Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
English
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آیــــ(پیوند قلبها)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
اینجا دیگه جای یه لاس زدن ساده نیست،
این بار، جوونایی رو نشونتون ...میدیم که میخوان با یکی قرار بذارن
که باهاش ازدواج کنن
فصل جدید پیوند قلبها از امروز دوباره شروع میشه
(کارشناس روانشناسی، پارک جی سون)
بالاخره تو برنامه پیوند قلبها...
تصمیم نهایی رو میگیرن
دقیقا
وای خدای من
یعنی این برنامه واقعا امروز تموم میشه؟
واقعا؟
هنوز باورم نمیشه
-نمیشه واقعی باشه -ما خیلی...
-غرق این برنامه شده بودیم -آره
هفته پیش، یه قرار خونگی برای یه شب و دو روز داشتن
وو جه و جی وون،
چان هیونگ و چه اون،
و جیمین و جهیون
در مجموع سه زوج با هم جفت شدن
قرار خونگی کدوم زوج براتون از همه به یاد موندنیتر بود؟
-فکر کنم... -بله؟
جیمین و جهیون؟
جیمین و جهیون!
خیلی صمیمی بودن، رو مبل نشسته بودن
-با هم شوخی میکردن -آره
جیمین بعد از اینکه جهیون ...بهش اعتماد به نفس داد
-کلا عوض شد -آره
خیلی راحت شده بود
و جهیون هم مهربونتر شده
-آره -آره
اون زوجی که هیچ مشکلی نداشتن وو جه و جی وون بودن
فرصتی بود تا وو جه رو دوباره بشناسیم
خریدها رو گذاشت سر جاش...
و یه سوپ کیک برنجی خوشمزه پخت
هم خانواده دوسته کلا مرد زندگیه
-مگه میشه اینا با هم دعوا کنن؟ -آره
فکر نکنم اصلا دلیلی برای دعوا داشته باشن
ولی بازم تو واقعیت با هم دعوا میکنن
(خنده)
اگه دعوا نکنن، یعنی عاشق نیستن
حتی اگه دعوا هم کنن، وو جه اینو میگه
"تو عصبانی هستی؟"
-"ناراحتی؟" -به هر حال، فعلا
برام سواله که اصلا اون زوج با هم دعوا میکنن یا نه
-آره -منم همین فکرو میکنم
خیلی زوج خوبی هستن
خیلی بهم میان
در مورد چان هیونگ و چه اون،
قرار خونگیشون...
انگار تو خونه یه زوج متاهل...
-دوربین گذاشته بودن -آره
انگار دوربین مزاحمشون شده بود...
چون انگار زندگی واقعی شون بود
و تو خونه پیوند هم...
چهار نفر بودن که جفت نشده بودن،
چانگ هوان، سو آه، هانول و سانگ یون
چانگ هوان و سو آه جفت نشده بودن
نه، نشده بودن
چانگ هوان از تو بطری میخورد
ما اون صحنه رو دیدیم
چانگ هوان خیلی تو کف سو آه بود،
و فکر کنم ما محو اون شده بودیم
به هر حال، ما...
-درباره احساسات اون حرف نزدیم -آره
ما چانگ هوان رو...
-خیلی بیشتر از سو آه دیدیم -آره
و از اونجایی که خیلی خوب میدونیم...
که چانگ هوان چقدر حساس و شکنندهست،
خیلی همدردی میکنیم...
با احساسی که چانگ هوان الان داره
به هر حال، برای سو آه،
بهتره که قلبش رو دنبال کنه
-آره -درسته
پس درسته که سو آه به ندای قلبش گوش کنه...
-و یه انتخاب کنه -آره
امروز، آخرین قسمت برنامه پیوند قلبهاست
تصمیم نهایی که خیلی منتظرش بودیم داره نزدیک میشه
از بین اون سه زوجی که هفته پیش جفت شدن،
هیچ تغییری ایجاد میشه؟
-من فکر میکنم سه زوج بمونن -منم همینطور، سه زوج
-ولی پیوند قلبها درباره ازدواجه -آره
ازدواج کردن با قرار گذاشتن فرق داره
داری درباره تصمیم نهایی حرف میزنی
و معیار اصلیشون ازدواجه، درسته؟
-ازدواج... -با قصد ازدواج
مهمه که با قصد ازدواج با هم قرار بذارن
-فهمیدم، باشه -به هر حال،
فرض کنیم یکی از اون سه زوج یه همچین چیزی بگه
"من واقعا ازت خوشم میاد،"
-"ولی من..." -"درباره ازدواج..."
"میخوام بیشتر فکر کنم"
فکر نکنم اون شش نفر همچین حرفی بزنن
امیدوارم نزنن
-آره -جدی میگم
("خورشت دونجانگ انقدر خوشمزهست که نمیشه ازش گذشت!")
سلام
قهوه میخوری؟
-قهوه؟ -آره
-تصمیم گرفتیم براتون آشپزی کنیم -واقعا؟
(آشپز چانگ هوان، (متخصص غذاهای کره ای
(آشپز وو جه، (متخصص غذاهای خونگی ایتالیایی
(دستیار آشپزیشون خوابیده)
(آشپز سانگ یون، (متخصص غذاهای خونگی
(آخرین صبحونهای که 3 تا آشپز تو خونه پیوند درست میکنن)
(یکی یکی،)
(آشپزا تو آشپزخونه جمع میشن)
سلام
کمک لازم ندارین؟
چه کار میتونم براتون انجام بدم؟
نه، لازم نیست
فقط از غذا لذت ببر
آشپز اصلی چانگ هوانه
-من خیلی بهترم -خورشت دونجانگ درست کنم؟
من از قبل تو قابلمه آب ریختم
سلام
داریم یه چیزی میپزیم؟
-آره -میخوایم براتون آشپزی کنیم
-صبح بخیر -صبح بخیر
چه خوب
ما...
سوپ دونجانگ، گوشت سرخ شده، و کیمچی سرخ شده درست میکنیم
کیمچی سرخ شده رو تو درست میکنی؟
این آخرین باریه که اینجا آشپزی میکنم
-این آخرین رقص منه -خیلی خوبه
انگار آخرین رقصه
وقتی میگی آخرین رقص، یه جوری غمگینه
-منظورم اینجاست -ای بابا
-سلام -سلام
-صبح بخیر -صبح بخیر
هانول، صبح بخیر
میخوای همه این سبزیجات رو با هم مخلوط کنی؟
از اونجایی که همه غذاها طعم قوی دارن،
خوب میشه اگه بتونی خورشت دونجانگ رو یه کم ملایمتر درست کنی
میتونی طعمش رو تنظیم کنی؟
باشه
طعم خیلی قویای نداره
من به یه پیاز احتیاج دارم
(آشپزی با جدیت شروع میشه، (با رهبری آشپز پارک
خوب به نظر میرسه
فقط تو ماهیتابه پخشش کن
همش پخته؟ فکر کنم آره
(یه استاد معروف کیمچی سرخ شده، (چانگ هوان
(راز این استاد، مایونزه)
(مثل همیشه، (یه عالمه مایونز
چی؟ مایونز؟
این رمزشه
به نظر نمیاد سبزیجات زیادی داشته باشه، درسته؟
-من یه عالمه درست میکنم، باشه؟ -باشه
آشپز خوبیه
(یه آدم خیلی سخاوتمند)
اون یه آشپزه
(آشپز سخاوتمند، وو جه)
این ماهیتابه خیلی کوچیکه
سبزیجات خمیر میشن
داری تنهایی تلاش میکنی
پس فکر نکنم بتونم اینو اضافه کنم
نه، هنوز آماده نیست
(آماده شدن برای پختن خورشت دونجانگ)
-ببرمش اونجا؟ -باشه
(برداشتن)
یه قاشق دونجانگ خونگی اضافه میکنم
-از خونه آوردی؟ -آره
سانگ یون از این کارا بلده
به خورشت دونجانگ نگاه کن
رنگش رو دوست دارم
داری از صفر درستش میکنی؟
آره
به دوربین نگاه کن
تو 1، 2، 3
(عکس گرفت)
خیلی خب، سه
-منم تو عکس هستم؟ -آره، هستی
(5 تا آشپز خوش تیپ مسئول آخرین وعده غذایی)
راستش، این پودر جادوییه
درسته
-برای برنج سرخ شده -با جلبک دریایی
-خیلی خوب به نظر میرسه -آره
خوشمزهست
این حرفو به خاطر عطر قوی سیر زدی؟
-آره، عطر سیرش خیلی قویه -میتونی جلبک دریایی بیشتری اضافه کنی،
اونوقت درست میشه
دارم با جلبک دریایی مزه دارش میکنم
اینجوری دسته جمعی تو آشپزخونه بودن...
-خیلی خوب به نظر میرسه -آره
-خوبه -خوبه؟
خیلی خوشمزهست
-واقعا؟ -آره
(خورشت دونجانگ هم تقریبا حاضره)
(جوشیدن)
باید فلفل قرمز بیشتری میریختم؟
فلفل قرمزی که من استفاده کردم اصلا تند نیست
این یکی تنده، بیا اینا رو اضافه کنیم
-این تنده؟ -این قطعا تنده
-سانگ یون هم آشپز خوبیه -اون شکموئه
-خیلی خوشمزهست -تندیش کافیه
کافیه، الان خیلی خوشمزهست
(باشه)
یه کم بیشتر میجوشونمش...
و با یکم توفو تمومش میکنم
(گوشت سرخ شدهای که آدمو یاد برنج میندازه هم حاضره)
سروِرتون از راه رسید
چند نفرید؟
چهار
-کنجد -چه خوب
(آخرین سرآشپز اصلی داره تست میکنه)
-خوبه -پس بریم
-الان صداشون کنیم -طعمش ملایم و خوبه
-صداشون کنم؟ -آره
بیاین بیارینشون تو
چان هیونگ، وقتی رفتی تو،
بگو: "پرنسسها!"
-بیاین با هم بگیم -"پرنسسها، وقت صبحونهست"
-بیا با هم بگیم -باشه
(یه کلمه بازیگوشانه همراه غذا)
-کیه؟ -پرنسسها
-بله -وقت صبحونهست
پرنسسها، وقت صبحونهست
(پرنسسها خوشحال شدن)
-خوششون اومد، نه؟ آره -خیلی خوشحالن
چه جذابه
(تو خونه پیوند،)
اینا خیلی خوب به نظر میرسن
(آخرین صبحونه رو میخورن)
محشره
-ممنون بابت غذا -ممنون بابت غذا
-نوش جان -این آخرین غذامونه اینجا
این آخرین غذاییه که با هم میخوریم
-خوب به نظر میرسه -باید تقسیمش کنیم
براتون بکشم؟
از بوش معلومه که خیلی خوشمزهست
این خوب به نظر میرسه
خیلی زود بیدار شدی
آره، وو جه خیلی زود بیدار شد
-ساعت 8 صبح بیدار شدی؟ -ساعت 8:30 صبح
چرا انقدر زود بیدار شدی؟
-همینجوری چشمام باز شد -چیکار کردی؟
-منتظر امروز بودی -دوش گرفتم
این...
(نوازش کردن)
-واقعا؟ -جدی؟
وو جه اینجا اینجوری میکنه، ولی ممکنه بیرون اینجوری بزنت
ممکنه وو جه این کارو بکنه
میتونم با دستم پشت موهاتو یه کم بخوابونم...
با دستم
"با دستم"
میتونم محکم فشار بدم
-امتحان کردی؟ خوبه؟ -این سوپ رفع خمارِ
-طعمش خوبه؟ -ممنون
این خورشت دونجانگ آدمو میکشه
بهتر میشد اگه...
