All language subtitles for The.Originals.S05E01.HDTV

af Afrikaans
ak Akan
sq Albanian
am Amharic
ar Arabic Download
hy Armenian
az Azerbaijani
eu Basque
be Belarusian
bem Bemba
bn Bengali
bh Bihari
bs Bosnian
br Breton
bg Bulgarian
km Cambodian
ca Catalan
ceb Cebuano
chr Cherokee
ny Chichewa
zh-CN Chinese (Simplified)
zh-TW Chinese (Traditional)
co Corsican
hr Croatian
cs Czech
da Danish
en English Download
eo Esperanto
et Estonian
ee Ewe
fo Faroese
tl Filipino
fi Finnish Download
fr French Download
fy Frisian
gaa Ga
gl Galician
ka Georgian
de German
el Greek
gn Guarani
gu Gujarati
ht Haitian Creole
ha Hausa
haw Hawaiian
iw Hebrew Download
hi Hindi
hmn Hmong
hu Hungarian
is Icelandic
ig Igbo
id Indonesian
ia Interlingua
ga Irish
it Italian
ja Japanese
jw Javanese
kn Kannada
kk Kazakh
rw Kinyarwanda
rn Kirundi
kg Kongo
ko Korean
kri Krio (Sierra Leone)
ku Kurdish
ckb Kurdish (Soranî)
ky Kyrgyz
lo Laothian
la Latin
lv Latvian
ln Lingala
lt Lithuanian
loz Lozi
lg Luganda
ach Luo
lb Luxembourgish
mk Macedonian
mg Malagasy
ms Malay
ml Malayalam
mt Maltese
mi Maori
mr Marathi
mfe Mauritian Creole
mo Moldavian
mn Mongolian
my Myanmar (Burmese)
sr-ME Montenegrin
ne Nepali
pcm Nigerian Pidgin
nso Northern Sotho
no Norwegian
nn Norwegian (Nynorsk)
oc Occitan
or Oriya
om Oromo
ps Pashto
fa Persian Download
pl Polish Download
pt-BR Portuguese (Brazil)
pt Portuguese (Portugal) Download
pa Punjabi
qu Quechua
ro Romanian
rm Romansh
nyn Runyakitara
ru Russian Download
sm Samoan
gd Scots Gaelic
sr Serbian
sh Serbo-Croatian
st Sesotho
tn Setswana
crs Seychellois Creole
sn Shona
sd Sindhi
si Sinhalese Download
sk Slovak
sl Slovenian
so Somali
es Spanish Download
es-419 Spanish (Latin American)
su Sundanese
sw Swahili
sv Swedish
tg Tajik
tt Tatar
te Telugu
th Thai
ti Tigrinya
to Tonga
lua Tshiluba
tum Tumbuka
tr Turkish
tk Turkmen
tw Twi
ug Uighur
uk Ukrainian
ur Urdu
uz Uzbek
vi Vietnamese
cy Welsh
wo Wolof
xh Xhosa
yi Yiddish
yo Yoruba
zu Zulu

Original subtitles

‫آنچه در اصیل‌ها گذشت... ‫هزار سال پیش

‫ما سه نفر یه عهدی ابدی بستیم. ‫همیشه و تاابد

‫- حالا این عهد شامل دخترم هم میشه ‫- هوپ مرده

‫الان دیگه هالوست

‫گفتی یه راهی برای نجاتش هست

‫هست. وقتی هالو کشته شد

‫اونا اعضای بدنش رو جدا کردن. ‫چهار استخوان، چهار داوطلب

‫چهار مکان مختلف

‫الان هالو رو باید اینجوری شکست داد

‫قدرت هالو رو به چهار خون‌آشام جاودان منتقل کنیم

‫و هر کدوم باید راه خودتون رو برید

‫و از هم جدا بمونید. ‫دیگه هیچوقت نمی‌تونین هم رو ببینین

‫هیچوقت نمی‌تونین به هم نزدیک بشین

‫این میشه پایان همیشه و تا ابدتون

‫خب، اگه با این کار دختر کوچولوم نجات ‫پیدا می‌کنه، پس همین کارو می‌کنیم

‫وقتی این طلسم تموم بشه، ‫باید از هم جدا بشین

‫و به هم نزدیک نشین

‫صدای زمزمه‌اش رو می‌شنوم

‫من و کرولاین یه مدرسه درست کردیم

‫جایی برای بچه‌هایی که تمایلات ‫فراطبیعی دارن

‫مثل هوپ

‫به نظرم این چیزیه که همیشه می‌خواست

‫بچه‌های هم سن و سالش

‫یه زندگی عادی

‫بیماری من همیشه وفاداری کورکورانه‌ام

‫به برادرم بوده

‫هالو خیلی قویه. حتما سعی می‌کنه

‫وسوسه‌اش کنه برگرده پیش خواهر و برادراش

‫بهم نفوذ ذهنی کن

‫می‌تونیم قرن‌ها درام خانوادگی رو پاک کنیم

‫عهد همیشه و تاابد

‫فراموشش کن

‫عهدت...

