Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
؛« او فکر میکرد، احمقا هرگز یک کلاغ هم ندیدن ولی واقعیت اینه از روی چهره آدما نمیشه همه چیز رو فهمید » ؛
«ریزو چیشویلی» نویسنده و فیلمنامه نویس گرجستانی
ترجمه و زیرنویس Cinematek.ir
پیشنهاد فیلم از letterboxd.com/rahmatizadeh
وقتی به آسمان نگاه می کنیم چه می بینیم ؟
- ببخشید - ببخشید
- بفرمایید - ممنونم
- خداحافظ - خدا حافظ
- باز شما - بازم معذرت می خوام
- اشتباه رفتم - بله ، منم
- دوباره خداحافظ - خداحافظ
- بازم اشتباه رفتم - بله بله
- خداحافظ - خداحافظ
خب حمله صاعقه و طوفان چجوریه
گئورگی، این مگنت، مثلا تویی
- سلام - سلام
- می بینی، دوباره همدیگه رو دیدیم - جالبه
شاید بهتره دفعه بعدی رو به شانس نسپاریم؟
من به شانس اعتقاد دارم
اون کافه جدیده روی پل سفید رو میشناسی؟
آره
- میشه فردا اونجا همدیگه رو ببینیم؛ چطوره؟ - آره میشه
- ساعت 8 خوبه؟ - باشه ساعت 8
-پس، فردا میبینمت - می بینمت
هر دو از همدیگه خوششون اومده
هر دو اونها تا الان تو عمرشون نه انقدر جسور بودن نه عجول
اما عشقی که امروز صبح دم ورودی مدرسه درون اونها جوانه زد
و همزمان در وجود هر دو قد کشید باعث از بین رفتن همه مانع ها شد
در راه خونه لیزا باید از چهاراه عبور میکرد
جایی که خیابان «پائولو یاشویلی» و «خیابان تیتسیان تابیدزه» به هم می رسن
در این چهارراه، چهار دوست زندگی می کردند
و اگر چه حرف زدن با انسانها برای اونا ممنوع بود
ولی اونا تصمیم گرفتن به لیزا کمک کنند چون لیزا در خطر بزرگی بود
هر چهارتا عاشق لیزا بودن که تقریباً هر روز از چهارراه اونجا عبور می کرد
اولین کسی که با لیزا صحبت کرد «نهال کوچک» بود
نهــال به لیزا گفت
که در اون لحظه فوق العاده
وقتی به مرد جوان بله گفت
یک «چشم بد»، داشته اونها رو میدیده
؛ «دوربیـن مداربسته»، دوست بعدی بود که با لیزا صحبت کرد
و به او گفت که از طرف «چشــم بــد»، نفرین شده
دوست سوم یک «ناودون باران قدیمی» بود
؛ «ناودون» به لیزا گفت که
صبح روز بعد که از خواب بیدار میشه قیافه اش تغییر خواهد کرد
؛ «بـاد» قرار بود بقیه ماجرا رو به لیزا بگه که ... ؛
یه ماشین بین لیزا و «بــاد» ایستاد
و دیگه لیزا حرف «بــاد» رو نشنید
لیزا ترسید و رفت
ماشین هم رفت
مایا
لیزا به مایا گفت که با مرد جوانی آشنا شده
و قراره روز بعد با هم ملاقات کنن
و بعدش اتفاقی که تو چهارراه براش افتاد رو تعریف کرد
همه حرفهای نهال و ناودون و ... رو گفت
و اینکه که «بــاد» قرار بوده یه چیزی بهش بگه و نتونسته بشنوه
؛ «بــاد» می خواست بگه :
که لیزا تنها کسی نیست که روز بعد با ظاهری متفاوت از خواب بیدار می شه
بلکه پسر جوان هم همین اتفاق براش خواهد افتاد
و صاحب «چشــم بد» این نفرین رو برای لیزا و گئورگی مقدر کرده
اونا دیگه هیچ وقت همدیگر رو پیدا نمیکنند و برای همین تا همیشه عذاب خواهند کشید