سوپ دونجانگ خوشمزهست
این دونجانگ بوی دونجانگ روستایی میده
واقعا بوش فرق میکنه
از بوش میتونه تشخیصش بده
این دونجانگ روستاییه؟
-خودت آوردی؟ -آره
درسته، خیلی مزه خونگی داره
(دومین خورشت دونجانگای که سانگ یون پخته)
-وای، کیمچی سرخ شده -این برای رفع خمار خوبه
-خوبه؟ -آره
خیلی عالیه
خیلی عالیه، چانگ هوان
اگه چانگ هوان نبود، شامهای خوبی نداشتیم
(دهنشو گشاد باز میکنه)
خیلی خوبه
-واقعا خوب بود -آره
این غذا بهترین بود
دیوونه کنندهست
احساس سیری و گرما میکنم
(بعد از خوردن (سوپ دونجانگ تند عرق میکنه
خیلی گرممه
خیلی بد تیپ میشم، ولی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و پیرهنمو در نیارم
(از خنده منفجر میشن)
(خنده)
اینا لباس خوابه من
-خیلی خندهداره -هنوز تموم نشده
خیلی خندهداره
(بعد از در آوردن پیرهنش، (فقط داره غذا میخوره
خیلی آدم خندهداریه
ممکنه این موضوع تو تصمیم گیریت تاثیر بذاره؟
(ریز خندیدن)
یهو ممکنه هیچ رای نیاری
خیلی خندهدار میشه اگه این موضوع تو تصمیم گیری هامون تاثیر بذاره
(به لطف جیمین،)
(غذا رو با خنده تموم میکنن)
من از غذا خوردن لذت بردم، همهاش به لطف شماها بود
-آره -آره
-من خیلی لذت بردم -آره
-ممنون بابت غذا -خیلی خوشمزه بود
-ممنون بابت غذا -خیلی خوب بود
ممنون بابت غذا
نمیتونم با این وضعیت برم بیرون
-میتونی با همون پیرهن بری بیرون -این چیه؟
-گره شون باز میشه، درسته؟ -من دارم میرم
(چان هیونگ گردنبندهای گره خورده رو میگیره)
من عاشق اینم که یه مرد بی سر و صدا بهت اهمیت بده
انگار داره جراحی میکنه
-واقعا؟ -چان هیونگ، میخوای بندازیشون؟
خب،
داره سعی میکنه گره شون رو باز کنه خیلی خندهداره
جدی میگم
-امیدی هست؟ -شاید اینجوری بشه
-نه -نه؟
-من واقعا براشون زحمت کشیدم -شاید من بتونم بازشون کنم
-بذار با ناخنم امتحان کنم -نه
به من نگاه نکنین، فکر کنم میتونم انجامش بدم
فکر کنم اینا مال چان هیونگ نیستن
مال چه اونن
(اینجوری بود که چالش چان هیونگ شروع شد)
یعنی امروز تصمیم گرفته این کارو بکنه؟
فکر کنم ممکنه
فکر کنم برای این کار به سوزن احتیاج داری
میدونم میشه با سوزن سریع انجامش داد
تو این خونه چه خبر شده؟
(هر چی هم بقیه بگن،)
نگاهش کن، چقدر تمرکز کرده
(اون فقط داره گره گردنبندها رو باز میکنه)
هنوز داری ادامه میدی
-آره، اینا... -تموم نشد؟
-یه مدته که داره این کارو میکنه -کل روز
-میگه 3 تا گردنبند گره خوردن -3 تا هستن
من تو این کار جدیم
ولی هیچکس جواب نمیده
(چه اون حتی موقع غذا خوردن هم گردنبندها رو نگه داشته)
(کلافه)
خیلی سخته
تو این خونه چه خبر شده؟
منم همین رو میگم
یعنی گردنبندها باعث شدن جنجال به پا شه؟
داره درست میشه
اگه یه گره رو باز کنی، دیگه راحت پیش میره
الان یکیشو تموم کرد
-سه تا گردنبنده -دارم گره شون رو باز میکنم
ولی خیلی پیشرفت کردی
(یه چالش قرن که همه دارن روش تمرکز میکنن)
با دیدنش من استرس میگیرم
یه جورایی با دیدن این چیزا احساس رضایت میکنم
-منظورمو میفهمی؟ -آره
منم از این چیزا خوشم میاد
-میخوای کار رو به من بسپاری؟ -تقریبا تمومه
واقعا داره تموم میشه
فکر کنم دیگه داره تموم میشه
باورنکردنیه
عالیه
(چه اون کنار چان هیونگی که داره تقلا میکنه،)
(میمونه)
چان هیونگ، اگه خیلی...
-استرس داری... -نه، ندارم، داره خوش میگذره
-این یکی -باشه
به خاطر اینه که دکتره
(یه دکتر با 11 سال سابقه تمرکز فوقالعادهای داره)
-داره گردنبندها رو بررسی میکنه -از پشت که نگاه کنی،
انگار داره امتحان پزشکی میده
(بدون اینکه تکون بخوره، (محو این کار شده
همه شون رو باز کردم
تو واقعا بازشون کردی
(فقط دارن تعجب میکنن)
بیاین گردنبندها رو بندازیم
من و تو گردنبندها رو میندازیم و میریم پیشش
باشه
-میخوای ببینی چطوریه؟ -باشه
گردنت یه کم کلفته
-برات کوچیکه -میتونی رو صورتت بندازیش
برات خیلی کوچیکه
-چه اون -بله؟
-ما برات یه سری هدیه داریم -چه هدیهای؟
سورپرایز میشی
(احساساتی شده)
اصلا انتظارشو نداشتم
خیلی خوشحالم، این عالیه
چان هیونگ خیلی مهربونه
درسته، ممنون، چان هیونگ
-الان یه جوری حس میکنم که... -دیگه نذار گره بخورن
ببین کدوم بیشتر بهم میاد
-دیگه هیچوقت نذار گره بخورن -باشه
این یکی خوب به نظر میرسه
تو فوقالعادهای
همونطور که انتظار میرفت، خیلی متمرکزی
خیلی وقت بود انجام نداده بودم
میدونستم که میتونی انجامش بدی
(لحظهها با لذتهای کوچیک میگذرن)
نمیدونم الان چه حسی دارن
سلام
-سلام، چان هیونگ -سلام
چان هیونگه
دیگه داره...
لباس خیلی نازکی پوشیدی،
و تو فضایی هستی که خیلی سرده
نباید این کارو بکنی
نباید، درسته؟
(لبخند میزنه)
(لبخند میزنه)
اون موقعها
ما...
-خیلی با هم وقت گذروندیم -آره
از وقتی تو ایتالیا بودیم شروع شد
فکر کردم خیلی شبیه همیم...
چون تو ایتالیا بودیم
آره
وقتی رفتیم اون تپهای که میشد فلورانس رو دید...
-وقتی غروب خورشید رو دیدیم؟ -تو کافه، آره
وقتی اون موقع داشتیم حرف میزدیم...
به خاطر همینه که بیشتر روی حرفه فعلیم تمرکز کردم
-این خیلی خوبه -آره
چون بعدا فقط یه نفر رو میبینم
-به عنوان یه خاطره باقی میمونه، درسته؟ -آره
(اون دو نفر که همدیگه رو شناختن...)
(و هانول)
من ازت دوری میکردم چون نمیخواستم مزاحمت ایجاد کنم
یه بخش بزرگ از من میخواست فشار رو از روت کم کنه
من معتقدم...
همه چیز همونطوری شد که باید میشد
آره
ما یه جوری رفتار کردیم که پشیمون نشیم
آره
با این حساب، مطمئنم که تو هم فکرای خودتو داری
-آره -چه گفتگوی غمانگیزی
هر تصمیمی که بگیری،
فقط امیدوارم که آسیب نبینی
-تو هم همینطور -منم میخوام که تو هم سالم باشی، آره
-فکر کنم ما... -راستش...
-اولش خیلی انرژی گذاشتیم -آره، درسته
-آره -آره
(دستشو دراز میکنه)
ممنون
من تقریبا تمام وقتمو تو ایتالیا با تو گذروندم
و تمام خاطرات اولیه من با توئه
تو مرکز اون لحظهها بودی
-ممنون -ممنون
ممنون
(گفتگوی هانول و جیمین)
ممنون بودم که تو اول پیش قدم شدی...
که اون موقع با هم حرف بزنیم
و تو احساسات صادقانهات رو بهم گفتی
آره
تو از من دوری نکردی
من این کارو نمیکنم، تو ذات من نیست
تو خیلی زیادی رو بازی
من رو راستم
به خاطر همینه که،
-من خیلی حس بدی داشتم -آره
منم همینطور
چرا باید به خاطر من ناراحت بشی؟
من باعث شدم معذب بشی
من نمیخواستم اینطوری بشه، ولی آخرش باعث شدم معذب بشی
نباید اینطوری بگی
تو منو معذب نکردی من ممنون بودم
ولی میتونستم حس کنم که تو چه حسی داری
این یه ماه رو صرف شناختن یه نفر کردن...
اصلا زمان کافیای نیست
آره
پس میتونستم بفهمم که چرا اون حس رو داشتی
ولی الان به نظر میرسه که از احساساتت رها شدی
-اینطوریه؟ -آره
من بیشتر از هر چیزی از تو ممنونم
خیلی وقته که همچین حسی به کسی نداشتم، جدی میگم
این روزا مشغول شبکه سازی و کار کردن روی حرفهام هستم
فرصت زیادی نداشتم که این حس رو به کسی پیدا کنم
"آها، درسته، آره، میتونم این حس رو داشته باشم" تو کمک کردی که این احساسات رو...
بعد از یه مدت طولانی داشته باشم، پس ممنون بابت این
جدی میگم، ممنون
خوب بودی
وای، نه بابا
خوشحال بودم که تونستم با یه آدم فوقالعاده مثل تو آشنا بشم
منم همینطور
به نظر میرسه هانول خیلی ازش خوشش اومده بود
-اون بهش حس داشت -آره
-جدی میگی -هانول...
(دیدش)
-سلام -سلام
(گفتگوی چه اون و سانگ یون)
وای خدای من
انتظار داشتی که من ازت بخوام با هم حرف بزنیم؟
فکر کردم...
خوب میشد اگه این کارو میکردی
راستش رو بخوای، میخواستم...
درباره تصمیمم...
بهت توضیح بدم
-فهمیدم -حتما بابت این موضوع حس بدی داشته
راستش، اولش من...
منظورم اینه که تو اولین کسی بودی که هم سن من بود
به نظرم خیلی خندهدار میومدی
فکر کردم، "این شخص خیلی جالبه"
"دوست دارم بیشتر باهاش آشنا بشم"
وقتی تو یه جمع بیشتر باهات آشنا شدم،
متوجه شدم که من و تو توی غذا سلیقه مشابهی داریم
کنارت خیلی راحت بودم، و مثل دوستای خوب باهات خوش میگذروندم
(اون دو نفر کنار هم راحت بودن و با هم خوش میگذروندن)
پس...
من...
متوجه شدم که بیشتر از قبل بهت توجه میکنم
ولی در عین حال، من از قبل داشتم به یکی دیگه حس پیدا میکردم
-آره -پس این...
داره صادقانه حرف میزنه
آره
بعد از اون تصمیم،
میتونستم حس کنم که تو تصمیمتو گرفتی
آره
شخصا، من خیلی خوش گذروندم،
اون دو روز رو با تو گذروندن
-خیلی بهم خوش گذشت -منم همینطور
اینکه داریم صادقانه درباره این موضوع حرف میزنیم، بهم آرامش میده
-آره -آره
باید از این موضوع عبور کنیم، تا بتونیم به وقت گذروندن با هم ادامه بدیم...
-فکر کنم میتونیم دوستای خوبی باشیم -به عنوان دوستای خوب، بعدا، آره
درسته
ممنون بابت همه چیز
من باهات هم عقیدهام ممنون که به فکرم بودی
میتونست فقط برات ناراحت کننده باشه
ولی تو بازم تمام تلاشت رو کردی...
وقتی داشتی پارتنرت رو برای قرار خونه انتخاب میکردی، تا ساعت 1:55 بعد از ظهر
پس خیلی ممنون
(گفتگوی چه اون و چان هیونگ)
راستش، من و تو خیلی با هم حرف زدیم
آره
پس میخوای بگی هیچی نداری بهم بگی؟
نه، خیلی چیزا دارم که بهت بگم، ولی...