‫بیخیالش شو

‫در تمام سفرهام

‫فرانسه هیچوقت ناامیدم نمی‌کنه

‫حالا جسمم به اینجا جذب شده

‫انگار که در یه مدار گیر کردم. ‫و بدجور می‌خوام ازش خارج بشم

‫به گمونم همه ماهواره‌هایی هستیم

‫که دور عزیزانمون می‌گردیم

‫ولی اخیراً از این مدار خارج شدم

‫و برای گذر زمان

‫به آشناهای قدیمی سر می‌زنم

‫بین خودمون بمونه، سال 1928

‫من و خاندان گاتینو باهم مقداری ‫به مشکل خوردیم

‫خیلی دوست دارم آشتی کنیم

‫پس اگه میشه... ‫برو کنار

‫حتما تعریفم رو شنیدی

‫کلاوس احمق؟

‫کلاوس دیوانه؟

‫کلاوس قاتل؟

‫نه؟

‫هیچی؟

‫خودم کلاوس روانی رو ترجیح میدم

‫برین برای بقیه هم تعریف کنین

ترجمه از رضا حضرتی Death.Stroke2@yahoo.com

ارائه شده توسط وبسایت رسانه کوچک LiLMedia.TV

‫هی. پول رو آوردی؟

‫نمی‌پرسم از کجا آوردی

‫یادت نره، یکی الان

‫یکی بعداً

‫درموردش مطمئنی، هنری؟

‫بله

‫یه لطفی بهم بکن

‫احتیاط کن

‫منم. پیغام بذارین

‫سلام لیسینا

‫بعداً یکی بهت زنگ میزنه

‫فقط می‌خوام بدونی که

‫کاری از دستت برنمی‌اومد

‫بیا تو

‫آقای ویلیامز. چی شده؟

‫آقای سالتزمن می‌خواد ببینتت

‫درمورد هنری بنویته

‫آقای سالتزمن به مامانم میگه؟

‫بله و فکر می‌کنه بابات

‫باید بدونه می‌خواستی چیکار کنی

‫آره. تو پیدا کردنش موفق باشین

‫وسایلت رو جمع کن، هوپ

‫میری خونه

‫

‫

‫

‫خیلی خب بچه‌ها

‫اگه اینا جگرتون رو برای ماردی گرا

‫آماده نکنن، پس هیچی نمی‌کنه

‫جیگرم احتمالاً قبل از اینکه خون‌آشام بشم ‫از کار افتاده

‫ولی ممنون، پاپی

‫

‫خیلی خب. پس احتمالا بهتر باشه ‫برگردیم سر جشن ماردی گرا

‫بیخیال وینسنت، ردیفش می‌کنیم

‫بدون هیچ مشکلی یه هفت سالی

‫برگزار شده

‫جاش، چون این هفت سال ناسپاسی نکردیم

‫بذار بهت یادآوری کنم. ‫لحظات موفقیت

‫همواره لحظاتی دردناک در پی دارن

‫مگه اینکه هوشیار باشیم

‫ممنون، آقای ضدحال

‫خب فریا، برای جشن ماردی گراس ‫چی داری؟

‫جادوگرا روی بستنی مخلوطشون

‫در شهر مرده‌ها کار می‌کنن

‫گرگینه‌های کنار رودخونه چی؟

‫جاش؟

‫بله؟

‫اینجاست که باید بگی

‫خون‌آشام‌ها به هیچکدومشون نزدیک نمیشن

‫آره. راستش شاید بهتر باشه

‫یه جورایی بهشون انگیزه بدیم

‫هفت سال صلح و رفاه کافی نیست؟

‫خب هست ولی همیشه می‌تونیم از ‫انگشترهای روز بیشتری استفاده کنیم

‫می‌خوای مذاکره کنی، جاش؟

‫- مارسل ‫- می‌دونی چیه؟

‫اول از همه، خوندنش حرکت بی‌ادبانه‌ای بود ‫و دوماً...

‫جاش، نمی‌دونم چند بار بهت گفتم که

‫توی این شهر هر چی می‌گذره

‫دیگه به مارسل ربطی نداره

‫خب؟ بچه‌ها، همیشه منظورم همینه

‫مارسل یعنی ربکا. ربکا یعنی کول و آلایژا

‫و حتی الان نمی‌خوام درمورد ‫کلاوس حرف بزنم

‫چون ظاهراً عقلش رو از دست داده

‫بیخیال، نمی‌دونیم شایعات حقیقت دارن یا نه

‫اینو می‌دونم که باید اطمینان حاصل کنیم که

‫تا جای ممکن از این شهر دور باشن

‫و فریا، اگه آقای ضدحال یعنی اینکه

‫به همه یادآوری کنم جادویی که

‫اون چهار نفر درونشون نگه می‌دارن

‫و فقط دو نفرشون یه جا کنار باشن ‫مثل یه بمب‌ساعتی می‌مونه...

‫پس آقای ضدحال می‌مونم

‫آروم باش. خب؟

‫مارسل نیویورکه. آلایژا...

