Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Arabic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
دگرديسي گياهيِ مادمازل فلورا
اسم من فلوراست.
و پيش از رفتن به سکوتِ گياهي
46روز با يک سرباز در نِمور زندگي کردم (پادگاني در بخش مرکزيِ شمال فرانسه که اکنون تبديل به منطقه توريستي شده)
به شکل باورنکردني حوصلهام سر رفته بود
اسمش شارل بود
ماه نوامبر بود
هيچکي رو نميشناختم
توي اتاق خواب يه پرده پلاستيکي بود
که بوي مواد شوينده صنعتي ميداد
اگه شارل بيشتر اونجا ميموند
کل روز خوابآلود نبودم
من چيزي حس نميکردم
هيج کاري نميکردم
فقط يه خورده آشپزي
خوراکيهاي خوشمزه.
من با شارل که مرد جذابي بود خوابيده بودم ولي خيلي از خدمت تو ارتش گلايه ميکرد
ولي خيلي از خدمت تو ارتش گلايه ميکرد
حتي بيشتر از قبل احساس خواب آلودگي کردم
اشياء نفرت انگيز بودند
نه کتابي داشتم
و نه پولي براي خريد اونها
تمام روز در انتظار غروب بودم
و غروب که ميشد، در انتظار روز بعد
مسخره ست که تو اين مسائل چقدر همه چي لغزنده ميشه
نميخواستم خودم رو مجبور به حرکت کنم
داشتم مجلات قديمي رو ميخوندم با موضوعات آزاد
اونها از زنان سرد صحبت ميکردن
و داستانهايي با شخصيتهاي بيروح
اما چرا هميشه زنان سرد و بيروح هستن و بقيه اينجور نيستن
همينجور طول کشيد
و چقدر هم کند و ملال آور بود.
شارل داشت سرم فرياد ميزد چون داشتم از تخت ميانداختمش پايين.
چقدر غرغرو بود
وقتي امواج راديو تداخل پيدا ميکردند غر ميزد
وقتي تخم مرغهاي آب پز، سفت ميشدند غر ميزد
حتي حوصلهاش هم نداشتم
شارل ساعت هفت بيرون مي رفت، ظهر برمي گشت،
ساعت يک دوباره ميرفت ساعت هفت برميگشت.
ساعت هشت ميرفت نيمه شب برميگشت
براي آماده باش شبانه. بايد به حالش تاسف ميخوردم
اما بعد...
چه بطالتي
خونه خالي بود
و تنها يه پيرزن غمگين
و يه فروشنده گوشت خوک ساکن بودن
و خوشبختانه...
يه گياه سر سبز
من...
هرگز توي روستا زندگي نکرده بودم
عصرها فقط عصرها
نسيم ملايمي در قسمت شمالي رود loing ميوزيد (رودخانهاي در مرکز فرانسه)
رودخانه به حرکت درآمده بود
کنارههاي رودخانه بوي درختچه ليمو مي داد.
و اگه نميدونستم که ممکنه از نوشيدن آب کثيف بميرم
همهي اين پيچوخمهاي گلآلود را مينوشيدم
در حالي که به جزاير کوچک نوکتيز چسبيده بودم
ديگه هرگز به آدمها نگاه نکردم
فقط گياهان
من به بوي نمِ زير پل خو گرفته بودم
اگه فقط شارل ميتونست حرف بزنه...
ولي بينيش تو بازي بوکس شکسته بود
تنها لباس غير نظامي اون
يه لباس نايلوني از جنس پشم گوسفند با جيبهاي روي زانو بود
بعض وقتها سر غذا به اين فکر ميکردم
اگه اون انسان جاوهاي نبود (انسان جاوهاي يکي از نخستين نمونههاي شناختهشده انسان راستقامت در علم قوم شناسي)
اون چيزي که قوم شناسان دنبالش هستن
آيا چنين صورت پهني داشت
و چنين پوست پر از حفره اي
به خودم گفتم امکان نداره
فردا وسايلم رو جمع ميکنم
به پاريس برمي گردم، خيابان هجدهم گوادلوپ
و اتوبوس ها رو خواهم ديد.
