Afrikaans
Akan
Albanian
Amharic
Armenian
Azerbaijani
Basque
Belarusian
Bemba
Bengali
Bihari
Bosnian
Breton
Bulgarian
Cambodian
Cebuano
Cherokee
Chichewa
Chinese (Simplified)
Corsican
Czech
Danish
Dutch
Esperanto
Estonian
Ewe
Faroese
Filipino
Finnish
French
Frisian
Ga
Galician
Georgian
German
Greek
Guarani
Gujarati
Haitian Creole
Hausa
Hawaiian
Hebrew
Hindi
Hmong
Hungarian
Icelandic
Igbo
Indonesian
Interlingua
Irish
Italian
Japanese
Javanese
Kannada
Kazakh
Kinyarwanda
Kirundi
Kongo
Korean
Krio (Sierra Leone)
Kurdish
Kurdish (Soranî)
Kyrgyz
Laothian
Latin
Latvian
Lingala
Lithuanian
Lozi
Luganda
Luo
Luxembourgish
Macedonian
Malagasy
Malay
Malayalam
Maltese
Maori
Marathi
Mauritian Creole
Moldavian
Mongolian
Myanmar (Burmese)
Montenegrin
Nepali
Nigerian Pidgin
Northern Sotho
Norwegian
Norwegian (Nynorsk)
Occitan
Oriya
Oromo
Pashto
Persian
Portuguese (Brazil)
Punjabi
Quechua
Romansh
Runyakitara
Russian
Samoan
Scots Gaelic
Serbian
Serbo-Croatian
Sesotho
Setswana
Seychellois Creole
Shona
Sindhi
Sinhalese
Slovak
Somali
Sundanese
Swahili
Swedish
Tajik
Tamil
Tatar
Telugu
Thai
Tigrinya
Tonga
Tshiluba
Tumbuka
Turkish
Turkmen
Twi
Uighur
Ukrainian
Urdu
Uzbek
Vietnamese
Welsh
Wolof
Xhosa
Yiddish
Yoruba
Zulu
ارائه شده توسط وبسایت دیجی موویز © DigiMoviez.Com
« هنری جانسون »
دیجیموویز در شبکههای اجتماعی DigiMoviez@
« ترجمه از سینا صداقت و محیا مبین مقدم » Mahya14 & SinCities
آره. نه، تو ادامه بده
نه، متوجهم. البته. وقتی بخوای میام.
هم اون انجامش داد هم من
چهارشنبه و قبلش. خب، یادداشتها رو داری.
ازش خواستم توی بایگانی ثبتش کنه
این کارو کرد و بهش گفتم
همونطور که صحبت کردیم
و اصلاً نمیتونی تشخیص بدی
نه، اونا انتخاباتِ سختی رو دنبال میکنن
نمیدونستم بهش چی بگم
یه آدم باهوشتر هیچی نمیگفت
ولی من جلسه رو اداره میکردم، پس...
چون به همکاریش نیاز دارم
پس گفتم: «به نظر میاد قانع نشدی» و اون یه سخنرانیِ طولانی تحویلم داد
خب، منظورش این بود که حق اظهار نظر داره
پس، میخواست این حرفهاش به طور رسمی ثبت بشن،
که اگه یه جور دیگه پیش میرفت، میتونست بگه «بهت گفته بودم»
من دیگه باید برم
اگه اون نمیرسید جای خالی هیچکس توی جلسهی کمیته احساس نمیشد
نامهات
- اون الان... - قاضی؟
- اون... - نه، دوستت
- خب، اونا ادعا کردن... - ولی اون اعتراف به گناهکار بودن کرد؟
- آره - پس، چطور «ادعا کردن»؟
خب، خودش انتخاب کرد اعتراف به گناهکار بودن کنه تا...
- دادگاه این انتخاب رو بهش داد؟ - درسته
- به... - به قتل غیرعمد، آره
ولی اونا میخواستن محاکمهاش کنن برای...
- برای قتل عمد - آره
قتل عمد
- بنابراین به قتل غیرعمد اعتراف کرد؟ - آره. و اونا این حق رو حفظ کردن
که به اتهام قتل محاکمهاش کنن، اگه اعتراف میکرد...
ولی اگه خودش اعتراف کرده، چطور میتونی بگی «ادعا کردن»؟
خب، اون...
- اون... - اون سوگند خورده بود
اون سوگند خورده که اون کارو کرده
چطور سوگند خورده بود؟
توی دادگاه سوگندش داده بودن، مگه نه؟
نمیدونم وقتی به گناهکار بودن اعتراف میکنی اون کارو میکنن یا نه
چطور...
منظورم این نیست که این کارو میکنن یا نه. آره، منطقی به نظر میاد.
- در هر صورت... - فقط دارم میگم نمیدونم
اون یه اظهاریهی حقوقی امضا کرده، مگه نه؟ یه اعترافنامه نوشته؟
یعنی، اگه این کاریه که حین اعتراف به گناهکاری میکنن، آره
- باید یه توجیه حقوقی باشه... - خیلی خب. منظورم اینه که اون...
- اون تحتِ فشار انجامش داده؟ - خب، خودت اسمش رو چی میذاری؟
وقتی گزینهی دیگه اینه که...
به اتهام قتل محاکمه شه؟
تحتِ فشار انجامش داده باشه یا نه،
هیچکس جز اون ادعا نکرده
و اون ادعا نکرده، که به معنای پذیرش نظر مخالف بود.
اون گفته انجامش داده. باید حرفش رو قبول کنیم.
- چه نفعی براش داشته؟ - اعتراف کردن؟
- آره - تا مجبور نشه به اتهام قتل محاکمه شه
میتونست. این انتخاب بهش پیشنهاد شده بود
ولی در نهایت بین این دوتا چه انتخابی وجود داره؟
بهتر و بدتر. خودش چه انتخابی به دختره داد؟
- باهاش منطقی حرف زد - آره، باهاش منطقی حرف زد و...
وقتی دختره گفت نه... اون حق نداشت نه بگه، مگه نه؟
- فکر میکرد سهماههی اول بارداریشه - واسه حق دختره برای نه گفتن چه فرقی میکنه؟
دارم میگم این خصومتشون رو بدتر کرد
این که گفت سهماههی اول بارداریشه؟
نه، این که نبود
- نبود؟ - نه، سهماههی دوم بود
طبق نظر دو پزشک. به گفتهی دو پزشک به نظر میاومد...
پس، درست روی مرز بود. قضیه اینه؟
آره، همینه
ولی از نظر قاضی چه فرقی میکرد کدوم سهماههی بارداری باشه؟
چون میتونست حکم کنه جنین هنوز آدم نبوده
از یه طرف، حکم دادن به این که آدم نبوده باعث نمیشه همینطور باشه
این عموماً پذیرفته شده
مهمتر این که چنین تمایزی وجود داره که اجازه بده...
- متوجهی که به طور جهانی پذیرفته شده - به سختی
- نشده؟ - نه
خب، خوشحالتر میشی اگه بگم...
«به طور گسترده»؟ به طور گسترده پذیرفته شده.
اصلاً خوشحالم نمیکنه
به هیچ وجه
میخوای بگی که چون بعضیها یا خیلیها حق سقط جنین رو قبول دارن...
- من... - که حق یه زنه که حین...
آره یا نه، یه زمان مشخص...
- این حق یه زنه - ولی اینطور نیست که... آره
حق هرکسی نیست که به بارداریِ یه زن پایان بده
فقط چون توی سهماههی اوله
خب، یه زن غریبه نبوده، درسته؟
خب چه حسی پیدا میکردی اگه یه یارویی با چوب بیسبال توی خیابون راه میافتاد
و هر دخترِ حاملهای که میدید، اگه توی سهماههی اول بارداری بود،
با چوب میزدش تا بچه رو سقط کنه؟
به نظرت این از انجام دادن این کار با زنی که میشناخت بهتره یا بدتره؟
بهتر یا بدتر. خواهرت؟ زنت؟
بهانهاش چیه؟ از دختره خواست بچه رو سقط کنه و اون قبول نکرد؟
خب اون بچه، بچهی خودش بوده
از دختره خواست بچهاش رو بکشه، و اون قبول نکرد؟
یا...
منظورت اینه که حق نداره باردار باشه اگه به نظر یه مرد اسباب زحمت باشه؟
بهانهاش اینه، مگه نه؟ که خیلی براش مهم بود،
و چی از دختره کم میشد که خواستهاش رو عملی کنه؟ همینه؟
بذار یه چیزی بهت بگم. تا جایی که من میدونم همینه.
اصلاح شدن چی؟
صبر کن. اونا حق محاکمهاش به اتهام قتل رو حفظ کردن
این کاریه که کردن که یعنی چنین احساسی بهش داشتن
ولی چطور میتونست قتل باشه؟
حتی اگه این معنای واضحی داشته باشه
- یه معنا داره - که چیه؟
گرفتنِ غیرقانونی جونِ آدم با قصد و نیت قبلی
اون کارو کردن که اهرمِ فشاری در برابرش داشته باشن
اینطور فکر میکنم
با توجه به عفو مشروطش
خیلی خب
این منصفانهست؟ که هر زمانی میتونستن به راحتی...
نمیدونم چی منصفانهست
اصلاح شدن چی؟
- من کاملاً باهاش موافقم - به خصوص
- به خصوص؟ - آره
- من کاملاً باهاش موافقم - پس...؟
ولی کسی تا حالا مجرمی دیده که اصلاح شه؟
- چرا باید انتظار داشته باشن اصلاح شه؟ - صبر کن. چرا نباید اصلاح شه؟
ببین. اون این دختره رو دیده...
دختره چی بود، فروشنده بود؟
- نمیدونم - و حالا عاشق یه دخترِ پولدار میشه؟
دخترِ فروشنده حامله میشه و براش دردسر درست میکنه
- پیشنهاد سخاوتمندانهای به دختره داد... - دقیقاً
که رد کردنش توسط دختره غیرمنطقی بود؟
آره
- غیرمنطقی بود؟ - آره
به نظر اون، متوجهی؟ خب...
این هیولای حق به جانب چیکار کرد؟
اون القا کرده یا...
وارد کرده...
شوخی میکنی؟ یه آخرهفته میره که چیکار کنه؟
اشتباهش رو جبران کنه، خداحافظی کنه، با دخترِ فروشنده اتمام حجت کنه؟
حین سکس کردن، یه چیزی وارد میکنه... از کجا آورده بودش؟
خب، گمونم...
باشه، پس اینم میدونی؟ یه داروی غیرمجاز؟ یه داروی سقط جنین؟
نمیدونم
اون رو توی نوشیدنیِ دختره میریزه. برای این که جنین رو سقط کنه.
