهشون رو من انجام میدادم
صحیح
ژلهها حاضرن
بذارید توی آوردنشون کمک کنم
این کارِ تو نیست، سوفی
من به کمک نیاز دارم. واقعاً میگم
دیدنت خیلی خوبه. قیافهت عوض شده
بیا اینجا
قبلاً کوتاهتر نبودی؟
ممکنه قدش بلندتر شده باشه، ولی هنوز همونقدر لندهور و نحیفه
بهترین ویژگی مدرسهی «ایتون» اینه که خواهرها حق ورود ندارن
گرگوری! دلمون برات تنگ شده بود
خوش اومدی خونه
متوجه چیز متفاوتی شدی؟
اوم... موهات تیرهتر شده؟
و یه نفر هم برای اولین اصلاح صورتش آمادهست
فوراً بفرستید دنبال آرایشگر، زود باش تا یکی دیگه در نیومده
دادم ژلههای موردعلاقهت رو درست کنن
ژله؟ ذائقهام رشد کرده
الان دیگه از «اسکاچ اِگ» و یه فنجون چای دبش لذت میبرم
خیلی بزرگ شدی
بسیار خب
همگی برای صرف چای بریم به اتاق پذیرایی
راه طولانی بود؟ خب، الان دیگه خونهای
قبل از اینکه بریم داخل، من یه موضوع خیلی مهم رو از قلم انداختم
و اون هم اینه که با قصد پیدا کردنِ «بانوی نقرهپوش» برگشتم
فکر میکردم بیخیالش شدی
من
من به این راحتیها بیخیال نمیشم
مصمم هستم که پیداش کنم
هرچند... پیدا کردن کسی که نمیخواد پیدا بشه، سخته
شاید با توجه به نحوهی کمی رسواکنندهی اولین دیدارتون
به رویکرد محتاطانهتری نیاز باشه
میتونم از خانم ویلسون بخوام تابلوهای مینیاتور
تمام خانمهای جوانی که توی لیست مهمونها هستن رو جمع کنه
ممنونم
و اون یکی ندیمهای که دربارهاش براتون نوشتم؟ بهتون اطمینان میدم که اون هم به همون اندازه لایقه
اگه بتونه کارش رو انجام بده، قدمش روی چشم
برای پسرم که مشتاق پیدا کردنِ همسره، هر کاری میکنم
هی... هی، هی. هی
حالا این خانم اینجا، خیلی مهربون به نظر میرسه و موهاش هم تیره است
نه، خودش نیست. نه؟ مطمئنی؟
دوشیزه سوفی
هیزل
خیلی نگرانت بودم. الان دیگه جای نگرانی نیست
خدا بزرگه و همهچیز رو فراهم میکنه
یا در این مورد، آقای بریجرتون
اون گفت که بهت قول داده برای من کار پیدا کنه
خدا رو شکر که سر قولش موند
اوم
بهزودی بیشتر با هم حرف میزنیم
دو، دو، سه. سه، دو، سه
چهار، دو، سه. پنج، دو، سه
بسیار عالی، دوشیزه هایاسینت
هفت، دو، سه. هشت، دو، سه
قرار بود پیشرفت من رو تماشا کنی، الوئیز
حتی یک بار هم نگاه نکردی
چون اگه مامان فکر میکنه تماشای قدمهای رقص تو
باعث میشه برای بهتر کردن رقص خودم انگیزه بگیرم، بدجوری ناامید میشه
شاید یه استراحت کوتاه بد نباشه
در واقع، این فکر که درسهای تو روی من اثری داشته باشه، مضحکه
این منم که باید روی تو تأثیر بذارم
چرا اصلاً یکی از ما باید روی اون یکی تأثیر بذاره؟
اگه نمیخوای درسهای من رو تماشا کنی
شاید بتونم برات از کتابم دربارهی بالرینها بخونم
یا میتونم کلکسیون روبانهام رو بهت نشون بدم. من نمیخوام دربارهی بالرینها چیزی بخونم
و نمیخوام با خواستگارها هم حرف بزنم
اما اگه ترشیده شدن باعث میشه مجبور بشم مراقب فکوفامیلهای هی جوونتر از خودم باشم
و به وراجیهاشون دربارهی روبان و بالرین گوش بدم
فکر نمیکنم بتونم تحملش کنم
از کجا میدونی از کتاب خوشت نمیاد؟
دربارهی «ماری سالیه»ست
اون به خاطر ابداع قدمهای رقص خودش مشهوره. واقعاً پیشگام دنیای رقص بود
من... من اون کتاب رو خوندم
دیدی؟
الان داری چیزی میخونی؟
کتاب «آموزش کاربردی» اثر دوشیزه اِجوورث
از کلبهی برادرت امانت گرفتمش
من نخوندمش. اوه، کتاب «ملال» رو خوندی؟