خیلی چیزا دارم که بهت بگم
-مال وقتی بود که برای قرار خونه همدیگه رو دیدیم -آره
وقتی منو دیدی، خیلی قشنگ لبخند زدی
آره
(چان هیونگ و چه اون قرار خونه رو با هم داشتن)
درسته چان هیونگ اون روز واقعا خوشحال بود
چی؟
-سلام -چی؟
(چان هیونگ تمام مدتی که بهش نگاه میکرد، (نمیتونست جلوی لبخند زدنش رو بگیره
من واقعا اون لحظه رو دوست داشتم
-یه جوری، خیلی خوشحال بودم -فهمیدم، واقعا؟
بین همه حسایی که اینجا داشتم،
اون از همه به یاد موندنیتر بود
-واقعا؟ -آره
من واقعا خوشحال بودم
پس نتونستم جلوی خودمو بگیرم
خیلی کیوتن
واقعا فکر نمیکردم اونجا منتظر من باشی
-واقعا؟ -آره
میتونستم نتیجه تصمیمم رو پیشبینی کنم
یه جورایی، میدونستم چه اتفاقی قراره بیاُفته
ولی وقتی قیافه تو رو دیدم،
یه جورایی حس بدی پیدا کردم
بعدش درباره احساساتم خیلی مطمئن شدم
و اون دو تا چیز اون روز خیلی روم تاثیر گذاشتن
اون اتفاق تو اون لحظه اُفتاد
موقع منتظر موندن برات، سرد بود
ولی بعد از اون لحظه، همه چی فراموش شد
فکر کردم...
یه بخشی از من میگفت، "چرا اصلا تردید کردم؟"
این به ذهن منم رسید
حس بدی داشتم که باعث شدم اون شرایط رو تحمل کنی
پس...
فکر کردم، "آره، این حس درسته"
منم همین حس رو داشتم
من فقط تو اون لحظه خیلی خوشحال بودم
فهمیدم، چه خوب
خوشحالم که اینو میشنوم
نتونستیم احساساتمونو به اشتراک بذاریم...
تو آخرین قرارمون، که قرار خونه بود
درسته میخواستم اون شب درباره این موضوع حرف بزنم
فکر کنم باید احساساتمو با کلمات بیان کنم
وگرنه، فکر نکنم بقیه بتونن متوجه بشن
درسته
سخته بفهمم تو چی فکر میکنی
"اون به چی فکر میکنه؟"
من درباره احساساتت کنجکاو بودم
"چیز دیگهای هست که داره بهم میگه؟"
سعی کردم روی اونم تمرکز کنم...
چون...
حس خوبی نداشتم که مستقیم ازت بپرسم
فکر کنم میخواستم درباره این موضوع مراقب باشم
واقعا؟
احساساتی که من داشتم...
احساساتی که با هم داشتیم...
منظورم اینه که، به نظرم واقعی میومدن
ولی درباره احساساتی که تو داشتی،
-مطمئن نبودم که... -مطمئن نبودی که واقعی باشن
-احساسات تو این لحظه واقعین -آره
-ولی... -ولی بعدش هم همین حس رو خواهیم داشت؟
-نگرانیه تو اینه، درسته؟ -راستش، نمیتونیم مطمئن باشیم
شرط میبندم هیچکدوممون مطمئن نیستیم
به خاطر همینه که...
-من واقعا قرارمونو اون روز دوست داشتم -فهمیدم
وقتی اون روز همدیگه رو دیدیم، میتونستم حس کنم که...
ما واقعا خیلی خوشحال بودیم...
-از دیدن... -آره
-همدیگه، میدونی؟ -درسته
-خوشحال بودم که تو رو انتخاب کردم -آره
جدی میگم، درباره من...
(فکر میکنه)
هرچی بیشتر باهات حرف میزدم،
بیشتر دربارهات کنجکاو میشدم
جدی میگم
من هیچی نگفتم که از ته قلبم نیومده باشه
-فهمیدم -آره
(لبخند میزنه)
خیلی کیوتن
-نمیتونم صبر کنم تا بفهمم چی میشه -منم همینطور
(جی وون)
چرا لحظهای که منو دیدی شروع کردی به خندیدن؟
-نمیشه اینجوری کنی -بابا
-تو خندهداری -این خوب نیست
-من اومدم اینجا جدی حرف بزنم -آره
(گفتگوی جی وون و چانگ هوان)
-اینجا خشک نیست؟ -نه
-آب... -من آب خوردم
امیدوار بودم...
-منو انتخاب کنی... -باشه
-که امروز با هم حرف بزنیم -باشه
-من صمیمانه امیدوار بودم، آره -واقعا؟
مجبور نبودم زیاد بهش فکر کنم
-تقریبا همون اول تو رو انتخاب کردم -واقعا؟
-وقتی تو ایتالیا بودیم، -خب؟
-خیلی با هم وقت گذروندیم -آره
شاید به خاطر این بود که...
هنوز تو مراحل اولیه فیلمبرداری بودیم
-برای همین هروقت تو رو میبینم، میخندم -باشه
-من خیلی بهت تکیه میکنم -باشه
چیزایی که یهویی میگی...
بهم کمک میکنن آروم باشم
به خاطر اینه که پاهام بزرگه؟
تو قطعا خیلی بهم کمک کردی
یه کم ناراحت بودم و حس بدی بهت داشتم
فکر کنم تو خیلی بهم کمک کردی،
ولی تو به ندرت درباره داستانات بهم میگفتی
وقتی یه بار دیگه به زمانی که اینجا بودم فکر کردم،
باعث شد پشیمون بشم و حس بدی بهت داشته باشم
-راستشو میگم -بله
اینکه میتونستم...
تو فلورانس با کسی سفر کنم که دلمو میلرزوند...
اینجا خیلی قشنگه، عالیه
-اینجا شبیه صحنه فیلمه -آره
از این طرف؟
دستپاچه شدنت خیلی خندهداره
نمیتونستم پنهونش کنم
الان که فکر میکنم، انگار یه معجزه بود
خیلی...
خاص و لذتبخش بود
الان که فکر میکنم،
باورم نمیشه که اون کارو کردیم
خیلی عجیبه
همون خاطره...
داشتم به عکسایی که تو فلورانس و سیِنا گرفتیم نگاه میکردم
باعث شد خیلی احساساتی بشم
(جی وون وقتی برگشت کره، (به عکسا نگاه کرد
به عکسایی که دیروز گرفتی نگاه کردم
عکسای خیلی خوبی گرفتی
امیدوار بودم حداقل یکیشون خوب از آب دربیاد...
-ازشون راضیم -موقع گرفتن چند تا عکس
-خیلی قشنگ بود -آره
اون یه خاطره خیلی خوب برای منه
با خودم فکر کردم، "وای، این خیلی خوب بود"
اون خاطرات با تو...
بهم کمک کرد...
تا الان مشتاق و خوشحال بمونم
اولش، ما همدیگه رو به عنوان فرد شناختیم
وقتی اولین بار همدیگه رو دیدیم، فکر کردم...
-من و تو از نظر شخصیتی خیلی شبیه همیم -آره
-چون من و تو شبیه همیم، -باشه
امیدوارم...
وقتی مشکل داری...
-یا به کسی نیاز داری که باهاش حرف بزنی، -باشه
بیای و منو پیدا کنی
ممنون که اینو گفتی
من بزرگترین حامی تو هستم
جدی میگم
نمیتونم جلوی دلسوزی کردنمو بگیرم
اون دو نفر یه گفتگوی پخته داشتن تا همه چیزو جمع کنن
-سلام -سلام
(گفتگوی جی وون و وو جه)
من...
(گفتگوی جی وون و وو جه)
امروز گوشوارههای صورتی انداختی
بهت خیلی میان
خوشگل شدی، بهت میان
(لبخند میزنه)
به این فکر میکردم...
-قبل از اینکه دیشب بخوابم -خب
-بهترین کاری که... -خب
بعد از اومدن به اینجا کردم...
-نوشتن اسم تو بود... -خب
برای اولین رابطه قراردادیام
فکر کنم اون بهترین کاری بود که اینجا کردم
و تو مدتی که اینجا بودیم،
تو...
تو...
تو...
(بغض میکنه)
-داره بغض میکنه -وای خدای من
خیلی دوستش داره
تو همیشه...
بخشی از اون لحظهها بودی
ممنون بودم که پیشم اومدی
وای، جی وون خیلی حرفای قشنگی میزنه
الان که فکر میکنم،
منم فکر میکنم...
بهترین کاری که بعد از اومدن به اینجا کردم...
دارم استرس میگیرم وقتی حرف میزنم
دارم عصبی میشم
هر روز با تو مثل یه هدیه بود
وقت گذروندن با تو فقط باعث شد حس کنم ممنونم و خوشحالم
همهش به خاطر توئه
-منم همینطور، منم همین حس رو دارم -باشه
-الان جفتشون خیلی خوب به نظر میرسن -آره
اوضاع بینشون تو کل برنامه همینطور بهتر میشد
-درسته -هیچوقت مشکلی نداشتن
-درسته -همه چی براشون رو روال بود
با توجه به آخرین مکالمهای که داشتن،
این دیگه تقریبا قطعی شده
فقط باید ثبت کنن...
-ازدواجشونو -آره
("اگه اسمی روی قلبت بذاری")
-سلام -سلام
(گفتگوی سو آه و جیمین)
راستش، خیلی چیزا هست که کاش میتونستم بهت بگم
-میخواستم بیشتر باهات آشنا بشم -باشه
من جذب تو شدم
برای همین فکر کردم که...
باید صادقتر و روراستتر باشم
ولی وقت زیادی نداشتیم
-نتونستیم با هم خاطره بسازیم -آره
-درسته -با توجه به شرایط،
باید رکتر میبودم
ولی نتونستم این کارو کنم...
چون میترسیدم
تو خیلی رو راستی
یه زمانی فهمیدم که تو زیادی صادقی
-بعد از... آره -وقتی همه با هم بودیم؟
روز سومم تو خونه بود
(روز سوم از وقتی سو آه اومده بود)
-جهیون، میخوای بخوریش؟ -حروم میشه، میخوای بخوریش؟
-یکم دیگه دارم -داری؟ فهمیدم
(معلوم بود که جیمین به کی علاقه داره)
میدونستم کیو انتخاب میکنی
ولی با این وجود،
من بازم دارم بهت میگم چه حسی دارم چون میخوام این کارو کنم
سو آه وقت زیادی نداشت
تو اولین کسی بودی که دربارهاش کنجکاو بودم...
و از نظر احساسی جذبش شدم
دو روزه که نیستی
پس گفتن این حرفا ریسکه
خودمم میدونم، ولی...
میخوام بیشتر بدونم تو چه حسی داری
پس فکر کنم بهتره که اینو بهت بگم
میخوام باهات رو راست باشم
اول از همه...
از وقتی که به این برنامه اومدم،
من فقط به یه نفر احساساتمو ابراز کردم
این کسی که من احساساتمو بهش ابراز کردم...
-تو دو روز گذشته، -باشه
اونم احساساتشو به من ابراز کرد
-واقعا؟ -آره
البته، نمیدونم انتخابش فردا چی خواهد بود
وقتی با این کسی که احساساتمو بهش ابراز کردم اومدم خونه،
بله؟
خیلی آروم بودم
-واقعا؟ -آره
چه خوب، اینطور نیست؟
اون رک و راست بهش گفت
فقط میخوام اینو بدونی، همین
صرف نظر از نتیجه نهایی،
فقط میخواستم احساسمو ابراز کنم
پس...
فکر کنم میتونم...
ذهنمو آروم کنم
من اینجوریم وقتی روی چیزی تمرکز میکنم،
نمیتونم به چیزای دیگه اطرافم توجه کنم
اگه یه جوری ناراحتت کردم...
به خاطر اون،
میخوام بابتش ازت عذرخواهی کنم
و...
