Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Catalan
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Chinese (Traditional)
Corsican
Croatian
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Polish
Portuguese (Brazil)
Portuguese (Portugal)
Punjabi
Quechua
Romanian
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Slovenian
Somali
Spanish
Spanish (Latin American)
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
به دلیل تصاویر و موضوعات مطرحشده این برنامه برای مخاطبان بزرگسال توصیه میشود
آنچه گذشت...
سینما تقدیم میکند www.30nama.com
« هـنـر خـوشـی »
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
ترجمه از «امــیــررضــا» ARZ_110_SUB@
دنبالم نیا
دیگه تحمل ندارم
خیلی اذیت میشم
دیگه نمیتونم این قسمت از بدنم رو تکون بدم. ببین
اگه دهنتون رو بپوشونید، میام کمکتون میکنم
چی؟
- اگه دهنتون رو بپوشونید، میام کمکتون... - اوه، بس کن!
اینقدر مسخره نباش، وسواس داری، مودی
نمیبینی چندین ماهه که کسی خونهمون نیومده؟
خودت چیکار کردی؟
باید فوراً به طبیب زنگ بزنی
میخوام قبل از اینکه بچه خیلی بزرگ بشه، اوضاع رو درست کنه
دلیلی برای ترسیدن وجود نداره
نه، نه... مسئلهی خاصی نیست
فقط یهکم خون از دست میدی، اتفاق خیلی عجیبی نمیافته
قبلاً یه دهقان بودی، بنیهی قویای داری. سریع خوب میشی
تو این چیزها رو نمیدونی، من میدونم
من میدونم
مسئلهی خاصی نیست. فقط یهکم خون از دست میدی، اتفاق خیلی عجیبی نمیافته
این براتون خوبه
آخ
باید هر چه سریعتر چند تا کارگر بگیریم
از وقتی باغبونها دیگه نمیان،
درختها از شکل افتادن
و خود خونه هم...
چقدر میخوای من رو شکنجه کنی؟ بسه دیگه
فکر میکنی برام مهمه؟
چرا باید برام مهم باشه؟
- ببخشید؟ - ها؟
- واقعاً اونقدر حالش بده؟ - متاسفانه آره
خیلی میترسم
خودم حواسم بهش هست. خودش ازم خواست
هیچکس...
تکرار میکنم، هیچکس نباید وارد اتاقش بشه
فقط اونطوری میتونیم کاری کنیم بیماری بین بقیهمون پخش نشه
- چطور بیمار شده؟ - یه بیماری موذیه
از همون اول مراقب بودیم
ویروسیه که روی اشیاء و سطوح باقی میمونه
یادتون رفته دکتر چی گفت؟
بجنبید
کارهای زیادی دارم
«علائم مسمومیت عبارتاند از: خشکی غشای مخاطی،
مشکل در بلعیدن،
پوست ملتهب و خشک، تب، افزایش ضربان قلب،
پریشانی، گیجی، هذیان، گرفتگی عضلات
خوابآلودگی، کما...
و ایست قلبی تنفسی»
این برای گردش خونتونه، شاهدخت
- بدن دردتون بهتر شده، درسته؟ - آره، آره
مثلاً... ببین، میتونم این کار رو بکنم. قبلاً نمیتونستم
خوبه
اما حس عجیبی دارم
یهکم شراب نیاوردی؟
یه بطری روزولیو توی میز سمت چپ تخته
میدونی...
نه، تنهایی خوابیدن...
برای این همه مدت اصلاً باحال نیست
باید به خودت دلداری بدی
برای خودت هم یه لیوان بیار. یالا
خیلیخب. اما بعدش بازم چای گیاهی بهتون میدم
اما تنهایی خوابیدن...
چند تا مزیت هم داره
مخصوصاً صبحها
شاهزاده...
مثل یه ساعت سوئدی بود
به محض اینکه چشمهاش رو باز میکرد آماده و سرحال میشد
خیلی عجیب بود، واقعاً نفسم رو گرفت...
یا بهتره بگم خستهم کرد. «این کار رو بکن، اون کار رو بکن
فلان کار رو بکن، فلان کار رو بکن»
بعضیوقتها میخواستم بگم نه، اما خب بداخلاق میشد
پس برای حفظ آرامش خونه...