بله، هرچند ترجیح میدم وقتی از دیدگاه زنانه مینویسه بخونمش
نکتهی خوبی بود. باید یه وقتی کتابهامون رو با هم عوض کنیم
صبح بخیر
قصد دارید... پیانو رو در خلوت تمرین کنید؟
نه، اینطور نیست
جان؟
بله؟
پوزش میخوام. اه، من رو ببخشید
این سورپرایز به چه علتیه؟
هیچی. من
فقط میخواستم
خیلی یهویی
اوم
با هم از چایمون لذت ببریم
بریم؟
روحها دارن حرف میزنن
دارن به من میگن
ممم
چهار
غیرممکنه! حتماً دیدی
من این استعداد غیبگویی رو دارم
اگه منظورت از استعداد، یه جور حقهبازی رذیلانه است
اگه واقعاً استعدادِ غیبگویی داری
شاید بتونی بگی همسایههای جدیدمون کی هستن؟
به نظر من
اون شخص خودمم
بعد از اینکه با یه آقای ثروتمند ازدواج کردم
من یه خانمی رو دیدم که رفتوآمد میکنه، ولی خبری از مردِ خونه نیست
شاید یه معشوقهی پولداره
اوم، «معشوقهها» توی این محله زندگی نمیکنن، سیلیا
اشراف دوست ندارن با خونهای از... اون قماش، رفتوآمد داشته باشن
اوه، تو چی سوفی؟
تو هم استعداد پنهانی داری؟
اوه، من، اوم
مگه اینکه رفو کردن رو یه استعداد بدونید، چون چیز دیگهای برای گفتن ندارم
بیاید
باید خانمها رو برای شامِ لیدی دنبری آماده کنیم
کالسکه تقریباً برای شما آمادهست، بانو
ممنونم
خانم ویلسون؟
بله خانم؟ خانم ویلسون
اوه، من... من باید
خب، داشتم فکر میکردم
گرسنهاید خانم؟ نه، نه، نه
اشتهام، اوم
دوست دارم که
اوم
میل دارم که... اوم... چای بخورم
اما نمیدونم چطور باید این کار رو انجام بدم
اگه بخواید میتونم بگم دعوتنامهها رو آماده کنن... نه، منظورم اون جور چای نیست
آه، یه
چای عصرانه، با یه نفر
تنها
چطور میشه چنین چیزی رو ترتیب داد؟
پیشنهاد میکنم همینجا باشه
میتونم خدمتکارها رو مرخص کنم و اون شب رو بهشون استراحت بدم
و خودم تنها میمونم تا اگه برای پوشیدن لباسهاتون به کمک نیاز داشتید، کنارتون باشم
خلوتتون حفظ میشه. خلوت؟
بچههای من رو که میشناسی. میشه اون شب بیرون باشن؟
خب، راستش من داشتم
داشتم فرانچسکا رو تحت فشار میذاشتم که میزبان یه شام خانوادگی بشه
میتونم خودم رو به مریضی بزنم؟
میتونی
خانم، من وظیفهم میدونم که تضمین کنم این چای عصرانه
کاملاً دور از چشم بقیه بمونه
ممنونم، خانم ویلسون
همه چای مینوشن، خانم
بله، همینطوره... بله. درسته. همه چای مینوشن
باید زندگی رو زندگی کرد
خیلی شیک شدی، برادر
اوه، شببهخیر، سوفی
آقای بریجرتون
اوه، ببخشید. اوه... معذرت میخوام
ممکنه تمام شب رو اینجا باشیم. واقعاً
اوضاع کارت چطوره؟
خواهرهام که خستهت نمیکنن، میکنن؟
نه، اصلاً
به نظرم اونها به طرز دلپذیری، اوم، غافلگیرکننده هستن
خوبه
فکر کنم
اوم، هنوز از دستم ناراحتی که آوردمت اینجا؟
نه
همه خیلی سخاوتمند بودن
در واقع، باید ازت تشکر کنم
که برای هِیزل یه کار پیدا کردی
اوه، خواهش میکنم
توی شام لیدی دنبری شرکت میکنی؟ نه
خوشبختانه فقط مخصوص خانمهاست
از این لیدی دنبری خوشت نمیاد؟ اوه، چرا، خیلی زیاد
فقط مسئله اینه که، اوم
خب، وقتی توی "مای کاتیج" بودیم
یادت میآید از من پرسیدی که آیا تا حالا شده احساس کنم وصلهی ناجورم؟
اوم
بیخیال
کمک میخوای؟
خیلی لیزه و نمیتونم پیشخدمتم رو پیدا کنم
اجازه هست؟
ممم
بفرما، اینم از این
ممنونم، سوفی
بگید ببینم، لیدی بریجرتون
آیا بندیکت
بالاخره اون بانوی ناشناسش رو پیدا کرد؟
پس بندیکت همون خوشگذرونِ آزادهایه که ویسلداون دربارهش نوشته؟
