All language subtitles for Little.Children.2006.fa

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
nl Dutch
en English
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish
fr French
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German Download
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal)
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
ta Tamil
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

ارائه شده توسط وبسایت Deutschweb.ir

میخوای با من قدم بزنی؟

به اعتراض خود بر علیه حضور ... ...یک متجاوز جنسی محکوم شده در محله خود

ادامه می دهند.‏ میشل بتلر گزارش می دهد.‏

ممنون ریک. من اینجا در محله وودوارد ایستادم.‏

یک خیابان مسکونی آرام

که به مرکز مجادلات تبدیل شده

رونالد جیمز مک گرووی 48 ساله پس از تحمل دو سال مجازات زندان

به جرم نمایش نامتعارف بدن خودش به یک فرد خردسال

به اینجا برگشته

در چند روز گذشته سازمانی

موسوم به کمیتۀ والدین نگران

شروع به پخش این اطلاعیه ها در بین مردم کرده

و همسایگان رو به قول خودش از ‏"متجاوزی خطرناک در میان ما"‏ حذر میده

و همسایگان رو به قول خودش از ‏"متجاوزی خطرناک در میان ما"‏ حذر میده

راستش خیلی خوشم نمیاد که اون اینقدر به خانوادم نزدیک باشه

به نظر من این اصلا درست نیست. توی این محله بچه های زیادی هستن

نباید یک متجاوز جنسی...‏ به این محله بیاد

من فکر نمی کنم کار درستی باشه

منو نگران می کنه. یه کمی عصبانیم می کنه

اگر تو خیابون ببینمش، باهاش به مشکل بر می خورم

مثل اینه که یه معتاد الکلی توی یک بار کار کنه

با هم جور در نمیان.‏ نباید اینها رو کنار هم گذاشت

در شرایط آزادی مشروط او به صراحت آمده

که مک گرووی نباید در فاصله 90 متری هیچ زمین بازی،‏

مدرسه یا محل تفریحی که معمولاً بچه ها در اونجا جمع میشن حضور پیدا کنه.‏

اما به نظر میرسه که این شروط چندان خیال والدینی

که بچه هاشون در این محل آرام بازی می کنن و به مدرسه میرن رو

راحت نکرده.‏

این والدین در روزها و هفته های آتی آرزوی بهترین ها رو دارن...‏

اما خودشون رو برای بدترین چیز آماده می کنن.‏ ریک، بر میگردیم به تو

من و شوهرم یک تجربه روحانی واقعی داشتیم

رفتیم برای یک ماساژ درمانی فوق العاده...‏

‏- آه، بیخیال ‏- نه، گوش بده

اون موقع بود که برای تعطیلات رفته بودیم به کابو (یک شهر اسپانیایی)‏ و هشت تا زوج دیگه هم بودن

و یک زن مایایی بود

که یک الهه بود، واقعا یک الهه

‏- این قراره توی سپتامبر زایمان کنه

فکر میکنه فقط سه ماه استراحت میکنه،‏

بعدشم کریسمس میشه، و بعدش اولین روز سال نو بر میگرده سر کار.‏

زرشک

شیش ماه دیگه همینجا روی نیمکت بغل ما نشسته.‏

دوست من، بتی، گفت اینجوری میکنه که

هربار میره دستشویی پسرش رو هم با خودش میبره.‏

‏- خیلی کار عجیبیه ‏- آره، منم همین رو بهش گفتم

اصلا اودیپاله ‏(اودیپال: احساسات شبه جنسی کودک خردسال نسبت به والدین جنس مخالف)‏

چه عجله ای داره حالا؟

البته باید بگم، وقتی میخواستم دستشویی رفتن رو به کریستین یاد بدم

پوشکش رو باز کردم و دیدم خیلی بزرگه!‏

مثل یه مرد بالغ.‏

سارا در حالیکه احساس ناامیدی خود را پشت لبخندی مودبانه پنهان می کرد

وانمود می کرد که در جایگاه یک انسان شناس است

گویا محققی است که بر روی رفتار زنان معمولی حومه شهر تحقیق می کند

او خودش یک زن معمولی حومه شهر نبود

تروی، اون کار رو نکن

یه شب من و پاول داشتیم سکس می کردیم

و من درست وسطش خوابم برد.‏

پیش میاد.‏

آره میدونم. ولی وقتی صبح از خواب پاشدم و عذرخواهی کردم.‏

اون گفت اصن متوجه نشده

میدونی باید چیکار کنی؟

یه زمان مشخصی رو براش تعیین کن.‏

این کاریه که من و لوئیس انجام میدیم...‏ هر سه شنبه شب رأس ساعت 9

سارا با خودش فکر کرد "چه بخوای انجام بدی چه نخوای"‏

چشمانش به دور زمین بازی می گشت.‏

حتی در زمین بازی ای به این کوچکی

لوسی چندان تعاملی با بچه های دیگر نداشت

سارا واقعا نمی دونست که چرا اصلاً به اینجا میان،‏

به جز اینکه اگر تمام روز با این موجود کوچک ناشناس

در خانه زندانی می بود

دیوانه می شد.‏

زمان میان وعده صبحگاهی رأس 10:30 بود...‏

وقت خوراکی!‏

قانونی که توسط مری‌آن ایجاد و حفظ شده بود...‏

کسی که معتقد بود پایبندی سرسختانه به برنامه زمانی

نه تنها کلید ازدواج موفقه،‏

بلکه راه بچه داری خوب هم هست.‏

‏- من اینو میخورم!‏ ‏- من اونو میخوام.‏

‏- میشه اینکارو بکنم؟ ‏- آره. آماده ای؟

مامانی...‏

خوراکی من کو؟

ببخشید عزیزم، مامانی پیداش نمیکنه.‏

‏- کیک برنجی رو یادم رفته.‏ ‏- بیچاره.‏

‏- مطمئنم یه جایی همینجاهاست.‏ ‏- این هفته بار دومه.‏

خب حالا، کی میشینه بشمره؟

‏- مامانی بد. مامانی بد.‏ ‏- آروم باش، لطفا.‏

آروم باش نه! من خوراکی می خوام!‏

اصلا میدونی چیه؟ اینجا...‏

اینجا نیستش، میفهمی؟ بیا خودت ببین.‏

صبر کن!‏

تروی، عزیزم، بیسکوییتت رو بده به لوسی.‏

نه!‏

تروی جوناتان! اون بیسکوییت ها رو بده من.‏

ولی مامان، اونها مال منن.‏

حرف نباشه. میتونی یه کمی از مال خواهرت برداری

تروی بهت بیسکوییت میده. برو بشین

این خیلی بیشتر از ده تاست.‏

‏- خیلی خوبه.‏ ‏- ببین زمین چمن من چقد بزرگه.‏

ممنون مری‌آن، منو نجات دادی.‏

کاری نکردم. فقط دوست ندارم ببینم اینجوری عذاب میکشه

شاید باید یک لیست درست کنی و بچسبونیش به درب

که آخرین چیزی که قبل از خروج از خونه ببینی اون باشه

من این کار رو میکنم.‏

آره، ممنون. این... این واقعاً پیشنهاد مفیدیه

قابلی نداشت.‏

آبمیوه ت رو بخور.‏

دوباره هواپیما شدی؟

نگاه کنید.‏

حالا باید کاری که من میکنم رو انجام بدی.‏

مرد رویاها.‏

اوه خدای من! دوباره برگشته

سارا نگاه خیره زنان دیگه رو دنبال کرد

تا به ورودی زمین بازی رسید،‏

تا بالاخره نگاهی به مرد رویاها بندازه،‏

پدر جوان خوش قیافه و مرموزی

که در بهار گذشته برای چندین هفته

مرتب به زمین بازی خیابان واکر می آمد

تا اینکه ناگهان از دیده ها محو شد.‏

من خسته نیستم. میخوام هواپیما سواری کنم.‏

جدایی او یک خلاء بزرگ در زندگی احساسی

شریل، ترسا و مری‌آن ایجاد کرد.‏

تقریباً روزی نمی گذشت مگر اینکه یکی از آنها مشتاقانه

درباره دلیل غیبت او و احتمال بازگشتش گمانه زنی می کرد

بگیر که اومدم. دیگه اینجا جای تو نیست، دیزل.‏

دوباره که همون کارو کردی.‏

از موتورهای بخار متنفرم.‏

وقتی برگردم با گازگیرهام گازت میگیرم.‏

آره؟ خب منم وقتی برگردم

با کوبنده هام می کوبمت.‏

‏- آماده ای؟ - نه نمیتونی.‏

هربار تو برنده میشی، دیزل!‏

می دونم!‏

‏- سلام! - مامانی اومد.‏

کلاه دلقکی واقعا بـِـرَد رو اذیت می کرد.‏

پسرک در تمام روز با این کاه غذا می خورد،‏ بازی می کرد و باهاش چرت می زد.‏

ولی به محض اینکه مادرش وارد خونه می شد دیگه نیازی به اون نداشت.‏

انگار تمام روز تا اون لحظه

فقط یک بازی بی هدف و بی مصرف بوده.‏

امروز زیر آفتاب رفتی، مگه نه؟

بابایی دوباره یادش رفت کرم ضد آفتاب برات بزنه؟

چیکار داری میکنی؟

این اسم کاملشه. از چیش خوشت میاد؟

ممم...‏

دوست دارم برم خونشون.‏

همم...‏

فکر کنم بالاخره تسلیم بشم و یه موبایل بخرم.‏

‏- واقعا؟ ‏- هممم...‏

چرا؟

وقتی با آرون بیرون میرم هیچ راهی برای ارتباط با تو ندارم.‏

غذات تموم شد؟

تو یکی داری.‏

فکر نمیکنی عجیبه که من نداشته باشم؟

چرا. ولی قبلاً هیچوقت نمیخواستی.‏

آره میدونم.‏

یه طرح مکالمه خانواده هست. می تونیم مجانی حرف بزنیم.‏

باشه.‏

بذار ببینیم آخر ماه وضعمون چطوره.‏

آره؟

دستات تمیزه؟

مادر بچه طبق روال همیشگی هر شب بعد از شام،‏

بــرد رو به کتابخانه شهر می فرستاد

تا برای امتحان وکالت درس بخونه.‏

ولی اون هیچوقت به در ساختمون کتابخانه هم نمی رسید.‏

بـــرد هفته ها بود که اسکیت بازها رو تماشا می کرد،‏

گاهی وقتها به مدت یک ساعت کامل.‏

ولی هیچوقت کوچکترین توجه یا تشکری از اونها دریافت نمی کرد.‏

وقتی که مادرش مرد، همسن و سال همین پسرها بود.‏

‏- واقعا این کارو کردی؟ ‏- بیخیال!‏

‏- قشنگ بود.‏ ‏- هی، قشنگ بود پسر!‏

بـــرد با خودش فکر می کرد:‏ "من هم احتمالاً همین شکلی بودم"

"منم احتمالاً یکی از همینا بودم"