‫

‫توی فراموشی‌آباده

‫صحیح و کلاوس هم این روزا ‫هر جا که کلاوس باشه هست

‫مشکلی نداریم

‫دکلن اینا رو فرستاد

‫که تا قرار فردات آروم نگهت داره

‫

‫به خدا اگه با اون پسر ازدواج نکنی

‫من می‌کنم

‫راه نرفته می‌خوای بدویی

‫اون انسانه

‫زندگی به اندازه کافی پیچیده‌ست

‫از مدرسه هوپه

‫همونطور که گفتم

‫الو؟

‫

‫تا بعد، رفیق

‫جایی میری؟

‫خونه

‫معلق شدم

‫هوپ مارشال معلق شد؟

‫ایول

‫ببخشید که تو دردسر انداختمت

‫گفتم احتیاط کن

‫کدوم بخش پریدن از یه برج احتیاطه؟

‫باید مطمئن می‌شدم جواب میده

‫اگه فقط به خودم صدمه می‌زدم ‫بعدش خوب می‌شدم

‫صحیح. چون هیچکی تاحالا ‫با آرامش از قرص خواب‌آور نمرده

‫من کسی نیستم که اتفاقات ‫به صورت عادی برام رخ بدن

‫تاحالا گرگینه‌ای دیدی که عضله‌ای ‫نداشته باشه و از ای‌ای کامینگز نقل قول کنه؟

‫از الان مطمئنم که قویتر میشم

‫می‌دونی چقدر خوب میشه که

‫همه‌ی عالم تحقیرت کنن؟

‫چی شده اینطور فکر می‌کنی؟

‫تو الان دیگه دورگه‌ای

‫می‌تونی از خودت دفاع کنی

‫ولی اونا فقط واسه اینکه ‫متفاوتی ازت متنفرن

‫فکر نمی‌کنم خوب درموردش فکر کرده باشی، هنری

‫درک نمی‌کنی

‫واقعاً؟

‫من؟ من درک نمی‌کنم؟

‫فرق داره

‫هیچکدوم از شاگردا نمی‌دونن که ‫تو دختر کلاوسی

‫نمی‌دونم چرا لیسینا بهت گفته

‫من و تو اصلاً دوست هم نیستیم

‫مادرت آلفامونه

‫همه‌ی گرگ‌های هلالی می‌دونن

‫بقیه‌ی شاگردا هم می‌فهمن وقتی که بپرسن

‫چطوری از یه شیرجه از بالای یه کتابخونه ‫جون سالم به در بردی

‫بابات به خاطر اینکه باعث تعلیقت شدم ‫که منو نمی‌کشه، نه؟

‫نمی‌دونم

‫نمی‌خواد زحمت پدر بودن به خودش بده

‫هیچوقت اینطوری حس نکردم

‫اشتباه برداشت نکن

‫داستان‌های بد زیادی هست

‫ولی هر گهگداری

‫می‌تونی روی کسی یه ‫تغییر جزئی ایجاد کنی و...

‫به گمونم از همون اول به همین خاطر ‫دکتر شدم

‫خیلی دلم می‌خواد ببوسمت

‫خب پنج روز دیگه، هر چقدر که بخوای...

‫لعنتی. رفتی

‫یه لحظه

‫این چطوره؟

‫عالیه

‫گوش کن...

‫از برنامه ازم خواستن که ‫یه دوره دیگه هم باشم

‫- یه شش ماه دیگه؟ ‫- آره

‫ولی فکر کردم شاید این بار بخوای ‫بیای پیشم

‫عاشق آدمای اینجا میشی

‫و لبنان خیلی قشنگه

‫آره ولی می‌دونی که

‫تا وقتی نفهمم چطور

‫خونواده‌ام رو پیش هم برگردونم ‫نمی‌تونم برم جایی

‫و این کاریه که هنوز بعد از گذشت 7 سال

‫نتونستی انجام بدی

‫چون حتی امتحان نکردم که

‫جادوی سیاهی که داخلشونه رو خنثی کنم

‫مگه اینکه اونا یه جا باشن

‫و اگه اونا یه جا باشن

‫اون جادو دوباره وارد بدن هوپ میشه

‫و احتمالا اون و اونا و کل شهرو نابود می‌کنه

‫برای همین نمی‌دونم... ‫یه جورایی سخته

‫آره، ولی لازم نیست حتماً توی نیواورلئانز باشی

‫تا بفهمی چطور میشه این کارو کرد، نه؟

‫

‫باهات یه معامله‌ای می‌کنم

‫به ازای هر سالی که روی این وقت می‌ذاری

‫یه ماه توی لبنان باهام می‌گذرونی

‫

‫مارسل، اینقدر منو تو خماری نذار

‫ارزشش رو داره

‫باور کن

‫

‫این چیه؟

‫اسمش رو گذاشتم "چهار شیء و یک سوال"

‫شیء اول

‫اینو یادمه

‫و بگم که... خیلی زشت بود

‫بله ولی چشمات می‌گفت "برام بخر"

‫برای همین بعدش رفتم و خریدمش

‫بعدی

‫

‫

‫خونه‌ای که طراحی کردی

‫برای تو

‫برای ما

‫حالا هر جا که دوست داشته باشی ‫می‌تونیم بسازیمش

‫شاید دقیقاً همون نباشه ولی...

‫قشنگه

‫

‫شمشیرم

‫تو بچگی بهت گفتم که

‫یه روزی باهات ازدواج می‌کنم

‫درست بعد از اولین دوئلمون، یادته؟

‫و منم گفتم هیچوقت با مردی که نتونه ‫شکستم بده ازدواج نمی‌کنم

‫مسئله اینه

‫از این چند سال اخیر یه چیزی یاد گرفتم

‫نمی‌خوام شکستت بدم

‫نمی‌خوام ازت بهتر یا بدتر باشم

‫می‌خوام باهات یکی باشم

‫و لحظه‌ای که اینو فهمیدم

‫رفتم اینو

‫پیدا کنم

‫چهارمین شیء

‫که باعث میشه سوالم رو بپرسم

‫ربکا مایکلسون

‫به ظرافت تور

‫برازنده مثل خانه‌ای خوب

‫سرسخت مثل فولاد آب‌دیده...

‫و عشق زندگی‌های من...

‫با من ازدواج می‌کنی؟

‫اوه

‫پیش خودم گفتم که تا این جای کار ‫حسابی داغون شدی، برای همین...