اگه کاری هست که بتونم جبران کنم،
انجامش میدم
تو همین الانم جبران کردی
-واقعا؟ -آره
خیلی خوب بودی
وای، دستام عرق کردن
چرا؟ اشکالی نداره
-تو خیلی خوب بودی -تو هم همینطور
به نظر میرسید کاری کرد که اون راحت دربارهاش حرف بزنه
همین کارو کرد
(داره پهن میخنده)
(گفتگوی سو آه و سانگ یون)
تو خیلی سختی کشیدی، جدی میگم
فکر کنم من و تو بیشتر از همه درباره این موضوع حرف زدیم
درباره اینکه چقدر حیف شد که وقت زیادی نداشتیم
-درسته -واقعا برامون سخت بود
آره
اگه یه هفته زودتر اومده بودم
اگه فقط سه روز زودتر اومده بودم
-جدی میگی، چه بدشانسی -آره
من از وقتی اومدم اینجا هیچوقت ظرف نشستم
واقعا؟
از این بابت حس بدی دارم
میفهمم
تو تنها کسی هستی که میتونه منو بفهمه
درسته، حقیقت داره
راستش، وقتی دیروز اینو گفتی،
باعث شد حس کنم میخوام گریه کنم
فکر کردم من تنها کسیام که این حسو داشته
چون من یه آدم جدید تو این مکان بودم
-میدونی، تو دیروز دیر اومدی خونه -آره
فکر کردم یکی از طرفدارای من اومده
(اون دو نفر وقتی فکر میکردن تنهان، (به هم دلداری میدادن
پس، با اینکه هیچوقت اینو نگفتم،
همیشه حس میکردم ممنونم
راستش، من باید ممنون باشم
پس...
فکر کنم...
الان میتونم انتخابمو بکنم
چه خوب که اینو میشنوم
فکر کنم میتونم انجامش بدم
انگار یه جور رفاقت بود
وقتی به سانگ یون نگاه میکردم، موقعهایی که چشمام میلرزید،
میتونستم ببینم که چشماش اونم میلرزه
بعضی وقتا اینطوری میشد
بدون اینکه متوجه بشم، بهش نزدیک شدم
فکر کنم دیگه لازم نیست معذب باشم
راحت بودن با بقیه؟
فکر کنم این واقعا مهمه
اون دو نفر خیلی سختی کشیدن، جدی میگم
حتما خیلی ناامید کننده بوده
-سلام -سلام
تو راه یه چیزی پیدا کردم
همینجوری تو راه برداشتمش
بذار بهت بگم چیه
این یه کارت پستال برای کریسمسه، و...
-خشک کن کار نمیکنه -باشه
-واقعا؟ -داریم الان خشکشون میکنیم
ممنون، چانگ هوان
من یکم خورشت کیمچی درست کردم
به نظر میرسه اون تا آخرش داره بهترین تلاشش رو میکنه
این چیزیه که خلبانها و مهماندارها زیاد استفاده میکنن
وای، چرا اون...
چرا داری گریه میکنی؟ ...این که چیزی نیست، پس
به ذهنم رسید، منم آوردمش
-حالت چطوره؟ -منظورت چیه؟
تو چند روز گذشته ناراحت بودی
لذتبخش نبود، ولی...
همونطور که گفتم، یکی به اون جور زمان نیاز داشت
و برای من،
فکر کردم...
من نیاز داشتم یکم از این زمان رو بگذرونم
حتما چیزایی هست که به نظرت جذاب میان،
و شاید من نداشته باشمشون
ولی چیزایی هست که من دارم،
و میخواستم به نظرت جذاب بیان
نمیدونم چقدر باهات مهربون و خوب بودم
"امیدوارم حتی برای یه لحظه "هم که شده حسش کرده باشه
"امیدوارم منو به عنوان کسی که مهربون و خوب بوده یادش بمونه"
"امیدوارم..."
"از این خوشش اومده باشه" این چیزیه که بهش فکر میکردم
و اینجوری داشتم نگات میکردم
(دوباره به جمله معروف چانگ هوان فکر میکنه)
"چانگ هوان واقعا برام ارزش قائله"
البته اینو فکر کردم
-اون بابامه یا چیه؟ -اون مثل یه پدره
قبل از اینکه تو بیای، من بهش میگفتم بابا
میرفتم میگفتم، "بابا، امروز شام چی داریم؟"
جدی میگم
خیلی تاثیرگذاره هیچ مردی مثل اون نیست
درسته هیچ مردی مثل اون نیست، راستش
حتی وقتی میری بیرون، هیچ مردی مثل اون نیست
یکی مثل چانگ هوان
بدون اینکه متوجه بشم،
بعضی وقتا حس میکردم کنارت راحتم
ولی...
ولی فکر کنم به کسی نیاز دارم...
که بیشتر از اینکه باعث بشه حس راحتی کنم، باشه
-فهمیدم -اون براش همه چیو روشن کرد
نمیدونم این به خاطر اینه که وقت زیادی رو با هم نگذروندیم...
یا به خاطر این شرایط
فکر کنم به یه چیز بیشتری نیاز دارم که باعث بشه فکر کنم یه ارتباطی وجود داره
پس...
خدای من
درباره چانگ هوان، اون فقط با بودنش باعث میشه حس راحتی کنم
"آدمی هست که اینقدر اهمیت بده و اینجوری باهام حرف بزنه؟"
دمپایی نداری؟
"اون جدیه"
-از چنگال استفاده میکنم -صبر کن
چوب غذاخوری نداری، درسته؟
احساساتش خیلی قابل توجهه
من تازه دارم شروع میکنم...
به فهمیدن اینکه چه حسی دارم،
و داریم به آخرش نزدیک میشیم
پس، نمیتونستم به این راحتی بهش جواب بدم
البته میتونستم بفهمم
آفرین
جفتشون عالین
(اون دو نفر تا آخرش با هم صادق بودن)
-سلام -سلام
(گفتگوی جهیون و سانگ یون)
-این دو تا خیلی... -خیلی حرف برای گفتن دارن
-برای گفتن دارن -مطمئنم دارن
چقدر گذشته از وقتی که به ما ملحق شدی؟
چند روزه، درسته؟
فکر کنم امروز روز دوازدهمه
روز دوازدهم؟
واقعا کوتاه بود
حتما برای تو خیلی کوتاه بوده
حتی یه ماه هم برام کم بود
ولی تو ۱۲ روزه اینجایی
همش همین رو میگفتم که خیلی کوتاه بود
-که خیلی کوتاه بود؟ -دقیقا
حتما خیلی پشیمونی
(هدیه از جهیون)
تصمیمتو برای انتخاب نهایی گرفتی؟
من؟
آره، الان تصمیممو گرفتم
-فهمیدم -آره
تو چی؟
(دیشب)
-سانگ یون، دوش گرفتی؟ -آره
قرار بود آشپزی کنم...
-چی بود؟ -بله؟
قرار بود پنجشنبه اسپاگتی وُنگوله درست کنم
درست کردی
لازم نیست بابتش حس بدی داشته باشی
باشه
اول از همه،
نتونستم باهاش روبرو شم
فقط نتونستم
اون بهم نزدیک شد، حتی با اینکه میدونست من انتخابش نکردم،
پس ممنون بودم
بریم بالا؟
-این آخرین لحظهایه که با همیم -میدونم
شاید به خاطر اینه که بیخیال همه چی شدم...
یا اون تصمیمشو گرفته
ما...
وقتی همدیگه رو میدیدیم، معمولی حرف میزدیم
سانگ یون، تو تنهایی اینجایی؟
-نه، اونا بالا هستن -هستن؟
-چخبر؟ -تو صندلی ماساژم
-اون داره استراحت میکنه -دارم استراحت میکنم
غذا خوردی؟
راحتتر از قبل میخندید
متوجه شدم که راحتتر شده
جهیون الان آرومتر به نظر میرسه
در واقع، این چیزیه که همیشه میخواستم ببینم
همونطور که دیروز جلوی همه گفتم...
آره
لحظهای که تو پیست اسکیت داشتیم...
فکر نکنم...
دیگه بتونم تو بقیه عمرم اون حس رو تجربه کنم
-فهمیدم -من عاشق تک تک لحظاتش بودم
باشه
-هر سه روزش -درسته
(اون عاشق تک تک لحظات اون ۳ روز بود)
منم خیلی چیزا دارم که بابتش ازت تشکر کنم
وقتی برام صبحونه درست کردی، واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم
من فقط چون میخواستم این کارو کردم
هرچی بیشتر باهات حرف میزنم، بیشتر میفهمم که خیلی چیزا هست که باید ازت یاد بگیرم...
و اینکه چقدر فوقالعادهای
چه خوب
جدی میگم
آره
-سلام -نمیدونم کیه
هی
گردنبندی که بهت دادمو انداختی
بهت میاد
-قشنگه -بهت میاد
-واقعا؟ -آره
-خیلی نازه -واقعا؟
-ممنون -بندازش
میندازم
جیمین دوباره داره لبخندشو کنترل میکنه
(گفتگوی جهیون و جیمین)
مطمئنم تو هم همین حسو داری، ولی حس نمیکنم آخرش باشه
حداقل، من این حسو دارم
باعث میشه حس کنم این ادامه خواهد داشت
پس، به جای خداحافظی کردن،
فکر کردم بهتره ازت تشکر کنم
باشه
کاش...
میتونستم به حفظ یه رابطه خوب باهات ادامه بدم
کل این ماه به لطف تو خیلی لذتبخش بود
پس، فقط میخواستم...
ازت تشکر کنم
منم همینطور
وقتی با تو بودم همیشه خوش میگذشت
و حس راحتی میکردم
فهمیدم...
که تو به راحتی میتونستی بفهمی چه حسی دارم...
و به چی فکر میکنم
برای منم آسون نیست
میدونم
"با اینکه برای تو هم سخت بوده،"
"تو حواست به من بوده"
ممنونم که باعث شدی این حسو داشته باشم
حتما خیلی اذیت شدی...
وقتی ما با سرعتهای مختلف وارد رابطه شدیم،
پس ممنون که صبر کردی
آره، اون صبر کرد
پس، اینم از این
ممنون
-بیا... -بله؟
به خوب بودن با هم ادامه بدیم، ما دو تا
باشه
خسته نباشی
خسته نباشی
همیشه خیلی صمیمین
نحوه صحبت کردنشون خیلی پختهست
-دقیقا -همینطور،
اونا تمام تلاششون رو با نهایت صمیمیت کردن،
حتی باعث شد یه کم بهشون افتخار کنم
(اونا باعث افتخار بینندهها میشن)
(برای یه بار و برای مدتی طولانی)
دارن با هم میرن بیرون؟
-چون روز آخره -خیلی سرده!
منتظر رانندگیتم
میخوام خیلی شدید منحرف شم
ممنون
جهیون نمیتونه جلو بشینه
-صبر کن -کفشت اُفتاد
تو سیندرلایی؟
-چی؟ -من کفشمو پرت کردم...
-کفشت... -سمت سانگ یون
-تو سیندرلایی -فکر کردم اون سیندرلاست
تو کاملا سیندرلایی
خیلی خندهداره
چه حسی داری؟
-حس خوشحالی دارم -اون خوشحاله
-تو حس خوشحالی داری؟ -آره، حس راحتی میکنم
چه خوب
باورم نمیشه اون روز رسیده
میدونم انگار داریم میریم سفر
باورم نمیشه روز آخره
(همشون با هم میرن)
متوجه شدم که شما دو تا...
مخصوصا از نظر جسمی خسته بودین...
وقتی داشتیم به آخرش نزدیک میشدیم
-من؟ -آره
من از نظر جسمی خسته نبودم
من از نظر احساسی درگیر بودم،
-درسته -درسته
و نمیتونستم بخوابم، با اینکه وقت زیادی داشتم
مثلا، "باید فردا باهاش حرف بزنم چجوری مطرحش کنم؟"
فقط یه ساعت خوابیدم، سعی میکردم افکارمو مرتب کنم
-فقط یه ساعت خوابیدی؟ -آره
تو ۲ روز گذشته فقط ۶ ساعت خوابیدم
نمیخواستم پشیمون باشم،
ولی نگران بودم نتونم حرف بزنم
(غلت زدن)
(اون به خاطر افکار درگیرش تمام شب رو این پهلو اون پهلو شد)
اگه من سو آه بودم،
خیلی تحت فشار قرار میگرفتم که تصمیم بگیرم...