وحشتناکه.‏

باید اونو اخته کنن

خیلی شیک و سریع، فقط بکننش.‏

اونوقت دیگه لازم نیست از این اعلامیه ها برای همسایه ها بفرستی

دیگه باید چی کار کنی؟

آلتش رو با میخ به سردر دبستان بکوبی؟

به عنوان هشداری برای آدمای منحرف دیگه

به نظرت خنده داره؟

فقط باورم نمیشه که تو میخوای یک نفر رو به خاطر نشون دادن بدنش اخته کنی

برادر من عادت داشت مال خودش رو نشون بده...‏

وقتی نوجوون بودیم. توی اتاق خواب من،‏

توی اتاق پذیرایی، صندلی پشتی ماشین.‏

همیشه یه راهی پیدا میکرد که هیچکس نبیندش به جز من.‏

به هیچکس حرفی نزدی؟

نه، نمیخواستم تو دردسر بندازمش

شاید اونم باید اخته بشه.‏

این فرق میکنه. اون واسه غریبه ها اینکارو نمیکرده

اوه خدای من. اون اینجاست.‏

بعد از این همه وقت، دو روز پشت سر هم اومده.‏

آتیش کجاست؟

شاید رفته بوده تعطیلات.‏

تعطیلی از چی؟

از مرد رویاها بودن؟

کار کثیفیه، ولی بالاخره یه نفر باید انجامش بده.‏

‏- ببندمش؟ ‏- ببندش

در رو ببند. آهان.‏

‏- هنوز بازه.‏ ‏- اشکالی نداره.‏

‏- یکی دیگه میبندتش ‏- داریم تمرین میکنیم؟

قراره تاب بازی کنیم؟

وقت تاب بازیه!‏

خرجشو از کجا میاره؟

راستش ما هیچوقت باهاش حرف نزدیم.‏

واقعا؟

ما حتی اسمش رو هم نمیدونیم.‏

شما که گفتید مرتب میومده اینجا.‏

‏- راحت نبودیم.‏ ‏- دستپاچه می شدیم.‏

همش باید فکر کنی که صبح چی بپوشی.‏

میدونی، آرایش کردن و... خسته کننده بود

مامانی، هولم بده!‏

باشه. الان میام.‏

صبر کن!‏

پنج دلار باهات شرط میبندم که نتونی شماره تلفنش رو بگیری.‏

چند سالشه؟

لوسی،‏

به این پسر مؤدب بگو که چندسالته.‏

سه سالمه

مامان بزرگ من تو نیوجرسی زندگی می کنه

ولی تو خونشون استخر شنا نداره.‏

تو دوست داری شنا کنی؟

کوسه ها رو دوست ندارم. آدمو میخورن

به حرفاش گوش نکن.‏

ما تقریباً هرروز میریم به استخر شهر.‏

‏- راستی اسم من "بـِــرَد"ه ‏- سارا

شما زیاد اینجا میاید؟

نه، فقط چند هفته ست.‏

من معمولاً میرم اونجایی که تو خیابون هریس هست.‏

همون که چیزای چوبی داره، بغلشم سراشیبیه.‏

آره، راستش ما یه خونه درست بغلش اجاره کردیم.‏

نزدیک اونجا توی خیابون اشفورث.‏

اون ماشین بستنی فروشی هیچوقت از اونجا نمیره.‏ مثل کابوس میمونه

آره بابا میدونم

میدونی، تو اولین کسی هستی که تا حالا اینجا با من حرف زده.‏

بقیه پیش تو دست و پاشونو گم می کنن.‏

بیخیال بابا.‏

فکر کنم پدرها زیاد در طول هفته اینجا نمیان.‏

مجبور نیستی مودب باشی. میتونی بپرسی.‏

چی رو؟

همین دیگه، آدمی که پیژامه میپوشه و میاد اینجا خرجشو از کجا میاره.‏

آهان خیلی خب. شغل زنت چیه؟

‏- مستندسازه.‏ ‏- اوه، جالبه.‏

‏- شبیه مایکل مور؟ ‏- شبیه اینایی که پی.بی.اس نشون میده

اوه

به نظر من قابل تحسینه که تو اینجا میای.‏

دلیلی نداره که پدرها نتونن بچه داری بکنن

من دو سال پیش فارغ التحصیل حقوق شدم

ولی انگار نمیتونم امتحان وکالت رو پاس کنم.‏ تا حالا دوبار رد شدم

شاید دلت نمیخواد وکیل باشی.‏

میخوام یه بار دیگه امتحان بدم.‏

اگه این بار خراب کنم

دیگه باید یه کار دیگه ای واسه خودم پیدا کنم.‏

‏- درسته رفیق؟ ‏- درسته.‏

سارا شگفت زده شده بود از اینکه بــرد

بدون کوچکترین احساس شرمی از شکستش، اعتراف می کرد.‏

بیشتر مردها اینطور نیستن.‏

مطمئنا همسرش، ریچارد، اینطور نبود.‏

با خودش فکر کرد که آیا بـــرد همیشه اینطور روراسته؟

بالاخره به نظر می رسید که کمی تنهاست

و کاملاً آماده ست که سفره دلش را با کوچکترین علامتی باز کنه

مثل خیلی از مادران جوانی که میشناخت.‏

راستی کالسکه همراهت رو دیدم.‏

مگه بچه دیگه هم داری؟

نه فقط آرون. کالسکه رو توی فروش خونگی خریدم.‏

اون صندلی اضافه به درد خرس پسرم میخوره

لوسی هیچوقت توی کالسکه یا صندلی ماشین نمیشینه.‏

مجبوریم همه جا پیاده بریم.‏ نیم ساعت طول میکشه سه تا کوچه بریم.‏

مگه اینکه بغلش کنم.‏

‏- بابایی، من دیگه میخوام برم.‏ ‏- مطمئنی؟ ما تازه اومدیم.‏

من الان میخوام برم.‏

باشه، خیلی خوب. الان میریم.‏

آماده ای؟ یک، دو، سه.‏

‏- آخ ‏- اوه، یه لحظه صبر کن

‏- آهان. ممنونم ‏- حالت خوبه؟

مشکلی نیست.‏

وقتی که بـــرد روی زانوهاش پسرش خم شده بود

سارا خودش رو غرق در اندوه غیرمنتظره ای یافت

پیش خودش فکر می کرد: "نرو"‏

"منو اینجا با بقیه تنها نذار"

‏- از حرف زدن باهات خوشحال شدم.‏ ‏- منم همینطور.‏

صبر کن! همم...‏

بیا اینجا. یه لحظه...‏

بیا اینجا.‏

اون زنها رو اونجا میبینی؟

آره، فقط نه... نگاه نکن.‏

میدونی به تو چی میگن؟

چی؟

مرد رویاها

اوه خدایا، واقعا؟

آره، واسه تعریف ازت میگن

تو شخصیت بزرگی در زندگی خیالی اونها داری.‏

واو

همم... حالا یکی از اونا پنج دلار با من شرط بسته که من نمیتونم شماره تلفن تورو بگیرم.‏

پنج دلار، هان؟

آره

میشه 50-50 تقسیمش کنیم؟

یه کاریش میکنیم

لازم نیست شماره واقعیت باشه.‏

اوه، خیلی خب، اگه اینجوریه حتما. خودکار داری؟

عالیه. اوه لعنتی. نه.... نه ندارم.‏

‏- خب...‏

نه صبر کن، صبر کن.‏

میدونی چی خیلی بامزه میشه؟

اگه منو بغل کنی.‏

‏- واقعا؟ - آره.‏

‏- آره. - خیلی خب. بیا اینجا.‏

اوه خدای من.‏

میخوای حسابی حالشونو جا بیاریم؟

آره

‏- اوه خدای من! - تروی!‏

‏- لوسی! - ایزابل!‏

ایزابل! بیا اینجا، ایزابل. باید بریم دیگه.‏

‏- ایزابل! - تروی!‏

‏- فکر کنم نقشمون گرفت. - آره، فکر کنم

‏- هممم، خب از دیدنت خوشحال شدم. - آره.‏

چیزی نیست. میریم خونه

‏- چیزی نیست. - لوسی؟

میخوایم بریم خونه.‏

خی بیا بیرم دختر خوب.‏

دختر خوب

مطمئنم که واسه دخترت خیلی آموزنده بود.‏

اسمش "بــــرد"ه. وکیله

خیلی هم آدم خوبیه

در طول این چند روز سارا نمی تونست روی هیچی تمرکز کنه

مگر بر روی مرد رویاها

و اتفاق عجیبی که توی زمین بازی

بین اونها رخ داد.‏

سارا احساس شرم یا گناه نداشت،‏

تنها یک حس عمیق گم شدگی داشت،‏

انگار که فضایی ها اونو دزدیده باشن

و بعد از چند ساعت بدون آسیب رها کرده باشن.‏

بـــرد مثل چند روز گذشته،‏

در حال بازسازی صحنه بوسه در ذهن خودش بود.‏

هنوز نمی تونست باور کنه که واقعا این اتفاق افتاده

در حالی که همۀ اون زنها و بچه ها داشتند نگاه می کردن

تروی! تروی!‏

آرون هم به طور خاص نسبت به چیزی که دیده بود کنجکاو شده بود

چرا اون خانوم رو بغل کردی؟

خب منم میخوام همین رو با این عروسک بادی نشونت بدم

این یه بازیه که بعضی وقتا آدم بزرگا انجام میدن تا نشون بدن که با هم دوستن.‏

بعد میگی: "سلام، من دوست توام"‏

اما آرون مشکوک بود.‏

صبح روز بعد اونها به زمین بازی برگشتن

ولی کسی اونجا نبود.‏

سارا به استخر عمومی شهر هم نیومد،‏

با اینکه بــرد می دونست که بهش گفته بیشتر بعد از ظهرها

با آرون به اونجا میره.‏

براش مهم نبود که سارا به اون نمیخوره،‏

حتی اونقدرها زیبا هم نیست...‏ لااقل در مقایسه با کتی،‏

با پاهای بلند و موهای براق...‏

و سینه های بی نقصش.‏

سارا کوتاه قد بود، بدن پسرانه داشت،‏

و ابروهاش بیش از مقدار لازم کلفت بودن.‏

با این حال سارا با در آغوش گرفتن بـــرد

انگار که یک آرزوی مخفیانه رو برآورده کرده بود

آرزویی که بـــرد قبلاً ازش خبر نداشت.‏

هی، منحرف!‏

هی، تو، منحرف!‏

از پسربچه ها خوشت میاد، نه؟

‏- لری؟ - آره من خود لاکردارشم.‏

خدای من، حتی شوخیش هم قشنگ نیست.‏

چیکار میکنی؟ مشغول کاری هستی؟

آه، راستش قراره که درس بخونم.‏

ماه بعد امتحان وکالت دارم.‏

فکر میکردم سال پیش اون امتحان رو دادی.‏

آره. میبینی که چه خوب از پسش بر اومدم.‏

من فکرای بهتری دارم. سوار شو

بجنب. بجنب، بجنب، بجنب، بجنب

میشه اینها رو نگه داری؟ مرتب نگهشون دار

اوه

تو... توی کمیته هستی؟

من خود کمیته هستم.‏

واو

این... این خیلی تعهد بزرگیه

آره

مگه تمام وقت تو نیروی پلیس نیستی؟

آره، یه مدتی... یه مدتی مرخصی گرفتم

میدونی باید با این حرومزاده چیکار کنن؟

باید اخته ش کنن. میدونی که پففففف

کارو یکسره کنن. درسته؟

آره

چه خوشتیب شدی

ورزش می کردی؟

اوه فقط دراز نشست و شنا...‏

یه کمی دوی آروم

بچه ها خوششون میاد

کدوم بچه ها؟

نه. خیلیم بد نیست

آره قشنگه، ولی خیلی روش حساب نکن.‏

مثل بازی کردن رو سیمانه

هی، یه لحظه صبر کن

دواین! من باید راجع به کمیته باهات حرف بزنم.‏

راستش خیلی مهمه که تو هم از این موضوع حمایت کنی.‏

لری! من قبلا هم بهت گفتم، هیچکدوم از ما نمی خوایم قاطی این مزخرفات بشیم

ما اومدیم اینجا بازی کنیم. اگه تو میخوای کار دیگه کنی عیب نداره، ولی ما رو قاطی نکن