امیدوارم نترسیده باشی؟
نترس
ببین
طلسم ها برای قدیم بوده
اینا مال مادربزرگمه
وقتی بچه بودم، یک بار هم من نفرین شده بودم
و مادربزرگم گفت که اینا، ازم محافظت میکنه
« توجـــــــه »
مخاطـــب عزیز
لطفاً پس از شنیدن اولین صدای زنگ چشمان خود را ببندید
با شنیدن صدای زنگ دوم دوباره چشمان خود را باز کنید
آماده اید؟
چشماتون رو ببندید
گئورگی فکر کرد قبل از تمرین نیازی به دوش گرفتن نیست
بهتره بعد تمرین و قبل از رفتن به کافه دوش بگیره و لباسهاش رو عوض کنه
می خواست صورتش رو بشوره
شیر آب رو باز کرد
دستاش رو زیر آب گرفت و به آینه نگاه کرد
دستاش که پر از آب بود خشک شون زد
نه خودش نه بدنش نمی دونستن باید چه واکنشی نشون بدن
یه سوزشی در گردنش احساس کرد
سرش رو کمی به چپ چرخوند
و به آینه نگاه کرد
داشت از حال میرفت که یهو
یادش افتاد رو پیانو هم یک آینه دیگه هست
فکر کرد ایراد از آینه است
آینه کوچک روی پیانو رو برداشت و به حمام برد
نگاه کرد ... چرخید ... به عقب نگاه کرد
نتونست خودش رو تو آینه پیدا کنه
نمی تونست نفس بکشه و تقریبا داشت غش میگرد
اما مسواک نجاتش داد
مسواک رو با دستش شکوند
تا حالا مسواک رو با یک دست شکوندید؟
غیرممکنه
گردنش اونقدر درد میکرد که سیاه شد بود
سه کلمه گفت
شوره، کوسه، ماسه Salt, shark, sand
بهشون میگم مریض شده و گلو درد داره
نمیتونه صحبت کنه
شیفت ات هم من به جات وامیستم
کار دیگه ای از دستم برمیاد؟
مایا سعی کرد لیزا رو آروم کنه
تشویقش کرد که به ملاقات پسره بره
تا بهش بگه چه اتفاقی افتاده
و سعی کنه بهش توضیح بده
اینطور که معلومه پسر خوبیه و بعد گفتن همه ماجرا بهش
حتما حرفهای لیزا رو باور میکنه
کاغذهای مربوط به مالیات رو یادم رفت
ممنون
گئورگی رفت بیرون و به هر جسم آینه ای
که ظاهرش رو منعکس میکرد نگاه میکرد
اما هربار که نگاه میکرد از یافتن خود قبلی ش ناامیدتر میشد
میتونم کمک تون کنم؟
چیزی لازم داری جوون؟
خورشید، کیکی به اسم خورشید دارین؟
نه امروز ندارم
بچه ها، بیایید شروع کنیم
یالا بچه ها یالا
بیاید شروع کنیم ، آماده ایم
بدو دیگه
ببخشید اینجا چیکار میکنید؟
افراد غریبه اجازه حضور در اینجا رو ندارن لطفا سریعتر برید
متاسفم
نفرین روی دیگری هم از خود نشان داد
که «بــاد» نتونست به لیزا بگه
نفرین اینطور بوده که
لیزا و گئورگی، هر دو مهمترین دانش و استعدادشون رو هم از دست میدن
لیزا: پزشکی و گئورگی: فوتبال
رفیق میشه لطفا توپ رو برامون بندازی
ممنون
مطمئنم که مسموم شدم برای همین دچار تهوم شدم
یه ذره می خوابم و وقتی بیدار بشم همه چیز اکی شده
لیزا سعی کرد درس بخونه، اما چیزی نمی فهمید
متوجه شد هر چی تو دانشگاه یاد گرفته بوده یادش رفته
مایا، لیزا رو که گریه می کرد دلداری داد و بهش گفت
احتمالاً این به خاطر استرس زیاده و متقاعدش کرد بره سر قرار
برو ، ادامه بده نه اونجا نه
ادامه بده ، یکم دیگه ، یکم دیگه
خب
نه ادامه بده ...