بله، خودشه. همین فکر رو میکردم
چه کیفی داره که آدم خبر رو مستقیماً از زبان خودِ نویسنده بشنوه
من پرترههای کوچیکِ تقریباً تمام زنهای جوونی که
توی مجلس رقصِ بالماسکه بودن رو به بندیکت نشون دادم و اون به شکلی اطمینان داره که هیچکدوم اون نیستن
خانم بریجرتون، مثل اینکه بالاخره شرطبندیتون با ملکه رو میبرید
آه، همون شرطی که بستید بندیکت این فصل ازدواج نمیکنه؟
باید بدونید که اعلیحضرت من رو توی منگنه گذاشتن
اگه جستجوی ما نشونهای باشه، فکر میکنم لیدی ویسلداون
زن عاقلتری از منه که اون شرط رو قبول کرده
مگه لیدی ویسلداون اونقدرها هم عاقله؟
یا اینکه اون
آیا من
صرفاً به بازیچهای برای اعلیحضرت و تمام مادرهای مشتاقِ اشراف تبدیل نشدم؟
خب، بندیکت دقیقاً این بانو رو چطور توصیف میکنه؟
خیلی دلم میخواد دنبالش بگردم. یه هدفی برای خودم پیدا میکنم
خیلی ممنونت میشم
و فکر میکنم تو هم به اندازهی من، اگه نه بیشتر، ازش خبر داری
عزیز من
نظرت دربارهی میزبانی یه مهمونی شام چیه؟
فکر نمیکنی وقتش رسیده که همهمون خونهی جدیدت رو ببینیم؟
من
نمیدونم برای این کار آماده هستم یا نه
نمیدونم من و جان آمادگیش رو داریم یا نه
پس، هفتهی دیگه چطور؟
اونقدر وقت داری که آماده بشی؟ اوه
بله، اون خیلی باهوشه. فرانسه، لاتین و کرهای بلده
و بیش از نیمی از کتابهای کتابخونهمون رو خونده
دربارهی کی حرف میزنی؟ ندیمهی جدیدم فوقالعادهست
سوفی ندیمهی من هم هست
این تحصیلات برای یه ندیمه خیلی غیرمعموله، مگه نه؟
اوه، اون محشره
اطلاعاتش دربارهی هنر از برادرهام بیشتره و توی علوم هم استعداد داره
به سلامتی چی بنوشیم؟
شاید به سلامتی دکمهی لباس بندیکت، چون انگار امشب بیشتر از
هر کدوم از ما مورد توجه قرار گرفته
آه... به سلامتی دکمهی بندیکت
جستجو برای پیدا کردن اون بانوی بالماسکه چطور پیش میره؟
مادرمون به پنلوپه گفته بود و اونم به من گفت که دوباره به جستجو برگشتی
اما انگار چندان خوب پیش نمیره
تو و پنلوپه و مادرمون، همهتون درست میگید
اگه راستش رو بگم، اون برای مدت خیلی طولانیای فقط یه خاطره توی سرم بوده
که حالا به سختی یادم میآد چه شکلی بود
بندیکت
خوبه که دوباره توی شهر میبینمت
دوشیزه ویرجینیا رو که یادت هست؟ البته. از دیدنتون خوشحالم
منم همینطور. با اجازه
هوم
از دوستهاتن؟ هوم
بله. هردوشون. هیسکاک توی ییلاق بهم گفت
که یه معشوقه گرفته و حسابی عاشق هم هستن
اونجور زندگی اصلاً برای من جذابیتی نداره
میدونی که آنتونی هم زمانی معشوقه داشت؟
البته قبل از کیت. واقعاً؟
برای منم جذابیتی نداره
البته این یه چیز رایجه. نصف مردهای اینجا معشوقه دارن
ما باید بر اساس طبقهی اجتماعیمون ازدواج کنیم، اما همیشه اونجوری عاشق نمیشیم
ممم
یه دورِ دیگه لازم دارم
لیدی بریجرتون، خانم ویلسون گفتن که میخواستید من رو ببینید
سوفی
بیا، خواهش میکنم. بشین
میخوام با هم چای بنوشیم
میخواستم بابت نجات جون پسرم ازت قدردانی کنم
لطف دارید خانم، اما من فقط وظیفهم رو انجام دادم
نه، اون موقع که برای ما کار نمیکردی. بیا
شنیدم دلِ سختگیرترین بریجرتون رو به دست آوردی
الوئیز مدام داره دربارهی تو حرف میزنه
میگه خیلی کتابخونی
میشه دربارهی خودت بهم بگی؟
اوم، چی میخواید بدونید، خانم؟
میتونیم از اینجا شروع کنیم که چطور کسی به باسوادیِ تو
سر از ییلاق درآورد
اهل همون دهکدهای هستی که کاوندرها اونجان؟