باشه باشه، خب. می فهمم. می فهمم. بچه ها!‏

بیایید اینجا

بجنب، بجنب، حلقه بزنید!‏

می خوام همه تون با مهاجم جدیدمون آشنا بشید

‏- مهاجم؟ - بهتره خیلی ترسو نباشه

اون توی دانشگاه بازی می کرده

آه، من هنوز خیلی آشنا نشدم با اینجا

شماها کی هستید؟

‏- ما نگهبان جامعه ایم! - ما پلیسیم.‏

به لیگ شبانه نواحی سه گانه خوش اومدی

بیاید روی چندتا پاس ساده کار کنیم.‏

بــــرد منتظر شد تا حس خوبش بروز کنه

بهانه های زیادی میتونست جور کنه.‏

ولی ایستادن در اینجا زیر نورهای روشن حس خیلی خوبی داشت.‏

و او سرشار از همون حس آشنایی بود که درست پیش از

بوسیدن سارا احساس می کرد...‏

انگار که دنیا از وسط باز شده بود

تا یک موقعیت هیجان انگیز رو براش آشکار کنه.‏

باشه. فقط اجازه بدید یه کم گرم کنم

خیلی خب! راه بیفتید

آماده... شروع!‏

چه مرگته؟

بعد از توپ بهم ضربه زدی

اینجا از این سوسول بازیا نداریم رفیق

جقی خاک برسر. به تو میگن مهاجم؟

اوه اینجا خونه ما نیست.‏

چیکار داری میکنی؟

چیه؟ چی میخوای؟

میخوام این آشغال بدونه که حواسم بهش هست.‏

اوه، لعنتی. اوه

فک نکنم ما بخواهیم اینجا باشیم، لری

مسئله، خواستن نیست...‏

جونی فکر میکنه من به این روانی معتاد شدم

فکر میکنه اگر سر یه کاری بودم دیگه روزی پنج، شیش بار

از جلوی این خونه رد نمی شدم. ولی میدونی چیه؟

فکر میکنم یه جورایی این کار منه

یه نوار چسب توی داشبور هست.‏

درش میاری؟

عزیزم؟

سلام

کجا بودی؟

اوه خدای من. چی شده؟

من... من عضو یه گروهی شدم

کمیته والدین نگران

ما یه اعلامیه هایی راجع به اون یارو منحرفه تو خیابون وودوارت کورت پخش می کنیم

اینا بعدش هم یه کمی فوتبال بازی می کنن

توی این ساعت شب؟

آه آره یه لیگ شبانه ست

پس قراره یه چیز دائمی باشه؟

نه نه نه، فقط هفته ای یک بار

بعد از اینکه درسم توی کتابخونه تموم میشه

اشکالی نداره؟

آه، این آدما کی هستن؟

لری هجز رو یادت میاد؟

اون مرده که نزدیکه پارک اسپرینکلر هست و بچه های دوقلو داره؟

این سازمان رو اون راه انداخته

فکر میکردم ازش خوشت نمیاد.‏

آدم بدی نیست

این کمیته خیلی به دردخوره. یعنی...‏

واقعا ترسناکه یه آدم منحرف مثل اون

درست کنار زمین بازی زندگی کنه

همم. آره میدونم.‏

اصلا نمیخوام راجع بهش فکر کنم.‏

به نظرم بهتره یه دوش بگیری.‏

بـــرد به سرعت دوش گرفت، چون احساس می کرد موقعیت نادری براش به وجود اومده

که با همسرش سکس داشته باشه.‏

با خود گفت: "این درست چیزیه که نیاز دارم"‏

"یه چیزی که اون بوسه رو از ذهنم بیرون کنه"

لطفا این کارو نکن

کتی! من قبل راجع به این بحث کردیم

اون دیگه باید بتونه تنها بخوابه

میدونم. ولی خیلی راحت خوابیده اینجا

خب، توی جای خودش هم همینقد راحت میخوابه

خیلی دلم براش تنگ شده.‏

دیگه خسته شدم از بس صبح از خواب پا شدم و پاش توی صورتم بود

پای خیلی خوشگلی داره.‏

نگاهش کن. یه لحظه نگاهش کن.‏

مثل یه شیطون خوش قیافست.‏

هممم. میدونم عالیه

شب بخیر

هیلکرست شماره 2

یکی از بهترین مشاوران املاک بود.‏

با این حال سارا درباره خونه ای که ساکنش بود

تردیدهایی داشت.‏

سارا در خرید یا طراحی اون دخالتی نداشت.‏

این خونه به صورت یکجا توسط مادر ریچادر به اونها اهدا شده بود

و وسایل اون هم باقیمانده های اولین ازدواج ریچارد بودن.‏

زمانی که سارا به اینجا اومد

ریچارد علاقه زیادی به دکوراسیون مجدد نداشت.‏

و سارا هم تصمیم گرفت خونه رو به همون حال بذاره

به جز یک اتاق که سارا برای خودش کنار گذاشته بود‏

و به تدریج اون رو از اشیاء و

داشته های سابق خودش پر کرد.‏

از لحظه ای که لوسی متولد شد

سارا با استخدام کسی برای مراقبت از بچه مخالفت کرد.‏

برام یه داستان میخونی؟

یه دقیقه صبر کن. خب؟

‏- میشه رو پات بشینم؟ - گفتم یه دقیقه صبر کن!‏

برو کارای خودتو انجام بده. برو.‏

سارا دقیقا نمیدونست که چرا همچین تصمیمی گرفته.‏

واقعیت این بود که سارا بیشتر بعد از ظهرها دقیقه ها رو میشمرد،‏

و ناامیدانه در انتظار لحظه ای بود که شوهرش از سر کار برگرده

و سارا بالاخره بتونه زمانی رو برای خودش داشته باشه.‏

ولی حتی این هم چیزی نبود که سارا بتونه بهش تکیه کنه.‏

آماده رفتنی؟

میشه چند دقیقه صبر کنی؟

شرمندم، ریچارد خودش رو توی دفتر طبقه بالا حبس کرده،‏

‏- تا کارهای اداره ش رو تموم کنه. - اشکالی نداره

من واسه یه نفر سورپرایز دارم.‏

شب آدمو میکشه. بازم نتونستم توی روز بخوابونمش.‏

‏- اوه، بچه بیچاره. - باید بگی مامان بیچاره

سلام

یه دختر کوچولوی بامزه تو این خونست؟

اوه، خدای من

چی...‏

چی پیدا کردم؟

‏- یه کلاه عروسکی. - اوه، یه کلاه عروسکی

جین، لازم نبود این کارو بکنی

اوه، این سگ کوچولو یه دختر لازم داشت که ازش نگهداری کنه

منم یه دختر کوچولو میشناسم که سگ لازم داشت.‏

بذار ببینم.‏

سارا کم کم داشت عصبانی میشد.‏

قدم عصرگاهی تنها چیزی بود که

سارا تمام روز منتظرش بود، و ریچارد هم این رو میدونست.‏

اما اگر زندگی تنها یک چیز به ریچارد آموخته بود،‏

این بود که آدمیزاد نمیتونه به جنگ

هوس های خودش بره.‏

ریچارد میتونست تصور کنه اگر دیگران او رو در این حالت ببینند چه خواهند گفت...‏

مردم درست همون چیزی رو میگن که اگر بفهمن "ری"‏

در همسایگی اون ها در خلوت خودش لباس زنانه میپوشه،‏

یا "تد" از همکاران اون

با افراد غریبه در استراحتگاه های اتوبان رابطه همجنسگرایانه برقرار میکنه

ریچارد با خودش می گفت:‏ "این چیزیه که ما میخوایم"

"و کار خاصیش هم نمیشه کرد"

‏11 ماه پیش دست او روی لینک این سایت لغزید

زمانی که داشت برای یک شرکت مشاوره تحقیق انجام می داد.‏

در اتاق کارش کاملا باز بود.‏

ولی در هر صورت روی اون لینک کلیک کرد.‏

ریچارد به شدت مجذوب کشف خودش شده بود که

‏"تد" در اتاقش رو زد.‏

دارم سفارش ناهار میگیرم. تو چیزی میخوای؟

ریچارد بدون جلب توجه، اما با عجله زیاد

سایت "کی" بی شرم رو از صفحه کامپیوتر بست...‏

آه، آره من یه چیکن سزار میخورم.‏

‏... و دوباره وارد جریان یک روز عادی شد.‏

تا اینکه چند ماه بعد

ریچارد فکرهای جدیدی راجع به سایتی که باز کرده بود پیدا کرد

کار دیگه ای با من داری؟

اوه، نه نه می تونی بری خونه.‏

من میخوام چندتا ایمیل چک کنم.‏

باشه، زیاد دیروقت نرو. شامت یخ میکنه.‏

اخیرا "کی" بی شرم تبدیل به یک مشکل شده بود.‏

ریچارد بیش از حد به اون فکر می کرد،‏

و ساعت ها پای هزاران عکسی

که از اون موجود بود وقت می گذروند.‏

بعضی کارهای "کی" از نظر اون عجیب بود،‏

و بعضی حتی آزار دهنده.‏

اون گاهی با وسایل آشپزخونه کار میکرد،‏

مثل همزن، و مثل دخترهای کوچیک لباس می پوشید

و با بادکنک بازی می کرد.‏

اما ریچارد کی بود که بخواد به اون درست و غلط رو یاد بده؟

آهان، خودشه.‏

با همه نزدیکی ای که ریچارد گاهی به "کی" بی شرم احساس می کرد،‏

با اینکه باور داشت اون رو میشناسه،‏

هیچ وقت نمیتونست این حقیقت تلح رو از ذهنش بیرون کنه

که این دختر فقط به صورت تصاویر دیجیتال در دنیای او وجود داره.‏

شرت، راهی برای غلبه بر این مشکل بود.‏

شاید یکی دوبار بو کردن میتونست کار رو راه بندازه،‏

و او بتونه برگرده به طبقه پایین و زندگی واقعیش رو بکنه،‏

جایی که همسرش انتظارش رو میکشید

و بی صبریش با گذر زمان بیشتر میشد.‏

چیکار داری میکنی؟

کارت اونور تموم شده؟ چون خیلی دوست دارم برم قدمم رو بزنم.‏

‏- میتونستی در بزنی. - در زدم!‏

ما باید حرف بزنیم.‏

امروز بدجوری ساکتی.‏

‏- همه چی روبراهه؟ - چی؟

آره

فردا باید بدون من قدم بزنی.‏

من باید برم به جلسه گروهی مطالعه کتاب

باشه

مطمئنی همه چی روبراهه؟

آره، شرمندم.‏

فکر کنم فقط یه کمی خستم.‏

حالا چه کتابی می خونید؟

"جرم و مجازات"