-وقتی فقط یه هفته گذشته -درسته
-الان خیلی افسرده به نظر میرسه -آره
-میدونی، فشار خیلی زیاده -میدونم
دیشب به سختی خوابید
(سو آه هم...)
فهمیدم
(تمام شب رو این پهلو اون پهلو میشد)
تو هم گفتی که این آخرش نیست
گفتم
درست مثل اینکه تو زندگی واقعی از نو شروع میکنی، میتونی یه وعده غذایی رو با هم بخوری...
-آره، ما از صفر شروع میکنیم -دقیقا
اینطور نیست که بخوام به هر قیمتی شده نگهش دارم
ولی من دقیقا کسی نیستم که زود جا بزنه
من درها رو برای احتمالات باز میذارم،
و اگه جواب نداد،
وقتی وقتش رسید، باید بیخیال شم
-اون صادقانه هر چی تو ذهنش هست رو میگه -آره، میگه
(یه کافه پشت بومی تو هائبانگچون)
خیلی قشنگه
-رو پشت بومه؟ -آره!
(شگفتزده)
خیلی نازه
عاشقشم
(نمای باز شب سئول ذهنشون رو آروم میکنه)
خیلی با طراوته
-عکس بگیریم؟ -میخوای من عکس بگیرم؟
ممنون
تو ۱، ۲، ۳
(نگاه میکنه)
میخوای عکس بگیری؟
تو ۱، ۲، ۳
-دخترا، بیاین اینور -فقط دخترا
-آره! -فقط دخترا
منم ازشون یه عکس میگیرم
تو ۱,$4...
-همینجوری شانسی ازشون عکس میگیرم -باشه
بیاین تو شماره سه ریز ریز بخندیم
تو ۱، ۲، ۳
(ریز ریز میخندن)
چه دوست داشتنی
چشماشون حتما به دخترایی که دوست دارن خیره شده
شرط میبندم
پسرا خیلی قد بلندن نمیتونم همتون رو تو یه قاب جا بدم
-خیلی باحاله -بیا عکس بگیریم
شماها گروه F5 هستین؟
بیاین شست هامونو ببریم بالا
آره، ژست همیشگی مردا
تو ۱,۲...
تو ۱، ۲، ۳
نگاه بالا
همه پسرا خوشتیپن
-باشه -کیوته
نکنه رو وو جه زوم کردی
کردم
-واسه خودت نگه داری؟ -از کجا فهمیدی؟
متوجه شدم داشت اونو هدف میگرفت، باعث شد تعجب کنم
-چرا یه سلفی نگیریم؟ -فکر خوبیه
-دستای کی از همه درازتره؟ -درسته
-چانگ هوانه؟ -آره
-بیا تو -بیا اینجا
تو هم بیا، جهیون
زود باش
-تو عکس هستی؟ -آره
تو ۱، ۲، ۳
(یه سلفی با همه کسایی که دسامبر رو با هم گذروندن)
اوه، اونا واقعا کل دسامبر رو با هم گذروندن
-چه خوب -آره
(فلش میزنه)
وای خدای من
انگار یه نارنجک دودزا بود
(در پایان دسامبر)
-خیلی شیرینه -دونستنِ...
-اینکه هفته دیگه نمیبینمشون، -درسته
حس عجیبی داره...
-وقتی دارم تماشاش میکنم -آره
-میتونم همه احساساتشون رو حس کنم -منم همینطور
مگه الان دیگه تقریبا خانواده نیستیم؟
دقیقا
(متعجب)
-چیه؟ -خیلی...
-عالیه! -چه خبره؟
-این... -خدای من
این چیه؟
-اینا عکسن -امکان نداره
-یه مجموعه از خاطراته -حتما احساساتی میشن
خیلی تاثیرگذاره
-فوقالعادهست -وای خدای من
همین الان نزدیک بود اشکم دربیاد
همشون خیلی نازن!
وای خدای من
-مطمئنم احساساتی میشن -این باورنکردنیه
این یکی دوست داشتنیه
آره
خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
-مورمورم شد -منم همینطور
این چیه؟
(خاطرات ماهی که با هم گذروندن)
این مال وقتیه که تو فلورانس بودیم
(خاطرات ماهی که با هم گذروندن)
باید یکیشو انتخاب کنم
این مال خیلی وقت پیشه
-این یکی عالی به نظر میرسه -آره؟
-انگار صحنهای از یه سریاله -تو تو یه فیلم نوآری
عاشق رنگای این یکیم
یادته اینو، جی وون؟
وقتی داشتیم گروهی راه میرفتیم
-ما عادت داشتیم گروهی اینور اونور بریم -آره
چه خاطره خوبی
-چه اون تو این یکی خیلی خوشگل اُفتاده -میدونم
اون خوشگله
اون شبیه بازیگرهاست
-این مال کیه؟ -مطمئن نیستم
-ایتالیا؟ -اوه، مال وقتیه که...
-کاریکاتورمونو کشیدن -میدونم
(میدان جمهوری فلورانس، ایتالیا)
-"کمیک؟" -آره، خندهدار
-نه -کمیک نه
کمیک نه
(اون مدام ازش میخواست که خندهدار نکششون)
کمیک نه، معمولی
یه نقاشی معمولی، آره
(ولی چیزی که گیرشون اومد یه نقاشی خندهدار بود)
اوه، نه!
فکر نکنم فهمیده باشه
خندهداره؟
خوب به نظر میرسه
مگه من احمق به نظر نمیرسم؟
این یکی عالی به نظر میرسه
-من خیلی روشن دارم میخندم -اون چه لبخند قشنگی داره
دلم میخواد دوباره برگردم اینجا
-با من؟ -آره
ما توش خیلی خوب اُفتادیم
انگار یه عکس ثابت از یه سریاله
اونا سیخهای کیک برنجی دارن
میخوای؟
یکیشو با هم بخوریم؟
-ممنون -ممنون
(سیخ کیک برنجیای که با هم خوردن)
-خوبه -انقدر خوبه که اخمات میره تو هم
عاشقشم
دوست داشتنیه، منو یاد اون روز میندازه
درسته؟
-اینو برمیداریم، و میذاریمش... -آره
(متمرکز)
و این یکی
این یکی؟
حس میکنم بابامی
خیلی مراقبمی کنارم
اینو ببین، فوقالعادهست
-رنگش عالیه -من از حس و حالش خوشم میاد
منم همینطور
هیچوقت اونجوری که برنامهریزی میکنی پیش نمیره
واسه همینه
(این دسامبر انقدر خاص بود که هیچوقت نمیتونن فراموشش کنن)
چه حس خوبی میده اگه اون لحظهها رو مرور کنی...
تو عکسا
حتی یادمون میندازه
خیلی باحاله
اینا مثل نقاشی میمونن
-دقیقا -دقیقا
-یه حس عجیبیه -آره؟
(اونا این لحظهها رو تو آینده چجوری یادشون میمونه؟)
(آه میکشه)
فکر نکنم هیچکدومشون بتونن اینو فراموش کنن
باعث میشه بفهمی که این قسمت آخره، درسته؟
-آره، خیلی ناراحتم -واقعا
همه حرفایی که موقع فیلمبرداری زدیم...
از جلوی چشم رد میشن
-آره -کاملا
من طرفدار همه شون بودم
وقتی شروع میکنی به تماشای برنامه از دید یه نفر،
کم کم طرفدار اون آدم میشی
مطمئنم شرکت کنندهها هم یادشون اومد...
با نگاه کردن به اون عکسا
"اون موقع این حسو داشتم"
"الان این حسو دارم"
با وجود اتفاقایی که اُفتاد، امشب هر ده تاشون با هم رفتن بیرون
-دارن به هم میچسبن... -آره
چون خوشحالن
بی دلیل حس عجیبی نداره؟
(یه حس عجیب)
یادم اُفتاد هر شرکت کنندهای که تو قسمت ۱ اومد...
برای اولین بار
-من از شخصیت جیمین خبر نداشتم -آره
منم نه از وو جه...
نه جهیون
-جدی میگی -یه بار دیگه فهمیدم...
که برای فهمیدن شخصیت یه نفر زمان لازمه
حق با توئه
خیلی دوست داشتنی به نظر میرسه
احتمالا پرخوری میکنم
این مهمونی برای چه اون عالی نیست؟
-یه مهمونی که هر چقدر بخوای میتونی بخوری؟ -این فوقالعاده است
حتما با خودشون فکر میکنن، "باورم نمیشه دارم از این همه تجمل لذت میبرم"
خیلی قشنگه
این واقعا باورنکردنیه
(تحت تاثیر قرار گرفته)
یکم میخوای؟
-ممنون، چرا ما... -اونو نگاه کن
-آفرین -آفرین
این عالیه
(اونا از آخرین مهمونی شامشون لذت میبرن)
خوبه
(زمزمه میکنه)
خوشمزه به نظر میرسه
اونجا هم هست؟
اگه چاقو رو بدی به من، برش میزنم
چان هیونگ
(کوشا)
یادمه وقتی نون پستهای رو میبریدی
-میدونم -آره
(اولین روز ناجورشون تو ایتالیا)
اون موقع، اون باهانول بود
(چان هیونگ نون پستهای رو با پشتکار میبرید)
چه خاطرهای
فقط خاطرهها برامون مونده
درسته
یه لحظه پیش،
یه دقیقه رفتم بالا
از دیدن آشپزخونه خالی،
یه ترکیب عجیبی از احساسات بهم دست داد
یه جاییه که دیگه نمیتونم برگردم
همه باید الان برن
-ممنون بابت غذا -ممنون بابت غذا
-نوش جان -ممنون
خوشمزه به نظر میرسه
(دور میز جمع شدن)
(روزایی که با هم گذروندن)
(اونا گذروندن...)
(لحظههای خوش زیادی رو با هم)
خدای من
-حتما این ماه گذشته حس... -آره
مثل یه رویا رو داره
وقتی داشتیم با هم عکس میگرفتیم،
احساساتی شدم
-فقط گریه کن -گریه کنم؟
(گریه میکنه)
-زبونتو گاز گرفتی؟ -چی؟
زبونتو گاز گرفتی؟
(اون هیچوقت ناامیدمون نمیکنه)
(وو جه تا آخرش باعث میشه بخندن)
-وو جه -وو جه
(به اشتراک گذاشتن آخرین فکرشون)
دارن فکرشون رو به اشتراک میذارن
بعضی از ما یه ماه رو با هم گذروندیم
با سو آه و سانگ یون،
ما ۱ یا ۲ هفته رو با هم گذروندیم
این یه دسامبریه که هیچوقت فراموش نمیکنم
تو اون صحنه...
(وقتی با آدمای ارزشمندی ملاقات کردن،)
(هیچ روزی بدون خنده نگذشت)
من خیلی خوشحال بودم که باهاتون وقت گذروندم
ممنون
-وای -من احساساتی شدم
برای من...
قبل از اینکه بیام اینجا، زندگیم فقط کار بود
هیجان یا لذت زیادی وجود نداشت...
تو زندگی روزمرهام
(زندگی خسته کنندهاش...)
(یهو معنادار شد)
انرژی مثبت زیادی حس کردم،
و اوقات فوقالعادهای رو اینجا گذروندم
تو یکی از سابسکرایبراش نیستی؟
تو سابسکرایبش کردی
(اون تونست شارژ کنه...)
(بدن و ذهن خستهاش رو)
امیدوارم که رابطمون...
ادامه داشته باشه
دیگه نمیتونن تجربش کنن
الان چانگ هوان گریه میکنه
من از ملاقات با آدمای جدید...