نه
توی ایلزبری بزرگ شدم
خانمی که براش کار میکردم اونقدر
مهربون بود که اجازه میداد توی کلاسهای بچههاش بشینم
رفتن به خانهی کاوندر... جدیدتر بود
و اون خانوادهی قبل از اون... دلیلی داره که ترکشون کردی؟
من و خانمِ اون خونه در نهایت با هم به اختلاف خوردیم
اگه ناراحت نمیشید خانم، ترجیح میدم دربارهش صحبت نکنم
بسیار خب
و از خانهی کاوندر رفتی به "مای کاتیج"؟
بله
قصدمون این نبود
اما... موقع برگشت طوفان شد و بعدش با مصدومیت آقای بریجرتون
دیگه نمیتونستیم به راه ادامه بدیم
امیدوارم براتون خیلی خستهکننده نبوده باشه، اینکه هر دوتون اونطوری محبوس شده بودید
خانوادهی کربتری هم اونجا بودن، البته. هوم
اما اصلاً خستهکننده نبود
در واقع، یکی از شادترین هفتههای زندگی من بود
همیشه دلم میخواست اون بخش از کشور رو ببینم
و خانوادهت... هنوز توی ایلزبری ساکن هستن؟
متأسفانه پدر و مادرم هر دو فوت کردن
متوجه شدم
از شنیدنش متأسفم
سوفی، میدونم که این شغل رو موقتی میدیدی
اما اگه بخوای دائمی باشه... میتونی پیش ما بمونی
دخترهام خیلی ازت خوششون میآد
خب، همهمون همینطوریم
ممنونم، لیدی بریجرتون
بهش فکر میکنم. خوبه
حالا... بفرما
کمی کیک بخور
وقتی گرم هستن خیلی خوشمزهترن
یه چیزی دربارهش هست که باعث میشه بخوام ازش محافظت کنم
انگار سوفی داره از چیزی فرار میکنه
ممم... بگو ببینم نظرت دربارهی آلیس موندریچ چیه؟
اوه، اون فوقالعادهست
خیلی خوشحالم که به جمع شبانهی ما پیوست
مخصوصاً حالا که داره به ما کمک میکنه دنبال بانویِ بندیکت بگردیم
فکر میکنه یه کاندیدا پیدا کرده
داره تحقیقات بیشتری انجام میده
پس حالا حتی بیشتر از قبل ازش خوشم میآد
وایولت. مم؟
من... توی دوراهی گیر کردم
یه جور هدیه دارم که دلم میخواد به خانم موندریچ بدم
اما اگه بهش بدم
بیشتر هدیهای برای خودم محسوب میشه
و میدونم که این خودخواهیه، اما مگه من نمیتونم چیزی برای خودم داشته باشم؟
مگه اشتباهه؟
آیا این کار به هیچ وجه به خانم موندریچ صدمه میزنه؟
برعکس
به نفعش خواهد بود. ممکنه خوشش نیاد، اما نفع میبره
و با این حال
فکر میکنم بیشتر به نفع خودم باشه
من اغلب نگرانم که چیزی رو برای خودم خواستن، خودخواهی باشه
اما من... من واقعاً دلم میخواد
چیزهای خاصی داشته باشم، و باید داشته باشم
تو... تو باید اونها رو داشته باشی
اینکه چیزی رو برای خودت بخوای، خودخواهی نیست
تو حق داری هر چقدر که دلت میخواد شاد یا آزاد باشی
آگاتا، تو برای خیلیها کارهای زیادی انجام دادی
تو لیاقت شادی رو داری
همینطوره
باید زندگی رو زندگی کرد
بالاتر؟ پایینتر؟
به نظر من که جاشون درسته
هوم. دلم میخواد همهچیز دقیقاً درست باشه
قبل از اینکه کسی رو به خونهمون دعوت کنیم
هیچوقت قصد نداری بهم بگی انگیزهت از اون ملاقات
اون روز صبح چی بود؟
معذرت میخوام
نمیدونم چه اتفاقی برام افتاد
منم نمیدونم، اما
حسابی ازش لذت بردم
واقعاً؟
خب، من توی زندگی خصوصیمون به خاطر احترام به تو
و راحتیِ تو، خودم رو کنترل کردم
اما اگه دلت میخواد که با هم
پرشورتر باشیم
با کمال میل همراهی میکنم
فکر میکنم من هم باید
همراهی کنم
اوه... معذرت میخوام
داشتم... داشتم میرفتم
نه. یعنی
مجبور نیستی بری
حداقل به خاطر من نه
داشتم ستارهها رو تماشا میکردم
یا حداقل سعی میکردم این کار رو بکنم
اینجا نسبت به "مای کاتیج" ستارههای خیلی کمتری پیدا میشه