جواب نمیده، فلان و بهمان
بعدش حین سکس دارو رو وارد بدن دختره میکنه
پس، از رضایتِ دختره برای سکس استفاده میکنه تا...
در ضمن، این تجاوز نیست؟ به تجاوز متهمش نکردن...
نه
ولی مطمئنم توی فهرستِ اتهامات بود، مگه نه، اگه اعتراف به گناهکاری نمیکرد؟
- مطمئن نیستم - مطمئن نیستی؟
- نه - که به تجاوز متهمش کردن یا نه؟
نه
چرا ازش دفاع میکنی؟
- اون دوستمه - اون دوستته یا دوستت بود؟
اون حق دوستی داره یا نه؟
- نمیدونم حقش رو داره یا نه - توی دانشگاه میشناختمش
حس میکنه حق داره این دختره رو حامله کنه، بره سراغ نامزد جدیدش،
بچهی دختر اولیه رو بکشه و تو رو وادار کنه بیای به من التماس کنی بهش کار بدم
این حقیقت که اشتباه کرده چه تأثیری روی ظرفیتش برای انجام کار میذاره؟
اون اشتباه نکرده،
مرتکب یه جنایتِ جنسی وحشتناک شده
تو اسمش رو چی میذاری؟ اون مرتکب قتل شده، مرتکب تجاوز شده.
این چیزی نبود که بهش محکوم شده بود...
نه، میتونیم این اسم رو روش بذاریم. من میتونم
اتهامات علیهش رو محفوظ نگه داشتن، مگه نه؟
به نظرم این منصفانه نیست
- چرا نه؟ - چون اون دِینش رو به جامعه ادا کرده
نه. میتونی همین الان بس کنی، چون، اولاً من نمیدونم این که میگی یعنی چی
خودتم نمیدونی یعنی چی
اون کلاً پنج...
- چهار و نیم - ...سال رفت زندان؟
اون ادای دِین نبود، تحمل مجازات بود.
ثانیاً، من نمیدونم جامعه دقیقاً کیه،
ولی میدونم هرکی که هست، اون دخترِ فروشنده نیست،
که از زندانی شدنش هیچی نصیبش نشد
ولی خب شاید دلش خنک شد
امیدوارم همینطور بوده باشه
- خب، من یه سؤال ازت میپرسم - خیلی خب
سرنوشتش قراره چی بشه؟
نمیدونم
«چرا باید برام مهم باشه؟»
نه، برام مهمه. امیدوارم بدجوری عذاب بکشه
- و میدونم که نمیکشه - چطور میتونی بدونی؟
چون مثل تمام جنایتکارها، بویی از شرم نبرده
خب، شاید توی زندان عوض شده
شک ندارم که عوض شده و میدونم که بهتر نشده
از کجا میدونی؟
چون غرورش رو داشته که از تو بخواد از من بخوای بهش کار بدم
پس دلسوزی چی میشه؟
دلت برای من میسوزه که ازم میخوای این مرد رو استخدام کنم؟
این یه درخواستِ مشروعه
- پس دلت برای اون میسزه؟ - خب، اون دوستمه
- اون دوستِ دیگهای هم داشت؟ - آره
- و همهشون... - ولش کردن؟
فکر کنم بتونیم بگیم «ازش رو برگردوندن»
ولی من میگم «ولش کردن»
از اونا هم کمک خواست؟
- از کجا باید بدونم؟ - شما باهم صمیمی بودید
- ما عضو یه گروه بودیم - توی دانشگاه
- آره - اون یه مدت پیش بود
- آره - و از اون موقع خبری ازش داشتی؟
- از زندان برام نامه مینوشت - قبل از زندانی شدنش خبری ازش نبود؟
نه
پس باید فرض کنیم برای خیلیها نامه مینوشت، مگه نه؟
چرا؟
چون شما خیلی صمیمی نبودید
اون اسمِ من رو به عنوان یکی از سه مخاطب نامهنگاری تأیید شده ثبت کرده بود
- توی زندان؟ - آره
- از اول؟ - آره
پس از اول براش نامه مینوشتی؟
آره. اون برای من نامه مینوشت و منم برای اون مینوشتم
- دو نفرِ دیگه کی بودن؟ - مخاطبهای نامهنگاری؟
- آره - نمیدونم
بهت نگفت؟
نه، درک میکردم...
نه، نمیدونم کی بودن
- به ملاقاتش میرفتی؟ - آره
آره. آره، به ملاقاتش میرفتم
چرا؟
چون خودش ازم میخواست
- شما توی دانشگاه صمیمی نبودید - ما همدیگه رو میشناختیم
ولی صمیمی نبودید
نه، ولی یه محفلهایی بودن
- البته - یه سری محفلِ مشترک
اون اهل چه محافلی بود؟
- مطمئن نیستم بشه روش اسمی گذاشت - تو جذبش میشدی؟
آره، مطمئنم توی دانشگاه خودت یا هر دانشگاهی اینطور بود
و اون اهل چه محافلی بود؟
اون اهل پارتی بود. پارتیکنها و قماربازها، نمیدونم.
- بیعارها؟ - این یه کلمهی قدیمیه
- کامل توصیفش میکنه؟ - نه، چون، البته...
- زنهای زیادی اونجا بودن؟ - هیچوقت چیزی شبیه بهش ندیده بودم
یعنی، اون...
نمیدونم دیدیش یا نه
گاهی توی زنها میبینیش، یا به ندرت
یه جور جذبهی جنسیه...
فراتر از افسونگریه. حتی اغواگرانه هم نیست، فقط یه نیروئه.
تو از نظر جنسی بهش علاقه داشتی
نه، فکر نکنم. من...
- نه. نه - چی جذبت میکرد؟
یه قدرتِ آسون
- اون روی زنها قدرت داشت - هیچوقت چیزی شبیه بهش ندیده بودم
یعنی، نمیتونستم تحلیلش کنم. اصلاً چی میتونستی بگی؟
توی محوطهی دانشگاه با دوتا دخترِ خیلی جذاب زندگی میکرد، خب؟
و ما داشتیم از یه جایی برمیگشتیم خونه، یه جوری شده بود که من و اون...
داشتیم توی یه مسیر قدم میزدیم
و اون این خیال رو مطرح کرد...
حتی نمیدونم خیال بود یا نه،
فقط انگار میدونست چی توی ذهنمه
و به این فکر میکردم که چطور داشتم میرفتم خونه توی اتاقم،
در حالی که اون با این دو زنِ جوان و خوشگل میرفت اتاقش
و اون رو به من کرد و پرسید: «یکی از اینا رو میخوای؟»
وانمود کردم متوجه منظورش نشدم، ولی...
اون خجالتم نداد
فقط منتظر موند و بعدش گفت...
من یه چیزی تو این مایهها گفتم که «خیلی ممنون، ولی باید برم درس بخونم»
و اون گفت: «شب بخیر»
ولی خجالتم نداد
- تو اون کارو براش کردی - چی؟
تو خودت رو براش خجالت دادی
آره، این کارو کردم
ولی به خاطر اون نبود
اون قصد نداشت خجالتم بده
داشت محبت میکرد
آره. آره، همینطوره. داشت به یه پسر تنها محبت میکرد...
- شاید داشت اغوات میکرد؟ - نه، فکر نکنم
غیرممکنه؟
هیچوقت خودم رو انقدر جذاب ندونستم
- تو باهاش قدم میزدی - آره
- اون چرا با تو قدم میزد؟ - فقط داشتیم یه مسیر رو میرفتیم
- ولی، میدونی، منم واسه خودم... - واسه خودت شیاطینی داری
آره و فهمیدم که اون یه چیزی داشت که من...
- که تحسین میکردی؟ - که بهش جذب میشدم
- کِی این رو فهمیدی؟ - کِی؟
آره. توی دانشگاه؟
نه. کاملاً نه
نه این که بتونم بگم از علاقهام آگاه بودم...
- بعد از دانشگاه اون رو دیدی؟ - یه بار. آره، یه بار دیدمش
- قبل از این که بره زندان؟ - آره
دیدیش؟
توی یه بار بودم، توی ایست ساید،
و اون تنها اومد و دید که اونجا نشستم
و دعوتش کردم باهم یه نوشیدنی بخوریم و خوردیم
ولی حرفِ زیادی باهم نداشتیم. مثلاً «چیکارها میکنی؟» و از این حرفها.
ولی «کجا زندگی میکنی؟»
اون آدرسِ ثابتی نداشت
«امشب کجا میمونی؟» «هنوز نمیدونم»
و یه مدت بعد، یکی از دوتا زنِ جوان دوستش رو کنار بار ول کرد،
اومد سرِ میز ما و اون دعوتش کرد بشینه
و بعدش من رفتم
اون خونهای نداشت؟
نه. نه، هر شب با یه زنِ جوان جدید میرفت خونه
- این یه نشونه از جامعهستیز بودنشه - واقعاً؟
این که اونا به طور وسوسهانگیزی باجذبه هستن
- آره، این رو میدونستم - یه شکلی از دزدیه. این رو میدونستی؟
جذبه؟
اقدام به اخاذیِ چیزی از کسیه که توی یه معاملهی منصفانه
حاضر به دادنش نمیشد
به نظرت همچین آدمی بود؟
باید قبول کنی که این پدیده حیرتانگیزه
واقعاً؟
- خب، برات جالبه، مگه نه؟ - آره
- چرا؟ - آره، خیلی خب، ولی بعدش...
- اون از زندان باهات تماس گرفت - آره
تو غافلگیر یا خوشحال شدی که اسمت رو گذاشته توی لیست؟
- آره - چون چنین قدرتی روی زنها داشت
من...
چرا اسمت رو توی لیست گذاشته بود؟
صبر کن. منظورت اینه که قصد داشت چیزی ازم بگیره؟
وقتی به ملاقاتش میرفتی از چی حرف میزدید؟
نه. آخه چی میتونست از من بگیره؟ من چی برای دادن بهش داشتم؟
- واقعاً؟ - آره. چطور میتونستم...
ببین، با استناد به حقایق و شواهدی که بهم گفتی،
اون قشنگترین، ملموسترین، محبتآمیزترین و سخاوتمندانهترین عمل رو انجام داد
مدتها پیش کارِ حیرتانگیزی انجام داد و یه دختر بهت تعارف کرد
عملی که انقدر ملموس و محبتآمیز بود که بعد از 20 سال هنوزم یادت مونده
آره، همینطور بود. به یه پسرِ بیعرضه، خجول و تنها محبت میکرد
اون داشت اغفالت میکرد
برای چی؟
برای روزی که شاید بهت نیاز پیدا میکرد
اون چه روزی بود؟ هیچوقت ازم چیزی نخواسته...