نه، چون...
باید قبل از ازدواج
به زن راجع به اندازه اطلاع بدن
همه چیزش بزرگ بود
یه کیر کلفت و بزرگ داشت
نه، جدی میگم، واقعاً...
خیلی... خیلی... تقریباً این اندازه بود
وقتی اولین بار دیدمش با خودم گفتم: «چطور میخوام دووم بیارم؟»
«امکان نداره همهش جا بگیره»
اما جا شد، جا شد، جا شد...
حتی ازش لذت هم میبردم
و لئونورا...
مثل پدرش اشتیاق داشت
عاشق اغوا کردن بود
از اون جور کارها خوشش میاومد
اما خب یه زن بود
اگر مرد میبود، یه ویژگی عالی میبود
اون...
یه زیبایی دو لبه داشت
ظریف...
خطرناک...
همینطوری یهویی...
بز!
بز!
خوابی؟
گرسنمه
منم گرسنمه
پاشو بریم
کجا؟
بهم اعتماد کن
ببین
این سالن رقصه
خوبه، نه؟ بریم
- این سالن کوچیکهست - آره، آره
این سال غذاخوریه
این اتاق پذیرایی صورتیرنگه
این هم تالار طاووسه
بیا، یالا
این اتاق پذیرایی آبی کمرنگه
اینجا چیکار میکنی؟
- میخوام مامان رو ببینم، نگرانشم - چی؟
- میخوام مامان رو ببینم، نگرانشم - یادت رفته چی گفتم؟
- چی گفتی؟ - ماسکت رو بزن
- حق دارم ببینمش، نه؟ - ماسکت رو بزن
نمیفهمی که خطرناکه؟
چه مرگت شده؟
کابوس دیدم
- دلم برای مامان تنگ شده - اینقدر بهش نگو مامان!
اون مادربزرگته
چرا نمیذاری ندیمهها ازش مراقبت کنن؟
اگه تو خطر میکنی میری پیشش، چرا من نباید برم؟
من از همون اول پیشش بودم
تازه، خیلی رعایت میکنم، باور کن
سعی دارم ازت محافظت کنم
به هر حال من قویام
بئاتریچ،
لطفاً
برو توی اتاقت
صبح بخیر
شکمم درد میکنه...
گلوم خشک شده، مثل سنباده شده
یه نوشیدنی بده بخورم
امشب کسی همراهت بود؟
ها؟
یه بچه همراهت بود
بوی پودر تالک میداد
یا شاید هم...
بوی عرق با بوی پودر تالک قاطی شده بود
مطمئنم خواب ندیدم...
هیچوقت از حرفهام اطاعت نمیکنی، مودستا
نه، چیزی که میگید...
بالاخره دکتر قراره کِی بیاد؟
تا حالا نشده خودش رو سریع برسونه،
اما اینکه اینقدر ما رو منتظر نگه داشته خیلی مشکوکه، نه؟
با این همهگیری خیلی سرش شلوغه، دسترسی بهش خیلی سخت شده
به یکی گفتم بهش پیغام برسونه...
اینقدر پافشاری نکن، مودستا...
به اندازهی کافی هیولا به دنیا اومده
دیگه کسی نام خانوادگی ما رو زنده نگه نمیداره
و روی حرف من هم حرف نزن
چون حتی اگه مُرده باشم هم تنبیهت میکنم
حتی وقتی مُرده باشم هم قدرت تنبیه کردن تو رو دارم!
توی وصیتنامهم نوشتم:
«بدون وارث»
اگه اونطور نباشه، همه چیز رو از دست میدی
در واقع، یادم بنداز که حتماً شخصاً...
تحویلش بدم به سردفتر
اگه بهم بگید کجاست، خودم میتونم بدمش بهش
گفتم شخصاً، عزیزم
هر کسی بچه داشته باشه، همه چیز رو از دست میده
همه چیز به خیریه میرسه
به جز عنوانت چیزی برات نمیمونه،
چقدر خندهداره!
یه شاهدختِ گدا،
شاید حتی یه بچهی بیریخت هم داشته باشی
دوباره تونست من رو کنترل کنه
یه نوشیدنی بده بخورم، بجنب
زود باش
- چارهای جز اطاعت نداشتم - ساکت باش!