وایستا
نه ، ادامه بده ، ادامه بده
آره ، همونجا بزارش
پشت میزها خوب میشه
خورشید هم این شکلی غروب میکنه
مگه فرقی هم میکنه؟
نمیکنه؟ اکی
لیزا تلاش کرد بفهمه چرا گئورگی نیومده کافه
و به نتیجه ای نرسید جز اینکه اتفاقی براش افتاده باشه
و اینکه اون منصرف شده رو به ذهنش راه نداد
از دیروز ، به همه چیز شک کرد جز گئورگی
اولین باری که گئورگی 4 تا آبجو خورد 18 سالش بود
و امروز دومین بار بود
درست مانند لیزا، او هم نمیتونست باور کنه لیزا بدون دلیل نیومده باشه
برای همین او هم نگران لیزا بود
وقتی کسی رو دوست داری نگرانش می شی
ببخشید
سلام
لیزا خونه است؟
نه ، نیستش
- الان میرم - موفق باشی
گئورگی ، گئورگی
گئورگی نیست؟
نه ،گئورگی نیستش
بعضی وقتها بهمون توپ قرض میداد
اما الان نیستش
به دنبال فردی جهت کار با دستگاه بستنی ساز هستیم
بستنی
بستنی شکلاتی 1 لاری
بستنی وانیلی 1 لاری
بستنی دو نفره 2 لاری
از اونجا که لیزا دیگه نمیتونست تو داروخانه کار کنه
دنبال یه کار جدید بود
تصمیم گرفت در همون کافه مشغول به کار بشه به امید اینکه گئورگی رو ببینه
به ذهنش نرسیده بود که ممکنه نفرین روی گئورگی هم اثر کرده باشه
و فکر میکرد نیومدنش لابد به خاطر بیماریه
و فکر میکرد به محض خوب شدن میاد کافه
تنها چند هفته تا شروع جام جهانی فوتبال باقی مونده
کافه تقریبا آماده است و پرده نمایش در جای مناسب قرار داده شده
صاحب کافه فقط کافیه پروژکتور رو بزاره
در کوتایسی (شهری در گرجستان) تقریبا عصر دیگه تموم شده بود
و داشت شب میشد
لطفا دوتا خاچاپوری (یکی از غذاهای گرجی)
میشه چهار لاری
پس همون یکی بدید
- ممنونم - شب خوش
هی رفیق
رفیق! یک دقیقه بیا اینجا
بله تو. لطفا بیا اینجا
من یکم کمک لازم دارم
میخوام اینا رو ببرم روی پل
میدونی این چیه؟
اگه بتونی دو دقیقه آویزون باشی یک غذای مجانی مهمون منی
صبر کن صبر کن
حالا
یه رازی داره
من اینجا کافه باز کردم اما کسی نمیاد
دنبال یه آدمی ام
یکی که بشه بهش اعتماد کرد
به طور اتفاقی، تو اون آدم نیستی؟
به هر حال من همیشه اونجا وایستادم
حداقلش اینه پول غذام درمیاد
البته وقتی لیزا بیاد و من کارم این باشه یکم باعث خجالته
اما اینکه خودش هم این همه مدت پیداش نشده بود شرم آوره
یه چیزای عجیبی از اون زن شنیدم
ظاهراً تنها کسی هست که میتونه طلسم رو باطل کنه
باید بری مدرسه موسیقی دیدنش
اونجا زیلوفون و پیانو درس میده
بهش بگو دوست منی منتظرته
اسمش چیه؟
پنج لاری ، بچه ها یک شانس پنج لاری
اگر دو دقیقه آویزون باشی 100 لاری کاسب میشی
دوست دارم امتحان کنم
پنج لاری لطفا
- دو دقیقه ، درسته؟ - آره
حالا
سلام
یه سوال داریم
احیانا نخ ماهیگیری ندارید؟
دوباره بهتون پسش میدیم
سلام
یه سوال داریم
احیانا نخ ماهیگیری ندارید؟
دوباره بهتون پسش میدیم
بذار ببینم
زمان گذشت و لیزا و گئورگی هر روز همدیگه رو میدیدن
و در عین حال، روزها رو در انتظار همدیگه سپری میکردن
در همین حین