برای روزی که رفت زندان؟
- اون دو زنِ جوان چی؟ - کدوم زنهای جوان؟
- دقیقاً - نه. کدوم زنهای جوان
- همونا که بهت تعارف کرد - متوجه نمیشم
تو فکر میکنی بیمیلیات خجالتآور بود، نه؟
برای پذیرفتن پیشنهادش. اینطور نیست؟ به نظر من اخلاقی بود.
تو نخواستی توی جاکشیِ این زنهای جوان باهاش همدستی کنی
سرت رو تکون نده. این مدرکه. حالا
غیر از ملاقاتِ تصادفی توی بار، دفعهی بعد کِی اون رو دیدی؟
- پروندهاش رو دنبال میکردم - توی اخبار؟
- آره - نظرت در موردش چی بود؟
- نظری نداشتم - چرا نداشتی؟ بقیه نظر داشتن
چون میشناختمش
و فکر میکردم مسئولیتِ منه که قضاوتش نکنم چون میشناختمش
- و بعدش از زندان باهات تماس گرفت؟ - آره
- غافلگیر شدی؟ - آره
- خوشحال شدی؟ - نمیدونم
- من... - چی نوشته بود؟
فقط این که تنهاست و از مکاتبه با من لذت میبره
ولی اون دوستهای زیادی داشت، مگه نه؟
اون دوستی داشت؟
- نمیدونم دوستی داشت یا نه - توی دانشگاه با یه عده میپرید
آره، ولی بیشتر باهاشون دورهمی داشت، خب؟ واسه مهمونی، شوخی خرکی یا پوکر بازی کردن...
برنده میشد؟ اون توی بازیِ ورق برنده میشد، مگه نه؟
- آره - به طور پیوسته؟
- آره - به طور خارقالعاده؟
منظورت اینه که تقلب میکرد؟
منظورم اینه که بقیهی مردها بهش باج میدادن
- برای چی...؟ - برای وقتش
چون توی جامعهی محدود بچههای دانشگاه میدرخشید
- اون از تو بزرگتر بود، مگه نه؟ - آره. از کجا این رو فهمیدی؟
- واقعاً ازت بزرگتر بود؟ - آره
- اون توی نیروی دریایی بود - و همهتون بهش جذب میشدید؟
- این چه اشکالی داره؟ - اصلاً برای تعطیلات دعوتش کردید خونه
تا با خانوادهتون آشنا شه؟
هیچوقت به ذهنمون نرسید
خب، منظورم همینه
خب، تو به موفقیتش با زنها حسادت میکنی،
که توی اولین برخوردت باهاش یه جاکش بود،
توی برخورد بعدی، توی بار عیّاش بود،
و بعدش توی اخبار یه قاتل و تجاوزگر بود
حالا از زندان برای همصحبتی باهات تماس میگیره
- چرا که نه؟ - چرا تو؟
- چرا؟ - چون تو رو تحتِ سلطه داشت
سالها پیش برات طعمه گذاشته بود و یه قربانی پیدا کرده بود
- که براش چیکار میکرد؟ - هر کاری که به وقتش لازم داشت
پس اون من رو به خاطر دلسوزیم اغفال میکرد؟
فکر میکنم برای حضورت به عنوان یه مرد سازنده و معتمد
و یه شهروند شریف که دوستش بود و به ملاقاتش میاومد...
گمونم ازت خواست برای حمایت از عفو مشروطش نامه بنویسی؟
- آره - واقعاً؟
آره و من یه نامه نوشتم که
از نظر دقت و احساسی نبودنش، حتی تو هم میتونی تأییدش کنی.
چی نوشته بودی؟
فقط این که توی دانشگاه میشناختمش،
و زمانی که زندانی شد دوستیمون رو از سر گرفتم
و خوشحال میشم وقتی آزاد شد استخدامش کنم
ولی بهش شغلی پیشنهاد نکردی
نه، ببخشید. به وضوح اعلام کردم که شغلی ندارم که بهش بدم
ولی اگه داشتم، در اختیارش میذاشتم. میتونی نامه رو بخونی.
نه، به من مربوط نیست
ولی اون میدونست که شغلی برای پیشنهاد کردن بهش نداشتی؟
- این رو روشن کردم - ازت خواست پیش من وساطتش رو بکنی؟
نه؟
- خودت داوطلبانه این کارو کردی؟ - خب، گفتم ازت میخوام
و اون چی گفت؟
نه. بهت میگم چی گفت
بهت گفت موقعیتت رو پیشِ من به خطر نندازی، مگه نه؟
آره
- که خودش کار پیدا میکنه - آره
اگه شغلی در انتظارش نبود، نمیتونستن عفو مشروطش رو تأیید کنن؟
نه، شغل داشتن جزو شرایطش نبود
میتونست ثبت کنه که دنبال کار میگرده
- این یه شرط فوقالعادهست؟ - نه. وکیلش براش مذاکره کرده بود
اون عفو مشروط به شدت کنترل شده میگرفت
میتونست هر کاری غیر از نقض کردنش و برگشتن به زندان انجام بده
و اینجوری اتهام اضافهی قتل هم در انتظارش بود؟
این... این درسته
و حالا بذار ازت بپرسم. این بهترین تضمینِ ممکن نیست؟
برای چی؟
برای رفتارش
یعنی، مردی که حاضره هر کاری بکنه اما آزادیاش رو از دست نده
نباید آدم به این مرد اعتماد کنه؟
وکیلش برای تضمینِ رفتارش این استدلال رو برای هیئت آورد
- استدلال خوبیه - اون وکیلِ خیلی خوبیه
آره، همینطوره
به نظرت احتمال داره که از تو انتظار داشت برای پیدا کردن شغل براش بیای سراغم؟
فقط میدونم ازم خواست این کارو نکنم
پس چرا این کارو کردی؟
چون به نظرم کارِ درستی بود
خب و اگه ما با دونستن گذشتهاش استخدامش میکردیم
و اون دوباره قانون رو نقض میکرد، اون وقت کی مقصر میشد؟
برای همین ازم خواست این لطف رو ازت نخوام
- ولی با این حال تو این کارو کردی - آره
با علم به این که جوابِ مثبتم ممکنه به شرکت آسیب بزنه؟
خب، میدونی که چه احساسی در مورد شرکت دارم
میدونم اینجا چه کارهایی کردی
هی، منظورت اینه که دوستیام باهاش باعث میشه منافع اون رو به خودمون ترجیح بدم؟ نه
نه، صبر کن. منظورت اینه که رابطهام باهاش یه جور اعتیاده؟
که باعث میشه به وفاداریام شک کنی؟ تو به وفاداریام شک داری؟
ما توی یه مقطعی، وفاداریهای ضد و نقیض داریم.
و باید اونا رو اولویت بندی کنیم، مگه نه؟
و به تعهداتمون پایبند باشیم، به جای این که احساساتی عمل کنیم.
این اخلاقی بودن نیست؟
وکیل میگه: «من به حقیقت و عدالت تعهدی ندارم،
بلکه به موکلم متعهدم، باید برای خلاص کردنش هر کاری بکنم.»
- آره - ولی وقتی در حق خودش یا خانوادهاش جفا میشه
خواستارِ اجرای عدالت و به دنبال حمایتِ قانونه
پس در هر مورد، تعهد متفاوتی داره
وکیلِ دوستت موفق شد براش عفو مشروط بگیره
آره
از دیدگاه خودش کارش عالی بود
از دیدگاه خودش، خوب یا بد، وکیلِ درجه یکیه.
آره، همینطوره
- و لایق شهرتشه - آره، همینطوره
کی پولش رو داده بود؟
پولش رو داده؟ پروندهی رایگان بود
- واقعاً؟ - فکر کنم. تا جایی که میدونم...
نه، نه، اشتباه میکنی
- واقعاً؟ - آره
از کجا میدونی؟
یه وکیل تسخیری بود که دادگاه براش منصوب کرده بود
وکیلِ گرونقیمت جایگزین اون شد. وکیلی که دستمزد میگرفت.
ولی از کجا میدونی که دستمزد میگرفت؟
- با کانون وکلا تماس گرفتم - واقعاً؟ کِی؟
- وقتی درخواستت به دستم رسید - چرا؟
تا سعی کنم توضیحی برای کسریِ 300 هزار دلاری توی دفاتر حسابمون پیدا کنم
میخوای چیکار کنی؟
طبق آییننامهمون، باید تحت پیگرد قانونی قرارت بدم.
ولی من رو آوردی اینجا که داستانم رو بشنوی
نه، آوردمت اینجا تا قفلها رو عوض کنن
آره؟
خیلیها خوابِ مرد حکیمی رو میبینن که اونا رو شیرفهم میکنه
خیلیها گولِ یه چاخان رو میخورن
یه مبلّغ شیرینزبون،
شیّاد یا دزدی که بهشون روغنِ مار میفروشه و ادعا میکنه اون مرده
بعضیها میتونن این احمقهایی رو که هر چیزی رو باور میکنن تشخیص بدن
به جای این که با تعجب سر تکون بدن، بهشون روغنِ مار میفروشن.
آره
بعضیها از این راه پولدار میشن
بعضیها گیر میافتن و زندانی میشن
تا دیگران رو از فهمیدنش منصرف کنن
و تو میخوای...
تو میخوای یکی همه چی رو بهت توضیح بده، درسته؟
خب، حکمتش از این قراره
همه چی همونطوره که به نظر میاد
تمام ورقها روی میزن. فقط بستگی داره چطور بُرشون بزنی.
هرکی میاد اینجا نگرانِ اینه که نکنه یکی بهش تجاوز کنه
البته
آره. «اونا قراره باهام لواط کنن.» یا به زبونِ کوچه بازاری: «قراره کونم بذارن.»
«چقدر بد میشه؟» نمیدونی و میترسی این سؤال رو بپرسی
آره
چیزی که باهاش سر و کار داری ترسه
این چیزیه که باهاش سر و کار داری
داستانِ سفید برفی رو میدونی؟
از سفید برفی برات میگم. زیبای خفته چی؟
اوه، آره
درسته؟
اون خیلی دوست داشتنیه، درسته؟
کاملاً مطمئنه که یکی قراره نجاتش بده چون میدونه چی داره
لای پاهاش
و یارو نجاتش میده و متوجه میشه: لعنتی! نصفِ نژاد بشر یکی از اینا داره»
چرا برای رسیدن بهش از لای خارها رد شدم؟»
بعدش داستان به خوبی و خوش تموم میشه، یعنی تو واقعاً نمیخوای بدونی.
میدونی، نصف، یا همونطور که متوجه شدی...