ساکت باش!
فلج روی یه تخت افتاده بود، اما انگار روی تخت پادشاهی بود،
و من خدمتکارش بودم
دوباره موفق شده بود ارادهش رو بهم تحمیل کنه
ببخشید
و موضوع بچه رو هم کاملاً مشخص کرده بود
به یه آتشبس نیاز داشتم
زمان میخواستم
به هر قیمتی که شده بود باید پیداش میکردم
و از شرش خلاص میشدم
نه دوست داشتم زنده باشه، نه بمیره
عجب زن عجیبی بود
تصمیمی که میگرفت تا آخر پاش میموند
واقعاً تحسینش میکردم
میگیرمت، حرومزاده
اینجایی
- گرفتمت، حرومزاده - مودستا!
- حواسم بهت هست - بجنب!
دارم میام! دارم میام!
دیگه باید برم سر کار
بمون همینجا، بعداً میام سراغت
صبر کنید!
- صبر کنید! - بجنب، مودستا!
بیا بریم!
- بیا داخل - ببخشید، میخواستم تمیزکاری کنم
- خیلی وقته کسی اینجا نیومده - کارت رو بکن
به چیزی دست نزنی. دنبال یه کتاب پزشکی میگردم
- چشم - میتونی تمیزکاریت رو بکنی
زودتر میخواستم بیام تمیز کنم. اما شاهدخت کارم داشتن
چی گفتی؟
زودتر میخواستم بیام تمیز کنم. اما شاهدخت کارم داشتن
دیدیش؟
شنیدم که زنگ اتاقشون مدام به صدا درمیاومد
باید چیکار میکردم؟ رفتم بالا، میترسیدم اتفاقی افتاده باشه
- حتی نمیتونم ۵ دقیقه اونجا رو ترک کنم؟ - خیلی مراقب بودم، به چیزی دست نزدم
فاصلهم رو باهاشون حفظ کردم. به شدت به دکتر نیاز داشتن،
پس منم یه نفر رو فرستادم سراغ دکتر
خیلی بیقرار بودن. فقط کاری که دستور دادن رو انجام دادم
دکتر کِی میاد؟
فکر کنم فردا
علیاحضرت
حقیقت داره
دزدی میکردم
همیشه خوشیای که میخواستم رو میدزدیدم
از همهکس و همهچیز
اونا خدا داشتن، من زندگی دنیوی رو میخواستم
اونا توی زندگی با کلماتی مثل «شیطان»، «جهنم»، «اطاعت» و «گناه» مخالف بودن
پشت سر هم میگفتم: «متنفرم. ازت متنفرم!»
هر چقدر بیشتر تنفرم رو بیان میکردم، حالم بهتر میشد
باید بیشتر احتیاط میکردم
تا همینجاش هم مرتکب اشتباههای زیادی شده بودم
حس میکردم روح لئونورا توی سراسر خونه پرسه میزنه
فکر میکردم همراه خودم آوردمش
و همراه با لئونورا، مُردههای دیگه هم اومده بودن
از تظاهر به مطیع بودن خسته شده بودم
از شنیدن این حرفها خسته شدم بودم: «خودت میبینی...
مسئلهی خاصی نیست. فقط یهکم خون از دست میدی،
بنیهی قویای داری»
اون اتفاق نمیافته
این بچه میشه اولین چیزی که من صاحبش میشم
صدقهی هیچکس نیست
من آخرین مانعتم
آره
همه چیز رو از دست میدی، میدونی؟
بدون پول شما هم میتونم دووم بیارم
بدون این امکانات
نگران بئاتریچم...
و ایپولیتو،
فقط نگران بچهی خودم نیستم
باید زندگی کنیم
نباید داخل این دیوارهای مرگآور زندانی باشیم
دیوونهای...
- که دوست داری زندگی کنی - برعکس دیوونگی و علاقهی شما به مرگ
- فکر میکردم دوستم داری - معلومه که دوستتون دارم
قسم میخورم
آرزوم اینه مثل شما باشم
مثل کی؟
من کی هستم؟
اینجا...
در حالی که اتاقها رو مرتب میکنم
تا آمادهی پذیرایی از فامیلهای مرحومم بشم...
من...