واو. برای یک گروه کتابخوانی خیلی روشنفکرانه ست

خب، ما بحث های خیلی جالبی میکنیم.‏

توام باید ماه بعد بیای. قراره کتاب "مادام بواری" رو بخونیم.‏

میتونی خواهر کوچیک من باشی.‏

خواهر کوچیک؟

داریم سعی می کنیم زنان جوانتر رو وارد گروه کنیم.‏

بهشون میگیم خواهر کوچولو

نمیدونم، جین.‏

من "مادام بواری" رو توی دانشگاه خوندم.‏

متنش خیلی ضد زنه.‏

خب، این دیدگاه خیلی جالبیه.‏

‏- باید بیای. - بذار راجع بهش فکر کنم.‏

اوه، ببخشید جین؟

یه نفر در خونه ماست. بعداً بهت زنگ میزنم. باشه؟

سلام

سلام

اوه، خدایا

سورپرایز شدم.‏

من دیگه ندیدمت بعد اون...‏

امیدوارم اشکالی نداشته باشه. شوهرت گفت که کم کم بر میگردی

اوه، نه اصلا.‏

از دیدنت خوشحالم.‏

خدایا، هممم، میخوای چایی چیزی برات بیارم؟

من فقط یک دقیقه میمونم. فقط خواستم بهت هشدار بدم

‏- اون یارو، منحرفه رو که میشناسی؟ - آره

داشته نزدیک زمین بازی دوچرخه سواری می کرده

‏- بچه ها رو می پاییده. - اوه، خدای من

اوه، خدایا، به پلیس گفتید؟

اونها نمیتونن کاری بکنن. چون قانونی رو نمیشکنه

فکر کنم منتظرن تا یکی رو بکشه.‏

فکر کردم باید تو هم بدونی.‏

ممنون. لطف کردی.‏

بذار کمی چایی برات بیارم.‏

متاسفم. فکر نکنم فکر خوبی باشه.‏

من نمی خواستم اونو ببوسم.‏

اصلا نمیدونم چجوری اتفاق افتاد.‏

من بهتره برم. مایک نگران میشه.‏

می خوای صحبت کنیم؟

من خستم.‏

سلام

سلام

نه، هنوز خوابه.‏

آره، همین الان دارم میبینمش.‏

نه، فک کنم اونقدرم بهشون نیاز ندارم.‏‏

باشه.‏

خیلی خب. خداحافظ

سلام

سلام؟

آره، میخوام یه سفارش بدم.‏

پیرس، سارا، خانوم.‏

هممم...‏

همین لباس شنای قرمز در صفحه 29

پوشاننده شکم با یقه هفتی.‏

آه، سایز من...‏

ده... هشت. یعنی فکر کنم.‏

هشت

میخوای بری توی استخر؟

می خوای؟

یک، دو.‏

بابایی، میشه الان برم توی استخر؟

یه دقیقه دیگه، باشه؟

باشه

حالا شد

مامانی، من جیش دارم

برو تو استخر دیگه

نه، من میخوام برم دستشویی.‏

واقعا؟

باشه. بیا بریم

خیلی خب. آماده ای؟

بیا

برگرد پایین

هی، من دارم میزنم روش.‏

اوه

واو

‏- تو اینجایی. - آره، سلام

‏- سلام

امیدوارم اشکالی نداشته باشه که اینجاییم. پوست لوسی خیلی حساسه

بهتره اینجا توی سایه باشه.‏

اوه نه، اشکالی نداره

از دیدنت خوشحالم.‏

آره، منم همینطور

ببخشید، میشه پشتم رو بمالی؟

آممم... باشه حتما.‏

ممنون

## کیه کیه در میزنه؟ ##

‏- خیلی ممنونم. -#درو با لنگر میزنه#‏

## درو با لنگر میزنه ##

‏- ##کیه کیه در میزنه؟## - خوبه فقط...‏

## من دلم میلرزه ##

لوسی، به این پسر کوچولو که تو زمین بازی دیدی سلام کن

سلام

سلام

یادت میاد؟

استخر تبدیل به یه کار ثابت شد

هر روز اونها توی سایه کنار هم مینشستن

و با هم بیشتر آشنا میشدن

این خردل لازم داره.‏

‏- خردل؟ - آره

آرون و لوسی که حق انتخاب زیادی نداشتن،‏

دوستی شکننده ای با هم برقرار کردن.‏

آه، این عالیه

گاهی اوقات بـــرد و سارا بچه هاشونو عوض می کردن.‏

مامان گفت "چیزی که بابا بهت گفته درسته.‏

حرف زدن با غریبه ها کار خوبی نیست."‏

این بهترین دورانی بود که سارا در سالهای اخیر داشت.‏

اما همیشه آرزوی دست نیافتی لمس کردن،‏

و لمس شدن توسط بـــرد وجود داشت.‏

و به همون اندازه که این رو میخواست

به همون اندازه دوست داشت که رابطه معصومانه ای

که بین خودشون ایجاد کردن رو حفظ کنه

بنابراین این معامله رو قبول کرد...‏

دست دادن پرسودای ساعت 4

در قبال یک وجب چمن،‏

کمی نور خورشید و یک همراه.‏

یک روز شاد دیگر در کنار استخر.‏

خیلی خب. دیگه برای شام پاستا نمیخوریم. باشه؟

ما بیش از حد تو این خونه پاستا میخوریم.‏

فکر می کردم پاستای من رو دوست داری.‏

دوست دارم. مشکل هم همینجاست.‏

همینطور پیش بره باید روی باسنم، فضای تبلیغاتی اجاره بدم.‏

نه نمیخوام. باید برم.‏

باید ساعت 9 در برنامه "تپس" باشم

فکر میکردم هنوز داری ادیت میکنی.‏

آره خودمم همین فکرو میکردم. ولی...‏

یه چیزی در داستان این خانواده هست که منو تحت تأثیر قرار میده.‏

پدر خانواده...‏

به ق.ت.ل رسیده

در یک حمله مرگبار

و یک پسر کوچیک از خودش به جا گذاشته.‏

یه روز داشتم با مادر خانواده تلفنی حرف می زدم،‏

و اون میگفت که نمیدونسته باید برای کریسمس بعدی چیکار کنه.‏

خدا من، معلومه.‏

نه از اون لحاظ. اینجوری بود که...‏

انگار نمیدونست باید این سنت رو با پسرش ادامه بده یا نه

سنتی که با پدر خانواده شروع شده بود.‏

و میگفت که پسرش رویه ای رو در پیش گرفته بود

که هدایای کریسمس عجیب درخواست می کرد...‏

یه سال تجهیزات غواصی

یه سال تجهیزات کوهنوردی.‏

میگفت که از امتحان کردن هیچ چیز نمی ترسید.‏

امتحان کردن چیزای جدید باعث میشد حس کنه...‏

که زنده ست.‏

بایدم برم. بعداً میبینمت.‏

مال خودت رو بچسبون بعدش هر دو رو میچسبونیم.‏

باشه؟

توام گرمته؟

آره

آره، خیلی هم شرجیه

من امشب تمرین فوتبال دارم.‏

مثل بازی کردن تو سونا میمونه

حواست به اون یارو ایتالیاییه باشه.‏

اسمش چی بود؟

کورنته؟

آره

یادته هفته پیش چه بلایی سر زانوت اومد؟

باید حواست جمع باشه بـــرد.‏

مراقبم.‏

قول میدی؟

آره. آره، قول میدم.‏

هواشناسی گفت ابرهای پراکنده.‏

من ابرهای پراکنده نمی بینم.‏

مامانی، میشه یه کم پول برای خوراکی بدی؟

نه عزیزم. همین الان خوراکی خوردید. نه.‏

اوه، باشه.‏

فقط میخوان شکر بخورن.‏

مداوم

اوه، نه

خودشه

اوه، خدایا

اوه خدای من، خودشه

توی استخره

اوه خدای من!‏

جیکوب، همین حالا از استخر بیا بیرون.‏

اوه خدای من، خودشه

‏- از پیش اون مرد بیا کنار ‏- چرا همه دارن به سمت استخر میدون؟

بروک؟ جیک؟

دیل، بهتره بیای اینجا

از استخر بیا بیرون

خواهرت کجاست؟

چرا باید بیایم بیرون مامانی؟

من می ترسم

‏- مگه چیکار کرده؟ - چه خبر شده؟

من میترسم

هممم، چرا پلیس اینجاست؟

همم، یه مردی اینجاست که واسه استخر بلیط نخریده،‏

دارن ازش میخوان که برگرده خونه.‏

آقای مک گرووی. آقای مک گرووی

بهتره همین حالا از استخر بیاید بیرون.‏

اون مرده به تو نزدیک شد؟

مطمئنی بهت دست نزد؟

از استخر بیایید بیرون آقا.‏

من فقط می خواستم خنک شم.‏

خیلی خب. بیا بریم

میتونی برگردی توی استخر.‏

لطفا با ما همکاری کنید. میدونید که این صدا به چه معناست.‏

حرکت کنید. از استخر خارج شید.‏ داریم استخر رو میبندیم. عجله کنید.‏

از استخر خارج شید و به سرعت زمین رو تخلیه کنید

خیلی خب. فردا میبینمت.‏

میخوای بغلش کنی؟ بیخیال، بذارش توی کالسکه.‏

نه، توی کالسکه سوار نمیشه.‏

‏- واقعا؟ - نه، سوار نمیشه.‏

لوسی، میخوای سوار کالسکه شی؟

به کالسکه علاقه داری؟ به نظر میاد کالسکه رو دوست داره

راه ما به راه تو نمیخوره.‏

نه مشکلی نیست. تو که مشکلی نداره آرون؟ هان؟

بدوید

بهتره بیاید داخل. نمیتونید اینجوری تا خونه برید.‏

اوه

‏- میتونی بذاریش تو اتاق لوسی. - باشه

خیلی جالبه

اون هیچ وقت توی روز نمیخوابه

خب، پسر من تا دو ساعت آینده بی هوشه

ولی باید پیژامه ش رو قبل از بیدار شدن دربیاریم،‏

وگرنه هیچوقت منو نمیبخشه.‏

خونه قشنگیه

‏- واقعا؟ - آره.‏

خب، ریچارد واسه خودش خوب کار میکنه

کارش چی بود؟

دروغ گفتن. هممم، لطفا بشین. راحت باش

بهتره نشینم. وسایلتون رو خراب میکنم.‏

اینا رو میذارم توی خشک کن و چند تا حوله میارم.‏

باشه

اوه، خدایا!‏

اوه، خدایا!‏

تو حس بدی نداری؟

نه ندارم.‏

من دارم.‏

من خیلی حس بدی دارم.‏

خیلی خب

پسرم؟

پسرم؟

پسر خوب باش.‏

‏"می" میدونست این غیرطبیعیه که یک مرد بالغ

با مادر خودش زندگی کنه.‏

بدون هیچ سرگرمی، هیچ تفریحی.‏

انگار که هنوز توی زندانه.‏

چیزی که او لازم داشت یک دوست دختر بود،‏

و "می" می خواست بهش کمک کنه تا کسی رو پیدا کنه.‏

اینجا چهار ستون کامل از زنهای تنهاست،‏

و فقط چند تا مرد. شانس ما بیشتره.‏

چرا یکی از این زنها نخواد

که با آدم خوبی مثل تو آشنا شه.‏

من آدم خوبی نیست.‏

تو یه کار بد انجام دادی.‏