تمام نژاد بشر یه چیزی لای پاشون دارن که میشه گرفتش
روی یه برگه کاغذ بنویسش. زیبای خفته، این دختره...
یکی اون رو برده توی یه قلعهی جادویی و طلسمش کرده؟
اون قبلاً طلسم شده بود
دیوِ قصه فقط ازش استفاده کرد. میدونی، به این میگن جهالت.
باشه. حالا شاهزادهی جذاب از راه میرسه
جلوی چشمشه. اولین مردی که بعد از اسیر شدن دیده
اونا ازدواج میکنن، ولی اگه داستان ادامه پیدا کنه...
اگه داستان ادامه پیدا کنه، دختره چیکار میکنه؟
اون تمام عمرش فقط دو نفر رو شناخته
اونی که حبسش کرده بود و اونی که اومد آزادش کرد
خب، نکتهی قصه چیه؟
- نمیدونم - هردوشون یه نفرن
درسته؟ باید همینطور باشه
هیچکس دیگه توی داستان نیست. این هیولا...
اون برمیگرده که ببینه زندانی شدنِ دختره خلق و خوش رو بهتر کرده یا نه، میدونی؟
اون آمادهی لذت بردن از بردگیاش و خم شدن و غیره هست یا نه؟
این مرد، انقدر خوبه که یه لباس دیگه بپوشه
و برگرده که ببینه دختره آمادهست یا نه، میدونی؟
آمادهست که خم شه و غیره
این هیولا انقدر مهربونه که یه لباس دیگه بپوشه
و برگرده ببینه میتونه دوباره دختره رو داشته باشه، بعد از این که درسش رو گرفت.
که چیه؟
که دراز بکشه، به سقف نگاه کنه و این رو بفهمه
و این کارو میکنه. این رو میفهمه. برای همین قصه تموم میشه.
وقتی دختره عاقل شد، داستان رو متوقف کرد.
جری! هی، جری
- کتاب میخوای؟ - این مرد...
مرد تازهوارد. یه کار توی کتابخونه لازم داره. کجا میری؟
شیفتم تموم شده
- جرج رو میبینی؟ براش کتاب میبری؟ - جرج خوندن بلد نیست
برای همین من رو فرستادن کتابخونه
- آره، ولی تو میتونی بخونی؟ - تا حالا امتحانش نکردم
یه لحظه صبر کن
تکون نخور
پریچارد هستم، توی بند دی. الان میام پایین.
دو-چهار-اِن-یک...
آره، آره، آره
جری؟
رفیقم رو بذار توی کتابخونه
مدتِ حبسش کوتاهه و تحصیلکردهست
تمام کارهات رو برات میکنه، و میتونی استراحت کنی. یه لطفی بهم بکن.
چرا باید بهت لطف کنم؟
شاید یه روزی یه کاری برات بکنم
این رو یادم میمونه
کونِ لقت
تو چیکار میکنی میتونی براش بکنی؟
همه دوست داریم مطلع باشیم
این رو میدونیم. آمارِ همه چی رو داشته باشیم.
مثل سگها
مثلاً سگها بوی ترس و ضعف رو حس میکنن
اینجوری آمارِ همه چی رو دارن
رد یه پرنده یا گوزن رو میزنن...
چرا سگهای شکاری خیلی راحت رد فراری رو میزنن؟ چون بوی ترس میده
آدمی که در حال فراره؟ آره
به همون راحتی بوش رو حس میکنن که توی بوی کُس رو حس میکنی
ولی اینجا؟ اگه بوی ترس به مشامشون برسه میکشنت
میمیری
دستِ خودشون نیست. باید یاد بگیری.
چطور ترست رو سرکوب کنی. چطور خودت حسش کنی.
آره، همینطوره. باید یاد بگیرم
یعنی، مجبور نیستی، ولی اگه یاد نگیری توی حیاط میمیری.
اینجا عین جنگله
تا حالا این رو شنیدی؟
یه عده به زندان میگن جنگل
آره. آره
آره. ولی میدونی، زندگی همه جا عینِ جنگله
فرقش اینه که یه عده انقدر نادونن که این رو نمیدونن
یه عده هستن که شانسی معاف شدن و بهشون میگیم «شهروند عادی»
وقتی دستی بهشون میخوره، بهشون میگیم: «قربانی»
ولی درسهای کوفتی رو که اینجا یاد میگیری، با خودت به خیابونها میبری.
چرا؟ چون بهت نارو زدن؟
نه
چون عاقل شدی
فرق بین یه آدم پخمه و یه مرد عاقل خیر و شر نیست
فقط دونستن اینه که چه خبره
داخل، بیرون، یه چیزی لازم داری
برای غلبه به کسایی که سعی داری کنترلشون کنی
تقصیر رو گردنِ آدم عاقل میندازی یا نادون؟
- آدمِ نادون - درسته
بیرون به این میگن «کاسبی»
دلال عتیقهای که یه تیکه آشغال داره، اون رو به کی میندازه؟
- یه خبره یا هالو؟ - به هالو میندازتش
درسته. دکتر میگه: «فردا بهم زنگ بزن.» یعنی چی؟
داره وقت میخره
سیاستمداری که میگه همه چی مجانی میشه
مسیح آب رو تبدیل به شراب میکرد. این مقاماتِ حرومزادهی دولتی
ادعا میکنن میتونن همون کارو بکنن، اونا رو به جرم کفرگویی نمیسوزونیم
آدمها میتونن اشیاء روزمره رو با جادو به تمام چیزهای بابِ میلت تبدیل کنن؟
- تو میتونی؟ - نه
نه. پس چرا به کسی اعتماد میکنی که میگه میتونه این کارو بکنه؟
این آدمها با تو فرق دارن؟
اونا ازت بهترن؟ خوششانسترن؟ باهوشترن؟
نه
هرکی که ادعا میکنه میتونه رو بر اساس قولش قضاوت نکن
- بر اساس چی قضاوتش کنم؟ - بر اساس این که قول داده
چرا باید همچین کاری کنه؟
اگه راز موفقیت توی بازار بورس یا شرطبندی روی اسبها رو بلده
چرا باید به تو بگه؟ اگه تو بودی بهش میگفتی؟
نه
دو چیز هست که باید توی خودت شناسایی کنی، خب؟
انگیزه برای باور کردن
چون وقتی این کارو بکنی، اون وقت آزادانه میتونی ببینی طرفِ مقابل سعی داره چیکار کنه
باشه. و اون یکی چیه؟
اینجوری حکمتی رو به دست میاری
که افراد دیگهای که میخوان مورد سوءاستفاده قرار بگیرن رو تشخیص بدی
چیکار میتونم...
چیکار میتونم باهاشون بکنم
هر کاری که دلت میخواد
آره. فقط با قویها درگیر نشو
کسایی که رهبریت میکنن یا بهت حکومت میکنن، این کارو نمیکنن. هیچوقت چنین چیزی ندیدی.
این آدمها وحشی هستن، میدونی؟
ضعیفها و پخمهها طعمه هستن
نه فقط کسایی که اینجان. همه جای زندگی همینه.
پس قوانین برای چی هستن؟
خب، چی تو رو انداخت اینجا؟
یه دختر بهت چشمک میزنه و بعد رو برمیگردونه، چیکار میکنه؟
داره نقش بازی میکنه، میدونی؟
این توهمِ دست نیافتنی بودنه
چرا؟ برای این که بری دنبالش
توهمِ قانون برای تصدیق یه دروغ وجود داره
که مردم عادل هستن
که یه راهی برای ادغام اونا هست که این دروغ به حقیقت تبدیل شه
ولی بعضی از بیگناهها آزاد میشن
البته. آره. بعضی از احمقها توی وگاس یه عالمه پول برنده شدن. چرا؟
- تو بهم بگو - این یه تبلیغه
اگه توهمِ قانون وجود نداشت، این وکیلها چطور قایقهاشون رو میخریدن؟
«ای وای. قراره یه مدت زندانی شی؟»
«خب من پولم رو گرفتم، فکر کنم اون قایقه رو بخرم»
- من یه وکیل خوب داشتم - واقعاً؟ پس چرا اینجایی؟
تأیید شده برای مشاوره، هان؟
مشاوره چه اشکالی داره؟
خب، اگه ذی نفع باشی هیچی
اون زنه حتی خودشم نمیدونه چرا اینجاست
- تو میدونی؟ - آره، برای این که اجارهاش رو بده اینجاست
شاید برای کمک کردن اینجاست
واقعاً؟ کمک به کی؟
- بقیه - که چیکار کنن؟
که بفهمن چرا اینجان
خب اینجان چون یه قاضی اونا رو فرستاده اینجا
منظورت اینه که چرا خلاف کردن؟ باشه. فهمیدم.
بهت میگم...