شاهدخت برندیفورتی هستم
اما فردا؟
از همین الان میتونم سر و صدا رو بشنوم...
هیاهوی مردم...
در مقابل دروازههای کاخ
سگها...
درست مثل تو
به سرسختی تو
اما به شجاعت تو نه
درخواست و تمنا میکنن...
یه سیسیل جدید میخوان
یه ایتالیای جدید میخوان
یه رهبر جدید میخوان
به نام عدالت
تمام این جنبشها، این نگرانیها...
فقط برای چند صباحی زندگی کردن
در این حد افراطی ازش دفاع کردن. چقدر رقتانگیز
چقدر رقتانگیز
این دوران پیری...
چیزی جز ویرانی محض نیست
حیف که نمیدونی من قبلاً چقدر دختر شادی بودم
همیشه خندان و پرانرژی بودم
همیشه در حالی خوشی بودم
خیلیخب. یه چیزی بیار بخورم
دیگه این حق رو دارم که بمیرم، نه؟
- کمک... - باشه، باشه
الان... الان کمک میارم...
این طاعون لعنتی...
شاهدخت بیچاره،
حتی یه تشییع جنازهی درستوحسابی هم براش نگرقتن
- دُن آنتونیو - کارمین
چه مصیبتی، دُن کارمین. چه فقدانی
زن فوقالعادهای بود
- سارو - دُن کارمین
به مدت ۳ روز کار رو تعطیل کنید
عزاداریم
دیگه بیکس شدم، مودستا...
اون تنها مادر واقعی من بود، دیگه هیچکس رو ندارم...
همهشون مُردن
خودم در کنارتم
تو من رو داری. من اینجام
بئاتریچ،
میدونم چه حالی داری
میدونم وقتی یکی از عزیزانت رو از دست میدی چه حالی بهت دست میده
اما ما همدیگه رو داریم
صبح بخیر، خانم
- خونهی دُن کارمین کجاست؟ - اونجا
- خونهی دُن کارمین رو نشونش بده - دنبالم بیا، خانم، من میبرمت
ممنون
الان مهمون داره. لطفاً بیاید داخل
تو کی هستی؟
اسم من «وینچنزو»ئه، شاهدخت، من پسر کارمین هستم
چند دقیقهی دیگه میاد
داره با یکی از همرزمهای برادرم حرف میزنه
از ماتیا برامون یه نامه آورده. هر دوتامون جبهه بودیم
من چند هفته پیش برگشتم، این مدت هیچ خبری از ماتیا نداشتیم
- بشینید. آب بیارم براتون؟ - آره، ممنون
الان میارم
یه مدال هم گرفته
دنبالم بیا. باید به سلامتیش بنوشیم. وینچنزو
توی ناپله، داره میاد خونه
حتی یه مدال هم گرفته
شاهدخت. بشین
- چیزی بهش تعارف کردی؟ - آب، اما...
گوش کن، برید به میخونه. برای این پسر جوون یه لیوان شراب ناب بگیر
شادی رو به این خونه آورده
- خداحافظ، علیاحضرت - برید، منم بعداً میام
- ممنون، دُن کارمین - خداحافظ، خدا حفظت کنه
فکر میکردم پسرم رو از دست دادم
ولی حال هر دوشون خوبه
این چندین سال اخیر خیلی بهم سخت گذشت
دو تا پسر داری؟
معلومه، یه مرد مسنم
اصلاً بهم نگفتی
همسرته؟
آره، لوشیا
اینجاست؟
ده سال پیش از دنیا رفت. روحش قرین رحمت باشه
تنهایی پسرهام رو بزرگ کردم
اون هم همین کار رو میکرد
کارمین...
بچهت توی شکممه
یه چیزی بگو
حامله بودن رو دوست داری؟
یعنی نسل برندیفورتی ادامه پیدا میکنه
اسم خانوادگی من روش نیست
اینطوری به نفعشه
دیگه هیچوقت نبینم بیایی اینجا
پسرهام نباید چیزی راجع به نقاط ضعف من بفهمن
- نقاط ضعف؟ - تو خیلی جوونی
تو و وینچنزو تقریباً همسن هستید
و الان متوجه شدی؟
خودت اون شب اومدی در خونهی من، این رو یادت باشه
رقص تانگو فقط ۲ نفره ممکنه
چی میخوای؟
وصیتنامه رو
تو همه چیز رو درمورد شاهدخت میدونی. وصیتنامه کجاست؟
دختر کوچولوی خوبم...