بله... انگار زیبایی طبیعی دنیا
توی محلهی "میفر" کمرنگ شده
دلم برای وقتهایی که توی ییلاق بودیم تنگ شده
شببهخیر
خواهش میکنم نرو
نمیخوام بری
امروز مادرت از من خواست که برای همیشه اینجا بمونم
مم
و میمونی؟
از بچگی آرزو داشتم عضو خانوادهای مثل شما باشم
حتی کار کردن برای چنین خانوادهای مثل یه رویاست
تو... لایق خیلی بیشتر از اینهایی، سوفی
نمیدونم برام کار عاقلانهای باشه که بمونم
چون...؟
چون
اگه دلت میخواد بمونی
نمیخوام اون موقعیت رو برات به خطر بندازم
نه
نه
شببهخیر، آقای بریجرتون
مم
اعلیحضرت از تعظیمهای بلند خوششون میآد
و من از طرف هر دومون صحبت میکنم
تو فقط وقتی باهات صحبت شد، حرف بزن
فکر نمیکردم یه چای ساده اینقدر دنگ و فنگ داشته باشه
اعلیحضرت
خانم آلیس موندریچ رو که به خاطر دارید
همون که پسر بزرگش وارث املاک "کنت" هست؟
خانم موندریچ، لطفاً چیزی رو که به من گفتید به اعلیحضرت هم بگید
اعلیحضرت
من همسایهای دارم که توصیفاتش دقیقاً با اون بانوی جوان یکی هست
و بعد از کمی پرسوجو، فکر میکنم ممکنه خودش باشه
واقعاً؟
و این رو به لیدی بریجرتون هم گفتی؟
همین امروز صبح نامهای برای باخبر کردن لیدی بریجرتون فرستادم
همم
امیدواریم نظریهتان درست باشد، خانم ماندریچ
علیاحضرت؟
بله، بله
گمان میکنم او ندیمهی جدید من باشد
ممنونم، علیاحضرت. شما
میتوانید مرخص شوید
درست به موقع برای چای رسیدید
و جدیدترین نوشتهی ویسلدان
آه
خوانندهی عزیز و گرامی
این اواخر
به نظر میرسد «جنگ ندیمهها» در مِیفر
بالاخره دارد فروکش میکند
و با این سکوت
اعیان و اشراف تشنهی فتنه و ماجرایی تازهاند
گمانهزنیهای زیادی وجود داشته
دربارهی اینکه کدام خانوادهی بزرگ قصد دارد به خانهی مجاور
عمارت بریجرتون نقل مکان کند
اما راستش را بخواهید
از نظر نویسنده، این قبیل گمانهزنیها کمی بیات شدهاند
آیا کسی مشتاق چیزی... هیجانانگیزتر نیست؟
اوم؟
مزاحم شدم؟
ابداً
یادداشتی از لیدی دنبری به دستم رسید. خانم ماندریچ همسایهای دارد
موهای تیرهای دارد و درست بعد از جشن بالماسکه شهر را ترک کرده
اما تازه برگشته است
و ظاهراً والدینش هرگز برای او و خواهرهایش معلم رقص نگرفتهاند
خب... این عالیه
خودش... خودش باید باشه
اسمش دوشیزه هالیس است
دوشیزه هالیس؟
با اجازهی شما، او و مادرش را برای چای دعوت میکنم
و شما هم، البته کاملاً اتفاقی، گذرتان به اینجا میافتد
و شاید بهتر باشد حرفی از بالماسکه یا دستکش نزنیم
من مظهر وقار و جذابیت خواهم بود
مراقب باش
هی، آروم
هی
اوه، جای جدیدی باز کرده
و طرحهایش در این فصل واقعاً زیبا هستند
خب، میتوانیم سری بزنیم، اما به بابا چیزی نگو
اوه، پوزش میخواهم
نمیدانستم مهمان دارید، مادر
بندیکت، بگذار لیدی هالیس و دخترشان، دوشیزه هالیس را به تو معرفی کنم
اوم
به ما ملحق میشوی؟
در روستا بزرگ شدید؟
بین هر دو جا زندگی میکنیم. البته حتماً برای این «فصل» اینجا هستم
اما... وقتی اینجاییم دلم برای هوای تازه تنگ میشود
مخصوصاً آزادیای را که روستا به آدم میدهد دوست دارم
آنجا خیلی راحتتر میشود خودِ واقعی بود
بدون اینکه زیر ذرهبینِ جامعه باشیم
و علایق دیگرتان چطور دوشیزه هالیس؟ به شنا علاقه دارید؟
شنا؟
بله
مثلاً در یک دریاچه
جایی که آرام و کمعمق باشد
یا دریا
جایی که پهناور و عمیق است
این حرفتان تقریباً شبیه معماست، آقای بریجرتون