اجتناب میکردم
سرم شلوغ بود
یه مدتی فکر میکردم که ملاقات با آدمای جدید بیفایدهست
"وقتی با آدما ملاقات میکنم، چقدر دارم از وقتم به طور موثر استفاده میکنم؟"
من ارزش وقتمو میدونستم
متوجه شدم دارم حساب میکنم که ارزشی که داره
با چیزی که از ملاقات با یه نفر به دست میارم، برابری میکنه یا نه
بعد دوباره بچه شدم
تو ایتالیا، ما سن و شغل همدیگه رو نمیدونستیم
سن و شغل همدیگه رو نمیدونستیم
بدون اینکه چیزی بدونیم،
مثل دوستا اتفاقی با هم آشنا شدیم
(زمانی که اونا میتونستن همدیگه رو همونطوری که واقعا بودن ببینن)
زندگیم غنیتر شد
با خودم فکر کردم، "من واقعا میتونم..."
"زندگی بهتری داشته باشم"
پس میخوام یه بار دیگه ازتون تشکر کنم
حتما حس عجیبی داره
راستش رو بخواین،
من اخیرا حس میکردم...
که از درون کاملا پوچم
-قول بده که سوندائگوک بخوریم -باشه
(متوجه شدم که روحیهام خیلی بالاست)
جنبه احساسی منو بیدار کرد...
که بی حس شده بود
فکر نکنم...
شانس دیگهای گیرم بیاد که آدمایی مثل شماها رو ببینم
و، خب...
ممنون
همه دارن احساساتی میشن
خب، من...
خیلی تاثیر گذاره
حتما از نظر احساسی تخلیه شده
برای منم همینطوره
تو ماهی که با هم بودیم،
اتفاقای خیلی زیادی اُفتاد
منم خاطرات خیلی زیادی ساختم
دو تا؟ اینجوری؟
-دستتو دورم حلقه کنی؟ -آره
(نزدیک)
(روزایی که پر از لحظههای فراموش نشدنی بودن)
(نزدیک میشه)
-خیلی محکم گرفتم؟ -آره
(کسی که باعث میشه سر چیزای بیاهمیت بخندی)
تک تک شما فوقالعاده، زیبا،
مهربون و شیرینین
من باهاتون آشنا شدم
اینکه بتونم به رابطم با تک تکتون ادامه بدم...
یه هدیه خیلی بزرگ و سخاوتمندانهست
این چیزیه که مدام بهش فکر میکنم
خیلی ممنون که...
با من کنار اومدین
(هر روز مثل یه هدیه بود)
دوستتون دارم
گریه نکن
آیگو
وقتی وارد دهه ۳۰ زندگیم شدم، خیلی نگران شدم
تا اون موقع، کل زندگیم رو وقف کار کردم
فکر میکردم که...
دارم رشد میکنم و خودمو توسعه میدم،
ولی عجیب بود که مدام حس پوچی میکردم
به ندرت پیش میومد که قلبمو برای کسی باز کنم...
و اول قدم بردارم
به خاطر این بود که...
میترسیدم از اینکه طرف مقابلم دربارهام چی فکر میکنه
ترس نقش بزرگی داشت
تو این مدت کوتاه با اون ترس روبرو شدم
(با وجود مدت کوتاه،)
(اون از هر کس دیگهای صادقتر بود)
(سو آه از هر کس دیگهای صمیمیتر بود)
(میشه کریسمس رو با تو بگذرونم؟)
خوشبختانه...
هیچکس سعی نکرد منو پس بزنه
همه سعی کردن جنبه شکننده ولی زیبای منو بپذیرن
پس با خودم فکر کردم، "حتما خیلی خوشبختم"
"دارم به خاطر تلاشهایی که تو گذشته کردم، پاداش میگیرم"
این چیزی بود که فکر میکردم، پس خیلی ممنونم
تمام تلاشمو میکنم که برای مدت طولانی ادامه بدم
جهیون میخواد صحبت کنه
من با آدمای فوقالعادهای ملاقات کردم
وقت گذروندن باهاتون معنادار بود، و منو خوشحال کرد
و...
من ازتون ممنونم که ازم مراقبت کردین
من معمولا...
مشکلاتمو واسه خودم نگه میدارم
نتونستم به نگرانیهای تک تکتون گوش کنم...
اوه، نه، حتما داره احساساتی میشه
اوه، نه
چرا دیدن گریه جهیون انقدر ناراحت کنندهست؟
-هانول، داری میری؟ -آره، دارم میرم
-نرو -بمونم؟
-بمونم، جهیون؟ -بمون
(لی لی میکنه)
(سریع نبود)
بمونم؟
نرو
(با این حال، (جهیون همیشه خونگرم و مهربون بود
چجوری ادا درآوردی؟
نه، من ادا در نیآوردم
-نه؟ -داره منو اذیت میکنه
-بیخیال -من ادا در نیآوردم
نازه
اول بریزیمش
(با اینکه واضح نبود،)
امتحانش میکنم
(میتونستی گرما رو توش حس کنی)
-خیلی خوبه -واقعا؟
-خوشمزهست -خوشحالم که خوشت اومد
تو آشپز خوبی هستی
گومتانگت خوشمزهست
-واقعا خوبه -واقعا؟
-آبگوشتشو چجوری درست میکنی؟ -درسته
کارت خوب بود
پیش ما عالی بودی، نگران نباش
ممنون
حتی بعد از گذروندن یه هفته تنهایی،
-جدی میگی -آخرش همه گریه میکنن
همه خیلی صمیمی میشن
حتما تو این یه ماه از نظر احساسی خسته کننده بوده
به خاطر این همه احساسات قاطی پاتی...
(حتما یه عالمه احساسات مختلف دارن)
برای من،
فکر میکردم...
که دیگه هیچوقت از کسی خوشم نمیاد
مثل اوایل دهه ۲۰ زندگیمون...
فکر میکردم غیرممکنه که آدما رو همونطوری که هستن بشناسم
میشه با هم بخوریمش؟
خیلی دوست دارم
باید پیشینه شون رو در نظر بگیری...
و سنشونو
ما تو اون محیط زندگی میکنیم
"میتونم از پسش بربیام؟"
این نگرانیای بود که داشتم
به خاطر من دو روزه داری ماهی خام میخوری
-خیلی خوشحالم -مشکلی نداری؟
من خیلی خوشحالم
-تو خیلی خوشحالی؟ -میتونم فردا هم بخورم
فردا؟
پس بیا فردا هم ماهی خام بخوریم
مثل نوجوونی و اوایل دهه ۲۰ زندگیم،
میتونم هنوزم انقدر خالصانه عاشق کسی شم؟
فهمیدن اینکه هنوزم میتونم دلمو باز کنم...
و از کسی خوشم بیاد...
منو خوشحال میکنه
(یه ماه شاد بود)
این...
یه نقطه عطف خیلی مهم تو زندگی منه
افتخار بزرگی بود که...
آخرین سال دهه ۲۰ زندگیمو با آدمای فوقالعادهای مثل شما بگذرونم
برای جنبه احساسی خودم که میدونم کمبودشو دارم،
چیزای زیادی ازتون یاد گرفتم
(مدت زیادی ازشون بی خبر بودم)
(احساسات ناآشنا)
میخواستم قیافتو ببینم
قیافه منو؟
(فرصتی بود تا خودمو بهتر بشناسم)
ممنون
مثل سانگ یون خوب و مختصر بود
-این مال... -هانوله
-چت شده؟ -نمیدونم
من بیشتر از همه با گریه هایهانول همزاد پنداری میکنم
موافقم
(قوی باش، هانول)
جی وون هم داره گریه میکنه
خدای من
حتما حرفای زیادی برای گفتن داره
از همون اول،
امیدوار بودم که همه خوشحال باشن
(امیدوارم که همه تو مدتی که اینجا هستن خوشحال باشن)
امیدوار بودم که با شادی از اینجا بریم
این چیزی بود که فکر میکردم
سانگ هواتانگ؟
-خدای من -هر دوشو بردار
-واسه معده دردت بخورش -گریه کنم؟
واسه توئه
-خوب انجامش دادی؟ -آره
(این چیزی بود که اون تو این یه ماه امیدوار بود)
اینجوری؟
امروز صبح، همه...
خیلی خوشحال به نظر میرسیدن
این منو هم خوشحال کرد
منم خیالم راحت شد
(تو اون یه ماه،)
(آرزوهایهانول از قبل برآورده شده بود)
بیاین از این هم خوشحالتر باشیم
ممنون
خیلی شیرینه
پس دوباره از اول شروع کنم؟
-خیلی خندهداره -عاشق وو جهام
ما سه تا احتمالا باید دوباره بریم
ما به خوبی شما نبودیم
شاید باید بیشتر حرف بزنی
-باید حرف بزنی -من شروع خوبی نداشتم
فکر نکنم حرف شخصیای زده باشم
نمیدونم اوضاع کی تغییر کرد، ولی...
(یه ماه پر از خاطره داره به پایان میرسه)
(زنگ آخر بالاخره به صدا در میاد)
وقتشه
اون زنگ آخر بود؟
آره
-من یه گاز میخوام -بذار اول ببرمش
-بیا کیک رو ببریم -من اول امتحانش میکنم
"کسی رو پیدا کردین که بخواین زندگیتون رو باهاش قسمت کنین؟"
(کسی رو پیدا کردین که بخواین زندگیتون رو باهاش قسمت کنین؟)
(احساساتتون رو از طریق یه کارت پستال بهشون ابراز کنین)
(کسی که براش مینویسین انتخاب نهایی شما خواهد بود)
وای خدای من
حالا، وقت انتخاب نهاییه
(توسکانی، ایتالیا)
(جایی که هیچچیز آشنا نبود)
(برای یه لحظه، (همه چیز رو فراموش کردن
(در عوض، تو اون مدت، (فقط همدیگه رو میدیدن
-دلم میخواد دوباره برگردم اینجا -منم همینطور
(بعد از ۵ روز با هم بودن،)
(اونا اولین کارت پستالاشون رو فرستادن)
(سئول)
(اونا با واقعیت روبرو شدن)
(بودن تو یه منطقه زمانی و مکان متفاوت...)
(احساسشون رو نسبت به همدیگه تغییر داد)
(شروعهای جدید...)
(و خداحافظیها)
(احساسات ناآشنا و گیج کننده)
درسته؟ خیلی خوشمزه میشه
-از ملاقاتت خوشبختم -باعث افتخار منه
(قلبهاشون به تپش اُفتاد،)
(از دلتنگی به درد اومد،)
(و سرشار از احساسات شد)
(زمان رو به عقب برگردونین)
(وقتی به عقب و به زمانی که داشتین نگاه میکنین،)
(قلب کی بیشتر از همه به تپش اُفتاد؟)
(کی بیشتر قلبتون رو به تپش انداخته؟)
(بعد از کلی فکر کردن،)
(وقتشه که چیزی که تو قلبتونه رو ابراز کنین)
(حرفای صمیمانه تو کارت پستالاشون...)
(به کسی که انتخابش کردن میرسه؟)
(زوجهایی که نیمه گمشده شون رو پیدا کردن رو میبینین؟)
(ماموریت ۱۶: (الان زوجهای نهایی رو حدس بزنین
تو این ماه،
حتما گردبادی از احساسات رو تجربه کردن
اونا باید دل کسی که ازش خوششون میومد رو به دست میاوردن،
در حالی که یه نفر غیر منتظره بهشون نزدیک میشد
یه جایی،
تصور کردم که بودنِ...
جای اونا چه حسی داره
،بعضی روزا از برگشتن به خونه پیوند...
هیجان زده میشدم،
ولی بعضی روزا،
-دلم میخواست ازش فرار کنم -دقیقا
تو این برنامه،
یاد گرفتم که چجوری...
تو یه رابطه باشم
همچنین، یادم اُفتاد که حدس هام کاملا اشتباه بودن
(میخنده)
و حالا...
(توجه، همه)
این برای برنده شدن یه اقامت تو هتل تو ایتالیاست
این رو یادم رفته بود
کسی که بهترین حدس رو بزنه...