اون موقع ایدهی خوبی به نظر میاومد
دکتر میخوای چیکار؟
شاید دوستت بشه
آره. شاید من دوستت بشم
- چرا باید دوستم باشی؟ - شاید سرگرمکننده باشه. دوست میخوای؟
- چرا باید بهت اعتماد کنم؟ - مجبور نیستی، ولی باید به یکی اعتماد کنی
وگرنه توی حیاط میمیری
- ولی چرا تو؟ - میدونی، بتی و ورونیکا
یه دختر با کلاهگیسِ متفاوت؟
شاید
میتونی انتخاب کنی
«دیجــــی موویـــــز»
[هنری جانسون] [قصد آدمکشی - قتل]
- جری - دارم میبندم
رفیقم روزِ سختی داشته
- ده پونزده دقیقه وقت بده - ده دقیقه
- ده دقیقه بی برو برگرد - ده دقیقه بی برو برگرد. ممنون
- وکیلت چی گفت؟ - یه وکیل تسخیری برام میگیرن
- کی؟ - دادگاه
- وکیل گرونقیمتت از پروندهات کنار کشید؟ - درسته
مگه قانوناً ملزم به ادامه دادن نیست؟
- یه اتهام جدید بهم وارد کردن - درسته
[هنری جانسون] [قصد آدمکشی - قتل]
قتل عمد و آدمکشی با قصد و نیتِ قبلی
وکیل از دادگاه خواسته مرخص شه
- خیلی ناجوره، نه؟ - آره. ناجوره
این وکیله رو که دادگاه برات در نظر گرفته دیدی؟
- چه فایدهای داره؟ - درسته
حرفی واسه دلداری دادن بهم داری؟
خب، رفیق دکترت بهت دلداری داد؟
- وقتی بهش گفتم گریه کرد - چون میدونیم روز قرار همیشگیتون نبود
نه، وقتی خبرش رو شنید اومد
پس قبل از اومدن خبرش رو شنیده بود؟
- آره - برای همین اومد؟
- درسته - توی روز تعطیلش؟
- آره - برای این که بهت دلداری بده؟
آره
ولی خلاف قوانین نیست که بیاد اینجا؟
.نمیدونم. آره، از روی همدردی اومده بود ...فقط
پس وقتی گفتی چی شده، گریه کرد - درسته -
ولی خودش از قبل میدونست
میخواست داستانم رو از زبون خودم بشنوه
بعدشم گریه کرد، درسته؟ اونم داستان زندگیش رو تعریف کرد؟
که اونم یه مجرمه؟ یه تپانچه دزدیده، درسته؟
نه
دوستش اون تپانچه رو دزدیده بود
دوستش دزدیده بود؟ - آره. اونم فقط واسش قایمش کرده بود -
باشه. چرا واسش قایمش کرده بود؟
چون کسی به دختره شک نمیکرد - کِی؟-
...وقتی
وقتی اومدن دنبال تپانچه بگردن
به اون دختره شک نمیکردن چون آدم خوبیه، چون یه زنه
نمیدونم، به گمونم آره
این داستانو تعریف کرد که دلداریت بده؟
.میخواسته دلداریت بده ...این داستان
...ببین، من
ببین، به نظرم میخواد ...باهات همراه بشه
مثل یه حرفِ ربط
.شما خیلی بهم شباهت دارید هیچکدومتون به اینجا تعلق ندارید
.ولی هردوتون اینجایید این نباید یه معنایی داشته باشه؟
که میتونه شاهزاده خوشتیپش رو توی این آشغالدونی پیدا کنه؟ چرا که نه
مگه همهی حکمت در مکانهای پست پیدا نمیشه؟ البته
،اینکه بتونه اینو تشخیص بده نشونه شجاعتش نیست؟
،آدمی که به خاطر خیانتهایی که دیدی انقدر دلش برات میسوزه
،میخواد باهات ارتباط بگیره اگه خودت سفره دلتو باز کنی
همون کاری که خودش کرده
پاهات رو باز کن، اونم میتونه خیر و نیکی رو به بدنت وارد کنه، ای قربانی بیچاره
باشه - ولی چرا گریه کرد؟ -
برای اینکه تو هم گریه کنی
آره
،این یعنی وظیفهش رو انجام داده تونسته به درونت راه پیدا کنه
زندگیش ساختگی نیست
.من که میگم کون لقش بیخیال این حرفا
همونطور که اون ازت سواستفاده میکنه، تو هم بکن
نه - نه، اون ازت سواستفاده نمیکنه؟ -
چرا اینو الان واست تعریف کرده؟
،الان نارو خوردی، به گا رفتی فکرت درست کار نمیکنه
تعریف کرد که بهم دلداری بده
قبلاً هم کسی رو دلداری داده بود؟
برای همین اومده بود اینجا؟
چرا اومد اینجا؟ - دارم از تو میپرسم -
خودت بگو - اومد که بین بینوایانش قدم بزنه -
،فقرایی که به خاطر اونا دولت اینجا استخدامش کرده
.ولی اینجا باغ نیست اینا فلکزدههایی هستن که گیر افتادن
تحویل پلیس داده شدن و بهشون ریده شده
فقط نسبت به همچین آدمایی میتونه احساس برتری داشته باشه
اون آدم برتریه چون مرتکب جرم نشده؟ ولی بهت گفت شده
.اونم یه مجرمه یه جاسوسِ واموندهست
جاسوسی که بین دشمنهاش قدم برمیداره
توی دنیایی که اونا نمیدونن وجود داره
اونوقت الان میاد همچین رازی بهت بگه؟
الان؟ این یه مجرم حرفهایه
،دختره چیزی نیست که به نظر میاد اون جایی نیست که بهش تعلق داره
اصلاً چرا کسی راز خودش رو لو میده؟
چرا؟ - تا یه راز بشنوه -
بهش بگو حرفش رو باور نمیکنی
چی؟ - گوش کن. این حرفیه که زده، خیلی خب؟ -
گفتش توی جشن فارغالتحصیلیش بوده
،این تپانچه مخصوص جایزه شاگرد اول کلاس بوده
یه تپانچه با دستهای از جنس عاج - آره -
گفت یکی از دوستهاش تپانچه رو برداشته و به اون داده تا از خودش محافظت کنه
ولی چرا الان این قصه رو بهت میگه؟
تا دلداریم بده - نه، چون داری عذاب میکشی -
به خاطر دوستت اینجایی، درسته؟
.پس اونم دقیقا شبیه توئه اونم داره عذاب میکشه
.میخواد همراه تو عذاب بکشه همدردی یعنی همین
باشه - بله -
فهمیدم. تو فکر کردی من لیاقتِ همدردی ندارم؟
.اینو نمیگم اینطوری نباید بهش نگاه کنی
دوستت ذرهای همدردی نشونت داد؟
تو رو روانه خیابون کرد که واسش دزدی کنی
عفو مشروطش رو نقض کرد
،متهم به قتل شد گفت تو همدستش بودی تا اتهام خودش سبک بشه
،الانم باید به اتهام شریک جرم در قتل بری دادگاه
اینجا تو رو میگه؟
مواد ممنوعهی گوناگونی» «در اختیارش گذاشت
...چرا باید - هیچ فرقی نمیکنه -
مواد ممنوعهی گوناگونی در اختیارش گذاشت»
تا اسباب سقط جنینی رو فراهم کنه «که قابل زیستن بود؟
چرا باید همچین کاری بکنم؟ - تو نوچهشی، تو -
خودت گفتی که درنهایت همین بودی
تو باید میزدی روی دست اون
.اون مجبورم کرد پول رو بدزدم، جناب قاضی» «اون فلان و اون بهمان
،وکیل لامصبی که خودت پولش رو دادی تو رو انداخته اینجا
.کسی که بهخاطرش دزدی کردی الانم اینجایی و تاوانِ کسب تجربهت رو میدی
بله - و این زنیکه واست دلسوزی میکنه -
.خودش گفته. یعنی من فرض کردم گفته کلمه «دلسوزی» رو به کار برده. منو ببخش
به این معنا که تو رو به خاطر انسانیتت، دوست داره؟
به خاطر بیعدالتیهایی که دیدی؟ اون درمونده شده
.خودشه! همین اون درموندهست
،از خداشه که بتونه اینو به هدیه تبدیل کنه ...از روی احساس همدردی با همه بشریت
که الان تو نمایندهشون هستی
به همین دلیله که این شغل کوفتی رو انتخاب کرده
تو چی هستی؟ یه نماد
نمادی هستی که ازت سواستفاده بشه
توسط آدمایی که نمیتونن از اون سواستفاده کنن
این داستان زندگی خودشه
این میز ازش محافظت میکنه
تو عروسکش هستی و خیالپردازیهای دوران کودکیش رو روی تو اجرا میکنه
.این فانتزی ذهنیِ باکرهها از مادر بودنه اونا ناآگاهن
عادت ندارن چیزی حس کنن
آیا اونا مادون انسان هستن؟ نه، فقط به احساسات عادت ندارن
،و اون احساساتی هم که دارن جرات ندارن نام ببرن
منظورت حسادته؟ - بیشتر از حسادته -
اسمش رو بذار «میل به تسلیم شدن»
.این عالیه میل به تسلیم شدن
از تجاوز صحبت میکنی، درسته؟
و شیوع تجاوز، آره؟
بله. اینو تقبیح میکنن ولی هیجان دارن که تکرارش کنن
...چون این اسم عالیه. اینجا
راحت میتونن از گروه تبعیت کنن «و اسمش رو بذارن «میل به تعلق داشتن
به گروه، آره؟ ...تا ابراز فردیت در کنار همفکرانشون رو
ارزش گذاری کنن
.این همون عوامه. عامه مردم درمورد عوام هم صحبت کردیم
،یه جمعیتی رو شکل میدن «و اسم خودشون رو میذارن «درستکاران
و اونا خشمگین و عصبانی میشن
،و مردها زنانه میشن و ما اونا رو میبینیم
،زنها و مردها رو نمیشه بیدار کرد چون خواب نیستن و مُردن
،آدمی که میون اونا حرکت میکنه باید اینو بدونه
اونایی که آگاهی دارن که ،خودشون رو از عوام جدا بدونن
مردم اونا رو بزرگ میدونن و تحسین میکنن
چرا؟
چون عوام عاشق اینن که تسلیم بشن
.در برابرهر چیزی. هیولاها افراد مشهور، افراد تحسین شده
هرکسی که بتونه احساس نزدیکی به قدرت رو درونشون شعلهور کنه
،حسی مثل میل جنسی درونشون آزاد میشه که اونو تقلید میکنه
این تنها رویکردیه که میتونن وجودیت خودشون رو تایید کنن
.زود باشید بچهها گفتم ده دقیقه
باشه، میشه یک دقیقه بیخیالش بشی؟ لطفاً، جری
ده دقیقه بی برو برگرد داری - ده دقیقه بی برو برگرد. باشه -
ممنون - باشه -
چرا اومد اینجا و این شغل رو قبول کرد؟
این شغل؟