‫پس این بخش رو ساده‌اش می‌کنم

‫اگه بگی... ‫[بله]

‫یا اگه بگی... ‫[نه]

‫باید تصمیم خیلی راحتی باشه

‫باید باشه

‫ولی...

‫لطفاً بحث خونواده رو پیش نکش

‫

‫ممنون

‫ممنون

‫یه آهنگ قدیمی موردعلاقه‌ام

‫هر چقدرم تلاش کنم نمی‌تونم در برابر ‫قطعه‌ای آشنا مقاومت کنم

‫بدجور عاشق وایلم

‫با دقت می‌نوازی

‫آره، منو از دردسر دور نگه می‌داره

‫ولی بیشتر مالر رو می‌پسندم

‫مالر؟

‫قطعاً باعث میشه همه فرار کنن

‫خب، پس با اون تو یه چیز تفاهم داریم

‫چطور مگه؟

‫زود عصبی میشم

‫جالبه

‫راستش با نگاه کردن بهت ‫نتونستم تشخیص بدم

‫نتونستی؟

‫و بیشتر آدما از این استنتاج

‫اینقدر ناامید نمی‌شدن

‫خب راستش رو بخوای ‫شنیدن این حرف بهم تسلی داد

‫اخیراً احساس می‌کنم همه چی برام ‫تکراری شده

‫فقط کار و کار

‫مسئله‌ی امروزی، دوست من

‫فقط برای تامین خونواده‌ات کار کنی

‫اونوقت وقتی برای صرف کردن با اونا نداری

‫خونواده‌ی من...

‫هر کدوم یه گوشه دنیان

‫یه دختر دارم که هفت ساله ندیدمش

‫پنج ساله کلا باهاش حرف نزدم

‫یه مشکلاتی داشتیم

‫انگار بدجور پشیمونی

‫و حالا شدی مثل برادرم

‫اون راهنمای من بود

‫با فعل گذشته گفتی

‫ترکم کرده

‫الان فهمیدم که چقدر دور شده

‫نگفتی "بله"

‫"نه" نگفتم

‫متأسفم ولی تو خواستگاریم ترکوندم

‫منتظر پیشنهاد بهتری ‫از کس دیگه‌ای هستی؟

‫لطفاً مسئله رو به خودت ربط نده

‫به من مربوط میشه. به ما

‫آخه چقدر باید زندگیمون رو به خاطر

‫- خونواده‌ات متوقت کنیم ‫- ببین کی داره حرف میزنه

‫تو همونی هستی که پنهان‌کاری می‌کنه

‫- ببخشید؟ ‫- دیدم که به

‫نوکر کوچولوت، جاش پیام فرستادی

‫تو هفت سال در سفری ولی هیچوقت ‫نیواورلئانز باارزشت رو

‫بیخیال نشدی

‫- کلاوس بازم شروع کرد ‫- ایول، وقتی کلاوس این

‫قوانین رو رعایت نمی‌کنه، ‫چه فایده‌ای دارن؟

‫اون خونه؟

‫گوشیم کجاست؟

‫

‫قاطی نکن

‫نیک، تو این دفعه زیادی پیش رفتی

‫همین چند لحظه پیش داخل خونی که ‫از شیر آب مثل یه شاهرگ می‌ریخت بیرون

‫حمام کردم

‫بله، انگار داره تشدید میشه

‫هر چی هست، زیادی مقدسه

‫زیادی موندی

‫درخواست خاصی دارین؟

‫چه شکلیه؟

‫خوشحال

‫به نظر خوشحاله

‫باهاش حرف زدی؟

‫تاحالا جرأت نکرده بودم

‫دل منم براش تنگ شده، نیک

‫ولی باید همین حالا از اونجا بری

‫میشه سرم داد بزنی بره؟

‫هفت ساعت

‫سکوت شدید خودش مجازات بزرگیه

‫تنها هدف فرستادنت به مدرسه

‫و گذاشتن اسمت هوپ مارشال

‫این بود که توجه کسی رو به خودت ‫جلب نکنی

‫تا در امان باشی

‫چرا؟ چرا این کارو کردی؟

‫اون پول رو اصلا واسه چی ‫لازم داشتی؟

‫به خودم مربوطه

‫و فروختن خونت به من مربوطه

‫- تو حق نداشتی ‫- خیلی دو رویی

‫تو همونی هستی که یادم دادی ‫"بدن خودم، تصمیم خودم"

‫خب خون خودمه، تصمیمشم با منه

‫تو که مثل بقیه نیستی، هوپ

‫اصلا می‌دونی چیکار کردی؟

‫هنری اومد سراغم

‫و باید بهش نه می‌گفتی

‫هوپ، هنری بچه‌ای بود که ‫با خودش کلنجار می‌رفت تا با جمع جور بشه

‫و حالا... یکی از سه دورگه‌ای دنیا میشه

‫و به چشم همه‌ی مردم شهر ‫یه تهدید دیده میشه

‫اصلا نمی‌دونی چیکار کردی

‫بدون قبول مسئولیت چیزی

‫- نمی‌تونی چیزی به وجود بیاری ‫- می‌خوای چیکار کنی؟

‫تنبیهم کنی؟ زندانیم کنی؟

‫یه ورد می‌خونم و بیرون میام. ‫من یه جادوگرم

‫منم مادرتم... ‫این یعنی فردا

‫مجبورم گندی که بالا آوردی رو قبل از

‫اینکه بدتر بشه جمعش کنم

‫خیلی خب. تو چی گفتی؟

‫یه لحظه وایسا. داری وسایلت رو جمع می‌کنی؟

‫دارم... مرتبشون می‌کنم

‫گفتم نمی‌دونم

‫ولی کیلن به انتظار من شش سال

‫توی اون شهر منتظرم موند... ‫حقشه که برم

‫خودمم خیلی دوست دارم برم ولی...