یه اقامت دو شبه تو خونه جفت یابی توسکانی رو میبره
برای موندن بیشتر از دو شب، باید هزینه شبهای اضافه رو خودتون بدین
چه ضد حالی
خب،
بیاین ببینیم کی دلِ...
ده تا ساکن رو برده
-وو جه -وو جه
این آسونه
وو جه جی وون رو انتخاب میکنه
-معلومه -حتما
بعدی جیمینه
(انتخاب جیمین)
-جهیون -جهیون
جیمین جهیون رو انتخاب میکنه
چان هیونگ؟
-چه اون -چه اون
درسته
-هیچ بحثی توش نیست -معلومه
چانگ هوان
سو آه
اون سو آه رو انتخاب میکنه، درسته؟
-آره -آره، سو آه
تا آخرش
(تا آخرش، اون سو آه رو انتخاب میکنه)
سختترین آدم برای شناختن، سانگ یون
(اون چه اون رو انتخاب میکنه، (کسی که باهاش رابطه دوستانه داشت؟
یه صحنه هست که تو ذهنمه
هفته پیش،
اون درباره چه اون حرف نزد،
-در عوض اسم جهیون رو آورد -درسته
(سانگ یون تمام شب به جهیون فکر میکرد)
من معتقدم...
اون از ته دل حرف میزد
اونا پیامک نمیفرستن بلکه کارت پستال مینویسن
از اونجایی که دارن کارت پستال مینویسن،
فکر میکنم...
اون برای کسی مینویسه که باهاش خاطرات بیشتری داره
منم جهیون رو انتخاب میکنم
خیلی خب، پس
بعدی جهیونه
-جهیون... -درسته، میدونیم کیو انتخاب میکنه
-جیمین -جیمین
(آیا جهیون تصمیمشو درباره جیمین گرفته؟)
جی وون چی؟
وو جه
چه اون چان هیونگ رو انتخاب میکنه
چه اون، چان هیونگ
(اونا پیشبینی میکنن که چه اون چان هیونگ رو انتخاب میکنه)
هانول چی؟
-جیمین، معلومه -جیمین
-جیمین؟ -حدسم جیمینه
اون قدردانیشو ابراز میکنه
اگه اینطوری باشه، سو آه هم جیمین رو انتخاب میکنه
(سو آه...)
(جیمین رو انتخاب کرده؟)
-جیمین برای من -فکر کنم همینطوره
میخوام روی آخرین مکالمه سو آه تمرکز کنم...
آخرین مکالمه سو آه تمرکز کنم
حس میکنم مکالمهاش با سانگ یون یهویی اتفاق اُفتاد
-اون راه رو براش باز گذاشت -درسته
فکر میکنم...
سو آه سانگ یون رو انتخاب کرد
صبر کن، یه لحظه
میخوام بگم که سانگ یون سو آه رو انتخاب کرد
واقعا؟
-پس اونا با هم جفت میشن -درسته
منم دارم پیشبینیمو عوض میکنم
تو ذهن من، نمیتونم اجازه بدم سو آه و سانگ یون...
با هم جفت بشن
(میخنده)
برنامه نمیتونه این زوج رو توضیح بده
(هیچ راهی برای توصیف این زوج وجود نداره)
این زوج یهویی شکل گرفت
(یه زوج بدون پیشینه)
-فکر میکنیم سانگ یون جهیون رو انتخاب کرد -جهیون
ما هم همین نظر رو داریم
-به جز سو آه -درسته
-من و چونگ آه... -ما پیشبینیهای یکسانی داریم
من و میمی پیشبینیهای یکسانی داریم
بیاین یه نگاهی بندازیم
وو جه کیو انتخاب کرد؟
طبل بزنین
(به زودی)
(تصمیمات مردونه)
(پایان یه زمستون به یاد موندنی)
(عصبی اما هیجان زده)
اون عصبیه
(عصبی اما هیجان زده)
(اونا به سمت محل ملاقاتشون میرن)
(چانگ هوان کیو انتخاب کرد؟)
اونا برای اولین بار از تلفنهای واقعی شون به هم زنگ میزنن
(چانگ هوان کیو انتخاب کرد؟)
(خب...)
سو آه
منم
این خجالت آوره
(تصمیم نهایی چانگ هوان سو آهست)
همونطور که انتظار داشتیم،
-چانگ هوان سو آه رو انتخاب کرد -درسته
(خط عشق پیوند قلب)
(چانگ هوان سو آه رو انتخاب کرد)
هوا سرده، مگه نه؟
شال گردن رو پوشیدی؟
(قبل از رفتن، (اون یه شال گردن به سو آه داد
خوبه، خوشحالم
(سو آه شال گردن رو پوشید)
فقط ممنونم که امروز شال گردن رو پوشیدی
خدای من
به هر حال،
این چیزیه که فکر میکنم
فکر کنم هر احساسی که داشتم رو ابراز کردم
امیدوارم...
که تو هم از قلبت پیروی کنی
به لطف تو،
هفته آخر تو خونه خیلی خوش گذشت
خیلی خوش گذشت
دوست دارم که گفت خیلی خوش گذشت
(اون احساساتشو با آرامش ابراز کرد)
(احساسات چانگ هوان هم جبران میشه؟)
این بهترین کاری بود که میتونست بکنه، درسته؟
دقیقا، حق با توئه
(چانگ هوان تمام تلاششو کرد)
اون کیه؟ اون وو جهست
(تصمیم نهایی وو جه)
(وو جه به کی زنگ میزنه؟)
(کسی که وو جه تو قلبش نگه داشته)
-الو؟ -سلام
هی
جی وون
-معلومه -منم
(تصمیم نهایی وو جه جی وونه)
جی وون داره مثل بچهها میخنده
من از تمام زمانی که با هم بودیم لذت بردم
(اون دو تا باعث خوشحالی همدیگه بودن)
ممنون بابت همه چی
میتونم امروز ببینمت؟
(خط عشق پیوند قلب)
تصمیم نهایی وو جه جی وونه
معلومه، اون جی وون رو انتخاب کرد
بعدی، میبینیم که چان هیونگ کیو انتخاب کرد
(چان هیونگ برای تصمیم نهایی کیو انتخاب کرد؟)
من درباره این زوج نگرانم
شرط میبندم شنیدن صدای همدیگه پشت تلفن حس متفاوتی داره
الو؟
الو؟
هی
هی
-معلومه -بفرمایید
-همونطور که انتظار میرفت -تصمیم نهایی چان هیونگ...
چه اونه
(خط عشق پیوند قلب)
(چان هیونگ چه اون رو انتخاب کرد)
این ماه گذشته...
برای من خاص بوده
من یه نوع کاملا جدیدی...
از هیجان تجربه کردم
تو تو شلوغترین روزام خیلی درک میکردی
(وقتی چان هیونگ سرش شلوغ بود، (چه اون اولویت رو به اون میداد
تو بیشتر از اینکه من نگران خودم باشم، نگران من بودی
حس میکنم بیشتر از اینکه بتونم چیزی بهت بدم، ازت گرفتم...
بیشتر از اینکه بتونم چیزی بهت بدم، ازت گرفتم
اگه فرصتی پیش بیاد،
دلم میخواد بذاری ما...
وقت بیشتری رو با هم بگذرونیم،
تا بتونم جبران کنم
ممنون بابت همه چی
(مغرور)
-این عالیه، عاشقشم -واقعا؟
(از دور ازش لذت میبره)
(جیمین قلبشو فقط به یه زن داد)
(تصمیم نهایی جیمین کی خواهد بود؟)
الو؟
-سلام -اون از الان عاشقشه
میتونی حدس بزنی من کیم؟
هوا سرده، مگه نه؟
هوا یخبندونه
جهیون،
برای یه ماه کامل،
چون تو اینجا بودی،
قلبم به تپش اُفتاد، و خیلی خوش گذروندم
ما خاطرات عاشقانه زیادی ساختیم...
که هیچوقت فراموش نمیکنم
تصمیم نهایی اون جهیونه
(جیمین جهیون رو انتخاب کرد)
حالا، بیاین ببینیم تصمیم نهایی سانگ یون کی بود
سانگ یون کیو انتخاب کرد؟
(لحظه حقیقت اینجاست)
هنوز نمیتونم سانگ یون رو بخونم
این سخته
(سخته حدس بزنی سانگ یون چه حسی داره)
(تصمیم نهایی سانگ یون)
(اون وقت کمتری نسبت به بقیه داشت)
پس...
(به خاطر همینه که انتخاب کردن براش سخت بود)
-فکر کنم اون جهیون رو انتخاب میکنه -درسته
(سانگ یون کیو انتخاب کرد؟)
-الو؟ -این جهیونه
الو؟
(تصمیم نهایی سانگ یون جهیونه)
-خدای من -این جهیونه
هوا سرده، مگه نه؟
آره
همیشه تو بودی
واقعا؟
هر جایی که رفتیم زیبا بود
من واقعا از زمانی که با هم بودیم لذت بردم
این تمام چیزی بود که باید میشنیدم
ممنون
البته، ضد حاله
احساسات سانگ یون نسبت به اون صمیمانه بود
(اون خیلی باحاله)
تصمیم نهایی سانگ یون جهیونه
(سانگ یون جهیون رو انتخاب کرد)
(حالا، بیاین ببینیم خانما کیو انتخاب کردن)
(زنا کیو انتخاب کردن؟)
(بعد از کلی فکر کردن،)
(حالا وقت انتخاب کردنه)
(هانول در آخر کیو انتخاب کرد؟)
میبینیم کههانول کیو انتخاب کرد اون کیو انتخاب کرد؟
(خب؟)
نمیدونم الان چه حسی داره
(بعد از جمع کردن افکارش،)
(اون تماس میگیره)
الو؟
الو؟
-الو؟ -هی
تو کی هستی؟
میتونی بگی من کیم؟
فقط با صدات، آره
من فقط بهت زنگ زدم
جیمین، ممنون بابت این ماه گذشته
چرا ازم تشکر میکنی وقتی فقط شکنجهت کردم؟
من حتی بابت همونم ممنون بودم
زیاد تو سرما بیرون نمون
تو هم
باشه
(تصمیم نهاییهانول جیمینه)
(خط عشق پیوند قلب)
(هانول جیمین رو انتخاب کرد)
اون رک و راسته
این خیلی بهترش میکنه
-تصمیم نهاییهانول جیمین بود -آره
کارت عالی بود، هانول
خب حالا، تصمیم نهایی چه اون چیه؟
(دل...)