ولی معنیش این نیست که آدم بدی هستی.‏

من اختلال روان جنسی دارم

الان بهتر شدی.‏

وگرنه ولت نمیکردن.‏

اونها ولم کردن چون مجبور بودن

خب، شاید اگر دوست دختری پیدا کنی

که به سن خودت نزدیک تر باشه

اون احساسات بد رو کمتر پیدا کنی.‏

من دوست دختر همسن خودم نمیخوام مامان.‏

ای کاش میخواستم.‏

وقتی من بمیرم میخوای چیکار کنی؟

کی میخواد ازت مراقبت کنه؟

چی شده مامانی؟

مریضی چیزی شدی؟

من یه زن پیرم. قرار نیست همیشه زنده باشم،‏

کی میخواد برات غذا بپزه؟

کی ظرفا رو میشوره؟

من میتونم ظرف بشورم،‏

هیچوقت تو عمرت ظرف نشستی.‏

اگه مجبور بودم میتونستم. عقب مونده که نیستم.‏

نه نیستی.‏

تو یه معجزه ای، رانی!‏

همه ما معجزه هستیم.‏

میدونی چرا؟

چون ما انسان ها

هر روز به سراغ کارهای روزمره مون میریم

و در تمام این مدت

میدونیم... همه مون میدونیم...‏

که همه چیزهایی که دوستشون داریم،‏

آدم هایی که دوستشون داریم...‏

هر لحظه ممکنه از پیش ما برن.‏

ما با اینکه این رو میدونیم زندگی می کنیم،‏

و باز هم به زندگی ادامه میدیم.‏

حیوانات این کار رو نمیکنن.‏

الانم ازت نمیخوام که ازدواج کنی رانی.‏

فقط میگم یه آگهی توی روزنامه بده، ببین چی میشه

باشه. اگه تو خوشحال میشی انجامش میدم.‏

ولی فقط یک قرار. باشه؟

تو لبخند زیبایی داری، چرا با این شروع نکنیم؟

دیگه چی؟

همیشه هرچی جلوت میذارم رو میخوری. هیچوقت غر نمیزنی.‏

دیگه چی؟

داری سعی میکنی که رو فرم بیای.‏

ورزش میکنی

همونجا صبر کن جوون!‏

اگر داری میری ورزش کنی،‏

میتونی همین حالا پستش کنی

هممم

بیا دیگه

بیا دوباره

خیلی خب

خدای من، این بالا مثل جهنم گرمه

مگه اتاق رختشویی چشه؟

تشک نداره.‏

بیا دیگه. بخواب

استرس داری، مگه نه؟

چی؟ منظورت چیه؟

بازی امشب

نگران نباش. امشب عالی بازی میکنی

نمیدونم. 10 ساله که بازی نکردم

قبلا همه زندگیم بود.‏

بعدا وقتی ادامه ندادم،‏ دیگه...‏

کلا ادامه ندادم. حتی دلم هم تنگ نشد

حالا که دوباره بازی میکنم...‏

حس می کنم...‏

نمی دونم.‏

حس زنده بودن میکنی.‏

آره

خیلی خوبه

این حسیه که باید داشته باشی.‏

درست میگی

فکر کنم فقط یه کمی زمان گذشته

آره

ارائـه شـده توسـط وبـسـایـت دوِیـــچ وب

دست بدید

‏- کدوم طرف؟ -شیر

شیر اومد

آماده؟

‏- سلام؟ - سلام مامان. بیدارت کردم؟

اوه، نه عزیزم. همه چی مرتبه؟

آره، خوبم.‏

خوب به نظر نمیرسی.‏

نه، مشکلی نیست. فقط خواستم سلام علیکی بکنم.‏

خب. سلام

سلام

خب پسر کوچولوی من چطوره؟

عالیه. همینجا کنار من خوابیده.‏

خیلی بامزست.‏

بــــــرد کجاست؟

بیرونه

اوه، عجیبه که کتابخونه تا این ساعت باز میمونه.‏

نه توی کتابخونه نیست.‏

با چندتا از دوستاش فوتبال بازی میکنه.‏

اوه عزیزم. یادت میاد وقتی پدرت شروع به گلف بازی کردن کرد؟

نه این شبیه بابا نیست.‏

عزیزم، همه شون مثل همن.‏

خب، این اونجوری نیست.‏

تو خیلی سخت کار میکنی.‏

گوش کن چی میگم...‏

من می تونم وقتی تو سر کاری بچه ها رو بپام.‏

حواسم باشه که کارای خطرناک نکنن.‏

‏- میخوای بیام یه سر بهتون بزنم؟ - نه نه مامان، نیا

خب عزیزم، من نگران شماهام.‏

حالا اگر امتحانش رو خراب کنه میخواید چیکار کنید؟

این دفعه دیگه خراب نمیکنه

اوه عزیزم، دفعه قبل هم همینو گفتی.‏

حالا وضع مالی چطوره؟

خوبه.‏

این ماه یه کمی بیشتر براتون میفرستم.‏

‏- مامان... - عزیزم، زحمتی برای من نیست

‏- مامان... مامان، خواهش میکنم. - خوشحال هم میشم کمک کنم

اوه لعنتی

اگرچه "نگهبانان" با اختلاف 26 امتیاز باختن،‏

بـــرد بعد از بازی احساس نشاط عجیبی می کرد

می تونست حس احترامی که در نگاه پلیس ها بود رو حس کنه

‏- چی میخوری رفیق؟ - دیگه مثل نخودی ها نبود

عضوی از تیم بود.‏

ادویل با یخ

هیچی هم که نباشه میتونی همیشه بری پیش پزشک تیم،‏

دکتر دنیلز. رفیقاش بهش میگن جک

‏- به سلامتی دکتر. - بشمار

‏- لری؟ بیا بگیر لری. - اوه ممنون

بذار یه صندلی بیارم

اوه، همین الان یه جرعه بهت دادیم. همین الان

من امشب تو اون زمین هیچ کاره بودم.‏

تو رو ناامید کردم

کل تیم رو ناامید کردم

من کند و چاقم

گذاشتم اون یارو گند بزنه به هیکلم

بیخیال بابا. اون یارو کل بازی داشت خطا می کرد

جونی من رو ترک کرد.‏

بچه ها رو برداشت و رفت پیش مادرش

خدایا، لری، چه اتفاق بدی

اوه، حقم بود

من و دهن گشادم

بهش گفتم جنده عوضی،‏

جلوی بچه ها

چرا همچین کاری کردی؟

نمیدونم.‏

اعصاب نداشتم

حالا به فنا رفتم

هی، قضیه این منحرفه رو شنیدی؟

توی استخر شهر رفته توی آب

‏- چی؟ - آره.‏

‏- کی بهت گفت اینو؟ - هیچکس. خودم دیدم.‏

‏- استخر شهر؟ - آره، تو اوج گرما

‏- استخر شهر؟ - آره

اونجا پر بچه ست

پسر من میره اونجا

خب البته میدونی، فقط همون یه بار بود.‏

هممم، دیگه بر نمیگرده. پلیس اومد اونجا

پلیس؟ کدوم پلیس؟ از بچه های تیم؟

نه

مطمئنی؟

‏- کسی از بچه های تیم اومد اونجا؟ - نه، نه.‏

‏- آره یا نه؟ - دارم میگم نه

‏- نه هیچکس... - یا عیسی مسیح

راسوی کثافت

لری، سرعتو کم کن

سرعتو کم کن لری

‏- دیگه چی مخواید؟ - شب بخیر خانوم مک گرووی

میخواستیم ببینیم رانی خونه ست؟

تنهاش بذارید

ما فقط یه کم از وقتش رو میگیریم. فقط یه گپ کوتاه

اینجا خونه منه. من پولشو دادم

و من میگم کی میره تو کی نمیره...‏

یوهو، رانی!‏

‏- بیا این پایین منحرف. - من الان به پلیس زنگ میزنم

شنیدم زیاد کاری به بچه بازها ندارن.‏

اشکالی نداره مامان. میتونم کمکتون کنم آقایون؟

رانی، برو بالا

لری، ولش کن. فکر کنم حرفتو متوجه شد. میتونیم بریم خونه

خوب گوش کن کثافت عوضی

گورتو از دور و بر استخر شهر گم کن

‏- میشنوی؟ - تو یه گردن کلفتی

پسر من هیچوقت کاری که تو کردی رو نمیکنه

اون بچه بیچاره توی بازارچه...‏

تو با اون بچه چیکار کردی؟

لری؟

لری؟

چرا اون حرفو زد؟

اوه، وانمود نکن چیزی راجع به من نمیدونی

همه میدونن. همه!‏

ببین، واقعا میگم... من چیزی نمیدونم

یادم میاد یه چیزایی شنیدم...‏

چند سال پیش که تازه به اینجا اومده بودیم، ولی...‏

یه چیزایی راجع به یه تیراندازی

توی بازارچه.‏

همین. همش همینو شنیدم

اون موقع اصلاً تو رو نمیشناختم.‏

متاسفم.‏

متاسفم.‏

اشکالی نداره

از مرکز گفتن که یک نفر توی بازارچه تیراندازی میکنه.‏

ده دقیقه مونده بود شیفت من تموم شه.‏

فقط ده دقیقه دیگه یکی دیگه جای من میومد

هنوز صورت اون پسربچه رو که به من خیره نگاه می کنه می بینم.‏

آره، ولی... ولی اون یه اتفاق بوده.‏

تو میخواستی جلوی اون مرد رو بگیری،‏

و اون پسر بچه وسط ماجرا

تیر خورد. درسته؟

نه، من وحشت کرده بودم.‏

اصلاً کسی تیراندازی نمی کرد.‏

فقط همون پسر بچه بود.‏

اسمش آنتونی هریس بود.‏

نسبت به سنش بیشتر می خورد،‏ فقط 13 سالش بود.‏

بچه خوبی بود. فکر می کرد مثل یه شوخیه،‏

یه تفنگ بادی رو به سمت دوستش چرخونده بود

جلوی مغازه بیگ فایو.‏

داشتن یه صحنه از یکی از فیلم هایی که دوست داشتن رو بازی می کردن.‏

دختر فروشنده از طرف دیگه خیابون دیده بود،‏

زنگ زده بود به 911

خدایا، خیلی وحشتناکه

خیلی...‏

خب، تو نمی دونستی.‏

میتونست واقعی باشه.‏

ولی نبود.‏

پدر و مادرش...‏

آه، پدر و مادرش...‏

مجبور شدم...‏

بعدش دچار اختلال تنش زای پس از حادثه شدم

سه تا روانشناس هم تایید کردن.‏

به همین خاطر بازنشسته شدم.‏

دیگه نمیتونستم کارم رو انجام بدم.‏

‏- خب چرا کار دیگه ای نمی کنی؟ - مثل چی؟

توی کاستکو با جرثقیل کار کنم؟

شاید بتونی برگردی دانشگاه.‏

من عاشق کارم بودم.‏

نمی خوام کار دیگه ای بکنم.‏

تا حالا به عبارت "امنیت ملی" فکر کردی؟

منظورم اینه که واقعا بهش فکر کرده باشی

روزی که فهمیدی

که پدرت توی عراق کشته شده،‏

اون روز رو یادته؟

میتونی راجع بهش صحبت کنی؟

راحتی که در موردش صحبت کنی؟

بعد از اینکه اون مردها اومدن

تا به مامانم بگن،‏

من گریه کردم،‏

ولی اون نه.‏

مامانم فقط رفت بالا توی اتاقش

بالش ها رو از روی تخت برداشت،‏

سرشون را با یه قیچی برید.‏

پر های بالش همه جا پخش شده بود.‏