یه کارگردانی به اسم «نینو چلیدزه» و فیلمبرداری به اسم «ایراکلی سولاکولیدزه» ؛
و عکاسی به نام «آنا اودیکادزه» با هم قرار داشتند
پنج ساله که نینو و ایراکلی روی یک فیلمی کار می کنند به اسم
« بــــاد، سگ های ولگرد را نوازش میکند »
فقط فیلمبرداری صحنه های پایانی ش مونده
فیلمبرداری از پرتره شش زوج عاشق
این کار آنا بود که زوج ها رو پیدا کنه
نینو برای آنا توضیح داد که چه نوع زوج هایی رو لازم داره
ایراکلی ازش خواست 50 زوج رو پیدا کنه
تا بتونن از بین اونا شش زوج رو انتخاب کنن
باید زوج هایی باشن که به اندازه کافی جذاب باشن
بهش توضیح داد که چرا میخوان به جای دیجیتال
با 16 میلیمتری، آنالوگ فیلمبرداری کنن
ایراکلی بهش گفت که از مدتها قبل با نینو کار میکرده
نینو رفته بود تو فکر
داشت فکر میکرد چون هنوز مطمئن نبود
که کاری که بعدا قراره از آب دربیاد آیا همونه که میخواست
بعدش به آنا و ایراکلی مربا تعارف کرد
ایراکلی پرسید: «این همون مربا ست؟» ؛
نینو گفت: «بله همینطوره» ؛
امروز جام جهانی فوتبال آغاز می شه
کوتایسی، مانند هر شهر دیگه ای، در انتظار فوتبال های مهمه
گئورگی از طرفدارای تیم آرژانتینه
و با انتظار برد منتظر شروع جام جهانیه
- سلام، من لیزا هستم ، دوست مایا - بله الان میام
- سلام تنگو، کتی اینجا نیست؟ - اتاق 24 رو ببین
کتی ، میتونی یه لحظه بیای؟
- کتی، ایشون میخواد للا رو ببینه - سلام، الان خدمت میرسم
کتی، تویی، یک لحظه صبر کن
لادو ادامه بده
للا ، این همون خانمی هست که درباره ش بهت گفتم
من میرم دیگه
دو دقیقه به من وقت بدید
لادو ، وسایل رو جمع کن
وسایلش رو جمع کنه میتونیم شروع کنیم
- خداحافظ - خداحافظ لادو
بفرمایید داخل لطفا
قهوه یا کارت؟
؛ «واردی» سگ محله طرفدار بزرگ فوتباله به ویژه طرفدار تیم ملی انگلیس
منتظر دوستش «مرتسخالا» است
اونا قصد داشتن با هم بازی افتتاحیه جام جهانی رو تماشا کنن
دوستش نیومد و با ناراحتی رفت سمت آبجو فروشی
در همین حین، در کافه پل سفید
اونا منتظر اولین طرفدارای فوتبال بودن ولی ... ؛
نمیشه هیچی دید اصلا کی برای تماشای فوتبال اینجا میاد آخه؟
آخرشم همین بستنی تو تنها امیدمونه تو این تابستون
در کوتایسی معمولا فوتبال رو در دو جا تماشا میکنن
این آقا احتمالا به یکی از این دو جا خواهد رفت
از دهه 60 طرفدارای فوتبال دوست دارن تو آبجو فروشی پل قرمز جمع بشن
تو این مکان بود که بازی ها رو یا تماشا میکردن یا از رادیو میشنیدن
و بازیهای خارج از خونه تیم «ترپدو کوتایسی» رو دنبال میکردن
و البته بازی های دیگه مثل جام های جهانی یا فوتبال اروپا یا حتی آمریکا
مرتسخالا (سگ) هم می خواست بازی رو اینجا تماشا کنه
برای همین نرفته بود پیش واردی (سگ)
میدونست که واردی اینجا نمیاد
بعداً خواهیم فهمید چرا واردی اینجا نمیاد
با اینکه همیشه تو تابستان، اینجا یه نسیم خنک از رودخانه ریونی می وزه
صفحه نمایش بزرگ داره، و فضای کافی برای همه هست و آبجو هاش تگری ه