‫حالا که هوپ خودش رو تو دردسر انداخته، من...

‫یه لحظه وایسا، چه جور دردسری؟

‫به یکی از گرگینه‌های هلالی ‫توی مدرسه‌اش کمک می‌کرد

‫بدجور جلب توجه کرده، پس... ‫یکم از خونش بهش داده

‫برای همین اون...

‫یه دورگه شده؟

‫وینس، خودش می‌دونه کار ‫اشتباهی کرده، خب؟

‫نه! نه، نه، نه، نه

‫نه خانم پم. فریا، تو جایی نمیری

‫باید به کیلن زنگ بزنی

‫و بهش بگی که زود بیاد اینجا، خب؟

‫چون تو نمی‌تونی جایی بری

‫من و تو یه تیم هستیم، خب؟

‫- می‌دونم ‫- ما چسبی هستیم که شهرو نگه داشته

‫- و تو نمی‌تونی همینطوری بذاری بری ‫- بیخیال

‫هوپ یه اشتباه ساده کرد

‫حل میشه

‫و به علاوه، فقط دو اتفاقه

‫همه می‌دونن که سومی اتفاق بدی ‫به همراه داره، پس...

‫مسئله‌ی دیگه‌ای هست که بخوای بگی؟

‫هوپ... میاد به محله

‫- واقعا؟ ‫- فقط...

‫تا وقتی که اوضاع آروم بشه

‫ببین، جای نگرانی نیست

‫بهم اعتماد کن

‫هوپ میاد خونه

‫یه دورگه درست کرده

‫یک، دو، سه

‫آره

‫دکلن، خیلی متأسفم

‫نفهمیدم تویی

‫پس منو قال می‌ذاری ‫و میزنی لت و پارم می‌کنی

‫و قرارمون رو یادم رفت

‫خیلی متأسفم

‫یه مشکلی برای هوپ پیش اومد

‫حالش خوبه؟

‫آره، ولی پیچیده‌ست

‫ببین، می‌دونم که چه حسی به ‫اون کلمه داری

‫ولی به عنوان دوست پسرت ‫و طرفدار بزرگ دخترت

‫خیلی دوست دارم کمک کنم

‫کاش می‌تونستی، دکلن

‫مسئله اینه که الان...

‫به نظرم هوپ به همه توجهم نیاز داره

‫که یعنی شاید من و تو ‫یکم آروم‌تر...

‫باشه، جمله‌ات رو تموم نکن

‫حقم بیشتر از ایناست

‫بیخیال، من یه سرآشپزم. ‫تو هم یه مشتری عالی

‫نمی‌تونی باهام به هم بزنی

‫خب، تا وقتی با کسی زوج نباشی

‫نمیشه باهاش به هم زد

‫خب، یه نصف زوج خیلی متعهد بود

‫متأسفم. اگه می‌خوای به هم بزنی

‫باید مثل یه آدم متمدن این کارو بکنی

‫توی بار با بوربن

‫حتما بیا

‫برادرزاده‌ی بی‌عرضه‌ام حالش چطوره؟

‫بد نیستم. داوینا چطوره؟

‫همسر عزیز من الان داره ‫پاپایا می‌لمبونه

‫راستش بلیز این وقت سال زیباست

‫باید بیای

‫خیلی دوست دارم ولی...