این چه کاریه؟ حقوقش کمه، درسته؟ باکلاس هم نیست
بشینی اینجا و کل روز به دروغهای مجرمها گوش کنی
برات احترامی قائل نیستن که فکر میکنن ...تو گول چرندیاتشون رو میخوری
،درمورد رسیدن به خدا توبه کردن
...کارهای خوب، دِین به جامعه اونا اونجا مینشینن
روبهروی تنها مردمی که میتونن مطمئن باشن از اونا پایینترن
یه مشت احمق که اونقدر زرنگ نبودن که داخل تور پارهی قانون، گیر نیفتن
:اونجا مینشینن و خیالپردازی میکنن ،اگه من اون بانک رو زده بودم»
،اگه من اون پولها رو اختلاس میکردم اگه من زنم رو کشته بودم
حتماً انقدر زرنگ بودم که درست انجامش بدم و گیر نیفتم
«مگه چقدر سخته؟
و این احمقهای بینوا، غرغر میکنن که یه فرصت دیگه بهم بدید.» واسه چی»
هیئت عفو مشروط دلش برای مجرم نمیسوزه، برای قربانی هم نمیسوزه
حتی نسبت به قربانی هم احساس خودبرتر بینی دارن
من عمراً نمیذاشتم این قلچماق» ...به ده کیلومتری حساب بانکیم
،کارت اعتباریم و اتاق خصوصیم نزدیک بشه
و این احمقهای بیچارهای که فریب خوردن، کون لقشون
،حقشونه چون باعث شدن من بیام
و کثافتکاری نکبتی که با اهمالکاریشون «به بار آوردن، تمیز کنم
،ولی وقتی نامه رو خوند گریهش گرفت
خودت بهم گفتی. درسته؟
اعتراف کرد مجذوبت شده - درسته -
و این احساس دوطرفهست؟ - بله -
به نظرت این متوهمانه نیست؟
چرا؟ - میخوای چی کارش کنی؟ -
خودش چی کار میتونه...؟ - ...میتونه -
آره، اگه با مردی که به جرم قتل ...گناهکار شناخته شده، ازدواج کرده بودی
،اگه زنش بودی تمام روز اینجا باهاش در ارتباط بودی؟
ولی اجازهش رو دادن
.میتونن اجازهش رو بدن باید از پستش استعفا بده
...نه فقط باید - بذار حرفم تموم بشه -
یا اخراج بشه
واسه چی؟ - چون افتاده توی دام یه کلاهبردار -
خیلی بهتر میشه که خودت بیشتر از این تشویقش نکنی
واسه کی بهتره؟
واسه خودت
اگه بو ببرن که توانایی داری ...روی یه مقام رسمی، نفوذ داشته باشی
هیئت اعطای عفو مشروط چه برداشتی میکنن؟
،تا آخر دنیا برچسب میخوری
و باور کن که تا آخرین روزش هم زندان میمونی
...کی حاضر میشه تو رو آزاد کنه
و مثل این زنیکه، احمق شناخته بشه چون به حرفات گوش داده؟
،پیشنهادی که پیش پات گذاشته یه زندگیِ آروم نیست
بلکه زندگی در زندانه
متوجه هستی چی میگم؟
درسته؟ اینو میخوای؟
آخه توی دفترش باهاش چی کار کردی؟
.هان؟ بگو مگه تو فانوس ماهی هستی؟
خودتی؟ فانوس ماهی هستی؟
اون فانوس رو جلوی دهانت تاب میدی تا شکار رو به خودت جذب کنی؟ نه
.الان باید فکر کنی فکر کن
،دختری که گریه کرده چرا همچین شغلی رو قبول کرده؟
.بیشتر فکر کن .اون زن جذابیه، تاحالا ازدواج نکرده
تو از کجا میدونی؟ - خودش بهت گفته -
از کجا میدونی بهم گفته؟ - عزیزم، من کارم همینه -
بهت گفت خودش رو تسلیمِ تو میکنه
هدیهای بهت میده که فراتر از جسمش باشه
.نگاهش کن خوابش هم نمیتونستی ببینی
میاد اینجا، سرخورده از زندگیش
،حال خوبی نداره پس میخواد کارهای خوب بکنه
خیلی خب. کجا؟
دور و بر مردها
کدوم مردها؟
،مردهایی که میتونه از دور خواهانشون باشه
،این میز و شغلش و میلههای زندان ازش دربرابر این مردها محافظت میکنن
حتی میتونه باهاشون ازدواج کنه بدون اینکه تمایلات جنسیش به چالش کشیده بشه
!فراتر از این؟ خدای من
حالا میتونه اونا رو تحت سلطه بگیره
آزادی واقعیشون توی دستشه
فانتزی بچگانهش رو روی تو اجرا میکنه
.عشق و عاشقیِ دختربچگانهش آره»
،خب وقتی من ازدواج کنم
،با یه پسرِ مهربون رفیق جونجونی میشم
،و قراره پیش هم باشیم «...قراره حرف بزنیم و
،و چون متقاعد شده که زن جذابی نیست ...معشوق توله سگش رو
.با این خطر تهدید میکنه تهدید واقعیِ زندانی موندن
چیه؟ فکر کردی میتونه کمکت کنه زودتر آزاد بشی؟
دیگه از این غیرواقعیتر چی داریم
،اگه آزادت کنه دیگه تو رو نمیبینه
درسته؟
ولی یه پیشنهادی بهت داده
.که لو داده چقدر مریضه ...اگه تو شاهزادهی خوشتیپ هستی
خیلی خب، بگیریم که اینطوره
،تو شاهزادهی خوشتیپ هستی تو از قبل مقدر شدی. باشه
اگه بتونی از دل جنگل خارها عبور کنی
و به جادهای برسی که ،اون بهت نشون داده
میتونی اون مسیر رو دنبال کنی و به عمیقترین خواستهش برسی
،که پشت نقش بازی کردنهای بیمارگونه پنهان شده
عمیقترین خواستهش چیه؟ - بله -
...اینه که من
تصاحبش کنم؟
از نظر جنسی؟ - تصاحب؟ نه -
بهش تجاوز کنم؟ - نه. این زنیکه از خودش متنفره -
عمق انزجارش در تصور نمیگنجه
نه تنها در تصور دیگران، بلکه در تصور خودش
نمیتونه اعتراف کنه که میل جنسی وجود داره
درسته. چون شرم آوره؟ - نه. چون همچین میلی نداره -
خب، خودش میدونه هیولاست
.میخواد بکشه میخواد کشته بشه
،و در حال وحشی گری کشف بشه به عبارت دیگه میخواد تحقیر بشه
.به شکل غیرقابل توصیفی...بیشرمانه باشه آره
،خیلی تحسین برانگیز خیلی منحصر به فرد
نه اون چلاق رنجکشیدهای که فکر میکنه هست
.من که فکر میکنم خیلی خسته شده هر آزمایشی که کرده، شکست خورده
،برای همین آزمایشش رو تکرار میکنه مثل زیبای خفته
،دیواری از جنگل خارها دورش کشیده شده در رویا زندگی میکنه
،دو موجود، دو نیمه از روح که از هم بیزارن
حالا مردی از راه میرسه با پیشکشی که تصورش رو نمیکرد
ازدواج در زندان؟ - صحیح. چی بهش پیشکش میکنه؟ -
...خب - پنج دقیقه شده. باید تمومش کنم،باید برم خونه -
چرا نمیری با جرج نوشیدنی بزنی؟ - باید شیفت رو تحویل بدم -
این رفیقم روز سختی داشته، جری
.میدونم. متاسفم باید شیفت رو تحویل بدم
!لعنتی - زود باش. دارم در رو میبندم -
.ببین، شما دونفر از یک جنسید هردوتون قانونشکن هستید
،میگه که دزد بوده اسلحه دزدیده
خب؟ - بگو حرفش رو باور نمیکنی -
واقعاً غیرممکنه؟
غیرممکن نیست. بعیده
آخه چیه که بعید نباشه؟
ولی چرا حرفش رو باور نمیکنم؟
تا مجبورش کنی متقاعدت کنه
خیلی خب. گفته دوست داره اینجا توی کتابخونه قرار بذارید
آره. برای اینکه حرف بزنیم - میدونم -
ولی اینجا اومدنش خلاف قوانین نیست؟
بله
،اگه قوانین رو تغییر بده معنیش چیه؟
نمیدونم، از سر همدردی - چرا به همین بسنده کنه؟ -
،مثل هر رویکردی، وقتی قوانین رو تغییر میدی معنیش چیه؟
چیه؟ - داره دعوتت میکنه -
به چه کاری؟
چرا همیشه خدا این داستانهای غمانگیز رو برات تعریف میکنه؟
،در دردت شریکه بی آبروییت رو درک میکنه
تنهاییت رو
داره مخت رو میزنه. باشه؟
داستان کارهای ممنوعهای که برای دوستش انجام داده
تپانچهی دسته عاجیِ جشن فارغالتحصیلی
،کدوم مدرسهای واسه هدیه فارغالتحصیلی تپانچه میده؟
مدرسه نظامی میرفته؟ از سوریه پناهنده شده؟
با عقل جور درنمیاد - نمیدونم -
...ولی ببین، غیرممکن نیست
غیرممکن نیست؟
هیچجوره با عقل جور درنمیاد - خب چی کار کنم؟ -
بگو حرفش رو باور نمیکنی - ...من -
باور نمیکنم - داستان اسلحه رو -
این توهین نیست؟
نه، نتیجهی خیانتیه که دیدی
خوابی؟ دوستت بهت خیانت کرده
درسته؟ بهت خیانت شده
و الانم پیش آدمی هستی که سفره دلت رو براش باز کردی
و میخواد محرم اسرارِ همدیگه باشید؟
این یعنی چی؟
،من مال خودمو نشونت میدم» «تو هم مال خودتو نشون بده
،اینجا تو پسر بچه هستی اونم بستنیفروشِ دورهگرده
واست هدیه میاره
کدوم هدیه؟ - اعترافِ غمانگیز -
درسته؟
ولی اگه حرفش رو باور نکنی چی؟
،دلت میخواد باور کنی ولی نمیتونی
این داستان دور از ذهنه و تو هم تواناییِ اعتماد کردن رو از دست دادی
،پس الان در عمل دست رد به سینهش زدی
اون شاهدختِ مخفی نیست
یه احمق مریضه که واسه دولت کار میکنه
خیلیخب، قصهای که ردیف کرد؟ قطعاً هدیهی حسابشدهایه
ولی تو انقدر خیانت دیدی که نمیتونی هدیه زیباش رو قبول کنی
.پس الان باید داستانش رو اثبات کنه چطوری اثبات میکنه؟
چطوری؟ - بگو واست مدرک بیاره -
مدرک از داستانش؟ - بله -
بله
اسلحه؟ - نمیدونم -
چرا باید اسلحه رو واسم بیاره؟
،چون اگه نیاره پس همه قصههاش دروغ بوده
آره. خب اگه دروغ باشه چی؟
.اونوقت مجبوره اسلحه بخره مگه نه؟
مگه نه؟
مگه نه؟
اون که یه اسلحهی پر واسم نمیاره - تو هم ازش نمیخوای -
ازش بخواه برات یه نشونه بیاره