ممنون نلی
- فیلم چطور پیش میره، نینو؟ - همه چی خوبه، ممنون نلی
یه بار ، وقتی نینو هنوز در دانشگاه درس میخوند با این صحنه مواجه شد که
شب، در پارکی، مردی گریه کنان در حال جویدن شکوفه های یاس بود
مکان دومی که در کوتایسی مردم به طور سنتی اونجا فوتبال تماشا می کنن
پشت تئاتر لادو مسخیشویلی ه
اینجا عمدتا محلی ها و کارکنان تئاتر دور هم جمع می شن
این یک سنت قدیمیه
مدتها پیش «تورپدو کوتایسی» در یک بازی خارج از خونه مقابل «دینامو تفلیس» قرار گرفت
هیچ تلویزیونی تو شهر بازی رو نشون نمیداد
فقط یک رادیو ، در یک کارگاه آموزشی پشت تئاتر، وجود داشت
صداي راديو هم ميشد تو خيابان شنيد و كم كم مردم جمع شدن
اون شب «تورپدو» یک پیروزی تاریخی داشت
و از اون زمان تماشای فوتبال در اینجا به یک سنت تبدیل شد
الان نه اون کارگاه هست و نه اونایی که داستان یادشونه
اما سنت همیشه سنت میمونه
برای مثال واردی (سگ)، هرگز به این سنت پشت نکرده
اگرچه دوستانش پل قرمز رو ترجیح میدن اما او همیشه برای تماشا به اینجا می آد
آرژانتین
پایان بخش اول
بخش دوم
یه بار جیوکوندا رو در بازار کوتایسی دیدم، او در حال فروش گیاهان دارویی بود
«لیوان چلیدزه» از «داستانی فراموش شده توسط همه» ؛
بد نیست اشاره کنیم که
رویدادهایی که میبینم چه زمانی رخ دادن
زمانه فعلی ما حقیقتا زمانه بی رحمی ه
شک ندارم که بعدها
از زمانه ما به عنوان یکی از خشن ترین دورانها توسط آیندگان یاد میشه
نمیشه تصور کرد که
مردم چطور زندگی روزمره خودشون رو میگذرونن
در حالی که در همون زمان جنایات بزرگی انجام میشه
آیندگان، برای این حجم از بی تفاوتی ما به آنچه در اطرافمون میگذشته
نمیتونن دلیلی پیدا کنن
برای مثال، نحوه برخوردمون با حیوانات
در کل تاریخ بی سابقه است
آتش سوزی های جنگل ها
آتش سوزی که منشا ش، حرص و طمع ه
در آتش سازی اون سال حدود 1 میلیارد و 250 هزار موجود زنده مردن
یک میلیـــارد و 250 هــزار
بی شمار از این اتفاق ها هست
اما شاید همین یکی کافیه
حالا تقریبا میدونید که روایت داستان ما
تو چه زمونه ای داره روایت میشه
و البته طبق معمول این حرفها رو نزارید بچه ها بشنوند
بگذریم ... به روایت داستان برمیگردیم
امروز اولین بازی مرحله یک چهارم نهایی ه
و یواش یواش سگ ها دارن میان برای تماشای بازی ها
گیشرا میره بالای تپه که اونجا بازی ها رو با دوستاش تماشا کنه
مارزیپانا میره پل قرمز
واردی هم که البته میره پشت سالن تئاتر
خراخورا چطور؟
خراخورا تصمیم نگرفته داره فکراشو میکنه
لیزا رفته بازار تا مواد لازم برای پخت خاچاپوری رو بخره
دستور العملیه که از مادر بزرگش یاد گرفته و همیشه همونطور درستش میکنه
به نظرم آبی ها (اشاره به تیم آرژانتین) بهترند
گئورگی، من برای نظرت احترام قائلم اما فکر کنم در اشتباهی
قدیم، آبی ها رو دوست داشتم اما دیگه نه
شایدم من در اشتباهم شایدم تو
باید دید
خواهیم دید
- سلام - سلام