‫زندونی شدم

‫زندونی؟

‫نمیشه که یه جادوگرو زندونی کرد

‫برادر زاده‌ام که جای خود داره

‫منم همینو گفتم

‫ولی به نظر مامانم خنده‌دار نبود

‫خب، مطمئنم تا ماردی گرا آروم میشه

‫اون موقع فکر نمی‌کردم مسئله چندان ‫مهمی باشه

‫ولی حالا که باعث مشکلات زیادی شده

‫حس بدی دارم

‫عزیزم، نمیشه هر وقت که یه مشکل پیش بیاد

‫اینقدر ناراحت بشی

‫هیچوقت نمی‌تونی لحظه‌ای لذت ببری

‫و من یکی به نظرم تو روحیه‌ی

‫کارآفرینی خوبی از خودت نشون دادی

‫آره، خودمم

‫دلال خون همسایه‌اتون

‫مطمئنم که تا الان فهمیدی

‫بهترین اعضا متفاوت‌ترینن

‫مثل بابام؟

‫منظورم خودم بود

‫نیکلاوس همتایی نداره

‫اخیراً ندیدیش؟

‫خب به لطف تو، نه

‫نگران نباش

‫دیر یا زود، یه اتفاقی تو نیواورلئانز میوفته

‫یه بحرانی، چیزی ما رو پیش هم برمی‌گردونه

‫خیلی خب

‫هوپ به خودش افتخار می‌کنه؟

‫هنری اصلا خونه نمیاد ‫و هی تهدیدمون می‌کنن

‫خون‌آشام‌ها هیچوقت بهش اعتماد نمی‌کنن

‫و چقدر طول می‌کشه تا گله ‫بهش پشت کنه؟

‫گله بهش عادت می‌کنه

‫هنری لازم نیست از چیزی بترسه

‫اونقدر آلفا بودی که الان دیگه

‫نمی‌دونی شرایط چطوریه؟

‫دخترت با این کارش شده هدف متحرک

‫اگه همکاری کنیم

‫می‌تونیم خسارت رو محدود کنیم

‫برای ده سال من تنها خونواده‌ی این پسر بودم

‫با اعتماد کردن به آدم نادرست ‫ناامیدش نمی‌کنم

‫حالا می‌خواد آلفا باشه یا کس دیگه

‫می‌تونی بهم اعتماد کنی

‫قسم می‌خورم

‫یه چیزو بهم بگو

‫به عنوان یه گرگ هلال اومدی ‫یا یه مایکلسون؟

‫به عنوان یه مادر اومدم

‫بچه‌ی من گند زده. ‫اینو نمی‌تونم کاریش کنم

‫ولی می‌تونم سعی کنم ‫جبرانش کنم

‫اگه برادر عوضی من

‫به گوشی کوفتیش جواب نده

‫قسم می‌خورم، دل و روده‌اش رو...

‫نمی‌خوام بشنومش

‫خب؟ نمی‌خوام چیز دیگه‌ای بشنوم

‫تا اینکه جواب "بله" بدی، ‫توی سالن شهر، ساعت 3:45 امروز

‫دهه‌ها منتظر موندم که ‫اوضاع خونواده‌ات درست بشه

‫دیگه نمی‌تونم

‫یا باهمیم...

‫یا دیگه تمومه

‫تصمیمش با خودته

‫"می‌دانستم که فقط یه صورت زیبا نیستی.

‫"یک هدیه‌ی دیگر در موناکو لنگر انداخته

‫جای خوبی برای ماه‌عسل به نظر می‌رسید"

‫«هیلی: دخترم مثل یه غریبه‌ی کوفتی رفتار می‌کنه.» ‫«به داداشت بگو بهم زنگ بزنه!!!»

‫لعنتی

‫«به هیلی: یکی رو می‌شناسم که می‌تونه پیداش کنه»

‫سلام آقای گاتینو

‫باید زنده بذارمت که داستان رو به بقیه بگی

‫ولی به نظر، خودم از پسش براومدم

‫اوه

‫چرا با یکی هم قد و قواره‌ات در نمیوفتی؟

‫سلام عشقم

‫حیف. فکر می‌کردم تعداشون بیشتر باشه

‫می‌خوای رکوردت رو بزنی؟

‫در حال حاضر، سعی می‌کنم ‫زیاد خودمو دست بالا نگیرم

‫که یهویی اومدی دیدنم

‫چرا اومدی، کرولاین؟

‫مطمئنا مدرسه سالواتوره برای ‫جوان و بااستعدادها

‫به یه خانم مدیر نیاز داره

‫بهم زنگ زدن

‫ظاهراً تو دیگه گوشیت رو جواب نمیدی

‫پس این همه راه رو به درخواست ‫هیلی اومدی؟

‫راستش به درخواست ربکا

‫و اینکه خودمم تو فرانسه بودم

‫گشت و گذار زمستانی؟

‫برای کار

‫نمی‌دونم فکر می‌کنی الان چه سالیه، کلاوس

‫ولی من یه دوقلو دارم

‫ازدواج کردم و همزمان بیوه شدم

‫و مسئول یه مدرسه پر از بچه هستم

‫ازجمله بچه تو

‫می‌دونی... همونی که خبری ازش نگرفتی

‫چرا ازش دوری می‌کنی؟

‫اون خوشگل و باهوشه

‫خیلی باهوش

‫شاید بیشتر از حد نیازش هم باهوش...

‫مثل پدرش

‫ولی هوپ...

‫اون هم همون شایعاتی که ما ‫توی این پنج سال شنیدیم رو شنیده

‫اینکه کاملاً دیوونه شدی

‫همونطور که می‌بینی

‫با اینجال، اینجا که می‌بینمت...

‫به نظرم یه دیوونه‌ی عادی هستی

‫لطف داری

‫می‌دونی، دو نفر از همین خونواده ‫که صاحب این خونه هستن

‫دیروز به دست کی که خودش رو ‫روانی خطاب کرده

‫توی یه کلاب شبانه مردن

‫و اینم از اجساد بیشتر

‫می‌خوای بگی که چرا به صورت منظم ‫همه‌ی اعضای یه خونواده رو

‫یکی یکی می‌کشی؟

‫چون مرض دارم

‫یا شاید برای گذران زمانه

‫یا شاید...

‫فقط شاید...

‫کلاوس مایکلسون بالاخره دیوانه شد

‫یا شاید می‌خوای بقیه فکر کنن دیوانه شدی

‫این خوشی‌ای که داری

‫تصادفی نیست

‫تو یه لیست داری

‫مگه نه؟

‫این طرف! بیخیال شین

‫بیخیال!

‫هی

‫خب، با ربکا درمورد خون حرف زدم

‫و کلاوس خیلی به آلایژا نزدیک شده

‫پس وقتی دخترش داشته سگ‌ها رو ‫بیدار می‌کرده، اونم خطر کرده

‫عالی شد

‫آره

‫اونو می‌بینی؟

‫

‫این شهر یهویی صفر تا صدش پر میشه

‫حتی غافلگیر نشدم که این ‫خون آشام فضول، گرتا سینا...

‫دلش دعوا می‌خواد

‫فریا، این شهر سرش درد می‌کنه برای دعوا

‫- و اگه ما کاری نکنیم ‫- وینسنت

‫می‌دونم که این مسئله جدیه، باور کن ‫ولی...