همیشه حواسش به کسبوکار بود
من دختر کوچولوی تو نیستم
کجاست؟
پیداش نکردم
فردا میام به ویلا، و همه چیز رو مرتب میکنم
سردفتر رو خبر کن
و دُن آنتونیو
و دکتر
حتی خدمتکارها رو هم خبر کن
دیگه برو
برو، داره تاریک میشه
نمیخوام شب توی خیابونها باشی
لطفاً برو
روح خجستهی مادر گرامیتون...
آقایون، آقایون، میدونم عجیب به نظر میرسه،
اما شاهدخت هیچوقت چیزی راجع به یه وصیتنامه نگفتن
با گوشهای خودم شنیدم
- خب هیچی به جا نذاشتن - نمیفهمم
چطور چنین چیزی ممکنه؟ شاهدخت خیلی آدم محتاطی بودن
- دقیقاً - نمیخوام بیادب باشم،
اما خوب خونه رو گشتید؟
با کمال احترام، دکتر، خونه رو زیر و رو کردیم
حتی توی گلدونها رو هم گشتم
حتی توی اتاق شاهزاده جاکوبو هم نبود،
و اون اتاق موردعلاقهی شاهدخت بود
پس احتمالاً شاهدخت اصلاً وصیتنامهای ننوشتن
بالاخره همهمون میدونیم که عاشق بازی دادن دیگران بودن
به خدمتکارها بگو همهجا رو بگردن، نمیدونم، توی باغ...
شاهدخت شخصاً چندین بار به من گفتن
که مقدار مشخصی...
حتماً، شاهدخت به من هم گفتن
که مقداری پول به جا میذارن
که باید به نیازمندها داده بشه
بازسازی برج ناقوس
- شاهدخت بئاتریچ، یادتونه؟ - درمانگاه چی؟
آقایون، کافیه، بس کنید. جسدش هنوز گرمه
یهکم احترام قائل باشید
وصیتنامه نداریم
- توی چنین شرایطی چی میشه؟ - خب...
تا وقتی وصیتنامه پیدا بشه....
چون شاهزاده ایپولیتو تنها فرزند پسر شاهدخت گایا هستن،
ایشون وارث بر حق هستن
البته با توجه به شرایط شاهزاده...
خانم مودستا همه چیز رو مدیریت میکنه
میخوام یادآوری کنم که شاهزاده از نیت و اراده برخورداره
پس امیدوارم، شاهدخت،
این موضوع رو بهشون اطلاع بدید
- البته، پیترو، با هم بهش میگیم - آقایون، بیاید منطقی باشیم
خانم مودستا تنها کسیه که تا آخر در کنار شاهدخت بوده
حتماً شنیده که وصیتنامهی مادرشوهرش چی بوده
میدونه به هر کسی چه چیزی رسیده
- خوب گفتی، کارمین - درسته
آره
شاهدخت گایا بهم گفت که میخواسته مقداری پول...
ببخشید، خانم مودستا، اما من صداتون رو نمیشنوم
شاهدخت مرحوم گرامیمون بهم گفت
میخواد مقداری پول
به کلیسای دُن آنتونیو برسه، و همچنین درمانگاه
مشخصه که شاهدخت به هیچ وجه به کسایی که این همه سال بهش خدمت کردن
بیتوجه نبوده
- البته - دُن گیتانو، دِ شوشِیس، پیترو،
- نقره، دُن کارمین - من؟
البته
شاهدخت بئاتریچ طبیعتاً یه مستمری ثابت دریافت میکنه
مستمری ثابت؟
آره
خیلیخب
اگه به من نیازی نیست، دیگه میخوام برم
البته، بئاتریچ
دماغ و دهنتون رو بپوشونید
خیلیخب
آقایون، لطفاً من و کارمین رو تنها بذارید
قبل از اینکه بریم به کاتانیا باید همه چیز رو مرتب کنیم
- مراقب خودتون باشید - ممنون
با اجازهتون...