- یازده تا بستنی میخواستیم لطفا - حتما
بستنی هنوز آماده نیست
اگر میخواید یک ساعت صبر کنید حاضر میشه
یه چند لحظه
باشه منتظر میمونیم
9 ، 10 ، 11
مشتری که زیاد نداریم الانم که 11 تا بچه اومدن
لیزا یادش رفته بستنی رو آماده کنه
امروز یه بازی مهم هست
باید تابلو رو نصب کنیم؟
گئورگی، من باید برم امروز هم که فوتبال داره
از اینکه تنهات میزارم متاسفم اما چاره ای ندارم
شاید یه عده بیان میتونی پروژکتور رو روشن کنی؟
و آخرش دوباره خاموش کنی؟ عجله دارم، ممنون
صندلی هم یادت نره
- شب خوش - شب خوش
- میشه اینجا بشینم؟ - بله حتما
- نوشیدنی میل دارید؟ - یه آبجو، لطفا
- شما اونجا کار میکنید درسته؟ - بله
ممنون. خاچاپوری آوردم میشه اینجا بخورم؟
بله، ولی یه دقیقه صبر کنید منم با خودم خاچاپوری آوردم
خودم پختم شاید بهتر باشه با هم بخوریمش
با کمال میل
امیدوارم خوب شده باشه
دستور پخت مادربزرگمه
شرط می بندم که خوب شده ولی من همیشه از نونوایی میگیرم
احتمالا این طعم بهتری داره
چی بود
آنا که داشت تو پارک قدم میزد لیزا و گئورگی رو دید
فکر کرد که اونا میتونن پنجاهمین زوج ی باشن که برای فیلمبرداری میخواست
رفت و درباره فیلم با اون دو، حرف زد
لیزا و گئورگی گفتند که تازه همدیگه رو دیدن
اما آنا اصرار که بزاره یه عکس ازشون بگیره و قول داد که انتخابشون نکنه
ولی در واقع اون داشت کارش رو میکرد
من واقعا بهش احتیاج دارم
فقط یه عکس چند ثانیه بیشتر طول نمی کشه
ما واقعاً نمی توانیم کمک تون کنیم
مناسب کار شما نیستیم
ما حتی همدیگر رو هم نمی شناسیم
نه لیزا و نه گئورگی دوست نداشتن کمک شون رو دریغ کنند
برای همین موافقت کردن
در اون روز، آرژانتین تیم مقابل رو 5-1 شکست داد
لیزا و گئورگی سرانجام همو ملاقات کردند، اما همدیگر رو نشناختن
میدونی تئاتر کجاست؟
سمت راست رو همینطور برید
بعدش یه خیابون باریک سمت راست هست همینطور اونو ادامه بده
بعد میرسی سر دوراهی
سمت راست رو برو از کنار کنیسه که رد شدی
باز هم ادامه بده
تا به خیابون «تسوانکوویلا» برسی
سمت چپ ت یه پله آهنی هست
با احتیاط ازش رد شو
بعد که از پل هم رد شدی
اونجا یه دشت هست اونجا دیگه میرسی
اونجا یه عده ورزش های آبی انجام میدن
مثل همان ورزشی که «زازا نادیرادزه» انجام میداد («زازا نادیرادزه» ورزشکار گرجی در رشته کایاک )
اونجاها رو خوب میشناسم مادربزرگم اونجا زندگی می کرد
بچه که بودم زیاد اونجا میرفتیم
مادربزرگم منو عاشق فوتبال کرد
تابستونا از روی دیوار قدیمی میپردیم تو آب
البته بقیه میپریدن من میترسیدم و نمیپریدم
همونجا سمت راست ات تئاتر قدیمی هست
در یک دقیقه سه کوکی بخورید، 50 لاری برنده شید یه شانس 5 لاری
فکر کن همه شهر رو برف گرفته
دونه های برف داره آروم میاد پایین
همه دارن قدم های آهسته برمیدارن
ولی بچه ها همه جا دارن برف بازی می کن
اون زمان ماشین تو تفلیس خیلی کم بود
خیلی کم کسی سوار ماشین میشد همه از روندن در برف میترسیدن