‫پسر، دارم واسه زندگیم می‌جنگم

‫

‫من عاشق کیلنم

‫و اگه الان نرم دیدنش، از دستش میدم

‫ببین

‫گوش کن، می‌ترسم اگه برم

‫همه چی به هم بریزه ولی...

‫می‌دونم که بدون منم از پسش برمیای

‫الان فقط نیاز دارم بشنوم که

‫از اینجا رفتن ازم خواهر بد

‫یا عمه بد یا دوست بدی نمی‌سازه

‫شاید برای یه بارم که شده، دلش رو ‫داشته باشم که خودم رو اولویت بذارم

‫سلام بچه‌ها

‫از جو فعلی اینجا خوشم نمیاد

‫

‫بیشتر یه خون آشامِ "زندگی کن و بذار ‫زندگی کنن" هستم. واسه همین قاطی نمیشم

‫درک می‌کنم

‫پاپز، حسابمون چقدر شد؟

‫بیخیال، مهمون ما

‫عزت زیاد

‫آروم بگیر

‫بعدا درموردش حرف می‌زنیم

‫

‫فریا، مطمئن نیستم بتونیم ‫جلوی اینا رو بگیریم

‫چند سال یکم به تعویق انداختیمش

‫ولی چطور میشه جلوی ذات بشر رو گرفت؟

‫یا حتی ذات خون‌آشام، گرینه و جادوگر

‫صحیح

‫

‫باید بری

‫

‫باید بری چون واقعاً نمی‌دونم

‫عاقبتمون چطور میشه ‫و به نظرم حداقل یکیمون

‫باید یه فرصت برای ‫خوشبختی داشته باشه

‫

‫

‫

‫

‫

‫جایی میری؟

‫پول رو واسه همین می‌خواستی؟

‫حالا هم اتاقم رو می‌گردی؟

‫واسه لباسای کثیف

‫کجا می‌رفتی؟

‫تو اینترنت با یه پسر آشنا شدم

‫اون توی یه بنده و توی لندن زندگی می‌کنه

‫میگه 25 سالشه ولی سنش بیشتره

‫می‌خواستی بابات رو ببینی

‫می‌دونم احمقانه‌ست

‫معلومه براش مهم نیست

‫ولی پیش خودم گفتم

‫شاید اگه هم رو ببینیم

‫حتی برای یه مدت کوتاه...

‫احمقانه نیست

‫اون دوستت داره

‫ولی می‌دونه اگه نزدیکت باشه

‫توی خطر میوفتی

‫یه تماس تلفنی که منو ‫به خطر نمیندازه

‫ببین، من...

‫من خیلی...

‫امیدوارم که یه روزی رو در رو ‫حرف می‌زنین. امیدوارم

‫ولی تا اونموقع...

‫سعی کن اینقدر بد درموردش قضاوت نکنی

‫پس... من نمی‌تونم درمورد پدری که ‫پیشم نیست قضاوت کنم

‫ولی تو می‌تونی درموردم قضاوت کنی؟

‫من درمورد تو قضاوت نمی‌کنم. ‫روی کارهات قضاوت می‌کنم

‫من مادرتم

‫دوستت دارم و هر کاری هم بکنی می‌بخشمت

‫ولی این...

‫قرار نیست هر کار بدی کردی ‫قبول کنم

‫فقط یه کار بد کردم

‫هوپ!

‫هوپ!

‫من یه اشتباه کردم

‫هیچکس دردسر نمی‌خواد. ‫ما فقط اون دورگه رو می‌خوایم

‫هنری رو نمیدم دست شما!

‫بذار خودم حلش کنم

‫یادتون نره اون دورگه یه بچه‌ست

‫ولی پاپی فقط می‌خواست ‫از سر کار به خونه بره

‫اون دوست ما بود

‫اون جایی نمیره

‫هیلی، شاید چاره‌ای نداشته باشی

‫حتی اون دخترو نمی‌شناختم

‫نمی‌شنوم

‫یهو به هم خوردیم و من...

‫خیلی عصبی شدم

‫اونا می‌خوان...

‫اونا می‌خوان منو بکشن، نه؟

‫هنری، محض رضای خدا آروم بگیر

‫بهتر شو

‫

‫خیلی خب

‫عجیبه

‫تو... تو گفتی "بهتر شو" ‫و من واقعاً بهتر شدم

‫چون خون من تو رو دورگه کرده، برای همین...

‫تو بنده من شدی

‫- هر کاری بگی باید بکنم؟ ‫- تقریباً

‫ولی نگران نباش. ‫من به استقلال شخصی معتقدم

‫ولی فعلا...