من واقعاً از یک شنای خوب لذت میبرم
به خصوص در دریا
در واقع، ما تابستانهای زیادی از دوران کودکیمان را در سواحل فرانسه گذراندیم
واقعاً؟ فرانسوی هم بلدید؟
اوم
بعضی معلمها میگفتند تلفظم جای کار دارد
که، خب، فکم خیلی سریع تکان میخورد
من با کمال میل مخالفم
به نظرم عالی صحبت میکنید. هر کسی چنین حرفی زده، نادان بوده
پس، فرانسه؟ بله
کالین بارها به فرانسه رفته. میگوید فوقالعاده است
شاید یک زمانی آنجا را به من نشان دهد
کسی چای بیشتری میل ندارد؟
هیزل یا سیلیا کجا هستند؟
هر دو فعلاً مشغول کارند، برای همین اصرار کردم که من کمک کنم، قربان
دوشیزه هالیس، چای بیشتری میل دارید؟
اگر زحمتی نیست
کجای فرانسه؟
میگویند هوای پاریس خیلی دلپذیر است
خیلی آفتابی است. اوم
فکر کنم سواحل. ما سفرهای زیادی رفتهایم
جنوب فرانسه کمی گرم است
اوه، واقعاً برای من دیگر کافی است
اوه... آه! لعنتی
بندیکت
مرا ببخشید، من خیلی... عذر میخواهم
رهایش کن
رهایش کن
با یک فنجان دیگر برمیگردم
دیگر دیر شده، اینطور نیست؟
بله
شاید بهتر باشد برویم
عصرِ امروز باید در یک... یک مراسم خانوادگی شرکت کنیم
چه خانهی زیبایی
همیشه آرزو داشتم عمارت بریجرتون را ببینم
حتماً برای جشن بالماسکه اینجا بودید؟
بله، قصد داشتم بیایم اما متأسفانه مریض شدم و نتوانستم
شاید به خاطر ماسکها و لباسهای مبدل، بقیه فکر کردند من آنجا بودم
خب، خوشحالم که امروز توانستیم آن آرزو را برآورده کنیم
آقای بریجرتون
کمکی از دستم برمیآید؟
حماقت نکن
سوفی، مرا ببخش
نمیدانستم تو چای میآوری
چه فرقی میکند؟ شما یک جنتلمن هستید
جنتلمنها با دوشیزههای شایسته ملاقات میکنند
و من یک خدمتکارم، و بعدش تمیزکاری میکنم. روال دنیا همین است
اما... اما تو نباید شاهدش باشی
وقتی این حرفها را میزنید اصلاً کمکی نمیکند
مخصوصاً وقتی فکرهای احمقانه در سرم میاندازید
مثل کاری که دیشب همینجا کردید
من هیچ قصدی برای معاشرت با دوشیزه هالیس ندارم
او هرگز قابل مقایسه نیست. مقایسه با چی؟
چرا همیشه اینجایی؟
هر روز، به هر طرف که رو میکنم تو آنجایی
این بهترین شغلی است که تا به حال داشتهام
اما اگر اینجا زندگی کنی و داری همه چیز را خراب میکنی، نمیتوانم بمانم
داری همه چیز را خراب میکنی
مگه قرار نیست مجردها در اقامتگاه مجردیشان زندگی کنند؟
خب
شاید بهتر باشد وقت بیشتری را آنجا بگذرانم
اگر اینطوری راحتتری
شاید بهتر باشد همین کار را بکنید
لطفاً
پس... من میروم
و سعی میکنم تا جایی که ممکن است کمتر برگردم
ممنونم
در ضمن، بیانصافی است اگر این کار را نکنی
چی؟
اینکه با دوشیزه هالیس وارد رابطه بشوی
به نظر دختر دلنشینی میآمد
یک رؤیای تمامعیار
هی
حتماً، قربان
این هم از این
جان
جان
فرانچسکا؟
بله؟
میدانی، لازم نیست آن کار را بکنی
کدام کار؟
لازم نیست به خاطر من تظاهر کنی
به اوج لذت نرسیدی، درسته؟
نه
نرسیدم
و به تو دروغ گفتم. من
تا به حال
هیچوقت. فرانچسکا
و مطمئنم دلیل اینکه هنوز بچهدار نشدهایم همین است
مرا ببخش، نمیدانم مشکلم چیست
فرانچسکا، هیچ مشکلی نداری
قبل از آن... چه حسی داشتی؟
اوجِ نمایشی؟
حس میکردم
دوستداشتنی بود
حس مورمور شدن
گرما
خوب بود
خب، برای من
وقتی با هم هستیم
فقط به خاطر این نیست که بچه میخواهم
وقتی با هم هستیم، حس میکنم دارم به تو نزدیکتر میشوم
البته از لحاظ جسمی، اما
از صمیم قلبم هم همینطور