از دور می شد صدای کلاغها رو شنید
وقتایی که برف می اومد همیشه از وسط جاده میرفتیم
هوا تمیز بود
ریه هامون رو پر میکردیم از هوای تازه
خیلی دوست داشتم زمستونا برم بیرون
هوا سرد بود ولی آدم سردش نمیشد
دیگه حالا اصلا اون زمستونا رو آدم نمیبینه
اون زمانا تفلیس یه شهر خیلی آروم بود
میرفتی تو خیابون همه چیز آروم بود
زمستون ها خلاصه این شکلی بود تقریبا همه ی زمستونا برف می اومد
نینو اون روز خیلی کار کرده بود و داشت برمیگشت خونه؛ نزدیکای خونش بود که ... ؛
تصمیم گرفت مجدد برگرده استودیو
کل شب رو کار کرد و صبح، با ایراکلی تماس گرفت و بهش گفت
شش زوج رو انتخاب کرده و فیلمبرداری رو شروع خواهند کرد
چی شده؟ شب رو اینجا بودی؟
نه زود رسیدم اینجا خوابم برد
گوش کن امروز تولد همسرمه
یه کیک سفارش دادم نمیتونم برم بگیرم
شماها بهم کمک کنید
- میتونی رانندگی کنی؟ - بله
پس تو رانندگی کن لیزا کیک رو نگه داره
بیا این سوییچ
- سلام - سلام
- امیدوارم خوشتون بیاد - ممنونم
اگه دوست دارید کیک های دیگه هم هست بخواید امتحان کنید
امروز کیک های خوبی داریم
این چه کیکی ه؟
این با شکلات و گلابی جنگلی درست شده
- جالبه - ممنون
الان میام
- خوبی؟ - ممنون
- تو چطوری؟ چه خبر؟ - یکم اوضاع بهم ریخته است ولی اکیه
نینو و ایراکلی در حال برنامه ریزی برای فیلمبرداری زوج بعدی بودن
نینو می خواست خیلی زود شروع کنه
اما ایراکلی متقاعدش کرد که بعد از ظهر بهتره
ایراکلی اینو از سر تنبلی و صبح زود بیدار شدن نگفت
او میخواست بهترین زاویه نور رو برای فیلمبرداری داشته باشه
نینو مدتی طول کشید تا لیزا و گئورگی رو برای فیلمبرداری متقاعد کنه
نینو تو بچگی ش تو متقاعد کردن آدمها خوب بوده
و حالا دیگه استاد این مساله شده
برای همین وقتی این دو بهش «نه» گفتن خیلی نگران مساله نبود
تقریبا همه چیز برای شروع فیلمبرداری آماده است
و نینو فقط باید پس زمینه مناسب لیزا و گئورگی رو انتخاب کنه
این وسط یه اتفاق برای لادو افتاد که هر دستیار فیلمبرداری ترس ش رو داره
- ایراکلی، لادو مشکل داره - اجازه بده ببینم
-چی شده لادو؟ - فکر کنم فیلمها رو نیاوردم
بزار ببینم
کاری از دستمون برنمیاد
- تو استودیو ه - باید بری بیاری
نینو فیلمها نیست و باید کمی معطل بشیم
آماده باشید لطفا
به من نگاه کنید
سر کمی بالا
رو به دوربین
توجه اینجا باشه لطفا
گاهی آدما لاقل همون کاری که دوست دارن رو، انجامش میدن
امروز فیناله و آرژانتین بازی می کنه
گئورگی خیلی دلش میخواست بازی رو ببینه
با این حال از لیزا پرسید که میتونه اونو تا خونه همراهی کنه؟
لیزا هم موافقت کرد
اگه میخوای بازی رو ببینی میتونی بمونی بازی رو ببینی
نه ، نه ، بریم
تنها چند ثانیه تا آخر بازی باقی مونده بود
آرژانتین با نتیجه 3-1 جلو بود و دیگه هیچ شکی تو پیروزی ش نبود
داور ساعتش رو نگاه کرد و با سوت خودش اعلام کرد که آرژانتین قهرمان جهان شده