‫همینجا بمون

‫باید معقول رفتار کنیم

‫یعنی برگردن و به مادر پاپی بگن

‫که قاتل دخترش آزاده

‫ولی حداقل ما معقول رفتار کردیم؟

‫صلح پیچیده‌ست

‫به خاطر اینکه بی‌نقص بودیم ‫صلح رو نداشتیم

‫صلح داریم چون هر وقت لازم نبوده ‫زیاده‌روی کنیم، نکردیم

‫انتقام، عدالت نیست

‫واقعاً می‌خوایم به بچه رو

‫برای از بین بردن ترسمون بکشیم؟

‫اون بچه نیست. یه دورگه‌ست

‫با قدرتی که می‌تونه هر خون‌آشامی ‫که می‌خواد رو بکشه

‫منم دورگه هستم. ولی برای کسی ‫تهدیدی به حساب نمیام

‫و بعد از اینکه به هنری یاد بدم ‫خودش رو کنترل کنه

‫اونم براتون تهدیدی به حساب نمیاد

‫ببینین، هر مرگی

‫یه مصیبت بزرگه

‫و قلباً و عمیقاً برای پاپی و خانواده‌اش ناراحتم

‫ولی ما دیگه دوره‌ی فکر "چشم در برابر چشم" ‫رو پشت سر گذاشتیم

‫این یه امتحانه

‫همه‌ی موفقیت‌هامون رو نابود نکنین

‫- نمی‌تونی جدی باشی ‫- تاحالا اینقدر جدی نبودم

‫تا جایی که می‌دونم کسایی که ‫رانده میشن، به دنبال انتقام میرن

‫و از اونجایی که خاطرات زیادی دارم

‫مصمم شدم که تمامی دشمنامون رو

‫به صورت سیستماتیک نابود کنم

‫و البته همراه با وارثین دشمنامون

‫ولی... اون لیستت بی‌پایانه

‫این تنها راه برای محافظت از آلایژاست

‫در حالت فعلیش

‫اگه یه دشمن بغلش روی صندلی پیانو ‫هم بشینه، اونو نمی‌شناسه

‫و...

‫اینطوری وقتم می‌گذره

‫ولی نمی‌دونم چرا این دردسرا رو کشیدیم

‫اینجا یه ساختمون تاریخیه

‫اینو بگیرش

‫از اینجا شروع کن

‫شاید شروع کردی به دیوونگی

‫تا دشمنات رو بترسونی

‫ولی حالا مطمئن نیستم که ‫اینا فیلم باشه

‫این درست نیست، کلاوس. ‫حتی برای تو

‫فهمیدم که بدون آلایژا زیاد خوب نیستم

‫البته ما...

‫قبلاً جدا بودیم ولی نه اینطوری

‫این بدتر از اونیه که حتی اون مرده باشه

‫من برادرم رو از دست دادم

‫ولی هنوز یه دختر داری

‫من نباشم براش بهتره

‫می‌دونم که

‫چه حسی داره یه هیولا آدم رو بزرگ کنه

‫خدای... بیخیال، اون مال هزار سال پیشه

‫واقعاً؟ پدر بد؟

‫یادت رفته؟ طرف مرده

‫دیگه بیخیال شو!

‫دیگه از مایکل به عنوان یه بهانه

‫برای یه پدر بد بودن استفاده نکن

‫اینم می‌دونم که چه حسی داره

‫بچه‌ای باشی که دلش برای ‫پدرش تنگ شده

‫شاید رو در رو نتونی ببینیش

‫ولی یه...

‫یه دستگاه باستانی به اسم تلفن داریم

‫ازش استفاده کن

‫قبل از اینکه دخترت رو از دست بدی ‫و اون تو رو از دست بده

‫چون...

‫از قضا به نظرم تو کسی هستی ‫که ارزشش رو داره آدم بشناسه

‫توی اولیا و مربیان بعدی می‌بینمت

‫هی دکلن. منم

‫

‫منو نکشی، ولی...

‫یه مسئله‌ای پیش اومد

‫منتظر باش، یه نوشیدنی بزن

‫و... یکم دیرتر میام

‫روز سختی داشتم و...

‫خیلی دوست دارم ببینمت

‫من یه بزدلم

‫دو رو هم هستم

‫حقیقت داره که دلم برای ‫خونواده‌ام تنگ شده ولی...

‫به گمونم همیشه در حال فرارم

‫خب، بعضی وقت‌ها خوبه که ‫یه شروع نو داشته باشی

‫عجیبه که یه غریبه حرف دلش رو ‫بهت بگه؟

‫به گمونم یه خاصیتی دارم ‫که همه این کارو می‌کنن

‫به نظرم خاصیت خوبی داری

‫- سلام زندونی ‫- سلام

‫یه خبری دارم درمورد خودم و کیلن

‫- مامانت کجاست؟ ‫- خبر ندارم

‫گفت چند دقیقه دیگه میاد

‫ولی برنگشت

‫کجا رفت؟

‫بیرون که زنگ بزنه

‫عمه فریا

‫چیز جالبی که نقطه عطف داره...

‫اینه که فقط در گذشته میشه تعریفش کرد

‫کیه که بگه چه تصمیمی باعث ‫یه تصادف ماشین شد یا...

‫چه سیگاری باعث شروع سرطان شد؟

‫«به جاش: به شهرم بگو که دارم میام»

‫و اینطوریه که ما بی‌خبر از آینده ‫پیش میریم

‫هیچوقت مطمئن نیستیم چقدر ‫به لبه پرتگاه نزدیکیم

‫یه نفر اینو تو خیابون پیدا کرده

‫تنها چیزی که به یقین می‌دونم

‫اینه که اگه 4 مایکلسون پیش هم بیان

‫به تاریکی‌ای رو آشکار می‌کنه که ‫تاحالا به عمرمون ندیدیم

‫بابا؟

‫دنبال مادرت بودم

‫آره، ما هم همینطور

‫نمی‌دونم کجاست

‫گم شده

‫من تو راهم

‫نقاط عطف احتمالی زیادی هست

‫ولی بدون ادراک

‫از کجا بدونیم در پایانِ آغاز هستیم...

‫یا شروع پایان؟

‫ترجمه از رضا حضرتی ‫Death.Stroke2@yahoo.com

ارائه شده توسط وبسایت رسانه کوچک LiLMedia.TV

Can't find what you're looking for?
Get subtitles in any language from opensubtitles.com, and translate them here.