توی جلسات ماهیانهتون
نشونه از چی؟ - خودشه -
خب، بذار اینو خودش تعیین کنه
چه نشونهای بیاره؟
یک گلوله
توی جلسات ماهیانهتون. باشه؟
بعدش بهش بگو اسلحه رو برات بیاره
اگه نیاورد چی؟
بگو دیگه باهاش همکاری نمیکنی
اگه اسلحه رو آورد چی کار کنیم؟ - هرکاری که بخوایم -
« کتابها را خراب نکنید »
دوتا پسر سفید پوست» کیان؟»
آره، پسرهای سفید پوست
اون زمانها، مامورها به پسرهای سفیدپوست شلیک کردن
« منو یاد پسرهای سفیدپوست میندازه »
نیروی پلیس قدیمی رو میگم، میدونی
،من که تازه اومده بودم موتورهای هارلی الکتراگلاید داشتیم
،سوارهنظامها، شلوارهای سوارکاری چکمههای بزرگ و غیره. کلاههای هشت گوش
اون زمان کلاه ایمنی نبود
تفنگهای ضد شورش رو با غلاف موتورسیکلت حمل میکردیم
اثر هالهای
الان میخوان چی کار کنن؟
.من نمیدونم تو میدونی
منظورت چیه؟ - خب، اسلحه دست توئه -
...خب
بستگی داره اونا چه واکنشی نشون بدن، نه؟
بستگی داره به خواستههام عمل کنن یا نه
الان که نمیتونن عمل کنن
میتونن؟ - اصلاً اینا خواستههای خودته؟ -
منظورت چیه؟ - اون نوشته، مگه نه؟ -
از کجا میدونی؟ - باتجربهها -
.حواسشون هست شما رو زیر نظر داشتن
،چهل سال بعد از شروع به کار :یه روز جرج بهم گفت
باید اون مرتیکه رو بندازیم بیرون» «تا یه خسارتی بهمون نزده
کیو میگفت؟ - بهت پول میدن که بری -
،تو رو میگفت چیزی جدیدی نیست
شاید اینطوری براش بهتر باشه
شاید به نفع همشون باشه
مدرک روانشناسی؟ ...خب
الان یه درسی گرفته، مگه نه؟
از این دید هم میشه بهش نگاه کرد
حالم زیاد خوب نیست
نه. البته که نیست
توی ظرف ناهارم، چندتا قرص آسپرین هست
مامورها اون پسرهای سفیدپوست رو کشتن؟
ایالت حکم اعدام رو لغو کرد
فکر خوبی بوده
جرج همیشه باهام شوخی میکرد
.«صدام میزد«کتابدارِ پیر میگفت جری خروسه چی شده؟
«بلای جونِ بند ای»
زندانیها از ترس خودشون رو خیس میکردن ...و این حرفا. توی این مدت
،از سر خیرخواهی گذاشتنش توی راهرو گشت بزنه
یه بسته سیگار ردمن و یه رمان عاشقانه دستش بود
یه اسلحه تامپسون و یه خشاب سیتایی هم توی جیبش
بهش میگفتم «پیرمرد تو دیگه کیرت راست نمیشه»
.من میدونم خشابت خالیه» «اگه من میدونم، پس بقیه هم میدونن
جواب میداد «بذار بدونن»
«من که نمیخوام به کسی شلیک کنم»
آدم سخت جونی بودی، نه؟ - اون زمان؟ -
آره
،وقتی دانش کافی نداری بهتره حداقل یه چماق دستت باشه
.من توی طبقات نگهبانی میدم ...کل روز اینجا هستم، ولی
.بالاخره کم میاری به مرور زمان، کم میاری
،خودت میدونی بقیه هم میدونن
جرج آخر شیفت اومد پیشم
عجب تفنگداری هستی
فکر همهجاش رو کردی یا میخوای الله بختکی پیش بری؟
نقشهت همینه؟
چرا جرج اومد اینجا؟
میخواست درمورد یه چیزی باهام صحبت کنه
واقعاً؟ اومده بود چی بگه؟
هیچوقت بهش نرسیدیم
تو و دوست دخترت زیاد نمیتونستید خوشگذرونی کنید
چی داشتم میگفتم؟
اثر هالهای
همه یونیفرم داشتیم، برای همین آدمای اطرافمون بااحتیاط بیشتری رفتار میکردن
مگه اینکه میخواستن پلیس بکشن
اون گروهبان پیر رو سر پل هوایی با گلوله زدن
،مثل ژنرال پاتون لباس پوشیده بود
ولی فقط یه مرد معمولی بود که داشت میرفت خونه
دوتا پسر سفیدپوست بودن که بدجوری نشئه بودن
اتحادیه وارد عمل شد
...ما نه معاون کلانتریم نه نگهبان. ما
مامور اصلاح و تربیت هستیم
،ممنوع شد که خارج از زندان یونیفرم بپوشیم
حقوقمون زیاد شد
،ولی همش رو با حق عضویت اتحادیه پس گرفتن
«یونیفرم رو دربیار و برو خونه»
اگه دوست داشتی میتونستی خارج از ساعت کاری، اسلحه داشته باشی
.حمل اسلحه پنهان اینجا باید به اتحادیه دستمریزاد بگم
،یه زندانی آزاد میشه و تو رو اینجا میشناخته بیرون میاد سروقتت
واقعاً؟
همچین اتفاقی افتاده؟
...نمیدونم اتفاق افتاده یا نه، ولی
،همین که زندانی اینو بدونه شاید براش بازدارنده باشه
اون پسرهای سفیدپوست چی شدن؟
بهت که گفتم
پلیسها حسابشون رو رسیدن، ماشینشون رو از جاده خارج کردن و بهشون شلیک کردن
:فکر کنم جرج بود که گفت «بیا بریم ماهیگیری»
من هیچوقت اهل این چیزا نبودم
،فکر کنم وقتی داشتم وسایل پسرش ...کن رو جمع و جورمیکردم
.تا بدم به خیریهای چیزی، یادم نیست به کی ...ولی همچین وقتاییه که
.ذهنت دیوانهوار کار میکنه خودش تحملش رو نداشت
شکار رفتیم
...یکی دوبار، ولی
...میدونی، موقع شکار
توی جنگلی
،تو یه جا وایمیستی من جای دیگه
فقط شبانه توی اردوگاه همدیگه رو میبینید
،شام میپزید یه نوشیدنی میخورید
به ذهنمون رسید که بدون شکار رفتن هم میشه این کارا رو انجام داد
...پیر که میشی
.بعضی رفقا توی جنگل میمیرن میدونستی؟ میدونی چرا؟
به خاطر کشیدنِ لاشه گوزن
،واقعیترین حقیقتی که میدونی مردم از سکته قلبی میمیرن
.همه یکی رو میشناسن که از سکته مُرده سنت میره بالا
هر دو سه سال یکیمون میمیره
میخوابی، مست میکنی، فکر میکنی
واقعاً؟
تو به چی فکر کردی؟
شغلم. خانوادهم
دوستان قدیمی، وضعیت دنیا
.یه مدت تیراندازی کردم هدف میزدم
تفنگ شکاری داشتی؟
،سال اول آره از سال دوم دیگه نبردیم
.جرج گفت اونجا به اندازه کافی تفنگ دیده اینو نمیخواست
باید لبخند بزنی
تمیز کردنشون خیلی دردسر داره
پلیسهای قدیمی ترجیح میدن توی ایوون بشینن
گاهی اوقات پیش دوستهاشون
آره. دوستهای خوب
البته که هممون سرکار میرفتیم
کم کم مرگ و میر شروع شد
،بچهها از خونه میرن یا دیگه باهات حرف نمیزنن
،طلاق میگیری، مست میکنی بچههای جدید میان سرکار
از نگهبانهای قدیمی کی مونده؟
منو گذاشتن که توی کتابخونه بچرم
جرج هم میخواست درخواست بازنشستگی بده
که چی کار کنه؟
هرچقدر هم که زور میزنن ...سرکار نگهت دارن
،یه مرد چاق ۶۴، ۶۵ ساله میخواد بازنشسته بشه که چی کار کنه؟
.احمقهای جوون میان سرکار مدرک روانشناسی دارن
آره. بذار اونا اینجا رو اداره کنن
اسلحه رو از اونجا آوردی، نه؟
از دختره؟
کن کی بود؟
پسر جرج بود، مگه نه؟
اونا مُردن و زنده هم نمیشن
ولی ماهیگیری رفتید؟
همچین حرفی زدم؟
.فکر کنم زدی مگه خواب بودی؟
نه. شاید یه بار رفته باشیم ماهیگیری
...کن، وقتی رفت خدمت
وسایل ماهیگیری داشت. گفت اگه میخوام ازش استفاده کنم یا بفروشمش
قرار نبود برگرده؟
فکر نمیکردیم برگرده
چرا باید برمیگشت؟ ما بهش نگفتیم برگرده
اون قدیما، شاید مردم یه خیالاتی داشتن
دنبال کردن راه پدر
،دست گرفتن مغازه ابزارفروشی سبک زندگی ما
...زندگی شما، بهت برنخوره
بله
یه تجارته
...یه دکتر
ما هیچوقت توی خانوادمون دکتر نداشتیم
،خانواده مادریش فقط فقیر فقرا بودن
«شما بهشون میگید«طبقه کارگر
قبلش میگفتن «کشاورزهای شکستخورده»
،کارخونهها بسته شد از شهر رفتم
رفتم خدمت
...آدمای باهوش زیادی توی خدمت بودن کن همیشه میخواست سرباز باشه
،آدم فکر میکنه اینو از من یا پدرش به ارث برده ولی تاثیر تلویزیون بود
گفتم اینجوری نیست که تلویزیون نشون میده
حداقل واسه من که نبود
البته که همیشه ما رو با یونیفرم و اسلحه به دست دیده بود
،قبل از اینکه قوانین رو تغییر بدن
،مردم به افسرهای اصلاح و تربیت به چشم معاون کلانترهای قانونی نگاه میکردن
میگفتن به خاطر اثرِ هالهایه
،مردم میدیدن یکی کمربند سم براون بسته و تصمیم میگرفتن درست رفتار کنن
ولی همش کلاهبرداری بود
ایالت فقط میخواست بعضی حقوقها رو بندازه گردن شهرستان، همین
بیرون هم یونیفرم میپوشیدی - ولی قانونش رو عوض کردن -
واقعاً؟ چرا؟ - بهت که گفتم -
،تیراندازی در استراحتگاه پل هوایی ۶۱۰
استراحتگاه
...پمپ بنزین، کافه، پل هوایی استراحتگاه
بله، بله
اوئیسیس
تازه باز شده بود
زندان هم تازه ساز بود
اونجا کار گرفتم
،یه گروهبان پیر بعد از دوتا شیفت متوالی با ماشین میرفت خونه و تیپ هالووینی زده بود
،کمربند سم براون هفتتیر کالیبر ۴۵
یه سر رفت اوئیسیس
از کافه اومد بیرون، یه جعبه دونات دستش بود که واسه بچههاش میبرد
دوتا خلافکار که داشتن ...به پمپ بنزین دستبرد میزدن
«گفتن «نگاه کن، پلیس
به همین راحتی بهش شلیک کردن
،خب
:اتحادیه وارد عمل شد «این مرد پلیس نیست، معاون کلانتر نیست»
نگهبان زندانه