خب؟
نشستن روی اون صندلی چه حسی داره؟
انگار یهکم اذیتکنندهست
باید خیلی تمرین کنی، وگرنه باد آورده رو باد میبره
هیچوقت واضح حرف نمیزنی
اگه من جای تو بودم...
هیجان برای رفتن به شهر رو کنترل میکردم
کار دیوونهواریه. دلیلش رو بهت میگم،
به دو دلیل. یک، کاتانیا خیلی از مناطق روستایی آلودهتره
و بعدش هم خیلی بهتر میشه اگه یه برندیفورتی جوون همراهت باشه
یه مرد باشه بهتره. کی میدونه؟
شاهزاده جدید باعث بسته شدن دهن همه میشه
و کسی دنبال این نمیگرده
شاهدخت وصیتنامهش رو داد بهم
زن بیچاره بهم اعتماد کرد
اما من میدمش به تو
تو به سایهی خودت هم اعتماد نداری
چی شده، مودستا؟
حرفی برای گفتن نداری؟
ازم متنفری و نمیخوای راضیم کنی
نمیخوای ازم تشکر کنی؟
بگیرش
پنجرهها رو باز کن
بذار هوای تازه بیاد توی خونه
این خونه به هوای تازه نیاز داره
به نظرت کاتانیا چطوره؟
پدرم قرار بود ببرم اونجا
به نظرم شهر زیبا و بزرگیه
پر از مغازه، سینما و ساختمونه...
کشتیهای بزرگ توی دریا وجود دارن
بذار چشمهات رو ببینم
اینجوری میفهمم دریا چه شکلیه
باورم نمیشه تو اینجایی
بئاتریچ؟
کجا میری؟
چند تا گل میبرم توی اتاق مامان
دیگه حتی نگاهم نمیکنی
چرا باید نگاهت کنم؟
به جز خوردن و خوابیدن کاری نمیکنی
تمام روز حواسپرت و بیخیالی
چاق شدی
چاق نشدم، حاملهام
چه پسر هستی، چه دختر، همین حالا بیرون بیا
منجی تو را به سمت نور فرا میخواند
مریم مقدس، منجی را به دنیا آورد، بدون هیچ دردی او را به دنیا آورد
عیسی از رحم مادر باکره بیرون آمد، عیسی تو را به سمت دنیا فرا میخواند
بیرون بیا، همین حالا بیرون بیا، بیرون بیا، همین حالا بیرون بیا
چه پسر هستی، چه دختر، همین حالا بیرون بیا
منجی تو را به سمت نور فرا میخواند
مریم مقدس، منجی را به دنیا آورد بدون هیچ دردی او را به دنیا آورد
عیسی از رحم مادر باکره بیرون آمد، عیسی تو را به سمت دنیا فرا میخواند
شیطان رو برام بفرست و آتیشم بزن!
اِریپراندو
چه اسم وحشتناکی روت گذاشتیم
چی شده، پسرم؟
چرا مدام گریه میکنی؟
میخوای برات یه گهواره بسازیم
اینقدر درها رو به هم نکوب، بیدارش میکنی!
قبول نمیکنی برادرزادهت، پسر من رو ببینی
و همهش از من دوری میکنی
نقره بهم گفت که تو بهش شیر میدی
عصبانیام
یه خانم محترم یه دایه استخدام میکنه
اگه دلت جنگ میخواد، بئاتریچ، من آمادهی مبارزهام
به هر حال، قراره بری به کاتانیا
میخوای بری تو جامعه باشی
اما همه میدونن که اصالتی نداری، مودستا، با اینکه الان یه عنوان داری
هر جایی که بری بوی فقر رو با خودت میبری
ازدواجت یه رسواییه، شوهرت معلوله
و تو هم بوی جادوگری میدی
برو بیرون!
از اتاق برو بیرون!
پاشو!
برو بیرون! گمشو!
- ولم کن! - بجنب!
دیگه گریه نمیکنه
برو بیرون!
در رو هم ببند!