هر چه در زندگی بخواهی
همیشه تلاش میکنم آن را به تو بدهم
بچه
اوجِ لذت
اما این را هم بدان که تو... دقیقاً همانی هستی که باید باشی
همینطور که هستی
ما همین الان هم، همینطور که هستیم، عالی هستیم
و برای بقیهی چیزها هم کلی وقت داریم
هر لحظه ممکنه بیاد پایین
اوم
از آخرین باری که تو رو دیده کلمهای حرف نزده
آه
وقتی عصبانی میشه این شکلی میشه
و میدونم که از دست من عصبانی نیست
نه، نیست
لیدی دنبری، برای ملاقات کمی زود است
من، خب
میخواستم توضیح بدم
چیزی برای توضیح نیست. من دلم میخواد یکی بهم توضیح بده
من نمیخوام ندیمهی ملکه باشم
اوه. این
صبر کن، نمیخوای ندیمه باشی؟
چرا؟ چون نمیخوام، همین
آخه چرا؟ اصلاً خودت میدونی چرا؟
یا داری میگی نه چون من ازت نپرسیدم؟
یا چون میترسی؟
او از من نپرسید. فقط من را جلوی علیاحضرت انداخت
چون لازم بود آروم باشی
ترست بهت غلبه میکرد و میرفتی اونجا
و بزرگترین هدیهای رو که کسی میتونست بهت بده رد میکردی
هدیه؟
همونطور که گفتم ندیمه بودن یک افتخاره
چیزی که اکثر مردم فقط جرئت میکنن خوابش رو ببینن
من خوابش رو ندیده بودم
خواب «کِنت هاوس» رو هم ندیده بودی، ولی الان اینجایی
لازم نیست خواب چیزی رو ببینی تا بهش بگی بله
فقط باید بهت فرصت داده بشه تا ثابت کنی لیاقتش رو داری
و تو... لیاقتش رو داری، آلیس
تو دقیقاً همونی هستی که اون بهش نیاز داره
به طرز بحث کردنت با من نگاه کن، به اینکه کوتاه نمیای
تو باهوشی و شخصیت والایی داری
لیدی دنبری، من متعلق به این دنیا نیستم
دقیقاً. تو مال این دنیا نیستی
تو متفاوتی
و شاید چون اون طرف بودی، الان بهتر باشی
منم یه زمانی اون طرف بودم، اما وقتی وارد شدم
نخواستم چیزی باشم جز مهارناپذیر
و تو هم میتونی مهارناپذیر باشی
در حالی که پشت ملکه ایستادی
به دنیایی که کمک کردم بسازه نگاه کن
تو مثل بقیهی اون ندیمهها نیستی
تو منتظر نمیمونی. به چالش میکشیش. حقیقت رو بهش میگی
و همیشه یادت میمونه که اون ملکهست
اما همیشه باهاش مثل یک ملکه رفتار نمیکنی
این چیزیه که اون بهش نیاز داره
اینطوریه که دوستیش رو به دست میاری
من نمیخوام
دوستی با ملکه؟
لیدی دنبری، من نمیتونم جای شما رو پر کنم
ازت نمیخوام جای من رو پر کنی
ازت میخوام به ملکه و کشورت خدمت کنی
و جایگاه خودت رو بسازی
آلیس، دارم بهت میگم
که اوج بگیری
فرانچسکا گفت دعوت شام امشبش رو رد کردی
و دیشب هم با عجله از عمارت بریجرتون رفتی
این دو تا به هم ربط دارن؟
فقط احتیاج داشتم کمی با خودم تنها باشم
متأسفم که دوشیزه هالیس همان «بانوی نقرهپوش» تو نبود
اشکالی ندارد
فکر کنم وقتش رسیده که این جستجو رو تموم کنم
مطمئن نیستم او اصلاً وجود داشته باشد
شاید وجود نداشته باشد، دستکم نه آنطوری که در ذهنت تصور میکردی
که شاید به همین خاطر هم اینقدر جذبش شدی
همیشه عادت داشتی دنبال خیالات بدوی
خب، دارید در روحیه دادن به من عالی عمل میکنید
نه. همهی ما تا حدی دنبال خیالات میرویم
من هنوز هم هر گوشه و کناری منتظرم پدرت را ببینم
اما این را هم میدانم که عشق در واقعیت رشد میکند
واقعیت است که به قلبت جان میدهد
خواب و خیال خیلی هم خوب است، اما بندیکت
تو فقط میتوانی دنبال خیالات باشی
اما کسان دیگری... خواهند بود
کسی که با او... جرقهای از عشق را حس کنید
بانوان جوانِ اشراف، چه با لباس نقرهای و چه غیر آن
بهم اعتماد کن