حتما تو حسابی ترسیدی.‏

نه مامانم داشت دنبال تاج می گشت.‏

تاج؟

تاجی که آدم ها بعد از مدت ها خوابیدن

توی بالششون درست میشه

پدر...‏

پدر من دو تا تاج داشت.‏

همینجا نگه دار.‏

‏- گرسنه ای؟ نه.‏

اشکال نداره من ناهار سفارش بدم؟

نه برو.‏

بـــرد؟

عزیزم، اونجایی؟

گوشی رو بردار. میدونم اونجایی.‏

الان وقت خواب آرون ـه

خیلی خب، فکر کنم رفتید بیرون.‏

هممم...‏

هر دو تون رو دوست دارم.‏

خداحافظ

اینم از اینجا

نمیدونم جین. فکر نکنم برای این کار آماده باشم

نه بابا از این فکرا نکن.‏

‏- خوش میگذره. - واقعا؟

تو تنها خواهر کوچولوی امشب نیستی.‏

‏- اوه، خوبه. - اوه!‏

سلام، یه لیوان برات بیارم؟

کسی این کتاب رو دوست داشت؟ چون من واقعا ازش بدم اومد.‏

خیلی افسرده کننده ست.‏

این زن با دو تا مرد مختلف به شوهرش خیانت می کنه،‏

همه پول شوهرش رو هدر میده، بعد هم خودش رو با دوای موش میکشه؟

واقعاً لازمه من همچین چیزی رو بخونم؟

خب، متن توصیفی خیلی خوبی داره.‏

اصلا قراره که افسرده کننده باشه.‏

یه تراژدیه.‏

مادام بواری از یک نقص تراژدیک آزاد شد.‏

نقصش چی بود؟

کوری. نمیتونست ببینه

که مردها فقط دارن ازش استفاده می کنن.‏

اون فقط یه کمی عشق در زندگی میخواست.‏

‏- نمیتونی به خاطر این سرزنشش کنی ‏- کتاب در مورد انتخاب های زنانه

اون زمان، یک زن انتخاب های زیادی نداشت.‏

یا باید یه راهبه می بود یا کدبانو

‏- همه ش همین بود. - و یا یک فاحشه.‏

اون یه انتخاب داشت.‏

میتونست اینطور انتخاب کنه که به شوهرش خیانت نکنه.‏

به نظر من جالبه که درباره یک زن

و بازپس گیری جنسیتش کتاب خوند.‏

تعبیر مودبانه ایه از اینکه زن بی شرمی بود؟

مادام بواری زن بی شرمی نبود.‏

اون یک شخصیت بزرگ در ادبیات غربه.‏

من درباره بعضی از ارجاعات جنسی کمی گیج شده بودم.‏

ببین، مثل این یکی

هممم...‏

‏"اون مرد تا آخرین مرحله،‏

محدودیت ها و ملاحظات رو کنار گذاشت.‏

و اون زن رو به شیئی مطیع،‏

و کاملا فاسد بدل کرد."‏

کسی میدونه این یعنی چی؟

یعنی که زن بی شرمیه.‏

داشته با طنابی چیزی می بستتش؟

سکس از عقب.‏

هممم. هممم.‏

همه غیر از من فهمیده بودن؟

حالا فعلا بگذریم از این.‏

من واقعا مشتاقم که ببینم

خواهر کوچولومون چی برای گفتن داره.‏

نمیدونم شما هم اینو میدونید یا نه، ‏ ولی سارا مدرک دکترا

توی ادبیات انگلیسی داره.‏

فقط فوق لیسانس

پایان نامه م رو هم آخر ننوشتم.‏

خب، بازم تخصصت از همه ماها بیشتره

من احساسات شما راجع به این کتاب رو درک می کنم

خودم هم باهاش مشکلاتی داشتم.‏

وقتی توی دانشگاه می خوندمش،‏

مادام بواری به نظرم آدم احمقی می اومد.‏

اول در ازواجش اشتباه می کنه،‏

بعد هم اشتباهات احمقانه ای پشت سر هم انجام میده.‏

ولی وقتی این بار خوندمش، عاشق شخصیتش شدم.‏

اون گیر افتاده.‏

اون یک انتخاب داره. یا میتونه یک زندگی سرشار از بیچارگی رو انتخاب کنه

و یا اینکه باهاش بجنگه

و تصمیم میگیره که بجنگه.‏

چه جنگی... پریدن توی رختخواب

با هر مردی که بهش سلام میکنه.‏

خب، آخرش موفق نمیشه،‏ ولی یه چیز قشنگ

و حتی حماسی در سرکشیش هست.‏

استادای من به خاطر فکر این حرف هم منو می کشن،‏

ولی...‏

‏"اما بواری" به روش خودش

یه فمینیسته

اوه، باشه بهش میگم

حالا دیگه خیانت به شوهر میشه فمینیسم؟

نه نه نه

مسئله خیانت نیست. مسئله اون عطشه

عطش برای یک جایگزین،‏

و تمرد در برابر یک زندگی سرشار از نارضایتی.‏

شاید من کتاب رو خوب نفهمیدم.‏

فقط زنه خیلی پست به نظر میاد.‏

خوشگله؟

کی؟

زنت.‏

که خودت رو به خاطر هیچ ذلیل کنی.‏

یه سوال ساده ست.‏

خوشگله، خوبه؟ مجبوریم الان راجع به این حرف بزنیم؟

یعنی واقعا فکر کرد که یه مردی مثل اون با این زن فرار میکنه؟

ممکنه.‏

چقدر خوشگله؟

هوش از سرت میپره

زیبایی اونقدرا هم مهم نیست سارا.‏

بــِـرد این جمله رو برای آرامش دادن به سارا گفت.‏

ولی در ساعت 3 نصفه شب،‏ این جمله دقیقا تاثیر عکس داشت.‏

اون همسر زیبایی داشت،‏

که هوش از سر آدم می برد،‏ و حالا هم درست بغلش خوابیده بود.‏

فقط کسی که قدر زیبایی خودش رو نمیدونست

ممکن بود همچین حرف ابلهانه ای رو بزنه

اون هم صادقانه.‏

آخر هفته ها برای سارا سخت میگذشت.‏

‏48 ساعت زندان مداوم

که روزهای محو و شاد هفته رو

از هم جدا می کردن.‏

من دارم میرم به دریا

‏- واقعا؟ - من دارم میرم به دریا

داره دوباره رقص دریا رو میکنه؟

سارا گاهی اوقات خودش رو به دست خیالات می سپرد،‏

خیال آینده ای بسیار متفاوت از زندگی فعلی خودش،‏

جایی که او و بــِــرد آزادانه و در روز روشن

به هم عشق می ورزیدن.‏

جایی که لازم نبود به هیچکس جواب پس بدن،‏

به جز به همدیگه.‏

فکر میکرد که ممکنه اتفاق بیفته، باید اتفاق بیفته.‏

چون مطمئن نبود که بتونه به این زندگی ادامه بده

لااقل برای مدت طولانی.‏

دوباره دهنتو باز کن.‏

نه نمیخوام.‏

دهانتان باز می شود؟

دهانتان...‏

این داره میاد تو دهنت.‏

دهنتو باز کن، ماهی کوچولو

گرسنه، گرسنه.‏

ماهی کوچولو گرسنه نیست؟

حالت خوبه؟

آره، خوبم.‏

‏- تو چی؟ - عالی

آخر هفته چطور بود؟

واقعا میخوای بدونی؟ مزخرف بود.‏

واسه تو چی؟

افتضاح

‏- واقعا؟ - آره.‏

آره، ما رفتیم لب ساحل و کل مدت من و کتی

با هم جر و بحث کردیم.‏

اوه، جدی؟

آره، جر و بحث سالانه مون بود.‏

درباره امتحان وکالت،‏

انگار همۀ زندگیمون بسته به همینه.‏

تمومش کن بره. بعدش احساس بهتری داری.‏

کلی دردسر داره.‏

باید چهارشنبه سوار قطار شم.‏

یه برنامه دو روزه ست.‏

من که حتی پاس هم نمیشم.‏

‏- خوب میدی. - نه.‏

نه، خوب نمیدم.‏

کل تابستون لای کتاب رو هم باز نکردم.‏

دلم برات تنگ شده بود.‏

منم دلم برات تنگ شده بود.‏

انجامش نده.‏

‏- چی رو؟ - امتحان رو.‏

‏- اوه. - بپیچون.‏

بیا با هم بریم یه جایی،‏

واسه یه شب

ریچارد تا جمعه بیرون از شهره،‏

منم میتونم یکی رو پیدا کنم لوسی رو نگه داره.‏

نه، نمیتونم.‏

باید امتحان رو بدم.‏

خوبه.‏

‏- خوبه؟ - آره.‏

من این بار حس خوبی نسبت به قضیه دارم.‏

اصلاً شاید برم یه بطری شامپاین بخرم

بذارم توی یخچال، هر وقت خبر خوش رو شنیدیم

درش میاریم و جشن میگیریم.‏

خیلی امیدوار نباش.‏

قبلا راجع بهش بحث کردیم.‏

ها ها. این بار فرق میکنه.‏

من حسش میکنم.‏

باورت میشه؟ این اولین قرارمونه.‏

یعنی منظورم یه قرار واقعیه، بدون بچه ها

لوسی چطوره؟ گریه نکرد اومدی؟

نه بابا شوخیت گرفته؟

وقتی جین اونجاست، دلش میخواد منو از در پرت کنه بیرون.‏

به نظرم ما میتونیم یه چیز خیلی قشنگ درست کنیم‏.‏

من اینجا چیزای زیادی دارم.‏

ما میتونیم یه...‏

قاب عکس درست کنیم.‏

یا یه جعبه جواهرات.‏

یا یه کلاه.‏

یه چیزی برای مامانم.‏

باشه

‏- تمومش کن، تمومش کن - نه، رانی.‏

ران... ران... رانی، یه لحظه صبر کن.‏

حالا شد.‏

خوش تیپ شدی. دختره پشیمون نمیشه

صبر کن تا سابقه جنایی منو بشنوه.‏

فکر نکنم لازم باشه اول کار از اون حرف بزنی.‏

برو سراغ حرفای دم دست

اگه کسی منو بشناسه چی؟

خیلی بعیده. من شام رو توی

یه رستوران در هاورهیل رزرو کردم.‏

شیلا.‏

‏- شیلا. - بله.‏

غذا مشکلی داره؟

نه خوبه.‏

دم خونه گفتی که دارو مصرف کردی.‏

‏- چه دارویی؟ - همه جورش.‏

بیشتر برای روان درمانی

یعنی توی زندگیت شکست عصبی داشتی؟

اوهوم، سال اول دانشگاه.‏

اینقدر جوون؟

چه اتفاقی افتاد؟

درست نمیدونم.‏

خب شکست عصبی که همینجوری اتفاق نمیفته.‏

حتما یه چیزی باعثش شده.‏

فکر کنم

ولی قبل از اینکه برم دانشگاه خوب بودم.‏

نمیدونم. شاید به خاطر استرس این بود

که بخوام رو پای خودم بایستم.‏

شاید عدم توازن شیمیایی توی مغزم بود.‏

هر روانشناسی که رفتم نظر متفاوتی داشت.‏

یه مرده، دکتر فریس،‏

گفت که احتمالاً من در بچگی مورد آزار جنسی قرار گرفتم.‏

وقتی بهش گفتم که اینطور نیست،‏

گفت من احتمالاً دارم حافظه خودمو سرکوب می کنم.‏

درسته. خب بعدش چی شد؟

از دانشگاه بیرون اومدی؟

بلافاصله که نه.‏