یه نوزاده، بئاتریچ
تا حالا توی این خونهی مردگان یه نوزاد دیدی؟
بیا جلوتر
اینقدر از زندگی میترسی؟
کدوم زندگی، مودستا؟
این زندگی توئه، نه من
نوزاد توئه، شوهر توئه، میراث توئه
اصلاً به من فکر میکنی؟
به فکر من هستی؟
توی کاتانیا من فقط خواهر شوهر چلاق و بیچارهی توئم
یه دختر ترشیده که هنوز به خانوادهش وابستهست
دیگه چیزی برام باقی نمونده
حتی جوونیم رو هم از دست دادم
حتی تو هم دیگه دوستم نداری
فکر میکردم دوستم داری
- فکر میکردم دوستم داری - اما من که دوستت دارم
تو خوشی من هستی
تو بخشی از روح من هستی
فقط میخوام تو خوشحال باشی و احساس کنی در امانی
التماست میکنم، به من بیتوجهی نکن
عشقم
عشقم،
مامانی اینجاست
لا لا لالایی....
بابایی توی راهه
برات میاره دونههای مختلف
رزماری و ریحان
ممنون
اسم اون نقرهست. جیا این اسم مستعار رو روش گذاشته
پس ما هم همینطور صداش میزنیم
- صبح بخیر - صبح بخیر
دیگه عضوی از این خانواده شده
- اونا وینچنزینا و سانتینا هستن - صبح بخیر، شاهزاده
- عالیجناب - صبح بخیر
- صبح بخیر - اون سالووئه
- صبح بخیر، شاهزاده - صبح بخیر
خیلی زیادن
بیا بریم
مشکلی نیست
اون جوزپه، اومده جای آنتونیو
- و اون ترساست - از دیدنتون خوشحالم
خواهرش توی آشپزخونهست، بعداً میبرمت پیشش
حالا همونطور که تمرین کردیم دستش رو ببوس
و اون هم اینسه. تازه از شمال ایتالیا اومده
- از تورین، عالیجناب - قراره خیلی کنار هم باشید
وقتی من مراقب بچهام یا سر کارم اون کنارت میمونه
میتونیم قدم بزنیم، کتاب بخونیم،
توی تورین مدرک تدریس گرفتم
خوشحال میشم
ممنون
بیا بریم
ازش خوشت میاد؟
صبح بخیر، دایی ایپولیتو
من بئاتریچم، خواهرزادهت
بئاتریچ، بالاخره دیدمت
مودستا خیلی ازت تعریف کرده
بیا بریم. گفتم ناهار رو بیرون آماده کنن تا جشن بگیریم
شاهدخت، خواهرزادهم رو بهتون معرفی کردم؟
- خواهرزاده؟ - آره، خواهرزادهم، گولیِلمو
- اون دیگه چه کلمهایه؟ - برای صبحونه؟
- «بانیا کاودا» - «بانیا کا...»
- سلام، چطوری؟ - از آشنایی باهات خوشحالم
- خیلی خوشتیپ شدی - کارمین!
کارمین!
- بیا! - وای، خدا، عجب بادیه
- مگس و باد - اومدم
- یکی از اونا هم بهم بده - سلام به این گروه دلنشین
- ممنون - صبح بخیر، کارمین
- بیا شاهزادهی جوان رو ببین - اصلاً برای همین اومدم
- دُن کارمین - چطورید؟
- خواهرزادهم، گولیِلمو رو دیدی؟ - بیا اینجا
از آشنایی باهات خوشحالم
خیلی خوشگله. چه رنگ و رویی داره، ببینیدش
- تبریک میگم، علیاحضرت - ممنون
یه هدیهی کوچیک برای شاهزاده آوردم
- اسمش رو چی گذاشتین؟ - اِریپراندو،
- از روی اسم پدرِ مامان - البته
قطعاً همه چیز به رفتارت بستگی داره
تبریک میگم، شاهزاده
ممنون
متاسفانه باید با شما خوبان خداحافظی کنم، کار دارم
زمینها منتظرن، خیلی کار روی دستم مونده
بمون، کارمین. غذا زیاده
- نمیتونم، شرمنده - نمیخوای یهکم دیگه بمونی؟
من همراهت میام
راجع به خیلی چیزها باید حرف بزنیم، خیلی وقته که غایب بودی
- میگم اسبها رو آماده کنن - شاهدخت...
لازم نیست مهمونهاتون رو تنها بذارید
تازه، اخیراً زایمان کردید...