توی راه خونه تیر خورده چون لباس فرم اشتباهی پوشیده بوده
،تازه که شروع به کار کردم
.بهم گفتن اینجا یه دنیای کوچیکه اینطور نیست، اینجام یه جاییه مثل بقیه جاها
...ولی داستان تو
،خیلی شبیه داستان منه پس یعنی احتمالاً داستان همه همینه
،زیاد که بهش نگاه کنی «با خودت میگی «دارم دیوونه میشم
درسته
«میگی «آره، ما به قوانین نیاز داریم
تا وقتی که با وکیل، قاضی یا هیئتمنصفه آشنا میشی
،که میگن «وقتی موضوع به ما مربوط میشه حقایق مبهمه
«یا میشه جور دیگهای تفسیرش کرد
ولی وقتی درحقمون بیعدالتی میشه یا خیانت میبینیم، همچین حرفی نمیزنیم
چه ظلم وحشتناکی، مگه نه؟
«وقتی میگی «من و تو جلوی دنیا ایستادیم و بعدش میفهمی خودت تنهایی
.آدمهایی که زنشون رو کشتن آدمهایی که به شریکشون شلیک کردن
و خیلیاشون فلان کار رو ازمون میخوان چون وظیفه اخلاقیمونه
،«اسمش رو میذارن«دوستی ...ولی منظورشون از دوستی اینه که
«میخوام یه کاری واسم بکنی»
،نه به هدف طمع، انتقام یا قدرت بلکه از روی رفاقت
،درحالیکه اگه کسی کاری انجام داده
میدونی، باید دربرابر قانون جوابگو باشه
سر اصول اخلاقی نیست که درخواستشون رو رد میکنیم، مگه نه؟
نه؟ - نه -
هرچند که میگیم به خاطر اخلاقیانه
درخواستشون رو رد میکنیم چون میترسیم
شاید قبلاً برآوردهش کرده باشن
خواستههای منو؟
شاید بعضیهاش رو برآورده کرده باشن
نمیشد همش رو انجام بدن؟
نه، ولی روال تجارت همینه
چطوریه؟
.باید مذاکره کنی خودت که میدونی
،تو بیشتر میخوای، من کمترش رو پیشنهاد میدم همدیگه رو سبک سنگین میکنیم
اینکه چی میگن و منظورشون چیه
آره، تا به عدالت برسیم
نه. هیچکس دنبال عدالت نیست
مگه اینو یاد نمیگیریم؟
چرا، یاد میگیریم
یه یارویی برامون کار میکرد
،وقتی یه مزرعه بزرگ داشتیم بابام منو همراهش میفرستاد که درو کنم
واقعاً؟ خوشت میومد؟
از دو سه چیز
.نشون میده بزرگ شدی «میخواستم بگم «مرد شدی
ولی توی اون سن، هنوز مرد نیستی
ولی اگه واقعاً کار کنی، میفهمی دیگه بچه نیستی چون داری به خانوادهت کمک میکنی
اینطوریه که یاد میگیری. مگه نه؟
آموزش و پرورش کجا رفته؟
،یه گوشه مینشینی به حرفای یه احمق گوش میدی
و اسمش رو میذاری مدرسه؟
به پسرت هم همینو گفتی؟ - آره -
زنت گوشمالیت نداد؟ - زندگی مثل کتاب داستانه -
معلومه که داد
هرکسی نقش خودش رو بازی میکنه
.پسرم مینشینه و پورخند میزنه زیباست
بچه زیبایی بود
خودشه؟
عکسشه
کارگرِ مزرعهتون
بابام منو میفرستاد بغل دستش
بابات سر زمین کار نمیکرد؟
.وقتی مزرعه بزرگی داشتیم، نه اون توی اداره کار میکرد
.کارگرها مدت طولانی باهامون بودن بیشترشون فصلی بودن
،زمستونها توی تهاچاپی کار میکرد
میخوای سرگرم حرف زدن بشیم تا تیراندازها در موقعیت قرار بگیرن؟
تو انگیزههای منو نمیدونی
...بارها و بارها
مخصوصاً وقتی ...ذهنت داره شکافته میشه
،و در راه خونه توی ماشینت داد میزنی
امیدواری یه نفر بهت بزنه تا خشمت رو سرش خالی کنی
،اسلحه همراهته ولی همین باعث میشه خودتو کنترل کنی
باعث میشه خودت رو کنترل کنی؟
،چون بین تصمیم هیجانیت و مرگ یه آدم نیم ثانیه فاصلهست
من به دوستت شلیک نکردم - باشه -
حرفمو باور میکنی؟ - اگه باور کنم، فرقی میکنه؟ -
اگه اینطوره، چرا نیاز داری بشنوی که حرفت رو باور میکنم؟
رفیقت تو رو لو داد، مگه نه؟
.رفیقت تو رو گرفتار کرد و تحویل پلیس داد اون وقت بود که دوزاریت افتاد؟
چی فکر کردی؟ میخواست به همه شلیک کنه تا فرار کنه؟
نه، فقط میخواست ازت سواستفاده کنه
هیچ فرقی نداره با وقتی که زود میای خونه و زنت با رفیقت توی تخت خوابه
و شرایط از کنترل خارج میشه
.پرده قرمز میاد پایین برای همین بهش میگن جرائمِ هیجانی
حتی یادم نمیاد ماشه رو کشیده باشم
،توی خیابون اینو زیاد شنیدم «دستم لیز خورد»
«نمیدونستم اسلحه پره» ...خب
حالا دیگه میدونی - فکر میکردم دوستمه -
واقعاً؟
تو رو مثل جنس گذاشت توی ویترین؟ با یه تابلو دور گردنت
چی فکر کردی؟ ...فکر کردی میخواد
فرار کنه؟
شاید. شاید همینو میخواسته
اونوقت کجا بره؟
وقتی رسید اونجا، چی کار کنه؟ ...اون
اینجا رو دوست داشت
باید یه انتخابی بکنیم
چون گزینهی دیگه چیه؟
گزینهی دیگه؟
به این نتیجه میرسن که تسلیم نمیشی و کل بلوک رو با گاز پر میکنن
چی جلوشون رو گرفته؟ - میترسن اگه این کار رو بکنن، بهم شلیک کنی -
چرا باید همچین فکری بکنن؟ - خودت توی لیست خواستههات نوشته بودی -
اصلاً خوندیشون؟
گزینهی دیگه چیه؟ - که بری بیرون -
منو میکشن - فکر نکنم -
نه، نه، نه، نه، نه
نه، منو میکشن. مگه نه؟
میخوای حقیقت رو بدونی؟ - بله -
با وجود حضور رسانهها، نمیکشنت
.ولی دلشون میخواد منو بکشن خودتم همینو میخواستی
،اگه تو اون بیرون بودی دوست نداشتی منو بکشی؟
.یه زمانی چرا همینو میخواستم
ولی الان چی؟ - مردم تغییر میکنن -
جرج بعد مرگ پسرش عوض شد
.همه عوض میشن چیز منحصربهفردی نیست
به آخر خط که میرسی، با خودت میگی «نذار بار گناهم رو سنگینتر کنم»
عاقل شدی؟ نه، فقط خسته شدی
...فقط میخوام
.برم خونه اگه امکانش باشه
،امیدوارم هر مسیری که در پیش میگیری به نفعت باشه
.به خدا قسم که همینو میخوام هر نفعی که باشه
ولی چی میتونه باشه؟ الان که به خواستههام عمل نمیکنن. چطور میتونن؟
ولی اونا که خواستههای تو نیستن، هستن؟
هستن؟
نه - خواستههای اونه -
.الانم جنازهش اون بیرون افتاده نگاهش کن
خودش تیراندازی رو شروع کرد - درسته -
تو هیچوقت شلیک نکردی - نه -
نه، معلومه که نه، شایدم فکر میکنم سعی کردی جلوش رو بگیری
فکر میکنم منو نجات دادی
جدی؟
شاید یادم بیاد که سعی کردی جلوش رو بگیری
چرا باید اینو یادت بیاد؟ - چون همین منو نجات داد -
من نجاتت دادم؟
از وسط تیراندازی
چرا اینجا منتظر موندیم؟
چون میترسیدیم تو رو بکشن
من به دوستت شلیک کردم
بهم گفتی یادت نمیاد ماشه رو کشیده باشی
اینو بهم گفتی؟ - بله -
حقیقت داره؟ - بله -
پس...؟
اگه حقیقت نداشته باشه چی؟
مرگ تو چه سودی برام داره؟
انتقام میگیری
انتقام به کارم نمیاد
اون دوستت بود
...و اگه
،اگه تو هم بمیری یاد و خاطرهش چطور زنده نگه داشته میشه؟
میشه جوابمو بدی، هنری؟ واقعاً؟ بعد از یک زندگی طولانی؟
بگو چرا نگهت داشتم؟ - بهت که گفتم -
دوباره بگو
«نگهت داشتم تا بتونم بهت توضیح بدم، و دادم»
ولی من به زور اینجا نگهت داشتم - بعدش تغییر عقیده دادی -
،و تو هردومون رو نجات دادی به خاطر همین کنارت میمونم
از کجا بفهمن تغییر عقیده دادم؟
چون اسلحه رو دادی به من
باید اسلحه رو بدی من، هنری
،وقتی میریم بیرون باید ببینن اسلحه دست منه
منو میکشن - دوست دارن بکشنت -
از من دربرابر اونا محافظت میکنی؟ - گفتم که میکنم -
،من به دوستت شلیک کردم ولی تو ازم محافظت میکنی؟ چرا؟
چون این شغلیه که قبول کردم
...من
...یه مرد آمریکایی هستم، هنری. من
،توی فوتبال دبیرستان دماغم شکست
اولین سکسم توی سینمای ماشینرو بود
،از سفر سال آخر دبیرستان که برگشتم از اینجا سر درآوردم
.خیلی وقته اینجام فقط میخوام برم خونه
باهام تا بیرون میای؟
باید اسلحه رو بهم بدی
میترسم بهم شلیک کنی
بلدی با تپانچه کار کنی؟
،دکمه بغل رو بزنی خشابش درمیاد بعدش میتونی اسلحه رو بهم بدی
بعدش خالی میشه؟
.نه، هنوز یه گلوله توی محفظه هست خودتم اینو میدونستی
بله
خب؟
چی کار کنم؟ - هرکاری که میخوای -
مردم معمولاً همین کار رو میکنن
نمیخوام بمیرم
،محاکمهت میکنن برات حکم میبرن
اینجا یه زندگی برای خودت دست و پا میکنی
میتونی به هر چیزی عادت کنی
باشه
بهشون چی میگی؟ - که کار درستی کردی -
از کجا میفهمن؟ - چون انقدر جلوی آسیب رو گرفتی -
.انقدر جلوی آسیب رو گرفتم درسته. ممنون
ارائهشده توسط وبسایت دیجیموویز :.:.: DigiMoviez.Com :.:.:
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجیموویز را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
« ترجمه از سینا صداقت و محیا مبین مقدم » Mahya14 & SinCities
تمام
Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.