مادرم می خواست من به این مراکز مشاوره روانی برم.‏

اونها یه جوری میخواستن مشکل رو رفع کنن، که انگار من

یه بشکن می زنم و همه چی دوباره درست میشه.‏

آره، خودم همه این چیزا رو میدونم.‏

میدونی؟

آره، میدونم.‏

بعد بهم گفتن میتونم از دانشگاه بیام بیرون

ازدواج کنم و مثل خواهرم کلی بچه داشته باشم،‏

ولی من نمیتونم از بچه ها مراقبت کنم.‏

من حتی نمی تونم بیشتر مواقع

از خودم مراقبت کنم. تازه کی با من ازدواج میکنه؟

تو اونقدرها هم بد نیستی.‏

چی؟

تو... تو اونقدرها هم بد نیستی.‏

من شیش ساله که دوست پسر واقعی نداشتم،‏

یعنی از زمان دومین شکست عصبیم.‏

توی اتوبوس گریهاند یه اتفاقی برام افتاد.‏

‏- داشتم...‏ ‏- میخواید اینو براتون بپیچم؟

اوه، نه، ممنون.‏

نه، لطفا بپیچیدش. من میبرمش خونه.‏

شما رفقا دسر می خواید؟

چی میگی شیلا؟ می خوای یه چیز شیرین با هم بخوریم؟

بذار یه جایی توقف کنیم.‏

بعدی رو بپیچ به چپ.‏

چراغها رو خاموش کن.‏

امشب به من خوش گذشت.‏

آخری مردی که باهاش بیرون رفتم،‏

میدونی چیکار کرد؟

منو ول کرد رفت.‏

بلند شد بره دستشویی،‏

و دیگه برنگشت.‏

من موندم و صورتحساب.‏

خداحافظی هم نکرد.‏

حتی زنگ نزد عذرخواهی کنه.‏

البته به من نمی خورد. یه حسابدار کاردرست بود.‏

یه آدم خیلی عادی. نمی خواست با یه روانی دوست بشه.‏

ولی تو به نظر آدم خوبی میرسی.‏

بهتره به کسی نگی.‏

میشنوی؟

بهتره نگی، وگرنه گیرت میارم.‏

صبر کن مامان، صبر کن بابا.‏

شما باید ماشین رو روی بالابر پار کنید...‏

‏- خب؟ - چی؟

امتحان دیگه خنگه. چطور بود؟

خوب بود.‏

دیشب زنگ نزدی خونه.‏

نگران شدم.‏

شاید اگه موبایل داشتم الان به درد میخورد.‏

‏- ببین کی برگشته. - اوه، سلام.‏

سلام جین.‏

ممنون.‏

زندگیمو نجات دادی.‏

خب هم خونه ایت چطور بود؟

اوه، عالی بود.‏

ممنونم که با اینکه دیر گفتم اومدی.‏

بذار یه چیزی واسه وقتی که گذاشتی بهت بدم.‏

لازم نیست.‏

نه، واقعا. اصرار میکنم که بگیری.‏

لطفا نکن.‏

باشه.‏

کسی زنگ نزد؟

نه، همه چی آروم بود.‏

دخترت روی تخت خوابیده. امروز حسابی خسته شد.‏

چه خوب.‏

هممم، جین، چیزی شده؟

اون دختر فوق العاده ایه.‏

مامانی

مامانی!‏

بله

داری میای بیرون؟

‏- یه چیزی دارم. - چی؟

یه چیزی برای تو دارم

یه لحظه صبر کن. باشه؟

بـــرد

بـــرد

هممم

آرون جدیدا راجع به دوست جدیدش لوسی زیاد حرف میزنه.‏

به نظر دختر خوبی میاد.‏

مادرش چجور آدمیه؟

خوبه، فکر کنم.‏

اسمش رو هم یادم نمیاد.‏

سارا نبود؟

سارا؟

آره، سارا

توی استخر،‏

اسم دخترش لوسیه

اوه، مامان لوسی. آره یادم رفته بود. درسته.‏

اسمش ساراست

هممم

آره، اگر یه شب برای شام بیان اینجا

آرون خیلی خوشحال میشه.‏

باشه.‏

پس تو توی کار تبلیغاتی؟

نه، معمولاً این اشتباه رو میکنن.‏

من کارم تبلیغات نیست. بازاریابیه.‏

و این دوتا خیلی فرق میکنن.‏

پست ریچارد توی شرکت خیلی بالاست.‏

آره آره، مشتری های من

وقتی پیش من میان که

یه محصول جدید برای فروش دارن.‏

مثلا چند هفته پیش چند نفر اومده بودن،‏

می خواستن یه سری رستوران چینی زنجیره ای باز کنن. خب؟

وقتی با من حرف می زدن، من دور میز بهشون نگاه می کردم

و دیدم هیچکدوم از اینها اصلا چینی نیستن.‏

کجایی بودن؟

چند تا آدم خپل از تنسی بودن.‏

فکر می کردن می تونن همینجوری یه رستوران زنجیره ای چینی باز کنن

و امریکایی های خوش باور رو هم گول بزنن.‏

اوه، خدایا

هممم!‏

‏- این خیلی خوشمزه ست. - آره میدونم.‏

بــِــرد آشپز فوق العاده ایه.‏

شما ها این اعلامیه هایی که صورت این یارو روش هست رو دیدید

که کل محله رو پر کرده؟

چه بلبشویی به پا شده تو محله آروم ما

آره، دیوانه کننده ست.‏

چیزی که برای من سواله، اینه که چرا همچین آدم روانی ای رو از زندان آزاد کردن.‏

بعضی از کسایی که دنبالش میرن هم همونقدر دیوونه هستن.‏

‏- منظورت چیه؟ - مثلا همین امروز شنیدم که

یه آدم خلی رفته جلوی در خونه طرف رو با اسپری رنگ کرده،‏

توی بالکنش آتیش روشن کرده. خدا میدونه دیگه چه کارایی کردن.‏

‏- معلومه کی این کارا رو میکنه؟

‏- میگن یه افسر سابق پلیسه.‏

میدونه، همون یارو که اون پسره رو توی بازارچه کشت.‏

فکر نکنم اون باشه.‏

تو چون رفیق طرفی، طرفداریش رو میکنی.‏

بــــرد توی اون کمیته والدین نگرانه

با همون مرده.‏

نمیدونستم تو اونجایی.‏

من تو تیم فوتبالشون بازی می کنم.‏

اون هم از من خواست یه سری اعلامیه پخش کنم.‏

اون توی تیم شماست!‏

تو هیچوقت بهم نگفته بودی.‏

آره

میدونی قسمت عجیبش کجاست؟ من اصلا هیچوقت این یارو مک گرووی رو ندیدم.‏

‏- چرا دیدیم.‏ ‏- نه ندیدیم.‏

تو نه. من و بـِــرد.‏

اون روز توی استخر. یادته؟

آره، اصلا یادم رفته بودم.‏

‏- خب چی شد؟ ‏- تشخیص کشمکش جنسی بین دو نفر کار مشکلیه،‏

ولی کتی در تشخیص اون مهارت داشت.‏

انگار یه نفر پیچ رادیو رو روی یک موج چرخونده بود،‏

و صدای موج رادیو اونقدر بلند و شفاف بود که

کتی رو از جا پرت کرده بود.‏

وقتی کتی از ارتباط بین اونها خبردار شد،‏

باورش نمی شد که تا حالا چیزی نفهمیده.‏

در همون حالت، کتی چنگالش رو به زمین انداخت

به امید اینکه وقتی برای برداشتنش خم میشه

مچ سارا و بـــرد رو که از زیر میز به پای هم ور میرن، بگیره.‏

اما اشتباه کرده بود.‏

ولی میدونی چیه؟ به نظر ترسناک نمیومد. یعنی...‏

نه، اونقدرها هم مسئله مهمی نبود.‏

‏- نه، اون مثل یه آدم عادیه میدونی؟ - آره، منظورم اینه که...‏

کتی، حالت خوبه؟

آه، آره.‏

یه لحظه صبر کن میام.‏

بــِـرد قانع شده بود

که مهمانی به خوبی برگزار شده.‏

و اینکه او و سارا تونسته بودن ظن کتی رو برطرف کنند،‏

حداقل به طور موقت.‏

کتی او رو به چیزی متهم نکرده بود،‏

یا رفتاری نکرده بود که او فکر کنه

کتی متوجه چیز نامعمولی شده.‏

خوشحالم که اونها امشب اومدن اینجا.‏

‏- شب بخیر ‏- شب بخیر

با این حال دو روز بعد،‏

مادرزنش سرزده از راه رسید...‏

‏- ممنونم جان ‏- ...تا برای مدت نامعلومی اونجا بمونه

و از اون لحظه به بعد، او بـــرد و آرون رو

همه جا همراهی می کرد.‏

توی زمین بازی؛‏

‏- یه کم کره لازم داریم.‏ ‏- توی سوپرمارکت؛‏

و توی استخر شهر.‏

سلام آرون.‏

سلام لوسی.‏

بدترین جا، استخر بود.‏

با این حال با اینکه کل هفته

مادر زن بــرد گفته بود که با او به بازی فوتبال میاد

در آخرین لحظه تصمیمش عوض شد.‏

‏- شما میای بالاخره؟ - دوست دارم بیام،‏

ولی کمی خسته م.‏

مطمئنی؟ خوشحال میشم بیای.‏

نه تو برو. تو و آرون

امروز من رو حسابی خسته کردید.‏

انگار که دیگه تنهایی.‏

اوه، این ماشین واسه منه.‏

‏- کی بر میگردی خونه؟ - نمیدونم.‏

ولی خیلی دیر.‏

مراقب باش و دنبال دردسر هم نرو.‏

باد، زمزمه های نوید بخش می پراکند،‏

صدای پیروزی از آسمان می آمد.‏

همه در زمین سبز تابستانی جمع شده بودند.‏

تیم محافظان با 0 برد و 5 باخت در قعر جدول

لیگ شباه فوتبال نواحی سه گانه قرار داشت.‏

و تیم کنترلرز، تیمی از جوانان خبره در حوزه مالی بود

که 4 برد و 1 باخت داشتند و خط حمله آتشین اونها

در هر بازی تا 40 الی 50 امتیاز کسب می کرد.‏

اما از لحظه شوت آغاز بازی،‏

این گروه تازه کار از افسران اعمال قانون

تصمیم گرفتند که شگفتی بیافرینن.‏

ولی امتیاز اول نصیب کنترلرز شد.‏

اون هم در یک ریباند، وقتی بارت ویلیامز توپ رو در انتهای

زمین تیم محافظان در نزدیکی یک چهارم دوم زمین از دست داد

تیم محافظان در اوایل نیمه دوم بازی رو مساوی کردن...‏

با یک حرکت کلاسیک

در یک حمله 80 یاردی

تیم کنترلرز دوباره با یک گل از یک چهارم آخر زمین، پیش افتادن.‏

تنها یک دقیقه از بازی باقی مونده بود و تیم محافظان

با سه امتیاز عقب افتاده، امیدهاشون رو از دست داده بودن.‏

‏- برو پایین!‏ - این آخرین شانس اونها بود...‏

فقط چند امتیاز لازم داشتن

ست

حرکت، حرکت!‏

آره آره آره

آره آره

آره آره

آره!‏

اوه خدای من!‏

آره

بـــرد، بـــرد!‏

چی میخوای؟

همه توی بار منتظر ما هستن. تو... تو هم میای؟

تو برو من دیرتر میام.‏