(چه اون پیش کی گیر کرده؟)
(یه آدم مرموز)
(یه آدم شفاف)
اوه، نه
الو؟
(لبخند میزنه)
سلام، چان هیونگ
سلام
منتظر تماس من بودی؟
معلومه
(خط عشق پیوند قلب)
(چه اون چان هیونگ رو انتخاب کرد)
حتی آهنگ چه اون هم شاده
میدونم، درسته؟ آهنگ پس زمینه
آرامش بخشه
-از اونجایی که حتما سردته، -بله؟
کوتاهش میکنم
-لازم نیست کوتاه باشه -واقعا؟
-خودتو آماده کن -"خودتو آماده کن"
بیا تا صبح بیدار بمونیم
دوست داری بیای اینجا؟
تو راهام
بریم یه چیزی با هم بخوریم؟
پاییم
-داره مثل بچهها راه میره -چرا میدویی؟
-چرا دویدی؟ -چرا بیرونی؟
منتظرت بودم
خیلی سریع دویدی
حتی از دور هم صداتو میشنیدم
تو واقعا فرق داری
(چه اون هم چان هیونگ رو انتخاب کرد)
-بریم داخل؟ -آره
باشه
-از دیدنت واقعا خوشحالم -منم همینطور
چان هیونگ و چه اون یه زوج شدن
(چان هیونگ و چه اون)
اون دو تا به هم میان، درسته؟
هیچ پیچیدگیای وجود نداشت
بعدی تصمیم نهایی جی وونه
(آیا وو جه هم تصمیم نهایی جی وونه؟)
لطفا
(آیا وو جه هم تصمیم نهایی جی وونه؟)
الو؟
-وو جه، منم -هی
یه تماس برگشتی
(تحت تاثیر قرار گرفته)
(خط عشق پیوند قلب)
(جی وون وو جه رو انتخاب کرد)
-وو جه خوشحال به نظر میرسه -الان کجایی؟
من؟
یه جاییام
زیر یه درختم
-"زیر یه درخت؟" -کجا؟
بیا با هم شام بخوریم
(تصمیم نهایی جی وون وو جهست)
-جی وون -وو جه
(بغل میکنن)
(رویاهاشون به حقیقت میپیونده)
(اونا خیلی خوشحالن)
خیلی خوشحالم
(بغل میکنن)
-این چی بود؟ -دلم میخواست بغلت کنم
-سردت نیست؟ -من خوبم
ممنون که اومدی
خیلی خب، جی وون
(یهو با واقعیت روبرو میشه)
پس من این شکلی میشم
وو جه و جی وون یه زوج شدن
(تبریک میگم)
(وو جه و جی وون)
بریم بعدی؟
تصمیم نهایی... چیه؟
تصمیم نهایی سو آه چیه؟
-حدسهای ما اینجا فرق داره -آره
فکر کنم جیمین باشه
(مطمئن نیست)
-سو آه سخته -من خیلی استرس دارم
(سو آه به کی حس داره؟)
(تو لحظه آخر،)
(چهرهها تو قلبش میگذرن)
برام مهم نیست اشتباه کنم فقط امیدوارم یه زوج بشن
(لطفا بذار سانگ یون باشه)
الو؟
الو؟
چیه؟
-سانگ یونه -سانگ یون
-سانگ یونه، درسته؟ -آره
(جی سون، سی وون و میمی تصمیم سو آه رو حدس زدن)
درسته؟ آره!
(بیا، توسکانی!)
عجب غافلگیریای
(این برنامه غافلگیریهای خوبی داره)
-فکر نمیکردم زنگ بزنی -انتظارشو نداشت
-درسته؟ -همونطور که گفتی،
-وقت کافی نداشتیم -آره
-حیف شد -دقیقا
فکر نکنم دیگه بتونم...
چنین خوشحالیای رو تجربه کنم
نه، بعد از برنامه میتونی
میتونیم بعد از برنامه با هم خوب باشیم
درسته
(آه میکشه)
من واقعا از زمانی که با هم بودیم لذت بردم
در حالی که خیلی چیزا رو تجربه میکردم، بیشتر از همه با تو میخندیدم
-حرفات... -بله؟
-خوشحالم میکنه -واقعا؟
ممنون، جدی میگم
(فکر میکنه)
تصمیم نهایی سو آه سانگ یونه
(سو آه سانگ یون رو انتخاب کرد)
دارم فکر میکنم که من و میمی همه رو درست حدس زدیم
فکر کنم پروفسور جی سون باشه
خب حالا،
تصمیم نهایی جهیون چیه؟
زود باش!
(جهیون به کی حس داره؟)
(کسی که...)
(یه روز یهویی باعث شد قلبم به تپش بیاُفته)
(کسی که...)
(همیشه چشمش به من بود)
(بعد از کلی فکر کردن،)
(اون تماس میگیره)
(انتخاب نهایی جهیون کیه؟)
سلام
تصمیم نهایی جهیون جیمین بود
(جهیون جیمین رو انتخاب کرد)
بودن تو تو این برنامه...
باعث شد لذت ببرم
و هر چی بیشتر میشناسمت،
بیشتر میفهمم که چقدر با ملاحظه و مهربونی
من گشنمه
(چه نازه)
-سلام -منتظرم گذاشتی، مگه نه؟
چرا اینقدر طولش دادی؟
دلم داره پر میزنه
جیمین و جهیون یه زوج شدن
تبریک میگم
(جیمین و جهیون)
عالیه
(این مقصد نهایی عشقه)
اینجا گرم و خوبه
من یه چیزی برات دارم
چک کن ببین زیر سینی چیه
(متعجب میشه)
یه سورپرایزه؟
چی نوشته؟
(چه اون عزیز، (...من خاطرات فراموش نشدنیای ساختم
(تو این یه ماه، (که هم طولانی بود و هم کوتاه
(لطفا بهم فرصت بده که از این هم خوشحال ترت کنم)
(ممنون، و تو منو خوشحال میکنی!)
(از طرف چان هیونگ)
چان هیونگ این واقعا از مهربونی توئه
نحوه نوشتنت دقیقا همون چیزیه که من دوست دارم
فکر کنم اونا واقعا باحالن
(چان هیونگ ملاقات با تو کمکم کرد کشف کنم...)
(بخشهایی از خودمو و احساساتی رو حس کنم که قبلا تجربه نکرده بودم)
ممنون
(ممنون که لحظات سرگرم کننده، هیجانانگیز و آرومش بخشی رو بهم هدیه دادی، از طرف چه اون)
(به جیمین، من هنوز به وضوح یادمه،)
(و هیچوقت فراموش نمیکنم، (...لحظهای که در رو باز کردی
(و تو اولین روزمون تو ایتالیا اومدی تو)
اون همه چیزو یادشه
فکر میکردم تو یه جوجه تیغی هستی
من؟
ولی تو یه توله سگ از آب در اومدی که میخواد روباه بشه
(هر چی بیشتر باهات حرف میزدم، (...بیشتر میفهمیدم که چقدر با ملاحظهای
(و مهربونی، خیلی بیشتر از تصوری که اول ازت داشتم)
(بیا به مکالمات سرگرم کننده و صادقانمون ادامه بدیم!)
(کارت تو ماه گذشته عالی بود! (از طرف جهیون
(سلام، جهیون یه ماهی که با هم داشتیم چطور بود؟)
(به خاطر تو، (خاطرات زیادی ساختم که هیچوقت فراموش نمیکنم
(امیدوارم فقط خوشبختی در انتظار تو باشه)
(ممنون که یه دسامبر فراموش نشدنی رو)
(درکل یه ماه...)
ممنون
(توی خونه پیوند با تو بهم هدیه دادی)
منم همینطور
چه هیجانانگیز
(به جی وون، نحوه نگاه کردن چشمای مهربونت...)
(با صمیمیت به من حس گرم و خوبی بهم میداد)
(شاید زمان ما اینجا داره به پایان میرسه،)
(اما امیدوارم این شروع فصل جدیدی برای ما باشه)
(ممنون که یه دسامبر فراموش نشدنی رو بهم هدیه دادی! از طرف وو جه)
(به وو جه، شناختن تو...)
(و گذروندن یه زمان فوقالعاده با هم برام یه نعمت بزرگ بوده)
(امیدوارم اون نعمت ادامه داشته باشه)
نمیتونم تصور کنم که چقدر باید هیجان زده باشن
-حالا که شماره تلفنتو دارم، -بله؟
میتونم درباره چیزایی که نتونستم تو برنامه بگم حرف بزنم
اینطوری یه جور دیگه خودمو نشون میدم
خوب به نظر میرسه
حس میکنم کاملا طبیعیه که...
بهتر بشناسمت
با این حساب،
به هم نزدیکتر میشیم
این چیزیه که انتظارشو دارم
میتونم قبل از خواب بهت زنگ بزنم؟
-میشه؟ -آره
فردا چیکار میکنی؟
خیلی بامزهست
-راستی... -بله؟
دوست دارم همه چی رو شفاف بدونم
باشه
پس...
ما با هم قرار میذاریم، درسته؟
میخوای با من قرار بذاری؟
آره، حتما
امروز روز اولمونه
-آره -چی؟
عاشقشم
-بعد از اینکه از خونه رفتیم، -خب؟
بعد از ظهر جمعه همدیگه رو ببینیم
بعد از ظهر جمعه، بعد از اینکه کارم تموم شد
باشه
هستم، جمعه همدیگه رو ببینیم
خوبه، جمعه همدیگه رو ببینیم
تو "جمعه" میبینمت
(میخنده)
-باشه، جمعه میبینمت -یه آهنگه
"جمعه"
(به نظر میرسه این جمعه خاص باشه)
(تحت تاثیر قرار گرفته)
با این حساب، در مجموع سه زوج با هم جفت شدن
(۳ زوج با هم جفت شدن)
-هیچ پیچیدگیای وجود نداشت -نه
کارت عالی بود
-آره -ای بابا
از بین تمام سریهای قلب،
پیوند قلبها بیشترین تعداد زوج رو با هم جفت کرد
-این عالیه -واقعا
نتیجه فوقالعادهایه
-جدی میگی -جفت کردن حتی یه زوج هم سخته
این تاثیر گذاره
و اینطوری،
برندهای که میتونه تو خونه پیوند بمونه...
تو توسکانی، ایتالیا، جایی که ساکنین برای پیدا کردن سرنوشتشون رفتن،
هست...
(یه لحظه هیجانانگیز)
اون...
پروفسور پارک جی سونه
(پارک جی سون، (کسی که همیشه تو استدلالهاش جدی بود
(ضد حال خوردن ولی نمیتونن انکارش کنن)
بفرما
باید...
برای سفر دو شبه بری
(هزینه پرواز با خودشه)
فقط برای دو شب
(فقط کوپن اقامت ۲ شبه بهش داده میشه)
حالا نتیجه همه رو میدونیم
بودن تو پیوند قلبها چطور بود؟
"من تا حالا اینقدر برای عشق کسی خوشحال شده بودم..."
"که اینقدر تشویقش کنم؟"
-درسته؟ -من همش...
این سوالو وقتی تو پیوند قلبها بودم از خودم میپرسیدم
"من باید با همچین آدمی ازدواج کنم"
تو این زمینه خیلی چیزا بهم یاد داد
و...
لحظات زیادی هست...
که آدما از ترس از عشق عقب میکشن
تماشای ساکنین پیوند قلبها...
باعث شد به وقتایی فکر کنم...
که ترسو بودم و احساساتی که...
حتی نمیدونستم دارم
فکر کنم الان بهتر میتونم...
راه خودمو برای رسیدن به خوشبختی پیدا کنم
-ممنون، پیوند قلبها -عالیه
و اینطوری، پیوند قلبها به پایان رسید
ممنون از بینندههایی که...
تا آخرش غرق تماشا بودن
آره، امیدوارم همه خوشحال باشن
-ممنون -ممنون
-ممنون -خداحافظ
لحظه آخر
منتظر صحنههای بعد از تیتراژ باشین ::::@AirenTeam::::
آيرني هاي عزيز، ممنون که تا آخر همراه ما بوديد (。♡‿♡。) ::::@AirenTeam::::
چطوره؟
اون سونگبوک دونگ بک سوک بود؟
-نورونگجی بک سوک؟ -نورونگجی بک سوک
نزدیکه
میخوای بریم؟
-واقعا؟ -آره، جدی میگم
همین الان به ذهنم رسید
-نزدیکه -من هستم
-میتونیم بریم -باشه
با همه؟
میتونیم یواشکی وسطش در بریم
-باشه -عالیه
-بزن بریم -باشه
خیلی خوب میشه اگه بتونیم دوباره از ایتالیا دیدن کنیم
-درسته؟ -آره
میتونیم دوباره جاهایی که رفتیم رو ببینیم
آره
فکر نکنم...
بتونیم از اون خونه تو ایتالیا دیدن کنیم
نه
-اون خونه... -اون...
ما تو ایتالیا قرار نذاشتیم
نه، دفعه بعد کارایی که نکردیم رو میکنیم
وقتی سه تایی بودیم، تو عقب نشسته بودی،
واسه همین خیلی کم حرف میزدی
درسته؟
راستش،
یه داستان خیلی خندهداره
فکر میکردم اون موقعها از من خوشت میومد
::::::::: برای دیدن برنامه و سریال های بیشتر به کانال تلگرام ما مراجعه کنید ::::::::: ::::@AirenTeam :آدرس کانال::::
واقعا؟
شاید میومد
الان اصلا شبیه خودت نبودی
اگه پیداش کنم،
-با هم بریم -باشه
-شنیدم شباش خیلی قشنگه -آره
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.