آن دور را عمداً باختم، چون میدانستم که خواهم باخت
شما... خیرهکنندهاید
میدانم که وقت استراحتتان است، اما در عوض
از همهتان میخواهم که امشب را مرخصی بگیرید
خانواده همگی در عمارت کیلمارتین هستند یا جای دیگری مشغولاند
اما نمیتوانید اینجا بمانید. میخواهم همه از خانه بروند بیرون
بسیار خب. ممنونم
سوفی
شاید بالاخره وقتش رسیده که با ما به میخانه بیایی
فکر کنم بیایم
حدس بزن کی را راضی کردم که بیاید؟
ایول
سوفی
اوه
خانم ویلسون
میخواستم به اطلاعتان برسانم که تصمیم گرفتهام در عمارت بریجرتون بمانم
از این بابت خیلی خوشحالم
واقعاً اینجا همه عزیز و خاطرتو میخوان
باید چیزی بگوییم؟
از همهتان ممنونم که آمدید
معذرت میخواهم که دعوت کردنتان اینقدر طول کشید
اما میخواستیم مطمئن شویم که همه چیز کاملاً مرتب است
و الان همه چیز کاملاً مرتب است
فکر میکردم مادرمان میآید. همینطور است. در واقع امشب ایده خودش بود
ظاهراً ایشان ناخوش هستند
بندیکت کجاست؟ شاید او هم به همان درد دچار شده
فکر نمیکنی جوری که فرانچسکا همه چیز را ترتیب داده، بینقص است؟
لحظهشماری میکنم تا خانهای برای خودم داشته باشم
خواهش میکنم دوباره شروع نکن به حرف زدن درباره کمالات
و دکوراسیون خانه و ازدواج. دیگر نمیتوانم به این حرفها گوش بدهم
میدانی، این اواخر فکر میکردم تو به همه علاقه داری جز من
اما کمکم دارم شک میکنم که نکند در واقع فقط به خودت علاقه داری
سرورم، یک مهمان دیگر هم هست
امیدوارم دلتان برایم تنگ شده باشد
میکائلا! آخه برای چی خودت داری رانندگی میکنی؟
ظاهراً معده کالسکهچیام تحمل سفرهای طولانی را ندارد
برو برایش کمی آب و یک سطل بیاور. چشم خانم
چه سورپرایز فوقالعادهای
واقعاً؟ جوری نگاه میکنی انگار جن دیدهای
بیا اینجا
بفرمایید تو
خانم ویلسون به من گفت که دارید جای جدیدی چای میل میکنید
اینجا جدید است
بله، همینطور است
باید اینطور برداشت کنم که این یعنی
من همان چایی هستم که دارید مینوشید
میتوانیم آرام پیش برویم. لباسهایت را در بیاور
امشب را مرخصی داریم
حتماً همینطور است. خیلی خوش میگذرد
اوه. کیف پولم را توی اتاقم جا گذاشتهام
در میخانه میبینمتان
سوفی؟
تو داری چهکار
فکر کردم تو
ممم
اگر میخواهی بروم، میروم
اما حقیقت این است که
دوری میکنم چون تو وجودم را تسخیر میکنی
وارد هر اتاقی که میشوم، چشمانم به دنبال تو میگردد
وقتی نزدیکی، قلبم تند میزند
واقعیتِ وجودت وسوسهانگیزتر شده است
از هر خیالی که میشد در سر داشت
و کسی هستی که نمیتوانم بدون او زندگی کنم
بندیکت
وقتی گفتم تو لایق بهتر از اینهایی، جدی گفتم
و مصمم هستم که همان را به تو بدهم، و حتی بیشتر
سوفی
معشوقهی من باش
میآیی سوفی؟
منتظرت هستیم
حکیمی زمانی گفته است
که تمام دنیا یک صحنه نمایش است
و هر یک از ما نقشی برای بازی کردن داریم
قطعاً نقشهایی که مدتها اجرا شدهاند، ممکن است بعد از مدتی خفهکننده به نظر بیایند
چی؟ چی شده؟
هیچی
هیچی، من... من فقط
خوشحالم
اما چه میشود وقتی کسی تصمیم میگیرد بازی جدیدی را شروع کند؟
آیا چیزی غیرمنتظره خلق خواهد شد؟
هی. آمادهای؟
البته دیگر وقتش بود
یا اینکه خلق خواهد کرد
همیشه دلم میخواست در میدان گروسونور زندگی کنم
خوش برگشتید خانم
چیزی بدتر از آنچه کسی بتواند تصورش را بکند؟
💫✿ WAREZ-IR ✿💫 🌸♡ IRWAREZ.COM ♡🌸
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.