میای دیگه آره؟ باید جشن بگیریم.‏

آره آره، میام.‏

‏- قول میدی؟ - خدایا، لری همین الان بهت گفتم.‏

‏- خب ماشین داری؟ - آره.‏

باشه

من یه لیوان سرد واسه ت نگه میدارم.‏

لری، دیگه باید بری خونه.‏ همین حالا

فقط پنج دقیقه دیگه صبر کن. قول داد که میاد.‏

هر قولی که میخواد داده باشه، من می خوام ببندم.‏

پاشو برو بیرون از اینجا

همین حالا

وقتی نگاه کردم به اون بالا و تو رو اونجا دیدم...‏

وای... وای

خدا رو شکر که اومدی.‏

نمی خوام برم خونه.‏

دلم میخواد تا ابد همینجا بمونم.‏

نه، جدی. برای اولین بار توی عمرم

احساس می کنم هر چیزی ممکنه.‏ انگار هرکاری میتونم بکنم. میدونی؟

ما داریم چیکار می کنیم؟

منظورت چیه؟

اینها واقعی نیست بـــرد.‏

چی؟

همین کار. هم اشتباهه هم حس بدی داره

تا کی قراره قایمکی پیش هم باشیم؟

تا کی میتونه ادامه داشته باشه؟ من دیگه نمیتونم ادامه بدم.‏

نه، نه اینو نگو.‏

از وقتی یادمه که همین رو با هم داریم...‏

چی داریم؟

این چیه؟

ببین...‏

اون شام اون شب توی خونه شما هر چی که نباشه،‏

نشون می داد تو با زنت خوشحالی.‏

میدونی، تو یه زندگی کامل داری

‏- منم نمی خوام کسی باشم که...‏ ‏- خیلی خب. همینجا صبر کن.‏

بیا با هم فرار کنیم.‏

چی؟

اینو جدی نمیگی.‏

تو به من باور داری.‏

بیا دیگه

با هم از اینجا میریم، راهشو پیدا می کنیم.‏

حس بدی نداره

بچه ها با همدیگه راحتن.‏

میدونم که چیزای زیاد دیگه ای هم هست، ولی...‏

بیا این کار رو بکنیم.‏

خواهش میکنم. خواهش میکنم سارا

اوه خدای من

داری جدی میگی، مگه نه؟

آره

باشه

باشه. باشه

باشه. باشه

بـــرد لعنتی، دیگه حالم به هم میخوره اینقدر که از بـــرد شنیدم

دیگه کاری بهش ندارم.‏

اصلا ازش خوشم نمیاد. آدم مزخرف

" بـــرد گل لعنتی رو زد"

آره، میدونی چرا جیگرش رو نداره بیاد اینجا؟

چون میدونه من جلوی مدافع حریف رو گرفتم. همش مزخرفه

به خاطر همین اینجا نمیاد، خجالت میکشه منو ببینه.‏

من اصلا توی این شهر از کسی خوشم نمیاد.‏

بیدار شید، بیدار شید!‏

بیدار شید مرد محله وودوارت کورت!‏

خیلی خب. من بیدارم

چشماتون رو باز کنید! سرهاتون رو از لای برف در بیارید!‏

سرهامون رو؟ سرهای لعنتی مون رو؟

شما مردم بچه هاتون رو دوست ندارید؟

نمی خواهید اونها رو از شر شیطان حفظ کنید؟

محله وودوارت کورت، یه منحرف در بین شما زندگی میکنه

یک منحرف لعنتی در بین شماست!‏

چشمهاتون رو باز کنید! از بچه هاتون مراقبت کنید

بچه ها رو نجات بدید!‏

بیدار شید و توی باغچه رو نگاه کنید

‏- همینجا بمون رانی. - بچه ها رو نجات بدید!‏

چشم های لعنتی تون رو باز کنید

بیدار شید و بچه ها رو نجات بدید!‏

کثافت عوضی! از باغچه من برو بیرون!‏

فکر کردی کی هستی با اون کبکبه و دبدبه ت؟

وودوارد کورت جای منحرف ها نیست!‏

وودوارد کورت جای منحرف ها نیست!‏

فکر کردی خدایی؟ برو بیرون

نه فکر نمیکنم خدام. هیچوقت همچین چیزی نگفتم

قاتل، تو اون پسر رو کشتی.‏

من کسی رو نکشتم. چرا بر نمیگردی بری خونه یه لباسی بپوشی؟

تو به گردنش شلیک کردی. خودم توی روزنامه خوندم

‏- اینجا جای منحرف ها...‏ ‏- عوضی اونو بدش به من

هی، هی

بدش به من!‏

‏- برو خونه.‏ ‏- پلیس داره میاد.‏

تو داری بچه های منو میترسونی.‏

بچه هات باید بترسن!‏

دارن کنار یه منحرف زندگی می کنن!‏

اوه اوه!‏

اوه خدای من، خانوم مک گرووی. حالتون خوبه؟

کمک. کمک!‏

فکر کنم باید آمبولانس خبر کنیم.‏

کرن! زنگ بزن آمبولانس بیاد. همین حالا!‏

‏- دارم زنگ می زنم!‏ ‏- اوه لعنتی.‏

فقط همینو کم داشتم

ببخشید آقای مک گرووی، ما باید چندتا سوال از شما بپرسیم.‏

دولت در ادامۀ تلاش خودش برای مهار تورم

دیروز نرخ بهرۀ کوتاه مدت رو برای دهمین بار افزایش داد.‏

معمولاً بین تورم و قیمت طلا رابطه متقابل وجود داره.‏

توجه شما رو به بخش بازارهای مالی جلب می کنم؟

قهوه با شیر؟

ممنونم

کیم بریسون، لطفا به اپراتور زنگ بزن.‏

کیم بریسون، لطفا به اپراتور زنگ بزن.‏

مادر

مادر من هم همینطور. داره استراحت می کنه

بیا پایین، ساکت شو!‏

ساکت

بیارش اینور.‏

در اختیار شما

آقای مک گرووی

آقای مک گرووی

متاسفانه خبر بد برای شما داریم.‏

موسسه کفن و دفنی می شناسید که کارها رو براتون انجام بده؟

مشکلی نیست. بیمارستانی فهرستی داره که میتونم براتون بیارم.‏

رویه کار به این شکله:‏

بدن مادرتون تا سه ساعت در تخت می مونه

معمولش سه ساعته

ولی اگر درخواست برای زمان بیشتر باشه،‏ بسته به شلوغی بیمارستان بررسی میشه

و معمولاً مشکلی نیست.‏

اگر لازمه به کسی زنگ بزنید...‏

خانواده، دوستان...‏

اونها می تونن از مزایای ملاقات متوفی استفاده کنن

البته قبل از اینکه جسد به طبقه پایین میره

تا برای انتقال آماده بشه.‏

اگر شما سوالی دارید میتونید بپرسید.‏

میتونیم کمکی بهتون بکنیم؟

‏- نه. - خیلی خب

یادآوری می کنم که وسایل شخصی مادرتون رو قبل از ترک بیمارستان

همراه خودتون ببرید.‏

و تنها چیزی که فعلا لازمه انجام بدید

اینه که فرم ترخیص جسد رو امضا کنید.‏

آرون

هی، هی رفیق

میشه بیدار شی؟

میشه کلاهت رو برداری؟

فقط یک لحظه.‏

از دست من عصبانی هستی بابایی؟

نه. نه نه اصلا

فقط می خوام بدونی

که من تو رو خیلی دوست دارم،‏

و هیچ وقت کاری نمی کنم که تو ناراحت شی، خب؟

خب

حالا می تونی دوباره بخوابی.‏

لوسی، بیا اینجا

بیا بریم.‏

من روی صندلی ماشین سوار نمیشم.‏

‏- باید بری توی ماشین...‏ ‏- من روی صندلی ماشین سوار نمیشم.‏

آره. باید سوار شی

‏- سوار صندلی ماشین میشی.‏ ‏- نه نمیشم.‏

چرا میشی. برو روی صندلی ماشین

من روی صندلی ماشین سوار نمیشم.‏

خیلی خب، فقط...‏

لازم نیست روی صندلی سوار شی.‏

می تونی بیای اینجا. نه اصلا...‏

بر روی زمین. خوبه.‏

خیلی خب. برو روی زمین. باید همون زیر بمونی. خب؟

وگرنه مامانی رو بازداشت می کنن. همون پایین بمون. خب؟

باشه

مامانی، من میخوام برم خونه

باشه، یه دقیقه صبر کن،‏

بـــرد که رسید میریم.‏

سلام؟

رانی؟

اوه خدای من

‏- حالت خوبه؟ ‏- آره بزن بریم

هی، رفیق!‏

چه عجله ای داری؟

اوه!‏

‏- این دیگه آخرشه. - نگاش کن

‏- قشنگ بود. - اوه پسر

همینه پسر

‏- چطوره تو یه دور بری؟ - چی؟

آره، امتحان کن. ببین چی میشه

شماها دیوونه ای، من نمیتونم.‏

بحث این چیزا نیست. مسئله اصلی اسکیته.‏

هووو!‏

بجنب. بجنب.‏

کمک لازم داری؟

اون... مرده.‏

مُرد

کی؟ کی مرده؟

مامانم. مامانم مرد

من...‏

من متاسفم.‏

اون منو دوست داشت

تنها کسی بود که دوستم داشت

مامانم مرد

مامانم مرد

لوسی؟

لوسی! لوسی!‏

لوسی!‏

لوسی!‏

لوسی!‏ لوسی!‏

لوسی!‏ لوسی!‏

لوسی!‏

لوسی!‏

برو روی صندلی ماشین! برو روی صندلی ماشین!‏

اشکالی نداره مامانی

لوسی

من متاسفم

من خیلی متاسفم

میخوای بریم خونه؟

آره؟

بــــرد

بــــرد، صدای منو میشنوی؟

تکون نخور. آمبولانس داره میاد.‏

خدایا

چه بلایی سر من اومده؟

این بچه ها میگن که پنج دقیقه ست بیهوشی.‏

‏- تقریبا تونستی. - پسر تو عالی بودی.‏

‏- خیلی حرکت خفنی بود پسر ‏- برید عقب، برید عقب. فضا رو باز کنید

تکون نخور، باشه؟ تکون نخور

هی رفیق!‏

این از توی جیبت افتاد

دیگه لازمش ندارم.‏

‏- هی رفیق. - همم؟

میشه به زنم زنگ بزنی؟

باشه رفیق

خیلی متاسفم، رانی

واقعا میگم.‏

اصلا نمیخواستم همچین چیزی اتفاق بیفته.‏

تو... تو... حالت خوبه؟

‏- اوه، نه!‏ - دیگه خوب میشم

اوه خدای من!‏

مقاومت کن رانی

مقاومت کن

اجازه نمیدم اتفاقی برات بیفته.‏

مقاومت کن. باشه رفیق؟

لری حتی در خواب هم نمی دید

که دوباره در موقعیتی قرار بگیره

که هر دقیقه تعیین کننده و ارزشمند باشه.‏

او امشب می تونست جون یک نفر رو نجات بده.‏

او میدونست که رانی در گذشته کارهای بدی انجام داده،‏

همینطور خود لری.‏

تو نمیتونی گذشته رو تغییر بدی.‏

ولی آینده می تونه داستان متفاوتی داشته باشه.‏

و باید از یک جایی شروع کرد.‏

کانال تلگرام Deutschwebvip

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.