میلیون ها طرفدار در سراسر جهان و البته در کوتایسی در حال شادمانی بودن
همه چیز همونطور که باید، اتفاق افتاد
گئورگی هم میخواد خوشحالی کنه اما بروز نمیده
ایراکلی حس کرد که که نینو از لوکیشن راضی نیست
و فهمید که نینو میخواد این زوج رو جای دیگه فیلم شون رو بگیره
- تا حالا از کوه خواملی بالا رفتی؟ - نه ، تو چی؟
تا حالا نه ولی برنامه دارم برم
- میدونی اونجا چی کشف شده؟ - چی؟
یه غار اونجاست
باید اعتراف کنم اغلب بهش فکر میکنم که به بچه هام چی بگم
درباره این حجم از وحشگیری جهان و خنثی بودن ما
وقتی ازم بپرسن وقتی این اتفاق ها می افتاد تو چیکار کردی؟
میدونم که اونا میپرسن و من هیچ جوابی ندارم بهشون بدم
چی باید بگم؟ اینکه من داشتم فیلم میساختم؟
برای دیدن فیلم، باید فیلم رو ظاهر کرد
لادو فیلم رو میبره لابراتوار
خواست نینو این بود که فیلم رو برای اولین بار با زوج ها تماشا کنه
ایراکلی مخالف بود، اما بعد قبول کرد
آنا، مسئولیت دعوت زوج ها رو به عهده گرفت
عصر، به موقع همگی تو سینما جمع شدن
فقط ایراکلی دیر کرد
ببخشید دیر کردم
- ایراکلی شروع کنیم؟ - بله
تصاویر زوج ها یکی پس از دیگری
نینو به فکر فرو رفته بود؛ ایراکلی خوشحال بود؛ و آنا استرس داشت
لادو هم مثل آنا کمی استرس داشت
لیزا و گئورگی یه چیزایی حس کرده بودن
بخش مربوط به اونا آخر بود و پنج دقیقه ای باید صبر میکردن
و اینجا بود که اون اتفاقی که باید می افتاد، افتــــاد
لیزا و گئورگی درجا همه چیزو فهمیدن
بعد از نمایش فیلم اونا از تیم فیلمسازی خیلی تشکر کردن
و گفتن بدون اونا این اتفاق نمیتونست رخ بده
همونطور که می بینید، لیزا و گئورگی همدیگه رو پیدا کردن
اینجا دیگه داستان ما تموم میشه
و برمیگردیم به ماجراهای ریز و درشت نه اونقدر هیجان انگیز روزمره اطرافمون
دیدید که چه داستانی در شهر ما رخ داد
حالا بعد از یک تامل خوب میتونیم بریم فیلم رو مرور کنیم
چیزایی زیادی هست که بشه بهشون تردید کرد
نه فقط درباره بخش تغییر چهره و اینکه بگیم این داستان غیرممکنه
بلکه بهتره سوالهای دیگه بپرسیم: اینکه لیزا چرا به فال گیری قهوه اعتقاد داشت؟
چرا لیزا و گئورگی همه چیز رو فراموش کردن؟
یا چرا نه لیزا و نه گئورگی اقدامی نکردن ... ؛
یا اونا حداقل میتونستن که ... ؛
من متوجه نمیشم
اما عجیب تر و باورنکردنی تر اینکه چطور نویسنده ها، چنین داستانهایی برای روایت انتخاب میکنن
اعتراف می کنم که از درک من خارج ه
اولاً، هیچ فایده ای برای جامعه نداره
ثانیاً بازم فایده ای نداره
با وجود همه اینا
و دلیل های 1 و 2 و 3 آوردن
شاید همچنان جایی پیدا بشه که اتفاقات عجیب درش رخ بده
و اگه یکم با دقت در بحر این ماجرا بری حرفهایی برای گفتن داره
هرکی یه تفسیری میتونه داشته باشه
چنین داستانهایی به ندرت اتفاق می افته اما اتفاق می افته
پایان
ترجمه و زیرنویس Cinematek.ir
پیشنهاد فیلم از letterboxd.com/rahmatizadeh
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.