اما براي اون
بايد خودم رو وادار به تصميم گيري ميکردم
و نتونستم تصميمي بگيرم
بنابراين تو موندم Nemours
و غير از اينها، بايد اونجا بودم تا اون قهوه اش رو بنوشه
بعد غذا
شارل مقدار زيادي قهوه نوشيد
من ازش متنفرم
اول از همه اينکه من از اين چيزي که ميخوريم خوشم نمياد
مغذي نيست
شما رو عصبي ميکنه
اما شارل قهوه رو دوست داره اون هرگز چاي يا عرق کاسني نمينوشه
اون ميگه يه فنجون قهوه دبش به من بده
من رو ياد مادربزرگم ميندازه
ما پول زيادي براي قهوه خرج ميکرديم
اون بود که با ليست مواد غذايي براي خريد ميرفت
ما هرگز کره و روغن حيواني نخورديم
Végétalplase"فقط از يا"Lagarino" خريد ميکرديم (فروشگاه هاي مواد غذايي ارگانيک و گلخانه اي)
مواد غذايي حال بهم زني مثل اينها
مردم رو ميکشه
پارسال تو روزنامه خوندم که
هزاران هلندي به خاطر انتشار اون (گازها) جان باختن
و با اين حال اونها بيشتر از آمريکاييها کشاورزي ميکنن
اما شارل چيزهايي که تو روزنامه ميخونه رو باور نداره
براي اينکه اون نظرش رو عوض کنه زمان بيشتري لازمه
کارهايي
توسط من انجام شد
با هدايت من.
من تصور ميکردم
که اونها چيزي رو از من پنهون ميکنن
خوشبختانه آب وجود داشت
هر شب به کرانههاي خيس و مرطوب اونجا ميرفتم
اونجا مثل يک خلاء زماني بود
اينجا جاييه که زمين تبديل به گل شده
و گل تبديل به آب
ميدونستم که روزي اين نواي درخشان
(مثل خون) در رگهايم جريان پيدا ميکنه
در حال بهبودي بودم
اين يک بازگشت جنيني به زندگي بود
و ذهنم بيدار شده بود
مثل قورباغه هاي کوچک که جست و خيز ميکردند
روز يکشنبه...
بعد از مراسم کليسا که شارل منو با خودش کشوند اونجا...
بين دو نيروي متضاد قرارگرفتم
شارل گفت
کار يک شرِ گريزناپذير است
و او ساعتها در مورد کتابچه دستورالعمل نظامي خود فکر ميکرد.
گاهي اوقات...
به من توجه ميکرد
اما
متأسفانه براي هر کاري زماني وجود داشت
درسته؟
اون روز
من دويدم
کشش آب رو حس کردم.
مجبور شدم به رودخونه برم
رفتم کنار رودخونه و خودم رو پيدا کردم
وقتي برگشتم خونه شارل بدون اينکه چيزي بگه مشغول خوردن بود
اصولي
بهداشتي
به صرفه
سکوت بزرگي در وجودم برپا شد
به طور شگفت انگيزي گياهي بود
ديگه به اين دنيا تعلق نداشتم
خداحافظ خواهرم
همون که توي خشکشويي کار ميکرد
خداحافظ ليموناد
و کفشهاي واکس خورده
روز بعد
شارل تا حدي به فکر فرو رفت
به من نگاه کرد و گفت:
آه! يک زن زيبا
اما از اون جلوتر نرفت
پس رفتم پايين...
در نهايت
براي آخرين بار
پاهام سنگين شده بود
بايد اونها رو از زمين بيرون مي کشيدم
ميدونستم شارل تعقيبم ميکنه
برام مهم نبود
من قرار بود به رودخانه loing برم
بالاخره به حياتم ادامه خواهم داد
در پوسته ي واقعي خودم، که آب آن را در برگرفته.
ساعت يکه شارل داد و بيداد کرد
نهار کِي آماده ميشه؟
از خودم ميپرسم
اين مسخره ست حالا ميبيني، به هر حال دنيا همينه
باور نميکنم امکان نداره!
ديگه تو خونه قهوه نداريم سيب زميني هم نيست
چه بي مسئوليتي!
من
بي تفاوت
بي عاطفه
تو ميتونستي يه سرباز عجيب غريب بشي دختر بيچاره من
من نگاهت ميکردم
باورنکردنيه من اينجا چيکار ميکنم؟
زندگي در جامعه...
چيزي نيست که تو فکر ميکني
يه مدت بيا پادگان اگه ميخواي سختي بکشي
اوه زنها ...
هر چه قدر هم تغيير کنند به همون شکل پيشين باقي ميمونند.
من تبديل به برگ شدم....
شاخه
سر سبز و شني بودم...
به وظايف خودت آگاه باش
دارم بهت ميگم به نفع خودته
واقعا برام مهم نيست
تو نياز به نظم داري.
تو بايد سزاوار جامعه باشي بله سزاوار جامعه
من بيخيال شدم
پس مثل يه تيکه چوب خشک همينجا بمون اگه اين کار خوشحالت ميکنه
من ناهار نخوردم
آه زنها!
خداحافظ فلورا
به اين شکل جسم بيفايدهام رو عوض کردم
با برگ هايم
شاخههايم
و ريشههايم
زيرنويس:نويد مرداد 1402
دانلود در کانال: @FiveEasyPieces1
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.