- اسبسواری براتون خوب نیست - آره، عاقلانه نیست
- درست میگه، مودی - اسبسواری خطرناکه
- آره، خطرناکه - چیزی نمیخوری، کارمین؟
نه، خیلی ممنون
- خوش بگذره - روز خوش
- خداحافظ - خداحافظ
چه اسب خوشگلی
ببخشید!
ببخشد، دُن کارمین رو ندیدی؟
دُن کارمین رو ندیدی؟
اون ناشنواست. صدات رو نمیشنوه
قایم شدی؟
فکر کردم کار داری
حتماً یه خبر خیلی مهمی رو میخوای بهم بگی
دارم میرم، کارمین
میرم به کاتانیا
همون چیزیه که میخواستی
شاهزاده ایپولیتو رو توی شهر هم میخوای به همه نشون بدی؟
به همهی عالیجنابها نشونش میدی؟
هیولا رو آزاد میکنی تا همهی توجهها روی اون باشه
و کسی متوجه نشه خودت کی هستی
دلیلی نداره ایپولیتو زندانی باشه
رویابافی با واقعیت فرق داره
حالا که همه قیافهش رو دیدن، اقتدارت رو از دست دادی
تو نمیفهمی، من نیازی به اقتدار ندارم
- نمیخوام معشوقهی کسی باشم - میخوای یه خدمتکار باشی؟
نه خدمتکار، نه معشوقه. چی با خودت فکر میکنی؟
من و شاهدخت مرحوم گرامی بهت اعتماد کردیم
اما ظاهراً فقط یه زن معمولی هستی. و خیلی هم تنبلی
به همین زودی از کار خسته شدی؟
به خودم ربط داره. از این کار خوشم نمیاد
میخوام درس بخونم
- میخوام زمین رو بفروشم - درس، درس
میخوام درس بخونم یعنی چی؟
پس من فقط یه زن تنبلم. همونطور که خودت گفتی، یه زن معمولیام
هر جور دوست داری فکر کن، پیرمرد
دیگه حرفی ندارم
اما وقتی همه بفهمن که میخوای زمین رو بفروشی،
هیچکس به اندازهی قیمت واقعیش بهت پول نمیده
میفهمی؟
پس خودت بخرش
بعد از ۲۰ سال برنامهت رو تکمیل کن. پولش رو که داری، نه؟
باهوشی
اما من هیچوقت دزدی نکردم
هر چیزی که دارم رو با سختکوشی به دست آوردم
در حالی که شاهدخت و بچههاش...
نمیخوام پشت سر مُردهها حرف بزنم،
اما اونا فقط سرشون توی کتابهاشون بود، به ستارهها نگاه میکردن،
- ولی من همهش مشغول کار بودم - به کاتانیا میایی؟
میایی بهم سر بزنی؟
کارم توی شهر چیه؟
من یه آدم روستاییام، به اینجا تعلق دارم
میذارم بری به دیوونگیهات برسی
بس کن، دختر کوچولو، بس کن
زمان شادی و بیخیال بودن تموم شده
من تا ابد ازت حمایت میکنم
هیچوقت فریبت نمیدم
اما باید آروم باشی
و باید فراموش کنی
کارمین که فراموش کرده
همیشه در خدمتتم، شاهدخت
هی، مراقب باش!
- آقا، تا شب نمیشه منتظر بمونیم - من اومدم خرید کنم، تو چی؟
اینجا رو ببینید!
همهی گوشتها فروشیان!
بجنب، خانم!
نظر تو چیه؟
خوشحالی که بالاخره به کاتانیا اومدیم؟
درست رفتار کن
- شاهدخت - صبح بخیر
آروم، من کمکشون میکنم
- خوش اومدید - خوش اومدید
از دیدنتون خوشحالم
بله، بله
- ایشون شاهدخت مودستا هستن - آه، مودستا، خوش اومدید
- سفرتون چطور بود؟ - خوب بود
ممنون، ممنون
عشقم... بپوشونش
بله...
بله...
دخترهی احمق،
اگه اینقدر دلت میخواد بدونی دریا چه شکلیه...
بفرما ببین
ترجمه از «امــیــررضــا» ARZ_110_SUB@
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
[ به یاد عمو کارلو ]
بزرگترین مرجع دانلود فیلم و سریال www.30nama.com
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.